چرا من بیناموس هستم
نادرثانی
من بیناموسم.
آری؛ من بیناموسم.
اگر «ناموس» یعنی اینکه مرد، خود را مالک تن، زندگی، عشق و انتخاب زن بداند، من بیناموسم.
اگر «ناموس» یعنی اینکه آزادی انسان، در زنجیرِ آبرو، غیرت، سنت یا قبیله اسیر شود، من بیناموسم.
اگر «ناموس» واژهای است که به نام آن، زنان کشته شده و به سکوت واداشته میشوند؛ عشق جرم میشود و آزادی گناه، من بیناموسم.
من این واژه را از فرهنگ خود اخراج میکنم.
زیرا انسان، ناموس نیست.
هیچ زنی، ناموسِ مردی نیست.
هیچ انسانی، ملکِ خانواده، قبیله، مذهب یا دولت نیست.
انسان، انسان است.
من به ناموسی که با ترس پاسداری میشود باور ندارم.
من به آبرویی که با خون انسان حفظ میشود باور ندارم.
من به غیرتی که دست مرد را برای سلطه باز میگذارد و صدای زن را خاموش میکند باور ندارم.
آنچه از آن دفاع میکنم، آزادی است.
آنچه از آن دفاع میکنم، برابری است.
آنچه از آن دفاع میکنم، کرامت انسان است.
نه به این دلیل که اینها «ناموس» من هستند؛
بلکه به این دلیل که هیچ ارزش والایی نیازمند مفهوم ناموس نیست تا شایستهٔ دفاع باشد.
زن، مرزِ شرف مرد نیست.
بدن زن، میدان فرمانروایی مردان نیست.
زندگی زن، سند مالکیت هیچکس نیست.
جامعهای که قتل را «ناموسی» مینامد، پیش از آنکه قاتل را تبرئه کند، واژهها را، ارزشها را، حق را آلوده کرده است.
هیچ قتلی، ناموس ندارد.
هیچ خشونتی، شرافت نمیآفریند.
و هیچ مردسالاریای، با تغییر واژهها، انسانی نمیشود.
پس آری؛ اگر ایستادن در کنار آزادی زن، اگر دفاع از برابری انسانها، اگر مخالفت با مردسالاری، اگر مبارزه با قتلهای موسوم به «ناموسی» و اگر نپذیرفتن مالکیت انسان بر انسان، بیناموسی است،
من با افتخار بیناموسم.
زیرا روزی که انسان، دیگر ناموسِ کسی نباشد،
نه تنها زن آزادتر خواهد بود،
بلکه مرد نیز از زندانِ مردسالاری رها خواهد شد.
و شاید آن روز، واژهٔ «بیناموس» دیگر ناسزا نباشد؛
نامِ انسانی باشد که هیچ انسان دیگری را ملکِ خود نمیداند.
تا آنروز
من بیناموسم.
آری؛ من بیناموسم.