یاد باغ وطنم
رفته چندی که فرو ریخته شب بر بدنش، تب اندوه گرفته همه رگهای تنش؛ کرده پنهان غم خود با همه غوغا که در اوست، شده بیگانه هم از غیر وهم از خویشتنش؛ به فرو بستگی شب شده کارش همه عمر، گره بر کار فرو بسته فتاده چو منش؛ خانه خامو شیش این بار زمانی…
بیشتر بخوانید