قصۀ روزگار
رسول پویان راز دل را به یار می گـویم بـا دل بـی قـــرار می گـویم دل که جام لبالب گیتی است شرح امروز وپار می گویم آنچه دیـدم و آنچه بـشنیدم قــصــۀ روزگار می گـویـم دیده ام شهـرهـا بسی؛ لیکن وصـف مسکین دیارمیگویم می نـــوازم مــادر مـیــهـن از کهــن یـادگار می گـویـم جهل طالب مکرعمرانخان…
بیشتر بخوانید