جنبش روشنگری و چالش های فراراۀ آن  

نویسنده : مهرالدین مشید

قسمت اول

روشنگری در اصل همزاد رونسانس در اروپا است و پس از رونسانس جان تازه گرفت و فرصت نفس کشیدن آغاز کرد. پیشاهنگ روشنگری در اروپا مذهب پروتستان است که با اصلاحات مذهبی بوسیلهء کالوین و لوتر پیشوایان و بنیان گذاران مذهب پروتستان آغاز شد. در این شکی نیست روشنگری در اروپا از متن قرون وسطا ریشه گرفت و از اندیشه های غزالی، خلدون، ابن رشد و دیگران جان گرفت و رونسانس آن را آشکار کرد و اما در متن تحولات سیاسی، اجتماعی، علمی و فلسفی اروپا بالنده و پویا گردید و تا آن که در اواخر قرن هژدهم جایگاهء خود را بحبث یک سنت فکری جدید احراز کرد.

پیام آوران و منادیان بزرگ روشنگری هر یک چون؛ بیکن، مونتسکیو، دکارت، لاک، نیوتن، ولتر، روسو، دیدرو، دالامبر، هولباخ و کانت به مثابۀ قندیل های نورافگن، به استقبال گستردۀ هواخواهان روشنگری،  فیلسوفان تجددگرا ها، اندیشه‏وران الاهی، شاعران و خطیبان رو به رو شدند. در فرآیند روشنگری، جایگاه و حقوق انسان، خرد خودبنیاد، خوداندیشی، نقادی، دانش تجربی و استقلال دو نهاد دین و سیاست از یکدیگر مورد تأکید و نواندیشان دینی و سیاسی، هم  شکاکیت و پرسشگری نقادانه در حوزه دین و اخلاق را نیز مورد تائید قرار دادند.

جنبش روشنگری از لحاظ تاریخی بر می گردد به میانۀ قرن هفدهم که از انگلستان آغاز و در میانۀ قرن هجدهم در امریکا و فرانسه رسید و بالاخره پیش از آغاز قرن نوزدهم به آلمان و اروپای شرقی و جنوبی رسید. بحث روشنفکری نخستین بار درآثار کانت آشکار شد که سیر تاریخی خود را در ایده آلیسم المان وبعد ها در آثار فیلسوفانی چون، مارکس، نیچه، مکتب فرانکفورت واندیشۀ  پست مدرن دنبال نمود.

ریشه های اومانیسم روشنگری در حمله به مسیحیت پس از قرون وسطی آغاز شد، گرچه این جریان پیشتر از آن در قرن دوازدهم در درون کلیسا آغاز شده بود. هرچند روی ویژه گی های روشنفکری اختلاف است و اما بر سر اومانیسم به عنوان مهم ترین این ویژه گی ها نوعی اجماع وجود دارد که هایدگر به آن بیشتر تاکید دارد و هرچند کانت اومانیسم روشنگری را مورد نقد قرار داده است. انسان محوری روشنگری به این معنا است که جهان را خدا آفریده و اما حالا عرصۀ جولان انسان با ارزش ها، عواطف، آرزو ها و ترس هایش عجین  شده است.

عقلانیت دوران روشنگری به همت فیلسوفانی عقل گرایی چون، دکارت، لایب نیتز و اسپینوزا در قرن هفدهم آغاز شد که فلاسفۀ تجربه گرای قرن هجدهم چون لاک، بریکلی و هیوم نیز از آن حمایت کردند. عقل روشنگری که متاثر ازافکار جان لاک است و بعد ها کانت به تبیین آن پرداخت، از حدود عالم تجربه فراتر نمی رود، البته بدین باور که عقل و یا فهم آدمی در قلمرو پدیدار ها ابزاری قابل اتکا است. روشنگری یی که در فرانسه و انگلستان تحقق پیدا کرد؛ اما در آلمان در فلسفۀ کانت، یعنی جایی که روشنگری هرگز تحقق پیدا نکرده بود، شکل فلسفی  خود را پیدا کرد. کانت توانست تا با مطالعۀ آثار روسو، آیزاک نیوتن، آیین لوتر و انقلاب فرانسه فلسفۀ خود به گونۀ منسجم صورت بندی کند.

این در حالی بود که  انگلستان انقلاب صنعتی و فرانسه انقلاب سیاسی را رخ داده بود و کانت در آلمان دست به انقلاب کپرنیکی زد. کانت تمامی اصول دوران جدید چون، عقل گرایی، سوبژکتیویسم، فردگرایی، سکولریسم، انسان گرایی، لیبرالیسم و دیگر اندیشه های اساس این دوران را در رسالۀ روشنگری خود بازتاب بدهد. کانت  در حالی این رساله را نوشت که معاصرانش در برلین انجمن هایی فعال بودند که دغدغۀ روشن فکری داشتند و موضوع اصلی آنها دیدگاه ها و نتایج روشنگری بود.

جریان روشنگری در اروپا فراز و نشیب های زیادی را پیمود؛ اما با تفاوت این که این جریان در انگلستان و فرانسه در سایهء آزادی های مدنی بیشتر فربه شد و بیشتر رنگ عملی را به خود گرفت که این جریان در آلمان بدون اعتنا به اندیشه های فلسفی تجربی رنگ انتزاعی و نظری را به خود گرفت. در قرن نوزدهم درفش روشنفکری در دستان هیگل، هاینه، انگلس و مارکس به اهتزاز درآمد. در قرن بیستم اندیشمندانی همچون؛ ادورنو و هور کهایمر به باز اندیشی در نظریهء روشنگری پرداختند که لوکاچ و مارکوزه نیز در این راستا گام هایی گذاشتند. در نتیجه بحث روشنگری در اروپا به یک بخث علمی و فلسفی مبدل شد و نظریه پردازانی چون آندر آس ریم( ۱۷۴۹ – ۱۸۰۷) فیلسوف الهی پروتستان و کانت در این عرصه ظهور نمودند. ریم گفت، “روشنگری اصلاح مفاهیم بر اساس حقیقت ناب است”، کانت گفت، ” روشنگری خروج آدمی از نابالغی به تقصیر خویشتن خود است”. وی نابالغی را ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن بدون هدایت دیگری خواند” که این گفتهء اخیر او را در تناقض با سخن نخستین اش عنوان کرده اند. از نظر کانت “خود اندیشیدن” اصل بنیادین روشنگری است. از تعریف کانت فهمیده می شود که او تفکر مستقل و پویا را بنیاد روشنگری می داند و آن را در گرو آزادی اندیشه می داند. اندیشمندان روشنگری برای این مفهوم حد و مرزی قایل نیستند و باور دارند که در پرتو روشنگری همه چیز را می توان مشاهده کرد و شناخت. روشنگری به هیچ محدودیتی باور ندارد. بنا بر این پرسش های روشنگری همه پرسش های فلسفی اند و در شماری موارد حتا فلسفه را به چالش می کشد.

روشنگری در پی پاسخ هایی است که در حول محور انسان می چرخد. مولفه های مهم روشنگری عبارت اند از انسان گرایی که هدفش اصالت بشر و آزادی های بشر در محراق نظریهء روشنگری قرار دارد. نگرش به انسان از مولفه های دیگر روشنگری است که او را به عنوان موجودی آزاد و مختار می شناسد که فهمش محدود و نسبی است. هیوم می گوید، “قلمرو امپراتوری کوچک” ذهن بشر محدوده یی بیش از تجربه ندارد. بنا بر محدودیت فکری است که روشنگری انسان را به مدارا و تساهل فرا می خواند؛ زیرا در جهان ما هیچ عقل کل و دانای خطاناپذیر وجود ندارد. اما این به معنای آن نیست که انسان تابو شکنی نکند و از این که غایت ذاتی و فی نفسه است و نباید او را وسیله یی در خدمت غایت های فرعی تر تلقی کرد. از نظر روشنگری حقوق بشرچیزی حز ” حق مردم به روشن نگری” چیز دیگر نیست. از این رو آزادی و بویژه آزادی اندیشه از شالوده های اصلی روشنگری شناخته شده است؛ البته به دلیل این که “خود اندیش” است و برای اندیشیدن به اجازه نیاز ندارد. بناربراین روشنگری تمامی قوانین بازدارنده را درهم می شکند و با خود اندیشی گام به وادی تفکر بر می دارد. از این رو کانت می گوید، روشنگری به هیچ چیز به جز آزادی نیاز ندارد. روشنگری و عدالت از ویژه گی های مهم روشنگری است که “یوهان بنیامین ارهارد” روشنگری را رساندن مردم به عدالت و نه خوش بختی و “گوتهولد افرایم لیسنگ” (۱۷۹۲- ۱۷۸۱) روشنگری را تلاشی خستگی ناپذیر برای رسیدن به حقیقت می داند.

کانت می گوید، روشن گری خروج آدم است از نابالغی به تقصیر خویشتن خود و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دبگر. این اندیشهء نقادانه بمبی بود که در آن روز تاثیر گسترده یی در دنیای آن روز بر جای نهاد. این سخن گویی اروپای آن روز را از خواب غفلت، تقلید کورکورانه رهایی بخشید و او را آزاده گی رهنمون کر تا از درد نابالغی اش کاسته شود و به بلوغ فکری نزدیک شود. کانت در جای دیگر جبن و خوف را محکوم کرده و می گوید، تن آسایی و ترسویی است که سبب می شود تا بخش بزرگی از انسان ها با آنکه طبیعت از دیر گاهی است که آنان را به بلوغ رسانده و از هدایت غیر رهایی بخشیده، در تمام عمر نابالغ بمانند و دیگران به ساده گی بتوانند، خود را به مقام قیم آنان بکشاند. به باور کانت انسان از زمان های کهن از وابستگی صرف به طبیعت جدا شد و به کمک اندیشه با طبیعت رابطه برقرار کند و از آن برای بهتر زیستن بهره بگیرد. این سخن کانت، این اندیشه را در انسان القا می کند که انسان از زمان های کهن ظرفیت و توانایی به بلوغ فکری رسیدن را پیدا کرده است و پس چگونه شده که افلاطون بگوید، هیچ کس نمی تواند، بدون پیشوا و رهبر دست به عملی بزند که نوعی رابطهء مرید و مراد را توجیه می کند. یا اینکه ارسطو می گوید، انسان ها از اول یا فرمان روا و یا فرمانبر زاده می شوند. از نظر او انسان ها اختیار و اراده یی ندارند و محکوم طبیعت اند، یا باید فرمان روا باشند و یا فرمانبر. این دو گونه اندیشه این پرسش را بر می انگیزد که چگونه شده تا طبیعت ارسطو و کانت متفاوت باشند تا نخستین انسان را موجودی نابالغ و محکوم و دومی او را به بالغ رسیده و آزاد تعریف کند. آشکار است که این تفاوت را شرایط تعریف و تشخیص می کند. شماری ها بدین باور اند که کانت آفرینندء فلسفه یی است که آن را ” برترین ساختار فکری ذهن انسان” توصیف کرده اند. کانت در واقع بر رسم مرید و مراد و پیشوایی و اطاعت کورکورانه خط بطلان کشید و ناقوس آزادی فکری را به صدا درآورد. لوییس فبلسوف انگلیسی او را برتر از لایبنتس “آشتی دهندهء” علم و مذهب” می خواند.

اندیشمندان آلمانی بیشتر به دگرگونی اندیشه تمرکز کردند و از نظر آنان وضعیت سیاسی وسیلهء موثری در رهایی انسان و پدید آوردن آزادی نیست. از همین رو بود که در آلمان بیشتر فیلسوفان بوجود آمد و در جا های دیگر مردان عمل که تحولات بزرگی را در کشور های شان بوجود آوردند. گفته می توان که فلسفهء کانت مانند فیلسوفان روشنگری فرانسه و انگلستان، فلسفهء پیکار نبود؛ یعنی فلسفهء کانت فلسفهء کنشگر و عمل گرا نبود؛ بل فلسفهء انسان هایی بود که وقتی همه چیز گفته شده و به انجام رسیده، در نیمه راه از حرکت باز می ابستند.

کانت از عقل جهان شمول وغیر تاریخی سخن می گوید که گویا بلوغ در قرن هجدهم رخ داده است و انسان ها قبل از این زمان از آن محروم بوده اند. این در حالی است که او از به بلوغ رسیدن عقل در زمان های دور و کهن سخن می گوید. پس اگر چنین بوده و چگونه شده که انسان در قرن هجدهم به این بلوغ  رسیده است. کانت در پاسخ به این پرسش می گوید، شجاعت عقلی ( عقل انتقادی کانت) یعنی ارادۀ به کار بردن عقل در کار است.

در آخرین تحلیل گفته می توان که ندای روشنگری و آزادی انسان از نظر کانت از آن رو پرحرارت است که او او سه قرن دوران دگرگونی در تاریخ جهان چون نوزایی در قرن پانزدهم، اصلاحات دینی در قرن شانزدهم و شکاکیت دکارت در قرن هفدهم را پشت سر نهاده بود. از این رو فلسفهء او در قرن هژدهم در موازات دگرگونی های وسبع در حوزه های دانش و آفرینش پرجنب و جوش و پر جاذبه بود. اندیشه های انقلابی در هر جای جان گرفته بود. در چنین فضای انقلابی کانت اعلان می کند که عقل تنها برای کسانی احترام قایل است که بتواند، در برابر تحقیق آزاد و علنی عقل تسلیم باشند. حرفی که هرگز نمی تواند، بر تصمیم های پر از هیجانات انقلابیون اثر بگذارد و آنان را مهار نماید؛ زیرا تا کنون میزان هیچ انقلابی بربنیاد عقل استوار نبوده؛ بلکه بار انقلاب ها بر دوش احساسات است.

کانت فلسفۀ مابعد الطبیعۀ اراده را نیز عنوان کرد که از دکارت و فلاسفۀ عقل گرای قرن هجدهم آغاز شده بود و به کانت رسید و بعد از او فیلسوفانی چون، فیخته، شلینگ و شو پنهاور آن را توسعه دادند. کانت کاربرد خصوصی و شجاعانۀ عقل را نیتجۀ روشنگری می خواند که کاربرد عمومی عقل از آن عاجز است.

فوکو در رابطه به رسالۀ روشنگری کانت به سه جستار چون، نقد چیست؟ کانت روشنگری و انقلاب و روشنگری چیست؟ می پردازد. کارکرد اساسی فوکو در قسمت اول نقد، فاعل زدایی و سوژه زدایی از آن چیزی است که می توان آن را تدابیر یا سیاست های حقیقت نامید. وی پس از ارایۀ شرح در مورد خاستگاه های این تلقی از نقد، به ارزیابی تعریف کانتی روشنگری می پردازد. (فوکو، ۱۳۷۸: ۲۲۵)