زمزمه های بازگشت اشرف غنی به کابل از شایعه تا…

نویسنده: مهرالدین مشید در این روزها زمزمه‌های بازگشت اشرف غنی به…

دستاوردهای خلاق چخوف، نویسنده برجسته رئالیست روسی 

برگردان. رحیم کاکایی پیشگفتار مترجم : رئالیسم بی‌رحمانه‌ی یک راوی غمگین  نویسنده ای…

لحاف مهربان کودکی

ساجده میلاد من به گذشته می اندیشم  من شب ها  در آغوش سبز…

نقش زنان مسلمان در جامعه اسلامی !

مقدمه . بی گمان یکی از مهم ترین مباحث در تبیین…

بدخشان؛ گره کور و پاشنه آشیل حاکمیت طالبان

نویسنده: مهرالدین مشید بدخشان؛ جرقه های بحران و احتمال خیزش تازه…

شیرۀ جان

رسول پویان شیرۀ جان ازدو چشم خون چکانم می چکد لـؤلــؤی لالا…

            و حدت خواهی 

در عاشقی ،  عشق   نمایی   نمیکنم گنج  ی  محبتیم…

فیلسوفان یهودی تبار؛ آته ایسم ناتمام،سوسیالیسم احساسی

Hermann Cohen (1842- 1918 ) آرام بختیاری هرمان کوهن؛ میان کانت و…

حماسه هایی که به بهای خیانت نخبگان به سوگواره تبدیل…

نویسنده: مهرالدین مشید روایت تراژدی ملتی که بهای جاه‌طلبی نخبگان را…

د دموکراسۍ د ناکامو تجربو انتقادي ارزونه

نور محمد غفوری سریزه  د تحمیلي جمهوریت او تقلبی دموکراسۍ تجربې موږ ته…

حکمت چیست؟

برهان الدین « سعیدی» حکمت دنیا فـزاید ظن و شک ــ …

این خون کسی ریخته یا می سرخ است یا توت…

نویسنده: جمشید کوهستانی    نظامی سابق فرستنده: محمد عثمان نجیب  ##########################نوتبرعلاوه شعر حضرت سعدی لکه…

افغانستان در تنگنای بن بست؛ انحصار طالبان و پراکنده گی…

نویسنده: مهرالدین مشید روایت یک بن بست تاریخی؛ قدرت یک دست…

جوانی 

طی شد، دریغ و درد، زمان جوانیم مانده است بهره ی…

افغانستان؛ از انحصار و پراکندگی تا همگرایی و مشارکت

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان؛ از واگرایی های سیاسی تا جستجوی وفاق…

 شمارۀ 71 سوسیالیسم کارگری

شمارۀ 71 سوسیالیسم کارگری نشریه سازمان سوسیالیست‌های کارگری افغانستان

اقرار 

نوشته نذير ظفرپير  شدم   مرد  جوان  نيستملايق      الطاف …

نورم‌ها و ارزش‌های اجتماعی

 این مقاله نخستین‌بار در اوایل ماه می سال ۲۰۱۷ میلادی، در رسانه‌های…

محبتگاه عشق

رسول پویان زلف چین چین دام صید وتیغ ابرو قاتل است در…

افغانستان و «حاشیه نشینی ژئوپلیتیکی» در نظام بین الملل

نویسنده: مهرالدین مشید از اسیب پذیری ژئوپلیتیک تا نبود مشروعیت؛ «پاشنۀ…

«
»

زمزمه های بازگشت اشرف غنی به کابل از شایعه تا واقعیت

نویسنده: مهرالدین مشید

در این روزها زمزمه‌های بازگشت اشرف غنی به کابل آرام‌آرام از حاشیه به متن می‌آید و از شایعه به واقعیت تبدیل می شود؛ بسیاری‌ها شاید این سخنان را شایعه، بازی استخباراتی یا جنگ روانی تلقی کنند؛ اما واقعیت این است که این آوازه‌ها آن‌ قدر هم دور از حقیقت نیستند. زیرا غنی برای طالبان تنها یک رئیس‌جمهور فراری نبود؛ بلکه او در واپسین لحظه‌های تاریخ جمهوریت، بزرگ‌ترین خدمت را به بقای طالبان انجام داد؛ خدمتی که شاید ده‌ها لشکر و صدها معامله پنهانی قادر به انجام آن نبودند؛ اما غنی با غافلگیر کردن مقام های ارشد نظامی و سیاسی و‌حتی رییس دفتر اش و حتی کارمندان ارگ، این ماموریت را در ظرف چند ساعت پس از تماس با شبکه حقانی بسر رساند.

غنی کشوری را رها کرد که تعداد نیرو های دفاعی و امنیتی اش روی کاغذ حدود ۳۰۰ تا ۳۵۰ هزار نفر اعلام می‌شد و با وجود کاستی ها افغانستان هنوز ده‌ها هزار نیروی آموزش‌دیده، کماندو و افسر حرفه‌ای داشت و میلیاردها دالر برای ساختن آن هزینه شده بود. غنی بدون کوچک‌ترین مقاومت سیاسی و نظامی، ارگ را به طالبان تسلیم کرد. او اردویی را از هم پاشید که سال‌ها از آن به‌عنوان «افتخار ملی» یاد می‌شد؛ اما این اردو در سایهٔ سیاست‌های انحصارگرایانه، بی‌اعتمادی قومی، فساد سازمان‌یافته و مدیریت فروپاشیدهٔ ارگ، از درون پوسید و در لحظهٔ سرنوشت، چون دیوار گِلی فرو ریخت. این فروپاشی تصادفی نبود؛ بلکه نتیجهٔ سال‌ها سیاستی بود که افغانستان را از درون تهی ساخته بود.

غنی نه تنها نخبگان مستقل، فرماندهان مردمی و شخصیت‌های ملی را یکی پی دیگر حذف و تحقیر کرد؛ بلکه با حلقه‌ای کوچک و منزوی، سرنوشت میلیون‌ها انسان را به بازی گرفت. او به‌جای ساختن اجماع ملی، تخم بی‌اعتمادی را در سراسر کشور پاشید؛ به‌جای تقویت روحیهٔ مقاومت، مردم را نسبت به آینده مأیوس ساخت؛ و به‌جای ایستادگی در لحظهٔ تاریخی، با فرار تحقیرآمیز خود، آخرین میخ را بر تابوت جمهوریت کوبید. هرچند تا هنوز راز های پنهان کاری های غنی افشا نگردیده؛ اما از آنجا که دیگر پنهان‌کاری‌های سیاسی، بازی‌های استخباراتی و روایت‌های ساختگی توان پوشاندن حقیقت را ندارند. بنابراین، واقعیت، آرام‌آرام از پشت دیوارهای تبلیغات بیرون می‌آید و آنچه دیروز در حد زمزمه و گمانه‌زنی تلقی می‌شد، امید است تا هرچه زودتر به بخشی از معادلات آشکار قدرت بدل ‌شود.

در افغانستانِ زخم‌ خورده، نیز بسیاری از رخدادها نخست در قالب شایعه ظاهر می شوند؛ اما گذر زمان نشان داده که پشت بسیاری از آن زمزمه‌ها، طرح‌های پیچیده منطقه‌ای و معامله‌های پنهانی نهفته بوده است. از سقوط ناگهانی نظام تا بازگشت خاموش شبکه‌های نفوذ، از بازی دوگانه قدرت‌های منطقه‌ای تا استفاده ابزاری از تروریسم، همه مسائلی بودند که روزی انکار می‌شدند؛ اما امروز از حاشیه به متن سیاست منتقل شده‌اند.

طالبان خوب می‌دانند که اگر غنی نبود، سقوط افغانستان به این آسانی ممکن نمی‌شد. آنان می‌دانند که سیاست‌های حذف‌گرایانهٔ او، بهترین زمینه را برای مشروعیت‌یابی دوبارهٔ طالبان فراهم کرد. از همین‌رو، اگر روزی راه بازگشت او هموار شود، این تنها یک معاملهٔ سیاسی نخواهد بود؛ بلکه نوعی قدردانی از مردی خواهد بود که بی‌آن‌که عضو رسمی طالبان باشد، بزرگ‌ ترین خدمت تاریخی را به آنان انجام داده اس؛.اما دردناک‌ تر از همه این است که هنوز هم پرده‌های بسیاری از حقیقت کنار نرفته است. هنوز مردم افغانستان نمی‌دانند که در پشت دروازه‌های بستهٔ ارگ چه معامله‌هایی صورت گرفت؛ چگونه ولایت‌ها یکی‌پی‌دیگر بدون جنگ سقوط کردند؛ چرا فرماندهان در حساس‌ترین لحظه‌ها خلع صلاحیت شدند؛ چرا نیروهای امنیتی به صورت عمدی در بی‌سرنوشتی رها شدند؛ و چگونه حلقه‌ای محدود، سرنوشت یک ملت را قربانی بقای شخصی و قومی خود کرد.

روزی شاید تاریخ با بیرحمی تمام، این رازهای پنهان را افشا کند؛ رازهایی که امروز در غبار تبلیغات، تعصب‌ها و ترس‌ها پنهان مانده‌اند. آن روز روشن خواهد شد که سقوط افغانستان تنها نتیجهٔ قدرت طالبان نبود؛ بلکه محصول خیانت، خودخواهی، انحصارطلبی و بی‌مسئولیتی کسانی بود که در اوج بحران، ملت را تنها گذاشتند و خود با جیب‌های پر و وجدان‌های خاموش گریختند.

 مردم افغانستان، همان مردمی که دهه‌ها بهای جنگ، معامله و خیانت را پرداخته‌اند، هنوز قربانی همان بازی‌های تاریکی‌اند که بازیگرانش تغییر می‌کنند؛ اما تراژیدی آن همچنان ادامه دارد.

این دگرگونی ها تنها یک تحول سیاسی نه؛ بلکه نشانه بحرانی عمیق در اعتماد عمومی نیز بود. وقتی حقیقت دیر آشکار شود، جامعه گرفتار تردید، بی‌اعتمادی و شکاف می‌گردد. مردمی که سال‌ها قربانی روایت‌های تحمیلی بوده‌اند، اکنون با چشمانی نگران به آینده می‌نگرند؛ آینده‌ای که اگر بر بنیاد شفافیت، عدالت و مشارکت واقعی ساخته نشود، بازهم در گرداب تکرار تراژدی‌ها فرو خواهد رفت؛ اما با همه تلخی‌ها، هنوز روزنه امید بسته نشده است. حقیقت هرچند دیر، سرانجام راه خود را باز می‌کند و ملت‌هایی که درد را عمیق‌تر لمس کرده‌اند، ظرفیت بیشتری برای بازسازی و بیداری دارند. افغانستان نیز تنها زمانی از چرخه شایعه، توطئه و فریب بیرون خواهد شد که حقیقت، نه ابزار قدرت؛ بلکه محور وجدان ملی و اراده جمعی گردد.

این به معنای آن نیست که تنها اشرف غنی در این معاملهٔ پیچیده و تاریک شریک بود؛ بلکه حلقهٔ گسترده‌ای از شریکان قدرت، بویژه صالح، شماری از رهبران جهادی، تکنوکرات‌های وابسته، چهره‌های امنیتی و سیاسی و شبکه‌هایی که سال‌ها بر شانه‌های مردم سوار بودند، در این فروپاشی سهم داشتند. در رأس آنان، چهره‌هایی قرار داشتند که خود را ناجیان جمهوریت معرفی می‌کردند؛ اما در حساس‌ترین لحظه‌های تاریخ، یا در سکوت فرو رفتند، یا در بازی‌های پشت پرده غرق شدند و یا هم راه فرار را بر راه مقاومت ترجیح دادند.

مردم افغانستان امروز حق دارند بپرسند: چگونه ممکن است نظامی با صدها هزار نیروی امنیتی، میلیاردها دالر کمک جهانی و حمایت گستردهٔ سیاسی، در ظرف چند روز چنان فروبپاشد که گویی از آغاز بر ریگ روان بنا شده بود؟ چگونه ممکن است ولایت‌ها یکی‌پی‌دیگر بدون مقاومت جدی سقوط کنند و فرماندهان در میدان جنگ بی‌سرنوشت رها شوند؛ اما در همان زمان، حلقه‌های نزدیک به قدرت سرگرم انتقال سرمایه‌ها، تنظیم راه‌های فرار و حفظ منافع شخصی خود بودند. واقعیت تلخ این است که بسیاری از کسانی که امروز شعار مقاومت، وطن‌دوستی و مردم‌داری سر می‌دهند، دیروز در متن همان ساختار فاسدی حضور داشتند که افغانستان را از درون پوساند. آنان در سایهٔ جمهوریت، ثروت‌های افسانه‌ای اندوختند، شبکه‌های مافیایی ساختند و سرنوشت مردم را به بازار معامله بدل کردند. جمهوریت برای بسیاری از آنان نه یک ارزش ملی؛ بلکه پروژه‌ای برای قدرت، ثروت و انحصار بود.

وقتی ارگ در حال سقوط بود، مردم عادی هنوز به دفاع از خانه و وطن می‌اندیشیدند؛ اما بسیاری از نخبگان سیاسی و امنیتی به فکر حساب‌های بانکی، انتقال خانواده‌ها و معامله بر سر آیندهٔ شخصی خود بودند. این همان فاصلهٔ دردناکی بود که میان مردم و حاکمان ایجاد شد؛ فاصله‌ای که سرانجام به فروپاشی کامل اعتماد ملی انجامید. شاید روزی اسناد پنهان، گفتگوهای محرمانه و توافق‌های پشت پرده آشکار شوند و مردم بدانند که چگونه سرنوشت یک ملت، در اتاق‌های بسته و در سایهٔ ترس، معامله و فساد رقم خورد. آن روز تاریخ تنها از طالبان به‌عنوان عامل سقوط یاد نخواهد کرد؛ بلکه از کسانی نیز نام خواهد برد که با سوء‌استفاده از نام جمهوریت، زمینهٔ بازگشت طالبان را فراهم کردند و افغانستان را به قربانگاه جاه‌طلبی‌های خود بدل ساختند. این تراژیدی تا زمانی ادامه خواهد یافت که حقیقت قربانی مصلحت، و عدالت اسیر معامله باقی بماند.

در این میان این پرسش مطرح می شود که چگونه شد که معاونان غنی؛ بویژه صالح، در حالیکه او در کنار غنی تا آخرین لحظه از «دفاع از جمهوریت» سخن می‌گفت، ناگهان پس از یک فیصله مبهم و خاموشی پرسش‌برانگیز در ارگ، کابل را ترک کند و راه پنجشیر را در پیش گیرد؛ در حالی‌که پایتخت در آتش هراس، بی‌سرنوشتی و فروپاشی می‌سوخت؟ این پرسشی است که هنوز پاسخ روشن و قانع‌کننده‌ای برای آن داده نشده است.

گفته می‌شود که در آخرین ساعت‌های سقوط کابل، در ارگ نه تنها آشفتگی و ترس موج می‌زد و کارمندان ارگ و سایر اداره های دولتی به شکل سازمان یافته از اداری های شان بیرون ساخته شدند؛ بلکه در همه جا نوعی سکوت سنگین و مرموز نیز حاکم بود. حلقهٔ کوچک تصمیم‌گیرنده، بدون اطلاع بسیاری از مقام‌های ارشد، سرگرم تصمیم‌هایی بود که سرنوشت یک ملت را رقم می‌زد. در همان لحظه‌هایی که سربازان و مردم عادی هنوز نمی‌دانستند چه خواهد شد، شماری از چهره‌های نزدیک به قدرت یا در حال تنظیم راه‌های خروج بودند و یا سرگرم معامله بر سر آیندهٔ سیاسی خود.

در چنین فضای تاریک و مبهم، ترک ناگهانی کابل توسط امرالله صالح به‌سوی پنجشیر نیز پرسش‌های فراوانی را برانگیخت. آیا او از قبل می‌دانست که همه‌چیز پایان یافته است؟ آیا میان حلقه‌های قدرت توافقی نانوشته برای فروپاشی بدون مقاومت وجود داشت؟ چرا کسانی که سال‌ها از مبارزه با طالبان سخن می‌گفتند، در لحظهٔ تعیین‌کننده نتوانستند حتی یک جبههٔ منسجم دفاعی در کابل ایجاد کنند؟

مردم افغانستان هنوز به یاد دارند که چگونه شهر، بدون شلیک گسترده و بدون مقاومت سازمان‌یافته، به طالبان واگذار شد. این رخداد برای بسیاری نه یک شکست عادی نظامی؛ بلکه فروپاشی مشکوک و حساب‌شدهٔ یک نظام بود. زیرا سقوط کابل بیشتر شبیه خاموش شدن چراغ‌های یک صحنهٔ از پیش آماده بود تا نتیجهٔ یک نبرد واقعی. صالح پس از رسیدن به پنجشیر، تلاش کرد خود را ادامه‌دهندهٔ مشروعیت جمهوریت معرفی کند؛ اما این پرسش همچنان باقی ماند که چرا آن مقاومت زمانی آغاز نشد که کابل هنوز سقوط کامل نکرده بود؟ چرا نیروهایی که می‌توانستند در دفاع از پایتخت نقش ایفا کنند، پراکنده و بلاتکلیف رها شدند؟ و چرا میان شعارهای پرحرارت دیروز و واقعیت تلخ امروز، چنین فاصلهٔ عمیقی وجود داشت؟ شاید تاریخ روزی پرده از این رازها بردارد؛ رازهایی که امروز در میان روایت‌های متضاد، سکوت‌های سیاسی و ترس از افشای حقیقت پنهان مانده‌اند. آن روز شاید روشن شود که در واپسین ساعت‌های جمهوریت، چه کسانی به فکر نجات افغانستان بودند و چه کسانی تنها برای نجات خود و حفظ آیندهٔ سیاسی‌شان بازی می‌کردند. 

داوری تاریخ در مورد میراث غنی

داوری تاریخ در مورد فرار اشرف غنی از ارگ، بدون تردید یکی از سنگین‌ترین و جنجال‌برانگیزترین داوری‌ها در تاریخ معاصر افغانستان خواهد بود. رویدادی که نه تنها به فروپاشی ناگهانی نظام جمهوری انجامید؛ بلکه روحیه یک ملت، ساختار یک اردو و امید میلیون‌ها شهروند اقغانستان را در هم شکست. شاید در لحظه سقوط، روایت‌های گوناگونی برای توجیه این فرار ساخته شد؛ از جلوگیری از خون‌ریزی گرفته تا نبود گزینه دیگر؛ اما تاریخ بیشتر نه با احساسات زودگذر، بلکه با پیامدها قضاوت می‌کند. و پیامد آن تصمیم، سقوط برق‌آسای کابل، آشفتگی عمومی، مهاجرت گسترده و بازگشت دوباره طالبان به قدرت بود.

تاریخ خواهد پرسید که چرا رهبری کشوری که سال‌ها از جمهوریت، مقاومت و ایستاده گی سخن می‌گفت، در حساس‌ترین لحظه، مردم و نیروهایش را تنها گذاشت؟ چرا به جای مدیریت بحران، انتقال مسئولانه قدرت یا ایستادگی نمادین، راه فرار برگزیده شد؟ این پرسش‌ها تا سال‌ها در حافظه سیاسی افغانستان باقی خواهند ماند.

با این حال، داوری تاریخ تنها متوجه یک فرد نخواهد بود. معاونان، دست یاران نزدیک غنی، حلقه‌های قدرت، نخبگان سیاسی، فرماندهان، متحدان منطقه‌ای و بین‌المللی و تمامی کسانی که در ایجاد فساد، اختلاف، بی‌اعتمادی و فروپاشی تدریجی نظام نقش داشتند نیز در برابر وجدان تاریخ قرار خواهند گرفت. زیرا سقوط افغانستان، نتیجه یک تصمیم ناگهانی نبود؛ بلکه حاصل تراکم اشتباهات، معامله‌ها و خیانت‌های پیهم بود که سرانجام در فرار از ارگ به اوج خود رسید. غنی با آن شعار های دروغین وطن دوستی، دفاع از کشور و بالاخره  فرار خود، تنها افغانستان را به کام تروریسم فرو نبرد؛ بلکه فرار غنی بدترین میراث نفرت پراکنی ها، دیوارکشی‌ها و جزیره‌سازی‌های گروهی، قومی و زبانی؛ را در افغانستان برجا گذاشت. غنی زیر چتر انحصار قدرت، در واقع بنیانگذار این پروژه نفرت پراکنی است که اکنون زیر حاکمیت طالبان به اوج اش رسیده و‌کشور را به لبه پرتگاه غیر قابل بازگشت رسانده است؛ پرتگاهی که اگر یک‌ بار سقوط در آن آغاز شود، دیگر نه فاتحی باقی خواهد ماند و نه مغلوبی؛ نه قومی برنده خواهد بود و نه زبانی پیروز و همه بازنده خواهد بود. آتشی که امروز زیر نام دفاع از هویت، قوم، مذهب و جغرافیا شعله‌ور سده است؛ فردا همه را یکسان خواهد سوزاند و خاکستر آن بر سر نسل‌هایی خواهد ریخت که هیچ نقشی در دشمنی‌های امروز ندارند.

بدترین فاجعه آن است که بسیاری هنوز خطر را درک نکرده‌اند و گمان می‌کنند می‌توانند بر ویرانه‌های افغانستان، جزیره‌های امن قومی و سیاسی برای خود بسازند؛ در حالی‌که تاریخ این سرزمین بارها ثابت کرده است که وقتی افغانستان فرو می‌پاشد، هیچ دیواری امنیت نمی‌آورد و هیچ سنگری پایدار نمی‌ماند. فروپاشی افغانستان به معنای نابودی همگانی است؛ زیرا بحران، مرز قومی و زبانی نمی‌شناسد و طوفان بی‌ثباتی، همه را با خود خواهد برد.

قدرت‌های منطقه‌ای و بازیگران استخباراتی نیز بصورت دقیق از همین شکاف‌ها تغذیه می‌کنند. آنان افغانستانِ متفرق، خشمگین و تجزیه‌شده را بهتر از افغانستانِ متحد و آگاه می‌خواهند؛ زیرا جامعه‌ای که درگیر نفرت‌های داخلی باشد، هرگز فرصت بازسازی، عدالت‌خواهی و استقلال واقعی را پیدا نمی‌کند. از همین‌رو، پروژهٔ نفرت‌ پراگنی و‌ نفرت سازی تنها یک بحران اجتماعی نیست؛ بلکه بخشی از یک بازی خطرناک ژئوپلیتیکی است که قربانی اصلی آن مردم افغانستان‌اند.

رسالت نخبگان و روشنفکران و بازگشت غنی

در چنین وضعیتی، بزرگ‌ ترین مسئولیت بر دوش نخبگان، روشنفکران، نویسندگان، سیاست‌مداران و نسل جوان است تا به‌جای تولید نفرت، فرهنگ گفت‌وگو، همدیگر پذیری و عدالت را زنده نگه دارند. هیچ قومی بدون دیگری نجات نمی‌یابد و هیچ زبانی با خاموشی زبان دیگر جاودانه نمی‌شود. بقای افغانستان در پذیرش تنوع و ساختن یک هویت ملی عادلانه و فراگیر نهفته است؛ هویتی که در آن، انسان بودن بر قوم و زبان برتری داشته باشد.

 افغانستان پس از فرار غنی و سیطره طالبان، بیش از هر زمان دیگر در یک چهارراه تاریخی قرار گرفته است؛ یا راه همگرایی، مدارا و بازسازی اعتماد ملی را انتخاب کند یا در مسیر نفرت، انتقام و تجزیهٔ روانی جامعه، به‌سوی فروپاشی کامل پیش برود. اگر امروز عقلانیت، عدالت و همبستگی جایگزین تعصب و دشمنی نشود، فردا شاید دیگر نه افغانستانی باقی بماند و نه فرصتی برای بازگشت. 

اینکه غنی به کابل باز می گردد و یا هنوز هم منتظر فرصت است؛ اما هرچه باشد، هرگاه هدف غنی از این بازگشت به معنای ادغام جمهوریت در امارت و ایجاد ساختاری معجون باشد. به یقین که با بازگشت او هیچ آب از آب تکان نخواهد خورد و ممکن هدف از بازگشت غنی به کابل بیشتر تقویت پایه های حکومت نامشروع طالبان باشد؛ تلاشی که هر چه بیشتر از چهره اصلی غنی پرده بر می دارد.

نتیجه

زمزمه‌های بازگشت غنی به کابل، اگرچه هنوز بیشتر در سطح گمانه‌زنی و تحلیل‌های سیاسی مطرح است؛ اما نفسِ مطرح شدن آن نشان می‌دهد که افغانستان همچنان درگیر بحران حل ناشده قدرت و نبود اجماع ملی است. با این حال، واقعیت این است که بازگشت هر چهره سیاسی بدون پذیرش مسئولیت تاریخی، پاسخ‌گویی در برابر مردم و فراهم شدن زمینه یک تفاهم ملی، نه‌تنها گرهی از بحران افغانستان باز نخواهد کرد؛ بلکه می‌تواند زخم‌های کهنه بی‌اعتمادی و اختلاف را دوباره عمیق‌تر سازد.  26-23-5