طالبان؛ اسطوره شکست ناپذیر با پاشنه اشیل
نویسنده: مهرالدین مشید
توهم اقتدار پایدار؛ از فروپاشی امپراتوریها تا شکست طالبان
ظهور دوباره طالبان بار دیگر«مسأله» رابطهٔ میان «قدرت» و «مشروعیت» را در ادبیات علوم سیاسی برجسته ساخته است. طالبان توانستند در مدت کوتاهی نظام پیشین را فروپاشند، اما پرسش اساسی این است که آیا این پیروزی نظامی به معنای تثبیت یک دولت پایدار است یا خیر. با این حال، تحلیل ها با بهرهگیری از چارچوبهای نظری دولتسازی، مشروعیت سیاسی و مطالعهٔ تعامل میان سیاست و اقتصاد برای فهم چرایی موفقیت یا شکست کشورها در توسعه، استدلال میکنند که اقتدار طالبان بر پایهٔ تسلط نظامی استوار است تا مشروعیت نهادی. بنابراین گروه طالبان در وضعیت «گسست ساختاری» قرار دارند؛ وضعیتی که در آن، قدرت سخت با ضعفهای عمیق در سطوح اجتماعی، اقتصادی و نهادی همراه است. استعارهٔ «پاشنهٔ آشیل» هم برای توضیح این شکافها بهکار گرفته شده است.
این نوشته با الهام از «پاشنهٔ آشیل» که از اسطورهٔ آشیل گرفته شده، در چارچوب نظری، مشروعیت سیاسی، نهاد ها و توسعه و موفقیت یا شکست دولت ها به تحلیل نقاط ضعف ساختاری طالبان پرداخته است؛ البته با توجه به اینکه، مشروعیت زمانی شکل میگیرد که قدرت از سوی جامعه پذیرفته شود، نه صرف تحمیل گردد؛ البته با این استدلال که کیفیت نهادهای سیاسی و اقتصادی تعیینکنندهٔ موفقیت یا شکست دولتها است و در ادبیات دولتسازی، کشورهایی که فاقد ظرفیت نهادی، مشروعیت اجتماعی و کارآمدی اقتصادیاند، در وضعیت شکنندگی قرار دارند.
آشیل که پدرش پادشاه و مادرش الهه بود، از بزرگترین جنگجوی یونانی در جنگ تروا به شمار می رفت.
او از پدر جنبهٔ انسانی و فانی و از مادر قدرت، زیبایی و ویژگیهای فوقالعاده را به ارث برده بود. او بهخاطر قدرت و شکستناپذیری، نقش تعیینکنندهاش در جنگ تروا و مهمتر از همه، بهخاطر یک ضعف کوچک؛ اما مرگبار به شهرت رسید. «پاشنهٔ آشیل» یعنی چه؟ طبق افسانه، مادر آشیل او را در رود مقدس فرو برد تا بدنش آسیبناپذیر شود؛ اما از پاشنهٔ پایش گرفته بود، و همان نقطه آسیبپذیر ماند. در نهایت، تیر به همان نقطه خورد و او کشته شد. به معنای امروز «پاشنهٔ آشیل» یعنی نقطه ضعف پنهان در یک فرد، سیستم یا قدرت در ظاهر شکستناپذیر، به گونه مثال یک حکومت قدرتمند ممکن است «پاشنهٔ آشیل» در مشروعیت یا اقتصاد داشته باشد. بنابراین داستان آشیل فقط یک روایت جنگی نیست؛ بلکه یک پیام دارد؛ آن اینکه حتی قدرتمندترین انسان یا ساختار، اگر یک نقطه ضعف را نادیده بگیرد، همان نقطه میتواند عامل سقوطش شود.
در ظاهر، آشیل شکستناپذیر بود؛ اما در واقع، سرنوشتش به یک نقطهٔ کوچک که پاشنه آشیل یا ضعف پنهان خوانده شده، وابسته بود. این شبیه بسیاری از پدیدههای سیاسی و اجتماعی است که با همه ادعای قدرتمندی، ضعف پنهانی را در خود حمل می کنند که بالاخره سبب نابودی آنها می گردد. این مفهوم امروز در حوزههای مختلف استفاده میشود. چنانکه در سیاست؛ ضعف مشروعیت، فساد یا شکاف اجتماعی؛ در اقتصاد؛ وابستگی بیش از حد به یک منبع و در جامعه؛ نابرابری یا بحران هویت پاشنه آشیل خوانده می شود.
این به معنای آن است که «آشیل» فقط یک قهرمان نیست؛ بلکه یک الگو برای فهم این واقعیت است که هیچ قدرتی بدور از فروپاشی نیست؛ هر قدرتی یک نقطه ضعف دارد که اگر فعال شود، میتواند آن را فرو بپاشد. طالبان نقطه های ضعف زیادی دارند که آینده و فلسفه وجودی آنان را نه تنها زیر پرسش می برند؛ بلکه شکننده گی قدرت آنان را به گونه آشکار به تصویر می کشند
و به این حقیقت مهر تایید می گذارد که اقتدار پایدار توهم محض است و بسیاری از امپراتوری ها در طول تاریخ شکست خوردند و طالبان هم فرو می پاشند. برای روشن شدن موضوع به شماری از آنان پرداخته می شود.
اقتدار ظاهری
طالبان توانستند در یک روند سریع، دولت پیشین افغانستان را فرو پاشند و کنترل این کشور را بهدست گیرند. این موفقیت چند ویژه گی کلیدی دارد که انسجام نسبی نظامی و ایدئولوژیک؛ توانایی اعمال کنترل امنیتی در سطح کشور؛ و کاهش مقاومت سازمانیافته در کوتاهمدت از مهم ترین آنان به حساب می رود. این وضعیت، از طالبان یک «قدرت شکستناپذیر» به تصویر کشیده است؛ البته مشابه قهرمانی چون، آشیل که در میدان نبرد بیرقیب بهنظر میرسد. این در حالی است که در علوم سیاسی، پیروزی نظامی به معنای «دولتسازی موفق» تلقی نمی شود؛ بلکه برعکس این پیروزی ها، به مثابه پاشنه های آشیل هر روز شکاف های پنهان در ساختار طالبان را آشکارا تر می نماید۰ طالبان نمی دانند که خود محصول آن همه فساد، غارت، خطا ها، انحصار قدرت، قوم گرایی، عدالت ستیزی و مردم دشمنی اند که امروز خود بر آن سخت درگیر اند. این گروه بی توجه به سرنگونی و فروپاشی پایه های قدرت در گذشته در افغانستان و واقعیت های کنونی جهان، فکر می کند که شکست ناپذیر است. این در حالی است که طالبان در موج سنگینی از شکاف های پنهان ساختاری، اعم از بحران مشروعیت داخلی، شکاف های درونی و رقابت بر سر قدرت، ضعف در دولت داری، انزوای بین المللی و فقدان شناسایی و سیاست های اجتماعی و هزینه های ساختاری؛ به گونه ای شکست و فروپاشی پنهانی را تجربه می کنند و این ضعف ها به مثابه پاشنه های آشیل عمر حکومت این گروه را کوتاه و بالاخره با یک ضربه نهایی؛ البته آشیلی فرو می پاشد.
بحران مشروعیت داخلی: واقعیت های میدانی نشان میدهند که طالبان نتوانستهاند مشروعیت فراگیر سیاسی و اجتماعی ایجاد کنند. طالبان نه تنها مشروعیت سیاسی ندارند و مشروعیت خود را از رای مردم نگرفته و از سوی مردم افغانستان قابل پذیرش نیست و مردم این گروه را شایسته حکومت کردن نمی دانند؛ بلکه طالبان اقلیتها و مخالفان را از ساختار قدرت حذف کرده اند؛ بر اجبار بهجای رضایت عمومی تکیه دارند و از سازوکارهای مشارکتی مانند انتخابات در افغانستان خبری نیست که نیست. طالبان نه تنها به رای و نظر مردم ارج نمی گذارند؛ بلکه با تشدید سیاست حذف و تشدید استبداد در عرصه های گوناگون، هر روز زمینه های زنده گی را برای مردم افغانستان تنگتر می سازند. طالبان به بهانه تمسک جستن به شریعت، از هر گونه مشروعیت سیاسی اجتناب کرده و حتی بر جبین فساد، ستم و زن باره گی های خود هم مهر شریعت می زنند. طالبان از شریعت نه تنها ابزار نرم برای توجیه فساد اداری و اخلاقی و زن باره گی های خود سود می برند؛ بلکه از آن ابزار های سخت و برنده تر از شمشیر نیز درست کرده اند که به ساده گی آرزو ها و خواست های انسانی و مشروع مردم افغانستان را ذبح شرعی نمایند. این سبب شده تا رابطه دولت و جامعه به سمت پذیرش مشروعیت پیش نرفته و همه چیز بر پایه اجبار صورت گیرد.
شکافهای درونی و رقابت قدرت: برخلاف ظاهر یکپارچه، در درون طالبان اختلافات جدی وجود دارد. نه تنها اختلاف میان جناح قندهاری و شبکه حقانی و مواردی دیگر چون، نبود دیدگاه واحد درباره سیاست داخلی و خارجی که نشاندهنده فقدان «اجماع راهبردی» در سطح این گروه، واقعیتی است که با گذشت زمان آشکارتر شده و بیشتر به «چندپارچگی شبکهای» شباهت دارد تا یک ساختار منسجم واحد. این اختلافها را میتوان در چند محور اصلی خلاصه کرد.
شکاف میان حقانیها و قندهاریها: اختلاف میان شبکهٔ حقانی و حلقهٔ سنتی قندهار (نزدیک به ملا هبتالله) از جمله مهمترین تضاد ها در میان این گروه است؛ زیرا که حقانیها (با محوریت سراجالدین حقانی) عملگراتر، امنیتمحور و تا حدی متمایل به تعامل با جهاناند؛ اما قندهاریها بیشتر ایدئولوژیک، بسته و مخالف هر نوع انعطاف در سیاست داخلی و خارجی هستند. هر دو جناح خویشتن دارانه عمل کرده و تلاش می کنند تا اختلاف های شان به بیرون درز نکند؛ اما از زمان قدرت این گروه تاکنون چند بار اختلاف ها میان این دو جناح رسانه ای شده و بعید نیست که این پاشنه آشیل روزی، روزی سرنوشت حکومت ایدئولوژیک و استبدادی و سنت محور طالبان را دگرگون کند.
تضاد نسلها (جنگجویان قدیم و نسل جدید): تضاد میان نسل قدیم و نسل جدید طالبان، واقعیت انکار ناپذیر است و این تضاد دیر یا زود برج و باروی قدرت طالبان را فرود می ریزد. نسل قدیم طالبان وفادار به روایت سنتی جهاد و رهبری مذهبی است؛ اما نسل جدید طالبان تحصیلکردهتر و آگاه به ضرورت تعامل جهانی و مدیریت مدرن است. این نسل واقعیت گراتر و عمل گراتر است و برای تعامل با ارزش های جهانی چه در داخل و چه در بیرون توانایی هایی دارند. این شکاف در درون این گروه محسوس است و باعث اختلاف در شیوه حکومتداری این گروه شده است.
رقابت بر سر قدرت و منابع: شبکههای مختلف طالبان برای کنترل وزارتخانهها، منابع مالی (گمرکات، معادن) و نفوذ محلی رقابت دارند. این رقابت گاهی به بیاعتمادی شدید میان فرماندهان منجر شده است و تا حال چندین بار میان جناح های طالبان بر سر گمرک و معادن، بویژه معادن طلا، لیتیوم و ذغال سنگ برخورد صورت گرفته است.
تضاد بر سر سیاست خارجی: برخی جناحها به دنبال تعامل با جهان و کسب مشروعیت بینالمللیاند، در حالیکه جناحهای تندروتر بر انزوا و حفظ قرائت سختگیرانه ایدئولوژیک تأکید دارند. این اختلاف بر سر نوع حکومتداری و رابطه با جهان، نه تنها رقابت را در میان این گروه تشدید میکند؛ بلکه این تضاد، سیاست خارجی طالبان را متناقض و غیرقابل پیشبینی کرده است.
مسئله مشروعیت و شیوه حکومت: اختلاف بر سر این است که آیا باید حکومت فراگیر و مشارکتی ایجاد شود؟ خواستی که اکثریت مردم افغانستان خواهان آن اند. یا اینکه نظام بستهٔ امارتی بدون مشارکت دیگران ادامه یابد؟ هرچند این اختلاف خاموش در درون طالبان هر روز بیشتر زبانه می کشد؛ اما این گروه به رغم تلاش های برای پنهان کردن این اختلاف، هر از کاهی صدای آن شنیده می شود. چنانکه چند روز پیش آغا جان معتصم وزیر مالیه این گروه بازداشت شد و گفته شد که او در صدد تشکیل یک شورای بزرگتر بود.
ضعف در دولتسازی و حکمرانی: طالبان از یک گروه شورشی به دولت تبدیل شدهاند؛ اما فاقد برنامه روشن توسعه اقتصادی هستند؛ نهادهای مدرن حکمرانی را تقویت نکردهاند؛ و مدیریت بر اساس ایدئولوژی، نه تخصص، انجام میشود. این وضعیت نشان میدهد که «قدرت نظامی» به «ظرفیت نهادی» تبدیل نشده است و این ضعف دیر یا زود به مثابه پاشنه آشیل سبب براندازی طالبان خواهد شد.
انزوای بینالمللی و فقدان شناسایی: طالبان هنوز از سوی بسیاری از کشورها به رسمیت شناخته نشدهاند. این امر دسترسی به منابع مالی و اقتصادی را محدود کرده؛ اقتصاد کشور را در وضعیت شکننده قرار داده؛ و در حقوق بینالملل نیز، مشروعیت آنها محل تردید است.
سیاستهای اجتماعی و هزینههای ساختاری: نمونههای اخیر نشان میدهد که سیاستهای محدودکننده طالبان پیامدهای جدی دارند. از جمله حذف گروه های سیاسی و اجتماعی و حذف زنان از آموزش و کار؛ و تضعیف بخشهای حیاتی مانند صحت و آموزش. برای مثال، گزارشها هشدار میدهند که این سیاستها میتواند هزاران نیروی متخصص زن را از سیستم خارج کند و به اقتصاد و خدمات عمومی آسیب بزند.
رقابت های قومی و منطقهای و منطق « غنیمت قدرت»: گرچه طالبان خود را فراتر از قومیت نشان میدهند، اما در عمل، تعلقات قومی و منطقهای (مثلاً جنوب در برابر شرق) در توزیع قدرت و منابع نقش دارد. از سویی هم طالبان پس از پیروزی نظامی، با یک واقعیت مواجه شدند: دولتداری با جنگ فرق دارد. در نبود نهادهای شفاف، قدرت بهصورت «غنیمت» میان گروهها تقسیم میشود. این منطق خودبهخود رقابت و حتی بیاعتمادی را افزایش میدهد.
حضور گروه های تروریستی: حضور بیش از ۲۲ گروه تروریستی به شمول تی تی پی، القاعده، انصارالله تاجکستان و احزاب اسلامی ترکستان شرقی و ازبکستان؛ به مثابه بزرگترین تهدید به کشور های منطقه و جهان است. هرچند این به نحوی نقطه ضعف و هم نقطه قدرت طالبان است؛ ضعف به معنای بی اعتمادی کشور ها به طالبان و نزاع جاری میان طالبان و پاکستان و قوت به معنای ابزار چانه زنی طالبان با کشور های منطقه و جهان است؛ اما در آخرین تحلیل حضور این گروههای تروریستی در افغانستان، بیش از آنکه برای طالبان شاخه زیتون باشد، برعکس پاشنه آشیل است.
از آنچه گفته آمد، این پرسش مطرح می شود که چگونه طالبان از شکست و برتری جویی های امپراتوران، شاهان و زمامداران افغانستان چیزی نیاموخته و با نفی همه ارزش ها، این حالت ناپایدار خود را شکست ناپذیر تلقی می کنند. این در حالی است که این سرزمین تجربه های تلخ سقوط های یک شبه را در هر برهه ای از تاریخ تجربه کرده است؛ اما تحولات شتابزده شش دهه اخیر بیانگر سرنگونی یک شبه حکومت هایی بوده که خود را شکست ناپذیر می خواندند. چنانکه ما شاهد هستیم، چگونه یک کودتای خاموش بوسیله محمد داوود، باعث سرنگونی یک شبه ظاهرشاه شد و دیری نگذشت که پس از پنج سال حکومت داوود در نتیجه کودتای هفت ثور بوسیله حزب دموکراتیک خلق، البته با حمایت شوروی، یک شبه سرنگون گردید؛ اما تراژیدی افغانستان به اینجا پایان نیافت و دیدیم که حکومت تحت حمایت شوروی، پس از تضاد های درونی و کشته شدن رهبران آن چون، تره کی، امین یکی پی دیگر، چگونه با شتاب سقوط بوسیله کروه های جهادی سقوط کرد و نجیب آخرین زمامدار این دوره بوسیله طالبان به دار آویخته شد. طالبان با دست کم گرفتن تاریخ قدرت در افغانستان و تجربه نگرفتن از شکست ها و برتری جویی ها و استبداد، زمامداران گذشته، می خواهند با چنگ و دندان بر مردم افغانستان حکومت کنند. این در حالی است که بسیاری از شاهان و زمامداران پیشین نشان دادهاند که قدرت در افغانستان بدون مشروعیت مردمی و توازن قومی پایدار نمیماند. طالبان این درس را جدی نگرفته و بیشتر بر زور تکیه کرده اند. این در حالی است که فقدان مشروعیت داخلی و بینالمللی، انحصار قدرت و حذف دیگران، ناتوانی در انطباق با جهان جدید و تصور نادرست از «شکستناپذیری» حکومت طالبان را بسان « پاشنه آشیل» تهدید می کند. طالبان بی خبر از آنکه هر قدرت شکست ناپذیر پاشنه آشیل دارد که در ظاهر شکستناپذیر است؛ اما ضعف های درونی تیغ از دمار حکومت طالبان بیرون خواهد کرد که طالبان آنها را نادیده گرفته اند. در این میان شگفت آور اینکه طالبان در کنار آنکه پاشنه آشیل دارند، شاخه زیتون را نیز در اختیار دارند.
شاخه زیتون
طالبان در ضمن داشتن پاشنه آشیل، در عین زمان « شاخه زیتون» هم دارند که به آن دل بسته و بقای خود را در آن جستجو می کنند. اختلاف میان مخالفان حکومت طالبان و بی اعتمادی مردم افغانستان به این گروهها، به مثابه فرصت و چالش، در ظاهر یک نقطهضعف جدی به نظر میرسد؛ اما اگر دقیقتر بر آن نگاه شود، میتواند «حیثیت شاخهٔ زیتون» را نیز برای طالبان داشته باشد؛ یعنی ظرفیتی برای گذار از تقابل صرف به سمت گفتوگو و بازتعریف سیاست؛ زیرا مخالفان طالبان یکدست نیستند؛ آنان شامل طیفهای مختلف چون، نیروهای سیاسی پیشین، تا جریانهای مقاومت مسلح، تکنوکراتها، فعالان مدنی و حتی بخشی از ناراضیان درون ساختار طالبان اند. این تنوع، هرچند باعث پراکنده گی و نبود اجماع میشود؛ اما در عین حال یک مزیت پنهان دارد و بیانگر این واقعیت است که این گروهها میتوانند، از صداهای مختلف جامعه افغانستان نماینده گی کنند و نه یک روایت تکبعدی باشند؛ اما همین اختلافها میتواند بهعنوان «شاخه زیتون» تعبیر شود، از این جهت که برخی از این جریانها بهجای تداوم جنگ، به راهحلهای سیاسی، مذاکره و مصالحه تمایل دارند. در واقع، وجود صداهای معتدل در میان مخالفان، امکان ایجاد پل ارتباطی میان جامعه، مخالفان و حتی بخشی از طالبان را فراهم میکند. این روند می تواند، حس مشارکت جویی و قانونمداری طالبان را تحت تاثیر آورد.
در شرایطی که طالبان با بحران مشروعیت داخلی و بینالمللی مواجهاند، یک اپوزیسیون کاملاً رادیکال و یکدست ممکن بود فقط به تشدید خشونت بینجامد؛ اما اختلافات درونی مخالفان باعث شده که گزینههای غیر نظامی همچنان روی میز باقی بماند؛ فضا برای میانجیگری منطقهای و بینالمللی باز بماند؛ و امکان شکلگیری یک گفتمان سیاسی بدیل فراهم شود. اما روی دیگر سکه؛ این «شاخه زیتون» فقط زمانی معنا پیدا میکند که اختلافها به تکثر سازنده تبدیل شود، نه به واگرایی فلجکننده. در غیر آن؛ نبود رهبری واحد، رقابتهای شخصی و قومی، و بیاعتمادی تاریخی، میتواند همین ظرفیت را به نقطه ضعف استراتژیک بدل کند. پس گفته می توان که اختلاف مخالفان طالبان اگر مدیریت شود، میتواند نقش «شاخه زیتون» را بازی کند؛ یعنی راهی برای عبور از جنگ به سیاست هموار گردد؛ اما اگر مهار نشود، نهتنها صلح را نزدیک نمیکند، بلکه موقعیت طالبان را نیز تثبیت خواهد کرد. در این میان طالبان یک برگ برنده در دست دارند که همانا بی باوری و عدم حمایت مردم افغانستان به مخالفان نظامی و سیاسی طالبان است. هرگاه طالبان دست از نامشروعیت بردارند و به مشروعیت، یعنی حاکمیت قانون برگردند، با توجه به نفرت و بی اعتمادی مردم افغانستان به گروههای مخالف طالبان، این گروه شانس بیشتری در افغانستان همه شمول و همه پذیر و مردم سالار خواهند داشت.
نتیجهگیری
طالبان را نمیتوان صرف یک «قدرت شکستناپذیر» دانست؛ زیرا این گروه مجموعه ای از شبکه های رقیب اند و زیر چتر یک ایدئولوژی جمع شده اند که اختلاف های آنان قابل مدیریت نیست و منجر به شکاف های خطرناک می گردد. بنابراین طالبان به یک نظام با ظاهر سخت و درون شکننده شباهت دارند که در وضعیت گسست میان اقتدار و مشروعیت، کنترل و کارآمدی و ایدئولوژی و واقعیت قرار گرفته اند. در چنین شرایطی، پایداری این نوع نظامها نه به قدرت ظاهری، بلکه به توانایی آنها در ترمیم پاشنههای آشیل وابسته است، در غیر آن، همانگونه که تاریخ و اسطوره نشان میدهد، ضعفهای کوچک میتوانند سرنوشتهای بزرگ را رقم بزنند. تاسف آور اینکه، طالبان نه از تاریخ تمرکز قدرت درس گرفتند و نه هم از ضرورت مشروعیت و مشارکت؛ به همین دلیل، ساختار این گروه از درون آسیبپذیر باقی مانده است و در برابر فشارها دچار فرسایش شده و احتمال فروپاشی آنان نیز می رود؛ اما طالبان با بازگشت به مشروعیت، شانس بیشتری نسبت به مخالفان خود دارند. 26-03-05










