گزیدهی اشعار شرمین ولی
اشعار کتاب اندوه ارغوانی یک سیب

گزیدهی اشعار شرمین ولی
مترجم:
زانا کوردستانی
(۱)
پاییز تو را از شبنم رویاند.
ولی تو،
پاییز را گردنآویزی ساختی و
به گردن زندگی آویختی…
(۲)
قبل از زاده شدن،
مرگی وجود دارد
و آن زندگیست،
در آغوش من…
(۳)
چند صباحیست
که به قضا و قدر معتقد شده و
چشم انتظار آمدن مرگ ماندهام.
چند وقتیست که کولی و پناهجویم و
و هیچ سرزمینی،
وطن من نیست…
(۴)
زندگی،
چه ننگیست!
وقتی باید در آن سوی ناچاری
آرام بگیرم و
چشم انتظار معجزهای بمانم.
(۵)
خاطراتمان را
همچون دود سیگارت
به باد بده،
نکند زندگیات را بسوزانت!
و اینچنین،
نه خاطرهای برایت میماند و
نه نفسی برای کشیدن…
(۶)
من آفتابگردان باغ عشقم!
باغی که گلهایش از بیآبی خشک شدهاند و
پروانههایش از بیمیلی آلالهها
از خود میگویند و
قناریهایش از سردی صدایشان
برای من میخوانند…
(۷)
باران کنارم است
و من یواشکی به آغوشش میخزم و
تمام اندامم پر از روشنایی میشود.
آسمان،
بارانش را
از وجودم میگیرد و
و من به رقص بر میخیزم
آه! ای خدای من!
اکنون من ملکهی باران شدهام و
برای تمام عمر،
عطر تو از من بر میخیزد.
(۸)
من به رنگی خاص در آمدهام!
رنگی شبیه به امید،
عریان همچون آتش،
زمین خورده چون بخت زن و
غیر قابل بیان…
(۹)
کُرد بودن، چه تاوان سنگینی دارد!
و علاوه بر کُرد بودن، زن هم باشی،
تاوانی بدتر!
و آنگاه زن کُرد میبایست،
شرافتمندانه زندگی کند.
در این شرایط او باید چه شیردل و شجاع باشد،
تا فقط بتواند خودش بماند…
(۱۰)
در سکوت، میگریم!
در سکوت، فریاد میزنم!
در سکوت، انتظار میکشم!
آه و فغان از این سکوت…
و این سکوت مرا گیج و منگ و ناشنوا ساخته،
و ریز ریز،
نگاههایم را میریزد…
(۱۱)
چگونه
از قلمدوش زندگی پیاده شوم؛
وقتی عشق،
دلخستگیهایش را
در من خالی میکند…
(۱۲)
کجای دنیا را زیر قدم بگذارم؟
که همهی نگاهها را
تبدیل به روشنایی ماه کنم
و سمت تاریک ماه هم گم شود!!
(۱۳)
کتابهایم را یک به یک کنار میگذارم؛
چرا که نتوانستند آن قصور را بنویسند
که احساساتم را به پرواز درآوردند و
لیک بالهایش را در خود گم کردند…
(۱۴)
آستین زندگیام را گرفتهام و
برای خویش میرقصم؛
گویی که
تمام دنیا با من به رقص درآمده است!
———–
* تیلم: ئەو پارچە قوماشەیە کە زیاد دەبێ لە دروومان و فڕێ دەدرێت
* «تیلم» در کردی به پارچه اضافی که از دوخت لباس میآید گفته میشود؛ اینجا استعاره از بخشهای حاشیه یا اضافی اما ارزشمند زندگی است.
(۱۵)
آنقدر خودت را ببخش…
که از خودت،
گلایهای نداشته باشی!
(۱۶)
دعا،
ما را پرستو میکند و
به پروازمان در میآورد،
و گناه نیز
کبوتری پر و بال بسته!
(۱۷)
نوروز من هستم،
آن زمانی که
تو آتش میشوی و
من میسوزم!
(۱۸)
نوروز تویی!
آن زمانی که
من زندگی میکنم؛
شبیه تو!!
(۱۹)
احساس،
زندگی را پیش میبرد؛
نه
عقل و منطق!
(۲۰)
زخمهایم را به لهیب تبدیل و
در کنار خورشید رهایشان میکنم!
زیرا تنها خورشید است،
که میداند چگونه باید بدهیاش را ادا کند…
(۲۱)
دیروزم را
در خویش رویاندم،
آنگاه،
از تو سرشار شدم!
(۲۲)
درخششِ موهای دختران کُرد،
خیره کرده
چشم خفاشها را!
(۲۳)
ای کاش زندگی شبیه آن آواز بود،
که دخترکی از سرِ خوشی پوشیدن
دامنی سرخ،
در میانِ رقصاش سر میداد…
(۲۴)
آوازِ نتهای تنبور،
با این ورد به گوش میرسد،
و آن اینکه:
درود! درود بر عمر و زندگانیاش،
که تنبور را هست و نیست من کرد!!
(۲۵)
[گلدانی شکسته]
در سکوت مینگرم و
همهمهای بر پا میکنم،
ابری را از دلِ مادرم کنار میزنم و
شکایتی هم از زبانِ پدرم پاک میکنم!
چه میشد اگر بارانی بودم
و بر مزرعهای خشکِ مناجات، میباریدم…
یا که سکوتی محض میشدم
مابینِ گفتگوهای پنهان شدهی
درونِ گلوی یک نوجوان،
به صدا در میآمدم،
به زیر سایهسار پر محبت کپری خالی
پناه قلبی شکسته میشدم…
مگر، چه میشد؟!
گلولهای برف میشدم
تا قلبِ کودکی را
با خنده و قهقه آرام میکردم…
یا که تکه ابری سپید بودم
در آسمانِ زیبای دختری،
که حسرتِ فراق یار،
چنان پرندهای در باغ
آمدن فصلی نو را،
در خوابِ “باد” میبیند…
هر چه میشد، میشدم!
غیر از گلدان شکستهی
خانهی تو!
که در تنهایی خویش،
ترک بر میدارد و
در اشتیاقِ انتظارِ شکفتنِ گلی
خرد و تکهتکه میشود و
بدل به سکوتی فرو ریخته میشود…
گویی که زندگی دست از من کشیده است،
و تو نیز،
چون دودِ سیگارت،
پک به پک مرا در خود فرو میکشی و
و همچون تهسیگاری سوخته،
به دست زندگی میسپاری…!!
(۲۶)
زمین، توقفاش در لحظههاست
و آن دیگر، در تو!
این سخنِ ققنوسیست،
آنگاه که در آسمان در پرواز است!
(۲۷)
زندگی با چه چیزی سنجیده میشود؟!
با آگاهیمان یا لبخندهایمان؟
و با تجربههایمان در هم شکسته میشود!
در پیشگاه تو،
زندگی با چه چیزی سنجیده میشود؟
(۲۸)
شوخ و شنگول رفتم،
به آسمانی که،
از بطن زمین جدا شده بود!
(۲۹)
در کجای جهان
پنهان شوم
چرا که خویشتنم به دنبال من میدود!
(۳۰)
پنهانم کن
تا زمین از من نرنجد!
دنبال زخمی کردن ریشههایم است…
(۳۱)
خواستن،
اراده میسازد،
و اراده،
تصمیم!!
(۳۲)
هرگاه که با زمین و زمان،
همراه میشوم
تو ساعتِ من میشوی!!
(۳۳)
من همانم که،
زندگی با تمام قدمت و سن و سالش
جرأت نکرد،
دست به سویم دراز کند!
گرچه!
همینقدر فهمیدم،
به یک گناه بدل و
ممنوعه شدم…
(۳۴)
میخواهم به سوی آشیانهی ویران
قمریها
با پرسشهای متمرد جانم همراه شوم،
طلب کشتنِ حقیقت را میکنم،
بر دروغ و ریا درود میفرستم.
نردبانی میگذارم و به آسمان عروج کرده و
فرشتهی هراسانی را، تسلی میدهم
و با مردم چشمانم،
دست به گیسوان زندگی میزنم،
و نورافشانی میکنم
برای زیباتر شدن اشعارم،
و در نهایت،
به رحم مادرم باز میگردم،
و تبدیل میشوم به شعر…
(۳۵)
در سر یک دوراهی؛
کدام سویِ مرا به خود باز میگرداند؟
که همهاش بازگشت است؟
کدام سفر را شروع کنم؟
که قدمهایم بر پاهایم سنگینی نکند!
کدام راه را پیشروی دل بگذارم؟
که همهی دلخوشیها
به سوی نابودی روان است،
همهی رفتنها،
در هم آمیخته شدهاند و
در تو گم شدهاند…
(۳۶)
[من اینجا هستم]
فصلِ جدیدی را به تن میپوشم،
که بوی تنهایی ندهد…
عطری ارغوانی به خود میزنم
تا دیگر رایحهی هیچ حسرت و اشتیاقی را نبویم!
اینجا، حسِ پیر شدن را
به دعایی میبخشم و
به ثانیه و دقایق میگویم:
من، دیگر اینجا هستم!!
———
(*) نکته شاعر در متن اصلی: واژه “سو” به معنای حسرت و اشتیاق است و با “سیو” (سیب) متفاوت است.
(۳۷)
در قلبِ ملتها، عشق است؛
عشق برای خاک،
عشق برای میهن،
عشق برای شهیدان جانفدا…
گرچه ظالم، گریبان ما را رها نمیکند،
ولی تنها میتوانیم بگوییم:
ای شهیدان!
درود بر فداکاری شما،
درود بر امید و وفای شما،
درود بر شما ای نگهبانان ما!!
(۳۸)
ما نوادگانِ مبارزان کُرد هستیم
و با دشمن خواهیم جنگید،
سرشاریم از انرژی و نیروی زندگی؛
میمیریم، ولی خواهیم برید!
آن دستهایی که بخواهند
برکنن پرچم خونین ما را…
بگذار دشمنِ کُرد بدانند:
پایان آمد، دیگر عقبنشینی معنا ندارد؛
قلهی کوه تاج طلایی ماست،
هیچگاه اسارت بر ما پدیدار نخواهد شد!!
(۳۹)
کجا آسمانِ را به دنبالت بگردم؟
که تو، خودت آسمانی و
آرام نمیگیری در زمین؛
کجای زمینم را تقدیمت کنم،
که تو، خودت بخشی از زمینی…
آسمان زندانِ توست و زمین نیز در اختیارت.
من هر دو را فدای تو میکنم،
آن هنگام که تو هنوز سرافرازی و
سرت را به سوی زمین خم نمیکنی!!
(۴۰)
شبیه زندگی
گیسوانم را میبافم،
تو نیز،
چنان بیابان،
زندگی را خشک و
ویران میکنی!
زیرا،
من انسانم و میاندیشم،
چون درختم و ثمر میدهم،
تو نیز،
کلاغ سیاه سرگردانی هستی،
که فقط و فقط،
زیرِ عمامه و عبایت،
آسمان و خدا و
زندگی را میبینی.
این است پارادوکسِ
کُرد بودنِ من،
و تاریکیِ تو!!
(۴۱)
[یلدا]
از چلچراغ عشقمان،
قدمزدنی در روحمان نفوذ کرد…
از یلدای عشقمان،
نسیمی وزید به چلچراغمان…
نمیدانم ما شعله بودیم
یا که عشقی از دست رفته،
که وطمنمان را تغییر داد!
زیرا، سراسیمه بودیم و ندانستیم؛
من در تو به افق بدل شدم،
یا که تو به روشناییِ شمع تبدیل شدی!
(۴۲)
تو به هالهی ماه لبخند میزنی و
من همچون ستارهای دنبالهدار
به پرواز در میآیم،
در آسمانِ نگاهِ تو بال میزنم و
در آستانهی مقدس آوازهایت،
در خود فرو میروم.
(۴۳)
[به یادِ به دار کشیدن لیلا قاسم همیشه زنده]
دعایم کن و
همراه با مرگت،
مرا نیز به دار بکش؛
که من نیز از تبار شورشیان هستم،
من نیز آشنای ابر و
تار و پود واژههایم…
(۴۴)
[سکوتِ ممنوعه، چنان یک بوسه]
سکوتی در نَفَسهایم هست،
سکوتی نیز همراه احساساتم میدود!
با تغییراتم همسو میشود و
آن هم،
همچون شبنمِ روی گلبرگهای گل میمون،
آرام و ملایم میدود!
شرمگین میایستد و
با آرامش، در گوشه و کنار تقدیر، میگردد
و اندک اندک،
خود را میخورد…
سکوتی
قلبم را پر میکند از نغمه،
چشمانم را پر میکند از تماشا
فکرم را به پچپچ وا میدارد و
اطرافم را نیز
به مسافری بیپروا بدل میکند…
من این سکوت را
مانند نوزادی میپرورانم
به کول میکشم و با خود
به کوچهها میبرم و
راه را به او نشان میدهم
به باغچه میبرم و
شبنم بر رویش میافشانم،
زیر هر درختی، پناهش میدهم و
در گوشهی هر میعادگاهی،
او را به خوابی آرام میسپارم،
و با بوسهای ممنوعه،
به گناه آلودهاش میکنم،
و همنوا با هر آوازی
در آغوشش میگیرم و
واژه واژهاش خواهم کرد
در هر شعر و
در نگاهت میگذارم…
من آن سکوت را
به چراغی مبدل میکنم و
با درخشش،
شمعی را بر میافروزم،
مروارید میشود و
بر گردن ماهیِ تنهایی،
جای میگذارم.
دست خودم نیست،
سکوتِ من، آرام و بیصدا،
تو را میسوزاند و
غمگین و ملول سر میافکند و
در کوچهای گیج،
در خود میپیچد و
به گرهکورهای بدل شده و
در بطن و وجودم،
گم میشود و
در حسرتم،
به رقص میآید…
(۴۵)
{تقدیم به شیرکو بیکس}
[تو از شعر، زاده شدی و شعر نیز از تو]
دو نیمه از ماه را
بر روی مزارت گذاشتهام؛
یکی از آنها خداوندا است،
که با وطن خداحافظی میکند و
دیگری، دخترِ میهن را فرا میخواند…
از وقتی که تو اینجا نیستی،
آن دو نیمهی ماه،
تبدیل به نماد شدهاند و
برای وطن شعر میسرایند؛
تبدیل به پرچم شدهاند و
وطنم را با گورستانِ چراغها،
آشنا میکنند…
از وقتی که تو اینجا نیستی
شعر،
خود را در سنگلاخها میشوید و
عاشقان نیز،
دستهایشان را به پاییز گره زدهاند.
چقدر غریب است، شعر
چقدر بیالتیام است، زخم تن وطن…
ای تو، یازده تابستانست
که زبانِ گلها را فراموش کردهای و
شورِ واژگان را پر از ابهام کردهای،
اعتراف نمیکنی که چنین است؟!
اقرار نمیکنی که چنین است؟!
ای وای بر تو،
ای وای بر تو ای شعرِ زیبا!
چگونه به کهکشانهای آسمان رفتی و
هر روز با شعری،
در خیالات وطن،
دوباره متولد میشوی…
(۴۶)
[بیدار شدن]
شعری سپید را پوشیدهام،
و بوسهای شرابی نیز بر لبانم باقی مانده است.
و من در میان سپیدی و شراب،
به عشقی گلگون بدل شدهام.
در گریبان جهان، ابر شدهام و
چون دانه برفی، میبارم
و چنان باران بر زمین میریزم…
زیرا من، دربدر سیبیام
که تکههایش
در گلوی دروغی گیر کرده است،
و در اندوه گریهای،
بر روی زانو فتادهام و
به چنگالِ تقدیر آزاد شدهام…
(۴۷)
[نگرانیهای کودکی]
آوازی از چشمانم میبارد!
لرزشی در قلبم تبسم میکند…
در کنار مادرم، نرگسی خودنمایی میکند و
از خودم سؤال میکنم:
با چه چیزی میتوان از چنگالِ نگرانی رهایی یافت؟!
با چه بهانهای روحمان را پر کنیم از تابش ماه؟!
و با چه دلخوشی به رجعت باور میآوریم؟!
که دیگر دروغی نیست،
در سوال احساسات…
دیگر از باران خجالت نمیکشیم،
تا زمانی که ما را لبریز از عطر خاک میکند،
و با تغییر یک نگاه دزدکی
گناهان وطن پنهان نمیشود…
اینها شکهای کودکی بود
از ترسِ سقوط،
فراموش کرده بود
چگونه به آغوش زندگی برگردد،
تا زانوهایش
بیش از این، به پناه زخمها نروند!
تا دیگر
این سوالات و تشکیکات
وی را به ژرفای نگرانیِ عمیقی فرو نبرد…
(۴۸)
[آیا انسان، سادهتر از نماز است؟!]
یک بار نشد که
از واژهی «شکست» نترسم
مگر آدمی چند بار
میتواند شکست را تحمل کند!
تا به کی میتواند پنجرهی قلبش را
از هم جدا شده ببیند و دوباره تعمیرش کند؟
آیا شکستِ قلبِ آدمی،
سختتر از شکستنِ نماز و روزهی او نیست؟!
پس چرا پدرم میگریست
وقتی مادرم،
نماز و روزهاش را به او ترجیه میداد؟!
میگویند:
«آدمی، رگ و پی زندگی است!»
ولی کِی
آدمی از نماز و روزهاش والاتر است!
کِی به صدای شکست
خودش گوش سپرده است؟!
(۴۹)
[از چه چیز من میترسند؟!]
از چه چیز من میترسند؟!
از اینکه زنم و صاحب تدبیرم؟
از اینکه انسانم و دارای اراده؟
از اینکه سرشار از زندگیام و پیش میروم،
از اینکه به معنا باور بخشیدهام…
از چه چیز من میترسند؟!
از اینکه مخالف نادیده گرفته شدنم؟
از اینکه فکر و اندیشه، رهبرِ من است؟
از اینکه به زندگی لبخند میزنم؟
یا از اینکه بودن از من ریشه گرفته؟!
از چه چیز من میترسند؟!
از اینکه به شما خواهش و التماس نمیکنم؟
از اینکه میتوانم یاد بگیرم و بدانم!!
از اینکه مخالفم با باج دادن؟!
یا از اینکه گفتم:
دیگر میتوانم…!!؟
(۵۰)
به آغوشم بگیر ای وطن،
میخواهم یک دل سیر عطر تنت را ببویم!
چرا که مدتیست دشمن،
داغی سنگین بر قلبت، نشانده است…
من امروز به دیدارت خواهم آمد،
که وقت رقص زمین و جان است.
تو نیز ای مهربان،
آرامم کن،
لالاییهای تو را هوس دارم!
(۵۱)
[“ماریا” آن زخمی که از تنِ میهن بر نمیافتد]
(طناب شهر – برای ماریا)
اندوهی را
در گلویم میکارم،
اندوهی دیگر
از آینهی زندگانیام
سر در میآورد…
گمان میکنم
که کاسهای کوچک است
و دلم لبریز میشود،
از تصویرِ آشفته و پریشان…
بندی را مبدل به طناب شهر میکنم،
دراز … دراز،
چنان فاصلهی میانِ
زندگی و مرگ!
بهانه میگیرم و،
یک به یک اندوههایم را
آویزان میکنم،
تا به دست زمانه
خشک شوند.
تو نیز،
چون پرندهای سپید
مابین کودکان شهر،
شروع به رقصیدن میکنی،
رقصی دیوانهوار!
رقصی که
گریبان آدمی را میگیرد و
هر مردی را میترساند
و یقهی زندگی را میچسبد…
من نیز در سکوت به تو مینگرم،
و با خود هذیان میگویم،
و آرام آرام،
خود را به دستانِ
طوفان میسپارم…
(۵۲)
[زمانه]
زندگی، وجودش را از تو گرفت
در وجود خدا پنهانش ساخت،
و در من به زمین بخشید!
این،
سه سنگ بنیان وجودی
دیروز و امروز و فردا است
که به گوشِ عشقی جاودان،
هذیان میگوید!
از اینجا؛
زمین، زیبایی را گروگان گرفته است…
(۵۳)
[رنگم از من میچکد و خودم را جمع میکنم]
رنگها،
دستانم را میبویند
باران نیز عطر خودم را…
به رنگ شراب به پیش میروم
عطرت رنگم میکند و
خودم را جمع میکنم
سرخ سرخ باز میگردم
آن وقتهایی
که در چشم به هم زدنی
خودم را در تو میبینم.
منم دلیل تپشهای قلب
و غیر تو شبیه دیگری نخواهم شد
در هر کجا که
به من بنگری،
از آنجا سبز بازمیگردم و
دربدر و سرگردان بودنت میشوم
تا زمانی که
در غمت،
برای همیشه
تو را خواهم چید!
(۵۴)
[تابو]
شبیه گناهی هستم،
که هیچ قانونی آن را گردن نمیگیرد و
هیچ شرعی هم آن را پذیرا نیست!
گناهی در هنگامهای دیر و دور
شبیه یافتن یک ستارهای تازه
در هزارهی سوم
توسط فضانوردان کشف شده باشد!
این گناهم را،
به اندارهی انگشتِ شهادت
به اندازهی خیسی چشمِ اشکآلودم
پس از گریستن،
به اندازهی نَفَسِ روحم و
به اندازهی همهی موجودات زنده
دوست دارم…
این گناه،
تابویی است،
که مابین خطوط کتابهای مقدس،
پنهان شده است!
در میانِ سیاهیِ ریحانها
با عطری جاودانه
به سوی من میآید و
من او را به آغوش میفشارم
ولی او،
از من تناول میکند!
من،
تنها یک گناه هستم!
آن گناه،
به تنهایی
هزاران درختِ صنوبر و
قرنها زندگی و
میلیونها ترانه و
در نهایت،
به تنهایی چندین عمر است در یک زندگی…
(۵۵)
[سفری کولیانه]
چراغ میشوم و
شب را به آغوش میگیرم…
هالهی ماه میشوم و
آسمان را
چترم میکنم!
تپشِ قلبِ
کبوتری بالِ شکسته میشوم
همراه با شاخهای درخت
میرقصیم و
و همراه با موج دریا
به گفتگو مینشینیم.
دست و پا زنان و سراسیمه
با اخگرها میجنگم،
تا لحظهی خاکستر شدنشان!
سفری کولیوارانه
که در طی مسیر
ترانهای،
برای وطن سر میدهم.
(۵۶)
[آنجا حتی مرگ هم زیباست]
از اینجا آغاز میکنم،
از همان جایی که همهی ما میمیریم
همهی ما در برابرِ معجزهها
سراسیمهایم و
برای کاواک بزرگ
جهان را از عشق پر میکنیم.
تنها عشق است که میتواند
از نیستی
علم زیبایی به هستی ببخشد.
فقط زیبایی است
که میتواند آسمان را به این خوبی بیاراید،
و دلهای پژمرده را،
با باغچه آشنا سازد.
من اکنون از آنجا باز میگردم،
از آنجا،
داستانِ باغچه را روایت میکنم.
در آنجا،
خدا از هر چیزی زیباتر است
و پیوندِ نورانی در مهربانی پیدا است
و همیشه ما را عشق ارزانی میبخشد…
در آنجا،
پاییز جوانه میزند،
و مرگ نیز زیباست!
خداوندا!
کاش من همیشه در آنجا باشم،
برای همیشه.
(۵۷)
همراه با خورشید،
قدم زدنی پرتقالی پرتقالی داشتیم
و از آنجا
برگشتم
در حالی که دست
به گردن ماه، انداخته بودم.
(۵۸)
چه کسی از من بیاحساستر خواهد بود؟!!
من خیالات درستی در سر دارم
که بیشک، مرا خواهد کشت…
چه کسی از من آگاهتر خواهد بود؟!!
وقتی که برای هستیام در جستجویم
گم میشوم و
یافتنم محال میگردد…
(۵۹)
[در خودم جای نمیشوم]
خود را در خودم میگردم،
به ظرفیت خودم مینگرم و
میگویم:
دیگر در خودم جای نمیشوم…
میخواهم ببارم
در عمق آسمانی
با قطرههایی به زلالی شبنم و
و چنان چشمها پر از رنگ باشند.
در خودم جای نمیشوم
میخواهم پر بگشایم و
با دو بالِ لرزان،
به سوی آسمانی پرواز کنم
ستارگانش را بریزم و
سوسوی ستارههایش را از عمرم برکنم.
در خودم جای نمیشوم
میخواهم بروم و
همراه رودخانه شوم
چندین چشمه بجوشانم و
از شکاف هر کوهی بالا بروم و
و در آغوشی آرام در خود گم شوم…
در خودم جای نمیشوم
میخواهم درخت شوم و
شاخههای امیدم را
با زندگانی تقسیم کنم،
و برگهایم را
در حسرتِ پاییز
به گردن دخترانِ شهرِ بیاویزم…
در خودم جای نمیشوم
با زندگی مشاجره میکنم؛
غبار را از خود میتکانم و
با آهی سرد،
وطنم را به دوش میگیرم و
خود را در خویش گم میکنم…
در خودم جای نمیشوم
خورشید میشوم
گردباد میشوم
چشمه میشوم و
با “باد” همراه میشوم
و میروم،
هی میروم،
هی میروم،
و باز هم
در خودم جای نمیشوم.
(۶۰)
[به خوابهایت خواهم آمد]
به خوابهایت خواهم آمد،
همراه با باد میگردم و
با بوییدنِ عطرِ گلویت
خود را در آغوشت میبینم.
به خوابهایت خواهم آمد،
بیپرده و دور از چشمان شهر
باد میشوم و
تماشایت میکنم و میرقصم.
به خوابهایت خواهم آمد،
به تابش ماه میگویم که تو گلی و
به چشمهایت میگویم:
والله که تو چشم نیستی
بلکه ستارهی راهنمایی!
به خوابهایت خواهم آمد،
همدم شمعی خواهم شد
تا از او، آب شدنش را سوال کنم
و بدانم آیا او هم چون من
خودش را تندیسی برای یار کرده است.
به خوابهایت خواهم آمد،
مانند جوجه گنجشکی
از بیپر و بالیام نالانم
شوق پرواز، برایم به آرزویی تبدیل میشود
و از زندگی آزاد خواهم شد.
به خوابهایت خواهم آمد،
در بهشت
یک به یک برادرهایم را ملاقات میکنم
و تو نیز، در دوزخی پر از خواهش و درخواست،
مراد چندین سالهات را
به دوش میکشی
و به سوی من باز میگردی…
(۶۱)
وقتی که به گذشته مینگرم
زندگی در وجودم
آواز میخواند…
آسمان در وجودم
دعا میکند…
و زمین در وجودم
میخرامد و
و با نگاهی
سرشار از شوق و زیبایی
به تو لبخند میزند و
بوسه میگیرد
و به یک باغ تبدیل میشود…
(۶۲)
هشت مارس را به مادرم تبریک میگویم!
آن زنی که زندگی را
به دوش خویش گرفت،
تا ما؛
مسیر زندگی را به زیبا بپیماییم،
انسانی بیاندیشیم و
مهربانانه رفتار نماییم،
بسان یک زن به خودمان بنگریم و
چنان مادری، وطنمان را دوست بداریم.
درود بر مادرم،
درود…
(۶۳)
[تو، آنگاه که من مریم هستم]
گاهی به عفت و پاکیِ خویش مینگرم
و گاه به تاجِ کج شدهی سرِ تو خیره میشوم
آه ای عشق آتشین!
گاه مریم میشوم
و گاهی هم مانند پرندهای
به آسمان نگاه میکنم
و گاه به گاه به بالا و
گاهی هم بر پهنای آب
نسیم میشوم و
خودم را میبینم.
به من بگو، تو کدامینی؟!
پسرم مسیح!، یا که همسرم؟
یا پدرِ مقدسِ من؟
هر کدام که هستی،
مطمئنم که تویی…
(۶۴)
بنگرید، خوشبختی کور و نابیناست!
او هیچکسی را نمیشناسد
و چون عمرِ یک پروانه
هر لحظه آزاد بود،
چرت چشمانش را میبندد.
برف برایش سیاهچادر میشود و
انگشتانش را در حسرت آغوشی به هم میفشرد
تنهاییام را تمسخر کرده
و خیالاتم را گرفته و بیرون میریزد.
(۶۵)
[ترس]
چه جهالتیست!
که چشمانتظار باران باشی
و فقط برایش دعا کنی.
چه خرابهایست دل!
آنگاه که اندوهت، در برش میگیرد
و تو بیوفایانه، فقط چرت بزنی!
چقدر میترسم روزی،
نکبت، مرا به آغوش بگیرد
و چنان پشمک در سینهاش آب شوم.
و برای خودم آرامگاهی نداشته باشم،
خرد و خاکشیر شوم و
خودم را نتوانم بازیابم.
(۶۶)
[بهانه]
دردی مرا به تن میپوشد
و جوانهای در وجودم موجود میشود
مستیی جرعهای مرا به باد میسپارد و
درخششی، مرا در خویش مینویسد…
من این همه غم و غصه را چگونه بهانه کنم
برای وصال به تصویر تو؟!
چقدر دست به دعا شوم
تا ذوب شوم در مذهبِ نگاه تو و
رسیده به قبلهگاه تن تو!
همچون پرستویی
همراه با سوز و شورِ شعرهایت
میگردم و به آرامی بر من مینشینی و
نرمنرمک،
به دریای عشقی ابدی تبدیل میشوم
تا هر گاه که نیاز داشتی
در آن شنا کنی و
از من سیراب گردی!
تا آنجا که چون کرمِ ابریشم
مرا نخ مهرههای احساس میکنی و
کالبدی پوشیده از شبنم،
حزیز لذت و
لبخندهای پس از سر کشیدن قدح و
و زمزمه کردن اذکار گریه
در میانِ رقصی مسکوت و
بهانهی
آن شبهایی که شبیه گلایهای سپیدند
برای مخاطب قرار دادن یار
یا اینکه
با نگاهی شرمآلود
در حالِ نواختنِ
بوسههای لبهای تری،
برای نقاشی تصویری ارغوانی
بر تابلوی آسمانِ من!.
(۶۷)
[سلام بر عرعر]*
هر بار که کاروانی
با گرد و غبار “عرعر” و
با عطر ریحان باز میگردد،
دلم میگوید این بار
تو نیز با آنها هستی…
بازنگشتی ای عزیزم!
دیر زمانیست که چشمانتظارتم و
از آن دوردستها،
بوی تنهاییِ تو را حس میکنم.
چه وقت بر خواهی گشت؟
تا که پیش از مرگم
چون شبهای پر از شرمساری کودکیات،
فقط یک بار دیگر
در آغوشِ قصهی زیبای، کنار آتشدان
تو آغوشم را لبریز کنی از خنده و
من هم بگویم:
(گرگینهی شبگرد
گرگینهی شبگرد
نیایی به سوی پسرمان
برود به سوی دیگر)…
لهیب سوزان دوزخِ آتشین انتظار،
صفاک و بیرحم است!
مرا تبدیل به تکه چوب خشکی کرده است
که یک عمر شعلهور است و میسوزد و
آهسته آهسته خاکسترم میکند و
کی باز خواهی گشت، ای عزیزترینم؟!
——–
*منطقهای در کردستان
(۶۸)
[نخستین پناهگاه و آخرین خانه]
اربیل… ای شهری از روح و
روحی از شهر…
درخت بلوط بلندبالایی
تا که زندهای، محکمتری و
تا که هستی، شکوفه میدهی
جوانههایت بیپایان شکوفاست.
آوازهات
بر لبهایی سفین* است و
بستهای عقد، با دخترک ابرهای آسمان…
تو شمشالی* هستی
که به سختی دل پر آشوبش را آرام کردهاند
به پایین میآیی و
در طنینِ یک تاریخ،
قطره قطره فرو میریزی…
تو شهری از مرواریدی،
مملو و سرپر از گوهر
گوهرانی چون
عزیز گردی
کاووس آقا
مسعود محمد
مامه سیوه
و عبدالله پشیوه*
تو آرامشگاهی هستی
میزبان لختی آرامش و
عفو کردنی بیمنت.
قد و بالای تو، به بلندای قلعه اربیل است
که تاریخِ تو را در خود نگاشته است…
تو بر کوهستان قدیمیات میرقصی و
گلتنی، خرامان
در برت سماع میکند.
معجزهای هستی،
که هر ساعت تو
جادوی رویا را مینویسی و
و هر روزت
چشمانمان را لبریز از نگاههای ارغوانی میکند،
و روحمان را در خانهی کمال و
در نسیمهای عصرانهی باغچه میبرد…
اربیل!
تو واژهای هستی، از هزارن واژه
کتاب مقدس نیز میگوید:
(در آغاز، واژه بود)
تو نخستین واژهای
نخستین واژه!
در بخشش و
در ابتدای آغاز
در پنجره، در آسمان و در زمین…
ای پایتختِ رویا و پرچم،
تویی آخرین پناهگاه
و آخرین واژه
و آخرین آسمان
و آخرین مقصد
و آخرین خانه…
———-
* سفین: کوهی در جنوب اقلیم کردستان
* شمشال: نوعی ساز
* اسامی تعدادی از بزرگان فرهنگ و هنر کردستان
(۶۹)
[رقصی در من]
رقصی در من پای میکوبد
درخت و برگ و پروانه و باد نیز
که همگی به سوی آن میروند!
به او حسد میورزند
رقصی که نه شیطان بر او فائق میگردد
و نه فرشتهای، همراهیاش میکند!
این چه رقصیست
که تمام عمر، مرا به خویش مشغول کرده؟!
چه رقصیست؟
که با هر لرزشاش،
مرا غرور در بر میگیرد…
غروری که
نه زندگی او را میشناسد
و نه مرگ بر آن چیره میشود!
رقصی که همیشه
در روح و جسمم جولان میدهد،
آه، من چه خاکی سرخوش و
چه آسمانی سعادتمند!
تو بهانهیای
که زندگی را در جانت جاری میکند،
تو چه سماع دیوانهوارهای هستی
که تا ابد در من گم میشوی…
(۷۰)
ببین، که نمیتوانم در باغِ خداوند،
حتی به خیال و رویا نیز،
برای لختی زندگی کنم!
آخر ما را چنین آموختهاند
که گناهکاران را حقی نیست،
در باغهای خداوند
حتی برگی را بنوازند
آمیخته شویم و
حتی یک شب نیز در آغوشِ روح،
آرام بگیرند…
ما گناهکاریم!
به درگاههای شرمساری،
خویشمان را از خدا طلب کردهایم!
از این رو مرا عفو کن،
اگر از بیرونِ باغهای خداوند
به وصل تو رسیدم…
(۷۱)
[گلدانی از تو]
کابوسی در سرم است
که خواب را از چشمانم میرباید!
کابوسی
که از قد و بالایم فرود میآید و
در تاریکی فرویم میکند…
از جانب تو میآید
به دعا بدل میشود،
و در حضورِ دلم مستجاب میگردد.
من تکهپارهام
گرچه تو که میآیی
چون گلدانی سفالین
مرا به دست خودم میسپاری!
تا همیشه
بهشتم در میان آن سبز باشد
دیگر من از چه چیز کمتر هستم؟!
تو فریادِ دلِ منی و
جانم نیز معدن گل سایه!
مانند شکوفهی سایهسار…
من برای خودم رمان میشوم
که از هزار سوی،
خواندن پایان مییابد
اما،
هیچ خوانندهای، هرگز نمیخواند
آن سطرهایی را که تو در آن نهانی!
تو با تمامِ خودت،
و من با تمامِ تو…
(۷۲)
پنجشنبهها را میشمارم!
پنجشنبهای برای بودن
پنجشنبهای برای تماشاکردن
پنجشنبهای برای یار و
پنجشبهای هم برای شعر و
پنجشبهای برای فقر و نداریام و
پنجشبهای هم برای خدا…
پنجشنبههایم را دوست دارم!
تو بگو نکند در پنجشنبهای بمیرم؟!
نه… نه!
پنجشنبهها زیبا هستند
گرد و غبار مرگ نمیتواند بر آنها بنشیند!
مرگ از آنچه هست
بیگانهتر است
جمال زیبای پنجشنبهها را زشت کند…
ولی! اگر مرگ هم نبود،
پنجشنبههایمان زیبا نمیبودند.
پنجشنبه را دوست دارم،
تو هم بسیار شبیه منی!
پنجشنبهها را دوست داری…
(۷۳)
شلوغی کوچهها،
نالهی دختران شهر است!
کودک همسایهمان، جیغ میکشد
و پیرزنی نذری پخش میکند!
آرامم نکنید،
میخواهم تا مرگ، گریه کنم!
آه، چقدر بدون ترس تکه تکه میشوم!؟
دختران محله،
همچون دستهای از کبوترانِ بالگشوده،
دو تا و سه تا،
در حوضِ آب،
در پس سوختنشان،
رنگ و لعابشان را از دست میدادند!
شهر، پر از ازدحام
و محله، آشفته است
آخرِالزمان است در کوچهها
آخرِالزمان است نزد دخترها!
ببینید!
زندگی را در دختری زخمی
دختری که قسمتی از تنش گم شده است
و دیوانهوار به دنبال آن میگردد.
روزی،
در تاریکیِ کوچهای
در حیاط خانهای پر از دختر
تکهای از خود را گم کردم
پریشان حال برایش گریستیم
میخواهمش!
کودکیام را میخواهم.
خودم با تمامِ پارههای از هم گسیختهی تنم را
به من بازگردانید!
کالبدی بافته شده
از امید و هستی
لبریز از دخترانگی
لبریز از بوی خدا.
(۷۴)
زیر گریه میزنم!
گریستنی را بدهکارم،
گریستنی که شاهرگهایم را مسدود ساخته
سرانجامم را
در هم ریخته است…
به رقص بر میخیزم!
آواز میخوانم و
با قهقهه میخندم،
اما روحم همچنان سرکش است و
عجولانه در تکاپوست،
گویی که برای پرواز و پریدن
روزی دیگر را به چشم نخواهد دید
قلقلکش میدهم
برای خندیدن
اما،
لبخند است که قطره قطره از سرش میچکد!
سپید میپوشم و
رنگ ارغوانی از من میریزد،
گل میپوشم و
شبنم از آن میچکد،
آه، من چه “حوا”یِ شرمگینیام!
که در شهریور، سبز میشوم
همان وقت هم
تا ابد،
گم میشوم.
(۷۵)
مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکردهام،
پیش از کشتن،
به من بگو،
نفسِ شیرینِ روحت را
برای تصویر کدامین نگاه
فرو میبری؟
رفتنت به مسیر
کدامین آسمان در تکاپوست؟!
شرمندهام!
پنجرهها با نگاههشان
از عرق و شرم آکندهاند…
بینوایم!
خانهای دارم در آنسوی تنهایی،
مرددم!
در آرامش غریب بوسیدن
به میانهی فراخیِ چشمانِ عریان…
من دختری هستم
که همیشه میگریم
به یاد تحلیل رفتن تنها و
سیهبختی سرنوشتِ دوستانم.
من کیام؟!
جز اندوهی بیرنگ
خفته شده در لهیب و آتش
جز چهرهای آشنا پر از چین و چروک
عادت کرده به بوسههای سرد و بیجان؟!
من کیام؟!
من اصلی هستم پر از بدبختی
لبریز از تنهایی
و از دعاهای نامستجاب،
و بیگانه با خوشبختی…
مرا نکُش!
من رگهایم در رقص است،
پلکهایم در آواز و
گیسوانم منور به
درخشش بالهای پروانه!
من آدمم!
نفسم من!
من بخاطر ریواس زندهام و
جای در جانب “هرگز” گزیدهام!
سراب، به سوی ابدیت میبرم…
بپرس از من!
بپرس!
ببین که من کیستم؟!
من همشکل ابرها و
و همرنگ بیپروایی رویاهای تو هستم!
من در فصلِ گرم و تشنگی ناامیدی
آرامبخش و سردکنندهی احساساتت هستم!
من همانم که هستم و بایدم باشم!!
من آغازم،
من روزنوشتهی ایامم،
هویتِ تنهایی،
بزرگ و خواستار جایگاهت هستم…
مرا نکُش!
هنوز به مرگ عادت نکردهام،
من اندوهی پراکندهام
که مرگ من، جواب تحیت و پاکی تو را نمیدهد!
از این محلهی دورافتاده به سوی آن
محلهی آشنا به زور،
از این شهر به سوی آن شهرِ آغشته به زیبایی
از این دینِ بهشتی به سوی آن دینِ جهنمی
چون آب و چنان آتش دورهام میکنی…
جویا شو که من کیستم؟
من “تو” هستم!
مطمئن هستم تو نیز از منی
و از جدا شدنت از من، رضایت نداری
میخواهی از سفرم باز ایستم،
سفری که مالامال ابدیت باشد و
و لبریز از چشمانتظاریهای نگاهِ خورشید
و غمگینانه ایستادن در ایستگاهِ گریه
و دوستی با پچپچهای یتیم و
و قطره قطره ریختن به پای
سرنوشت…
پیش از مرگ،
بگذار بگویمت،
اگر تو به کشتنِ من عادت کردهای،
مبارک بادت دستهای خونینت!
اما من،
منِ زن،
به مردن عادت نکردهام…
(۷۶)
[خطا]
من خطایی صورتیام،
بیرون زده از یقهی زندگی!
آن هنگام که در چشم به هم زدنی
نالهی دلِ زن زیبای نازکاندام پیراهن بلندی میشوم…
من ستمی بزرگ و بیپروایم
در سرنوشتِ بید مجنون بیوهای،
آن دم که دست بر گردن کبوتر خاکستریی انداختم
از برای آرام نمودن خویش…
من زوزهی گرگی زخمیام
در دشت دامنهی کوهی در روستایی ویران
در لحظهای که شکارچیای شکارش کرده است
به سبب شجاعتِ نرینهی خود
مرا به خاطرهای فراموش ناشدنی بدل میکند…!
من اندرزی مصنوعی زنگزدهام!
در مجلسِ کدخدایان سرما
آن اوقاتی که دلم میل
ترانهای فراموش شده دارد و
آینهام میگوید:
“تو رفتی و مرگ، چشمبهراه توست!”
بگریز!
بگریز، که در آنجا هم کپک نزنی و
مسخره و ریشخند دو جهان نگردی…
(۷۷)
شرابی سرخ
بر لبانِ سرخ زنی،
آنگاه که گردِ بیوفایی بر خاکستر نشست؛
آن دم زندگی با هر داستانی
از آسمان میپرسد و
شکایتی از خویش دارد.
من قصهگویم
شبی نیست که با داستانی نو
گوشتان را پر نکنم از نفس،
نگاهتان را از خاکستر!
هر حکایتی درد زایمان گرفته است
و هر دردی نیز
اندازهی دوستی را ترازو کرده است.
من اینجا،
سقوطِ آخرین برگ را مینویسم
که هر شب، به شکلی و
با تمام امیدش به چشمبهراهیهایش
کبوتری بالگشوده را میبیند
میبیند…
نه نگرانی فاجعهای
و نه صدای از هم گسستن…
تنها
تابشی به رنگ خاکستر
چون سرابی، خود را نشان میدهد
او نیز، از فرط خستگی
به پرتوهای درخشان مینگرد،
گویی که سرنوشت،
تنها او را از خود جدا کرده است.
اما من، همچون خواندنِ
خطوطِ کفِ دستم،
آن سرنوشتِ شوم را میبینم،
درخششی به کلی ویران، گرد او را گرفته
هر روشنایی اندکی پاییز است و
هر پاییزی بیرنگ و بیبو!
نمیدانم داستانِ کدامین یلدا را تعریف کنم
کدام یک از قهرمانان خواب و رویا و
کدامین فریادرسِ ایام،
مرا قدرت میبخشد
تا با چند اهریمن،
به پیکار برخیزم؟
من در گوشهای از زندگی افتادهام و
چشمانم در تصویرِ خرابات جا مانده
پژمردهام، چنان کودکی که
در میانِ گروه مردم گم شده و
فریاد میزند:
کجاست مادرم؟
مادرم گم شده است!!!
همچون برگ تاکی خشکم،
که یخبندان زمستان آن را از میان برده باشد
آنگاه که
تو در گوشهی ورقی کاغذ
برایم مینوشتی:
“تو رفتی، خوش باش!”
این است حکایتِ
زنی درمانده،
در دامانِ زندگی.