دستاوردهای خلاق چخوف، نویسنده برجسته رئالیست روسی 

برگردان. رحیم کاکایی پیشگفتار مترجم : رئالیسم بی‌رحمانه‌ی یک راوی غمگین  نویسنده ای…

لحاف مهربان کودکی

ساجده میلاد من به گذشته می اندیشم  من شب ها  در آغوش سبز…

نقش زنان مسلمان در جامعه اسلامی !

مقدمه . بی گمان یکی از مهم ترین مباحث در تبیین…

بدخشان؛ گره کور و پاشنه آشیل حاکمیت طالبان

نویسنده: مهرالدین مشید بدخشان؛ جرقه های بحران و احتمال خیزش تازه…

شیرۀ جان

رسول پویان شیرۀ جان ازدو چشم خون چکانم می چکد لـؤلــؤی لالا…

            و حدت خواهی 

در عاشقی ،  عشق   نمایی   نمیکنم گنج  ی  محبتیم…

فیلسوفان یهودی تبار؛ آته ایسم ناتمام،سوسیالیسم احساسی

Hermann Cohen (1842- 1918 ) آرام بختیاری هرمان کوهن؛ میان کانت و…

حماسه هایی که به بهای خیانت نخبگان به سوگواره تبدیل…

نویسنده: مهرالدین مشید روایت تراژدی ملتی که بهای جاه‌طلبی نخبگان را…

د دموکراسۍ د ناکامو تجربو انتقادي ارزونه

نور محمد غفوری سریزه  د تحمیلي جمهوریت او تقلبی دموکراسۍ تجربې موږ ته…

حکمت چیست؟

برهان الدین « سعیدی» حکمت دنیا فـزاید ظن و شک ــ …

این خون کسی ریخته یا می سرخ است یا توت…

نویسنده: جمشید کوهستانی    نظامی سابق فرستنده: محمد عثمان نجیب  ##########################نوتبرعلاوه شعر حضرت سعدی لکه…

افغانستان در تنگنای بن بست؛ انحصار طالبان و پراکنده گی…

نویسنده: مهرالدین مشید روایت یک بن بست تاریخی؛ قدرت یک دست…

جوانی 

طی شد، دریغ و درد، زمان جوانیم مانده است بهره ی…

افغانستان؛ از انحصار و پراکندگی تا همگرایی و مشارکت

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان؛ از واگرایی های سیاسی تا جستجوی وفاق…

 شمارۀ 71 سوسیالیسم کارگری

شمارۀ 71 سوسیالیسم کارگری نشریه سازمان سوسیالیست‌های کارگری افغانستان

اقرار 

نوشته نذير ظفرپير  شدم   مرد  جوان  نيستملايق      الطاف …

نورم‌ها و ارزش‌های اجتماعی

 این مقاله نخستین‌بار در اوایل ماه می سال ۲۰۱۷ میلادی، در رسانه‌های…

محبتگاه عشق

رسول پویان زلف چین چین دام صید وتیغ ابرو قاتل است در…

افغانستان و «حاشیه نشینی ژئوپلیتیکی» در نظام بین الملل

نویسنده: مهرالدین مشید از اسیب پذیری ژئوپلیتیک تا نبود مشروعیت؛ «پاشنۀ…

در برابر جنایات ضد انسانی حلقه انسانیت ستیز طالبانیزم باید…

بصیر دهزاد  در هفته های اخیر افغانستان شاهد تشدید ارتکاب یک سلسله جرایم و…

«
»

دستاوردهای خلاق چخوف، نویسنده برجسته رئالیست روسی 

برگردان. رحیم کاکایی


پیشگفتار مترجم :

رئالیسم بی‌رحمانه‌ی یک راوی غمگین

 نویسنده ای که زندگی را صادقانه و هنرمندانه به تصویر کشید


 زندگی سرشار از خلاقیت آنتون پاولوویچ چخوف در خاطرات معاصران او بازتاب یافته است. یادداشت‌های آنها، که گاه نه تنها از اهمیت ادبی و تاریخی، بلکه از اهمیت هنری نیز برخوردارند، جهان درونی چخوف را آشکار کرده، نگرش‌های او را به برجسته‌ترین رویدادهای آن دوران توصیف  و فصل‌های مهمی از زندگینامه او را بازگو می‌کنند. پژوهش‌های ادبی شوروی چخوف را از تهمت‌ها و تحریف‌های نقد بورژوازی رهایی بخشید و درک واقعاً علمی از آثار او را پایه‌گذاری کرد. زندگینامه چخوف با نام بسیاری از چهره‌های برجسته ادبیات و هنر روسیه پیوند خورده است. چخوف، چه به عنوان یک هنرمند و چه به عنوان یک شخص، مورد توجه عمیق معاصران خود بود و در واقع، هیچ نویسنده یا هنرمند برجسته‌ای از سالهای دهه‌های ۸۰ 18و ۹۰ 18و اوایل سده بیست او را نادیده نگرفت.  چخوف در آغاز دوران کاری خلاقانه‌اش، زمانی که به عنوان نویسنده‌ی لطیفه‌های ادبی و داستان‌های کوتاه در مجلات طنز شناخته می‌شد، با نویسندگان مسن‌تری مانند لسکوف و گریگوروویچ، آشنا شد. از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۱۸۸۰، چخوف به همتای ادبی خود، کورولنکو، نزدیک شد و بعدها، با تولستوی دوستی برقرار کرد، که چخوف خیلی زود به نویسنده‌ی محبوب و دوست صمیمی او تبدیل شد. نزدیک‌ترین و دوستانه‌ترین رابطه‌ی چخوف با گورکی بود، که شایستگی نیرومند و اهمیت انقلابی او حتی در زمان حیات چخوف نیز آشکارا پیدا بود.  حلقه نزدیک چخوف شامل برخی از بزرگترین چهره‌های هنر روسیه – چایکوفسکی، رپین، لویتان و استانیسلاوسکی – بود. نفوذ استعداد چخوف و نیروی جذاب شخصیت او چنان زیاد بود که افرادی از طیف گسترده‌ای از حرفه‌ها، که اغلب از علایق صرفاً ادبی بسیار دور بودند، همواره با وجود سکنا گزیدن او در خارج از مسکو و سن پترزبورگ، به دنبال او بودند. چخوف مورد توجه چهره‌های برجسته علوم پیشرفته، از جمله کنستانتین تیمیریازف و کنستانتین تسیولکوفسکی، قرار داشت.  این واقعیت که چخوف به مدت دو دهه در مرکز ادبیات و هنر روسیه قرار داشت، از نزدیک با بسیاری از نویسندگان، هنرمندان، آهنگسازان و بازیگران مشهور همکاری داشت و دوستی‌های شخصی برقرار کرد، به یادمان های چخوف اهمیت ویژه‌ای می‌بخشد. این یادمان ها نه تنها مطالبی را برای آشنایی با زندگینامه چخوف فراهم ، بلکه دوره مهمی را در تکامل هنر روسیه، مرتبط با آثار لئو تولستوی و گورکی، چایکوفسکی و رپین و تأسیس تئاتر هنری مسکو، روشن می‌کنند.

بی گمان همه کسانی که چخوف را از نزدیک می‌شناختند، خاطراتی از او به جا نگذاشته‌اند. بسیاری از آنها پیش  از چخوف درگذشتند و ما از راه مکاتبات و یادمانهای دیگر معاصران او، از روابط آنها با نویسنده آگاه می‌شویم. با این وجود، خاطرات معاصران چخوف جایگاه برجسته ای در ادبیات خاطرات روسیه دارد. بسیاری از معاصران برجسته او – کورولنکو، رپین، کوپرین، استانیسلاوسکی، نمیروویچ-دانچنکو، گارین-میخاییلوفسکی، کاچالوف، ورسایف، تله‌شوف و دیگران – خاطراتی از چخوف نوشتند. برادران آنتون پاولوویچ، الکساندر و میخائیل چخوف، خاطراتی گسترده از دوران کودکی و سال‌های اولیه نویسندگی او به جا گذاشتند. خاطرات گورکی جایگاه ویژه‌ای در ادبیات خاطرات دارد و به طور کامل تصویر معنوی و ویژگی‌های اصیل چخوف زنده را منتقل می‌کند. مقاله گورکی در مورد داستان «در تنگ دره» چخوف (1900) و پس از آن مقالات یادمان های او، آغاز درک نوینی از آثار چخوف بود.   بی گمان مجموعه‌ای از خاطرات نمی‌تواند زندگینامه جامعی از نویسنده ارائه دهد. برای نمونه، بیشتر خاطره‌نویسان، به دوره‌ای از زندگی چخوف می‌پردازند که نام او پیشتر به گونه ای گسترده شناخته شده بود یا در حال شناخته شدن بود. آشنایی او با بیشتر چهره‌های ادبی و تئاتری که خاطراتی از او به جا گذاشته‌اند، از نیمه دوم دهه ۱8۸۰ آغاز شد که خودبخود دامنه خاطرات آنها را تعیین می‌کرد. خاطرات، دوره‌های ملیخوو و به ویژه یالتا از زندگی چخوف را به طور کامل روشن می‌کنند، زمانی که دلبستگی های ادبی و اجتماعی او را با گروه بزرگی از نویسندگان و هنرمندان جوان گرد هم آورد.  با این وجود، تا اندازه ای، تمام دوره‌های زندگی چخوف در خاطرات معاصرانش بازتاب یافته است.

چخوف 17 (29) ژانویه 1860 در شهر تاگانروگ  در استان روستوف متولد شد. او از دبیرستان در آنجا فارغ‌التحصیل شد و تا زمان نقل مکان به مسکو و ثبت نام در دانشگاه مسکو در سال ۱۸۷۹ در آنجا زندگی کرد. چخوف درباره دوران کودکی خود، یا در واقع درباره زندگی‌اش به طور کلی، چیز زیادی ننوشته است؛ تنها در داستان‌های کوتاه او می‌توانیم نگاهی فشرده به زندگی روزمره‌ای که از تاگانروگ به یاد می‌آورد، داشته باشیم. با این وجود، نامه‌های چخوف بینشی بی‌چون و چرا از نگرش او نسبت به شرایط زندگی که در آن بزرگ شده بود، ارائه می‌دهند. چخوف در نامه‌ای به نویسنده شچگلوف نوشت: «من در کودکی آموزش و تربیت مذهبی دیدم – با آوازهای کلیسایی، با خواندن رساله و کاتیسما در کلیسا، با حضور منظم در مراسم نیایش صبحگاهی، با وظیفه کمک در محراب و به صدا درآوردن ناقوس. و چه روی داد؟ وقتی اکنون دوران کودکی‌ام را به یاد می‌آورم، کمی غم‌انگیز به نظر می‌رسد؛ اکنون هیچ دینی ندارم. می‌دانید، وقتی من و دو برادرم آوازهای مذهبی را در وسط کلیسا می‌خواندیم، همه با محبت به ما نگاه می‌کردند و به والدینم حسادت می‌کردند، اما در آن زمان احساس می‌کردیم محکومین کوچکی هستیم».

چخوف حتی در کودکی با زمختی، ابتذال و دروغ‌های زندگی بورژوازی روبرو شده بود. چخوف زمانی گفته بود: «استبداد و دروغ، کودکی ما را منحرف کرده است». این موضوع آشکارا در خاطرات برادر نویسنده، الکساندر چخوف، بازگو شده است. او نوشته است: «آنتون پاولوویچ، تنها بچه‌های شاد را از دور می‌دید، اما خودش هرگز کودکی شاد، بی‌خیال و شادی را تجربه نکرد …» اما نادرست خواهد بود که چخوفِ دانش‌آموز را سراسر منکوب شده و تسلیم همه چیز در پیرامون او تصور کنیم. همانگونه که از خاطرات برادر دیگرش، میخائیل پاولوویچ، می‌توان نتیجه گرفت، گرایش به تمسخر پوچی‌های روزمره و افراد مضحک و رقت‌انگیز از همان آغاز در چخوف پیدا شده بود. این امر به راحتی هنگام خواندن خاطرات میخائیل چخوف و دیگر معاصرانی که آنتون پاولوویچ را از تاگانروگ می‌شناختند و از نوشته ها و یادداشت های بداهه‌پردازی‌های هنری، تقلیدهای نمایشی و شوخی‌های صحنه‌ای، حس کرد. میخائیل پاولوویچ چخوف می‌نویسد: «او سخنرانی‌ها و صحنه‌ها را ترتیب می داد»، کسی را معرفی یا از کسی تقلید می‌کرد. مواد لازم برای این کار به فراوانی توسط زندگی پیرامونی او فراهم می‌شد، زندگی‌ای که در آن او خیلی زود متوجه پوچی و بی‌معنی بودن آن شد – او با این موضوع در زندگی روزمره یک فروشگاه مواد غذایی کثیف مواجه می‌شد و چیزهای مشابهی را در یک دادگاه تجاری و در دبیرستان می‌دید. در شوخی‌ها و تقلیدهای ادبی او، ویژگی‌های معمول و ویژگی‌های بارز زندگی بورژوایی که او را فراگرفته بود، همواره مورد تمسخر قرار می‌گرفت.

مهم‌ترین رویدادهای زندگینامه چخوف در دوره زندگی او، سفر وقت‌گیر و انرژی‌بر او به جزیره ساخالین، پزشکی و فعالیت‌های اجتماعی‌اش در ملیخوو، کار او در کمک به دهقانان گرسنه در استان نیژنی نووگورود و مشارکت او در زندگی ادبی و تئاتری مسکو و سن پترزبورگ است. و. ای. نمیروویچ-دانچنکو می‌نویسد: «در این دوره، چخوف در انبوه شلوغی پایتخت، در محافل ادبی، و هنری بود… او عاشق گردهمایی‌ها، گفتگوهای شوخ‌طبعانه و صحنه‌های تئاتری بود؛ سفرهای زیادی به سراسر روسیه و خارج از کشور داشت و سرشار از زندگی بود، اما همچنان فروتن ماند و مانند گذشته، بیشتر از اینکه حرف بزند، گوش می‌داد و مشاهده می‌کرد. شهرت او پیوسته در حال افزایش بود». در سالهای پایانی دهه ۱۸۸۰ و آغاز دهه ۱۸۹۰، مراوده های چخوف با جهان هنر و موسیقی به میزان زیادی گسترش یافت. در سال ۱۸۸۷، چخوف با رپین و سال بعد با چایکوفسکی ملاقات کرد. خاطرات او به درستی به علاقه عمیق چخوف به آثار چایکوفسکی اشاره دارد. چایکوفسکی نیز به نوبه خود بارها آثار چخوف را ستود. چایکوفسکی در ۲ ژوئن ۱۸۸۹ نوشت: «… به نظر من، او ستون آینده ادبیات ماست». در همین سال‌ها، چخوف با بازیگران برجسته روسی – لنسکی، سومباتوف-یوژین و سووبودین – صمیمی شد. در سال ۱۸۹۵، چخوف در یاسنایا پالیانا از تولستوی دیدن کرد و روابط دوستانه آنها که جایگاه بزرگی در زندگینامه هر دو نویسنده داشت، تا پایان عمر چخوف ادامه یافت.

گ. بردیکوف عضو مسئول آکادمی علوم اتحاد جماهیر شوروی و مدیر موسسه ادبیات جهان در کنفرانس علمی که به مناسبت صد و بیستمین سالگرد تولد چخوف و توسط موسسه ادبیات جهانی آکادمی علوم اتحاد جماهیر شوروی” آ.م.گورکی”  و اتحادیه نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی سازماندهی شده بود، در سخنان افتتاحیه خود درباره شناخت گسترده بین‌المللی ایی که چخوف پس از مرگش به دست آورد، سخن گفت. وی گفت چخوف نخستین نویسنده روسی بود که با استدلالی قانع‌کننده نشان داد که روابط بورژوایی از پیش ریشه‌های پایدار و نیرومندی در روسیه داشته و نه تنها در تمام روزنه های زندگی تجاری و رسمی، بلکه در زندگی خصوصی و خانوادگی نیز راه یافته است. در آثار چخوف، برخورد با نظم بورژوازی جهانی می شود. هر کسی که انسانیت خود را حفظ کرده باشد، در آن شرکت می کند. این هنرمند بی‌رحمانه غیرطبیعی بودن آداب و رسوم بورژوازی را بازتاب می داد. این شرایط در غرب به طرز مردم‌فریبانه‌ای برای آنکه آن را به عنوان منادی اندیشه های بی‌معنایی وجود انسان بطور کلی به تصویر بکشند، مورد بهره‌برداری نادرست قرار می‌گیرد. آنرا کمابیش پدر ادبیات منحط سده بیست اعلام می کنند. اما چخوف، با خوش‌بینی تاریخی و ایمانش به انسان، اساساً از منحطان از هر طیفی متمایز است. انسان‌گرایی چخوف نه تنها به معنای مطالبه نظم اجتماعی، بلکه به معنای مطالبه انسان نیز بود. نگرش او نسبت به برخی از شخصیت‌ها ترکیبی پیچیده از همدردی با انسان به عنوان قربانی نظم و اخلاق حاکم، و همزمان، سرزنش بی‌رحمانه به خاطر نبود شخصیت، تنبلی و اطاعت و پیروی او بود. سخنران درباره ساختار هنری آثار نویسنده که از محتوای آنها جدایی‌ناپذیر است، گفتگو می‌کند. او داستان « تشنج » را به عنوان نمونه ذکر می‌کند، جایی که تصاویر بارش برف، در تضاد با توصیفات یک واقعیت پیش پا افتاده و کسل‌کننده، ما را به درک مطلب سوق می‌دهد؛ نتیجه‌گیری‌های داستان نیز کمتر از اظهارات مستقیم قهرمان نیست.

چخوف فرآیند رهایی درونی انسان از قید و بندهای برده‌وار نظام بورژوازی را به تصویر کشید و همزمان گرایش انسان به یک زندگی جدید را نشان داد. این امر او را با مردم شوروی و مردم مترقی سراسر جهان مرتبط می‌کند. «چخوف و گورکی» موضوع گزارش ب. بیالیک بود. او بر ارزیابی‌ها و توصیفات گورکی از چخوف تمرکز کرد و نشان داد که گورکی یکی از نخستین کسانی بود که او را در زمره نویسندگان بزرگ قرار داد. گ. بردیکوف با استفاده از شماری نمونه ها، قرابت ذاتی بین برخی از ویژگی‌های کلیدی آثار این دو نویسنده را نشان می‌دهد. برای مثال، گورکی مجذوب ماهیت تراژیک-کمدی آثار چخوف، به ویژه نمایشنامه‌های او، شده بود. او نیز در تعریف ژانر نمایشنامه‌هایش – بین درام، کمدی و فکاهی – مردد بود.

در عین حال، رابطه این دو نویسنده نه تنها با جاذبه، بلکه با دافعه نیز همراه بود. جالب اینجاست که در اوایل دهه 1900، اختلافات بین گورکی و چخوف شدت گرفت. انتقادی‌ترین نقدهای آنها از یکدیگر به سال ۱۹۰۳ برمی‌گردد. با این حال، پس از مرگ چخوف، اهمیت او به عنوان یک هنرمند برای گورکی به طور فزاینده‌ای افزایش یافت. مقاله آ. ایزویتوف (لنینگراد) با عنوان «سنت‌های انسان‌گرایانه چخوف در فرهنگ سوسیالیسم توسعه‌یافته»، ویژگی‌های کلیدی ایدئولوژیک و هنری آثار چخوف را که امروزه همچنان قدرتمند و حیاتی هستند، تشریح کرد. سخنران از نارضایتی شخصیت‌های چخوف از دنیای پیرامون خود و آرزوهایشان برای آینده سخن گفت. بهترین آنها نمی‌توانند وجود انسان را بدون ایمان و باور تصور کنند. گذشته از این، سخن نه از باور مذهبی، بلکه به «توانایی روح» است. چخوف دچار بیماری سل شده بود. این بیماری سل چنان پیشرفت کرده بود که در ماه مه ۱۹۰۴، مجبور شد یالتا را ترک کند و به همراه همسر خود به بادنوایلر، تفریگاهی معروف در جنوب آلمان، برود. اما بهبودی او غیرممکن بود؛ چخوف در آنجا فقط تسکین موقتی می‌یافت. در ۱۵ ژوئیه (۱ ژوئیه)، حدود ساعت ۲ بامداد، چخوف احساس درد و بیماری شدیدی می کند. او با قاطعیت به پزشکی که از راه رسیده بود گفت: «دارم می‌میرم». سپس شامپاین خواست، به آرامی لیوانش را سر کشید، به پهلوی چپ دراز کشید و کمی بعد درگذشت .چخوف هنگام مرگ 44 سال داشت. وی در گورستان نوودویویچ در مسکو به خاک سپرده شده است. واقع‌گرایی چخوف هوشیارانه، گاهی حتی بی‌رحمانه، اما همیشه خوش‌بینانه بود. چخوف استاد شناخته‌شده‌ی قالب‌های نثر «کوتاه» – داستان کوتاه و رمان کوتاه – است. دستاوردها و اکتشافات او در این زمینه به او اجازه می‌داد تا نمایشنامه‌های نوآورانه‌ای خلق کند که در آن‌ها نقد ژرف از کاستی‌های اجتماعی و انسانی با شعر، جسارت غنایی و ژرفای آنها درهم می آمیزند.

بلکین آ.آ. دانشنامه بزرگ شوروی

چخوف آنتون پاولوویچ 

 چخوف آنتون پاولوویچ [17 (29) ژانویه 1860 – 2 (15) ژوئیه 1904] – نویسنده بزرگ روسی است. او در تاگانروگ در خانواده‌ای از طبقه متوسط رو به پایین متولد شد. پدربزرگ چخوف رعیتی بود که آزادی خود را خریده بود. پدرش مغازه خواربارفروشی داشت. خانواده چخوف (پنج پسر و یک دختر) در فقر زندگی می‌کردند. در سال 1868، چخوف وارد دبیرستان تاگانروگ شد. در سال 1873، در حالی که هنوز دانش‌آموز بود، همزمان در کلاس صنایع دستی مدرسه ناحیه تاگانروگ خیاطی آموخت. در سال 1876، هنگامی که خانواده به مسکو نقل مکان کردند، جایی که پسران بزرگترش در آنجا تحصیل می‌کردند، چخوف به تنهایی در تاگانروگ ماند و با تدریس خصوصی و کمک به والدینش امرار معاش می‌کرد. در طول این سال‌ها، او در مجله دست‌نویس دبیرستان “وقت آزاد” در اجراهای آماتور شرکت کرد و در سال‌های 1877-1878 نخستین آثار نمایشی و “حکایت‌های طنزآمیز” خود را نوشت. پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان در سال ۱۸۷۹، چ. به مسکو نقل مکان کرد و در همان سال وارد دانشکده پزشکی دانشگاه مسکو شد، جایی که در سخنرانی‌های اساتید برجسته پزشکی – ن. و. اسکلیفوسوفسکی، گ. ا. زاخاریین، ا. ا. استروموف، ف. ف. اریسمن و دیگران – شرکت کرد. پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه در سال ۱۸۸۴ با عنوان پزشک، چ. به حرفه پزشکی مشغول شد. در سال‌های ۱۸۸۴-۱۸۸۵، او روی مطالب مربوط به پایان‌نامه خود با عنوان «مراقبت‌های پزشکی در روسیه» کار کرد. در تابستان ۱۸۸۵، در حالی که در روستای بابکینو (در نزدیکی ووسکرسنسک، استان مسکو) زندگی می‌کرد، با هنرمند ای. ای. لویتان نزدیک و صمیمی شد. نخستین اثر منتشر شده چخوف داستان «نامه‌ای از مالک  زمین‌های دُن، استپان ولادیمیروویچ ن. به همسایه دانشمند‌ش، دکتر فریدریش» بود که در سال ۱۸۸۰ با امضای «آنتوشا» در مجله «استرکوزا»منتشر شد. چخوف در دوران دانشجویی خود، مطالب زیادی را در مجلات طنز («استرکوزا»«بودیلنیک»، «زریتل»، «سه وت ای تنی» و غیره) منتشر می‌کرد و بیشترخود را با نام مستعار «آنتوشا چخونته» امضا می‌کرد. در سال ۱۸۸۲، او همکاری خود را با مجله «اُسکولکی» سن پترزبورگ متعلق به ن. ا. لیکین آغاز کرد، جایی که به مدت سه سال نقد «اُسکولکی مسکووسکی ژیزن» را منتشر کرد. در سال ۱۸۸۴، نخستین مجموعه داستان چخوف با عنوان «قصه‌های ملپومنه» و در سال ۱۸۸۶، مجموعه «داستان‌های رنگارنگ» منتشر شد. در سال ۱۸۸۷، نمایشنامه «ایوانف» برای نخستین بار در تئاتر ف. ای. کُرش در مسکو اجرا شد. از سال ۱۸۸۶، چخوف شروع به انتشار آثارش در روزنامه «نوویه ورمیا» آ. س. سوورین و از سال ۱۸۸۸، در مجلات قطور کرد. در سال ۱۸۹۰، چخوف سفری به جزیره ساخالین داشت. این سفر طولانی و دشوار برای نویسنده‌ای که از سل رنج می‌برد و برای آن با دقت آماده شده بود، برای کارش از اهمیت زیادی برخوردار بود. مطالعه کامل ساخالین شمالی و جنوبی، سرشماری کامل چخوف از محکومین و مهاجران تبعیدی ساکن در جزیره، به نویسنده کمک کرد تا زندگی مردم را بهتر بشناسد و تضادهای سیستم اجتماعی روسیه استبدادی-بوروکراتیک را به طور حادتری احساس کند، که به تعمیق رئالیسم انتقادی چخوف کمک کرد. نتیجه فوری سفر ساخالین، کتاب «جزیره ساخالین» بود (منتشر شده در سال‌های ۱۸۹۳-۹۴، چاپ جداگانه در سال ۱۸۹۵).

در سال ۱۸۹۲، چخوف در نزدیکی مسکو، در روستای ملیخوو (که اکنون در منطقه چخوف قرار دارد)، نزدیک لوپاسنیا (که اکنون منطقه چخوف است) ساکن شد، جایی که تا سال ۱۸۹۹ در ملکی که خریداری کرده بود (که اکنون موزه-املاک چخوف است) زندگی می‌کرد. چخوف در رابطه با نقل مکان خود به روستا نوشت: «اگر من پزشک هستم، به بیمار و بیمارستان نیاز دارم. اگر نویسنده هستم، باید در میان مردم زندگی کنم، نه در مالایا دمیتروفکا، با خدنگ. من حداقل به یک تکه زندگی اجتماعی و سیاسی نیاز دارم … ». (مجموعه آثار و نامه‌ها، جلد ۱۵، ۱۹۴۹، صفحه ۲۵۵). در سالهای دهه 1890کارهای اجتماعی گسترده‌ای برای کمک به گرسنگان انجام داد، به استان‌های درگیر قحطی سفر کرد (۱۸۹۲)، در دوران همه‌گیری وبا (۹۳-۱۸۹۲) به عنوان پزشک منطقه کار کرد، در سرشماری عمومی نفوس (۱۸۹۷)، در ساخت مدارس برای کودکان دهقان در روستاهای استان مسکو، در سازماندهی کتابخانه و موزه شهر در تاگانروگ شرکت کرد. در طول این سال‌ها، چخوف چندین سفر به خارج از کشور برای درمان انجام داد. در سال ۱۸۹۹، به دستور پزشکان، چخوف از ملیخوو به یالتا نقل مکان کرد، جایی که برای خود یک خانه ویلایی (که اکنون خانه-موزه چخوف است) ساخت. در یالتا، چخوف به ماکسیم گورکی نزدیک شد. در اوایل سال ۱۸۸۹، چخوف به عنوان عضو کامل انجمن دوستداران ادبیات روسیه برگزیده شد. در سال ۱۹۰۰، او به عنوان یک آکادمیسین افتخاری انتخاب شد. در سال ۱۹۰۲، چخوف (به همراه و. گ. کورولنکو) در اعتراض به لغو انتخاب ماکسیم گورکی به عنوان عضو افتخاری آکادمی توسط نیکلای دوم، از این عنوان صرف نظر کرد. در سال ۱۹۰۱، ماکسیم با اُ. ل. کنیپر، بازیگر تئاتر هنری مسکو، ازدواج کرد. در ۱۷ ژانویه ۱۹۰۴، روز تولد نویسنده، تئاتر هنری مسکو نمایش «باغ آلبالو» را برای نخستین بار به روی صحنه برد که نویسنده در آن حضور داشت. همان شب، تئاتر میزبان جشنی به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد نویسندگی چخوف بود که در آن و. ای. نمیروویچ-دانچنکو نقش بزرگ درام چخوف را برای تئاتر روسیه توصیف کرد. در ژوئن ۱۹۰۴، به دلیل وخامت شدید تندرستی‌اش، چخوف به همراه همسرش برای درمان به شهر آبگرم بادن وایلر (آلمان) رفت و در آنجا درگذشت. مراسم تشییع جنازه چخوف در ۹ ژوئیه ۱۹۰۴ در گورستان نوودویچی در مسکو برگزار شد.

چخوف با توسعه سنت‌های بزرگ انسان‌گرایانه و دموکراتیک ادبیات واقع‌گرایانه روسیه، در آثار خود تناقضات زندگی روسیه در پایان قرن نوزدهم و آستانه انقلاب بورژوا-دموکراتیک ۱۹۰۵-۱۹۰۷ را منعکس کرد. او در آغاز قرن بیستم به عنوان یک هنرمند، نویسنده داستان کوتاه و نمایشنامه‌نویس نوآور و برجسته ظهور کرد. جهان‌بینی چ. در سال‌های گذار از مرحله رازنوچینتسی جنبش آزادی‌بخش در روسیه به مرحله پرولتاریا شکل گرفت. ویژگی‌های این دوره، محتوای ایدئولوژیک و موضوعی آثار چخوف را توضیح می‌دهد. دوره اولیه کار چخوف – نیمه نخست دهه 1880 – با مشارکت در مجلات طنز، خلق داستان‌های کمیک درخشان، که با ایجاز، طنز ظریف، مشاهده دقیق و توانایی تشخیص پدیده‌های زشت در زندگی روزمره متمایز می‌شدند، مشخص می‌شود. موضوعات طنز و هجو در آثار چخوف جوان، خودسری، گستاخی، نادانی، خودباوری، به عنوان ویژگی‌های بارز روانشناسی اربابان، و چاپلوسی، حماقت، عقب‌ماندگی، تملق و تحقیر ناشی از آنها، به عنوان ویژگی‌های متمایز افرادی بود که در روانشناسی برده‌داری پرورش یافته بودند (“مرگ یک کارمند”، 1883، “دختر آلبیون”، 1883، “چاق و لاغر”، 1883، “ماسک”، 1884 و غیره). موقعیت‌های کمیک در داستان‌های چخوف بازتابی از پدیده‌های معمول زندگی اجتماعی روسیه استبدادی در دوره سیاسی بود. واکنش‌ها (“بوقلمون صفت “، 1884، “گروهبان پریشیبیف”، 1885). در این داستان‌ها، تصویر بورژوازی، بی‌فرهنگی، بوروکراسی، چیزهای کوچک زندگی که به انسان ظلم می‌کنند، به آن تیزبینی اجتماعی رسیده بود که طنز چخوف را به طنز م. ای. سالتیکوف-شچدرین، به‌ویژه با آثار دهه ۸۰ او («قصه ها »، «چیزهای کوچک زندگی»، « داستانهای رنگارنگ ») نزدیک‌تر کرد. در اواسط دهه ۸۰، گرایش‌های دموکراتیک در آثار چخوف بیش از پیش مشخص می‌شود. در داستان‌های «اندوه» (۱۸۸۵)، «وانکا» (۱۸۸۶)، «بدبختی» (۱۸۸۶)، «دشمنان» (۱۸۸۷)، عشق نویسنده به مردم، روشنفکران زحمتکش و اندوه او از بی‌عدالتی و تحریف روابط انسانی بیان شده است. در آن‌ها تغزل ملایم و طنز غم‌انگیزی را که از ویژگی‌های آثار پخته نویسنده است، آشکار می‌کنند. در نیمه دوم دهه 1880، جهان‌بینی چخوف و محتوای اجتماعی-فلسفی آثارش عمیق‌تر شد. او شروع به درک عمیق مسئولیت خود به عنوان یک نویسنده و تأمل در نقش اجتماعی ادبیات کرد. «هدف آن حقیقت بی‌قید و شرط و صادقانه است» (جلد 13، 1948، صفحه 262). چخوف از مجله «اسکولکی» جدا شد و با ارزیابی هوشیارانه سردبیر ن، آ. لیکین، گفت: «او فردی خوش‌خلق و بی‌ضرر است، اما تا مغز استخوان یک بورژوا است» ( همان ، جلد 14، 1949، صفحه 218). در داستان‌های کوتاه «خوشحالی » (1887)، « نی لبک » (1887)، در داستان «استپ» (1888)، موضوع میهن و خوشبختی مردم نمایان می‌شود. در داستان « خوشحالی »، چوپان پیری که در زندگی‌اش «ده بار به دنبال خوشبختی گشته» با اندوه می‌گوید: «خوشبختی وجود دارد، اما اگر در زمین دفن شود چه فایده‌ای دارد»؟ در داستان «استپ»، چخوف به عنوان استاد درخشان منظره عمل کرد که به او در بیان محتوای عمیق فلسفی و روانشناختی کمک کرد. چخوف ضمن ترسیم زیبایی های طبیعت استپی روسیه، حسی از نیروهای خلاق مردم، پتانسیل‌های بکر آنها را منتقل می‌کند؛ هنرمند «شروع به تصور پیروزی زیبایی، جوانی، شکوفایی قدرت و عطش پرشور برای زندگی می‌کند؛ روح به سرزمین مادری زیبا و خشن واکنش نشان می‌دهد و می‌خواهد همراه با یک پرنده شب بر فراز استپ پرواز کند» (جلد ۷، ۱۹۴۷، ص ۵۲). در داستان « نی لبک »، هنرمند با استفاده از سخنان یکی از دهقانان، توصیفی کوتاه و مناسب، سرشار از طنز عامیانه، از انحطاط اشراف روس در طول سده نوزده ارائه می‌دهد: « یا با چوب ماهیگیری می‌نشیند و ماهی می‌گیرد، یا با شکم رو به بالا دراز می‌کشد و کتاب می‌خواند،  یا در میان دهقانان پرسه می‌زند و حرفهای مختلفی می‌گوید، و کسانی که گرسنه‌اند به عنوان کاتب و منشی استخدام می‌شوند » (همانجا ، جلد ۶، ۱۹۴۶، ص ۲۵۵). در دهه ۱۸۸۰، در بحبوحه واکنش سیاسی، بخش قابل توجهی از روشنفکران دموکرات با آشفتگی ایدئولوژیک مشخص می‌شدند؛ دیدگاه‌های بورژوا- لیبرال و لیبرال- پوپولیستی در میان آنها زمینه مساعدی یافت. جستجوی یک جهان‌بینی درست، جهان‌بینی‌ای که درک مسائل مبرم زمان را تسهیل کند، به یک مضمون ادبی اصلی تبدیل شد. قهرمان داستان « داستانی خسته کننده » (۱۸۸۹) نوشته چخوف، استاد پیری که بر اساس ایده‌های ماتریالیسم علمی- طبیعی دهه ۱۸۶۰ پرورش یافته بود، در پایان عمر خود تراژدی عمیقی را تجربه می‌کند. او قادر به مقابله با سلطه ابتذال، بی‌تفاوتی و بی‌فرهنگی نیست، زیرا زندگی و کارش با یک ایده مشترک یا هدف والا روشن نمی‌شود. او نمی‌داند چگونه منافع زندگی شخصی و کار علمی خود را با وظایف مردم و بشریت خود تطبیق دهد. او «فلج روح» را تجربه می‌کند. قابل توجه است که در مقاله‌ای درباره ن. م. پرژوالسکی (۱۸۸۸)، چخوف نوشت: “در دوران دردناک ما، … وقتی حتی بهترین افراد دست روی دست می گذارند و تنبلی و هرزگی خود را با فقدان هدف مشخصی در زندگی توجیه می‌کنند، به زاهدانی مانند خورشید نیاز است” (جلد 7، 1947، صفحه 477). خود چخوف نمی‌توانست راه‌حل‌های واقع‌گرایانه تاریخی برای بسیاری از مسائل زندگی اجتماعی پیدا کند. او در چارچوب دیدگاه‌های کلی دموکراتیک باقی ماند. اما چخوف هنرمند از تمام توهمات آرمان‌شهری رایج در میان روشنفکران دهه‌های 80 و 90 میلادی مبرا بود. هوشیاری واقع‌گرایانه، توانایی دیدن ورشکستگی و دروغ اسلوب عملکرد اجتماعی خرده بورژوازی، از ویژگی‌های بارز آثار چخوف بود که او را به شدت از نویسندگان بورژوا- لیبرال و پوپولیست جدا می‌کرد. این نگرش سازش‌ناپذیر، چخوف را به سالتیکوف-شاچدرین، ادامه‌دهنده‌ی ثابت قدم سنت‌های دموکراسی انقلابی دهه 60، نزدیک‌تر کرد. چخوف در نامه‌ای به آ. ن. پلشچایف (۱۸۸۸) نوشت: «سالهای دهه شصت». «زمان، و اجازه دادن به سنجابهای زمینی نادان برای غصب آن به معنای مبتذل کردن آن است »( جلد ۱۴، ۱۹۴۹، ص ۱۸۵). چخوف لیبرالی را که در داستان «روز نام» (۱۸۸۸) به تصویر کشیده بود، «میان‌مایگی پژمرده و غیرفعالی که دهه ۶۰ را غصب می‌کند» نامید. داستان‌های او از دهه ۹۰ به طور صادقانه روند مبتذل شدن روشنفکران خرده بورژوا و همچنین جستجوی دردناک بهترین نمایندگان آن برای یافتن راه‌های واقعی خدمت به مردم را به تصویر می‌کشد. آثار چخوف به رهایی روشنفکران دموکراتیک از ایده‌های بشردوستی بورژوایی، پوپولیسم لیبرال و فلسفه تولستوییسم کمک کرد. «مردم در جستجوی حقیقت، دو گام به جلو و یک گام به عقب برمی‌دارند» (داستان «دوئل»، ۱۸۹۱). چخوف پوشش اشرافیت و انسانیت را از لیبرال‌های بورژوا برمی‌دارد (تصویر آزورین در داستان «همسرم»، ۱۸۹۲). در داستان‌های « خانه‌ای با نیم طبقه » (۱۸۹۶) و «زندگی من» (۱۸۹۶)، فقر نظریه «اعمال کوچک» که توسط پوپولیست‌های لیبرال تبلیغ می‌شد، آشکار می‌شود. فعالیت‌های فرهنگی روشنفکران در روستاها، سرزنش قهرمانان هوشیارتر و شکاک‌تر همین داستان‌ها را برمی‌انگیزد: «مردم در یک زنجیر بزرگ گرفتار شده‌اند و شما این زنجیر را نمی‌برید، بلکه فقط حلقه‌های جدیدی اضافه می‌کنید … » («خانه‌ای با نیم طبقه »)؛ «قطره‌ای در دریا! روش‌های مبارزه دیگری در اینجا مورد نیاز است، نیرومند، جسورانه، سریع!» («زندگی من»).

چخوف از لئو تولستوی به عنوان یک هنرمند با تحسین و احترام پیوسته یاد می‌کرد. برخی از داستان‌های اولیه چخوف تأثیر سبک هنری و ایده‌های اخلاق‌گرایانه تولستوی را نشان می‌داد. با این حال، در اواسط دهه 1880، او شروع به انتقاد از نظریه مقاومت غیرخشونت‌آمیز در برابر شر، انفعال و انکار پیشرفت و علم (“مردم خوب”، 1886) کرد. چخوف پس از سفری به ساخالین، با نیروی هنری فراوان، در داستان‌های “در تبعید” (1892)، ” اتاق شماره 6″ (1892) و داستان‌های دیگر، علیه ایدئولوژی تسلیم و تقدیرگرایی سخن گفت. ” اتاق شماره 6″ تأثیر زیادی بر و. ای. لنین گذاشت. این داستان بیان تصویری فوق‌العاده قدرتمندی از نظام اجتماعی روسیه قدیم ارائه می‌دهد که در آن استبداد، جهل و ابتذال پیروز می‌شوند و اندیشه آزاد سرکوب می‌شود. حبس گروموف صادق و باهوش در بخش دیوانگان به عنوان نوعی پدیده نمادین، مشخصه رژیمی که در آن فرد از آزادی‌های مدنی و سیاسی و همچنین اعتماد به سرنوشت خود محروم می‌شود، تلقی می‌شود. سرنوشت گروموف و دکتر راگین، که آنها نیز در بخش بیماران روانی قرار داشتند و در ابتدا سعی در کسب بی‌تفاوتی نسبت به رنج داشتند، به عنوان گواهی بر ناسازگاری نظریه تولستوی در مورد عدم مقاومت در برابر شر عمل کرد. نقد و. ای. لنین از “اتاق شماره ۶” گواه قدرت هنری و عمق تعمیم موجود در داستان است: “من این احساس را داشتم که من نیز در اتاق شماره ۶ حبس شده‌ام” (به نقل از کتاب: خاطرات بستگان و. ای. لنین، ۱۹۵۵، صفحه ۳۶). جدال مستقیم با داستان ل. ن. تولستوی “یک انسان چقدر زمین نیاز دارد؟” کلمات یکی از شخصیت‌های داستان «انگور فرنگی» (۱۸۹۸) اثر چخوف به نظر می‌رسید: «یک شخص نه به سه آرشین زمین، نه به یک ملک، بلکه به کل کره زمین، به تمام طبیعت نیاز دارد … » (مجموعه آثار و نامه‌ها، جلد ۹، ۱۹۴۸، صفحه ۲۶۹).

انتقاد از ابتذال و بی‌فرهنگی، بی‌تفاوتی و فقدان ایده، منطق و قابلیت آثار چخوف را تعیین می‌کرد. این نویسنده تکنیک‌های هنری غیرمعمول ساده و ظریفی را برای افشای تمام اشکال روانشناسی بورژوایی، که در جزییات زندگی، در تنگ نظری منافع، سیری و رضایت خاطر بورژوازی خود را نشان می داد، یافت. ماکسیم گورکی نوشت: «هیچ‌کس تراژدی جزییات زندگی را به روشنی و ظرافت آنتون چخوف درک نکرد؛ هیچ‌کس پیش از او نتوانسته بود چنین بی‌رحمانه و صادقانه تصویر شرم‌آور و غم‌انگیز زندگی مردم را در هرج و مرج کسل‌کننده زندگی روزمره بورژوایی برای آنها ترسیم کند». شیوه نویسنده در به تصویر کشیدن زندگی با لحنی بی‌طرفانه و توأم با طنزی اندوهگین، بر صداقت و راستیِ انکار او از ابتذال می‌افزود. چخوف توانست روند ابتذال انسان را در شرایط یک محیط بورژوایی به نشان دهد: سیمای معلم نیکیتین (“خاطرات یک استاد “، 1889-1894)، همسران داستان “آنا به گردن” (1895)، شخصیت رسمی چیمشی-گیمالایسکی (“انگور فرنگی”)، دکتر استارتسف (“یونیچ”، 1898)، آندری پروزوروف و همسرش ناتالیا در نمایش “سه خواهر” (1900، در 1901به صحنه رفته). چخوف پیوسته بر سبک زندگی انگلی قهرمانان مبتذل تأکید می‌کرد. این ایده که افرادی که عاشق کار نیستند، به کار دیگران احترام نمی‌گذارند و از منافع مردم دور هستند، نمی‌توانند صادق و پاک باشند، در تمام آثار نویسنده موج می‌زند. افشای خرده بورژوازی و بی‌فرهنگی در چخوف شخصیتی ضد بورژوایی به دست آورد و به انتقادی بی‌رحمانه از اخلاق بورژوایی تبدیل شد. آرمان زندگی چیمشی-هیمالیا، که بیست سال سرمایه پس‌انداز کرد تا ملک خود را با انگور فرنگی بخرد و به یک «خوک خرناس کش» تبدیل شد، به یک تجسم کلاسیک تبدیل شد.

روانشناسی  و ذهنیت بورژوایی- خرده بورژوازی. تصویر معلم بلیکوف (“مردی در جلد”، ۱۸۹۸) به یک ضرب‌المثل تبدیل شده است. این شخصیت مظهر ویژگی‌های منفی معمول فردی است که تحت یک رژیم استبدادی بزرگ شده است. بلیکوف در شهر نه به این دلیل که قدرت اداری داشت، بلکه به این دلیل که مظهر سیستم پلیس بود، مورد ترس قرار می‌گرفت. محافظه‌کاری، ترس از هر چیز نو، افکار تازه، اقدام مستقل (“اگر اتفاقی بیفتد چه می‌شود”) ، روانشناسی تقبیح، جاسوسی، شایعات – همه اینها ” مردی در جلد ” را به چهره‌ای ترسناک تبدیل کرده بود، زیرا او به حمایت کل سیستم دولتی متکی بود. “تحت تأثیر افرادی مانند بلیکوف، طی ده تا پانزده سال گذشته در شهر ما مردم از همه چیز می‌ترسند. آنها از صحبت کردن با صدای بلند، ارسال نامه، آشنایی جدید، خواندن کتاب می‌ترسند … ” (مجموعه آثار و نامه‌ها، جلد ۹، ۱۹۴۸، صفحات ۲۵۵-۲۵۶). داستان چخوف نه تنها نفرت از بلیکوف‌ها، بلکه از نظم اجتماعی که باعث پیدایش آنها شده بود را نیز برانگیخت. چخوف با آشکار کردن ابتذال، غیرانسانی بودن و پوچی بلیکوف، او را در نظر خواننده بی‌اهمیت و مضحک جلوه داد و این به منزله پیروزی اخلاقی طنزپرداز بر شری بود که در زندگی پیروز شده بود.

تصویر جنبه‌های منفی واقعیت و تأثر طنزآمیز در آثار چخوف با غنایی صمیمانه ترکیب شده است. این امر در تأملات راویان، که اغلب داستان را روایت می‌کنند، و در تصاویر کارگران، مردم یا روشنفکران صادق، جویندگان حقیقت (نادیا در داستان “عروس”، میسیوس در داستان “خانه ای با نیم طبقه”، لیپا در داستان “در تنگ دره”، آستروف در نمایشنامه “دایی وانیا”، ایرینا در نمایشنامه “سه خواهر” و غیره) آشکار می‌شود. تأملات غنایی راوی، که داستان زندگی بلیکوف را به پایان می‌رساند، رویای آزادی را طنین‌انداز می‌کند: ” … حتی سوسوی امید به امکان آن، به روح بال و پر می‌دهد.”

ایده ی نیاز به تغییر، شکستن بنیان‌های اجتماعی کهنه، هرچند به یک باور انقلابی تبدیل نشد، اما به طور فزاینده‌ای در آثار چخوف به ویژه در آستانه انقلاب 1905-1907، ریشه دواند. این ایده در داستان‌های «انگور فرنگی» و «مردی در جلد» نفوذ می‌کند و به قول توزنباخ، مانند پیش‌بینی توفان قریب‌الوقوع در نمایشنامه «سه خواهر» به نظر می‌رسد: «زمان آن فرا رسیده است، توده عظیمی به همه ما نزدیک می‌شود، توفانی سالم و قدرتمند در راه است ، نزدیک است … » آخرین داستان چخوف «عروس» (1903)، سرشار از روحیه‌ای زندگی‌بخش است؛ قهرمان زن آن نیروی  گسستن از محیط خرده بورژوایی و مبتذل را می‌یابد، زندگی مرفه و معمولی را رد می‌کند و به سوی زندگی نوینی می‌رود.

در نیمه دوم دهه ۱۸۹۰ و آغاز دهه ۱9۰۰، مضامین بورژوازی و دهقانان در چخوف اهمیت فزاینده‌ای یافتند. این نشان از بلوغ اجتماعی و حساسیت هنرمند در سال‌های منتهی به نخستین انقلاب بورژوا- دموکراتیک روسیه بود. داستان‌های « زنان» (۱۸۹۴)، «سه سال» (۱۸۹۵) و « مطالعه موردی » (۱۸۹۸) مستقیماً به مضمون بورژوازی اختصاص دارند. ماهیت ضد بورژوازی این آثار در به تصویر کشیدن بی‌عدالتی استثمار سرمایه‌داری، در تضاد بین زندگی تن پرورانه صاحبان کارخانه‌ها و بازرگانان و زندگی کارگران، پر از محرومیت، رنج جسمی و اخلاقی، آشکار می‌شود. این هنرمند نشان داد که چگونه یک وجود انگلی، مردم را زشت می‌کند و آنها را به تباهی اخلاقی می کشاند. از سوی دیگر، کار اجباری، بی بهرگی مادی و بی بهرگی مدنی انگیزه ایجاد ذهنیت برده‌داری در میان خود کارگران می‌شود و حس کرامت انسانی آنها را از بین می‌برد. درک بی‌عدالتی اجتماعی روابط بورژوایی در داستان « مطالعه موردی » به نقطه‌ی حادی می‌رسد. هوشیاری واقع‌بینانه‌ی چخوف در درک او از این موضوع نشان داده می‌شود که صداقت و مهربانی ذهنی نمایندگان منفرد بورژوازی، زندگی آنها را که مبتنی بر تصاحب کار دیگران است، توجیه نمی‌کند.

داستان‌های چخوف درباره دهقانان در تضاد با آثار بیشمار نویسندگان بورژوا و پوپولیست درباره روستا بود که ایده‌هایی درباره پیشرفت بی‌قید و شرط سرمایه‌داری در روستا پرورش می‌دادند، و همچنین با پوپولیست‌ها که جامعه دهقانی را در برابر تمدن “غیراخلاقی” شهری ایده‌آل جلوه می‌دادند. چخوف در داستان خود “موژیک ها” (1897)، تصویری خیره‌کننده و واقع‌گرایانه از فقر مادی و معنوی وخیم دهقانان روسیه ترسیم کرد. طرح داستان ” موژیک ها ” به عنوان ردی بر دیدگاه‌های آرمان‌شهری پوپولیستی و تولستوی عمل می‌کند. نیکولای چیکیلدیف، پیشخدمت هتلی در مسکو که برای درمان به حومه شهر رفته بود، متوجه شد که حومه شهر حتی از پایتخت هم وحشتناک‌تر است. رمان “در تنگ دره” (1900) نفوذ سرمایه‌داری به روستا، قدرت فاسدکننده پول و عطش سود که منجر به جرم می‌شود را به تصویر می‌کشد. حاکمیت کولاک‌ها، استحکام پیوندهای خانوادگی را از بین برد. جنایت در میان کولاک‌ها به امری عادی تبدیل شد. قدرت واقع‌گرایی چخوف در تصویر او از قتل یک کودک به عنوان یک عمل پیش پا افتاده و عادی نشان داده شد. ماکسیم گورکی در مقاله‌ای درباره « در تنگ دره »، آن را بسیار ستود و بر روحیه دموکراتیک نویسنده و ایمان او به مردم تأکید کرد، که علیرغم رویدادهای غم‌انگیز به تصویر کشیده شده، ماهیت زندگی‌بخش اثر را تعیین می‌کرد. داستان‌های چخوف درباره دهقانان به سوسیال دموکرات‌ها در مبارزه‌شان علیه نارودنیک‌ها و مارکسیست‌های قانونی کمک کرد.

استعداد چخوف همچنین در آثار نمایشی او که به طور ارگانیک در مضامین خود با نثر نویسنده پیوند خورده بودند، آشکار شد. در دهه 1880، او کمدی تئاترها و طرح‌های نمایشی نوشت: “در جاده بزرگ” (1885)، “آواز قو (کالچاس)” (1887)، “خرس” (1888) و درام “ایوانف” (1887). کمدی “غول جنگلی” (1889) پایه و اساس نمایشنامه آینده “دایی وانیا” بود. مهارت چخوف به عنوان یک نمایشنامه‌نویس به شدت در نمایشنامه‌های پخته او “مرغ دریایی” (1896)، “دایی وانیا” (1897)، “سه خواهر” (1900، که در سال 1901 به روی صحنه رفت) و “باغ آلبالو” (1903-1904) بازتاب یافت. ماهیت نوآورانه دراماتورژی چخوف بلافاصله درک نشد. اجرای نمایش «مرغ دریایی» در تئاتر الکساندرینسکی سن پترزبورگ در سال ۱۸۹۶ موفقیت‌آمیز نبود. در سال ۱۸۹۸، ترپلف با یکی از بنیانگذاران تئاتر هنری مسکو، ک. س. استانیسلاوسکی (که چخوف از سالهای دهه ۸۰ با و. ای. نمیروویچ-دانچنکو آشنا بود) و بازیگران تئاتر که اهمیت زیادی برای توسعه هنر تئاتر داشتند، ملاقات کرد. در دسامبر همان سال، «مرغ دریایی» در تئاتر هنری به روی صحنه رفت و با تحسین فراوان روبرو شد. این نمایش به طور هنرمندانه‌ای مسائل زیبایی، هنر، معنای زندگی و عشق را در پیوند درونی‌شان مجسم می‌کرد. ترپلف با استعداد اما سست اراده، هدف روشنی در زندگی ندارد و قادر به مقاومت در برابر خودخواهی و جاه‌طلبی مادرش نیست، که هنر برایش صرفاً راهی برای شهرت و موفقیت شخصی است. نینا زارچنایا، که تراژدی شخصی را تجربه کرده است، در سرنوشت غم‌انگیز خود، قدرت معنوی می‌یابد، به هدف والای هنر اعتقاد دارد، در رسالت آنها، و نیاز به کار خستگی‌ناپذیر برای خلاقیت را درک می‌کند. در نمایشنامه‌های «دایی وانیا» و «سه خواهر»، کشمکش دراماتیک در برخورد ابتذال زندگی با آرمان‌های زیبایی شکل می‌گیرد. چخوف نشان داد که چگونه ابتذال به زندگی عمومی و خصوصی مردم نفوذ می‌کند. حاملان این ابتذال – پروفسور سربریاکوف، فردی خودخواه و بی‌تفاوت به مردم و علم که فقط افکار دیگران را در مورد هنر تکرار می‌کند؛ معلم دبیرستان کولیگین؛ و همسر آندری پولوزنف، ناتاشا، یک بورژوای از خود راضی – به عنوان نمایندگان یک محیط اجتماعی ظاهر می‌شوند که حاملان واقعی زیبایی را که رویای شادی و کار خلاقانه را در سر می‌پرورانند، نابود می‌کند. آستروف، ووینیتسکی، خواهران ماشا، اولگا و ایرینا، و توزنباخ قادر به غلبه بر بی‌فرهنگی و ابتذال نیستند. م. گورکی خاطرنشان کرد که اهمیت عظیم نمایشنامه‌های چخوف در تصویرسازی آنها از « هجوم زیبایی به زندگی فلاکت‌بار مردم » نهفته است. چخوف در آخرین نمایشنامه خود، «باغ آلبالو»، سرنوشت روسیه را شاعرانه تفسیر کرد. گذشته در حال مرگ در تصاویر رانوفسایا و گایف با غیرعملی بودن اشرافیت و احساساتی بودن مضحک آنها تجسم یافته است. واقعیت بورژواییِ زمان حال در قالب لوپاخینِ تاجر به تصویر کشیده شده است که «باغ‌های آلبالو»ی اشراف را می‌خرد. آینده در قالب آنیا، که مانند نادیا از داستان «عروس» به سوی زندگی نو و کاری رهسپار می‌شود، پیشگویی می‌شود. «باغ آلبالو» یک کمدی غنایی است؛ این اثر نه تنها شامل مضامین کمیک و کنایه‌آمیزی است که ورشکستگی اشرافِ در حال عزیمت و غیرعملی بودن روشنفکران رؤیاپرداز (مانند «دانشجو» پتیا تروفیموف) را آشکار می‌کند، بلکه شامل غنایی عمیقی است که در تصویر باغ آلبالو نفوذ می‌کند و به نمادی از میهن و زیبایی تبدیل می‌شود. نوآوری چخوف به عنوان یک نویسنده داستان کوتاه و نمایشنامه‌نویس، در توانایی او در به تصویر کشیدن حقیقت زندگی روزمره به سادگی، دقت و اختصار آشکار می‌شد، به طوری که معنای عمیق اجتماعی- تاریخی در پسِ جزئیات زندگی روزمره آشکار می‌شد. جزئیات هنری در داستان‌ها و نمایشنامه‌های چخوف سرشار از محتوای پیچیده روانشناختی و فلسفی بود. این نویسنده هنر خلق تعمیم‌های بزرگ از جزئیات زندگی را داشت، هنری با ظرافت، ایجاز و اختصار بی‌نظیر، که نتیجه کار فراوان و گزینش باریک بینانه هر واژه بود. چخوف اظهار داشت که: «ایجاز خواهر استعداد است».

منحصر به فرد بودن رئالیسم چخوف به طور یکسان در توانایی او در آشکار کردن زشتی درونی در زیر زیبایی بیرونی و کشف زیبایی و شرافت درونی در زیر سطح عادی بودن بازتاب می یافت. قهرمانان مثبت چخوف همیشه کارگران فروتن، روشنفکران صادق و دموکرات هستند، مانند دکتر دیموف در داستان “ملخ” (1892)، که قادر به انجام اعمال قهرمانانه به نام بشریت و علم هستند. انسان‌گرایی چخوف نه تنها در تصویر او از ابتذال که کرامت انسانی را تحقیر می‌کند، بلکه در توانایی او در کشف انسانیت والا در افراد عادی نیز آشکار می شود. عشق عمیق به زنی که اولین بار توسط گوروف، قهرمان داستان “بانو با سگ ملوس” (1899) تجربه شد و او را به درک نادرستی از محیط پیرامون اش سوق داد.

در نمایشنامه‌های چخوف، کشمکش دراماتیک به سطح روانشناختی درونی منتقل می‌شود. در پسِ اعمال روزمره، دیالوگ‌ها و اظهارات اتفاقی، چیزی عمیق و قابل توجه پدیدار می‌شود، زیرا آنها توسط یک «جریان زیرین» درونی به هم پیوند می‌خورند، به قول ک. س. استانیسلاوسکی، که وفادارترین تجسم صحنه‌ای دراماتورژی چخوف را در تئاتر هنر یافت. داستان‌های چخوف سرشار از غنای درونی هستند، که به ویژه در تأملات راوی، جزئیات هنری و توصیفات طبیعت به وضوح مشهود است. مناظر چخوف نه تنها دقت و مشاهده واقع‌گرایانه را نشان می‌دهند، بلکه توانایی انتقال یک تصویر کامل از طریق برداشت‌های فردی و لمس‌های به ظاهر تصادفی را نیز نشان می‌دهند و حال و هوایی ظریف و عمیق ایجاد می‌کنند. از این نظر، سبک چخوف به نقاشی منظره ای. ای. لویتان نزدیک است. غنایی بودن و روانشناسی ظریف نیز چخوف را با پیوتر ایلیچ چایکوفسکی مرتبط می‌کند، کسی که در سال ۱۸۸۸ با او ملاقات کرد و موسیقی او را بسیار ارزشمند می‌دانست. غزل‌سرایی شاعرانه چخوف، آرمان والای او را آشکار می‌کند – ایده ترکیب زیبایی‌شناسی و شرافت اخلاقی در انسان. این هنرمند مسیر تحقق این آرمان را در یک محیط دموکراتیک و در کار خلاقانه می‌دید.چخوف تأثیر زیادی بر توسعه بیشتر ادبیات روسیه داشت. جذب سنت‌های چخوف در نثر ای. ای. بونین و ای. ای. کوپرین، در دراماتورژی م. گورکی و همچنین در تکامل داستان کوتاه و درام شوروی منعکس شد. نام چخوف با نوآوری تئاتر هنری مسکو مرتبط است. آثار چخوف تأثیر زیادی بر بسیاری از نویسندگان اروپا، آمریکا و آسیا داشت. لو شون، نویسنده بزرگ چینی، شهادت داد: «چخوف نویسنده مورد علاقه من است». اهمیت چخوف برای ادبیات انگلیسی و جهانی توسط رمان‌نویس برجسته انگلیسی، جی. گالسورثی، تأکید شده است: «در طول بیست سال گذشته، چخوف قدرتمندترین آهنربا برای نویسندگان جوان در بسیاری از کشورها بوده است … ». نمایشنامه‌نویس برجسته انگلیسی، ب. شاو، با اشاره به اینکه نمایشنامه‌اش «خانه دلشکسته» تحت تأثیر چخوف نوشته شده است، اذعان کرد که: «من در دوره بلوغ خلاقانه مجذوب او شده بودم…».

«راهکارهای دراماتیک او برای موضوعات بی‌ارزش و پوچ بیکاران و ولگردان‌ فرهنگی است که درگیر کار خلاقانه نیستند». چهره برجسته فرهنگ مکزیک، خ. مانسیسیدور، نوشت که: «ای. پ. چخوف یکی از نویسندگان روسی است که آثارش در میان مردمی که به زبان اسپانیایی صحبت می‌کنند، بیشترین خواننده را دارد». ت. مان، در مقاله‌ای که به مناسبت پنجاهمین سالگرد مرگ چخوف نوشته شده بود،با ظرافت منحصر به فرد بودن او را به عنوان یک شخص و یک هنرمند آشکار کرد. نفوذ چخوف بر آثار نویسندگان داستان کوتاه خارجی – نویسنده آمریکایی، ش. اندرسون، نویسنده انگلیسی، ک. منسفیلد و دیگران – تأثیر خود را گذاشت. نمایشنامه‌های چخوف با موفقیت زیادی در بسیاری از تئاترهای سراسر جهان اجرا می‌شوند. بسیاری از داستان‌ها و نمایشنامه‌های چخوف برای سینما اقتباس شده‌اند («کبریت سوئدی»، «بی‌قانونی»، «مردی در جلد»، «آنا به گردن»، «ملخ»، «عروس»، «خرس» و غیره). در اتحاد جماهیر شوروی، آثار چخوف در سال‌های ۱۹۱۸ تا ۱۹۵۶ (تا اول ژانویه ۱۹۵۷) با تیراژ تقریبی ۴۹ میلیون نسخه به ۷۱ زبان منتشر شد.

بخش تکمیلی : آثار، جلدهای ۱ تا ۱۱، سن پترزبورگ، ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۶؛ آثار کامل، ویرایش دوم، جلدهای ۱ تا ۲۳، سن پترزبورگ، ۱۹۰۳ تا ۱۹۱۶؛ آثار کامل، ویرایش شده توسط آ. و. لوناچارسکی و اس. د. بالوخاتی، جلدهای ۱ تا ۱۲، مسکو-لنینگراد، ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۳؛ آثار و نامه‌های کامل، جلدهای ۱ تا ۲۰، مسکو، ۱۹۴۴ تا ۱۹۵۱ (مجموعه اول. آثار، جلدهای ۱ تا ۱۲، مجموعه دوم. نامه‌ها، جلدهای ۱۳ تا ۲۰)؛ آثار گردآوری شده در دوازده جلد، جلدهای ۱ تا ۱۱، مسکو، ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۷ (در دست انتشار)؛ درباره ادبیات، مسکو، ۱۹۵۵.

کتابشناسی: گورکی  م.، ای. پی. چخوف، مجموعه آثار در سی جلد، جلد ۵، م.، ۱۹۵۰؛ م. گورکی و آ. چخوف. مکاتبات. مقالات. بیانیه‌ها. شنبه. مطالب، م.، ۱۹۵۱؛ لوناچارسکی  آ. و.، چخوف و آثارش به عنوان یک پدیده اجتماعی، در کتابش: کلاسیک‌های ادبیات روسیه (مقالات منتخب)، م.، ۱۹۳۷؛ درمان  آ.، تصویر خلاقانه از ای. پی. چخوف، م.، ۱۹۲۹؛ او ، آنتون پاولوویچ چخوف. مقاله انتقادی-زندگینامه‌ای، م.، ۱۹۳۹؛ او ، مسکو در زندگی و آثار ای. پی. چخوف، [م.]، ۱۹۴۸؛ سوبولف  یو.، چخوف. مقالات. مطالب. کتابشناسی، م.، ۱۹۳۰؛ میشکوفسکایا ل.، چخوف و مجلات طنز دهه 80، م.، 1929; آ.روسکین.، “سه خواهر” در صحنه تئاتر هنر، 1946. توسط او ، آنتوشا چخونته، م.، 1940; بردنیکوف  گ پ، آنتون پاولوویچ چخوف. 1860-1904، 1950; ارمیلوف.  و.و.، آ.ر. چخوف، 1954; او ، دراماتورژی چخوف، م.، 1954; پاپرنی  ز.، آ. پ. چخوف. مقاله خلاقیت، م.، 1954; زایتسف  و.ک.، چخوف. بیوگرافی ادبی، نیویورک، 1954; لبدف-پولیانسکی  پ. آی.، چخوف در آگاهی جامعه روسیه (در چهلمین سالگرد درگذشت او. ۱۹۰۴-۱۹۴۴)، «بولتن آکادمی علوم اتحاد جماهیر شوروی. دپارتمان ادبیات و زبان»، ۱۹۴۴، جلد ۳، شماره ۵؛ اسکافتیموف  پ. آ.، در باب مسئله اصول ساخت نمایشنامه‌های آ. پ. چخوف، «یادداشت‌های علمی دانشگاه ایالتی ساراتوف به نام ن. گ. چرنیشفسکی»، ۱۹۴۸، جلد ۲۰، شماره فیلولوژیک؛ تاگر  ای. ب.، گورکی و چخوف، در کتاب: خوانش‌های گورکی ۱۹۴۷-۱۹۴۸، مسکو – لنینگراد، ۱۹۴۹؛ لئونوف  ل.، گفتاری درباره چخوف، مجموعه آثار، جلد ۵، مسکو، ۱۹۵۴؛ استانیسلاوسکی  ک. س.، آ. پ. چخوف در تئاتر هنری مسکو. مقاله مقدماتی از وی. یا. ویلنکین، مسکو، ۱۹۴۷؛ پریتکوف  وی.، چخوف و لویتان، مسکو، ۱۹۴۸؛ ایگس  آی.، موسیقی در زندگی و آثار چخوف، مسکو، ۱۹۵۳؛ چخوف در خاطرات معاصران، چاپ دوم، مسکو، ۱۹۵۴؛ گیزر آی. ام.، چخوف و پزشکی، مسکو، ۱۹۵۴؛ گیتوویچ  ان. آی.، وقایع‌نامه زندگی و آثار ای. پی. چخوف، مسکو، ۱۹۵۵؛ ماسانوف  آی. اف.، چخوفیان، شماره ۱ – فهرست سیستماتیک آثار مربوط به چخوف و آثارش. مقاله مقدماتی و ویراستاری ای. بی. درمان، مسکو، ۱۹۲۹؛ فریدکس  ال. ام.، شرح خاطرات مربوط به چخوف، ام. – ال.، ۱۹۳۰؛ ای. پی. چخوف. فهرست پیشنهادی آثار و مطالب برای کتابخانه‌ها. ویرایشم.برودسکی., 1945; پولوتسکایا ای. ای.، آنتون پاولوویچ چخوف. فهرست پیشنهادی ادبیات. ویرایش. ام. کی. دوبرینین، مسکو، ۱۹۵۵؛ دست‌نوشته‌های ای. پی. چخوف. شرح گردآوری‌شده توسط ای. ای. لایتنکر، مسکو، ۱۹۳۸؛ بایگانی آ. پ. چخوف. شرح حاشیه‌نویسی‌شده نامه‌ها به آ. پ. چخوف. گردآوری‌شده توسط ای. ای. لایتنکر، سردبیر ن. ل. مشچریاکووا، شماره‌های ۱-۲، مسکو، ۱۹۳۹-۱۹۴۱؛ گرهاردی  دبلیو. آنتون چخوف. مطالعه‌ای انتقادی، ل.، ۱۹۴۹؛ هینگلی  ر.، چخوف. مطالعه‌ای بیوگرافیک و انتقادی، ل.، ۱۹۵۰؛ مگارشاک  د.، چخوف. زندگی، ل.، ۱۹۵۲؛ همین‌طور ، چخوف نمایشنامه‌نویس، ۱۹۵۲؛ نمیروفسکی  ای.، زندگی چخوف. Avant Propos de Jean-Jacques Berhard, R., 1946; Triolet  E., L’historie d’Anton Tchekhov. Sa vie – son oeuvre, R., 1954.

میخائیل زاخارچوک

آنتوان چخوف: «هر گام کوچکی که برمی‌داریم، برای زندگی حال و آینده‌مان اهمیت دارد».

کشور ما مرتباً میزبان جشنواره‌های بین‌المللی تئاتر چخوف است. نمایندگان بسیاری از کشورها در آن شرکت می‌کنند. و وقتی این جنبش تئاتری را تجزیه و تحلیل می‌کنید، تا حدودی شگفت‌آور است که متوجه می‌شوید آنتون پاولوویچ ما (یا حداقل نمایشنامه‌های او) تقریباً در کل جهان متمدن شناخته شده است. من فراتر می‌روم: هیچ نویسنده کلاسیک روسی دیگری، از جمله پوشکین، داستایوفسکی و تولستوی، یا دیگر چهره‌های ادبی شناخته شده دوره شوروی و پس از شوروی، از چنین محبوبیت جهانی چشمگیری مانند چخوف برخوردار نیست. چرا اینطور است؟ در واقع، این یک راز عمیق فرهنگی، اخلاقی و ایدئولوژیک است. مانند هر پدیده چندبعدی و چندصدایی، فاقد یک پاسخ قطعی یا حتی جامع است. چگونه یک پزشک معمولی روس – که اتفاقاً هرگز به سوگند بقراط خیانت نکرد و تا آخر عمر حرفه خود را رها نکرد – که به اعتراف خودش “انواع چیزهای پست و بی ارزش”، “چرندیات”، “لیف جویده شده” ( این اصطلاح محاوره‌ای به تکرار خسته‌کننده، بی‌معنی و بی‌پایان یک چیز یا پرحرفی‌های توخالی اشاره دارد. مترجم) ، “مخلوطی ازرزین با سرکه”، “چرندیات سنگین و سخت”، “نمایشنامه‌های کوچک پیش پا افتاده” و “جوک‌های بی‌مزه” می‌نوشت – چگونه این نویسنده در نهایت کل جهان متمدن را فتح کرد و نه تنها از دیگر نویسندگان کلاسیک بلکه از همکارانش، از جمله نمایشنامه‌نویسان سراسر جهان، پیشی گرفت؟ او نخستین کس در ادبیات جهان بود که داوری شخصیت‌هایش، دیدگاه سنتی نویسنده از زبان ” یک قهرمان” را رد کرد. با خواندن رمان‌های کوتاه، نمایشنامه‌ها و داستان‌های کوتاه او، بدون الهامات آموزنده نویسنده به نتیجه می‌رسیم، بلکه صرفاً به این دلیل که نویسنده همیشه به وضوح بین رویکردهای درست و نادرست به زندگی تمایز قائل می‌شود. گذشته از این، چخوف به مفهوم «نمایشنامه‌نویس» که از نظر او تنها زمانی حق با اوست که «کاملاً صادق» باشد، انگیزه جدیدی بخشید.

او تأثیر عظیمی بر کل توسعه فرهنگ تئاتری در سده بیست داشت و همچنان در سده بیست و یک نیز به این کار ادامه می‌دهد. تا به امروز، برخی از آثار او هنوز هم شوکی آرام و در عین حال قدرتمند در مخاطبان ایجاد می کند. (هرگز فراموش نمی‌کنم که مایا پلیسِتسکایا، که اتفاقاً باله «مرغ دریایی» اثر ر. شچدرین را در تئاتر بالشوی به روی صحنه برد، گفت: «تقریباً تمام درام چخوف، درام مسحورکننده‌ای است.») به هر حال، این یک واقعیت انکارناپذیر است: آثار آنتون پاولوویچ اکنون بیشتر از شکسپیر، برنارد شاو، تنسی ویلیامز، یوجین اونیل و دیگر نویسندگان انگلیسی زبان به روی صحنه می‌رود. و آثار او بیشتر از هر کس دیگری ترجمه می‌شود. زیرا شاعر چیره‌دست دیگری در ادبیات وجود نداشته است که بدون هیچ گونه انباشتی از نغمه های اولترا مدرن و انواع وحشت، تنها با کمک غزلی آرام و هوشمندانه مهار شده، بتواند این همه احساسات والا و حتی اشک را از روان مردم بیرون بکشد. پس این راز چخوف، راز جادوی نمایشنامه‌های او، کل اثر او چیست؟

شاید، در میان چیزهای دیگر (اگر نه پیش از هر چیز)، شخصیت بی‌نظیر و منحصر به فرد نویسنده باشد. نه به عنوان یک فرد، که نیازی به اثبات ندارد، بلکه به عنوان یک خالق، که هیچ کس دیگری جز او وجود ندارد. او تنها چهل و چهار سال زندگی کرد، با این حال ما او را یک پدرسالار کلاسیک می‌دانیم: این تأثیر قدرتمندی است که آثارش بر همه ما دارد. او که در جوانی به طور خلاصه اما موجز اعلام کرده بود: “همه چیز در مورد یک انسان باید زیبا باشد: چهره، لباس، روح و افکارش”، زندگی کوتاه خود را با دقت خیره‌کننده‌ای گذراند. چخوف مردی فوق‌العاده خوش‌قیافه بود که طبیعت به او ظاهری دلپذیر، اندامی باریک، قد بلند و انعطاف‌پذیری فوق‌العاده بخشیده بود. او صدایی گیرا و نگاهی تقریباً مغناطیسی از چشمان قهوه‌ای روشن خود داشت. او در برخورد با مردم و در اعمال خود صداقت بی‌نظیری را ابراز می‌کرد، صداقتی که درک آن برای دیگران دشوار بود. برای برخی، او “مرد آینده” بود. گورکی عموماً معتقد بود که دوست ادبی و معلمش “کمی زود به دنیا آمده است”. دیگران چخوف را الگوی نهایی کمال هلنی در زیبایی معنوی و جسمی، خرد و درک وظیفه انسانی خود می‌دانستند. آنتون پاولوویچ حقیقتاً از حس اخلاقی بی‌عیب و نقص و غریزه‌ای اخلاقی به شفافیت بلور سنگ برخوردار بود. در اینجا، خواننده، به عنوان اثبات آنچه گفته شد، یک قانون اخلاقی شگفت‌انگیز را می‌بیند که توسط خود چخوف تدوین شده است: «به نظر من، افراد فرهیخته باید شرایط زیر را داشته باشند: آنها به شخصیت انسان احترام می‌گذارند و از این رو از هر نظر بخشنده، ملایم، مودب و سازگار هستند. وقتی با کسی زندگی می‌کنند، منت نمی‌گذارند و وقتی او را ترک می‌کنند، نمی‌گویند: «من نمی‌توانم با تو زندگی کنم!» آنها سر و صدا، سرما، گوشت بیش از حد پخته شده، حرف‌های نیش‌دار و حضور غریبه‌ها در خانه‌شان را می‌بخشند. آنها نه تنها نسبت به گداها و گربه‌ها دلسوز هستند، بلکه عمیقاً تحت تأثیر چیزهایی قرار می‌گیرند که با چشم غیرمسلح دیده نمی‌شوند.

آنها به اموال دیگران احترام می‌گذارند و بنابراین مالیات می‌پردازند. آنها راستگو هستند و از دروغ مثل آتش می‌ترسند. آنها حتی در مورد مسائل بی‌اهمیت دروغ نمی‌گویند. دروغ برای شنونده توهین‌آمیز است و آنها را در نظر گوینده بی‌ارزش می‌کند. آنها خودنمایی نمی‌کنند، در خیابان همانطور که در خانه رفتار می‌کنند، رفتار می‌کنند و در مقابل برادران کوچکتر خود خودنمایی نمی‌کنند. آنها پرحرف نیستند و بدون درخواست دیگران، اطلاعاتشان را فاش نمی‌کنند. به خاطر احترام به گوش دیگران، اغلب سکوت می‌کنند. آنها برای برانگیختن حس همدردی دیگران، خود را تحقیر نمی‌کنند. آنها با رشته های روح دیگران بازی نمی‌کنند تا در عوض، آه بکشند و آنها را نوازش کنند. آنها نمی‌گویند: «آنها مرا نمی‌فهمند!» یا «من همه چیز را از دست داده‌ام!» زیرا همه اینها ارزان، مبتذل، منسوخ و دروغین است. آنها مغرور نیستند. آنها درگیر جواهرات قلابی مانند آشنایان مشهور نیستند. آنها با پول خرد کار می‌کنند، با پوشه‌های صد روبلی خود این طرف و آن طرف نمی‌روند و به خودشان نمی‌بالند که اجازه ورود به جایی را دارند که دیگران نداشتند. استعدادهای واقعی همیشه در سایه‌ها، در میان جمعیت، دور از نمایش، می‌نشینند. حتی کریلوف هم گفته است که یک بشکه خالی از یک بشکه پر صداتر است.

اگر استعدادی داشته باشند، به آن احترام می‌گذارند. آنها صلح، زنان، شراب و غرور را فدای آن می‌کنند. آنها به استعداد خود افتخار می‌کنند. بنابراین با نگهبانان مدرسه بورژوازی یا با مهمانان اسکورتسوف مست نمی‌شوند، زیرا می‌دانند که رسالت آنها زندگی با آنها نیست، بلکه تأثیرگذاری بر آنهاست. علاوه بر این، آنها سخت‌گیر هستند. آنها حس زیبایی‌شناسی خود را پرورش می‌دهند. آنها نمی‌توانند با لباس بخوابند، ترک‌های دیوار پر از ساس را ببینند، هوای آلوده تنفس کنند، روی زمین پوشیده از تف راه بروند یا از اجاق گاز نفتی غذا بخورند. آنها سعی می‌کنند غرایز جنسی خود را تا حد امکان مهار کنند. آنها سرسری ودکا نمی‌نوشند یا کمدها را بو نمی‌کشند، زیرا می‌دانند که خوک نیستند. آنها فقط وقتی آزاد هستند، گاه ، مشروب می‌نوشند. زیرا به ذهن سالم در بدن سالم نیاز دارند. چیزی که بلافاصله پس از آشنایی با این الزامات عمیقاً اخلاقی چخوف به ذهن خطور می‌کند این است که، چه قبل و چه بعد از او، تقریباً همه نویسندگان کم و بیش مشهور روسی تلاش می‌کردند زندگی خود را بر اساس ندای وجدان یا احکام اساسی مسیحیت بسازند. اما، صادقانه بگویم، همه آنها به اندازه چخوف موفق نشدند. یکی برای کنترل شهوتش تقلا می‌کرد، دیگری خودش را در ادبیات بیشتر از ادبیات در خودش دوست داشت، سومی در مقابل مقامات سر تعظیم فرود می‌آورد، و چهارمی… چه می‌توانم بگویم؟ نقص‌های معنوی و اخلاقی کسانی که ما آنها را کلاسیک‌های ادبیات روسیه می‌دانیم، پایانی ندارد. البته، مسئله این نیست که همه آنها را فقط با آنتون پاولوویچ بسنجیم. و من بی گمان تلاش نمی‌کنم از این نمایشنامه‌نویس یک فرشته بی‌گناه بسازم، که این کار تنها خوارداشت به خاطره یکی از محبوب‌ترین نویسندگان من است. اما درست است که در آغاز، در جوانی، چخوف مردی کاملاً معمولی بود، مانند اکثر ما که این زندگی دشوار را می‌گذرانیم.

از نامه‌ای به آ.س.سوورین: «داستانی بنویسید در مورد اینکه چگونه یک مرد جوان، پسر یک رعیت، مغازه‌دار سابق، خواننده، دانش‌آموز و دانشجو، با احترام به مقام، بوسیدن دست کاهنان، پرستش افکار دیگران، شکرگزاری برای هر تکه نان، بارها شلاق خوردن، رفتن به کلاس بدون گالش، جنگیدن، شکنجه حیوانات، دوست داشتن شام خوردن با خویشاوندان ثروتمند، ریاکار هم برای خدا و هم برای مردم بدون هیچ نیازی، فقط از روی آگاهی از ناچیزی خود، بزرگ شد – بنویسید که چگونه این مرد جوان، قطره قطره برده را از خود بیرون می‌کشد و چگونه، یک صبح خوب از خواب بیدار می‌شود، احساس می‌کند که در رگ‌هایش دیگر خون برده جریان ندارد، بلکه خون واقعی انسان است». چخوف این را درباره خودش نوشته است! و اعترافات بعدی نیز درباره خودش است! “از بین همه نویسندگان، من تنبل‌ترین هستم.” “من به طرز درخشانی تنبل هستم، تنبلی من شگفت‌انگیز است!” “خون تنبل اوکراینی در رگ‌های من جریان دارد، من هنوز تنبل هستم.” “روزهایم را در بطالت می‌گذرانم.” “من یک خوخول اوکراینی هستم، تنبل هستم. تنبلی مانند اتر مرا به طرز دلپذیری مست می‌کند.” “تنبلی اوکراینی تمام احساساتم را تسخیر می‌کند.” “من باید مطالعه کنم، همه چیز را از همان ابتدا یاد بگیرم، زیرا به عنوان یک نویسنده یک نادان کامل هستم.” آنتون پاولوویچ درباره داستان خود “چراغ‌ها” نوشت: “کسل‌کننده است، و آنقدر حکمت فلسفی دارد که آدم را منزجر می‌کند. آنچه را که نوشته‌ام دوباره می‌خوانم و احساس می‌کنم از حالت تهوع آب دهانم راه می‌افتد: چندش‌آور!” و بنابراین (به دلیل گناهان ذکر شده)، او خود را در رتبه‌بندی ادبی سی و هفتم و در کل هنر روسیه نود و هشتم قرار می‌دهد! با این حال، حتی این رقم هم به نظر می‌رسید که نشان‌دهنده‌ی خودبزرگ‌بینی باشد، زیرا در نامه‌ای به یکی از بستگانش در تاگانروگ، می‌نویسد: «در سن پترزبورگ و مسکو، چایکوفسکی اکنون فرد مشهور شماره ۲ است. لئو تولستوی فرد مشهور شماره ۱ محسوب می‌شود و من فرد مشهور شماره ۸۷۷ هستم».

البته، فروتنی عظیم نویسنده، خودکم‌بینی مداومش، که برایش بسیار عادی شده، و میل گریزناپذیرش را در نظر می‌گیریم: «همیشه، همه جا، آموزش ببین و خودت را هم آموزش بده!» آری ما می‌توانیم به هر شرایط مؤثر دیگری هم توجه کنیم. اما در هر صورت، مجبوریم از دستاورد بی‌چون‌وچرای چخوف در طول زندگی‌اش شگفت‌زده شویم. با اراده آهنین و عزم بی‌نظیرش، خود را به نویسنده‌ای عالی و نمایشنامه‌نویسی بی‌نظیر تبدیل کرد! در واقع، درک این موضوع دشوار، اگر نگوییم غیرممکن، است که چگونه این جنوبی، عاری از ذوق و تربیت خانوادگی معمولی در جوانی، کاملاً جدا از عناصر والای زبانی که پوشکین، گوگول، تورگنیف و تولستوی پیش از او با آن نوشته بودند و از قوانین و الزامات ابتدایی آن بی‌اطلاع بودند، پس از شش یا هفت سال – فرقی نمی‌کند – کار طاقت‌فرسای روزنامه‌نگاری روزانه، به یک استاد بزرگ – برای بسیاری، تقریباً اوکراینی – دست‌نیافتنی سبک ادبی روسی تبدیل شد که یک بار برای همیشه بر جادوی کیهانی پنهان آن تسلط یافته بود؟ همه اینها از این رو شگفت‌آورتر است که به اعتراف همگانی افرادی که خانواده چخوف را می‌شناختند (خانواده شامل پنج برادر و یک خواهر بود)، برادر بزرگتر، الکساندر، به طور طبیعی از توانایی‌های ادبی غیرقابل مقایسه‌ای بیشتری نسبت به برادر بعدی‌اش، آنتون، برخوردار بود.

و در مورد شاهکار بی‌چون و چرای دیگر آنتون پاولوویچ – سفرش به ساخالین – چطور؟ همانطور که کورنی چوکوفسکی نوشت: «او به جایی رفت که معمولاً مردم را با زور به آنجا  می بردند، هزاران هزار مایل در سیبری. او نه با راه‌آهن، که در آن زمان وجود نداشت، بلکه با اسب، با گاری، در شرایط گل‌آلود – از روی دست‌اندازها، شیارها و چاله‌های «منحصر به فرد در جهان» سفر کرد، که اغلب چرخ‌ها و محورها را می‌شکست و روح انسان را از جانش بیرون می‌کشید». «او در تمام طول سفر، به ویژه از تومسک، چنان به شدت تکان می‌خورد که مفاصل، ترقوه، شانه‌ها، دنده‌ها و مهره‌هایش شروع به درد گرفتن کردند. چمدان‌هایش مدام در هر چاله‌ای به هوا پرتاب می‌شدند، دست‌ها و پاهایش از سرما بی‌حس شده بودند و چیزی برای خوردن نداشت، زیرا به دلیل بی‌تجربگی، غذای لازم را با خود نیاورده بود. چندین بار فقط یک معجزه او را از مرگ نجات داد: یک بار در شب واژگون شد و توسط دو تروئیکا (سورتمه سه اسبه. مترجم)مورد اصابت قرار گرفت، و بار دیگر، هنگام سفر در امتداد رودخانه‌ای در سیبری، قایق بخار او به صخره‌های زیر آب برخورد کرد. اما مسئله، البته، این خطرات نبود، بلکه سختی‌ها و عذاب‌های بی‌شماری بود که در طول مسیر متحمل می‌شد. اراده‌ای آهنین لازم بود تا در حالی که عذاب غیرقابل تحمل سفر در آب‌های دورافتاده سیبری را تحمل می‌کرد، از تومسک برنگردد، بلکه تمام راه را تا انتهای یازده هزار مایل برود».

اضافه می‌کنیم: بدون اینکه کسی کار او را درک کند! حتی یک نفر از نزدیکان، آشنایان یا حتی دلسوزان چخوف زحمت درک این عمل میهن‌پرستانه عظیم نویسنده را به خود نداد. با این وجود، او در اثر خود “جزیره ساخالین” با صراحت مقاومت ناپذیر، به آرامی و با جزئیات، روشمند و دقیق، با ارقامی در دست، میان‌مایگی و حماقت کامل”جبس با اعمال شاقه تزاری”، تمسخر احمقانه و بدخواهانه صاحبان قدرت، چاق و سیر، نسبت به انسانهای محروم در کارش را نشان داد. چخوف به تنهایی (!) سرشماری از کل جمعیت ساخالین را انجام داد و 10 (ده!) هزار کارت ثبت نام ویژه را برای این منظور پر کرد. او وظیفه خود را در قبال علم، پزشکی، سرزمین پدری و مردمش انجام داد. و در عین حال، تمام تلاش خود را کرد تا قهرمانی او در اسرع وقت فراموش شود. تصور کنید اگر امروز نویسنده یا سیاستمداری با هزینه شخصی خود به ساخالین سفر کند و از کل جمعیت محلی سرشماری انجام دهد، چه سیلی از تبلیغات مبهم و مشکوک از سوی رسانه‌ها سرازیر خواهد شد! اما چخوف با آرامش در دفتر خاطرات خود نوشت: «این سفر کاملاً موفقیت‌آمیز بود. امیدوارم چنین سفری نصیب همه شود».

قهرمانی او محجوبانه، میهن‌پرستی‌اش فروتنانه بود، و آنتون پاولوویچ هرگز در خلاقیت خود غرق نشد – اینها ویژگی‌هایی هستند که به نظر می‌رسد کاملاً از زندگی اجتماعی ما در حال ناپدید شدن هستند. و اینها، در کنار چیزهای دیگر، جهان بین‌المللی را که دائماً به آثار هموطن برجسته ما روی می‌آورد، تغذیه می‌کنند. چنین است زندگی و آثار چخوف، که مردم هنوز هم آنچه را که در هر زمان معینی کم دارند از آن بیرون می‌کشند. تنها چنین آفرینشی پایان‌ناپذیر است، زیرا مانند هیچ کس دیگری قادر به پژوهش نوع بشر نبود. آثار آنتون پاولوویچ، در اصل، همچنان یک معما باقی مانده و همچنان باقی است. به یاد داشته باشید که در زمان‌های مختلف، چخوف را خوش‌بین، بدبین ناامید، غزل‌سرا و شکاک، رمانتیک و واقع‌گرا نامیده‌اند. او همچنین عارف، ناله‌گر، رواقی، «ستایشگر» و «سوگوار» نامیده شده است. ایوان بونین با عصبانیت نوشت که «زیبایی باغ آلبالو وهم‌آلود است». درست است، در گرگ و میش روزهایش، او مجبور شد با اکراه اعتراف کند: «خداوند به او چشمان بسیار تیزبینی داده است!» دیگر مقامات دولتی مشهور روسیه بر «عدم قطعیت» شخصیت نویسنده‌ی چخوف اصرار داشتند. برخی دیگر، خدمتگزاران پرشور ایدئولوژی، بی‌وقفه نویسنده را با نیازهای خودخواهانه‌ی خود تطبیق می‌دادند. حتی در آغاز سده، او برای بسیاری بیش از حد ساده به نظر می‌رسید. («همه چیز در او به وضوح روشن است»، نوشته‌ی و. کورولنکو). سپس چخوف «منسوخ» نامیده شد. در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، به طرز ناامیدکننده‌ای منسوخ شده بود. کمی بعد، آنتون پاولوویچ ناگهان «مد روز» و حتی «منادی» شد. امروزه، چه در اینجا و چه در خارج از کشور، چخوف بیشتر در تئاتر پوچی، با ته‌مایه‌های شدید وجودی و حتی عرفانی شرقی، به روی صحنه می‌رود. چه می‌توانیم بگوییم وقتی در تئاتر واختانگوف در مسکو، که به خاطر رپرتوار کلاسیکش مشهور است، ریماس تومیناس، کارگردان محبوب بالتیک، «دایی وانیا» را با چیزی که یک منتقد آن را «تأثیر خنده‌دار و هیستریک» نامید، به روی صحنه برد. در آن، سرگئی ماکووتسکی، بازیگر اصلی، مست، سعی می‌کند به زنی روی میز تجاوز کند. در مقابل تماشاگران شگفت‌زده. به نظر می‌رسد گام بعدی در توسعه میراث کلاسیک چخوف توسط مفسران داخلی، تنها در نسخه حکایتی معروف امکان‌پذیر است: «کارگردان رومن ویکیتوک، دایی وانیا را به روشی به روی صحنه برد که هیچ کس دیگری تا به حال او را به روی صحنه نبرده بود».

می‌توان کارگردانان و تهیه‌کنندگان خارجی را که در پی شهرت و سود، چخوف را با معیارهای ناچیز خود تحریف می‌کنند، درک کرد. اما خالقان تئاتر روسی، بنا به تعریف، باید آثار هموطن درخشان خود را بهتر و عمیق‌تر بشناسند. چخوف زمانی با اضطراب و درد فراوان به دوست خود سوورین نوشت: «فقط می‌خواستم بگویم که بهترین نویسندگان معاصر، که من آنها را دوست دارم، به شر خدمت می‌کنند، زیرا آنها نابود می‌کنند. آنها تخیل خود را تا حد شیاطین سبز پالایش می‌کنند… آنها علم را در نظر توده های مردم به خطر می‌اندازند و از اوج عظمت ادبی، وجدان، آزادی، عشق، شرافت، اخلاق را تحقیر می‌کنند و این باور در مردم القا می‌کنند که همه اینها، که حیوان درونشان را مهار می‌کند و «آنها را از سگ متمایز می‌کند» و از طریق مبارزه‌ای چند صد ساله ای که با طبیعت به دست آمده ، می‌تواند به راحتی توسط «آزمایش‌ها» ، اگر الان نه، حتما در آینده بی‌اعتبار شود. آیا آنها واقعاً «نو شدن» را مجبور می‌کنند؟ نه، آنها فرانسه را به انحطاط می‌کشانند و در روسیه به شیطان کمک می‌کنند تا حلزون و شپشک چوب را که ما آنها را روشنفکر می‌نامیم، پرورش دهند. روشنفکری بی رمق، بی‌تفاوت، تنبل و فلسفه باف، که میهن‌دوست نیست، کسل‌کننده و بی‌رنگ، و با یک لیوان مست می‌شود و به فاحشه‌خانه‌ای پنجاه کوپکی می رود  که غر می‌زند و به راحتی همه چیز را انکار می‌کند، زیرا برای یک مغز تنبل‌ «انکار آسان‌تر از تأیید است. روحی سست، عضلاتی شل، بی حرکت، بی‌ثباتی فکری. هر جا که انحطاط و بی‌تفاوتی باشد، انحراف جنسی، هرزگی سرد، سقط جنین، پیری زودرس، جوانی غرغرو، زوال هنر، بی‌تفاوتی به علم و بی‌عدالتی در همه اشکال آن وجود دارد. جامعه‌ای که به خدا باورندارد، اما از شگون و پیش گویی ها و شیطان هراس دارد، شهامت ندارد حتی بگوید که با عدالت آشناست».

و بعد از این به من بگویید که آنتون پاولوویچ یک آینده‌نگر نبود، که او کمی بیش از صد سال پیش در مورد وضعیت «جامعه هوشمند» فعلی ما ننوشته است؟ چخوف در تمام آثارش علیه این نوع انحطاط اخلاقی سخن گفته است. در سال ۱۸۹۲، چخوف ملک ویران‌شده‌ی ملیخوو در نزدیکی مسکو (که اکنون بخشی از شهر چخوف است) را خریداری کرد. او (با دستان خود!) بیش از هزار درخت گیلاس، و همچنین ده‌ها و صدها درخت صنوبر، افرا، نارون، کاج، بلوط و کاج اروپایی کاشت. چند سال بعد، آنتون پاولوویچ به بیماری سل مبتلا شد و در کریمه در زمینی خشک و غبارآلود ساکن شد، جایی که  با همان شور و شوقی که در منطقه مسکو داشت، گیلاس، توت، نخل، سرو، یاس بنفش، انگور فرنگی، گل رز و البته گیلاس‌های محبوبش را کاشت. حتی اگر این نویسنده‌ی سرزمین روسیه، که شیفته‌ی متعصبانه‌ی همه چیز مربوط به گیاهان بود، هیچ کار دیگری در زندگی‌اش انجام نمی‌داد، باز هم با فداکاری خلاقانه‌اش تحسین و شگفتی ما را برمی‌انگیزاند. از این گذشته، او باغ‌هایی را به جا گذاشت که فقط باغ کتاب نبودند. او نخستین خانه‌ی مردم را در مسکو تأسیس کرد که شامل یک اتاق مطالعه، کتابخانه، سالن اجتماعات و تئاتر بود. او نخستین ایستگاه بیولوژیکی را در کریمه تأسیس کرد. او هزاران کتاب خریداری و به مدارس جزیره ساخالین ارسال کرد. همچنین در منطقه مسکو، چخوف سه مدرسه برای کودکان دهقان، یکی پس از دیگری، به همراه یک برج ناقوس، یک آتش نشانی و یک بزرگراه به لوپاسنیا ساخت. او همچنین یک مدرسه در کریمه ساخت. کمتر کسی می‌داند که آنتون پاولوویچ بنای یادبود پتر کبیر را در زادگاهش تاگانروگ برپا کرد. او شخصاً مقدمات کار مجسمه‌ساز مارک آنتوکولسکی را فراهم کرد، ریخته‌گری را سازماندهی کرد و هزینه تحویل آن به تاگانروگ را از طریق بندر مارسی پرداخت. او حتی خود محل بنای یادبود را انتخاب کرد! چخوف در زادگاهش، بزرگترین کتابخانه استانی روسیه در آن زمان را تأسیس کرد و دو هزار جلد کتاب امضا شده خود را به آن اهدا کرد. چنین مجموعه‌ای بی‌نظیر است. سپس، به مدت ۱۴ (!) سال، آنتون پاولوویچ جعبه‌هایی از کتاب‌های جدید را به این کتابخانه فرستاد. او در اواخر سالهای دهه ۹۰ در نیس نوشت: «برای راه‌اندازی شعبه خارجی کتابخانه، تمام آثار نویسندگان کلاسیک فرانسوی را خریدم و اخیراً آنها را به تاگانروگ فرستادم. در مجموع ۷۰ نویسنده یا ۳۱۹ جلد کتاب». و چگونه می‌توان از کار چخوف در مورد وبا نام نبرد، در حالی که او به تنهایی، بدون دستیار و تنها با خواهرش ماریا، به ۲۵ روستا خدمت‌رسانی کرد! این نویسنده برای کمک به قحطی‌زدگان در سال‌های قحطی، بیش از پنجاه هزار روبل ارسال کرد – مبلغی کاملاً خارق‌العاده در آن زمان. به گفته خواهرش، چخوف سالانه تا دو هزار بیمار را در ملیخوو، نزدیک مسکو، درمان می‌کرد و حتی با هزینه شخصی خود برای آنها دارو تهیه می‌کرد.

…آنتون پاولوویچ واقعاً می‌خواست یک جامعه ادبی در سواحل رودخانه خورول ایجاد کند. این کار عملی نشد. همانطور که او در افتتاح یک پناهگاه در مسکو و یک آسایشگاه برای معلمان بیمار در کریمه شکست خورد، چیزی که آرزویش را داشت، اما بوروکراسی تزاری مانع آن شد. و با این حال، وقتی چخوف درگذشت، نه تنها بیست جلد کتاب نثر مشهور جهانی، نه تنها ده هزار نامه که برایش نوشته و با دقت نگهداری شده بود، نه تنها مدارس، کتابخانه‌ها، جاده‌ها، بناهای تاریخی و باغ‌هایی که ساخته بود، بلکه خاطرات خوب بسیاری از مردم را نیز از خود به جا گذاشت. نه فقط مردم به طور کلی، بلکه  از افراد خاصی مانند واروارا خارکیویچ، ساکن یالتا و بنیانگذار و مدیر دبیرستان دخترانه یالتا نیز بجای گذاشت. در سال ۱۹۰۳، زمانی که آنتون پاولوویچ تنها چند ماه از عمرش باقی مانده بود و همه اطرافیانش از قبل از این موضوع خبر داشتند و خود او، به عنوان یک پزشک، اولین کسی بود که از این موضوع مطلع شد، این زن از نویسنده خواست تا ساعت قدیمی‌اش را در مسکو تعمیر کند. آنتون پاولوویچ با رسیدن به شهر سنگ سفید(1) فوراً کرنومتر را نزد یک ساعت‌ساز در کوزنتسی موست برد. دو هفته بعد، ساعت سازاعلام کرد: «ساعت بدرد نمی خورد!» نویسنده این حکم را به خارکیویچ گزارش داد. در آن زمان شاید هر کس دیگری در این برهه وظیفه‌اش را انجام‌شده می‌دانست. اما چخوف نه! او اضافه کرد که سعی می‌کند ساعت قدیمی را بفروشد، کمی پول جمع کند و یک ساعت جدید بخرد. زن، البته، با خوشحالی موافقت کرد. و بنابراین، نویسنده که از قبل به بیماری لاعلاجی مبتلا بود، شخصاً ساعت را فروخت، یک ساعت جدید خرید و آن را با یادداشتی به یالتا فرستاد: «ساعت واقعاً بسیار زیبایی است. من آن را با ضمانت صد ساله از بهترین ساعت‌ساز، بور، خریدم و مدت‌ها چانه زدم».

… «اگر قرار بود برای خودم انگشتری سفارش بدهم، این نوشته را انتخاب می‌کردم: «هیچ چیز نمی‌گذرد». من بر این باورم که هیچ چیز بدون هیچ ردی نمی‌گذرد و هر گام کوچکی که برمی‌داریم برای زندگی حال و آینده ما اهمیت دارد.» (آ. چخوف، «زندگی من»).

هیچ چیز بدون هیچ ردی نمی گذرد…

——————————-

1-  این نامی است که پایتخت روسیه قرن‌هاست به خود گرفته است. این لقب به یکی از نام‌های غیررسمی مسکو تبدیل شده است. در سال ۱۳۶۶، شاهزاده دیمیتری ایوانوویچ شروع به ساخت دیوارهای جدید کرملین– از سنگ سفید کرد. و تا سال ۱۳۶۷، یک قلعه مستحکم از سنگ سفید در مقابل مسکوویان ظاهر.  یوارهای جدید نه تنها ضد حریق‌تر بودند؛ بلکه محافظت بسیار خوبی در برابر دشمنان نیز فراهم می‌کردند. ساکنان مسکو این موضوع را سال بعد، ۱۳۶۸، متوجه شدند. سپس، ارتش شاهزاده لیتوانیایی اولگرد به مسکو حمله کرد. هنگ‌های لیتوانیایی با ویران کردن هر چیزی در مسیر خود، به مسکو نزدیک شدند. ساکنان روستاها و حومه‌های اطراف پشت دیوارهای کرملین با سنگ سفید پناه گرفتند. در همین حال، جنگجویان شاهزاده آماده دفع حمله شدند. اولگرد متوجه شد که برای تصرف چنین قلعه‌ای ناتوان است. پس از غارت حومه مسکو، عقب‌نشینی کرد. از آن زمان، لقب «سنگ سفید» به طور فزاینده‌ای برای توصیف مسکو استفاده شده است. آجر قرمز در قرن پانزدهم، به ویژه در زمان سلطنت دوک بزرگ ایوان سوم، شروع به استفاده کرد. در زمان حکومت او بود که دیوارهای فرسوده سنگ سفید کرملین برچیده شدند. دیوارهای جدیدی به جای آنها – از آجر قرمز – ساخته شدند. کرملین ایوان سوم هنوز هم پابرجاست و به عنوان «قلب» مسکو و روسیه، مرکز سیاسی، تاریخی کشور عمل می‌کند. مترجم)

1- منبع مقاله نخست

https://feb-web.ru/feb/chekhov/encyclop/bs2-275-.htm?cmd=p

2- منبع مقاله دوم

https://www.stoletie.ru/sozidateli/anton_chehov_kazhdyj_malejshij_shag_nash_imejet_znachenije_dla_nastojashhej_i_budushhej_zhizni_654.htm