کله چې جګړه کاروبار شي

محمد سليم سليمان جګړه د انسانانو لپاره د مرګ، بې‌ځایه کېدو،…

 افغانستان؛ در بن‌بست اعتماد و آینده ناپیدا

 نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان؛ میان بی‌اعتمادی و بن‌بست سیاسی افغانستان در یکی…

شایسته‌سالاری؛ بنیان عدالت اجتماعی و پیش‌شرط حکمرانی کارآمد

 نور محمد غفوری عدالت اجتماعی، به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین ارزش‌های دولت…

رسول حمزتف شاعر شوروی و مردم داغستان

مترجم:  رسول حمزتف از مهم‌ترین شاعران داغستان و یکی از چهره‌های…

                                      نسل فراسو

 نویسنده: مهرالدین مشید نسلی که پیوندهای انسانی را بر مرزبندی‌های قومی…

سیاست ماجراجویانه و هزینه‌ای که ملت‌ها می‌پردازند

 نور محمد غفوری  تاریخ بشر بارها ثابت کرده است که ملت‌ها…

آمانج جبار

آقای "آمانج جبار" (به کردی: ئامانج جەبار) شاعر معاصر کرد،…

افغانستان؛ بن‌بست مشروعیت و بازی قدرت‌ها

 نویسنده: مهرالدین مشید           فغانستان؛ از انزوای سیاسی تا بحران اجتماعی و…

اپیکور؛ جهانی شاد و بدون رنج

Epikur (341- 271 پ.م. ) آرام بختیاری فلسفه اپیکور؛ نبوغ روشنفکران یونان…

 جوان افغانستان؛ از فروپاشی امید تا ضرورت رستاخیز فکری و…

 نویسنده: مهرالدین مشید در تاریخ ملت‌ها، گاهی فاجعه تنها در ویرانی…

ولادیمیر مایاکوفسکی

برگردان. رحیم کاکایی نگاه لنین به فوتوریسم و مایاکوفسکی  چهره‌ کلیدی فرهنگ…

زنان و تولید علم در تاریخ تمدن اسلامی !

مقدمه زنان مسلمان ، از خانه تا دانشگاه ، از مسجد…

کودتای داوود؛ آغاز فصل پرآشوب تاریخ معاصر افغانستان

نویسنده: مهرالدین مشید کودتای  ۲۶ سنبله ۱۳۵۵ سرآغاز تراژدی نیم‌قرن افغانستان کودتای…

         وحدت خواست مبرم زمان است

هرکه دورافتاده شد ازاصل خویش  باز جوید روز گاری وصل خویش اصالت…

فن تفکر و تمرین فلسفه

درسنامه برای مدارس آموزش سیاسی پدیدآورنده و ویراستار: یوری نیکولاویچ آنتونوف…

بدخشان در محراق کارزار تبلیغات

سیاسی -- نظامی پاکستان ! ولایت بدخشان در شمالشرق ترین قسمت…

سفرنامۀ زندگی

رسول پویان نــوای نـی و نـغـــمـۀ آبـشار هـوای خوش و دامـن کهسار سـرود…

هه‌لو شهید جعفر

آقای "هه‌لو شهید جعفر" (به کُردی: هەڵۆ شەهید جەعفەر) شاعر…

پیاوړی او نومیالی لیکوال

له (ډاکټر طارق رشاد) سره چې پیاوړی او نومیالی لیکوال،…

دموکراسی در بستر سرمایه‌داری؛ فرصت‌ها، محدودیت‌ها و تناقض‌ها

نویسنده: مهرالدین مشید  رابطه دموکراسی و سرمایه داری؛ از همگرایی تا…

«
»

رسول حمزتف شاعر شوروی و مردم داغستان

مترجم: 

رسول حمزتف از مهم‌ترین شاعران داغستان و یکی از چهره‌های شناخته‌شده ادبیات این جمهوری در سده بیستم است. آثار او پیوندی میان سنت‌های ادبی و فولکلور داغستان با افق‌های گسترده‌تر ادبیات جهان برقرار می‌کند. شعر او، در عین وفاداری به هویت قومی و فرهنگی داغستان، تجربه انسانی را فراتر از مرزهای ملی بازمی‌نمایاند و از همین رو مخاطبانی فراتر از زادگاهش یافته است. حمزتف از آغاز فعالیت ادبی خود حضوری فعال در فضای فرهنگی داغستان، روسیه و اتحاد شوروی داشت و آثارش به زبان‌های گوناگون ترجمه شد. او از چهره‌های شاخص ادبیات مردمان روسیه در نیمه دوم سده بیستم به شمار می‌آید.

حمزتف بیش از همه به عنوان شاعر شناخته می‌شود. او با بهره‌گیری از قالب‌های گوناگون، از جمله غزل و قصیده، به گسترش ظرفیت‌های شعر آواری و داغستانی کمک کرد. با این حال، فعالیت ادبی او به شعر محدود نبود و در زمینه‌های نثر، نمایشنامه، فیلمنامه، روزنامه‌نگاری، نقد و پژوهش ادبی و ترجمه نیز آثاری از خود بر جای گذاشت. شعر حمزتف بر پایه سنت‌های ملی، فرهنگ عامه و میراث ادبی داغستان شکل گرفته است، اما در عین حال از تجربه و نگاه شخصی شاعر نیز مایه می‌گیرد و به موضوعاتی با دامنه‌ای جهان‌شمول می‌پردازد. جهان‌بینی او در بستر فرهنگی داغستان و در پیوند با سنت‌های این سرزمین شکل گرفته است، با این حال، حفظ میراث فرهنگی و اخلاقی را نه در تقابل با ارزش‌های مشترک انسانی، بلکه راهی برای گفت‌وگو با فرهنگ‌های دیگر و گسترش افق‌های فکری می‌داند.

برگردان. رحیم کاکایی

رسول حمزتف شاعر شوروی و مردم داغستان

فیلسوف عشق و صلح، قهرمان کار سوسیالیستی،  شاعر شوروی و مردم داغستان

داغستان – سرزمین کوه‌ها – مردم محلی سرزمین خود را چنین می‌نامند. قومیت آنها بسیار متنوع است – ۳۳ ملیت با زبان‌ها و گویش‌های گوناگون: آواری‌ها، دارگین‌ها، لاک ها( یا:لک‌ها)، لزگین‌ها، نوغایی‌ها، تات‌ها، چچن‌ها… آواریا دسترس‌ ناپذیرترین بخش داغستان است. کلبه‌هایی متصل به دامنه‌های کوه، کاج‌هایی چسبیده به تکه‌هایی از زمین. اما «کوه‌ها بدون شعر فقط توده‌ای از سنگ هستند». اما هنگامیکه شاعری به آنها خیره می‌شود، « در دوردست‌ها بگونه‌ای رازآلود، همانند الماس‌های پرداخت نشده می‌درخشند».

  آواری‌ها می‌گویند: «شاعر صد سال پیش از آفرینش جهان زاده شده است».گویی می‌خواهند بگویند که چنانچه شاعر در آفرینش جهان شرکت نداشت، جهان نمی‌توانست چنین زیبا باشد. رسول حمزتف ، شاعر آواری، که در اینجا از او نقل قول می‌کنم، مدعی بود که: «مهم نیست چه زمانی زاده شده ام، تولد واقعی‌ من با تولد اشعارم پیوند خورده است».

رسول حمزتوویچ حمزتف در ۸ سپتامبر ۱۹۲۳ در روستای کوهستانی تسادا در شهرستان خونزاخ داغستان زاده شد. او بعدها در کتاب خود با عنوان «داغستان من» در باره «لانه گرانیتی گرم» خود نوشت: «تسادا! هفتاد اجاق گرم. هفتاد دود آبی که به آسمان باز و روشن کوهستان‌های برافراشته برمی‌خیزند. کلبه های سفید بر روی زمین سیاه. روبروی روستا، برابر کلبه های سفید، مزارع سبز و هموار. پشت روستا، صخره‌ها قد برافراشته اند. صخره‌های خاکستری بر فراز روستای ما شانه به شانه هم ایستاده اند، مانند کودکانی که روی پشت بام مسطحی جمع شده‌ باشند تا به حیاط عروسی نگاه کنند». در همین حال، دوستان پدرش، بر پایه رسم محلی، به سقف کلبه های تنگ شلیک می کنند – عقاب‌هایی که در کوه‌های دوروبر لانه دارند، باید بدانند که برای آنها برادری به دنیا آمده است. پدر نوزاد، به نام رسول، حمزت ماگمایویچ یوسوپیل (با نام مستعار ادبی حمزت تساداسا)، شاعر ملی داغستان بود. او در خانواده‌ای فقیر از کشاورزان آزاد متولد شد و از سنین پایین به عنوان کارگر مزرعه شروع به کار کرد. حمزت تساداسا آثاری با مضامین اجتماعی می‌نوشت. طنز او علیه ملاها، ثروتمندان و بازرگانان بود. اشعار او در سراسر روستاها پخش می‌شد و به سوی او بازمی‌گشت ، شهرت فراوانی به دست می‌آورد. در سال ۱۹۰۵، تساداسا شاهد قیام پادگان روسی قلعه خونزاخ بود. بخشی از خدمه کشتی جنگی شورشی پوتمکین به این قلعه تبعید شدند. انقلاب نیز به کوهستان‌ها رسید. خونزاخ کوهستانی، یک مرکز مهم فرهنگی و اداری آواریا، در سال ۱۹۱۷ به پایگاهی برای مبارزه انقلابی تبدیل شد. در سال ۱۹۲۰، مردم زحمتکش خونزاخ، به همراه سربازان ارتش سرخ، در برابر محاصره طولانی باندهای ضدانقلاب مقاومت کردند و پیروز شدند. این شاهکار با حروف طلایی در تاریخ جنگ داخلی داغستان حک شده است. در ۱۳ نوامبر ۱۹۲۰، نخستین کنگره فوق‌العاده خلق‌های داغستان تشکیل شد. جوزف ویساریونوویچ استالین در این کنگره به نمایندگی از جمهوری سوسیالیستی فدراتیو شوروی روسیه سخنرانی کرد. او خودمختاری سرزمین کوهستان – داغستان – را اعلام کرد. نامی نو، راهی نو، سرنوشتی نو. پس از پیروزی انقلاب کبیر اکتبر، حمزت تساداسا زندگی نو می ستاید:

تا زمانی که روشنایی اکتبر

از کلبه‌ی کوهستانی بالا نرفته بود،

من در تحقیر ابدی بودم…

(“زندگی من”).

این همان کلبه سنگی است که رسول در آن به دنیا آمد – سومین پسر و چهارمین فرزند خانواده‌ی شاعر. «هنگامیکه خیلی کوچک بودم، پدرم مرا در کت خز پُرزدارش می‌پوشاند و اشعارش را برایم می‌خواند. من پیش از اینکه بتوانم اسب سواری کنم یا کمربند ببندم، اشعار او را از بر بودم». پدر مربی معنوی و نخستین معلم شعر پسر شد. او «رمز و راز کوهستانی» را به او آموخت که مبتنی بر عشق و فداکاری به میهن، مادر، دوست و زن بود. مادر او هاندولای به روش محترمانه خود به رسول آموخت نسبت به کار شاعرانه نگرشی محترمانه داشته باشد. او برای نمونه، وقتی شوهرش برای کار کردن می‌نشست، کفش‌هایش را درمی‌آورد تا آرامش کلبه کوهستانی را به هم نزند. «پدرم… از بین کسانی که او را می‌شناخت، احتمالاً هر کسی پدرم را به شیوه‌ی خودش تصور می‌کرد. البته، او زمین را شخم می‌زد، چمن‌ها را کوتاه می‌کرد، یونجه را روی گاری بار می‌کرد، به اسب غذا می‌داد و سوارآن می‌شد. اما من فقط او را با کتابی در دست می‌بینم. او همیشه کتاب را طوری در دست می‌گرفت که انگار پرنده‌ای است، آماده پرواز از دستانش». رسول در یک مدرسه متوسطه واقع در قلعه خونزاخ، در سربازخانه‌هایی که توسط سربازان روسی در سده نوزده ساخته شده بود، تحصیل کرد. در سن ۱۱ سالگی، در حالی که از فرود هواپیما در نزدیکی روستای تسادا شگفت‌زده شده بود، نخستین شعر خود را سرود. این شعر حتی در روزنامه محلی منتشر شد. پدرش تلاش‌های شاعرانه پسرش را تأیید  و به موفقیت‌های نخستین او بسیار افتخار می‌کرد. اما حمزتف تساداسا مراقب بود به اینکه این موفقیت پسر را دچار سرگیجگی نکند و به او آموخت که ارزش کار سخت و دقیق یک شاعر را بداند. رسول حتی در کودکی سرشار از احترام به واژه ها بود و نیرو، عطر و رنگ آنها را حس می‌کرد. سنت‌های کوهستانی، افسانه‌های باستانی، ترانه‌های محلی و تأثیر فرهنگ روسیه – اینها چیزهایی بودند که الهام‌بخش شاعر آینده، رسول حمزتف را پرورش دادند و کاملاً ریشه در دوران شوروی دارد. پدرش می‌گفت:«درباره آنچه می‌دانی و می‌توانی بنویس. و درباره آنچه نمی‌دانی، در کتاب‌های دیگران بخوان».

اشعار این پسر بچه مدرسه‌ای پی در پی در روزنامه محلی منتشر می‌شد. او آنها را با نام مستعار پدرش، تساداسا، امضا می‌کرد. گام گذاشتن در مسیر شاعرانه، در حالی که مردم اشعار پدرش را از بر بودند، اگر جسارت نبود، شجاعت بزرگی بود. پس از مدتی، شاعر جوان تصمیم گرفت نام پدرش را به عنوان نام خانوادگی خود انتخاب کند و شروع به امضا شعرها با نام رسول حمزتف کرد. «من و پدرم داغستان مشترکی داریم. اما زبان قلم‌هایمان چقدر متفاوت است! هر کدام دست‌خط، حروف، سبک و ملودی خاص خود را دارند». شعر حمزتف تساداسا در دوران شوروی با تأکید بر تضاد بین کهنه و نو آغاز می‌شود. او بنیانگذار شعر آواری شوروی بود. اشعار رسول حمزتف مرحله بعدی شعر آواری را بیان می‌کند. تساداسا درباره نخستین اشعار پسرش رسول گفت: «اگر یک انبر بردارید و این خاکسترها را بکاوید، می‌توانید زغال سنگی پیدا کنید، دست کم به اندازه‌ای که بتوانید سیگاری روشن کنید». نخستین نسخه‌های شعر شاعر که در سال ۱۹۴۰، زمانی که مرد جوان پس از فارغ‌التحصیلی از کالج آموزشی بویناکسک برای کار به مدرسه خود آمده بود، بوی جوهر چاپگر می‌دادند. سپس – گویی از روزنه قلعه خونزاخ به بیرون نگاه می‌کند – جهان به یک کلمه خلاصه می‌شود: “جنگ!”

«و مادرم روسری سیاهی بسرش بست. ماگومد و آخیلچی، دو پسرش، دو برادر من، هرگز برنگشتند. (…) صد نفر هرگز به روستای کوچک ما برنگشتند. صد هزار نفر هرگز به خانه‌هایشان در آن سوی داغستان برنگشتند… برادرم آخیلچی… تو در موسسه کشاورزی ساده و رایج درس خواندی. اما در جنگ، آسمان را انتخاب کردی، خلبان شدی… تو بر فراز دریای سیاه مُردی. تو بیست و دو سال داشتی. تو هرگز به کلبه ی زادگاهت برنخواهی گشت، این را می‌دانم. اما هر بار که عقابی بالای سرم بانگ می‌زند، باور می کنم که قلب آخیلچی است که خبرهای برادرانه را برای من می‌آورد». در طول جنگ، رسول خود به عنوان دستیار کارگردان در تئاتر دولتی آواری، خبرنگار روزنامه “بلشویک گُر” و سردبیر برنامه‌های آواری برای کمیته رادیو داغستان کار می‌کرد. او همچنین به سرودن شعر ادامه داد. در سال ۱۹۴۳، نخستین مجموعه شعر او با عنوان «عشق داغ و نفرت سوزان» منتشر شد. «ارزشمندترین کتاب برای من، ناپخته‌ترین آنهاست، اما نخستین کتاب… مگر می‌توانم شادی‌ام را فراموش کنم وقتی که بعد از خواندن این کتاب، دختران کوهستان برایم نامه می‌فرستادند»؟ رسول حمزتف تنها 20 سال داشت که به عضویت اتحادیه نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی درآمد. روزی، این مرد جوان اشعار خود را برای شاعر مشهور، افندی کاپیف، خواند و کاپیف به او توصیه کرد که برای تحصیل به مسکو برود. پدرش از این تصمیم پشتیبانی کرد. دو سال پس از این گفتگو، رسول حمزتف با در دست داشتن چندین کتاب منتشر شده خود در داغستان و شعر «فرزندان کراسنودون» که توسط ایلیا سلوینسکی به روسی ترجمه شده بود، برای ثبت نام در انستیتوی ادبی ماکسیم گورکی به پایتخت رفت. او در سال ۱۹۴۵ با احاطه بد به زبان روسی به آنجا رسید. دیکته ای که او نوشت، به اعتراف خودش، «آنقدر پر از جای مداد بود که انگار گنجشک‌ها سر آن دعوا می‌کردند». با این حال، استعداد شاعر جوان آواری نقش تعیین‌کننده‌ای داشت. فیودور گلادکوف، نویسنده روسی و مدیر وقت انستیتوی ادبی، علاقه زیادی به سرنوشت شاعر نشان داد.

رسول حمزتف بعداً نوشت: «مسکو و انستیتوی ادبی به من آموختند که قلم در دست بگیرم، به من آموختند که روی کاغذ سفید خم شوم، به من آموختند که فکر کنم، به من آموختند که احساس نارضایتی‌ از خودم و کلماتم را دوست داشته باشم و برای آن ارزش قائل شوم». این شاعر جوان در سال ۱۹۵۰ از انستیتوی ادبی فارغ‌التحصیل شد. او گفت: «اگر حتی سه سنگریزه به شعر زیبای آواری اضافه کرده باشم، اگر اشعارم آنقدر آتش داشته باشند که سه سیگار روشن کنند، همه اینها را مدیون مسکو، ادبیات روسیه، دوستان و معلمانم هستم». دوستی با چهره‌های ادبی روسیه، رسول را با مترجمان بااستعدادی آشنا کرد. کمتر شاعری از کشورهای برادر، چنین مروجان وفادار و پیگیر آثار خود را داشت. او برای دهه‌ها با ن. گربنف، یا. کوزلوفسکی، ای. اسنگووا، م. آخمدووا-کولیوباکینا، ای. نیکولایفسکایا، س. لیپکین و دیگران دوست بود. در حالی که هنوز دانشجو بود، در سال ۱۹۴۷، اولین کتاب شعر رسول حمزتف به زبان روسی منتشر شد. «من ادبیات روسیه را در کودکی کشف کردم. به نوبت عاشق شاعران مختلفی شدم – نخست بلوک، بعد مایاکوفسکی، بعد یسنین، بعد پاسترناک، بعد تسوتایوا، بعد باگریتسکی، بعد آوار محمود، بعد هاینه آلمانی. اما عشق من به پوشکین، لرمانتوف و نکراسوف برای همیشه بدون تغییر ماند». سال‌ها بعد، حمزتف شعری ساده، زیبا و عمیقاً شخصی با عنوان «پاسخی به فراخوان ایراکلی آندرونیکوف برای رفتن به میخائیلوفسکیه با گروهی از شاعران» نوشت:

بیایید با هم به پوشکین ادای احترام کنیم.

و بدون اینکه به همسران و همسایگان بگوییم،

پنهانی به میخائیلوفسکی می رویم

و سرهای خاکستری خود را خم می‌کنیم.

و کیست که عبارت گزین گونه دیگری از رسول حمزتف را نداند: «این یرمولوف روس نبود که ما را فتح کرد، بلکه پوشکین روس بود که قفقاز را مسحور خود ساخت»؟… اشعار کوهستان خیلی رنگارنگ نیستند. گاه تنها دو رنگ دارد، مانند نمدی که به دیوار کلبه سنگی آویزان است – رنگ خون و رنگ شب. اما رسول حمزتف دامنه شعر خود را گسترش می‌دهد: «در جهان زیبایی‌های زیادی وجود دارند، خوبی‌های زیادی در آن…» این واژگان که از دل بیرون آمده اند، به درونمایه اصلی تمامی اثر او تبدیل می‌شوند. در سال ۱۹۵۰، رسول اشعار «سال تولد من» و «سرزمین کوهستانی» را به پایان رساند. این اشعار نه تنها به دلیل روشنایی تصویرشان متمایز بودند، بلکه می‌توان آنها را آغازی موفق برای کاوش حمزتف در قالب شعر بلند دانست. روزنامه پراودا در ۱۵ مارس ۱۹۵۲ نوشت: «در شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی، در مورد اعطای جوایز استالین به خاطر کارهای برجسته در علم، اختراع، ادبیات و هنر برای سال ۱۹۵۱»، سه جوایز استالین برای آثار برجسته در ادبیات و هنر است. رسول حمزتف سومین جایزه استالین را دریافت کرد( سومین درجه جایزه استالین نشان افتخار است و یکی از بالاترین جوایز دولتی اتحاد جماهیر شوروی است. این نشان به شهروندانی اعطا می‌شد که دستاوردهای قابل توجه اما در مقیاس کوچک‌تر در علم، فناوری، ادبیات و هنر، و همچنین اختراعات برجسته و پیشرفت در روش‌های تولید داشتند. مترجم) .

شاعر حمزتف این بالاترین جایزه را برای مجموعه آثارش با عنوان «سال تولد من» دریافت کرد. «در کتاب پدرم آمده است که من، رسول، پسر حمزت از تسادا، در سالی که نخستین کانال در داغستان حفر شد، متولد شدم. این کانال از سولاک تا ماخاچ قلعه امتداد داشت و کانال اکتبر نامیده می‌شد. «بدون آب زندگی وجود ندارد» – این شعار که روی یک ورق تخته سه‌لا نوشته شده بود، توسط سازندگان کانال حمل می‌شد. و تمام داغستان را ساختند. با بیل و کلنگ. بی‌دلیل نیست که می‌گویند: «اگر با هم کار کنید، یک کلنگ روستایی می‌تواند حتی سنگ را هم ببرد». کالینین خود در مراسم افتتاح کانال حضور داشت. جمهوری من نخستین نشان پرچم سرخ کار را برای ساخت کانال انقلاب اکتبر دریافت کرد». در سال ۱۹۵۱، حمزتف تساداسا، پدر رسول، درگذشت. در زندگی نقاط عطفی وجود دارند که رشد و بلوغ و شکل‌گیری شخصیت و رابطه آن با جهان به بلوغ ویژه می‌رسد. شعر «گفتگو با پدر» (۱۹۵۳) اثر رسول حمزتف ، گواه این نقطه عطف در کار شاعر است. رسول نوشت: «شعر، تو هم باید کار کنی. من فهمیدم که این رسالت شاعر است». این به چه معناست؟ یعنی یک شعر باید مانند یک انسان صادق زندگی کند. نمی‌تواند خود را پنهان یا فریب دهد. باید زندگی متفاوتی داشته باشد و جسورانه جهان را آنطور که هست ببیند. قلب شاعر هم غم و هم شادی را در بر می‌گیرد و همه اینها در یک واژه چکیده می شود: حقیقت! «دروغ، دروغ است و حقیقت، حقیقت. آنها نه می‌توانند بزرگ باشند و نه کوچک. زندگی هست و مرگ. وقتی مرگ فرا می‌رسد، زندگی نیست و برعکس، در حالی که زندگی سوسو می‌زند، مرگ هنوز نرسیده است. آنها نمی‌توانند در کنار هم وجود داشته باشند. یکی دیگری را مستثنی می‌کند. در مورد دروغ و حقیقت نیز همینطور است. دروغ شرم، پلیدی، زباله‌دانی است. حقیقت زیبایی، سپیدی، آسمان صاف است. دروغ بزدلی است، حقیقت شجاعت است. یا این است یا آن، و هیچ حد میانگینی نمی‌تواند وجود داشته باشد». («داغستان من»)

در سرزمین قله‌های سر به فلک کشیده و سربلند،

جایی که قلب‌ها شور و شوق خاصی دارند،

من از جویبارهای کوهستان ستاره نوشیدم،

از چشمه‌های سرد نوشیدم.

من عصاره زندگی را نوشیدم، این دروغ نیست،

حقیقت است – جوهر زندگی.

(تا زمانی که زمین می‌چرخد).

در سال ۱۹۵۸، مجله «دوستی خلق‌ها» شعر «دختر کوهستانی» اثر رسول حمزتف را منتشر کرد که به یکی از برجسته‌ترین آثار هنری این شاعر تبدیل شد. این شعر مفهومی نو، درکی نو، نگرشی نو به زنان کوهستانی، تعالی آن و در عین حال صادقانه بود. داستان دراماتیک و درخشان قهرمان شعر، آسیات، به نمادی از آرزوی زندگی نو، پیروزی عشق پاک بر رسوم منسوخ‌شده‌ای که زندگی‌های بسیاری را نابود کرده است، تبدیل شد. پدری که زمانی به دوستش قول داده بود دخترش را به ازدواج پسرش که آسیات هیچ علاقه‌ای به او ندارد، دربیاورد، دختر تصمیم می‌گیرد گامی ناامیدانه بردارد – در آن زمان، او خواستگارش را رد می‌کند. او به شهر می‌رود و در یک موسسه آموزشی ثبت‌نام می‌کند. در آنجا، او عشق واقعی خود را پیدا می‌کند. خواستگار رد شده، تشنه انتقام است. او تلاش می‌کند آسیات را بکشد، اما او توسط پزشکان و معشوقش، یوسوپ، نجات می‌یابد. مجرم مجازات می‌شود و آسیات به عنوان معلم به روستا بازمی‌گردد. رسول حمزتف شعر «دختر کوهستان» را به دانش‌آموزان موسسه آموزشی زنان داغستان تقدیم کرده است. قابل توجه است که برای کتاب «ستارگان بلند» (1963) که بیشتر آن شامل ابیات هشت سطری بود، شاعر جایزه لنین را دریافت کرد. یاکوف کوزلوفسکی، مترجم دیگری، نوشت: «رسول حمزتف از لذت نادرِ شناخت زودهنگام و بی‌قید و شرط بهره مند شده است. کمابیش دو دهه از انتشار نخستین کتاب او به زبان روسی می‌گذرد و تحسین فزاینده‌ منتقدان با انتشار هر مجموعه جدید همراه بود. شاید نام بردن از شاعر شوروی دیگری که سرنوشتی چنین خوش‌یمن داشته ، دشوار باشد. گاه ، حتی این ترس وجود داشت که نبوغ و توانایی حمزتف با تحسین منتقدان تضعیف شود و او به شهرت عادت کند،آنطور که بسیاری از شاعران، برخلاف حمزتف، با استعداد تا اندازه‌ای متوسط، به آن عادت کرده‌اند. اما نه، معلوم می‌شود که این کوه‌نشین جوان، که با شیب ارتفاعات بلند آشناست، در برابر سرگیجه کاملاً پایدار است. و سرِ خاکستریِ زودرس او پر از افکار خردمندانه، سنجیده و بی‌پیرایه است». یک ضرب‌المثل کوهستانی می‌گوید: «یک واژه از یک اسب گرانبهاتر است». رسول در آثارش کاملاً به این قاعده‌ی دقیق پایبند بود. اشعار او بری از هرگونه گزافه گویی و با وفاداری به سنت‌های برگرفته از گفتار عامیانه‌ی استعاری و تجربه‌ی سده‌ها است. تصاویر زنده، بزرگی و عمق اندیشه و خوش آوایی این سبک در ذهن شاعر درهم می‌آمیزند و بینش معنوی هماهنگی را در زندگی ایجاد می‌کنند. واژه “مادر” همیشه برای رسول حمزتف گرم و مهم بوده است. لطیف‌ترین و تأثیرگذارترین ابیات شاعرانه او به او پیش‌کش شده است:

بنده‌ی بزرگ عشق مقدس.

در روسی «ماما» و در گرجی «نانا»

و در زبان آواری – واژه با محبت “بابا. “

(“مادر”).

ساموئل مارشاک، شاعر، در مقاله‌اش درباره حمزتف با عنوان «اوج گرفتن» نوشت: «به یاد دارم که در یکی از جلساتمان، رسول به من گفت که او توسط دو زن بزرگ شده است: وقتی مادرش بیمار شد، یک زن روستایی کوهستانی به او شیر داده است. در ادبیات نیز او دو پرستار داشت: شعر شرقی و شعر بزرگ روسی. و از طریق شعر روسی، او همچنین با بهترین شاعران خارجی مانند شکسپیر، گوته، برنز و هاینه آشنا شد». «من مرد ثروتمندی هستم زیرا دو مادر در زندگی‌ام دارم: اولی سرزمین مادری‌ام، داغستان است! در اینجا زبان مادری‌ام را شنیدم، نخستین اشعارم را سرودم و آهنگم را برای همه خواندم. مادر دوم روسیه بزرگ است. او به من پناه داد، به من بال و پر داد! زبان روسی وارد خون من شد، به جوهره و عشق من تبدیل شد».(“داغستان من”). شعر عاشقانه جایگاه مهم، یا حتی می‌توان گفت غالب، را در آثار شاعر دارد. این شعر هم عشق شاد و هم عشق بی‌پاسخ، لطیف و بی‌رحم، شریف و خائنانه را در بر می‌گیرد. اما اگر قرار باشد کیفیت اساسی شعر عاشقانه رسول حمزتف را مشخص کنیم، آن کیفیت، شادی خواهد بود. زیرا خود شاعر عاشق همسرش، پاتیمات (یوسوپووا) بود. «ما در یک روستا به دنیا آمدیم. پدر و مادرش ثروتمند بودند و به من پول دادند تا از او در گهواره‌اش مراقبت کنم. بعد، وقتی بزرگ شد، من همیشه حاضر بودم از او مراقبت کنم، حتی بدون پول. او موافقت کرد و من با او ازدواج کردم… نیازی نبود او را سوار بر اسب سفید بدزدم…». همسر و همراه وفادارش، پاتیمات، نخستین کسی بود که اشعارش را برایش خواند. او بخش مهمی از دنیای شاعر و مرکز جهان او بود. رسول حمزتف ابیات غنایی خود را که سرشار از پاکی و عظمت کوهستان بود، به همسرش تقدیم کرد:  

همین دیروز داشتم از لانه پرندگان بالا می‌رفتم،

دوستان پسر خود را به درون صخره‌ها می‌کشاندم ،

عشق آمد، سختگیر و چشم آبی،

بلادرنگ مرا به بلوغ رساند.

همین دیروز خودم را بالغ می‌دانستم،

خاکستری مو و خردمند تا پایان روزگار.

عشق آمد و به سادگی لبخند زد،

و باز من در برابر او یک پسربچه هستم!

(“داغستان من”).

  کتاب منثور رسول حمزتف با عنوان «داغستان من» (۱۹۶۷) نیز به یک مجموعه شعر تبدیل شد. این کتاب شامل داستان‌های کوتاه، درس‌های اخلاقی و تمثیل‌های گوناگون بود. این کتاب از آزمون مردمی با تاریخی طولانی و سرنوشتی دشوار بهره می‌برد. «من، پسر شاعر داغستانی حمزتف ، بدون اینکه کسی بداند، روستا را ترک کردم و نخست به ماخاچ قلعه و سپس به مسکو رفتم». سال‌ها گذشت، از مؤسسه ادبی ” ماکسیم گورکی” فارغ‌التحصیل شدم، ده مجموعه شعر منتشر کردم و برای یکی از آنها جایزه استالین را دریافت کردم. ازدواج کردم. سخن کوتاه، من شاعر رسول حمزتف شدم. آن زمان بود که تصمیم گرفتم از روستای زادگاهم دیدن کنم. روزهای تمام را در جاهایی که در کودکی می‌دویدم، پرسه می‌زدم و به غارهای افسانه‌ای خیره می‌شدم، با مردم گفتگو می‌کردم، به آواز جویبارها گوش می‌دادم، در گورستان ساکت می‌نشستم و دوباره در مزارع پرسه می‌زدم. در آمریکا، در کارخانه فورد، یک سطح شیبدار آزمایشی را دیدم که در آنجا ماشین‌های نو را آزمایش می‌کردند. برای یک نویسنده، چنین سطح شیب‌دار آزمایشی باید جایی باشد که او در آن متولد شده است…». «داغستان من» مانیفست شاعرانه‌ای از عشق پرشور شاعر به زبان مادری، سرزمین مادری و مردمش است. در این کتاب، هنرمند برنامه زیبایی‌شناختی خود، دیدگاه‌هایش در مورد جایگاه نویسنده شوروی در جامعه و نقش ادبیات در شکل‌دهی به آگاهی کمونیستی مردم را تشریح کرده است. او به شدت با کاهلی و رخوت خلاقانه مخالف است. او از واژه زنده‌ای که توانا به شعله‌ور کردن قلب‌هاست، پشتیبانی می‌کند. با خواندن برگهای این کتاب، به راحتی متوجه می‌شوید که نویسنده از کدام اصول اخلاقی دفاع می‌کند، کدام ارزش‌های اخلاقی مفروض را رد می‌کند. همه اینها با لبخندی مهربان، گاه با کنایه، و با طعنه‌ای به تیزی خنجر آواری آمیخته است.

شاعر به پیرمرد مو خاکستری روستای زادگاهش می‌گوید: «کار کن، بدون خواب یا استراحت، بدون مرخصی یا تعطیلات. کاغذ برای من مثل مزرعه برای توست.» – و حروف دانه‌های من هستند. اشعار من خوشه‌های گندم هستند. استعداد بزرگ با پاسخگویی همراه است و فردی با استعداد واقعی، شعر خود را به عنوان یک کار بسیار مهم و دشوار می‌بیند. (…) یک شعر، مانند شراب، باید در روح بجوشد، باید برسد. پرندگان – چه! آنها همان آهنگی را می‌خوانند که والدینشان در تمام طول زندگی به آنها آموخته‌اند. رودخانه – چه! برای هزاره‌ها، همان ملودی را زمزمه می کند. با این حال، من باید در زندگی کوتاهم  تلاش کنم تا آهنگ‌هایی بیافرینم که سال‌های سال ماندگار باشند». نویسنده به هیچ وجه فکر نمی‌کند که کتابش بی‌نقص است. «کتاب من مانند فرشی است که به اتمام رسیده و پهن شده تا همه بتوانند برای نخستین بار آن را یکجا ببینند. من خطوط نادرست، نقش‌های درهم و برهم، الگوهای نامشخص، طرح‌های اینجا و آنجا نامشخص و کج و معوج زیادی می‌بینم، اما این خطاها دیگر قابل اصلاح نیستند – فرش بافته شده است. برای اصلاح حتی کوچکترین جزئیات، باید کل فرش از هم باز شود». ده‌ها کتاب شعر، نثر و روزنامه‌نگاری رسول حمزتف به زبان‌های آواری و روسی و همچنین به بسیاری از زبان‌های داغستان، قفقاز و سراسر جهان منتشر شده است. از جمله آنها می‌توان به «مراقب دوستان باشید»، «درنا‌ها»، «تیغ و گل رز»، «کتاب عشق»، «کنار اجاق»، «رشته ای از سال‌ها»، «مرا با رمز عشق داوری کن»، «غزلواره‌ها» و بسیاری دیگر اشاره کرد. می‌گویند رسول حمزتف به کتاب کوچکش «و ستاره با ستاره سخن می‌گوید» بسیار علاقه داشت. در آن، شاعر شعری با معنای عمیق گنجانده است: «مردم، مردم – ای ستارگان بلند، کاش می‌توانستم به سوی شما پرواز کنم…» بسیاری از اشعار رسول حمزتف به ترانه و آهنگ تبدیل شده‌اند. آهنگسازان مشهور شوروی، دیمیتری کابالوسکی، ماتوی بلانتر، الکسی اکیمیان، ریموند پاولز و الکساندرا پاخموتووا، از نزدیک با این شاعر همکاری داشتند. در سراسر جهان، داغستان بمانند زادگاه رسول حمزتف ، نویسنده اشعار آهنگ “درنا‌ها” (ترجمه شده از زبان آواری – نائوم گربنف) با موسیقی یان فرنکل شناخته می‌شود، که به مرثیه‌ای برای همه سربازان جنگ کبیر میهنی که در میدان نبرد جان باختند، در می‌آید.

از سال ۱۹۵۰، رسول حمزتف رئیس دائمی هیئت مدیره اتحادیه نویسندگان داغستان بود. به خاطر دستاوردهای ادبی‌اش، به این شاعر عناوین و جوایز افتخاری زیادی اهدا شد: قهرمان کار سوسیالیستی، برنده سومین درجه جایزه استالین، برنده جایزه لنین، برنده جایزه دولتی ماکسیم گورکی از جمهوری سوسیالیستی فدراتیو شوروی روسیه ، برنده جایزه بین‌المللی “بهترین شاعر سده بیست”، جایزه لوتوس نویسندگان آسیایی و آفریقایی، جایزه جواهر لعل نهرو، جایزه فردوسی، جایزه هریستو بوتف، و همچنین جوایز م. شولوخوف، م. لرمونتوف، ا. فادیف، باتیرایی، مخمود، س. استالسکی، گ. تساداسی و دیگران. رسول حمزتوویچ چهار نشان لنین، نشان انقلاب اکتبر، سه نشان پرچم سرخ کار، نشان دوستی مردم، نشان لیاقت برای میهن، نشان پتر کبیر، نشان بلغاری سیریل و متودیوس، نشان گرجی پشم زرین و مدال‌های بسیاری دریافت کرد. او به عنوان نماینده شورای عالی جمهوری سوسیالیستی خودمختار داغستان و نماینده و عضو هیئت رئیسه شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی انتخاب شد. برای چندین دهه، او نماینده کنگره‌های نویسندگان و عضو هیئت تحریریه مجلات نووی میر و دروژبا نارودوف و روزنامه‌های لیتراتورنایا گازتا و لیتراتورنایا راسیا و غیره بود. رسول حمزتف خاطرنشان کرد که: «به پاس تمام مرواریدهای شعر شوروی ما، به پاس تمام نورهایی که راه مردم آزاد من را روشن کردند، به پاس سرنوشت پدرم، از حزب کمونیست که از سال ۱۹۴۴ عضو آن بوده‌ام، سپاسگزاری می‌کنم. این بزرگترین خوشبختی من است».پس از بازسازی سرمایه‌داری در اتحاد جماهیر شوروی، شاعر اذعان داشت که: «امروز نگرانم؛ از آخرین اخبار می‌ترسم. از خود می‌پرسم: آیا واقعاً اینقدر سخت است که مردم را در برابر یکدیگر قرار ندهیم؟ – و من از این مسئله بسیار هراسناکم». ماگومد احمدوف، شاعر مردمی داغستان، به یاد می‌آورد: «رسول حمزتف ، نویسنده محبوب‌ترین و مشهورترین کتاب، «داغستان من»، یک بار در گفتگویی با تلخی به من گفت: «امروز باید عنوان کتاب، «داغستان من» را به «داغستان من نیست» تغییر دهم. از دیر باز به این واژگان فکر کردم… اگر حتی رسول حمزتف ، که تمام زندگی و نیروی پژواک شعرش را وقف داغستان کرد، چنین افکاری دارد، پس چیزی در خانه داغستانی ما نادرست است. (…) کور است حکومتی که در راهی ناهموار گام برمی‌دارد، به مردم عادی، به فقر و بدبختی اهمیتی نمی‌دهد – یعنی به کشور اهمیتی نمی‌دهد. از این رو، چنین حکومتی، ناشنوا نسبت به بدبختی‌های مردم، و سیاستمداران بی‌وجدان آن غیراخلاقی هستند. این شاعر امروز، حتی برخلاف میل خود، ناگزیر می‌شود به قهرمانی تبدیل شود که باید وجدان، شرافت و کرامت تکه تکه شده‌اش را بهم بدوزد و التیام بخشد». رسول حمزتف ، شاعر برجسته شوروی، در طول زندگی و آثارش، حقیقت ساده‌ای را چنین تأیید می‌کند: حتی در یک روستای کوچک نیز می‌تواند مرد بزرگی زاده شود. وقتی ۸۰ ساله بود، به دسته‌ای از درناها که در آسمان پرواز می‌کردند پیوست، اما قلبش را برای همیشه در روستای زادگاهش تسادا جا گذاشت:

اینجا قلب من است.

این قلب یک پسر است

در کوهستان و 

در میهن خود زندگی می‌کند.

قلبم پر از عشق جاودانه است

ای مردم کوهستان، تا ابد دوستتان دارم!

(“قلب من در کوهستان است”).

رسول حمزتف در 8 سپتامبر 1923 در روستای تسادا داغستان شوروی بدنیا آمد و در 3 نوامبر 2003 در ماخاچ قلعه داغستان بخاک سپرده شد.

منبع.