درنگ هائی دربارۀ «رساله دربارۀ سه شیاد، موسا، مسیح، محمد

15 ژانویه 2018

Images intégrées 1

 

نوشتۀ حمید محوی

                                           حمید محوی 2016

 

در پیشگفتار « رساله دربارۀ سه شیاد» یادآور شده بودم که فقط بخشی از پیشگفتارها را همراه با خود کتاب منتشر می کنم و بقیۀ فرازهای آن را جداگانه منتشر خواهم کرد. در اینجا نوشته هایم را در سه بخش تنظیم کرده ام. بخش دوم همان بخشی ست که همراه با کتاب منتشر شده، در نتیجه، آنانی که این بخش را در پیشگفتار خود کتاب خوانده اند نیاز به بازخوانی آن ندارند.  انگیزه های مطرح شده در این نوشته ها شاید بجز بخشی از آن مستقیماً با موضوع خود کتاب مربوط نباشد و بیشتر به مسائل و دشواریهای ترجمه و انتشار کتاب/ آزادی بیان و آزادی دسترسی به رسانه ها در دوران ما و برای ما ایرانیان و به ویژه ایرانیان ساکن غرب جهان و سپس به یادآوری دشواریها و ممنوعیتهای نقد دین اختصاص دارد.

می دانم که این نوشته ظاهراً به دلیل به روز نبودن آن در مقایسه با رویدادهائی که عموماً مهم تلقی می شوند کمی طولانی و به مثابه نوعی وراجی کسالت بار و بی مورد به حال خود رها خواهد شد، غافل از این که وراجی بخشی از ادبیات است. بااین حساب، این نوشته با وجود کنش و واکنش های ناخودآگاه و ندانستۀ مکانیکی ما در انترنت (زاپینگ) شانس اندکی برای خوانده شدن خواهد داشت، بجز برخی دوستان که با سخاوتمندی همیشه نوشته های من را می خوانند، با این وصف، به آنهائی که انگشتشان دائماً روی ماشه است پیشنهاد می کنم خواندن این متن را با بکار بستن آسانسور به شکل شناور و پراکنده آغاز کنند. گاهی اوقات من خودم این روش را برای خواندن کتابهای سنگین به کار می بندم …

 

***

بخش 1

 

پیش از همه ناگزیرم به یک چالش اقتصادی کسالت بار بپردازم که اگر توفیقی در صورتبندی آن داشته باشم، شانسی وجود خواهد داشت که از وضعیت کسالت بار، در اینجا در اشکال فرازهای کوتاه، به زمینه های پر جنب و جوش تری راه یابیم. مانند : استراتژی شهادت در فرهنگ ایران.

تا کنون همۀ فعالیتهای گاهنامۀ هنر و مبارزه، ترجمۀ مقاله و کتاب… بی هیچ پشتیبانی مالی و وابستگی به گروه و یا مؤسسۀ خاصی به شکل رایگان انجام می گرفت و پی گیری این کنش ها به ویژه در مبارزه علیه اپوزیسیون های پنتاگونی که از پیامدهای اجتماعی کهن و نوین استعمار و واپس ماندگی های جامعۀ ایرانی تشکیل شده اند، و ایجاد خط آتش در جنگ رسانه ای علیه امپریالیسم جهانی، در چهار چوب مبارزۀ طبقاتی فقط به انتخاب و کوشش دائمی نویسنده و مترجم آن بستگی داشته و دارد. و هنوز هم عملاً به همین گونه ادامه می دهد. متأسفانه کشف قوانین و محدودیت های کپی رایت در رابطه با نوشتجات فارسی در مقطع انتشار ترجمۀ کتاب میشل اونفره «رسالۀ خداناباوری» در مارس 2016، به دلیل درخواست حق ناشر از سوی انتشارات گراسه انتشار پی دی اف ترجمۀ این کتاب به شکل رایگان و سپس در نبود ناشر حقوقی، انتشار حرفه ای به قصد فروش در بازارهای کتاب ممکن نشد، و نه تنها ترجمۀ این کتاب در آرشیو من باقی ماند بلکه برای جلوگیری از زیانهای احتمالی و مجازاتهای سنگینی که کپی رایت از دیدگاه قوانین حاکم برای «متخلفان» پیشبینی کرده (…) به ناچار ترجمه هائی را که به رایگان راهی انترنت کرده بودم، به همکاری دوستانی که آنها را منتشر کرده بودند حذف کنم. در اینجا، بی آنکه نام ببرم، جای آن دارد که از همکاری همگان برای حذف این کتابها در انترنت سپاسگذاری کنم. این ترجمه ها هم اکنون در گورستان حافظۀ کامپیوتر من آرشیو شده است.

در گذشتۀ نه چندان دور، وقتی فرازهائی را دربارۀ دشواریهای ترجمه و انتشار کتاب منتشر کردم، برخی دوستان بمن هشدار دادند که این مطالب را منتشر نکنم چون که «دشمن شاد» می شود. ولی شادی دشمن نشان بارز بی اعتباری آنان است، زیرا موضوع تنها به گورستان حافظۀ کامپیوتر من در جایگاه یک فرد منزوی محدود نمی شود بلکه زیر پرسش بردن و درک یک وضعیت اختناق آمیز، ضد فرهنگی، واپس گرا و شهادت خواهِ همه شمول است که اینبار نه فقط در منطقۀ جغرافیائی دین سالار بلکه در فرانسه، در غرب دموکراتیک و آزادی خواه پیشرفته به چشم می زند.

ولی روشن است که وظیفۀ اپوزیسیون های پنتاگونی و یا مدافعان حقوق بشر از دوران جنگ سرد همیشه یک سویه و به پرسش گرفتن آزادی بیان و مانند اینها در غرب جزء خطوط قرمز آنان بوده است. و اگر از محمد جعفر پوینده یاد می کنند، فقط به این علت بوده که برای تبلیغات در راستای اهداف صاحب کار پنتاگونی شان کارآئی داشته است. حال اگر کسی هست که از «تحریم» نویسنده و مترجم شاد می شود، با این نوشته نیز می تواند جشن بگیرد با گیلاس های درشت سیاه روی کیک خامه ای. «غروب خورشید بسیار است» (گیوویک).

با وجود این، برای تکمیل ترجمۀ برخی کتابها مانند «مقاله های مارکس و انگلس دربارۀ استعمار در آسیا» و تصحیحات پراکنده به ویژه به هدف «پارسی گوئی» فزاینده تر در درون مبارزاتی که امروز کمابیش پیرامون پاسداری از زبان فارسی دیده می شود، بی آنکه چشم انداز روشنی برای انتشار این ترجمه ها وجود داشته باشد، ادامه می دهم.  پیش از این در گفتاری به نام « تأملاتی در باب مالکیت خصوصی بر والاگرائی و گسترش تروریسم – کپی رایت جبهۀ مشترک نظام سرمایه داری جهانی و رژیم دین سالار …» تا جائی که یافته هایم اجازه می داد به شکل مقدماتی به بررسی این موضوع پرداخته ام و در اینجا از بازگوئی گفته ها خود داری می کنم. ولی امروز (12 ژانویه 2018) ویدئوئی از گفتگو با اسلاوی ژیژک کشف کردم « سخنان اسلاوی ژیژک در مورد جنبش سبز» (دوبله بفارسی) و شنیدم که او نیز از نزدیکی ایدئولوژی اصول گرا و لیبرالیسم غربی می گوید، یعنی دیدگاهی که به گفتمان من در این نوشته ها نزدیک است، گر چه مانند او کلید سوم را در جنبش سبز جستجو نمی کنم. کشف این ویدئو و یادآوری آن در اینجا برای من امتیاز خوبی ست، چون که آنانی که بمن باور ندارند می توانند به اعتبار اسلاوی ژیژک به این تحلیل نگاه مثبت تری داشته باشند.

 

با آگاهی به وضعیت جدید برای انتشار کتاب در اشکال آزاد و خارج از انتشارات رسمی، یعنی در فرمت پی دی اف در انترنت، و ممنوعیتها و محدودیتهای کپی رایت، به دو دلیل حتا برای انتشار ترجمۀ کتابهائی که از دیدگاه حقوقی و کپی رایت مانعی وجود ندارد مثل کتاب «رساله دربارۀ سه شیاد. موسا، مسیح، محمد»، تصمیم گرفتم به شکل رایگان منتشر نکنم. البته طرح فروش کتاب به شکلی که پیش از این در مقدمۀ خود کتاب مطرح کرده ام به همکاری خوانندگان احتمالی و کاربران بستگی خواهد داشت. در این مورد برخی دوستان به من هشدار داده بودند که «فروش کتاب به ایرانیان یکی از دشوارترین کارها در جهان است» و فقط «تعدادی انگشت شمار»، در حد تعداد انگشتان یک دست ممکن است به این نوع فراخوانها پاسخ بگویند. تا امروز بیش از دو ماه پس از انتشار نسخۀ پی دی اف، فقط 3 نفر این کتاب را خریداری کرده اند و به این فراخوان پاسخ گفتند، البته یکی از آنها برای خرید 5 نسخه پیشنهاد داد گرچه سرانجام برای 7 نسخه پرداخت کرد. بر پایۀ برخی گزارش ها، می دانیم که میانگین فروش هر کتابی در ایران 300 نسخه است. از میانگین فروش  کتاب در اروپا یا فرانسه بی اطلاعم ولی می دانم که داستان نویسی در سطح میشل هوئلبک در فرانسه برای یکی از کتابهایش 120000 نسخه فروش داشته و پس از دریافت جایزه تا 400000 نسخه بی آنکه فروش کتابهایش را در کشورهای دیگر بحساب بیاوریم بالا رفته. البته این ارقام برای چاپهای اول است. و بی آنکه خواسته باشیم دربارۀ کار نوشتاری او داوری کنیم، و یا به بررسی نقش دستگاه تبلیغانی بپردازیم که از او پشتیبانی می کند.  در نتیجه، تا اینجا وضعیت برای ترجمۀ فارسی «رساله دربارۀ سه شیاد…» چندان هم نا امید کننده نیست. با آگاهی ازاین امر که ما هنوز در دوران سرمایه داری زندگی می کنیم و متأثر از ریتم و آهنگ بازار هستیم و وقتی می توانیم شیئی را به رایگان دریافت کنیم کمتر به بایستگی های خرید آن می اندیشیم.  ولی با همین فروش همانگونه که در بالا اشاره کردم، وضعیت چندان ناامید کننده نیست، چون که طلسم «کتاب رایگان» شکسته شد و از دیدگاه نمادینه می تواند دست کم برای من معنی دار باشد.

دلیل اول این است که ما برای خرید حقوق ناشران کتابهای ترجمه شده به بودجه نیازمندیم. دلیل دوم مربوط است به یک تصمیم سیاسی اجتماعی فرهنگی، یعنی تلاش برای خروج از نظام یا رژیم مبتنی بر فرهنگ شهادت و شهادت طلب در درون فرهنگ همگانی و حاکم در جامعۀ ایران. ولی باور من بر این پایه است که نویسنده ها و مترجمانی که خارج از محافل قدرتهای سیاسی و اقتصادی واقع شده اند و بیشترین بار مبارزه علیه دروغ رسانه های امپریالیستی و فشار استبداد مذهبی و طبقاتی را تحمل می کنند، نباید قربانی و شهید بشوند. برای هر چه بیشتر روشن گفتن موضوع، یادآوری می کنم که کتاب رایگان به گونه ای که نویسنده و یا مترجم بی هیچ حقوقی بر جا می ماند با ایدئولوژی شهادت نزدیکی و همآهنگی هائی را نشان می دهد. بی گمان خیلی از رفتارها و پندارها و وضعیت ها در برخورد با این بینش مذهبی بررسی پذیر می باشد. با آگاهی از این امر که خواهی نخواهی و در اشکال سیستمیک، یعنی عناصر دگرگونی ناپذیر  در ساختارهای مادی، نویسنده ها و مترجمان و خیلی های دیگر شهید و قربانی خواهند شد، خیلی از انگیزه ها و نیروها حتا پیش از آنکه الفبا را بروی کاغذ بیاورد تباه خواهند شد، شاهکارهائی که هنوز نوشته نشده اند از بین خواهند رفت… تردیدی نیست، و این سرنوشت شناخت و آفرینش در فرهنگ شهادت است. ولی تلاش ما بر این است که به چنین روندی که بی گمان ایدئولوژیک نیز هست پایان بدهیم. در این راه نه به این علت که نباید نا امید شویم و سقوط های و شکست های پیاپی ما را باز دارد، بلکه در سرشت انسان نیست، دقیقاً مثل مشت زنی که وارد رینگ می شود و پی در پی از حریف ضربه می خورد، آپارگادهای مرگبار، ولی دوباره به شکل معجزه آسائی بر می خیزد و این نامش هست کیمیای زندگی. علت این است فاصله و مرزی بین جهان انسانها و حیوانات و گیاهان وجود دارد، در این مرز نقطه ای هست که فراتر از آن دیگر انسانیت به خاموشی می گراید. به همین علت نیز هست که فیلمهای زامبی، دست کم در غرب، این همه طرفدار دارد، زیرا ترس و بیم فروپاشی انسان و تمدن را بازنمائی می کند. به همین علت کمونیستها نظام سرمایه داری را «دشمن نوع بشر» می دانند، زیرا نظام سرمایه داری و در پیوند با آن نظم طبقاتی زامبی ژن است. کار فرهنگی آری ولی تا جائی که به منافع اربابان جهان زیانی وارد نکند، و آن هم همیشه برای «یک گروه انگشت شمار» و نه بیشتر. این واقعیت را ما در دوران ریاست جمهوری خاتمی دیدیم که چگونه در خارج از کشور یک جریان فرهنگی و هنری کاملاً مصنوعی به وجود آوردند، تا جائی که «لولیتا خوانی در تهران» نوشتۀ آذر نفیسی به 30 زبان ترجمه شد، و رمانهای ابتذال آمیز گلی ترقی «سه خدمتکار» در کتابخانه های فرانسه در دسترس کتاب خوانها قرار گرفت و مانند اینها… و گله های زامبی نیز در پی این کارناوال «فرهنگی» به راه افتادند، و شگفت آور اینکه یک کلمه دربارۀ دمکراتیزاسیون فرهنگ و هنر حرفی به میان نیاوردند. به نظر شما این معنی دار نیست ؟

متأسفانه ما ایرانیان به دلیل وضعیت خاص کشورمان (و نه تنها ما ایرانی ها بلکه اغلب کشورهای جهان سومی) حتا وقتی که در جوامع غربی زندگی می کنیم و تا حدودی خودمان را از ماتریکس دیکتاتوری اسلامی و شرایط جهانی سومی به دور می پنداریم در صورتی که بخواهیم خارج از سیطرۀ قدرتها و محافل وابسته به قدرت به زبان فارسی بنویسیم، از حقوق و امکانات برابر با بومیان غربی برخوردار نیستیم.

برای نمونه، آمریکائی ها و اروپائی ها (…) در جایگاه ناشر خودگردان، یعنی نویسنده هائی که فقط نوشته های خودشان را منتشر می کنند به راحتی می توانند کارهایشان را در سایت آمازون بفروش بگذارند، ولی ایرانی ها در حال حاضر باید ابتدا با میانجیگرهائی مثل «نشر آسان» و همکار آمریکائی شان گفتگو کنند و برای یک کتاب 150 صفحه ای بیش از 1200 دلار بپردازند، به این  معنا که مترجم برای کتاب «رسالۀ خداناباوری» نوشتۀ میشل اونفره (300 صفحۀ استاندارد بفارسی) علاوه بر کار بی مزدی که انجام می دهد با حساب پرداخت حقوق ناشر فرانسوی دست کم باید بیش از 2000 یورو بودجه اختصاص دهد تا وقتی که پنتاگون و سازمان سیا پشت آن نباشد سه نفر در خارج از کشور آن را خریداری کنند. با آگاهی از این امر که به یمن اختناق ایدئولوژیک رژیم اسلامی و سرمایه داری وابسته در ایران سرنوشت کنش های فرهنگی ما نیز باید بیش از پیش در اشکال قدرت نرم به دست آمریکائی ها بیافتد. این وضعیت باز هم وخیمتر می شود، هنگامی که می بینیم کتابی مانند «فرهنگ واژه های فارسی. به پارسی. نوشتۀ حسین اقوامی» در آمازون منتشر شده، به این معنا که ما ایرانیان برای زبان فارسی باید به آمریکائی ها مالیات بدهیم. و گویا که خود جمهوری اسلامی ایران نیز پا به پای پنتاگونیزه ها کتابهای مورد علاقه شان را در آمازون منتشر می کنند (…) با وجود این، تاریخ دوران نوین نشان داده است که ایالات متحده همکار خوبی برای فعالیتهای فرهنگی هنری ما و نه حتا برای اروپائی ها نیز نبوده است. برای نمونه بررسی های اود دو کروس Aude de Kerros نشان می دهد که چگونه سازمان سیا به نفع جنگ سرد، فعالیت های هنری در اروپا را منحرف کرد (…) الکساندر سولژنیتسین نیز وقتی از دیوار آهنی گذشت و در واقع از شرق به غرب رانده شد، خیلی زود دریافت که باید به صف نویسندگان و هنرمندان خریداری شده توسط سازمان سیا بپیوندد، و پی برد که آزادی در غرب ادعای پوچی بیش نیست.

بی گمان برای انتشار کتاب شاید برخی چنین مشکلاتی را از آن خودشان ندانند، و با بالا انداختن شانه بگویند «این مشکل شماست و نه ما» و یا ممکن است بگویند که این مشکل فقط به شخص شما مربوط می شود، چونکه خیلی های دیگر کتابهایشان را منتشر می کنند و با دشواری نیز روبرو نشده اند (…)

ولی در دنیائی که ما در آن زندگی می کنیم زیر بنا و روبنا وجود دارد، روبناها باید زیر بنا را توجیه کنند و به ساخت و ساز آن تداوم ببخشند. موضوع کتاب، خواندن و نوشتن کتاب، ترجمه، و در ادامۀ این گفتارها آموزش، کار، خلاقیت و تولید به همه مربوط می شود، مگر اینکه از مقلدان آیت الله خامنه ای باشیم و یا مثل بورژواهای فرانسوی و آمریکائی … این مورد را در الگوهای خصوصی و نخبه گرا تنزل دهیم و با پذیرش جایگاه خودمان به مثابه زامبی چشم امید به ظهور نابغه ها بدوزیم. ولی نباید فراموش کنیم که این رویکرد با وجود این که ایدئولوژیک است، «خوبی ها » و زیان های خاص خودش را نیز دارد، که درک آن به سادگی امکان پذیر نخواهد بود. ولی خوبی های نخبه گرائی و ویترینهای طبقۀ حاکم با بهرۀ هوشی بالا و نابغه باوری هرچه باشد با اهداف علم و هنر اصیل که فاعل و مخاطب آن بی هیچ تفکیکی همۀ انسانها هستند از زمین تا آسمان با یکدیگر فاصله دارد.

آنانی که فکر می کنند که مخاطب چنین دشواریهائی نیستند، باید بدانند که در اشتباه به سر می برند. مگر اینکه بخواهند از تمدن کناره بگیرند و به جایگاه زامبی بسنده کنند.  برای آگاهی چنین افرادی که امیدواریم تعدادشات اندک باشد، باید یادآوری کنیم که جامعه ای که بخواهد از دیدگاه فرهنگی بالنده و در چشم اندازهای امیدوار کننده تر تحول یابد همواره از یکسو نیازمند به ذخیرۀ فرهنگی و ابزارکار انتقال آن به نسل کنونی ست (به این معنا که ذخیرۀ فرهنگی تخت پرش تحولات آینده است) واز سوی دیگر به دستگاه آموزشی، رسانه ای و تولیدی نیازمند است تا احتمالاً با تشویق آموزش، کار و خلاقیت به ذخیرۀ فرهنگی بیافزاید و باز هم احتمالاً موجبات پیشرفت، رفاه و شناخت بیشتری را برای جامعه و افراد فراهم نماید. و کتاب یکی از این ابزارهای ذخیرۀ فرهنگی ست. و باید بدانیم که این کتابی که گاهی خیلی ساده و راحت در دستمان می گیریم، یا دانلود می کنیم شیء بسیار پیچیده ای می تواند باشد و علاوه بر فن آوری به شکل خیلی کلی نقاط پیوند بی شماری با ساخت و سازهای اجتماعی دارد. و از همه مهمتر با جایگاه ذهنیت فردی و تجربۀ فردی مناسبتهائی پیدا می کند که بقول جیورجیو آگامبن (در کتاب «دوران کودکی و تاریخ») می تواند به جایگاه روش و شناخت علمی در دوران نوین ارتقاء یابد. افزون بر این، آنانی که محمد جعفر پوینده را می شناسند، حتماً می دانند که یکی از فراخواستهای حرفه ای او در جایگاه مترجم، رفاه عمومی بود. او برای رفاه عمومی مبارزه می کرد و به همین علت با دست خفه اش کردند. بی گمان در هر سرزمینی که رفاه خصوصی رواج داشته باشد (نور در یک سو و تاریکی در سوی دیگر، معصومیت در یک سو و گناه در سوی دیگر با خط مرزی خدشه ناپذیر)، رفاه عمومی با شیوۀ های گوناگونی خفه می شود و منحصر به ایران و امت اسلامی نیست.

در نتیجه، می بینیم که در همه جا اقتصاد اولویت دارد، وقتی می توانند برای سعادت عمومی و انسجام «امت اسلامی» با دست خالی فردی را خفه کنند، چرا برای گلوله هزینه کنند. به روشنی می بینیم که دین سالاری و نظام سرمایه داری نخبه گرا چندان هم از خردگرائی به دور نبوده است.

 

***

بخش 2

 

علاوه بر عنوان تحریک آمیز کتاب (حتا برای عصر روشنگری) نخستین نکتۀ مهمی که دربارۀ آن باید بدانیم ناشناس باقی ماندن نویسندۀ اصلی «رسالۀ دربارۀ سه شیاد…» است. به همین دلیل در کوران تاریخ این رساله موجب برداشتهای متعددی شده و گره پر جذبه و افسانه آمیزی نیز در تاریخ تولد  و سرگذشت آن به وجود آورده که احتمالاً پا به پای محتوای خود کتاب همواره هیجان و کنجکاوی مشابهی را نزد خوانندگان تشویق کرده است.

برای ترجمۀ فارسی « رساله دربارۀ سه شیاد، موسا، مسیح، محمد» من نسخۀ بارون دولباخ را که در سال 1777 منتشر شده انتخاب کردم (1). با وجود این، بد نیست بدانیم که علاوه بر نسخۀ حاضر  که انتشارات برگ انترناسیونال Berg International در ژوئن 2015 منتشر کرده، دست کم نسخۀ دیگری وجود دارد با تیتر «روح اسپینوزا، رساله دربارۀ سه شیاد، موسا، عیسی مسیح، محمد» توسط انتشارات ماکس میلو Max Milo، سال 2008 ، که برای پیشگفتارم از مقدمۀ آن نیز استفاده کرده ام.

اگر بخواهیم این کتاب را در چند جمله خلاصه کنیم، کوتاه سخن این است که پدیده و یا موجودات و واژگانی مانند روح، ارواح خوب و بد، فرشته، شیطان، دیو و خدایان جملگی از تخیلات مردم ناآگاه برای تعریف و تعبیر جهان تراوش کرده، و افرادی این اعتقادات و باورها را به نام خودشان در تبانی با قدرتهای حاکم به شکل دین و قانون مطرح کرده اند، و با چنین کاری در پی اهداف شخصی و پاسخ گوئی به آرزومندیها و نیازهای باطنی خودشان برای کسب قدرت بوده اند، یعنی تعریفی از خرافات و دین که چندان هم از بینش ماتریالیستی نزد مارکسیستها به دور نیست، به ویژه در تلاقی دین و قدرت حاکم که از دیدگاه مارکسیستی دین به مثابه ایدئولوژی  وعنصر روبنائی باید مناسبات تولیدی و حاکمیت طبقۀ حاکم بر طبقات محکوم را توجیه کند. با وجود این در اینجا ما هنوز با شناخت و بینش مارکسیستی فاصله داریم و صرفاً بارقه های آن را می بینیم.

عصر روشنگری معاصر رشد سرمایه داری لیبرال است، مناسبات تولیدی جدید مطمئناً باید به تحولاتی در روبناها می انجامید، و دین به مثابه قاچاق متافیزیک یکی از این عناصر روبنائی بود که باید به پرسش گرفته می شد. با آگاهی به این امر که نظام سرمایه داری هیچگاه از همکاری و تبانی فروشندگان بهشت و جهنم بی نیاز نشد.

البته من تاریخ شناس نیستم ولی تا جائی که از منابع قابل دسترسی ام نتیجه گرفته ام، این کتاب به قلم بارون دولباخ نوشته نشده، و بنظر می رسد که او در پیوند با موضوعات رایج در عصر روشنگری این کتاب را در سال 1777 تنظیم و منتشرکرده است. علاوه بر این، همین کتاب را در سال 1712 به اسپینوزا نسبت می دادند. با مقایسۀ فهرست مطالب دو نسخۀ یاد شده در بالا پی می بریم که تفاوتهائی بین آنها وجود دارد.

برخی دیگر این کتاب را به فردریک دوم در سال 1230 نسبت داده اند که گویا به دلیل اختلافاتی که با کلیسای روم داشت نگارش چنین کتابی را به معاون صدر اعظم خود پییر د وین  Pierre des Vignesسفارش می دهد. فردریک دوم علاوه بر این برای افشای انحرافات پدر مقدس در کلیسای روم، اشعار طنز آمیزی در آلمان، ایتالیا و فرانسه پخش می کرد… ولی در «مقالۀ نهم از جلد اوّل، دومین بخش، دربارۀ خاطرات ادبی، چاپ لاهه، انتشارات هانری دو سوزه، 1716» (متن آن را در پایان کتاب بخوانید) بنظر می رسد که انتساب این کتاب به فردریک دوم و معاون صدر اعظم او  پییر د وین تأیید نشده، زیرا محتوای کتاب را منطبق بر جریان فکری در عصر روشنگری می دانند، و علاوه بر این، اختلاف بین شیوۀ نگارش گوتیک نزد صدر اعظم با شیوۀ به کار رفته در این کتاب نیز یکی دیگر از دلایل بی اعتباری این شایعه است.

از نویسندگان معاصر میشل اونفره نویسندۀ کتاب مشهور «رساله دربارۀ خداناباوری» (2) خواندن این کتاب را توصیه کرده است (دانشگاه شهر کن، 10 مه 2005). در شمارۀ فوق العادۀ تایمز ادبی نیز از این کتاب چنین یاد شده : «یکی از بهترین کتابهای خارجی سال»، «این نوشته با شهامتی شگفت انگیز و کمابیش تحریک آمیز طی قرن هجدهم با استقبال بی بدیلی همراه بود. چندین بار در سراسر اروپا منتشر شد، و آنرا ده ها بار با دست کپی برداری کردند. کریستین ملکۀ سوئد برای خرید یک نسخه از آن مبلغ قابل ملاحظه ای را تعیین کرده بود، همه بی وقفه دربارۀ هویت مجهول نویسندۀ آن بحث می کردند، تا جائی که این کتاب را به فردریک دوم پروس نسبت دادند. پلیس پاریس مطلع شده بود و سرانجام کتابفروشانی که ارتکاب به فروش این کتاب کرده و یا به فروش آن مظنون بودند را بازداشت می کرد.

دلیل چنین امری ساده بود : به گفتۀ نویسندۀ اسرار آمیز این کتاب که تحقیقاً با آثار اسپینوزا آشنائی داشته، در واقع همۀ ادیان افسانه هائی بیش نیستند که شیادان در تبانی با قدرت حاکم سیاسی برای سرکوب و مطیع کردن توده های مردم بجای واقعیت تبلیغ می کردند.» (تایمز ادبی). در پیشگفتار ناشر، ماکس میلو سال 2008، دربارۀ این کتاب چنین می گوید :

«آفرینه ای به قدمت چهار قرن. این آفرینه نه فقط به دلیل به روز شدن موضوع مرکزی آن در تلاقی با جنجالهای معاصر، بلکه به دلیل دعاوی شگفت آور آن ما را به انتشار چنین کتابی تشویق کرد. کتابدوست انگلیسی ریچارد اسمیت Richard Smith روایت می کند که وقتی کریستین ملکۀ قدیمی سوئد از وجود «رساله دربارۀ سه شیاد» مطلع شد، یعنی همان ملکه ای که در گذشته رنه دکارت را به عنوان استاد فلسفه استخدام کرده بود، پول هنگفتی  برای دستیابی به این کتاب پیشنهاد کرد. گرچه «رساله…» هنوز به شکل دست نوشته بود، بی گمان دست نوشته اش را نیز حاضر بود خریداری کند ولی هرگز به آن دست نیافت. این کتاب، برای نخستین بار، 23 سال پس از مرگ کریستین در سال 1712 در روتردام میهن روشنفکران آزاد در کشور هلند منتشر شد و به یمن شارل لویه Charles Levier فقط 4 نسخه از 70 نسخۀ منتشر شده باقی ماند.

تا انقلاب فرانسه، این نوشتۀ گستاخ توجه روشنفکران و اهل قلم را جلب کرده بود. بی گمان مأموران و میانجیگران کریستین ملکۀ سوئد به اندازۀ کافی چابک و زیرک نبودند. «رساله دربارۀ سه شیاد» پیش از انتشار، تا 26 جلد به شکل دست نوشته در فرانسه و 2 جلد در خارج وجود داشت. برای تفسیرها و بحث هائی که پیرامون این مادۀ انفجاری و جنجالی صورت گرفت می توانیم یک پروندۀ تمام عیار را به آن اختصاص دهیم. پس کدام فیلسوف گستاخ بود که این چنین با حرارت سه دین بزرگ را افشا کرده و موسا، مسیح و محمد را نیز شیاد نامیده است ؟

این موضوع در آن دوران اهمیت به سزائی داشت و امروز نیز دست کم در برخی رویکردهای فلسفی سزاوار باز نگری بنظر می رسد. ولی وقتی این کتاب به سال 1999 در فرانسه منتشر شد، هیچ یک از رسانه های ملی وضعیت را برای طرح این موضوع مناسبت نمی دیدند، و می پنداشتند در وضعیتی که اعلام فتوا تهدیدشان می کند بهتر است با احتیاط بیشتری رفتار کنند.

در قرن سیزدهم میلادی شایعه شده بود که کتابی مخفیانه در سر تا سر اروپا پراکنده شده و در آن موسا، مسیح و محمد را به شیادی متهم کرده است. در طول سالها، این کتاب را به فردریک دوم امپراتور روم، جووانی بوکاچیو، پونپونازی، ماکیاول، میکاییل سروتوس (کلیسا برای او حکم ارتداد صادر  کرد و به آتش سپرد)، جوردانو برونو (کلیسا برای او حکم ارتداد صادر کرد و به آتش سپرد)، اسپینوزا، و بسیاری دیگر نسبت دادند. خلاصه اغلب افرادی که به گناه ارتکاب به خروج از دین و یا به توهین به مقدسات متهم شده بودند هر یک به نگارش این کتاب نیز متهم می شدند.

مضمون رسالۀ سه شیاد در اروپای عصر روشنگری رواج یافت، چندین کتاب به همین نام «رساله دربارۀ سه شیاد» مخفیانه منتشر و به گردش درآمد. یکی از آنها که به زبان فرانسه نوشته شده زیر عنوان «زندگی و نظریات بنوآ اسپینوزا» یا «نظریات اسپینوزا». کتاب اسطوره ای (Tractatus de tribus impostoribus) سرانجام به واقعیت پیوست و چندین بار در نسخه هائی با تفاوتهای کمابیش پر اهمیت به چاپ رسید و به شکل اختیاری به نویسندگان مختلف نسبت داده شد.

 

***

بخش 3

 

و امّا چرا من شهامت کردم و به ترجمه و انتشار چنین کتابی که دست کم خود فرانسوی ها در انتشار آن در سال 1999 تردید کرده اند دست به کار شدم ؟ نخست، برای انتقام از وضعیت کنونی در زمینۀ میان فرهنگی ایران و فرانسه که به دلیل سیاستهای حاکم از دیر باز به ویژه به دلیل حضور سلطنت طلبان و سپس مجاهدین خلق در راستای پشتیبانی فرانسه از تروریسم بین المللی به نفع بازار و تمایلات فرادست مدارانۀ امپریالیستی، و سیاست خارجی این کشور که گوئی از سه قرن پیش دست نخورده به کنش های استعمارگرانه اش ادامه داده است، در وضعیت ابتذال آمیز عمیقی به سر می برد و طبیعتاً از پایگاه ایدئولوژی بورژوا و طبقاتی منشأ می گیرد، و سپس به دلیل قوانین کپی رایت (و فقدان امکانات مالی –  و نه تنها مالی – برای حل دشواریهای مربوط به انتشار کتابهائی که از فرانسه بفارسی ترجمه کرده ام، زیرا کپی رایت در غایت امر یعنی پول و خیلی چیز های دیگر : زیربنا/روبنا و ساکنان آن/ جهان سیاست و بازار)، که به مانع بزرگی برای فعالیتهایم در زمینۀ ترجمه و کارهای نوشتاری تبدیل شده است.

یعنی موضوعی که به دلیل خالی بودن «فضاهای ادبی و رسانه های ایرانی» از چنین بایستنی هائی که قوانین در زمینۀ آثار مربوط می شود از نگاهم پنهان مانده بود و می پنداشتم که زبان فارسی از رعایت قوانین کپی رایت معاف است و با این پندار طی سالها در انزوا چندین کتاب را بفارسی ترجمه کردم. اشتباه من در اینجا بود که باید چیزی را می دیدم که در نشریات و کتابهای منتشر شده بفارسی دیده نمی شد، و از موضوعی مطلع می شدم که هیچکس مطرح نمی کرد، و هیچ یک از سایتهائی که کارهای من را منتشر می کردند نیز دربارۀ وضعیت کار ترجمه با کپی رایت پرسشی مطرح نمی کردند، و همۀ امور به شکلی بود که گوئی ترجمه و انتشار کتاب در انترنت به همین شکلی ست که ما در حال انجام آن هستیم و ما را با کپی رایت کاری نیست. بی گمان مترجم هائی که در ایران زندگی می کنند مشکلی نخواهند داشت چون که ایران قوانین کپی رایت را کاملاً نپذیرفته و منشور برن را امضا نکرده است (که شاید چندان به نفع فعالیت های فرهنگی و کار ترجمه نباشد، به ویژه وقتی می بینیم که این وضعیت مستقیماً مترجم های خارج از کشور را هدف می گیرد)، ولی برای فردی که در فرانسه زندگی می کند رعایت قوانین کپی رایت اجباری ست… کوتاه سخن این است که در هر صورت،  ما به این نتیجه رسیده ایم که چه در ایران و چه در فرانسه یا در استانهای همبستۀ آمریکا و یا در جیبوتی…  همواره با ساخت و سازهای روبنائی سروکار داریم که باید زیربنا و مناسبات تولیدی را توجیه و حفظ کند. و به شکل شگفت آوری، با وجود تبلیغات و دعاوی «اپوزیسیون ها» و مدافع حقوق بشر که به جبهۀ به اصطلاح مخالفان رژیم اسلامی در ایران  تعلق دارند، می بینیم که وضعیت سانسور و اختناق در داخل ایران در دیاپازون با قوانین رایج در قلب کشورهای غربی برای ایرانیان در خارج از ایران دارای همان کارکرد اختناق آمیز در خود ایران است. به این معنا که برای ما جهان سومی هائی که خیلی مؤدبانه در حال توسعه هستیم، سانسور و اختناق به شکل سیستمیک از دیر باز و حتا پیش از جهانی شدن جهان یک واقعیت روزمره بوده و هست و آزادی در غرب نیز به گونه ای که پیوسته در بوق و کرنا فریاد می کنند به هر روی دروغ شاخدار و توهمی بیش نیست. در غرب، در برخی شرایط پیشبینی ناپذیر پیامدهای وضعیت شکنندۀ اقتصادی در روزمره، حتا وقتی که ظاهراً از حقوق اجتماعی برخوردار هستیم، در چرخش رویدادها، خیلی به سادگی می توانیم از ابزار کار نوشتاری و پژوهش در دوران خوامان، از نرم افزار، یعنی انترنت و کامپیوتر محروم بمانیم. افرادی که از حقوق اجتماعی حداقل در فرانسه برخوردارند، هرگز به سادگی توان مالی خرید کامپیوتر جدید (حتا دست دوم) را ندارند. به این معنا که [آزادی بیان] نیازمند امکاناتی ست که برآوردن آن همیشه و به سادگی امکان پذیر نیست. به همین علت مدافعان حقوق بشر کمتر و یا ابداً در مورد آزادی دسترسی به رسانه ها حرفی نمی زنند. بازار جهانی نیز دائماً در حال تولید و تحمیل کالاهای نوینی ست که از پیش طول عمر آن تعیین شده و مهندسین و طراحان صنعتی بجای افزایش طول عمر مفید محصولات  به هدف جلوگیری از افزایش آشغالهای صنعتی و وارد آوردن خسارت بیشتر به لایۀ اوزن، همۀ فن آوری و آفرینشگری خود را برای کاهش طول عمر مفید محصولات بکار می بندند،  استفاده از این کالاها برای ما نیز افزون بر توان مالی، بیش از پیش به فن آوری و آموزش نیازمند است. با آگاهی به این امر که فن آوری ها نوین گرچه به انقلاب بزرگی تحقق بخشیده، ولی به کار ادبی و پژوهشی … یاری نرسانده است، و برای نمونه، بی آنکه به کنترل نویسنده بر کارهایش انجامیده باشد، بیش از پیش انسانها را به محاصره درآورده و تحت کنترل بازار گرفته است، و هیچ پیغام الکترونیک و حتا یک تماس تلفنی از کنترل سیستم خارج نیست. حال باید ببینیم که به ویژه با وجود جهان رایانه ای در جایگاه جنگ افزار و کنترل توده ها در دست قدرتهای حاکم و دولت بورژوا، تا کجا در فروپاشی مرز زندگی خصوصی پیش خواهند رفت، یعنی مرزی که برای سلامت و تعادل روانی نوع بشر ضروری ست. تا کجا می تواند انسانها را به زنجیر بکشد و یا احتمالاً کاملاً از بین ببرد. در این صورت همانگونه که بسیاری از فرهیختگان پیشبینی کرده اند، بهترین الگو برای نوع بشر در نظام سرمایه داری موریانه و سپس انسان/ربات است. انسان رباتیک. ولی امروز مردم به ویژه در اروپا، جائی که در آن بیش از هر منطقۀ جغرافیائی دیگر گفتمان آزادی رواج دارد، از ترس تروریستهائی که بازار جهانی و لیبرالیسم به آنان آموزش نظامی داده و تأمین مالی کرده است، بیش از پیش داوطلبانه خواهان برچیدن آزادیهایشان هستند، یعنی همان آزادیها و امتیازاتی که برای آن در درازنای تاریخ مبارزه کرده و تمدن و جایگاه انسانی خودشان را به آن گره زده اند و حتا برای کسب آن جان باخته اند. بی دلیل نیست که فیلمهای زامبی این همه طرفدار پیدا می کند.

بی آنکه راه خیلی دوری برویم، می توانیم بگوئیم که این روند پیچیده در گردش بازار مصرفی در راستای منافع بازار و خصوصی سازی در همۀ زمینه ها از جمله به فروپاشی فرهنگ و هنر و ادبیات می انجامد. به سخن دیگر به این خصوصی سازی جانی تازه و تداومی پی گیر می بخشد.

 

به همین علت انتشار آثار (هر نوشته ای و از جمله ترجمه) می تواند با دشواری های بی شماری روبرو شود، ولی برخی آثار چه در داخل و چه در خارج می تواند به راحتی و با پشتیبانی  رسانه ها توسط ناشران نوظهور منتشر شود، در حالی که در ایران حتا برخی ناشران کار کشته برای فعالیتهایشان به دلیل محدودیتهای دولتی (ارشاد اسلامی) دچار مشکل هستند. نتیجه این است که ما حتا یک نویسنده و یا مترجم و یا هنرمند ایرانی که مثل هاروکی موراکامی برای نوشتن «اتوپورترۀ نویسند ه در چشم انداز دونده» به جزایر هاوائی برود بی آنکه برای پرداخت بلیط هواپیما و صورت حساب هتل و رستورانش نگرانی داشته باشد، و یا چهار گوشۀ جهان را در هم نوردد، … چنین نویسنده ای نداریم. کاملاً بر عکس نویسنده ها و پژوهشگرانی که در خارج از محافل قدرت به سر می برند و در صورتی که چنین پدیده ای وجود داشته باشد باید به میانجیگران زرنگ و دست و پا دار و صاحب امتیازان بازار کتاب از جیبشان نیز مبلغ کمابیش درشتی بپردازند. البته اگر پولدار باشند. همآهنگی اختناق و سانسور جهانی برای ما ایرانی ها باید خیلی قابل درک باشد. من هرگز باور ندارم که تیراژهای ناچیز فروش کتاب در ایران به علت بوده که ایرانی ها کتاب خوان نیستند، نه هرگز من به چنین برداشتی سد در سد اعتماد ندارم، بلکه فکر می کنم که ایرانی ها به نظام فرهنگی، جهان کتاب در ایران اعتماد ندارند : سانسور، گشت های رباتیزه شدۀ ارشاد اسلامی بین خطوط کتاب، و نبود نویسنده و متفکر و پژوهشگر… چون که بجز طبقۀ روحانیت و انتشارکتابها و اعتقادات اسلامی و یا نشریاتی که از فیلتر اسلام گذشته جائی برای نویسنده باقی نمی ماند، و در نتیجه برای خوانندگان نیز جائی باقی نمی ماند. خواندن، نوشتن… وقتی سرنوشت نوشتن به مخاطره می افتد، مستقیماً سرنوشت خواندن را به مخاطره می اندازد. این وضعیت در چشم انداز کلان، باز می گردد به وضعیت رشد نیروهای مولد ایران،  و بازتاب وابستگی فنی ایران به کشورهای صنعتی ست .

برای درک عمیق این موضوع شاید بهتر باشد پای سخنرانی اخیر حضرت آیت الله علی خامنه ای ولایت فقیه ایران بنشینیم، در ویدئوئی با سر تیتر «واکنش شدید خامنه ای به صحبت های ترامپ»  https://www.youtube.com/watch?v=b_Nht4NrzRg

 

 ایشان اعتراف می کنند که «با انقلاب اسلامی، ایران به استقلال سیاسی دست یافت» (گرچه استقلال همیشه با آزادی در پیوند تنگاتنگ مطرح است و می بینیم که استقلال به آزادی نیانجامید بلکه تبدیل شد به «امت اسلامی» و حزب فقط حزب الله…) ولی با شهامتی که براستی شایستۀ آفرین است، یادآوری می کنند که «ما هنوز از دیدگاه علمی و فنی به استقلال نرسیده ایم». این آن نکته ای ست که ما باید روی آن تأمل بیشتری داشته باشیم. (و توجه داشته باشیم که اعتراف رهبر مذهبی در رابطه با این وابستگی فنی و علمی به غرب در حد یک افشاگری عظیم است و ارزش اطلاعاتی بی بدیلی دارد که در آرشیو 40 سال اپوزیسیون پنتاگونیزه شدۀ هر چه بگردیم معادل آن را کمتر می یابیم، و در هر صورت هیچگاه در نوشته ها و تبلیغات سیاسی آنان  نخوانده ایم و نشنیده ایم که «که ما وابسته هستیم» و یا « از این وابستگی بیزاریم» و «با این وابستگی چه خواهیم کرد…»، و یا اینکه زیانهای چنین وضعیتی را بسان عامل بازدارندۀ پیشرفت در گفتمانشان مطرح کنند. نه، هرگز. از دیدگاه من، نبود طرح این گونه پرسشهای بنیادی سرشت استعمارزده، واپس گرا و نابارور آنان را در جایگاهی که مدعی آن هستند بی رنگ و خاصیت می سازد (اگر نگوئیم جنایتکارانه، خیانتکارانه).

با وجود این، افسر قدیمی توپخانه، نخستین افسر رادار ارتش نیروی دریائی ایران در ناو پلنگ، نویسندۀ «خاطرات یک افسر توده ای» روان شاد روح الله عباسی (که در اول اردیبهشت ماه 1392 درپاریس درگذشت) در نوشته ای با سر تیتر «استعمار فرهنگی یا فرهنگ استعماری» (1972) نوشته است :

«معمولاً وقتی که کشوری برای تهیۀ متخصص، دانشجو به کشوری صنعتی می فرستد دو منظور از اینکار حاصل است : یکی برای یاد گرفتن ساختن تجهیزات صنعتی و دیگر برای آموختن طرز استفاده از وسایل فنی است که کشور صادر کننده بما می فروشد. متأسفانه نظر نخست به ندرت تأمین بوده است. و این علل و دلایلی دارد که مربوط می شود به سیاستهای داخلی کشور و به ویژه توجه رجال اداری…»

 

این گزارش کمابیش نیم قرن پیش از سخنرانی رهبر مذهبی نوشته شده، و امروز با توجه به اینرسی سیستمیک ایران در این زمینه، می توانیم بگوئیم که این کاستی در زمینۀ رشد نیروهای مولد را باید در جایگاه بازتابی از ایدئولوژی و منافع طبقۀ حاکم ایران بدانیم، که دست کم از دوران پهلوی تا امروز با اهداف امپریالیسم جهانی نیز همآهنگ بوده است. برای نمونه موضوع هسته ای ایران که ظاهراً مورد اعتراض غربی ها بود، در پایان سخن هیچ مفهومی بجز جلوگیری از رشد نیروهای مولد ایران نداشت و ندارد. به همین علت نیز هست که آمریکائی ها حتا تسلیم شدن ایران را به سختی پذیرفته اند (+ باج با خرید بوئینگ از آمریکا که با ریشخند زدن به خیل جوانان بیکار ایرانی قرار است به احتمال زیاد برای حج عمره و زیارت عتبات عالیات مورد استفاده قرار بگیرد) و پیوسته در پی برهم زدن توافقات سال 2015 هستند. یعنی موضوعی که به ما اجازه می دهد آمریکا را به آزار و اذیت روانی ملت ایران متهم کنیم. به این علت که تهدید های آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران مستقیماً امنیت ملی ایران یعنی زندگی روزمرۀ مردم را تهدید می کند. در لیبی یکی از پیشرفته ترین و مرفه ترین کشورهای آفریقائی، به بهانۀ «قذافی» بیش از 150000 نفر از مردم این کشور را در بمباران هوائی و به دست مشتی آدمکش و گاهی در اشکال بسیار فجیع به قتل رساندند (و بعداً بخشی از همین آدمکش ها را نیز دوباره  زیر پوشش سازمان ملل متحد به سوریه منتقل کردند…) و پیش از همه مدرنترین شبکۀ آبرسانی این کشور را ویران کردند و بزرگترین «هولد آپ» تاریخی نیز در همین دوره به وقوع پیوست و 200 میلیارد دلار ذخیرۀ بانکی لیبی را بالا کشیدند. و این نامش هست صادرات دموکراسی و تمدن با نوآوری آمریکا و اروپا.

زیرا نه این که ایران در وضعیت کنونی سد گذر ناپذیری برای ارتش استانهای همبستۀ آمریکا و کشورهای ناتو باشد، بلکه از این رو که ایران دارای پتانسیل هائی ست که می تواند آن را به رقیب و گذرگاه گذر ناپذیری تبدیل کند. روان شاد رفیق روح الله عباسی در همان نوشتۀ یاد شده می گوید :

«کشورهای جهان سوم غرب دیدگان را به صورت بت جلوه داده اند. بت سازی و بت پرستی در شرایط اقتصادی و اجتماعی ایران جائی ندارد. فرهنگ ایرانی می تواند بکلی از قید و زنجیر بیگانگان نجات یابد. فقط یک تکان برای گسیختن این  زنجیر لازم است.»

 

ولی چرا این «یک تکان» بقول روان شاد روح الله عباسی، و یا چند تکان پی در پی در این ایران به وقوع نپیوسته و حتا کاملاً بر عکس اگر سرمایه و امکانی هم وجود داشته، با قطع نظر از پیامدهای ویرانگر«تحریم» علیه ایران، به دلیل فسادی که میان اربابان امتیاز و میان «امت اسلامی» وجود داشته و دارد  توی بتون آرمه نخاله ریخته اند. آری نخاله در بتون آرمۀ خانه های اجتماعی خیلی به آن شعار اسلام اصیل و اصلی نزدیک می شود که می گوید که «کشتن یک ایرانی نزد خدا پاداش بزرگی می گیرد». پول و وقت و کار ایرانی را در جیبشان می گذارند که خانۀ ایرانی را روی سرش خراب کنند.

 

در اینجا به سخنرانی رهبر مذهبی باز می گردیم، حال اگر داعیۀ «استقلال سیاسی» را از رهبر مذهبی بپذیریم، استقلال علمی و فنی بر جا می ماند و همین امر نه فقط وضعیت تولید و نیروهای مولد و مناسبات تولیدی در ایران را روشن می کند (که در غایت امر چیزی نیست بجز استخراج نفت خام و گاز و سنگهای گرانبهای ساختمانی در حالت خام و بی آنکه فرآوری در کار باشد، به کمک دستگاه های وارداتی) بلکه وضعیت ایرانیان خارج از کشور و خاصه اپوزیسیون های بیشتر پنتاگونی و بیش از پیش پنتاگونیزه شده  را نیز توضیح می دهد.

اگر اسب تازی غرب در میدان جهانیِ علم و فن آوری و تولید صنعتی می تواند بتازد، و با چنین ابزاری فرادستی ویرانگر خود را به کشورهای در حال توسعه تضمین کند، هرگز افسار این اسب را به اختیار به دست جهان سوم نخواهد سپرد. به همین علت مناسبات «میان فرهنگی» (که کار ترجمه یکی از بخش های آن می تواند باشد)، دست کم از سوی غرب در مقام مؤلف و تولید کننده به شکلی سازماندهی شده که این وابستگی و تسلط غرب بر شرق حفظ شود و تداوم یابد.  این محاسبه و تحلیل در صورتی که صحیح باشد، وضعیت مناسبات ایرانیان و خاصه ایرانیان ساکن غرب و به همین گونه جریانهای سیاسی مخالف رژیم دین سالار و سرمایه دار را نیز روشن می کند و نشان می دهد که نه فقط سوداگران و بازرگانان ایرانی بلکه اپوزیسیون های متشکل (خارج از بخشی از افراد و گروه های جبهۀ کمونیستهای ایرانی) که از پشتیبانی های سیاسی و مالی غرب برخوردار هستند، طبیعتاً و طبیعتآً به دلیل ایدئولوژی طبقاتی برآمده از مناسبات تولیدی (سرمایه داری وابسته) باید تابع همین قاعدۀ محدود کنند و بازدارنده برای تضمین انحصار و برتری علمی و فنی غرب باشند.

به همین علت در سر تا سر اپوزیسیون های ایرانی پنتاگونی یک آدم حسابی در دور دستها نمی بینیم. چون که سیاست فرادست خواهانۀ غرب بجز گروه واپس گرا و اوباش را نمی تواند تحمل کند و به کارش نمی آید. به سخن دیگر چه خود رژیم سرمایه داری دین سالار در ایران و چه اپوزیسیون هایش به همان نظم اینرسی سیستمیک در رشد نیروهای مولد ایران باز می گردد. جریان و یا جنبش سبز و مؤلفه ها و راه پیمائی های آنان به ویژه در خارج از کشور نشان داد که در عین حال تا چه اندازه تابع راهکارهای امپریالیستهای غربی و پنتاگونی هستند و مثل عروسک کوکی به ضرب دلارها و پشتیبانی های سیاسی بحرکت درمی آیند. نمونۀ سبزها سایت رنگین کمان است که در همان دوران سبز شد و ادامه یافت. رنگین کمانی که تنها می تواند ساده دلان را با گفتمان «دموکراسی و لائیسیته» بفریبد. و ناگهان افرادی به نام نمی دانیم کدام نمایندگی ملت «به پا خاستۀ ایران» سر از محافل اتحادیۀ اروپا در می آوردند !!!

ولی باید هوشیار باشیم و باید بتوانیم به دقت تشخیص دهیم که چگونه به گفتۀ رهبر مذهبی«ایران مستقل از دیدگاه سیاسی»، «ایران اسلامی»، «رژیم دین سالار» با مقامات عالی و نمایندگان مجلسی که دارای هویت رسمی چند ملیتی هستند چگونه و در کارکردهای بسیار عینی تر و مؤثرتری نسبت به اپوزیسیون های پنتاگونی برتری علمی و فنی غرب را تضمین می کنند، برای نمونه : با تزریق فارغ التحصیلان حوزه های علمیه به مؤسسات و ساختارهای کشور، تا جائی که برای مساجد آخوند کم می آورند. تزریق ایدئولوژی اسلامی و حتا با به عاریت گرفتن بسیاری از نظریات واپس گرای بیگانه،  برای نمونه، در زمینه های اقتصاد سرمایه داری لیبرال «فردیمن» و روانشناسی «مارتین سلیگمن» (3) و جا زدن آنها بجای اقتصاد و روانشناسی اسلامی. به بیان دیگر جمهوری اسلامی ایران با تزریق شبه شناخت (علیه شناخت) در مؤسسات و ساختارهای کشور و در طول و عرض و عمق توده های مردم ایران به تداوم انحصار و برتری علمی و فنی غرب و تضمین سیاستهای ویرانگر و تمدن ستیز امپریالیستی بزرگترین خدمات بی شائبه را عرضه می دارد.

 

بی گمان چنین تمایلاتی در رژیم اسلامی 1400 ساله در ایران برای جذب نظریات دیگران در خارج از مرزهای فرهنگی ایرانِ «اسلامی» (زندان بزرگ) و جا زدن آن بجای روانشناسی اسلامی یک موضوع منزوی و اتفاقی نیست بلکه از دیدگاه من این موضوع دقیقاً به منشأ پیدایش خود دین اسلام باز می گردد : جیمز دار مستتر در کتاب «مهدی موعود از منشأ (های) اسلام تا امروز» می پرسد : «می دانید محمد چگونه دین خودش را به وجود آورد» (4)  و سپس توضیح می دهد که« محمد «رسول» دینش را با برداشت از چهار منبع معاصر خود بنیانگذاری کرد : پاگانیسم ملی عرب، یهودیت، مسیحیت و دین زرتشت.» در نتیجه این موضوع [دزدی ادبی و نظری و بومی سازی آن را] باید به مانند یک خوی فکری و رویکرد سنتی در خود دین اسلام تلقی کنیم. (بجای دزدی ادبی می توانستیم بگوئیم اقتباس یا باز نویسی و بازنگری که الزاماً نکوهیده نیست حتا می تواند به ارتقاء مفاهیم اولیه موجود در اثر اولیه بیانجامد…میشل شنایدر در کتاب «دزدان کلمات» از آثار شکسپیر یاد می کند و می گوید که دست کم %70 نوشته های شکسپیر متعلق بخود او نیست ولی مانع از این نشد که شاهکار ادبی نیافریند). فقط همین می ماند تا ببینیم که انقلاب اسلامی در ایران چگونه نظریات مارتین سلیگمن مبتکر روانشناسی مثبتگرا و ناظر در شکنجه گاه های گوآنتانامو را به روانشناسی اسلامی ارتقاء بخشیده است !

***

و افسوس که نمی دانیم تا چه اندازه فرهنگ شهادت در جایگاه یکی از ارکان بسیار مهم جامعۀ مذهبی مانع پیشرفت و کسب شناخت و فن آوری بوده است. وافسوس که نمی دانیم تا چه اندازه همین فرهنگ شهادت و شهادت خواهی در ایران مسئول شمارۀ یک بخش مهمی از تلفات کارگران در انجام کار حرفه ای بوده است. هر بار که در ایران راه پیمائی می کنند، ده ها نفر کشته می شوند و این رویداها در هر دو سوی جبهه خیلی عادی تلقی می شود. گسترۀ تبلیغات برای اعتصاب غذا در زندان خیلی فراتر از گسترۀ اعتراض به تلفات راه پیمایان معترض در ایران بوده است. با آگاهی از این امر که فرهنگ شهادت و شهادت خواهی صرفاً کشته شدن در راه خدا نیست، یعنی فقط به معاملۀ بین شهید و خدا از یکسو و بهره برداری از آن برای انسجام جامعۀ مذهبی و تداوم اعتقادات محدود نمی شود بلکه مفهوم شهید و قربانی در کل مناسبات و ایدئولوژیهای ارتجاعی گسترش می باید : در جنبش سبز از «هزینۀ کم» به امید بازیافتن روزهای بهتر حرف می زدند، و قتل ندا آقاسلطان برای تداوم «خیزش انقلابی» نیز جزئی از اجزاء همین «هزینۀ کم» بود.

امروز افراد و گروه هائی از اعتصاب غذا دفاع می کنند و آن را به سلاحی برای مبارزه با اختناق رژیم سرمایه داری دین سالار تلقی می کنند، در حالی که چنین روشهائی قویاً در پیوند تنگاتنگ با ایدئولوژی شهادت خواهانه و نوعی عملیات کامیکاز است. و ندانسته همین شهادت دوستان ناخودآگاه در جبهۀ اپوزیسیون در مقابل اعتراض ما که می گوئیم اعتصاب غذا هیچ مناسبتی با مبارزۀ طبقاتی و دفاع از حقوق کارگران و مردم ایران ندارد و از بینش مذهبی منشأ می گیرد، ما را به دفاع از جمهوری اسلامی متهم می کنند. شگفتا از این سرزمین وارونه ! و آنچه بیش از همه می تواند موجب شگفتی ما شود، این است که تبلیغات چی های اپوزیسیون در خارج از کشور که پیوسته در حال فرستادن گزارش و تحلیل هائی هستند که بیشتر حال و هوای «آتلانتیست خجالتی» را دارد، در پاسخ به انتقادات، تهمت می زنند که «حمید محوی از سپاه پاسداران دفاع می کند» و سپس برای تنبیه فرد خاطی از ارسال گزارشات امتناع می کنند. یعنی حرکاتی که خیلی به واکنش ها و عادات رژیم حاکم در ایران شباهت دارد، و به دور از رفتار روزنامه نگارانۀ اصیل، حقیقت جو، دموکراتیک و متمدنانه به چشم می زند. امیدوار باشیم این جریانها هیچ گاه در ارتکاب به عمل خود توفیقی بدست نیاورند و بیش از پیش جایگاهشان به مثابه کارگزار استعمار در ایران افشا شود.

البته ما باید به دقت به سرشت ویرانگر فرهنگ شهادت برای تمدن و تمدن سازی  آگاه شویم که البته من در اینجا صرفاً به اختصار مطرح کردم، ولی آگاهی به تنهائی کافی نیست زیرا آگاهی ما مانع از عملکرد سیستمیک این فرهنگ شهادت خواه نمی شود، و ما چه با آن مخالف باشیم و چه مخالف فرقی نخواهد داشت، زیرا ما با یک ساختار اجتماعی در هم تنیده سروکار داریم، و به بیان دیگر : شهادت یک وضعیت همه شمول بوده و به ساختار اجتماعی تبدیل شده است. و در بسیاری موارد در زندگی روزمره نمی دانیم تا چه اندازه در حال بیان همین ایدئولوژی واپس گرا هستیم.

پس حتماً به یاد داشته باشیم که ایدئولوژی ناخودآگاه است. اعتقادات مذهبی و یا ایدئولوژی طبقاتی چیزی نیست که بتوانیم به سادگی با آن مخالفت کنیم به این علت که در ناخودآگاه ما نفوذ کرده است. و نکته ای را که خیلی کمتر می دانیم، این است که ادیان مختلف در اشکال متفاوتی ساختار درونی و ناخودآگاه ما را شکل می دهند. درآینده، با چنین شناختی از جهان درونی انسان باید ببینیم که چرا کشورهای اسلامی این همه عقب مانده اند و چرا احتمالاً هیچ شانسی برای پیشرفت نداشته اند ؟ چه اتفاقی افتاده است ؟ اسلام چه خاصیتی داشته که احتمالاً انسانها را این همه از آن چیزی که به جوهر اصلی انسانی تعلق دارد، یعنی اندیشه و اندیشۀ انتقادی محروم کرده است ؟ به ویژه وقتی می بینیم که این ممنوعیت و محرومیت را روی تهدید و حکم ارتداد استوار شده است.  با آگاهی به این واقعیت درونی، روانی انسان است که گاهی می بینیم که مخالفتهای هر چه پر شور نزد افراد و گروه ها پنبه ای و نفی اثباتی از آب در می آید.

وضعیت باز هم از این وخیمتر است، زیرا ایدئولوژی همواره در ناخودآگاه نفوذ می کند (ماندگار می شود و تعیین کنندۀ پندارها و رفتار ماست). فرهنگ شهادت نخستین کاری که انجام می دهد، نفی هویت و ذهنیت فردی به نفع هویت و منافع جمعی ست (که در واقع «جمع» در ادبیات حاکم همیشه یعنی یک اقلیت صاحب امتیاز). و در پایان سخن یعنی نفی شناخت. در جامعۀ دین سالار، فردیتی نمی تواند وجود داشته باشد، مگر در شهادت و مرگ مقدس. در نتیجه آموزش، شناخت، کار، تولید و خلاقیت فردی کنار گذاشته می شود. نفی شناخت و خلاقیت، در عین حال با اولویت حفظ انحصار و تضمین حق مؤلف غربی به حالت دیاپازون در می آید. و فراموش نکنیم که شهادت روی دوم سکۀ نخبه گرائی و نابغه باوری یا نابغه سالاری نیز هست، زیرا هر دو به مداخلات فوق العاده و عالم بالا _ خدا دادی _  اتکا دارد و انسان زمینی و روزمره را به حاشیه و سکوت دعوت می کند…

***

انتشارکتاب رایگان و فرهنگ شهادت : برای نمونه،  می بینیم نگارش و یا ترجمۀ کتاب برای آنانی که در خارج از محافل قدرت به سر می برند ، به یمن انترنت فقط به شکل پی دی اف و رایگان ممکن می شود. (وقتی که مشکل حقوقی وجود نداشته باشد). پذیرش این نظم رایگان و بی حقوق ماندن پرولتاریای فرهنگی یکی از پی آمدهای همان فرهنگ شهادت و فداکاری ست. و افزون بر این به دلیل همان حاکمیت ایدئولوژی بورژوا، رایگان نزد خوانندۀ ناهشیار و عادی نیز بی ارزش بنظر می رسد. به ویژه وقتی که نه ناشر رسمی آن را منتشر کرده باشد و نه به تأیید وزارت ارشاد اسلامی رسیده باشد و نه پنتاگون به آن جایزه داده باشد… چون که با وجود، بی ارزش بودن کار فرهنگی در مکتب شهادت، پشتیبانی قدرتها از آثار می تواند جذبه های ساختگی و گذرا در پندارهای همگانی ایجاد کند.  این شرط عینی، وضعیت عینی برای کار فرهنگی و نوشتاری در بیرون از دایرۀ قدرت است. موافقت و مخالفت ما، داخل و خارج از کشور نیز چیزی را در این وضعیت تغییر نمی دهد. زیرا فرهنگ شهادت به عنصری سیستمیک و ساختاری در جامعۀ ما تبدیل شده و در عمق ناخودآگاه ما نفوذ کرده است، که با عوارض بیمارناک و بازدارنده برای کیمیای زندگی نزد انسانها همراه است.

اگر سیاست و مداخلات قدرت های حاضر در وادی فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی را (5) با قوانین کپی رایت، مشکلات مالی و فنی حتا برای انتشار کتاب الکترونیک رایگان، بی اعتنائی ناشران فرانسوی، لابی گریهای رایج اپوزیسیون های پنتاگونیزۀ  لیبرال که گوئی در ابتذال و تمایلات ضد دموکراتیک  و ضد فرهنگی با جمهوری اسلامی ایران در رقابت به سر می برند (کاملاً طبیعی نیز هست زیرا هر دو در نظام سرمایه داری نقطۀ اشتراک دارند و دست کم به دلیل بایستگی منافع طبقاتی و خصوصی تداوم وابستگی و انحصار برتری علمی و فنی غرب و پاسداری از تداوم چنین وضعیتی هرگز هیچگاه خیلی دور از یکدیگر نیستند) و تبلیغات پوشالی مدافعان حقوق بشر برای گسترش الگوی آزادی بیان اروپائی که از سوی دیگر همواره بگونه ای رفتار می کنند که گوئی دست و بال ایرانیان در غرب برای فعالیتهای فرهنگی و هنری و اجتماعی باز است، یعنی دروغ پردازی محض، اختناق دین سالار، و سیاستهای حاکم در زمینۀ جغرافیای سیاسی (…) همۀ این موارد را اگر با هم جمع بزنیم با هیولای بی شاخ و دمی روبرو می شویم که مانع یاد شده در بالا را به شکل روشنتری به ما نشان خواهد داد.

دربارۀ « رساله دربارۀ سه شیاد »

دربارۀ «رساله دربارۀ سه شیاد، موسا، مسیح، محمد» ابتدا باید دیدگاه خودم را تعریف کنم. بی گمان ظاهراً این کتاب می تواند از سوی مؤمنین به گونه ای که در اصطلاح مذهبی « سب نبی » می نامند در جایگاه توهین به مقدسات تلقی شود. چون که در سر تیتر کتاب سه پیغمبر شیاد یا تحریفگر نامیده شده اند. ولی از دیدگاه من چیزی که بر پایۀ انگارهای اعتقادی ممکن است به معنای توهین به مقدسات پنداشته شود، در واقع به پیکرۀ طبیعی ترین و رایج ترین پرسشهائی تعلق دارد که افراد از دوران کودکی تا دوران جوانی و پیری و تا پای گور ممکن است برای خودشان مطرح کنند. آیا این پیغمبران حقیقتاً از سوی خدا مأمور شده بودند، و یا اینکه چنین افرادی با توجه به اعتقادات، تمایلات و سطح ناچیز شناخت عمومی در تاریخ بسیار دور گذشته صرفاً در پی اهداف شخصی خودشان بوده اند ؟ و یگانه کاری که انجام داده اند این بوده است که اعتقادات و سنتهای رایج را به نفع آرزومندیهای شخصی و تمایلات ماجراجویانه ربوده  و با ذوق و بلند پروزایهای شخصی خودشان تنظیم کرده اند ؟ آیا پیغمبری آنان حقیقت داشته یا نه ؟ و آیا اساساً خدائی وجود دارد یا ندارد ؟ در این صورت ما نمی توانیم بپذیریم که چنین پرسشی وجود نداشته و یا نمی تواند وجود داشته باشد، چون که با همۀ محدودیتها و ممنوعیت ها برای نگرش انتقادی نسبت به اعتقادات دینی و جادوئی در درازنای تاریخ این پرسشها همواره وجود داشته، و خرد نزد انسان تندرست از دیدگاه روانی نمی پذیرد که نظریات مخالف را ندیده بگیرد و یا با اعلان ممنوعیت روی آنها و تهدید به مرگ در جایگاه آخرین برهان قاطع و آخرین شعاع نورانی خدای بزرگ  برای خوشبختی بشریت به حقانیت خودش باور داشته باشد.

با این توضیحات ما نتیجه می گیریم که در اینجا هیچ توهینی به مقدسات انجام نگرفته و این کتاب در مجموع صرفاً به پیکرۀ پرسشهای ابتدائی دربارۀ حقانیت پیغمبران تعلق دارد. علاوه بر این، بخصوص ما ایرانیان با توجه به وضعیت کلی کشورمان و حاکمیت دین سالار بیش از هر ملت دیگری نیازمندیم که به فعال سازی مبحث نقد دین و بررسی های علمی دین و اعتقادات با تکیه به بررسی های علوم انسانی بپردازیم که یکی از کارهای ضروری، ترجمۀ آثاری ست که به این زمینه مربوط می شود و تلاش حاضر برای ترجمۀ «رسالۀ سه شیاد…» برای پاسخگوئی به چنین امر مهمی انجام گرفته است. ولی کار ترجمه و انتشار، دست کم برای آنانی که در منطقۀ جغرافیای غرب زندگی می کنند، به دلیل قوانین رایج و سیاستهای حاکم با دشواری روبرو می باشد، بی گمان حتا اگر از نوع دشواریهای رایج در «ایران اسلامی» نباشد، دست کم در نتیجۀ کار با یکدیگر همسو  هستند. و می بینم که هر موردی که به کار ما ایرانی ها برای درک جهان پیرامون و ایجاد تحول در آن مربوط می شود، ما با دشواری و سد ممنوعیت ها، نمی شودها، نباید ها، اجازه نداریم ها و دیوارهای طبقاتی و لابی گری و بازار مکاره روبرو می شویم، و روشن است که این دشواریهای همان دشواریهای رشد نیروهای مولد ایران است. همسان، هم گون، هم میهن و هم سرنوشت.

با وجود این، تناقض شاخدار اینجاست که اگر ما نتوانستیم در اروپا یک کتاب بنویسم و یا ترجمه کنیم و به شکل صحیح منتشر کنیم، هواپیماهای ارباس که حتا تعویض چرخ آن را هم باید  به مستشاران خود ارباس واگذار کنیم، راهی ایران شده اند، بوئینگ هم در راه است و می توانیم هواپیما سواری کنیم… خوشحال باشیم که با هواپیما می توانیم برویم به حج عمره که از عربستان سعودی کتک بخوریم. در این صورت باید محاسبه کنیم که تا رشد نیروهای مولد ایران و تولید نخستین هواپیماهای ساخت ایران، آیا قاطر سواری برای ما بیشتر ارجحیت ندارد ؟ چرا که با ارباس خیلی بیشتر به زامبی ها شباهت خواهیم داشت تا آدمیزاد. چرا زامبی ؟ ما چه شباهتی به زامبی می توانیم داشته باشیم، همسانی ما با زامبی در کجاست ؟ می دانیم که زامبی یکی از محصولات سینمای هالیوود است، ولی از سوی دیگر مردمی شدن این جانور در واقع به دلیل بازنمائی ترس و بیم های جامعۀ غربی ست. ترس از بیماری، ترس از خطای آزمایشگاه ها، ترس از جنگ، ترس از رسانه هائی که ما را شست و شوی مغزی می دهند،  و پیش از همه ترس اصلی باز می گردد به ترس از سقوط تمدن، و مخدوش شدن خط مرز بین انسان و چیزی که دیگر انسان نیست. زامبی خیلی به انسان شبیه است ولی انسان نیست، به نوعی می توانیم او را «هومو ساکر» بدانیم، در دوران باستان به فردی گفته می شده است که حقوق شهروندی محروم شده و کشتن او جرم نیست. شما می توانید زامبی را بکشید بی آنکه جرمی مرتکب شده باشید. چون که زامبی مرده ای متحرک چیز بیشتری نیست. همۀ ترس و بیم به سقوط جوهر و بن مایۀ اصلی انسان باز می گردد، یعنی «اندیشه»، «آفرینشگری»، « شناخت »، «سازندگی». زامبی یعنی انسان مدرنی که در خطر بیماریهای مدرن مثل آلزایمر قرار گرفته است. از همین رو من از نماد زامبی استفاده کردم، به این علت که وضعیت ما را خیلی به روشنی بیان می کند : نمی توانیم کار فرهنگی، فکری، انجام دهیم راه پیوستن به جوهر انسانی مین گذاری می شود، ولی می توانیم سوار ارباس یا بوئینگ شویم، دست کم تا وقتی که مادۀ خام طبیعی زیر پایمان داریم.

به «سب نبی» باز می گردم، در نتیجه قوانین بازدارنده در زمینۀ نقد دین و یا بهانه هائی مثل «توهین به مقدسات» به هیچ وجه مناسب نقد و بررسی نیست. نمی دانم کی و چگونه، ولی ما باید بتوانیم در روندی پی گیر قاطعانه در داخل خود ایران از این دوران ممنوعینهای دینی برای نقد و بررسی دین عبور کنیم. بی گمان موضوع ما در اینجا فراخواست کسب آزادی برای «توهین به مقدسات» نیست، زیرا نه فقط توهین به مقدسات و مقامات مذهبی و کشوری بلکه توهین به هر انسانی عملی نکوهیده است و همه باید آن را محکوم کنیم، و افزون بر  این توهین به مقدسات اساساً جائی در نقد و بررسی ندارد، بلکه هدف عبور از موانعی ست که همواره نقد و یا ناباوری به خدا و پیغمبرانش را بجای توهین به مقدسات می پندارد.

من فکر می کنم که چنین پرسشهائی یکی از طبیعی ترین و رایج ترین پرسشهائی ست که هر فردی می تواند مطرح کند. و چه بهتر اگر این پرسشها بتواند در نقاط عطف تاریخی مراجع مشترکی بیابد و پرسشگران را از تنهائی مزمن نجات دهد. گرچه چنین پرسش و پاسخ هائی در طول تاریخ ادیان همیشه نجات بخش نبوده، بسیاری نه به جرم ارتداد که صرفاً به دلیل فاصله گرفتن از خطۀ ایدئولوژیک حاکم به آتش سپرده شده اند… به سخن دیگر ادیان با منع نقد دین و سرکوب مخالفان نشان داده اند که تا چه اندازه حتا تعابیر غیر رسمی را بر نتابیده اند، چه رسد به باز شناسی گفتمان شناخت علمی و عینی .

متأسفانه اینگونه پرسشها و نگرشهای انتقادی به امور دینی غالباً از سوی مقامات عالی دینی و مذهبی و نه از سوی خود مؤمنین عادی که معمولاً و اجباراً در وادی دین فاقد نظر شخصی هستند (…)، همواره به مانند توهین به مقدسات تلقی شده و یا به صدور حکم ارتداد و فتوا برای فرد «خاطی» یعنی به واکنش های اغراق آمیز از سوی دستگاه مذهبی انجامیده است. بی گمان چنین رویکردی از سوی محافل دینی نسبت به نقد ریشه در خصومت آشتی ناپذیر دین با علم و شناخت دارد. هر چند که ظاهراً سخنرانی حضرت آیت الله خامنه ای که در بالا یادآور شدیم خلاف این نظریه را نشان می دهد (بررسی دقیقتر این موضوع شاید برای این پیشگفتار کوتاه و فروتنانه کمی سنگین باشد ولی مختصراً رؤس مطالب چنین است که طرفداری آیت الله خامنه ای از علم منحصراً از رویکردی اسلامی برمی خیزد، به این معنا که علم باید برای تداوم و قدرت اسلام به کار بسته شود و یا اساساً باید در وادی اسلام بومی و اسلامیزه شود، در غیر این صورت بی فایده و مضر خواهد بود یعنی موضوعی که قویاً برای گسترش علم قابل تحمل نخواهد بود. قطب نما آری ولی فقط برای پیدا کردن جهت کعبه. افزون بر این بیشتر از مناسبات اسلام و علم تجلیل به عمل می آورند، ایوون کینیو نیز در کتاب «نقد دین…» مشخصاً وقتی موضوع تضاد بین دین و علم را مطرح می کند به نکتۀ روشنگری در این زمینه می پردازد و می گوید :

« شاید به استناد به نمونۀ اسلام در سده های میانی که به تشویق علومی مانند ریاضی، نجوم و جز اینها پرداخته با نظریۀ من مخالفت کنند. ولی این دوران نسبتاً کوتاه بود و سپس، از وقتی که علم به جانداران توجه نشان داد و به ویژه به زندگی انسان و منشأ احتمالاً طبیعی او و پژوهش طبیعت شناسانه پرداخت به شکل شگرفی متوقف گردید و ممنوعیت ها شروع شد : به نام قرآن، امروز اسلام این نظریه را که انسان منشأ جانوری داشته و نظریۀ سیر تحولی داروین را مردود می داند» (ترجمه از من است : نقد دین، نسخۀ فرانسوی، صفحۀ 18 یادداشت 2).

افزون بر این اعتراف آشکار آیت الله خامنه ای و طرفداری او از نخبه گرائی، «من نخبه گرا هستم» موضوع دیگری ست که با علم و با اهداف علمی سازگار نیست. چنین نگرشی پیامدهای بسیار ویرانگری برای ارباب رجوع های دانش و شناخت یعنی کل جامعۀ بشری و فرد فرد ساکنان کرۀ خاکی خواهد داشت، و گویا که ولایت فقیه در جایگاه فرد و مؤسسۀ دینی این وجهه از پیامدهای بسیار ویرانگرِ  «نخبه گرائی» را به دقت بررسی نکرده اند.)

در نتیجه، اگر بپذیریم که توهین به مقدسات خردگریزانه است و با پژوهش، نقد و جستجوی حقیقت فاصلۀ بسیاری دارد، واکنش های اغراق آمیز جهان دین نیز به نوبت خود و به همین اندازه مردود و از دیدگاه مدنی (در خارج از بازی زبانی در دستگاه دینی خصوصاً وقتی که کار به حکم ارتداد می انجامد) بی اعتبار و حتا جنایتکارانه بنظر می رسد. احتمالاً همان اتفاقی که برای جهان مسیحیت روی داد، به این معنا که دیگر هیچکس را به جرم توهین به مقدسات یا اتهام خروج از دین به آتش هیزم نمی سپارند، و چنانکه عملاً می بینیم حذف این مجازات ها نیز به فروپاشی جامعۀ مسیحی نیانجامید، در جهان اسلام نیز باید منتظر روزی باشیم که حکم ارتداد را باطل اعلام کنند، ولی کی این اتفاق روی خواهد داد ؟ نمی دانیم.

امروز نیز انسجام جامعۀ ایرانی ما را به انسجام «امت اسلامی» تعبیر می کنند، و همان حدیث قدیمی را به کار می برند : «در دلتان بی ایمان باشید و در ظاهر به اسلام تظاهر کنید». ولی امروز اگر به صحنۀ بین المللی نگاه کنیم، اگر به وضعیت کشورهای عرب نگاه کنیم، آیا واقعاً می توانیم بگوئیم که ترفند اسلام برای همبستگی مسلمانان که می بایستی ضامن پیشرفت آنان نیز باشد واقعاً توفیق داشته است ؟ در کشورهای عربی پس از 1400 سال فرمانروائی اسلام هنوز با یکدیگر مرزبندی دارند و در فرصتهای گوناگون به جان یکدیگر افتاده و خیلی به سادگی در تبانی با قدرتهای بزرگ یکدیگر را به شنیع ترین روشها لت و پار می کنند. این همه اختلاف نظر در دین با ده ها شاخۀ مذهبی مختلف، سیاست و منافع اقتصادی مختلف، این همه کشت و کشتار بین مسلمانان، و خاصه این همه خصومتی که اعراب و ایرانیان نسبت به یکدیگر ابزار می کنند، و گاهی برخی مسلمانان معتقدند که کشتن یک شیعه یا ایرانی معادل کشتن هفتاد مسیحی نزد پروردگار به مثابه کار نیک تلقی می شود و پاداش می گیرد، آیا با وجود این همه اختلاف می توانیم به انسجام این جوامع بر پایۀ اعتقادات دینی باور داشته باشیم ؟ و از همه مهمتر آیا دروغ به هر اندازه ای که باشد موجب از هم گسیختگی جامعه نمی شود ؟ و چرا حتا یک کشور مسلمان پیشرفته در جهان وجود ندارد ؟ و آیا همین ترفند ظاهر سازی به ایمان و اعتقاد، برای مثال، اشتباه خود پدر بنیانگذار این دین نبوده که سرانجام به از هم گسیختگی و عقب ماندگی عمومی جوامع مسلمان انجامیده است ؟ پرسشهائی که می توانیم در مورد مذاهب و ادیان مطرح کنیم بی شمارند.

دربارۀ وضعیت کتاب «رساله دربارۀ سه شیاد» من یکراست با یکی از سایتهای مذهبی معتبر در ایران، مشخصاً دفتر حضرت آیت الله العظمی ناصر مکارم شیرازی کسب اطلاع کردم و پاسخ چنین بود : «ترجمه این گونه کتاب ها موجب مفسده و انحراف عقیدتی می باشد و لازم است از ترجمه و تکثیر آن جداً خودداری گردد.»

این پاسخ در حالی ست که کتابخانۀ شخصی برخی از افراد مذهبی که در تشکیلات کشوری نیز فعالیت دارند انباشته از کتابهای به قول خودشان «ضاله» است. و می توانیم نتیجه بگیریم که حتا کتابهائی که «موجب مفسده و انحراف عقیدتی می باشد» برای پژوهشگران مؤمن و خداباوران ضروری ست، اگر نمی بود چنین افرادی فضای کتابخانۀ شخصی خودشان را به 8000 جلد کتاب مفسده اختصاص نمی دادند.

به تجربه دریافته ام در اینگونه سایتها که امکان تماس مستقیم با آیت الله ها وجود ندارد، برای بحث و جدل مناسبت چندانی ندارد و پاسخ قانع کننده ای دریافت نخواهم کرد و مدیران سایت همواره روی کوتاه بودن سؤالات پافشاری خواهند کرد. البته روشن است که سایتهای مذهبی به هیچ عنوان نمی توانند مشوق اینگونه آثار باشند، با وجود این، پرسش این است که این کدام فرد با اعتقاد و ایمانی ست که با یقین خدشه ناپذیر به وجود خدای یگانه و حقانیت پیغمبرانش  شهادت می دهد، ولی تاب یک کتاب مخالف خوان را ندارد و با یک کتاب منحرف می شود ؟ به سخن دیگر، این کدام ایمان و اعتقادی ست که تاب فضای آزاد بحث و جدل و آثار تاریخی را ندارد و به همین سادگی به «انحراف عقیدتی» تمایل می یابد ؟ و اگر براستی چنین است، آیا این نوع کتابهائی که از سوی دستگاه مذ هبی «مفسده» تلقی می شود، فرصت مناسبی نیست تا این اعتقادات سست عنصر زیر سؤال برود ؟ و یا بر عکس، عنصر «مفسده» در تلاقی با حقانیت اعتقادات دینی بیش از پیش و خلاف پاسخ مدیران سایت نام برده، احتمالاً موجب استحکام هر چه بیشتر اعتقادات دینی و یا بر عکس موجب بیرون آمدن از توهمات شود. افزون بر این، چگونه دستگاه مذهبی و یا مرجع تقلید می تواند به شکل یک جانبه و بی آنکه به خوانندگان فرصت ابراز عقیده دهد برای همه تصمیم بگیرد، چرا ابزار کار نقد و شناخت را در اختیار خود خوانندگان قرار نمی دهند تا خودشان برای سرنوشت آثار و نظریات تصمیم بگیرند. آیا خوانندگان قدرت تشخیص ندارند ؟ آیا واقعاً مردم صغیرند ؟ پس اگر قدرت تشخیص ندارند، آیا این روند به زمینۀ خود اعتقادات دینی نیز سرایت نمی کند ؟ به این معنا که اگر مردم صغیرند و قدرت تشخیص ندارند، آیا انتخاب این و یا آن دین نیز از سوی آنان در تناسب با همین وضعیت نبوده و حاکی از بی اعتباری گزینش آنان نبوده است ؟ پس اگر توان بازشناسی ندارند، گزینش این و یا آن دین نیز از همین نبود توان بازشناسی درست از نادرست منشأ گرفته و بی اعتبار خواهد بود. در نتیجه، تا جائی که من می دانم، یک راه حل خردمندانه بیشتر نمی تواند وجود داشته باشد و آن هم اتکا به شناخت، آموزش عمومی و آزادی در نقد دین و انتشار آن است. این موضوع را من در مقالۀ دیگری زیر عنوان «درنگهائی در بارۀ حکم ارتداد، دیالکتیک شهادت و رانش مرگ. منع نقد دین به بهانۀ توهین به مقدسات به مثابه عامل بازدارندۀ تمدن» با توضیحات گسترده تری مورد بررسی قرار داده ام ( این مقاله هنوز منتشر نشده) و در اینجا به اختصار بسنده می کنم.

 

با وجود این، از سوی دیگر اکبر گنجی در کتاب «قرآن محمدی» به ما اطلاع می دهد که به اعتقاد آیت الله ناصر مکارم شیرازی «کسانی که در حال تحقیق باشند، در حوزۀ ارتداد قرار نمی گیرند» بر این اساس، اگر «تحقیق» در جایگاه فعالیت علمی و الزاماً اجتماعی در حوزۀ ارتداد نیست، چنین تحقیقی به منابع اطلاعاتی و تاریخی  نیازمند است و ما می توانیم امیدوار باشیم که این کتاب به مانند اثری تاریخی تلقی شود، و یکبار دیگر به بهانۀ های اغراق آمیز، مانند مجسمۀ بودا به هدف حمله تبدیل نشود. چون که اعلام ممنوعیت روی آثار ادبی که ضاله تلقی می شوند، در واقع با واکنش خرد گریزانۀ برخی تمایلات مذهبی برای تخریب آثار تاریخی تفاوتی نخواهد داشت، و چنین حرکاتی برازندۀ هیچ فرد و هیچ کشوری نخواهد بود.

در هر صورت روی سخن من در اینجا بیشتر به آن دسته از مؤمنینی ست که احتمالاً ممکن است این کتاب را به توهین به مقدسات تلقی کنند، در حالی که این نوشته همانطور که در بالا مطرح کردم خیلی به سادگی می تواند به پیکرۀ طبیعی ترین و رایج ترین پرسشها نزد خوانندگان و حتا نزد خود مؤمنین تعبیر شود. نشان به آن نشان که در پیکرۀ ادبیات مذهبی برای اثبات حقانیت پیغمبر اسلام، در مقام پاسخ و برای اثبات حقانیت او، می گویند «محمد راست گو» بوده در نتیجه ادعای او را به همین دلیل راستگوئی حقیقی می پندارند، در حالی که دست کم از دیدگاه اکبر گنجی این دلیل و برهان کافی نیست (در همان کتاب نام برده در بالا). پافشاری من در اینجا روی حقیقت پیغمبران هم نیست، بلکه روی حقانیت خود پرسش پافشاری می کنم. به این معنا که شاید این پیغمبرانی که تعدادشان نیز بسیار بوده خیالاتی و واقعاً شیاد بوده باشند، و  ممکن است که با انگیزه های دیگر و یا حتا با انگیزه های انسان دوستانه ای به صحنه آمده باشند (6). در نتیجه پافشاری روی موضوعی ست که حتا نزد مؤمنین نیز همیشه به مانند وهله ای وجود داشته و دارد که حقانیت پیغمبر و هر ادعا و فرضیۀ دیگری را زیر سؤال برده اند و می برند و خواهند برد، در نتیجه این کتاب می تواند به چنین وهله ای تعلق داشته باشد.

بی گمان چنین کتابی با توجه به رویدادهای ایران و توطئه های امپریالیستها که از دیرباز چشم طمع به کشور ما دوخته اند ممکن است که با تمرکز روی یکی از پیغمبران نام برده به سیاست «سیاه نمائی» از سوی تروریسم بین المللی یعنی نظام سرمایه داری جهانی با بازوئی به نام ناتو علیه مسلمانان و بطور کلی علیه مردم تمام جهان تعبیر شود ( به این علت که نظام سرمایه داری فقط دشمن آنهائی نیست که روی 60 درسد ذخیرۀ سوخت فسیلی جهان نشسته اند بلکه دشمن نوع بشر است، در نتیجه می بینید که روی این موضوع فرد بی اطلاعی نیستم و نیازی به توضیح بیشتر نمی بینم، ولی تمرکز من روی اسلام در ایران است و فکر می کنم که ما ایرانی ها باید تکلیفمان را با این دین روشن کنیم، باید ببینیم که این دین چگونه وارد ایران شده و چگونه تداوم یافته، و امروز چگونه با چه سرمایه و اقتصادی روی پا ایستاده است ؟ و ایرانی ها آیا براستی مسلمان هستند یا در وضعیت گروگان به سر می برند ؟ البته من کشف کرده ام که همۀ ایرانیان و به ویژه مؤمنین در ایران پیش از آنکه مسلمان باشند، بیش از هر چیز دیگری گروگان اسلام هستند. احتمالاً با الغای «حکم ارتداد» و در نتیجه آزادی در نقد دین و آزادی خروج از اسلام و پذیرش جامعۀ مدنی بی خدا و با خدا این وضعیت می تواند تغییر کند. باید بدانیم که آیا دین اسلام یکی از عوامل بازدارندۀ تمدن و پیشرفت در ایران بوده یا نبوده ؟ پاسخ به چنین پرسشهائی نیازمند پژوهش و نقد است. بی گمان کار نقد و پژوهش نیز نمی تواند به گونه ای که اربابان این اعتقاد انتظار دارند حتماً به اثبات وجود خدا و حقانیت ادیان و پیغمبرانی که مدعی رسالت بودند بیانجامد.

ما باید حق داشته باشم، و کاملاً طبیعی ست که اصول و فروع هر دین و نظریه ای را زیر سؤال ببریم و از چگونگی پرسشها و پاسخها و نظریات مختلف آگاه شویم. و کتاب حاضر می تواند نمونه ای از وضعیت تاریخی «نظریۀ دینی» باشد که به احتمال قوی به عصر روشنگری باز می گردد. تا بدانیم در آن دوران نقد دین چه شکل و شمایلی داشته است.

و بی هوده نیست تا یادآور شوم که برای نمونه، حکم اعدام قاچاقچیان مواد مخدر گویا اخیراً در ایران لغو شده و یا لغو آن در شرف تکوین است. چندان به دور نیست که «حکم ارتداد» یا مجازاتهای اغراق آمیز در مورد توهین به مقدسات و یا آنانی که دین را افیون توده ها می دانند یعنی خداناباوران نیز تحول یابد. با آگاهی به این امر که تحولات در زمینۀ اعتقادات دینی به ویژه از سوی نخبگان دین خیلی به کندی صورت می گیرد. برای مثال، در جهان مسیحیت، فقط در 31 اکتبر 1992 بود که ژان پل دوم به اشتباه کلیسا در محکومیت گالیله اعتراف کرد یعنی حدود 4 قرن بعد : «در نتیجه علم نوین، با روشهایش و الزامی که در آزادی پژوهش دارد، خداشناسان را مجبور کرد که دربارۀ شاخص های تعبیر و تفسیر متون مقدس بیاندیشند، غالباً موفق به انجام چنین امری نشدند»(با مراجعه به گالیله در ویکیپدیای فرانسوی)

بی گمان ما ایرانیان خیلی بیشتر از دیگران برای خواندن متون مقدس و به ویژه برای تعبیر و تفسیر آنها با دشواری روبرو هستیم، و اساساً چنین عادت و فرهنگی برای نگاه انتقادی نسبت به نوشته های قرآن نداریم. شاید به همین علت نیز هست که نه ادبیات داریم و نه نقد ادبی و نه هیچ آفرینشگری در زمینۀ هنرها، در هر صورت نه به درجه ای که در اروپا رواج دارد. ولی بجای آن جمهوری اسلامی زبان اسلام را در زبان فارسی گسترش می دهد. مؤمنین نیز قرآن را فقط به عربی می خوانند که یک کلمه اش را نیز نمی فهمند، چون که خواندن قرآن به زبان فارسی که پدیدۀ کمابیش تازه ای ست ثواب ندارد. من به تجربه دریافته ام، در جستجوی رد پای «خدا» از هر کجای قرآن به زبان فارسی که شروع کرده ام، شگفت زده شده ام. کنتراست عظیمی بین آیه و آسمان بالای سرم احساس کرده ام. چگونه ممکن است که عقل کلی که در عظمت و دانش و قادر مطلق بودنش «شکی نیست» و یا «در وجودش شکی نباید داشته باشیم» چنین آیه ای نازل کرده باشد ؟ در اینجا از خط اول شروع کنیم :

«ابتدا می کنم بنام مبارک خداوند، تعالی، آنچنان خدائی که رحمت و نعمت او در دنیا و آخرت بمخلوقات واصل می شود، در دنیا به تمام مخلوقات، در آخرت فقط به مؤمنین.» (در اینجا می بینیم که این خدا نیست که حرف می زند، بلکه گویا نویسنده در حال گزارش از عالم بالاست…بگذریم) (افزون بر این می بینیم که توجه داشته باشیم که «خدا» برای مخلوقات ناباور به دین حکم ارتداد صادر نمی کند…)

ولی واقعیت عینی زندگی چیزی دیگری را به ما نشان می دهد، به ما نشان می دهد که یک عده در کاخ زندگی می کنند، و یک عدۀ دیگر کارتون خواب و گور خواب هستند، یک عده بمب اتمی دارند یک عده ندارند، یک عده کتابهایشان را منتشر می کنند و مثل استفن کینگ سدها میلیون جلد فروش می کنند (هر چه ارتجاعی تر پر فروش تر)، یک عده پی در پی از بنگاه های انتشاراتی جواب منفی دریافت می کنند… یک عده در رستوران البرز چلوکباب می خورند و یک عدۀ دیگر برای خرید طنابی که با آن می خواهند خودشان را دار بزنند باید از دوستشان پول قرض بگیرند، یک عده از گرسنگی و کمبود مواد غذائی به تدریج می میرند، یک عدۀ دیگر در جزایر قناری در کشتی های تفریحی میگو و خرچنگ می خورند (برای دوستداران خرچنگ)، در حالی که یک عدۀ دیگر، بی گناه، زیر بمب ناپالم جزغاله می شوند، یک عده زشت و یک عدۀ دیگر زیبا به دنیا می آیند، یک عده با نقص عضو به دنیا می آیند (مثل کودکان دی اکسین و یا کودکان اورانیوم ضعیف شده از تولیدات آمریکائی) و یک عده با اعضای بدن سالم، یک عده با قاشق نقره ای در دهانشان به دنیا می آیند، و یک عدۀ دیگر در حلبی آباد با یک گله مگس مردم آزار… نیازی نیست بیش از این در طرح سیاه و سفید این تناقضات پیش برویم، در این صورت به نوشتن سه چهار تا رمان قطور بی نوایان نیاز خواهیم داشت. ولی نکتۀ مهم این است که از همان خط اول در کتاب مقدس با زیر سؤال بردن و تلاقی آیۀ الهی با واقعیات موجود دچار تردید می شویم. کدام «رحمت و نعمت» برای «مخلوقات» ؟، «در دنیا به تمام مخلوقات» ؟ در این صورت می توانیم بگوئیم که خدائی که چنین آیه ای را نازل کرده، از  رستوران البرز و طناب قرضی برای خودکشی بی اطلاع بوده است. ولی آیا چنین ادعائی می تواند حقیقت داشته باشد ؟ خدای قادر مطلق و دانای کل آیا می تواند تا این اندازه از واقع بینی به دور باشد ؟ نه هرگز. پس می توانیم نتیجه بگیریم که اگر خدائی وجود داشته باشد، در هر صورت این آیه از سوی او نمی تواند نازل شده باشد. در اینجا اجازه دهید پیش از آنکه منتظر پاسخ دانایان راز و رمز این آیه باشیم، پاسخ مادر یکی از دوستانم را یادآور شوم ، او بر این باور است که : «تعداد آدمها خیلی زیاد است و خدا وقت ندارد به همه رسیدگی کند، از همین رو رحمت و نعمت او به همه تعلق نمی گیرد…»

البته با همین یک خط اوّل می توانیم برای کل دستگاه دین اسلام و خیلی از اعتقادات دیگر مسئله مطرح کنیم. برای مثال، می توانیم بگوئیم که با این حساب «تمام مخلوقات» حق زندگی در جهان پائینی را دارند، حتا اگر مؤمن نباشند. ولی عملاً می بینیم که در جوامع اسلامی کلمۀ «نامسلمان» را به جای ناسزا به کار می برند، به معنای فردی که بی قانون و نا عادل است و به همین بهانه از برخی حقوق اجتماعی محروم می ماند، و یا حتا به حکم ارتداد محکوم می شود و قتلش واجب می گردد. گرچه حکم ارتداد را به سختی اعلام می کنند ولی مانع از این نیست که سایۀ رحمتش همه جا گسترده نباشد. در برخی تمایلات مذهبی در جهان اسلام، مانند وهابی و سلفی می بینیم که این تمایلات حتا مسلمانان دیگر را نیز قبول ندارند و در اعتقاداتشان کشتن یک فرد شیعه معادل کشتن 70 فرد مسیحی نزد خدا ثواب دارد. چگونه ممکن است که انسان محدود در ادعای شناخت امر نامحدود و بی نهایت به اندازه ای پیش برود که فقط با میراندن افرادی که دینشان بنظر او صحیح نیست اعتقاداتش را حفظ می کند ؟ این چه ادعائی ست ؟ این کدام اعتقاد و ایمانی ست که به این همه خون ریزی نیازمند است ؟ این مسئله را چگونه می توانیم حل کنیم ؟ زیرا بر اساس نخستین خطوط قرآن خود خدا «رحمت و نعمت» خود را به همۀ مخلوقات سزاوار دانسته، ولی بنده های تناهی خدا که خودشان را جانشین و شناسندۀ خدای لایتناهی معرفی می کنند برخی مخلوقات را سزاوار زندگی نمی دانند و با دلیل و منطق «خردگرایانه» میراندن دیگران را توجیه می کنند. در هر صورت، دلیل و منطق هر چند مسلمان پسندانه باشد، نخستین خط قرآن را زیر سؤال می برد. در اینجا من صرفاً می خواستم برای نمونه نشان دهم که اندیشیدن دربارۀ متون مقدس به چه شکلی می تواند ممکن باشد.

***

با آگاهی به این امر که دین در جایگاه دست آورد بشر و عنصر روبنائی به شکلی که ماتریالیسم تاریخی نزد مارکسیستها آن را به شکل ایدئولوژی طبقۀ حاکم توضیح می دهد نیازمند بررسی و نقد دائمی در تلاقی تاریخ و روانشناسی/روانکاوی ست. چنین پژوهش هائی از سوی ایرانیان کمتر انجام گرفته و کمابیش وجود خارجی ندارد، به شکل خیلی ساده انگارانه می توانم بگویم که یکی از دلایل آن سانسور مذهبی و تهدیداتی ست که روی همه چیز و از جمله علوم انسانی و کارکردهای آن در زمینۀ عینیت های اجتماعی و به همین گونه نقد و علت وجودی آن کمابیش در همه جا و به ویژه در ایران، «ایران اسلامی» و «ایران سرمایه داری وابسته» به چشم می آید. و ایرانی ها از وجود دانشجویان و پژوهشگرانشان در دانشگاه های اروپائی تا اینجا نتوانسته اند برای برآوردن چنین نیازی بهره برداری کنند (…)  همان گونه که در بالا اشاره کردم، نقاط اتصال ایران با غرب بیشتر در راستای تضمین اینرسی سیستمیک نیروهای مولد و کنترل گله های زامبی چفت و بست شده است.

در مورئ «رساله دربارۀ سه شیاد…» باید در ناآگاهی عمیقی به سر برده باشیم تا در نیابیم که دین خیلی به دور از آنچه دستگاه های مذهبی  ادعا می کنند، نه فقط حلال مشکلات بشریت نیست بلکه به پیکرۀ مشکلات تعلق دارد. چنین کتابی پیش از همه می تواند مورد توجه افراد عادی که غالباً مؤمن و قربانی اعتقادات خودشان هستند قرار بگیرد تا اندکی با اعتقاداتی که به هیچ منطق و شناخت عینی تکیه ندارد فاصله بگیرند. گرچه کار بسیار دشوار و پیچیده ای ست. ولی ضروری ست زیرا انگیزۀ چنین حرکتی فقط به اعتقاد ناب محدود نمی شود و در زمینۀ عینی زندگی اجتماعی تأثیر گذاشته به ساختار ارتقاء می یابد.

در نتیجه،  اگر  در برابر دستگاه دینی و  رسانه های حاکم که در مجموع تعیین کنندۀ محیط زیست فکری توده ها هستند، آلترناتیوی وجود نداشته باشد، هیچ تحولی در زمینۀ شناخت و خاصه شناخت دین صورت نخواهد گرفت. ایوون کینیو در کتاب «نقد مذهب. شیادی اخلاقی، فکری و سیاسی» در مورد موضع گیری خودش در برخورد با دین می گوید :

« امروز در غرب روشنفکران معاصر با کل سنت تفکر انتقادی در بررسی دین که به شکل بارزی در فلسفۀ عصر روشنگری وجود داشت در متارکه به سر می برند، و این یگانه وجه مشخصۀ آنان نیست زیرا نه تنها این سنت فکری متأخرتر از آن است (یعنی دورتر از عصر روشنگری) بلکه تا قرن نوزدهم و پیدایش علوم انسانی ادامه می یابد…» (7)

ایوون کینیو در عین حال روشنفکران معاصری را که به نقد دین پرداخته اند، احتمالاً مثل میشل اونفره را به باد انتقاد می گیرد زیرا با وجود انتقاداتی که نسبت به اعتقادات مذهبی وارد می دانند و خود را خداناباور نیز معرفی می کنند، ولی از برخورد مستقیم و قاطعانه با عملکرد و تأثیرات منفی دین خود داری می کنند زیرا از پیامدهای مضر، انزوا و تحریک دشمنی ها می هراسند.

(می بینیم که ترس از دشمنی و واکنش جامعۀ مذهبی حتا در فرانسه هم وجود دارد چه رسد به ایران اسلامی) ما نیز در جبهۀ اپوزیسیون های ایرانی با تعدادی منتقد دینی روبرو هستیم ولی با یک نگاه مختصر می توانیم تشخیص دهیم که غالباً به مقولات سیاسی در مفهوم نازل کلمه تعلق دارند، و به شکل شگفت آوری و بر خلاف تمام انتظارات کمونیستها را کمتر بین آنان می بینیم. در حالی که ضرب المثل «کمونیست یعنی خدا نیست» شهرت به سزائی دارد. بد بختانه کمونیستهای ایرانی بین آنان دیده نمی شوند و گویا که (خلاف کمونیستهای فرانسوی) تا اینجا ضرورتی برای نقد دین نیافته اند. شاید که آنان نیز از انزوای فکری و تا وقتی که شرایط لازم فراهم نیامده (یعنی رشد نیروهای مولد، تضمین رفاه عمومی …) از تحریم عمومی از سوی مردم و فشار بیشتر از سوی دستگاه دین سالار حاکم و توده های مؤمن می هراسند و ترجیح می دهند روی این موضوع پافشاری نکنند. در حالی که تفکر انتقادی اصیل فارغ از تأیید و تشویق این و آن است. البته، منوچهر صالحی در کتاب ارزنده اش با سر تیتر «نقش دین در پیدایش جامعۀ مدنی» تحلیل دیگری را در مورد رویکرد «چپ سنتی» در رابطه با دین مطرح کرده است، و می گوید :

«… دیگر آن که چپ سنتی ایران چون می خواهد چند سده را در چند ماه و چند سال بپیماید و جز تحقق سوسیالیسم به هیچ وضعیت اجتماعی دیگر رضایت نمی دهد، بر این پندار است که برای تحقق سوسیالیسم باید جامعه را از مذهب رها ساخت و به همین دلیل با در پیش گرفتن سیاست دین ستیزی عامیانه و تهی از هر گونه دستاوردهای پژوهشی رابطۀ خود را با اکثریت عظیم مردم ایران که هنوز دارای باورهای دینی هستند قطع کرده است.»

بی گمان نمی توانیم به کمونیستهای ایرانی انتقاد کنیم که چرا به چیزی کمتر از سوسیالیسم رضایت نمی دهد، زیرا کار و نقش و علت وجودیشان همین است، ولی فراموش نکنیم که توده ای ها به جمهوری اسلامی رضایت دادند و معروف است که می گویند « توده ای ها با همه هستند با هیچکس هم نیستند» به این معنا که پیوندهای خارجی همیشه مشروط و ناپایدار است ولی هدف همان ایجاد جامعۀ سوسیالیستی ست. وضعیت دیگری نمی تواند برای کمونیستها پذیرفتنی باشد، چون که ارزش اضافی که به حساب سرمایه دارها واریزمی شود پذیرفتنی نیست، پذیرفتنی نیست که ابزار کار و محصول کار اجتماعی به ملک خصوصی تبدیل شود. و اگر ما در پی حل بنیادی دشواریها اجتماعی هستیم راه دیگری بجز سوسیالیسم علمی وجود ندارد.

ولی روی یک نکته با تحلیل منوچهر صالحی می توانیم به دقت و حتماً موافق باشیم و آن هم «دین ستیزی عامیانه و تهی از هر گونه دستاوردهای پژوهشی…» است.

(تبصره : به این علت که موضوع کتاب منوچهر صالحی «نقش دین در پیدایش جامعۀ مدنی» در اروپاست، و حتا امروز برای نمونه کلیسا و انجمن ها و مؤسسه های گوناگون با یکدیگر کار می کنند به این معنا که کلیسا همکاران دیگری در خارج از کلیسا دارد. بد نیست یادآور شوم که اسلاوی ژیژک نیز کتابی با سر تیتر «چرا باید از میراث مسیحیت دفاع کرد» و پیشنهاد می کند که کمونیستها و کلیسا باید دست در دست یکدیگر بکوشند… ما نیز برای اینکه از این دو نویسنده الهام بگیریم بد نیست به این نکته بیاندیشیم که آیا در اسلام نیز میراثی وجود دارد که شایستۀ انتقال آن به نسل های آینده باشد و یا آیا دارای چنین پتانسیلی هست که بتواند با اهالی زمین همکاری کند. بی گمان بسیاری به تجربیات شکست خوردۀ آغاز انقلاب 1357 فکر می کنند. در هر صورت در ادامۀ اشارات منوچهر صالحی، باید بپذیریم که در نبود کارهای پژوهشی نمی توانیم اسلام در ایران را مردود بدانیم و یا با انگشت نشان دادنِ واپس ماندگی همۀ کشورهای مسلمان نشین به سادگی نتیجه بگیریم که برای کار تمدن ساز هیچ پتانسیلی ندارد. در هر صورت این موضوع را باید نشان دهیم و ثابت کنیم. )

یکی از انگیزه هائی که من را برای ترجمۀ این کتاب تشویق کرد همین ضرورت گسترش تفکر انتقادی در زمینۀ دین است. من فکر می کنم با توجه به وسعت و اهمیت این موضوع در جامعۀ ایرانی، نقد دین و رواج تفکر انتقادی به هر اندازه ای که ممکن باشد یکی از مهمترین ضروریات اجتماعی ما ایرانیان است. و مبحث نقد دین را به هیچ وجه نباید به اپوزیسیون های پنتاگونیزه واگذار کنیم، زیرا به نتیجه ای مانند آقای بهرام مشیری می انجامد که نقد دین برای آنان همیشه فرصتی طلائی ست تا از یکسو به کمونیستها حمله کنند و از سوی دیگر از دموکراسی و تمدن و آزادی بیان در غرب و خاصه در استانهای همبستۀ آمریکا تجلیل به عمل بیاورند. به بیان دیگر، این گروه از منتقدان دینی در جبهۀ اپوزیسیون ساکن غرب، نقد دین را صرفاً به مثابه ابزار سیاسی برای مبارزه علیه جمهوری اسلامی (در راستای منافع سرمایه داری جهانی که خود رژیم اسلامی در ایران پیشگام آن است) تلقی می کنند و به کار می برند. در حالی که تحولاتی که پیشگامان ایران می توانند در چشم انداز آرزومندیهایشان داشته باشند به گذار از جمهوری اسلامی و براندازی (غیر مسئولانه) کاهش پذیر نیست.

 

حمید محوی

گاهنامۀ هنر و مبارزه/پاریس 15 ژانویه 2018

پا ورقی :

1) Paul-Henri Thiry, baron d’Holbach. Traité des trois imposteurs, Moïse, Jésus-Christ, Mahomet. Ed Berg International. 2015

2) Michel Onfray. Traité d’athéologie.Ed GRASSET, 2005

در سال 2016  کتاب «رسالۀ خداناباوری» را به فارسی ترجمه کردم و متن فارسی این کتاب آماده است، ولی مثل همۀ دیگر کتابهائی که طی چندین سال گذشته بفارسی ترجمه کرده ام به دلایلی (…) و خاصه به دلیل حقوقی برای انتشار  فرمت پی دی اف رایگان در انترنت (یگانه امکان انتشار مقاله یا کتاب برای ما ایرانی ها) توفیق انتشار نداشت.

3) مراجعه شود به مقالۀ «راز گوآنتانامو». تی یری میسان. شبکۀ ولتر. ترجمۀ حمید محوی.

نویسندۀ مشهور و پر فروش، مخترع روانشناسی مثبت گرا، استاد دانشگاه پنسیلوانیا و مدیر قدیمی انجمن روانشناسی آمریکا، مارتین سلیگمن Martin Seligman  در شکنجه های تجربی و آزمایشی روی زندانیان گوآنتانامو نقش ناظر را به عهده داشت.

http://www.voltairenet.org/article186208.html

 

و مراجعه شود به مقالۀ «روانشناسی اسلامی دقیقا چیست ؟» نوشتۀ محمد داودزاده. سایت دفتر پژوهشهای روانشناسی. کانون مطالعات صدرا.1395.07.07

4) James Darmesteter, Le Mahdi, depuis les origines de l’Islam jusqu’à nos jours.

5) دربارۀ مداخلات سیاست و قدرت  و بازار در جهان هنر، و خاصه تعیین خط مشی فرهنگی و هنری که سازمان سیا طی دوران جنگ سرد با به خدمت گرفتن نویسندگان و روشنفکران و هنرمندان به اروپا تحمیل کرد،  کتاب بسیار ارزنده ای وجود دارد به نام «شیادی هنر معاصر. اتوپی مالی» اثر اود دو کروس (از هم اکنون مشهور  به ژاندارک معاصر فرانسه). ترجمه و بررسی آثار این نویسنده مطمئناً به برنامۀ آیندۀ می تواند تعلق داشته باشد ولی ضروری دانستم که از هم اکنون به معرفی آن  بپردازم

Aude de Kerros, L’imposture de l’art contemporain. Une Utopie Financière. Edition Groupe Eyrolles, 2016

Aude de Kerros, l’art caché (Les dissidents de l’art contemporain). Edition Groupe Eyrolles, 2013

6)برای گسترش این بحث در زمینۀ انگیزه های پیغمبران می توانید به مقالۀ من مراجعه کنید : ناجیان جهان و عقدۀ طرد شدگی. بتمن، سوپرمن، ژوکر، دراکولا، زال، رستم، سهراب، موسی، مسیح، محمد»

 

7)Yvon Quiniou. Critique de la religion.Une imposture morale intellectuelle et politique.Editions la ville brûle, 2014 ; Page 14

* نام تابلوی سر تیتز : درنگ هائی دربارۀ  فردای فروپاشی جهان. حمید محوی 2016