افغانستان در تنگنای بن بست؛ انحصار طالبان و پراکنده گی مخالفان
نویسنده: مهرالدین مشید
روایت یک بن بست تاریخی؛ قدرت یک دست و مخالفان چند پاره
افغانستان امروز در وضعیتی گرفتار شده است که میتوان آن را «بنبست مضاعف» نامید؛ از یک سو طالبان با رویکرد انحصارگرایانه، تمایلی به مشارکت سیاسی و تقسیم قدرت با سایر جریانها نشان نمیدهند و ساختار قدرت را در چارچوبی بسته و ایدئولوژیک نگه داشتهاند. از سوی دیگر، مخالفان طالبان نهتنها از یک رهبری واحد و برنامه منسجم برخوردار نیستند؛ بلکه درگیر اختلافات درونی، رقابتهای شخصی و پراکندگی جغرافیاییاند که توان کنش مؤثر را از آنان گرفته است. در چنین شرایطی، نه طالبان ارادهای برای گشایش و نه اپوزیسیون ظرفیت ایجاد فشار یا بدیل سیاسی را دارند. نتیجه این وضعیت، تداوم رکود سیاسی، تشدید بحران مشروعیت و افزایش فاصله میان دولت و جامعه است. اگر این بنبست ادامه یابد، افغانستان بیش از پیش در معرض بیثباتی پنهان و فرسایش اجتماعی قرار خواهد گرفت؛ وضعیتی که خروج از آن نیازمند تغییر در هر دو سوی معادله، هم در رویکرد طالبان و هم در انسجام و بازسازی مخالفان است.
افغانستان بدترین بن بست سیاسی و اجتماعی را در تاریخ حیات خود تجربه می کند؛ وضعیتی پیچیده و چندلایه که از تلاقی عوامل تاریخی، ساختاری، ایدئولوژیک و بینالمللی شکل گرفته است. این بنبست نه صرف یک بحران موقت؛ بلکه نوعی «انسداد مزمن» در مسیر دولتسازی، ملتسازی و توسعه پایدار است. با تاسف که این بن بست، از انحصار قدرت و فقدان مشروعیت سیاسی گرفته تا پراکندگی و ضعف نیروهای مخالف، شکاف های اجتماعی و بحران هویت ملی، اقتصاد شکننده و وابستگی بیرونی، انزوای بین المللی و محدودیت دیپلماسی و سرکوب اجتماعی و محدودیت های مدنی چون، کابوسی بر فضای سیاسی کشور سایه افکنده است.
بن بست انحصار قدرت و فقدان مشروعیت سیاسی؛ حاکمیت طالبان بر پایه مشارکت سیاسی گسترده شکل نگرفته؛ بلکه بر انحصار قدرت استوار است. نبود انتخابات، قانون اساسی فراگیر و حذف سایر گروههای سیاسی و قومی، باعث شده مشروعیت داخلی حکومت بهشدت محدود باشد. در چنین وضعی، دولت بهجای نمایندگی مردم، بیشتر به یک ساختار بسته و ایدئولوژیک تبدیل میشود. بن بست پراکندگی و ضعف نیروهای مخالف؛ در سوی دیگر، مخالفان طالبان نیز دچار تشتت، رقابتهای درونی و فقدان رهبری واحد هستند. نبود یک گفتمان مشترک و برنامه سیاسی مشخص، باعث شده این نیروها نتوانند بدیلی واقعی و مؤثر ارائه کنند. این پراکندگی عملاً به تداوم وضعیت موجود کمک کرده است. بن بست شکافهای اجتماعی و بحران هویت ملی؛ فغانستان هنوز با چالش جدی در تعریف «هویت ملی» روبهرو است. شکافهای قومی، زبانی و مذهبی، همراه با بیاعتمادی تاریخی میان گروهها، انسجام اجتماعی را تضعیف کرده است. این وضعیت مانع شکلگیری یک قرارداد اجتماعی فراگیر شده است. بن بست اقتصاد شکننده و وابستگی بیرونی؛ فقر گسترده، بیکاری و فروپاشی نسبی زیرساختهای اقتصادی، فشار اجتماعی را تشدید کرده است. وابستگی به کمکهای خارجی و نبود یک اقتصاد تولیدمحور، دولت را از درون تضعیف میکند و جامعه را در حالت بقا نگه میدارد، نه پیشرفت. بن بست انزوای بینالمللی و محدودیت دیپلماسی؛ طالبان هنوز بهطور گسترده از سوی جامعه جهانی به رسمیت شناخته نشدهاند. این انزوا باعث محدود شدن سرمایهگذاری، همکاریهای اقتصادی و تعاملات سیاسی شده است. در نتیجه، افغانستان در یک حلقه بسته از بحران داخلی و فشار خارجی گرفتار مانده است. بن بست سرکوب اجتماعی و محدودیتهای مدنی؛ محدودیت بر آموزش، رسانهها، حقوق زنان و آزادیهای مدنی، جامعه را به سمت سکوت و انفعال سوق داده است. این «سکوت اجباری» اگرچه در کوتاهمدت ثبات ظاهری ایجاد میکند، اما در بلندمدت میتواند به انفجارهای اجتماعی منجر شود.
به صورت کل گفته می توان که بنبست افغانستان حاصل نوعی تعادل منفی است که در سطح های حکومت، مخالفان و جامعه ای ادامه دارد که حکومت آن توانایی کنترل دارد، اما ظرفیت مشروعیتسازی ندارد؛ مخالفان آن نارضایتی دارند، اما توان بسیج و تغییر را ندارند؛ و جامعه آن در حالی رنج میبرد که ابزار بیان و کنش از آن گرفته شده است تا زمانی که یکی از این اضلاع چون، گشایش سیاسی، شکلگیری اپوزیسیون منسجم یا تحول در موازنههای منطقهای تغییر نکند. این بنبست ادامه خواهد یافت. با تاسف که نه تنها طرف ها برای رسیدن به یک مصالحه ملی و همگرایی همه شمول حاضر به انعطاف پذیری اند و برعکس با افزایش فشار ها از سوی طالبان، هر روز گره تازه ای به بن بست موجود زده می شود. چنانکه طالبان در این روز ها بر فشار های شان بر شماری ها از جمله داکتر عبدالله افزوده اند و محدودیت هایی بر او وضع کرده اند. این نشان دهنده آن است که طالبان حتی داکتر عبدالله را هم تحمل کرده نمی توانند و چه رسد به اینکه نیرو های مخالف خود را تحمل کنند.
این بن بست چون کوله باری سنگین و کابوسی وحشتناک بر روان مردم افغانستان سنگینی دارد. با توجه به انعطاف ناپذیری طالبان و اختلاف های درونی مخالفان؛ گزینه دیگری وجود دارد که همانا قیام خودجوش مردم در برابر طالبان است. گاهی یک حادثه خاص مانند سرکوب شدید، بحران اقتصادی ناگهانی یا یک تصمیم جنجالی میتواند جرقه اعتراض های خودجوش را به صدا در می آورد؛ اما با توجه به عوامل بازدارنده چون، کنترل و ساختار امنیتی متمرکز وکم تحمیلی شدید طالبان، نبود رهبری و سازماندهی و شبکه های هماهنگ کننده رهبری موثر و ترس و هزینههای بالا چون، (بازداشت، خشونت، پیامدهای خانوادگی)؛ احتمال جنین قیامی کمتر است؛ زیرا عوامل یاد شده بسیاری را از کنش بازمیدارد. از سویی هم پراکندگی اجتماعی و جغرافیایی
شکافهای قومی، زبانی و منطقهای مانع از شکلگیری یک حرکت سراسری و هماهنگ میشود.
بنابراین در کوتاهمدت، قیام سراسری و فراگیر بعید است؛ اما اعتراض های پراکنده و مقطعی ممکن است؛ اما در میانمدت، در صورتیکه بحران اقتصادی تشدید شود یا شکاف درونی طالبان افزایش یابد، احتمال قیام افزایش پیدا میکند. به همین گونه در بلندمدت، اگر هیچ مسیر اصلاحی باز نشود، «انفجار اجتماعی» محتملتر میشود؛ اما شکل آن یک قیام کلاسیک نخواهد بود؛ ممکن است ترکیبی از اعتراض، نافرمانی مدنی و حتی خشونتهای پراکنده باشد. در این تردیدی نیست که نارضایتی شرط لازم برای قیام است، اما کافی نیست. برای تبدیل شدن به قیام، سه عنصر چون، نارضایتی، فرصت (ضعف قدرت حاکم)، سازماندهی باید همزمان جمع شوند. در افغانستان امروز، عنصر اول قوی است، اما دو عنصر دیگر هنوز ضعیفاند و همین باعث میشود احتمال قیام خودجوش، حالا محدود بماند.
در چنین فضای مه آلود که نه طالبان حاضر به انعطاف پذیری سیاسی و مشارکت ملی اند و نه مخالفان منسجم و یک دست اند و نه تنها هر کدام برنامه ملی و همه شمول ندارند؛ برعکس چنان میان خود درگیر اند و غرق اختلاف های گروهی، قومی و مذهبی اند که آینده افغانستان را نمیتوان با یک مسیر خطی توضیح داد؛ بلکه باید آن را در قالب چند سناریوی محتمل دید که هرکدام از دلِ همین بنبست سیاسی–اجتماعی کنونی بیرون میآیند، مطالعه کرد. این سناریوها به متغیرهایی چون رفتار طالبان، انسجام مخالفان، وضعیت اقتصادی و مداخله های منطقهای وابستهاند.
سناریوی «تداوم وضع موجود»؛ در این حالت، طالبان همچنان قدرت را در انحصار نگه میدارند، بدون آنکه اصلاحات جدی انجام دهند. پیامد این رویکرد، حفظ کنترل امنیتی با اتکا به ساختارهای سختگیرانه؛ ادامه محدودیتهای اجتماعی (بهویژه برای زنان و رسانهها)؛ اقتصاد نیمهفروپاشیده، اما زنده با کمکهای بشردوستانه؛ و تعامل محدود و تاکتیکی با جهان، خواهد بود.
این محتملترین سناریو در کوتاهمدت است؛ زیرا طالبان نشان دادهاند که «بقا» را بر «تحول» ترجیح میدهند. اما این وضعیت نوعی ثبات شکننده است؛ زیرا زیر پوست جامعه، نارضایتی انباشته میشود و خشم روزافزون مردم افزایش می یابد. این سناریو حکایت از سرنوشت ناپیدا و نه چندان خوب طالبان دارد تداوم آن در درازمدت برای طالبان ناممکن است.
در صورت وقوع سناریوی «اصلاح تدریجی از درون»؛ بخشی از طالبان یا نخبگان نزدیک به آنها به این نتیجه خواهند رسید که بدون تغییر، بقا ممکن نیست. در این صورت آنان تلاش خواهند کرد تا فضای سیاسی و اجتماعی کشور اندکی باز شود و زمینه مشارکت محدود گروههای دیگر در قدرت، فراهم گردد. در ضمن آنان به اصلاحات اقتصادی تدریجی روی خواهند آورد و سعی خواهند نمود تا برای کسب مشروعیت بینالمللی گام های بلندی بگذارند. این سناریو نیازمند شکاف در درون طالبان بویژه، میان جریانهای عملگرا و ایدئولوژیک است. اگر فشارهای اقتصادی و دیپلماتیک افزایش یابد، احتمال چنین چرخشی بیشتر میشود. اما مقاومت جریانهای سختگیر بحیث مانع اصلی باقی خواهد ماند.
سناریوی « فروپاشی یا بی ثباتی شدید» ترکیبی از بحرانهای داخلی و فشارهای خارجی است که باعث تضعیف شدید یا حتی فروپاشی ساختار طالبان میشود. در این حالت، شکافهای داخلی در میان طالبان افزایش یافته و این منجر به شکل گیری شورشهای مسلحانه در مناطق مختلف کشور خواهد شد و فصل تازه ای از بازگشت جنگهای داخلی یا چند قطبی شدن قدرت، افغانستان را تهدید خواهد کرد. این سناریو زمانی فعال میشود که «کنترل امنیتی» طالبان دچار اختلال شود؛ اما تاریخ افغانستان نشان داده که فروپاشیهای ناگهانی، بیشتر به هرجومرج گسترده منجر میشوند تا به یک نظم بهتر.
در سناریوی «ظهور بدیل سیاسی منسجم»؛ نیروهای مخالف موفق میشوند از پراکندگی عبور کرده و یک بدیل سیاسی و ملی قابلاعتماد ایجاد کنند. شکلگیری رهبری واحد یا ائتلاف گسترده؛ ارائه برنامه سیاسی روشن (نه فقط مخالفت با طالبان)؛ جلب حمایت داخلی و نسبی خارجی؛ و افزایش فشار سیاسی بر طالبان، از ویژه گی های این سناریو خواهد بود؛ با تاسف که
احتمال چنین سناریو در حال حاضر ضعیف است، زیرا مخالفان با بحران رهبری و بیاعتمادی مواجهاند؛ اما اگر یک «گفتمان ملی» شکل بگیرد، میتواند معادله قدرت را تغییر دهد.
سناریوی بازی بزرگ منطقه ای، از جمله سناریوهای دیگر است که با توجه به رخداد های گذشته در افغانستان، وقوع آن ممکن است. در ای صورت افغانستان بار دیگر به میدان رقابت قدرتهای منطقهای (چین، روسیه، ایران، پاکستان و حتی غرب) تبدیل می شود. حمایتهای پنهان از گروههای مختلف؛ استفاده ابزاری از افغانستان در رقابتهای ژئوپلیتیک؛ تقویت برخی بازیگران و تضعیف برخی دیگر؛ و بیثباتی مزمن، اما کنترلشده از جمله پیامد های این سناریو خواهد بود. در این حالت، سرنوشت افغانستان بیش از داخل، به بیرون گره میخورد. خطر این سناریو آن است که کشور به «میدان بازی» دیگران تبدیل شود و نقش آن بحیث یک بازیگر مستقل به صفر تقرب می کند.
نتیجه
از آنچه گفته آمد، در مجموع، افغانستان امروز در گرهگاه یک بنبست عمیق قرار دارد: از یکسو انحصار قدرت در دست طالبان که راه هرگونه مشارکت و مشروعیت سیاسی را بسته، و از سوی دیگر پراکندگی، ضعف سازمانی و اختلافات در میان مخالفان که مانع شکلگیری یک بدیل مؤثر شده است. ادامه این وضعیت نهتنها به تداوم رکود سیاسی و بحران اجتماعی میانجامد؛ بلکه خطر فرسایش بیشتر ساختارهای ملی و افزایش نارضایتیهای پنهان را نیز در پی دارد. برونرفت از این بنبست، در گرو تغییر در رویکرد انحصارگرایانه طالبان و همگرایی و بازتعریف استراتژی مخالفان است؛ در غیر آن، چشمانداز ثبات همچنان دور از دسترس باقی خواهد ماند. در این صورت، آینده افغانستان بهجای یک مسیر مشخص، در میان این سناریوها در نوسان خواهد بود. با این حال در کوتاهمدت، ادامه وضع موجود محتملتر؛ در میانمدت، احتمال اصلاح تدریجی یا افزایش بیثباتی و در بلندمدت، همهچیز به این بستگی دارد که آیا یک «قرارداد اجتماعی جدید» شکل میگیرد یا خیر. در این میان نکته کلیدی این است که مسأله اصلی افغانستان نه فقط «قدرت»؛ بلکه «مشروعیت» و «مشارکت» است. هر سناریویی که نتواند این دو را حل کند، حتی اگر به گونه موقت موفق به نظر برسد، در نهایت دوباره به بنبست بازخواهد گشت. 26-05
پایان