دموکراسی در بستر سرمایهداری؛ فرصتها، محدودیتها و تناقضها
نویسنده: مهرالدین مشید
رابطه دموکراسی و سرمایه داری؛ از همگرایی تا تعارض
دموکراسی و سرمایهداری از مهمترین دستاوردهای تمدن مدرن به شمار میآیند؛ دو نظامی که طی سه قرن اخیر مسیر تاریخ سیاسی و اقتصادی جهان را بهگونهای عمیق دگرگون کردهاند. در نگاه نخست، این دو چنان درهم تنیده به نظر میرسند که گویی یکی بدون دیگری امکان بقا ندارد؛ اما بررسی تاریخی و تطبیقی نشان میدهد که این همزیستی نه یک ضرورت تاریخی، بلکه حاصل شرایط خاص سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جوامع غربی است. بسیاری از کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی نمونههایی از همزیستی دموکراسی لیبرال و اقتصاد سرمایهداریاند و همین تجربه تاریخی، این تصور را پدید آورده است که توسعه اقتصادی سرانجام به توسعه سیاسی خواهد انجامید.
با این حال، بررسیهای عمیقتر نشان میدهد که این رابطه نه طبیعی و نه همواره هماهنگ است؛ بلکه سرمایهداری در مقاطع مختلف تاریخی هم به تقویت نهادهای دموکراتیک کمک کرده و هم در شرایطی دیگر، با تمرکز ثروت، گسترش انحصارهای اقتصادی، نفوذ شرکتهای بزرگ و افزایش نابرابری، کیفیت دموکراسی را با چالش روبهرو ساخته است. در واقع، دموکراسی و سرمایهداری دو منطق متفاوت دارند. منطق دموکراسی بر برابری سیاسی شهروندان استوار است؛ هر فرد، صرفنظر از ثروت، یک رأی دارد؛ اما منطق سرمایهداری بر رقابت، مالکیت خصوصی و انباشت سرمایه تأکید میکند؛ البته طوری که قدرت اقتصادی میان افراد و بنگاهها بهطور نابرابر توزیع میشود. هنگامی که این نابرابری اقتصادی به نفوذ سیاسی تبدیل شود، اصل برابری سیاسی که ستون اصلی دموکراسی است، با تهدید روبهرو میشود.
هنگامی که این نابرابری اقتصادی به نفوذ سیاسی تبدیل شود، اصل برابری سیاسی که ستون اصلی دموکراسی است، با تهدید روبهرو میشود. در چنین وضعیتی، ثروت تنها وسیلهای برای رفاه اقتصادی نیست؛ بلکه به ابزاری برای تأثیرگذاری بر قانونگذاری، انتخابات، رسانهها، احزاب سیاسی و حتی افکار عمومی بدل میشود. نتیجه آن است که صدای صاحبان سرمایه بلندتر از صدای شهروندان عادی شنیده میشود و اصل «یک شهروند، یک رأی» بهتدریج جای خود را به واقعیتی میدهد که در آن «یک دلار، یک نفوذ» تعیینکنندهتر از رأی مردم است.
از همینرو، برخی اندیشمندان معتقد اند که بزرگترین چالش دموکراسیهای سرمایهداری نه برگزاری انتخابات، بلکه جلوگیری از سلطه سرمایه بر سیاست است. اگر سرمایه بتواند فرآیندهای سیاسی را در اختیار گیرد، دموکراسی از یک نظام مشارکتی به نوعی الیگارشی یا «حکومت نخبگان اقتصادی» تغییر ماهیت میدهد؛ نظامی که در آن تصمیمهای کلان بیش از آنکه بازتاب اراده عمومی باشد، در خدمت حفظ و گسترش منافع اقلیت ثروتمند قرار میگیرد. البته این به معنای ناسازگاری ذاتی سرمایهداری و دموکراسی نیست؛ زیرا تجربه بسیاری از کشورها نشان میدهد که با ایجاد نهادهای نظارتی مستقل، قوانین شفاف برای تأمین مالی احزاب و انتخابات، نظام مالیاتی عادلانه، مقابله با انحصارهای اقتصادی، رسانههای آزاد و جامعه مدنی نیرومند، میتوان از تبدیل قدرت اقتصادی به سلطه سیاسی جلوگیری کرد. از این منظر، بقای دموکراسی نه در حذف اقتصاد بازار؛ بلکه در مهار نفوذ بیحدوحصر سرمایه و تضمین فرصتهای برابر برای مشارکت سیاسی همه شهروندان نهفته است.
رابطه دموکراسی و سرمایهداری، رابطهای پیچیده و دوگانه است؛ سرمایهداری میتواند زمینه ساز رشد آزادیهای فردی و توسعه اقتصادی باشد؛ اما اگر بدون کنترلهای دموکراتیک رها شود، همان نیروهایی را تقویت میکند که در نهایت بنیانهای دموکراسی را از درون فرسوده میسازند. راز پایداری دموکراسی در ایجاد توازن میان آزادی بازار و عدالت سیاسی است؛ توازنی که نه سرمایه را به حاکم مطلق جامعه تبدیل کند و نه آزادیهای اقتصادی را به کلی از میان ببرد. این می تواند، از یک سو تمامیت خواهی های سرمایه داری را مهار کند و از سویی هم آزادی های مشروع و قانونی اقتصادی را تضمین نماید. بنابراین، نسبت میان دموکراسی و سرمایهداری را نمیتوان رابطهای خطی و قطعی دانست. این رابطه، پیوندی پویا، پیچیده و گاه متناقض داشته است که بسته به کیفیت نهادهای سیاسی، میزان حاکمیت قانون، سطح توسعه اقتصادی، فرهنگ سیاسی و ساختار اجتماعی هر کشور، میتواند به تقویت یا تضعیف دموکراسی بینجامد. بنابراین، فهم دموکراسی معاصر بدون تحلیل اقتصاد سیاسی سرمایهداری و نیز شناخت سرمایهداری بدون توجه به نهادهای دموکراتیک، تحلیلی ناقص و یکجانبه خواهد بود.
پیدایش تاریخی دموکراسی و سرمایهداری
سرمایهداری جدید از سدههای شانزدهم و هفدهم میلادی، همزمان با گسترش تجارت جهانی، انقلاب صنعتی و ظهور طبقه بورژوازی شکل گرفت. این طبقه که بهتدریج از نظر اقتصادی نیرومند شد، خواهان مشارکت بیشتر در قدرت سیاسی نیز گردید. از همین رو، بسیاری از انقلابهای بزرگ، از جمله انقلاب انگلستان، انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه، نه تنها مطالبات سیاسی؛ بلکه خواستههای اقتصادی طبقات نوظهور را نیز بازتاب میدادند. در عین زمان، دموکراسی مدرن نیز در همین بستر تاریخی رشد کرد. محدود شدن قدرت مطلقه پادشاهان، گسترش حقوق شهروندی، تفکیک قوا، آزادی مطبوعات و برگزاری انتخابات، همگی در جوامعی تحقق یافتند که اقتصاد بازار در حال گسترش بود؛ اما این همزمانی تاریخی به معنای رابطه علّی قطعی نیست؛ زیرا تجربه کشورهایی مانند کره جنوبی، تایوان، سنگاپور و چین نشان میدهد که سرمایهداری یا اقتصاد بازار میتواند بدون دموکراسی کامل نیز رشد کند. همچنین برخی کشورها با وجود برگزاری انتخابات، به دلیل ضعف نهادهای اقتصادی و اجتماعی، هنوز نتوانستهاند دموکراسی پایدار ایجاد کنند. ما این شکست را در افغانستان با چشم سر دیدیم که چگونه دموکراسی نوپای این کشور قربانی ضعف نهاد های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی گردید. این ضعف ها در موجی از فساد و تقلب بنیاد های دموکراسی را در افغانستان فرو ریخت و به بازگشت طالبان منجر گردید. بنابراین، رابطه میان این دو پدیده را باید رابطهای تاریخی، پیچیده و وابسته به شرایط هر جامعه و نه یک قانون همیشگی تلقی کرد.
مبانی فلسفی و نظری
از منظر فلسفه سیاسی، دموکراسی و سرمایهداری بر دو نوع آزادی متفاوت تأکید دارند. دموکراسی بیش از هر چیز به آزادی سیاسی میاندیشد؛ آزادی بیان، آزادی اندیشه، حق رأی، حق مشارکت در تصمیمگیریهای عمومی و پاسخگو بودن حکومت در برابر شهروندان. در مقابل، سرمایهداری بر آزادی اقتصادی استوار است؛ آزادی مالکیت، آزادی قرارداد، آزادی سرمایهگذاری و رقابت در بازار. در شرایط ایدهآل، این دو نوع آزادی میتوانند یکدیگر را تقویت کنند؛ زیرا شهروندی که از استقلال اقتصادی برخوردار است، توان بیشتری برای مشارکت سیاسی خواهد داشت. اما در عمل، تمرکز ثروت ممکن است به تمرکز قدرت سیاسی بینجامد و تعادل میان آزادی اقتصادی و برابری سیاسی را برهم زند؛ زیرا سرمایهداری بر آزادی اقتصادی استوار است؛ یعنی هر فرد حق دارد سرمایهگذاری کند، تجارت انجام دهد، ثروت بیافریند و دارایی خود را افزایش دهد؛ اما اگر این روند بدون نظارت و سازوکارهای عادلانه ادامه یابد، بخش بزرگی از ثروت ممکن است در اختیار گروه کوچکی از افراد یا شرکتها قرار گیرد.
در این مرحله، ثروت دیگر تنها یک قدرت اقتصادی نیست، بلکه به قدرت سیاسی نیز تبدیل میشود. صاحبان سرمایه میتوانند از طریق تأمین مالی احزاب و نامزدهای انتخاباتی، لابیگری، مالکیت رسانهها، تأثیرگذاری بر افکار عمومی و نفوذ در فرایند قانونگذاری، بر تصمیمهای حکومت اثر بگذارند. در نتیجه، صدای شهروندان عادی در مقایسه با صاحبان سرمایه کمرنگتر میشود. بدینترتیب، تعادل میان آزادی اقتصادی و برابری سیاسی برهم میخورد. از یک سو، آزادی اقتصادی امکان انباشت ثروت را فراهم میکند؛ اما از سوی دیگر، اگر این ثروت به نفوذ سیاسی نامتناسب بینجامد، اصل بنیادین دموکراسی، یعنی برابری سیاسی شهروندان («هر شهروند یک رأی با ارزش برابر») با چالش مواجه میشود. در چنین وضعیتی، هرچند همه افراد از حق رأی برخوردار اند؛ اما از قدرت برابر برای تأثیرگذاری بر سیاست برخوردار نیستند.
از همین رو، بسیاری از نظریهپردازان دموکراسی بر این باور اند که بقای دموکراسی مستلزم ایجاد تعادل میان آزادی بازار و سازوکارهای جلوگیری از تمرکز بیش از حد ثروت و قدرت است؛ سازوکارهایی مانند قوانین ضد انحصار، شفافیت در تأمین مالی انتخابات، مالیات ستانی عادلانه، استقلال رسانهها و نهادهای نظارتی. هدف این تدابیر، محدود کردن آزادی اقتصادی نیست؛ بلکه جلوگیری از آن است که قدرت اقتصادی به سلطه سیاسی تبدیل شود و اصل برابری شهروندان در نظام دموکراتیک را تضعیف کند. به گونه مثال، در یک کشور دموکراتیک، یک میلیاردر مالک چندین شبکه تلویزیونی، روزنامه و شرکت بزرگ اقتصادی است. او در انتخابات میلیونها دالر به یک حزب یا نامزد انتخاباتی کمک مالی میکند و رسانههایش نیز به طور گسترده از همان نامزد حمایت میکنند. پس از پیروزی آن نامزد، قوانینی تصویب میکند که مالیات شرکتهای بزرگ را کاهش میدهد یا امتیازهای اقتصادی ویژهای به همان گروههای ثروتمند میدهد.
فرصتهای دموکراسی در بستر سرمایهداری
سرمایهداری در کنار کاستیهای خود، زمینههایی را نیز برای رشد دموکراسی فراهم کرده است. نخست اینکه، رشد اقتصادی امکان افزایش سطح آموزش، آگاهی عمومی و دسترسی شهروندان به اطلاعات را فراهم میکند. تجربه بسیاری از کشورهای صنعتی نشان میدهد که توسعه اقتصادی معمولاً با افزایش سطح سواد، گسترش دانشگاهها و رشد رسانههای مستقل همراه بوده است. دوم اینکه، سرمایهداری به شکلگیری طبقه متوسط انجامیده است؛ طبقهای که بسیاری از نظریهپردازان آن را ستون فقرات دموکراسی میدانند. طبقه متوسط معمولاً خواهان ثبات سیاسی، حاکمیت قانون، شفافیت و پاسخگویی حکومت است و در برابر اقتدارگرایی مقاومت بیشتری نشان میدهد. سوم اینکه، اقتصاد بازار زمینه شکلگیری جامعه مدنی را تقویت میکند. انجمنهای حرفهای، اتحادیهها، سازمانهای مردمنهاد، رسانههای خصوصی و نهادهای مستقل، در فضایی که فعالیت اقتصادی آزادتر است، فرصت بیشتری برای رشد مییابند و میتوانند بر قدرت سیاسی نظارت کنند. چهارم اینکه، رقابت اقتصادی و نوآوری به افزایش رفاه عمومی، پیشرفت فناوری و ارتقای کیفیت زندگی کمک میکند. این عوامل، در صورت توزیع نسبتاً عادلانه، میتوانند مشروعیت و ثبات نظامهای دموکراتیک را تقویت کنند. با این همه، همین سازوکارها اگر بدون نظارت مؤثر و نهادهای تنظیمگر عمل کنند، میتوانند به شکلگیری انحصارهای اقتصادی، تمرکز قدرت و کاهش رقابت سیاسی بینجامند و پایه های اساسی دموکراسی را تضعیف نماید. لازم است تا به مواردی از آنها اشاره شود.
تناقض میان برابری سیاسی و نابرابری اقتصادی
بنیادیترین چالش میان دموکراسی و سرمایهداری، تعارض میان اصل «برابری سیاسی» و واقعیت «نابرابری اقتصادی» است. دموکراسی بر این اصل استوار است که همه شهروندان، فارغ از ثروت، نژاد، قومیت، جنسیت یا جایگاه اجتماعی، از حقوق سیاسی برابر برخوردار باشند؛ اما سرمایهداری، بهویژه در شکل بازار آزاد، بهطور طبیعی به تمرکز تدریجی ثروت در دست گروهی محدود گرایش دارد. اگرچه در صندوق رأی هر شهروند یک رأی دارد، اما در عرصه سیاست عملی، صاحبان سرمایه اغلب از نفوذ بیشتری برخوردار اند. تأمین مالی احزاب، حمایت از نامزدهای انتخاباتی، مالکیت رسانهها، فعالیت گروههای فشار و دسترسی گستردهتر به مراکز تصمیمگیری، به صاحبان سرمایه امکان میدهد که تأثیری فراتر از وزن جمعیتی خود بر سیاست بگذارند. از این منظر، برخی اندیشمندان معتقد اند که خطر اصلی برای دموکراسی نه حذف انتخابات؛ بلکه نابرابر شدن فرصت تأثیرگذاری سیاسی است.
این بدان معنا است که دموکراسی فقط به «وجود انتخابات» خلاصه نمیشود. ممکن است انتخابات کاملاً آزاد برگزار شود؛ اما در عمل همه شهروندان به یک اندازه توان اثرگذاری بر نتیجه سیاسی نداشته باشند؛ یعنی در ظاهر هر فرد یک رأی دارد؛ اما در واقعیت برخی افراد یا گروهها، از طریق کمک مالی به نامزدها؛ لابی گری شرکت های بزرگ، بویژه مالک رسانه ها در جهت دهی افکار عامه؛ شبکه های اجتماعی و قدرت تبلیغاتی؛ و دسترسی بهتر به سیاستمداران و نهاد های تصمیم گیرنده میتوانند بسیار بیشتر از دیگران بر تصمیمهای سیاسی اثر بگذارند. معلوم است که در چنین شرایطی، «زمین بازی برابر» نیست. بعضی صداها بسیار بلندتر شنیده میشوند و برخی تقریباً خاموش میمانند. بنابراین سیاست بیشتر به سمت منافع گروههای قدرتمند متمایل میشود تا اراده عمومی. پس دموکراسی واقعی فقط «رأی دادن» نیست، بلکه برابری در توان تاثیرگذاری سیاسی است. اگر این برابری از بین برود، حتی با وجود انتخابات، دموکراسی به تدریج از درون تهی میشود.
سرمایه و نفوذ بر نهادهای دموکراتیک
یکی از پیامدهای تمرکز سرمایه، افزایش توان لابیگری و اثرگذاری بر فرآیند قانونگذاری است. در بسیاری از نظامهای دموکراتیک، شرکتهای بزرگ، اتحادیههای اقتصادی و گروههای ذینفوذ میتوانند از طریق کمکهای مالی، مشاورههای تخصصی یا فعالیتهای سازمانیافته بر سیاستگذاری اثر بگذارند. این وضعیت، اگر با شفافیت و نظارت کافی همراه نباشد، ممکن است به پدیدهای منجر شود که برخی پژوهشگران آن را «تسخیر دولت» مینامند؛ وضعیتی که در آن تصمیمهای عمومی بیش از آنکه در خدمت منافع عمومی باشند، منافع گروههای قدرتمند اقتصادی را بازتاب میدهند.
جهانیشدن و محدود شدن حاکمیت دموکراتیک
جهانیشدن اقتصاد، سرمایه را بسیار سیالتر از گذشته کرده است. شرکتهای فراملی میتوانند سرمایه، فناوری و حتی بخشهایی از تولید را میان کشورها جابهجا کنند. این امر فرصتهایی مانند رشد تجارت، انتقال دانش و افزایش سرمایهگذاری ایجاد کرده است، اما همزمان توان دولتهای منتخب را در اجرای برخی سیاستهای اقتصادی محدود کرده است. برای نمونه، دولتی که بخواهد مالیات شرکتهای بزرگ را بهطور چشمگیر افزایش دهد، ممکن است با خطر خروج سرمایه یا کاهش سرمایهگذاری روبهرو شود. ازاینرو، برخی تصمیمهای اقتصادی دیگر صرفاً تابع رأی شهروندان نیستند، بلکه تحت تأثیر ساختار اقتصاد جهانی نیز قرار دارند.
رسانه، افکار عمومی و سرمایه
رسانهها یکی از ارکان اصلی دموکراسیاند، زیرا گردش آزاد اطلاعات و نقد قدرت را ممکن میسازند. اما هنگامی که بخش بزرگی از رسانهها در مالکیت گروههای اقتصادی محدود قرار گیرد، این پرسش مطرح میشود که آیا رسانه همچنان بازتابدهنده منافع عمومی است یا ممکن است در برخی موارد منافع مالکان خود را نیز منعکس کند. از سوی دیگر، گسترش شبکههای اجتماعی و اقتصاد دیجیتال فرصت بیسابقهای برای مشارکت عمومی ایجاد کرده، اما در عین حال، چالشهایی مانند انتشار اطلاعات نادرست، قطبیشدن جامعه و تأثیر الگوریتمهای تجاری بر افکار عمومی را نیز به همراه آورده است.
ظهور پوپولیسم
در دهههای اخیر، افزایش نابرابری اقتصادی، احساس بیعدالتی و کاهش اعتماد به نخبگان سیاسی در برخی کشورها به رشد جریانهای پوپولیستی انجامیده است. این جریانها اغلب خود را نماینده «مردم عادی» در برابر «نخبگان سیاسی و اقتصادی» معرفی میکنند. پوپولیسم، هرچند از دل سازوکارهای دموکراتیک برمیخیزد، در صورت تضعیف نهادهای مستقل، رسانههای آزاد و حاکمیت قانون، میتواند به فرسایش کیفیت دموکراسی بینجامد.
موجودیت تناقض ها و تمرکز سرمایه و نفوذ بیش از حد گروههای اقتصادی، لابی گران و جهانی شدن اقتصاد؛ سبب شده تا بسیاری از دانشمندان دموکراسی سیاسی را بدون کاهش نابرابری های اقتصادی ناممکن بدانند و بگویند که نابرابری ثروت منجر به تضعیف انسجام اجتماعی و کاهش اعتماد به نهادهای دموکراتیک می شود. دانشمندان با توجه به حفظ منافع طبقه سرمایه دار، گسترش بوروکراسی و سازمان های بزرگ، تمرکز بیش از حد قدرت اقتصادی، ناتوانی به بهبود وضعیت محرومترین اقشار جامعه و نبود سیاستهای مالیاتی و بازتوزیعی مناسب؛ دموکراسی در کشور های سرمایه داری، مدعی اند که دموکراسی در بستر نظام های سرمایه داری قادر به پاسخگویی خواست های واقعی انسان امروز نیست.
دیدگاه اندیشمندان
مارکس معتقد بود که ساختار اقتصادی، زیربنای ساختار سیاسی و حقوقی جامعه است. از دید او، دولت در نظام سرمایهداری گرایش دارد که منافع طبقه سرمایهدار را حفظ کند. بنابراین، دموکراسی سیاسی بدون کاهش نابرابریهای اقتصادی، نمیتواند به برابری واقعی شهروندان بینجامد. ماکس وبر بر نقش عقلانیت، بوروکراسی و مشروعیت تأکید داشت. او سرمایهداری را موتور توسعه اقتصادی میدانست، اما هشدار میداد که گسترش بوروکراسی و سازمانهای عظیم ممکن است آزادی فردی را در «قفس آهنین» نظم اداری محدود کند. فردریش هایک بر این باور بود که اقتصاد آزاد و مالکیت خصوصی شرط لازم برای حفظ آزادیهای فردی است. از نظر او، تمرکز بیش از حد قدرت اقتصادی در دست دولت، میتواند به تمرکز قدرت سیاسی و در نهایت به اقتدارگرایی بینجامد. جان رالز تلاش کرد میان آزادی و عدالت آشتی برقرار کند. او استدلال میکرد که نابرابری اقتصادی تنها زمانی قابل توجیه است که به بهبود وضعیت محرومترین اقشار جامعه نیز بینجامد. این دیدگاه، مبنایی نظری برای دفاع از دولت رفاه و سیاستهای بازتوزیعی فراهم کرده است. رابرت دال معتقد بود که دموکراسی زمانی پایدار میماند که قدرت در جامعه میان نهادها، گروهها و شهروندان بهطور متوازن توزیع شود. تمرکز شدید ثروت و قدرت اقتصادی، این توازن را برهم میزند و کیفیت دموکراسی را کاهش میدهد. توماس پیکتی با تحلیل دادههای تاریخی نشان داد که اگر سیاستهای مالیاتی و بازتوزیعی مناسب وجود نداشته باشد، نرخ بازده سرمایه میتواند از نرخ رشد اقتصاد پیشی گیرد و نابرابری ثروت بهتدریج افزایش یابد. از دید او، این روند میتواند به تضعیف انسجام اجتماعی و کاهش اعتماد به نهادهای دموکراتیک منجر شود.
اعجاز دموکراسی در بیرون از دستگاههای قدرت
بزرگترین اعجاز دموکراسی آن است که مشروعیت و پویایی خود را تنها از درون دستگاههای قدرت به دست نمیآورد، بلکه ریشههای آن در بیرون از قدرت و در متن جامعه استوار است. در یک نظام دموکراتیک، دولت تنها یکی از بازیگران عرصه عمومی است، نه مالک انحصاری حقیقت، قدرت یا اراده ملی. قدرت واقعی دموکراسی در شهروندانی نهفته است که آزادانه میاندیشند، نقد میکنند، سازمان مییابند، رأی میدهند و در سرنوشت سیاسی خویش مشارکت میکنند. رسانههای آزاد، دانشگاهها، انجمنهای مدنی، احزاب سیاسی، اتحادیههای صنفی و سازمانهای مردمنهاد، همگی در بیرون از ساختار رسمی حکومت قرار دارند، اما ستونهای اصلی بقای دموکراسی به شمار میروند.
در حکومتهای استبدادی، جامعه معمولاً به حاشیه رانده میشود و دولت میکوشد همه منابع قدرت را در خود متمرکز سازد؛ اما در دموکراسی، هرچه جامعه نیرومندتر باشد، حکومت نیز پاسخگوتر و قانونمندتر خواهد شد. از همین رو، راز ماندگاری دموکراسی نه در اقتدار دولت، بلکه در استقلال جامعه و توانایی مردم برای نظارت بر قدرت نهفته است. از این منظر، اعجاز دموکراسی در آن است که قدرت را از انحصار حکومت خارج میکند و آن را میان شهروندان، نهادهای مدنی و افکار عمومی توزیع مینماید. هرگاه دولت از مسیر قانون منحرف شود، همین نیروهای اجتماعی میتوانند با ابزارهای مسالمتآمیز، از انتخابات گرفته تا رسانه و اعتراض مدنی، آن را به مسیر قانون بازگردانند.
بنابراین، دموکراسی پیش از آنکه یک شیوه حکومت باشد، یک فرهنگ اجتماعی است؛ فرهنگی که در آن سرچشمه قدرت نه کاخهای حکومت، بلکه اراده آگاهانه مردم است. همین ویژگی، آن را از بسیاری نظامهای سیاسی دیگر متمایز میسازد و راز پایداری آن را رقم میزند. شگفت اور اینکه روابط اجتماعی مردم در بیرون از دستگاههای قدرت، بر پایه اعتماد، همکاری و احترام متقابل شکل میگیرد. این نگاه انسانی، یکی از مهمترین دستاوردهای دموکراسی است؛ زیرا ارزش انسان را نه بر اساس وابستگی سیاسی، قومی یا مذهبی، بلکه به صرف انسان بودن به رسمیت میشناسد. چنانکه در محیطهای کاری و مناسبات اجتماعی، کسی از شما نمیپرسد از کجا آمدهاید، پیرو کدام دین هستید یا به کدام قوم و نژاد تعلق دارید؛ بلکه آنچه اهمیت دارد، شخصیت، توانایی، مسئولیتپذیری و احترام متقابل است. این نگاه، تجلی فرهنگ دموکراتیک است که انسان را پیش از هر هویت دیگر، بهعنوان یک انسان به رسمیت میشناسد. بازتاب روشن این اصل را میتوان در تولد یک کودک در کشورهایی مانند آمریکا دید؛ جایی که از همان لحظه تولد، حقوق و کرامت انسانی او به رسمیت شناخته میشود. این احترام به انسان، پیش از آنکه محصول دولت باشد، ثمره فرهنگ دموکراتیک جامعه است.
نتیجه
دموکراسی و سرمایهداری از مهمترین نهادهای دنیای جدید اند که در چند سده اخیر، اغلب در کنار یکدیگر رشد کردهاند. همین همزمانی، این پرسش بنیادین را پدید آورده است که آیا دموکراسی محصول طبیعی سرمایهداری است یا پدیدهای مستقل که میتواند در بسترهای اقتصادی و اجتماعی متفاوت نیز شکل بگیرد؟ بررسی تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که نه سرمایهداری بهتنهایی ضامن دموکراسی است و نه دموکراسی بدون پایههای اقتصادی و نهادهای کارآمد میتواند پایدار بماند. رابطه این دو، رابطهای پویا و متأثر از کیفیت قانون، استقلال قوه قضائیه، آزادی رسانهها، رقابت سالم اقتصادی، شفافیت، فرهنگ سیاسی و میزان نابرابری اجتماعی است. ازاینرو، چالش اصلی جوامع معاصر نه انتخاب میان دموکراسی و سرمایهداری، بلکه یافتن الگویی است که در آن آزادی اقتصادی، عدالت اجتماعی و برابری سیاسی یکدیگر را تقویت کنند. هرگاه یکی از این سه مؤلفه بر دو مؤلفه دیگر غلبه یابد، تعادل نظام سیاسی و اقتصادی برهم میخورد و زمینه برای بحران مشروعیت، نارضایتی اجتماعی یا کاهش کارآمدی نهادهای دموکراتیک فراهم میشود.
برخی اندیشمندان بر این باور اند که گسترش مالکیت خصوصی، بازار آزاد، طبقه متوسط و استقلال اقتصادی افراد، زمینههای اجتماعی و نهادی لازم برای ظهور دموکراسی را فراهم کرده است. در مقابل، گروهی دیگر معتقد اند که دموکراسی پیش از آنکه یک نظام اقتصادی باشد، یک ارزش سیاسی و اخلاقی مبتنی بر آزادی، برابری شهروندان، حاکمیت قانون و مشارکت عمومی است؛ ازاینرو، نمیتوان آن را صرف محصول سرمایهداری دانست.
واقعیت آن است که رابطه میان دموکراسی و سرمایهداری نه رابطهای کاملاً علّی و نه کاملاً تصادفی است؛ بلکه رابطهای پیچیده، تاریخی و گاه متناقض است. سرمایهداری در برخی دورهها به تقویت نهادهای دموکراتیک یاری رسانده و در دورههایی دیگر، با تمرکز ثروت و نفوذ اقتصادی بر سیاست، خود به یکی از چالشهای جدی دموکراسی تبدیل شده است. ازاینرو، بررسی نسبت میان دموکراسی و سرمایهداری، تنها یک بحث نظری نه؛ بلکه تلاشی برای فهم یکی از مهمترین مسائل جهان معاصر است: آیا آزادی سیاسی به آزادی اقتصادی وابسته است، یا دموکراسی میتواند مستقل از نظام سرمایهداری نیز تحقق یابد.