فاصله میان قدرت و اثر
Wahidullah Noorzai — Former Senior ANP/ANCOP Officer | Field Strategist | Security & Strategic Affairs Analyst
چرا فناوری، جغرافیا و سازگاری راهبردی تعیین میکنند که قدرت واقعاً چه اثری میتواند ایجاد کند
فناوری میتواند برد قدرت را افزایش دهد، اما بهتنهایی تضمین نمیکند که قدرت بتواند به نتیجه تبدیل شود.
این تفاوت، یکی از مسائل مهم جنگ و ژئوپلیتیک معاصر است. دولتها ممکن است از سلاحهای پیشرفته، سامانههای اطلاعاتی پیچیده، توان اقتصادی گسترده، نیروهای نظامی بزرگ و فناوریهای بسیار دقیق برخوردار باشند؛ اما در نهایت یک پرسش اساسی باقی میماند: آیا این ظرفیت واقعاً میتواند در محیط واقعی به یک اثر پایدار و معنادار تبدیل شود؟
این پرسش برای من از میدان آغاز شد.
در سالهای فرماندهی و تجربه میدانی در افغانستان، بارها دیدم که یک پلان روی نقشه میتواند کاملاً منطقی به نظر برسد، اما هنگامی که با زمین واقعی روبهرو میشود، بسیاری از فرضیات آن تغییر کند.
زمین فقط خطوط روی نقشه نیست.
حرکت مردم، مسیرها، دید، زمان، وضعیت محیط، رفتار طرف مقابل، اطلاعات ناقص و دهها عامل دیگر میتوانند معنای یک پلان را در میدان تغییر دهند.
همینجا یک اصل برای من شکل گرفت:
میدان آخرین رأی را میدهد.
این اصل فقط مربوط به یک عملیات نظامی نیست. در سطح راهبردی نیز همین مسئله وجود دارد.
یک قدرت ممکن است ظرفیت بسیار بیشتری از رقیب خود داشته باشد، اما اگر نتواند آن ظرفیت را در محیط واقعی به اثر تبدیل کند، برتری بالقوه الزاماً به برتری عملی تبدیل نمیشود.
اینجاست که باید میان «قدرت بالقوه» و «قدرت قابل استفاده» تفاوت گذاشت.
قدرت بالقوه همان چیزی است که یک کشور در اختیار دارد: فناوری، سلاح، نیروی انسانی، سرمایه، اطلاعات، صنایع، متحدان و ظرفیت لجستیکی.
اما قدرت قابل استفاده، چیزی است که آن کشور واقعاً میتواند در شرایط موجود به اثر تبدیل کند.
و مرحله مهمتر، قدرت پایدار است: اثری که بتوان آن را حفظ کرد، بدون آنکه هزینه حفظ آن در نهایت از دستاورد حاصل بیشتر شود.
این تفاوت بسیار مهم است.
ممکن است یک طرف منابع بسیار بیشتری مصرف کند و در مقابل اثر محدودی به دست آورد؛ در حالی که طرفی با منابع بسیار کمتر، به دلیل شناخت بهتر محیط، جغرافیا، دسترسی، زمان و محدودیتهای طرف مقابل، بتواند هزینه بیشتری را به طرف قدرتمند تحمیل کند.
این یکی از شکلهای مهم عدم تقارن در قدرت است.
عدم تقارن همیشه به این معنا نیست که چه کسی سلاح بیشتری دارد.
گاهی سؤال مهمتر این است:
چه کسی برای رسیدن به یک اثر مشخص، چه مقدار هزینه میپردازد؟
از همینجا جغرافیا وارد محاسبه قدرت میشود.
جغرافیا دشمن فناوری نیست. اما جغرافیا تعیین میکند فناوری چگونه میتواند مورد استفاده قرار گیرد، چه هزینهای داشته باشد، چقدر قابل استمرار باشد و چه پیامدهایی ایجاد کند.
نقشه فاصله را نشان میدهد؛ میدان اصطکاک را نشان میدهد.
نقشه ممکن است دسترسی را نشان دهد؛ محیط واقعی مشخص میکند آیا آن دسترسی قابل حفظ است یا نه.
نقشه ممکن است یک هدف را مشخص کند؛ اما واقعیت تعیین میکند که اقدام علیه آن هدف واقعاً همان نتیجهای را ایجاد میکند که تصمیمگیرنده انتظار داشته است یا خیر.
به همین دلیل، برتری فناوری را نباید بهطور خودکار برابر با برتری راهبردی دانست.
فناوری یک ضریب قدرت است؛ اما ضریب، چیزی را که وجود دارد چند برابر میکند. اگر شناخت محیط ضعیف باشد، افزایش ظرفیت فنی الزاماً مشکل اصلی را حل نمیکند.
گاهی فقط هزینه را بزرگتر میکند.
اینجا یک خطر دیگر نیز وجود دارد: اعتماد بیش از حد به فناوری.
هرچه سامانهها پیشرفتهتر میشوند، این تصور نیز میتواند افزایش یابد که عدمقطعیت را میتوان کاملاً اندازهگیری و کنترل کرد.
حسگرها دقیقتر میشوند، ارتباطات سریعتر میشوند، سلاحها برد بیشتری پیدا میکنند و سامانههای هوشمند وعده پیشبینی بهتر میدهند.
اما عدمقطعیت از بین نمیرود.
طرف مقابل سازگار میشود.
جامعه سازگار میشود.
محیط سیاسی تغییر میکند.
اقتصاد واکنش نشان میدهد.
و جغرافیا همچنان همان جغرافیاست.
واقعیت ایستا نیست که یک سیستم بتواند یکبار آن را اندازهگیری کند و برای همیشه بر اساس همان اندازهگیری تصمیم بگیرد.
به همین دلیل، یکی از مهمترین درسهای فرماندهی برای من این بود که پلان تا زمانی که با واقعیت آزمایش نشده، یک فرضیه است.
همین اصل را میتوان درباره قدرت ملی نیز به کار برد.
یک راهبرد ممکن است روی کاغذ بسیار قدرتمند به نظر برسد؛ اما اگر در برابر جغرافیا، اقتصاد، سیاست، لجستیک و رفتار انسان نتواند دوام بیاورد، هنوز یک راهبرد کامل نیست.
یک فرض است که باید آزمایش شود.
مسئله اصلی بنابراین فقط این نیست که یک کشور چه مقدار قدرت در اختیار دارد.
سؤال مهمتر این است:
چقدر از آن قدرت را میتواند در محیط واقعی به نتیجه پایدار تبدیل کند؟
برای این کار، فناوری لازم است؛ اما فناوری کافی نیست.
شناخت لازم است.
دسترسی لازم است.
لجستیک لازم است.
درک سیاسی لازم است.
سازگاری لازم است.
و شاید مهمتر از همه، توانایی تشخیص این لازم است که چه زمانی فرض اولیه دیگر با واقعیت مطابقت ندارد.
گاهی ادامهدادن، قدرت را بیشتر نمیکند.
گاهی تغییر روش، قدرت را حفظ میکند.
گاهی تغییر هدف، از فرسایش منابع جلوگیری میکند.
و گاهی عقبنشینی محدود از یک روش ناموفق، میتواند بخشی از یک محاسبه راهبردی برای حفظ ظرفیت آینده باشد.
قدرت همیشه با جلو رفتن حفظ نمیشود.
گاهی قدرت با شناختن نقطهای حفظ میشود که ادامه حرکت در آن، هزینه بیشتری از اثر ایجاد میکند.
این مسئله در عصر فناوریهای نظامی پیشرفته اهمیت بیشتری پیدا کرده است؛ عصری که قدرت کشورها اغلب با برد، سرعت، دقت، تعداد سامانهها و ظرفیت فنی اندازهگیری میشود.
همه اینها مهماند.
اما کافی نیستند.
سؤال نهایی این است که وقتی فناوری با واقعیت برخورد میکند، چه اتفاقی میافتد.
آنجاست که میدان شروع به سخن گفتن میکند.
و هنگامی که میدان سخن میگوید، هر دکترین و هر راهبردی باید آمادگی شنیدن داشته باشد.
وحیدالله نورزی — استراتژیست میدانی و تحلیلگر امنیت و امور راهبردی











