بدخشان؛ گره کور و پاشنه آشیل حاکمیت طالبان
نویسنده: مهرالدین مشید
بدخشان؛ جرقه های بحران و احتمال خیزش تازه در شمال
تحولات جاری در ولایت بدخشان و بخشهایی از شمال و شمالشرق افغانستان را نمیتوان تنها اعتراضهایی محلی بر سر معادن، کشتزارهای کوکنار یا اختلافات اداری تلقی کرد؛ بلکه این رخدادها نشانههای شکلگیری یک بحران عمیقتر در ساختار قدرت طالبان است؛ بحرانی که در بطن خود، تضادهای قومی، اقتصادی، سیاسی و امنیتی را حمل میکند و میتواند در آینده به یکی از بزرگترین چالشهای حاکمیت طالبان بدل شود. ناآرامی ها در حالی در بدخشان افزایش یافته که جناح قندهار از افزایش نفوذ، قدرت نظامی و استقلال مالی فرماندهان بومی بدخشان نگران است. فرماندهان محلی بدخشان به دلیل تسلط بر منابع عظیم اقتصادی از جمله معادن طلا و سنگهای قیمتی و همچنین راههای تجاری، به یک وزنه قدرتمند تبدیل شدهاند که اکثر شان دیگر تمایلی به اطاعت از دستورات قندهار را ندارند. این وضعیت بار دیگر شمال را آبستن یک تحول نموده است.
در این روز ها صفحات شمال و شمال شرق افغانستان، بار دیگر آبستن تحولات حدید شده است. هرچند زنگنال های خطر در شمال پس از به قدرت رسیدن طالبان و عزل و نصب والیان پشتون تبار و به حاشیه رانده شدن فرماندهان تاجک تبار طالب، محسوس بود؛ اما واکنش های علنی باشند گان بدخشان در برابر طالبان زمانی رسانه ای شد که طالبان قصد نابودی کشتزار های تریاک بدخشان را داشتند. هنوز این جنگ در موجی از بی تفاوتی های همراه با نارضایتی های فرماندهان تاجک تبار طالب پایان نیافته بود که با بالا گرفتن استخراج طلا و چور و چپاول معادن و تخریب اراضی مردم؛ این جنگ ابعاد تازه به خود گرفت و اکنون وارد مرحله جدیدی شده که احتمال یک شورش و قیام را در شمال بیشتر و بیشتر ساخته و سبب نگرانی های طالبان را نیز فراهم کرده است.
در این میان، آنچه بیش از همه اهمیت دارد، تغییر تدریجی ماهیت نارضایتیها در شمال و شمالشرق افغانستان است. در آغاز، اعتراضها بیشتر رنگ و بوی محلی و معیشتی داشت؛ مردم در برابر تخریب کشتزارهای کوکنار، تصاحب معادن، مالیاتهای سنگین و رفتار تحقیرآمیز طالبان واکنش نشان میدادند. اما اکنون این نارضایتیها آرامآرام از سطح مطالبات اقتصادی عبور کرده و به یک بحران عمیق سیاسی، قومی و هویتی بدل شده است؛ البته بحرانی که ریشه در احساس حذف، بیعدالتی و اشغال قدرت دارد.
پس از تسلط دوباره طالبان بر افغانستان در سال ۲۰۲۱، این گروه کوشید با تمرکزگرایی شدید سیاسی و امنیتی، تمامی ساختارهای محلی قدرت را زیر سلطه مستقیم خود قرار دهد. در شمال افغانستان، بهویژه در ولایتهای بدخشان، تخار، بغلان و سمنگان، این سیاست با تغییرات گسترده در ساختارهای محلی همراه بود؛ فرماندهان تاجیکتبار طالبان بهتدریج کنار زده شدند و والیان و مسئولان نزدیک به حلقات جنوبی طالبان جای آنان را گرفتند. این روند، احساس حذف و بیاعتمادی را حتی در میان بخشی از نیروهای همسو با طالبان نیز تقویت کرد؛ اما نقطه عطف اصلی زمانی آشکار شد که طالبان روند نابودی کشتزارهای کوکنار در بدخشان را شدت بخشیدند. بدخشان برخلاف ولایتهای جنوبی، اقتصاد وابسته و شکنندهای دارد و بخشی از معیشت مردم در سالهای گذشته بر کشت کوکنار استوار بوده است. برخورد سخت طالبان با این مسئله، بدون ارائه بدیل اقتصادی، سبب شد نخستین موج نارضایتیهای علنی در برخی ولسوالیها شکل گیرد. با این حال، بحران زمانی وارد مرحله تازه شد که مسئله استخراج معادن طلا و واگذاری آن به شبکههای وابسته به طالبان و شرکتهای بیرونی مطرح گردید.
گزارشهای متعدد رسانهای نشان میدهد که باشندگان ولسوالی شهر بزرگ بدخشان بارها علیه واگذاری معادن به افراد بیرون از منطقه اعتراض کردهاند و طالبان را متهم ساختهاند که مردم محل را از سهمگیری در استخراج معادن محروم کردهاند. همچنین منابع محلی از شکلگیری شبکههای گسترده فساد، قاچاق و استخراج غیرشفاف معادن توسط حلقات وابسته به طالبان سخن گفتهاند. تنشها هرچند در بدخشان به گونه جدی از اوایل سال ۲۰۲۵ و بهویژه در ماههای می و جون شدت یافت؛ اما نقطه اوج آن زمانی بود که طالبان عملیات تخریب کشتزارهای خشخاش را در ولسوالیهای جرم، ارگو و برخی مناطق دیگر آغاز کردند. در پی این اقدام، درگیری میان نیروهای طالبان و باشندگان محل رخ داد که چندین کشته و زخمی برجا گذاشت. همزمان، اختلافهای درونی طالبان در بدخشان؛ بهویژه میان فرماندهان محلی تاجیکتبار و مقامهای منصوبشده پشتونتبار تشدید گردید.
افزایش تنش
تنش ها در بدخشان پس از آن بالا گرفت که جمعه خان فاتح معاون والی طالبان در زابل اعلان کرد که هیچ نیروی بیرونی حق تصاحب معادن طلا در بدخشان را ندارد.» او با فراخواندن باشندهگان دروازها به بسیج نظامی در کنار خود، به صراحت هشدار داد که به زودی «تمام افراد بیگانه و غیربومی» را از منطقه اخراج خواهد کرد. در پی این اظهارات، شماری از مردم محل و جنگجویان تحت امر او آمادهگی خود را برای مقابله مسلحانه اعلام کردند؛ اما پسان تر فاتح در دیدار با رئيس ستاد ارتش طالبان پذیرفت تا تمام «افراد مسلح غیر مسئول» خود را خلع سلاح کند و به زابل بازگردد. فصیحالدین فطرت پس از نشست با مقامهای طالبان در بدخشان، به مسئولان محلی وعده داده که بحران جاری را شخصاً مدیریت و حلوفصل خواهد کرد. باور ها بر این است که او قادر به حل ریشه ای بحران نیست؛ زیرا مشکل اصلی بدخشان تنها یک اختلاف امنیتی یا اداری نیست؛ بلکه مجموعهای از عوامل پیچیده شامل نارضایتی مردم از سیاستهای سختگیرانه طالبان؛ اختلافهای درونی میان فرماندهان طالبان؛ احساس حذف و حاشیهرانی نیروهای محلی تاجیک تبار؛ منازعه بر سر معادن و منابع اقتصادی؛ و افزایش شکاف میان مرکز قدرت در قندهار و بدنه محلی طالبان در شمال اند که او قادر به حل آن نیست؛ زیرا حل پایدار بحران بدخشان نیازمند تغییرات سیاسی و ساختاری است؛ چیزی که فعلاً نشانهای از آمادگی رهبری طالبان برای آن دیده نمیشود. از سویی هم فصیحالدین در ساختار طالبان استقلال کامل ندارد و تصمیم نهایی بیشتر در اختیار حلقه نزدیک به هبتالله آخندزاده و شبکه قندهار است. ممکن فطرت قادر به حل تنش های درونی طالبان باشد؛ اما نارضایتیهای مردمی و شکافهای قومی-سیاسی در بدخشان چنان عمیقتر شده که مهار آن برای فصیحالدین بسیار دشوار است و بحران میتواند وارد مرحلهای گستردهتر شود.
در این میان، مسئله معادن تنها یک موضوع اقتصادی نیست؛ بلکه به مسئله «کنترل جغرافیا و قدرت» نیز تبدیل شده است. معادن طلا در بدخشان، تخار و دیگر مناطق شمالی، اکنون بخشی از منابع حیاتی درآمد طالبان محسوب میشوند. بر اساس گزارشهای منتشرشده، دهها هزار نفر به گونه مستقیم و غیرمستقیم در روند استخراج طلا در بدخشان دخیلاند و طالبان این روند را بخشی از سیاست اقتصادی خود معرفی میکنند. اما در سوی دیگر، مردم محل این روند را نوعی «غارت سازمانیافته» و انتقال ثروت محلی به حلقات قدرت میدانند.
بنابراین، موضوع استخراج معادن و انتقال ثروت شمال به حلقات خاص در قندهار و کابل، آتش خشم مردم را شعلهورتر ساخته است. مردم بدخشان، پنجشیر، تخار و سایر ولایتهای شمالی، شاهد آناند که معادن طلا، لیتیوم، زمرد و سایر منابع طبیعی، بدون شفافیت و با حضور شبکههای مافیایی و استخباراتی استخراج میشود؛ در حالی که سهم مردم محل، تنها فقر، بیکاری، تخریب زمینها و سرکوب است. تاریخ افغانستان بارها نشان داده است که وقتی اقتصاد با تحقیر قومی و فشار سیاسی گره بخورد، بستر شورشهای بزرگ فراهم میشود.
چگونگی خطر بحران
آنچه این بحران را خطرناکتر گردانیده است، پیوند خوردن نارضایتی اقتصادی با شکافهای قومی و سیاسی است. شمال افغانستان در تاریخ معاصر همواره ظرفیت بسیج سریع اجتماعی و نظامی را داشته است. از مقاومت علیه شوروی تا جنگهای داخلی و سپس مقاومت در برابر طالبان در دهه نود، این جغرافیا همواره یکی از مراکز اصلی تحولات سیاسی افغانستان بوده است. امروز نیز بسیاری از نشانهها حاکی از آن است که نوعی «خشم انباشته» در حال شکلگیری است؛ خشمی که اگرچه هنوز سازمانیافته و سراسری نشده، اما زمینههای اجتماعی و روانی آن بهسرعت در حال گسترش است.
در همین چارچوب، حتی در داخل طالبان نیز شکافهایی قابل مشاهده است. گزارشهایی از درگیری میان فرماندهان طالبان بر سر کنترل معادن طلا در بدخشان منتشر شده که نشان میدهد رقابت بر سر منابع اقتصادی، اختلافات درونی این گروه را نیز تشدید کرده است. این مسئله میتواند در آینده به تضعیف انسجام درونی طالبان منجر شود؛ زیرا ساختار قدرت این گروه بیش از آنکه بر نهادهای پایدار استوار باشد، بر توازن منافع شبکههای محلی و قومی تکیه دارد.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، وضعیت کنونی شمال افغانستان را میتوان در چارچوب «مرحله پیشابحران» تحلیل کرد؛ مرحلهای که در آن، نارضایتیهای پراکنده هنوز به یک شورش فراگیر تبدیل نشده؛ اما عوامل لازم برای انفجار اجتماعی بهتدریج در حال انباشتاند. در چنین وضعیتی، معمولاً یک حادثه نمادین ــ مانند سرکوب خونین، قتل چهرههای محلی، یا تشدید بحران اقتصادی ــ میتواند نقش جرقه را ایفا کند و اعتراضهای پراکنده را به حرکتهای گستردهتر بدل سازد.
پرسش های بدون پاسخ
از آنچه گفته آمد، هنوز یک پرسش کلیدی پابرجا است، آن اینکه چرا این خشم گسترده، تا اکنون به یک قیام سراسری بدل نشده است؟ پاسخ را باید در چند عامل جستجو کرد: نخست، ترس عمیق مردم از تکرار جنگهای داخلی و ویرانیهای گذشته؛ مردمی که هنوز خاطرات خونین دهه هفتاد و سقوط جمهوریت را فراموش نکردهاند. دوم، پراکندگی و اختلاف شدید میان جریانهای ضد طالبان که هنوز نتوانستهاند بر محور یک روایت ملی و فراگیر متحد شوند. سوم، فضای شدید امنیتی و استخباراتی طالبان که هرگونه حرکت اعتراضی را در نطفه سرکوب میکند. چهارم، ابهام در موضع قدرتهای منطقهای؛ زیرا بسیاری از بازیگران منطقه هنوز میان مهار طالبان و معامله با طالبان سرگرداناند.
با این همه، نشانهها حاکی از آن است که شمال افغانستان وارد مرحلهای از «خشم انباشته» شده است؛ خشم خاموشی که شاید امروز پراکنده و بیسازمان به نظر برسد؛ اما در صورت وقوع یک جرقه بزرگ ــ مانند یک سرکوب خونین، یک بحران اقتصادی شدید، یا شکاف درونی طالبان ــ میتواند به سرعت به یک حرکت گسترده تبدیل شود. تجربه تاریخ افغانستان نیز نشان داده که بسیاری از قیامها ناگهانی آغاز شدهاند؛ اما ریشههای آن سالها در زیر خاکستر شکل گرفته بود.
طالبان هرچند قدرت را تصرف کرده اند؛ اما دلهای مردم را هرگز فتح نکردهاند. حکومتی که بر ترس استوار باشد، دیر یا زود در برابر توفان ارادهی مردم فرو خواهد ریخت. زیرا تاریخ گواه است که ظلم، هرچند نیرومند به نظر برسد، سرانجام در برابر بیداری مردم شکست خورده است. بدون تردید آن روز دور نخواهد بود؛ روزی که از دل این شب تاریک، فریاد آزادی برخیزد، زنجیرها فرو ریزد و افغانستان بار دیگر از میان خاکستر درد و ویرانی، چون ققنوسی سرفراز سر برآورد.
از کنترل جغرافیا تا کنترل ذهن ها و احتمال تحول
طالبان شاید بتوانند با زور اسلحه، برای مدتی جغرافیا را کنترل کنند؛ اما کنترل ذهن و احساس مردمی که خود را حذفشده، تحقیر شده و غارتشده میدانند، بسیار دشوارتر است. شمال و شمالشرق افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر در وضعیت انتظار و انفجار قرار دارد؛ وضعیتی که اگر طالبان در سیاستهای انحصارگرایانه، سرکوبگرانه و غارتمحور خود تجدید نظر نکنند، ممکن است در آینده نه چندان دور، به بحرانی بدل شود که مهار آن از توان آنان نیز خارج باشد.
بدخشان و شمال افغانستان امروز در وضعیتی قرار گرفتهاند که بیش از هر زمان دیگر ظرفیت ورود به یک تحول بزرگ را دارند. این تحول الزاماً به معنای آغاز فوری جنگ یا سقوط طالبان نیست؛ بلکه ممکن است نخست در قالب نافرمانیهای محلی، شکافهای درونی طالبان، اعتراضهای اقتصادی و شکلگیری هستههای مقاومت ظاهر شود. اما اگر طالبان به سیاستهای انحصارگرایانه، حذف نیروهای محلی و استخراج غیرشفاف معادن ادامه دهند، این روند میتواند به تدریج به بحرانی تبدیل شود که نهتنها شمال، بلکه کلیت ساختار قدرت طالبان را تحت تأثیر قرار دهد.
در نهایت، تاریخ افغانستان بارها نشان داده است که حکومتهایی که بر حذف، انحصار و غارت منابع استوار بودهاند، شاید برای مدتی با زور دوام آوردهاند؛ اما در برابر خشم انباشته و احساس بیعدالتی اجتماعی، در درازمدت آسیبپذیر شدهاند. تحرکات امروز در بدخشان را باید نه یک رویداد مقطعی؛ بلکه نشانهای از دگرگونیهای عمیقتر در معادله قدرت افغانستان دانست. پیش بینی آینده افغانستان، هرچند مبهم و دشوار است؛ اما در نهایت وابسته به اراده مردم، شکلگیری یک اجماع ملی، و عبور از سیاستهای قومی و انتقامجویانه خواهد بود. در غیر آن، کشور ممکن است وارد چرخهای شود که هزینه آن را نسلهای آینده نیز بپردازند.
در مجموع، اگر روند کنونی در شمال و شمالشرق افغانستان ادامه یابد، ناآرامیها بهتدریج از اعتراضهای پراکنده و تنشهای محلی به یک بحران گستردهتر سیاسی ـ امنیتی تبدیل خواهد شد. سیاستهای انحصارگرایانه، حذف نیروهای بومی، فشارهای قومی، بحران اقتصادی، و شکافهای درونی طالبان، زمینه را برای انفجار یک خشم انباشته فراهم کرده است؛ خشمی که شاید امروز خاموش بهنظر برسد، اما در زیر خاکستر جامعه در حال گسترش است.
در چنین شرایطی، چند سناریو محتمل به نظر میرسد: یا طالبان ناگزیر خواهند شد برای جلوگیری از فروپاشی، به نوعی انعطاف سیاسی، تقسیم قدرت و پذیرش تنوع قومی و سیاسی تن دهند؛ یا اینکه افغانستان بهسوی دور تازهای از بیثباتی، شورشهای منطقهای و جنگهای فرسایشی حرکت خواهد کرد. ادامه سیاست حذف و سرکوب، نه تنها مخالفان طالبان را تقویت میکند؛ بلکه شکافهای داخلی در درون خود طالبان را نیز عمیقتر می سازد. از سوی دیگر، قدرتهای منطقهای نیز در برابر تحولات آینده افغانستان بیتفاوت نخواهند ماند. هرگاه بحران شدت یابد، افغانستان بار دیگر به میدان رقابتهای استخباراتی و ژئوپولیتیکی میان بازیگران منطقهای بدل خواهد شد؛ وضعیتی که میتواند کشور را وارد مرحلهای پیچیدهتر و خطرناکتر سازد.
با توجه به گفته های بالا افغانستان بیش از هر زمان دیگر نیازمند فریاد مشترک و هم صدایی انسانهایی است که فراتر از قوم، زبان و تبار میاندیشند؛ انسانهایی که درد مشترک وطن را بر منفعتهای کوچک گروهی ترجیح میدهند. زیرا سرزمینی که فرزندانش به جان هم بیفتند، شکار آسان افراطیت و بازیهای استخباراتی خواهد شد. پس سزاوار است که وجدانهای بیدار، قلمهای آزاده و نسلهای آگاه، در کنار هم بایستند و نگذارند که شعلههای آزادی زیر خاکستر تعصب خاموش گردد. روزی خواهد رسید که این خشم خاموش و این آگاهی سرکوبشده، چنان توفانی عظیم بر پیکر ظلم و تاریکی فرود آرد و دیوارهای جهل، استبداد و زنستیزی را فرو ریزد. در آن روز، تاریخ به احترام انسانهایی خواهد ایستاد که نه برای برتری های قومی و زبانی؛ بلکه برای کرامت و شرف انسان از هیچ تلاشی دریغ نکرده اند.
نتیجه
از آنچه گفته آمد، هژمونی طالبان در شمال، بهویژه در بدخشان، نه تنها نتوانسته است ثبات پایدار ایجاد کند؛ بلکه با تشدید سیاستهای انحصارگرایانه، حذف چهرههای بومی و نادیده گرفتن حساسیتهای قومی و محلی، هژمونی ضد طالبان را نیز تقویت کرده و بدخشان به پاشنۀ اشیل طالبان بدل شده است. این وضعیت سبب شده تا شکاف میان مرکز قدرت طالبان و جامعه محلی هر روز عمیقتر شود و بذر نارضایتی در لایههای مختلف اجتماعی گستردهتر گردد. در بدخشان، مردمی که سالها با هویت تاریخی، فرهنگی و مذهبی ویژهی خود زیسته اند، اکنون خود را در برابر نوعی سلطه سیاسی و امنیتی میبینند که بیش از آنکه بر مشارکت استوار باشد، بر اطاعت و حذف تکیه دارد. همین رویکرد، اعتراضهای خاموش را به خشم پنهان و خشم پنهان را به خیزشهای پراکنده و پایانناپذیر تبدیل کرده است.
طالبان شاید بتوانند با ابزار نظامی برای مدتی جغرافیا را کنترل کنند؛ اما مهار ذهن و احساس مردمی که خود را تحقیرشده، حذفشده و بیسرنوشت میدانند، کار آسانی نیست. تاریخ افغانستان نیز بارها نشان داده که هیچ هژمونی تحمیلی در شمال، بدون پذیرش مردمی، دوام نیاورده است. از همین رو، آنچه امروز در بدخشان و بخشهایی از شمال دیده میشود، تنها یک ناآرامی مقطعی نیست؛ بلکه نشانههای شکلگیری یک بحران عمیق اجتماعی و سیاسی است که اگر با عقلانیت، مشارکت سیاسی و عدالت قومی مهار نشود، میتواند به موج گستردهتری از بیثباتی و مقاومت در برابر طالبان بدل گردد. 26-23-5