کودکان جنگ

ایوان نیکیتچوک (Ivan Nikitchuk)، معاون دومای دولتی، دکتر علوم فنی، عضو انجمن دانشمندان سوسیالیست فدراسیون روسیه

مترجم: ابراهیم شیری، خاورشناس، نویسنده، مترجم، تحلیلگر، پژوهنده

از نویسنده
خواننده عزیز!
کتابی که در دست دارید، شرح حال زندگانی یکی از میلیونها عضو نسل موسوم به «کودکان جنگ» است.
این نسل زندگی سختی را از سر گذراند. جنگ، ویرانی، گرسنگی… کودکی به معنی واقعی کلمه، تقریباً وجود نداشت. نه، وجود داشت. اما سخت و دشوار، و گاهی غمانگیز بود.
کودکان این نسل خیلی زود یاد گرفتند که کار چیست، گاهی اوقات به طرز غیرقابل تحملی سخت. آنها نیاز به کمک به بزرگترهایشان را که آنها هم سختیهای زیادی کشیده بودند، درک کردند.
اما کودکی، کودکی است… وقتی میخواهی بدوی، با همسالانت بازی کنی… این هم اتفاق افتاد. همه چیز اتفاق افتاد! خوانندۀ عزیز، پس از مطالعۀ این کتاب، از همۀ این مسائل مطلع خواهی شد.
برای شما مطالعۀ لذتبخش آرزومندم!
ایوان نیکیتچوک (Ivan Nikitchuk)، معاون دومای دولتی، دکتر علوم فنی، عضو انجمن دانشمندان سوسیالیست فدراسیون روسیه
***
از مترجم
جسم و جان، روح و روان، فکر و ذهن کودکان، نخستین قربانیان جنگها. کتاب کودکان جنگ را به یاد کودکان پَرپَر شدۀ غزه، پانصد هزار کودک عراقی، کودکان مدرسۀ میناب و همۀ کودکان قربانی جنگها و ترورهای امپریالیستی- صهیونیستی در هر گوشۀ سیارۀ زمین، به کودکان میهنم هدیه میکنم.
و اما، در بارۀ کتاب. آنچنانکه پیداست نویسندۀ «کودکان جنگ» (ایوان- وانیا)، فرزند یکی از میلیونها قهرمان جنگ کبیر میهنی- جنگ دوم جهانی، زندگانی پرمشقت دوران کودکی و جوانی خود را در سالهای پس از جنگ، با قلم شیوا توصیف کرده است. توانایی قلم روان او در توصیف پدیدهها و حوادث زشت و زیبا، سختکوشی، پشتکار، پایداری، استقامت، عشق، دوستی، محبت به انسان، به همنوع، به طبیعت، به زمین، آب، هوا، دریا، به کار، علم و دانش ستودنی است. ابعاد فجایع جنگ با فاشیسم و همدست و همپیمان آن، باندریهای اوکراین را که غرب ماهیتا فاشیست در این جمهوری و در کل دنیای غرب دوباره تحت پوشش عبارات و عناوین فریبنده مانند «دموکراسی»، «حقوق بشر»، «آزادی بیان»، سوسیال-دموکراسی، لیبرالیسم، نئولیبرالیسم به قدرت رسانده، در خانوادۀ خود به عینه شاهد بوده است.
قهرمان داستان که از همان پنج-شش سالگی به کار، به کارهایها سخت و سنگین فراتر از سن و سال خود تن میداد، نماد برجستۀ استقامت و پایداری، سختکوشی و حس مسئولیت است. مضمون و محتوای این اثر در اصل، جامعهشناسی و انسانشناسی است
تنها نقص کتاب حاضر، بنظر من این است، که نویسنده، زندگینامۀ قهرمان داستان را تا آغاز زندگی بزرگسالی- مقطع تحصیلی دیپلم متوسطه به قلم کشیده است.
شایسته نیست ناگفته گذارم که در ترجمۀ این اثر، سعی کردم مانند تمام ترجمههایم، ویژگیهای زبان روسی، بویژه تلفظها را تا جاییکه الفبای زبان فارسی امکان میدهد، حفظ و معرفی کنم. در میان ما ایرانیان رایج است در کاربرد کلمات و واژههای زبانهای غربی، فارغ از سطح آشناییمان با آنها، حتی برای تشخص، خیلی غلیظتر از متکلمان آنها تلفظ میکنیم. اما در ارتباط با زبان روسی که یکسری خویشاوندی و نزدیکی هم با زبان فارسی دارد، اصلاً اینگونه نیستیم. برای نمونه، برخلاف روسها، مثلاً کامسامول، ولادیمیر، گارباچوف، باریس، کالاشنیکوف و غیره را، بصورت کومسومول، ولودیمیر، گورباچف، بوریس، کلاشینکوف تلفظ میکنیم و الیآخر.
به هر صورت، امیدوارم مطالعۀ کتاب حاضر مفید فایده واقع شود.
***
در آغاز راه
وانیا از خواب بیدار شد. کلبه تاریک بود، تنها صدا خُروپُف برادر بزرگترش، کلیم، بود که روی اجاق خوابیده بود. برای اینکه کسی را بیدار نکند، پسرک بیسروصدا از روی نیمکت اجاق پائین آمد و پیراهن و شلوار نویی را که مادرش یک هفته پیش برایش آماده کرده بود، پوشید. وانیا روی پنجۀ پا به میزی که یک کیف کوچک با کتاب و دفترچه روی آن قرار داشت، نزدیک شد. او دیروز آنها را با دقت به همراه یک جوهردان، خودکار و مداد روی آن چیده بود. در کلبه را به آرامی باز کرد و بیرون رفت. در تاریکی، فقط روشنایی چند پنجره به طور ضعیفی سوسو میزدند. همه جا ساکت بود. در آن سوی روستا، سگی پارس کرد. خروسی با صدای بلند در حیاط همسایه آواز خواند و از نزدیک شدن یک روز جدید خبر داد. هوا تازه بود و بوی علفهای هرس شده میداد. وانیا لرزید و از مسیر به سمت نهر پائین راه افتاد. پس از عبور از نهر روی سنگفرش، با اعتماد به نفس، گاهی اوقات چسبیده به بیدها، به سمت خیابان اصلی روستا پیش رفت.
داییاش آرتیوم نسویت، برادر مادرش، هنگام عبور از کنار خانه، بهطور غیرمنتظره صدا زد: وانیا! کجا اینقدر زود میروی؟
ــ چی، مگر نمیدانی امروز همۀ بچهها به مدرسه میروند؟ من هم میروم کلاس اول! دایی آرتیوم، کتاب الفبا، دفترچه یادداشت و مداد رنگیهام همینجا تو کیفم هستند! مادرم یک پیراهن و شلوار نو برام دوخته است…
ــ آفرین پسر خوب! اما چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ همه بچهها هنوز خوابند!
ــ همسایهمان، میکولکا به من گفت که قرار است برود کلاس چهارم، و هر کسی که زودتر بیاید، در بهترین جای کلاس مینشیند. من هم میخواهم در ردیف جلو بشینم.
ــ بسیار خوب، برو، راه را گم نکنی!
ــ نه، من راه را خوب میشناسم.
وانیا از کوچۀ باریک به خیابان اصلی روستا رسید. مدرسه در کنار ساختمان شهرداری و کلیسا بود که در متن آسمانِ کمی صورتیرنگ، به طرز عجیبی خودنمایی میکردند.
وانیا به طرف چپ به سمت مدرسه پیچید، ساختمانی دراز و یک طبقه، یا بهتر بگویم، کلبهای، با پنجرههای تیره که به جادۀ مشرف روستا بود. او روی ایوان نشست و منتظر آغاز اولین روز مدرسه شد.
هوا آرام-آرام روشنتر میشد. آسمان بالای جنگل رنگ صورتی به خود گرفت. بالاخره، کورسویی از خورشید از پشت جنگل، که درست از پشت روستا طلوع میکرد، نمایان شد. روستا داشت از خواب بیدار میشد. مردم در خیابانها ظاهر شدند. گلهبان روستا به تحویل گرفتن گاوها شروع کرد. وانیا دید که برادر بزرگترش، کلیم، نیز گاو مایکا، گاو محبوب خانواده را به گله آورده است.
کلیم گفت: وانیا، چرا گاو را به گله نیاوردی؟ به خاطر تو، ممکن است دیر به سر کار برسم.
وانیا: فقط همین یک بار اشکال ندارد. امروز بهترین جای کلاس را میگیرم و فردا من مایکا را به گلهبان تحویل میدهم.
کلیم: خیلی خوب! فکر میکنی فقط تو اینقدر باهوشی؟
خاله ناستیا، نظافتچی مدرسه اولین کسی بود که در آنجا ظاهر شد. او با تعجب به وانیا نگاه کرد و بدون اینکه چیزی بگوید، شروع کرد به جارو کردن حیاط مدرسه.
مدیر مدرسه، ایوان ایواناویچ، با کت و شلوار نو و کیف بزرگی وارد شد. وقتی متوجه وانیا شد، رو به نظافتچی کرد و گفت: ناستیا، فکر میکردم اولین کسی هستم که به مدرسه میآیم. اما میبینم که دیر شده است.
ناستیا پاسخ داد: آن دانشآموز احتمالاً شب را اینجا گذرانده. او قبل از من به اینجا آمده است.
مدیر پرسید: تو کی هستی؟
وانیا پاسخ داد: هیچکس.
مدیر با تعجب پرسید: منظورت چیست، چطور هیچکس؟ فکر کنم شما هم نام دارید و هم نام خانوادگی؟
وانیا پاسخ داد: بله. وانیا نیکیتچوک.
اوه، آن نیکیتچوک، همان که کلبهاش آن طرف نهر است؟
ــ بله.
ــ چرا اینقدر زود به مدرسه آمدهای؟ احتمالاً مادرت دنبالت میگردد.
ــ نه، دیروز به او گفتم که زودتر به مدرسه میروم تا بهترین جای کلاس را بگیرم.
ایوان ایواناویچ با کنجکاوی پرسید: خُب، آن بهترین جا کجاست؟
ــ روی نیمکت اول، تا بهتر بتوانم ببینم و بشنوم.
ــ آفرین، پیداست که پسر زرنگی هستی. قول نمیدهم که جای نیمکت اول را به تو بدهیم. این را معلمت تصمیم میگیرد. اما یک مأموریت برایت دارم. چون تو اولین کسی هستی که امروز به مدرسه آمدهای، از تو میخواهم بعد از شروع مراسم، زنگ آغاز سال تحصیلی را بزنی. موافقی؟
وانیا پاسخ داد: موافقم، در حالی که هنوز درست نمیدانست چگونه باید آن زنگ را بزند.
مدیر وارد مدرسه شد و وانیا که روی سکوی نشسته بود، تماشا میکرد که معلمان، با لباسهای آراسته، چهرههای شاد و لبخند بر لب، یکییکی از راه میرسند.
سرانجام دانشآموزان نیز کمکم آمدند. بعضی از آنها در دستشان گل بود و برخی حتی همراه پدر و مادرشان آمده بودند. وانیا از این موضوع خوشش نمیآمد. او معتقد بود که شایستهٔ یک دانشآموز نیست که مثل بچههای کوچک، دستش را بگیرند و به مدرسه بیاورند.
وقتی حیاط مدرسه از دانشآموزان پر شد، مدیر و معلمان روی ایوان مدرسه آمدند. بچهها را بر اساس کلاسهایشان به صف کردند. دانشآموزان کلاس اول را نیز در گروه جداگانه قرار دادند. حدود بیست نفر بودند، همه با لباسهای تمیز، موهای مرتب و صورتهای شسته، دستهجمعی طوری ایستاده بودند که گویی در انتظار رخ دادن معجزه هستند.
ایوان ایواناویچ، با اندکی هیجان، مراسم آغاز سال تحصیلی را افتتاح کرد:
با صدای رسا گفت، دانشآموزان عزیز و والدین گرامی! ما، همهٔ معلمان، آغاز سال تحصیلی جدید را به شما تبریک میگوییم! تبریک ویژهٔ ما به کسانی است که برای نخستین بار از آستانهٔ مدرسه وارد میشوند، یعنی دانشآموزان کلاس اول. سازگار شدن با شیوهٔ نوین زندگی، رفتار و مقررات مدرسه، برای آنها از همه دشوارتر خواهد بود. اما همهٔ ما با هم بر این دشواریها غلبه خواهیم کرد. خواندن و نوشتن را خواهیم آموخت و انسانهای باسواد خواهیم شد.
اما دانشآموزان کلاسهای بالاتر نیز باید خود را برای درس خواندن جدی آماده کنند. خلاصه، پیشِ روی هر یک از شما بچهها، و نیز هر یک از ما معلمان، سالی پرزحمت اما جالب و پربار در درس و کار قرار دارد. برای همه موفقیت آرزو میکنم!
اکنون افتخار نواختن زنگ آغاز سال تحصیلی را به دانشآموز کلاس اول، وانیا نیکیتچوک، واگذار میکنم. وانیا، زنگ را بردار و آغاز سال درسی را برای ما اعلام کن!
خاله ناستیا زنگ مدرسه را به وانیا داد، دستش را گرفت و او را جلوی همۀ دانشآموزان برد.
وانیا، زنگ را بالا ببر و به صدا درآور!
وانیا زنگ را بالای سرش بلند کرد و آن را تکان داد. صدای شاد زنگ مدرسه با طنین ناقوسهای کلیسا که همان لحظه به صدا درآمده بودند، در هم آمیخت. دانشآموزان دستهجمعی به سوی کلاسهایشان رفتند. تازه در همان لحظه بود که مدیر مدرسه متوجه شد وانیا پابرهنه است، اما دیگر خیلی دیر شده بود.
وانیا تقریباً آخرین نفر وارد کلاسش شد. بسیاری از بچهها حتی پشت نیمکتهایشان نشسته بودند. نیمکتهای ردیف اول، البته، همگی اشغال شده بودند. برای وانیا جایی در ردیف ماقبل آخر باقی مانده بود. معلم کلاس، زنی جوان با کتوشلواری تیره و کفشهای زیبا، کنار تختهسیاه ایستاده بود.
وانیا پشت نیمکت نشست، به معلم نگاه کرد و اشک در چشمانش حلقه زد. خیلی دلش شکست که نتوانسته بود روی نیمکتهای ردیف اول بنشیند.
وقتی همه بچهها سر جایشان نشستند، معلم به کنار میز آمد و گفت:
سلام، بچهها! من معلم شما هستم. اسمم زوسیا میروناونا است. چهار سال آینده با هم درس خواهیم خواند. خواندن، نوشتن، نقاشی کشیدن، حساب کردن و خیلی چیزهای جالب و مفید دیگر را یاد خواهیم گرفت. هر کدام از شما باید کتاب الفبا، دفتر و خودکار داشته باشد. همه اینها را دارید؟
بچهها هر کدام به شکلی پاسخ دادند و صدای ورق زدن کتابها در کلاس پیچید. وانیا هم تصمیم گرفت چیزی به معلم بگوید و در حالی که اشک میریخت، گفت:
من مداد رنگی دارم…
خیلی خوب، پسرم. اما چرا گریه میکنی؟ اسمت چیست؟
وانیا. من اولین نفر به مدرسه آمدم تا روی نیمکت اول بنشینم، اما مدیر مرا مجبور کرد زنگ مدرسه را بزنم و به همین خاطر دیر رسیدم…
و اشکهایش از قبل هم بیشتر سرازیر شد.
معلم گفت:
خُب، این مشکل را میشود حل کرد. الان از این پسر که روی نیمکت اول نشسته میخواهیم جایش را با تو عوض کند.
معلم به سراغ نیمکت اول رفت. در آنجا سیدور کِنیش، پسربچۀ چاق با کاپشنی زیبا، نشسته بود. وانیا او را میشناخت. خانۀ پدر و مادر سیدور در نزدیکی خانۀ رومان، عموی وانیا، در آن سوی روستا واقع بود. بچهها سیدور را «بچهگراز» صدا میزدند و دستش میانداختند.
معلم گفت: پسر جان، اسمت چیست؟
ــ سیدور.
ــ سیدور، لطفاً جایت را به وانیا بده.
سیدور با بیمیلی کیفش را جمع کرد و به طرف نیمکتی رفت که وانیا روی آن نشسته بود.
وقتی به او نزدیک شد، زیر لب با خشم زمزمه کرد: هه، حرامزاده! صبر کن، به حسابت میرسم.
وانیا کیسۀ پارچهای کوچک خود را برداشت و در حالی که هنوز باورش نمیشد اینقدر خوششانس بوده است، با شتاب روی نیمکت اول، کنار واسیا کواچ، پسری که خانۀ پدر و مادرش در نزدیکی خانۀ وانیا واقع بود، نشست. چهرهاش از شادی میدرخشید.
معلم گفت: وانیا، چرا پابرهنه به مدرسه آمدهای؟ مگر کفش نداری؟
وانیا سرش را پائین انداخت.
و آرام گفت: نه. گیوه دارم، اما پوشیدنشان در تاریکی دشوار است.
چند نفر از بچهها خندیدند.
معلم گفت: اصلاً خندهدار نیست.
وانیا ادامه داد: بابا گفته وقتی حقوقش را بگیرد، برایم کفش بنددار میخرد.
معلم گفت: خیلی خوب. بچهها، حالا بیائید با هم آشنا شویم.
معلم دفتر کلاس را باز کرد و شروع کرد به خواندن نام خانوادگی دانشآموزان…
***
ظهر، وانیا از مدرسه به خانه برگشت. در خانه کسی نبود. مادر کنار اجاق مشغول آشپزی بود. همین که وانیا را دید، راست ایستاد و با لبخند پرسید: خُب، چکاوک من، به مدرسه دیر نرسیدی؟
وانیا پاسخ داد: نه، دیر نرسیدم. حالا روی نیمکت اول مینشینم. جایم را سیدور کنیش گرفته بود، اما زوسیا میروناونا، یعنی معلممان، مرا به جای او نشاند.
وانیا با افتخار ادامه داد: مامان، معلم گفت رسم نیست که آدم پابرهنه به مدرسه برود. بابا برایم کفش میخرد؟
مادر آهی کشید و گفت: وای پسرم، چیزهای زیادی باید بخریم. حتی آرد هم نداریم که نان بپزیم. فعلاً فقط با سیبزمینی و شیر سر میکنیم. شاید اگر به پدرت در کارخانه پاداش بدهند، آن وقت حتماً برایت کفش میخریم. اما تا آن موقع باید با همان گیوهها سر کنی.
وانیا آهی کشید و کنار میز نشست. مادر دیگ چُدنی سیبزمینی را که تازه از تنور بیرون آورده بود، جلوی او گذاشت و یک لیوان شیر برایش ریخت.
ــ بخور، وانیا. تا چند دقیقۀ دیگر پدرت و کلیم از سرِ کار برمیگردند، شاید برایت کفش آورده باشند.
پدر و برادرش، کلیم، آخر روز خسته و کوفته با دوچرخه به خانه رسیدند. رفتوآمد روزانه، دوازده کیلومتر مسیر تا کارخانه و بازگشت، حسابی توانشان را گرفته بود. آنها در کارخانه تولید تربانتین شهر سارن (Sarn) کار میکردند. پدر بشکهساز بود و کلیم به او کمک میکرد. (تربانتین یا روغن تربانتین یک مایع روغنی، شفاف و فرّار است که از تقطیر صمغ یا رزین درختان کاج به دست میآید. این ماده بوی تند دارد و بیشتر به عنوان حلال، تینر و پاککننده در نقاشی رنگروغنی و صنایع استفاده میشود. مترجم).
آن روز اول سپتامبر بود و قرار بود در کارخانه حقوقها را پرداخت کنند. همینطور هم شد. پدر و کلیم پس از گرفتن دستمزد، به فروشگاه رفتند و دو قرص نان سیاه، یک بطری ودکا و برای وانیا یک جفت کفش خریدند.
پدر از دوچرخه پائین پرید، نانها را به مادر داد و پرسید: شاگرد مدرسه کجاست؟
مادر گفت: همین دوروبرهاست، منتظر کفشهایش است. ایگنات، خریدی؟
خریدم. این هم جعبهاش.
وانیا در کلبه ایستاده بود و با دقت به گفتوگوی آنها گوش میداد. همین که اسم کفش را شنید، با شتاب بیرون دوید.
ــ هورا! ــ فریاد زد و خودش را در آغوش پدر انداخت.
پدر گفت: خُب، وانیا، بپوش ببینیم اندازهات هست یا نه.
وانیا جعبه را با هر دو دست گرفت، فوری بازش کرد و یک جفت کفش نو و براق از آن بیرون آورد. چشمانش از شادی برق زد. همانجا روی چمن نشست تا کفشها را امتحان کند.
مادر گفت: صبر کن! اول باید پاهایت را بشویی، بعد کفشها را بپوشی.
خواهی نخواهی، مجبور شد پاهایش را بشوید. کفشها کاملاً اندازهاش بودند. ساقدار، بنددار و براق. به نظر وانیا حتی از کفشهای معلمشان هم زیباتر بودند. او با غرور در حیاط، با کفشهای نو قدم میزد.
کمکم دختران و پسران روستا برای دورهمی شب شنبه در چمنزار کنار خانه جمع شدند. خواهر بزرگترش، لیوبا، با دخترعمویش، اولیا، دختر عمو رومان، برادر پدرش، از سر کار به خانه آمد. پتیا میکولایچوک با آکاردئونش از راه رسید. وانیا عاشق گوش دادن به نواختن او بود. واقعاً هم فوقالعاده مینواخت. هر بار که نغمههای پرشور و دلانگیزی را که پتیا با گارمونش مینواخت، حتی مو بر تنش راست میشد و اشک در چشمانش حلقه میزد.
وانیا آرزو داشت روزی خودش هم به همان زیبایی گارمون بنوازد، و علاوه بر آن، ویولن هم یاد بگیرد. در خانهشان، زیر سقف، ویولنی آویزان بود که به دلیلی رنگش سیاه بود. آن ویولن را پدربزرگش، پدرِ پدرش ایوان مینواخت. پدربزرگ سالها پیش از دنیا رفته بود و وانیا هرگز نه او را دیده بود و نه صدای ویولنش را شنیده بود، اما بسیاری از اهالی روستا از مهارت او با احترام فراوان یاد میکردند. در زادگاهشان، روستای تریسکینو، و حتی روستاهای اطراف، هیچ جشن عروسی بدون نوای ویولن پدربزرگ ایوان برگزار نمیشد.
همه کفشهای نو وانیا را دیدند و هر یک به نوعی تحسین کردند. وانیا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.
گارمون به صدا درآمد، دخترها آواز خواندند و پسرها با آنها همصدا شدند: «آخ، در باغ گیلاس، آنجا بلبل چه چه میزد…»
هوا رو به تاریکی میرفت. خورشید پشت تپههای سپیدی که در دوردست، در آن سوی رود «گورین» دیده میشدند، غروب میکرد. آسمان و چند تکه ابر در افق غربی به رنگ سرخ و ارغوانیِ واپسین لحظات روز درآمده بودند. نسیم خنک برگهای درخت توسکای کنار جویبار، در نزدیکی کلبه را به حرکت درمیآورد. گویی بر پایان روز و سپری شدن تابستان افسوس میخورد.
آکاردئون، نواختن یک آهنگ شاد لهستانی مینواخت. درست در همین هنگام، در حومۀ روستا، نزدیک جنگل، رگبارهای مسلسل به گوش رسید و پس از آن چند تیر تکتیر شلیک شد. موسیقی خاموش شد. همه گوش تیز کردند و و از خود میپرسیدند که چه اتفاقی افتاده است.
مادر گفت: ایگنات، به نظر میرسد از سمت خانۀ رومان تیراندازی میکنند. نکند اتفاقی افتاده باشد؟
پدر پاسخ داد: بعید است. او که شبها در خانه نمیماند.
مادر گفت: امروز عروسی خانوادۀ پلیپچوک است. او و گالیا قرار بود به آنجا بروند. اگر رومان آنجا مشروب خورده باشد و گالیا او را به خانه آورده باشد چه؟ وای، دلم گواهی بدی میدهد.
مادر هنوز سخنش را تمام نکرده بود که والودیا، پسر عمو رومان، نوجوانی حدود شانزده ساله، با شتاب وارد حیاط شد. سراپا اشک بود، چهرهاش از وحشت درهم پیچیده و چشمانش از ترس گشاد شده بود.
عمو ایگنات… باندراییها پدر و مادرم را کشتند…
پدر، در حالی که شانههای او را گرفته بود، گفت: آرام باش، والودیا. بگو ببینم چه شده است.
والودیا در میان هقهق گریه حادثه توضیح داد:
ما به عروسی خانوادۀ پلیپچوک، پدرخواندهمان رفته بودیم. پدر، البته، آنجا مشروب خورد. مادرم او را راضی کرد که به خانه برگردد و کمی بخوابد تا خستگیاش در برود. من هم همراهشان رفتم. آنها در راهروی ورودی خانه دراز کشیدند تا استراحت کنند و من روی اجاق داخل اتاق خوابیدم. هنوز یک ساعت هم نگذشته بود که از پنجرۀ راهرو، با مسلسل، پدر و مادرم را در حال خواب، به گلوله بستند. من خیلی ترسیدم و روی اجاق پنهان شدم و هرچه پارچه و کهنه بود، روی خودم ریختم. بعد از آن، باندراییها در را شکستند و وارد خانه شدند. لباس نظامی پدر، نشانهای افتخار و اسلحهاش را با خود بردند. هنگام خروج، دو تیر دیگر هم به مادرم شلیک کردند و او را از پا درآوردند. پدر و مادرم غرق در خون افتادهاند. من میترسم به آنجا برگردم.
پدر با اندوه گفت: آه، رومان، رومان… از جبهۀ جنگ جان سالم به در برد، اما در خانه کشته شد. بارها به تو هشدار داده بودم که احتیاط کن. آخر چرا قبول کردی مسئولیت ریاست شورای روستا را بر عهده بگیری؟ نه کارابینت به دردت خورد و نه نارنجکهایت…
مادر با صدای لرزان و آکنده از هراس گفت: ایگنات… حالا چه کار باید بکنیم؟
حالا چه کار باید کرد، گریپّا؟ باید برویم. که نمیشود بگذاریم آنها غرق در خون همانجا بمانند. کلیم کجاست؟ با او دوتایی میرویم، پیکرهایشان را سر و سامان میدهیم. فردا باید دفنشان کنیم.
وای، ایگنات، میترسم همین حالا شما را هم بکشند. شاید در کمین نشستهاند و خانه را زیر نظر دارند.
هرچه بادا باد. آخر او برادر تنی من است. باید برویم… کلیم، با من میآیی؟
کلیم با صدایی که چندان مطمئن نبود، پاسخ داد: میآیم، پدر.
مادر گفت: صبر کنید، الان چند دست لباس برایتان آماده میکنم. بعید است آنجا چیزی مناسب پیدا کنید. گالیا زن بسیار خانهداری بود…
پدر: باشد، گریپّا، فقط زودتر. دیگر هوا کاملاً تاریک شده است.
پدر رو به والودیا، برادرزادهاش که مبهوت و بیحرکت ایستاده بود، کرد و گفت: پسرم، بدو برو پیش کوزما کوخارچیک، نجار. او را که میشناسی. به او بگو تا فردا دو تابوت بسازد. بگو پولش را به او میدهم.
والودیا با شنیدن این سخنان از جا پرید، بیآنکه چیزی بگوید، به سوی خانهٔ کوزما کوخارچیک به راه افتاد.
چند دقیقه بعد، مادر بقچۀ لباسها را به پدر داد و او و کلیم سوار دوچرخههایشان شدند و به سمت دیگرِ روستا، به خانهٔ عمو رومان رفتند.
وقتی به خانه رسیدند، از دوچرخهها پیاده شدند، از درِ باغچه گذشتند و وارد حیاط شدند. همهجا در سکوت غرق شده بود. در تاریکیِ رو به افزایش هوا، از جایی دور، صدای پارس سگی به گوش میرسید. جنگل نیز در کنار خانه، خاموش و تیره، خودنمایی میکرد.
درِ ورودیِ باز خانهٔ رومان، انگار سر بزرگی بود که دهانش در فریادی خاموش گشوده مانده باشد.
پدر علامت صلیب بر سینه کشید و به سوی درِ باز رفت.
آنها وارد دالان خانه شدند، اما در تاریکی، هیچ چیز را نمیتوانستند تشخیص دهند.
کلیم گفت: پدر، برو به اتاق، چراغ نفتی را پیدا کن، روشنش کن و آن را بیاور.
وقتی کلیم با چراغ روشن وارد دالان شد، صحنۀ هولناکی در برابر چشمانشان نمایان شد. رومان به پشت افتاده بود و گلوله سینهاش را شکافته بود. چهرهاش آرام بود، که انگار به خواب عمیق فرورفته است. لباس زیرش که از خون خیس شده بود، تضاد آشکار با رنگپریدۀ صورتش داشت.
گالیا، زنی که هنوز جوان و زیبا بود، به پهلو افتاده بود. شکمش زخمی شده و یک گلوله نیز به سرش اصابت کرده بود. گودال خون از زیر تخت به بیرون جاری شده بود.
پدر گفت: کلیم، باید آنها را به اتاق منتقل کنیم. آنجا خون را از بدنشان میشوییم و لباسهایشان را عوض میکنیم. نترس، پسرم! مردهها نمیتوانند هیچ آسیبی به زندهها برسانند.
حدود دو ساعت بعد، این کارهای ناخوشایند به پایان رسید. رومان و گالیا، با لباسهای تمیز، کنار یکدیگر روی تختی که در گوشۀ اتاق قرار داشت، آرمیده بودند.
پدر گفت: انگار دیگر همهچیز تمام شد. حیف که یک بطری ودکا همراهمان نیاوردیم. چه مرگ بیهودهای! فقط سیوپنج سال داشت. هنوز باید سالهای سال زندگی میکرد… بیا درِ خانه را ببندیم و به خانۀ خودمان برگردیم.
***
وقتی به خانه رسیدند، همۀ اهل خانه را دور سفره دیدند. روی میز دیگ سیبزمینی آبپز، کوزۀ شیر، چند تکه نان بریده و بطری ودکا که هنوز باز نشده بود، قرار داشت. فرزندان رومان نیز آنجا بودند: والودیا و اولیا، دختر چهارده سالهاش.
مادر پرسید: ایگنات، آنجا چه خبر بود؟
پدر پاسخ داد: هر دو کشته شدهاند. راهزنان همهچیز را با خود بردهاند. من و کلیم رومان و گالیا را برای مراسم خاکسپاری فردا آماده کردیم.
سپس رو به والودیا کرد و پرسید: والودیا، پیش کوخارچیک رفتی؟ قبول کرد تا فردا دو تابوت آماده کند؟
والودیا دوباره لرزید، فقط سرش را به علامت تأئید تکان داد و چیزی نگفت.
پدر گفت: بسیار خوب. گریپّا، بیا یاد برادرم و گالیا را گرامی بداریم. بطری را باز کن و لیوانها را بیاور. من امروز را تقریباً تمام روز گرسنه بودهام.
مادر همه را دور میز نشاند، در بشقاب هر یک دو سیبزمینی گذاشت و برای بچهها شیر ریخت. برای پدر و خودش نیز هر کدام نصف لیوان ودکا ریخت.
مادر گفت: بچهها، غذا بخورید. روزگار سختی است، اما این روزها هم خواهد گذشت. والودیا و اولیا، شما هم غذا بخورید. از امروز ما یک خانواده هستیم. از این پس با ما زندگی خواهید کرد. در خانهای که برای چهار بچه جا باشد، برای شش بچه هم جا پیدا میشود.
والودیا و اولیا با چشمانی اندوهگین به مادر نگاه کردند و لبهایشان لرزید.
مادر گفت: نه، نه… گریه نکنید. همهچیز درست میشود. غذا بخورید.
بچهها دست به سفره بردند و مادر و پدر، بیآنکه سخنی بگویند، لیوانهای ودکا را بلند کردند و در سکوت نوشیدند.
پس از شام، پدر نگاهی به بچهها انداخت و با صدای آرام به کلیم گفت: پسرم، برو پیش عمو سیدور و به او بگو فردا بیاید تا برای دفن رومان کمک کند. او هم برادر رومان است.
کلیم کت خود را پوشید، سوار دوچرخه شد و به سوی دیگر روستا، آنجا که سومین برادرشان، عمو سیدور، ساکن بود، به راه افتاد.
پدر گفت: چطور میشود به مرکز ناحیه، به سارنِ، خبر داد؟ بالاخره رئیس شورای روستا را، نمایندهٔ حکومت را کشتهاند. دیگر عقلم به جایی نمیرسد.
مادر گفت: الان شب است، کدام ناحیه؟ تازه راه هم کم نیست، دوازده کیلومتر است. اصلاً ناحیه چه کمکی میتواند بکند؟ مگر مرده را زنده میکند؟
پدر گفت: البته که زندهاش نمیکند، اما مراسم تشییع و خاکسپاری با آرامش برگزار میشود. آن وقت راهزنان جرأت نمیکنند سر و کلهشان پیدا شود.
والودیا با صدایی لرزان گفت: عمو ایگنات، دوچرخه را به من بدهید، من به سارنِ میروم.
پدر گفت: والودیا، هوا تاریک است، باید از میان جنگل بروی. یا راه را گم میکنی یا به باندیتها برمیخوری.
ــ برنمیخورم. من یک راه باریک جنگلی را میشناسم، از همان میروم و زود میرسم.
پدر پس از کمی اندیشیدن گفت: خوب، دوچرخه را بردار و برو به شورای ناحیه. میدانی کجاست؟ در خیابان لنین.
والودیا پاسخ داد: میدانم، نگران نباشید، پیدایش میکنم.
والودیا از خانه بیرون رفت، سوار دوچرخه شد و در تاریکی ناپدید گشت.
در کلبه سکوت حکمفرما شد. پدر پشت میز نشسته بود و سرش را در میان دو دست گرفته بود. مادر ظرفها را از روی میز جمع میکرد. در همین هنگام کلیم برگشت.
پدر پرسید: خُب، سیدور چه میگوید؟ خبر دارد که برادرش را کشتهاند؟
کلیم: بله، خبر دارد. عصبانی است و ناسزا میگوید. میگوید از همان اول به عمو رومان هشدار داده بود که ریاست شورای روستا سرانجامش به همینجا خواهد کشید. میگوید فردا هم به مراسم خاکسپاری نمیآید.
پدر گفت: او حرامزاده است. همچنان حرامزاده هم مانده.
سپس گفت: وقت خواب است. فردا روز سختی در پیش داریم. بچهها، همه بخوابید.
همه روی تخت و کنار اجاق جای گرفتند. وانیا روی بستر خودش دراز کشید و خیلی زود در خواب آشفته فرو رفت.
در خواب دید که روی پلهٔ ایوان کلبه نشسته است. از میان راه باریکی، عمو رومان با کارابینی بر دوش، تپانچه در غلاف آویخته به کمربند و چند نارنجک بر همان کمربند، به سوی او میآید. در حالی که قدم برمیدارد، لبخند هم میزند.
عمو رومان وقتی نزدیک شد، گفت: سلام وانیا. چرا به فکر فرو رفتهای، قزاق؟ چه کسانی در خانه هستند؟
وانیا پاسخ داد: صبح بخیر، عمو رومان. فعلاً همه در خانهاند، زنعمو گالیا هم اینجاست. دنبال شما میگردد.
عمو رومان با تعجب گفت: آخر برای چه دنبال من میگردد؟ مگر نمیداند که با سربازان رفته بودم تا مخفیگاه باندراییها را که پر از سیبزمینی بود، ضبط کنیم؟ عجب ذخیرهای برای زمستان جمع کرده بودند! سیبزمینیها را بار دو کامیون کردیم. حالا بگذار زمستان بنشینند و انگشتشان را بمکند.
خاله گالیا به ایوان خانه آمد. همین که شوهرش را دید، دستها را به کمر زد و بیدرنگ با لحن تند گفت: بالاخره پیدایت شد! اصلاً به فکر بچهها نیستی! کم بود که خودت در باتلاقها قایم میشوی، حالا جان همه ما را هم زیر تبر راهزنان گذاشتهای! مگر خبر نداری که دو روز پیش، افراد باندرا تمام خانوادهٔ تاتارچوک را فقط به این دلیل که به سربازان سیبزمینی فروخته بودند، با تبر قتلعام کردند؟ حتی نوزادی را که در گهواره خوابیده بود. تازه تو هم مخفیگاهشان را نابود کردهای! به خاطر همین، آنها همهٔ ما را خواهند کشت. و نه فقط ما را، بلکه خانوادهٔ برادرت، ایگنات، را هم…
عمو رومان با عصبانیت پاسخ داد: اینقدر مثل مرغ قدقد نکن! بهزودی کار همهشان تمام میشود…
ــ تا وقتی همهشان را دستگیر کنند، باز هم مصیبتهای زیادی به بار میآورند. مواظب باش، خودت را گیر نیندازند…
ــ برای آنها پادزهر دارم: گلوله و نارنجک. زنده دستشان نمیافتم، خودشان هم این را خوب میدانند. و در جواب این حرفهای احمقانهات، این هم سهم تو!
عمو رومان با انگشتانش علامت اعتراض درست کرد و آن را به طرف همسرش گرفت. خاله گالیا به طرف او رفت. عمو رومان با شتاب از حیاط بیرون رفت و پشت حصار ایستاد و همان شکل اعتراض را از روی حصار نشان داد. خاله گالیا از حیاط بیرون نرفت. او هم در پاسخ با هر دو دست علامت اعتراض نشان داد و دستهایش را روی حصار گذاشت. مدتی همانطور روبهروی هم ایستادند. سرانجام عمو رومان طاقت نیاورد.
گالیا جان، چرا امروز اینقدر عصبانی هستی؟ بهتر است یک لیوان آب به من بدهی، گلویم از تشنگی خشک شده.
خاله گالیا با لحنی کنایهآمیز گفت: چه شده؟ رفته بودید عرقخوری و موفقیت عملیاتتان را جشن گرفته بودید؟ آه، رومان، رومان! انگار در جبهه هنوز دلت از جنگ سیر نشده…
گالیا جان، چرا باز شروع کردی؟ مگر میتوانم بنشینم و تماشا کنم که این اراذل مردم را میکشند و بچهها را با تبر تکهتکه میکنند؟ طاقت دیدن این صحنهها را ندارم. این پلیدیِ باندرایی باید از سرزمین ما ریشهکن شود.
ــ انشاءالله! اما من از جان خودمان و بچههایمان میترسم. رومان، وحشتناک است. هر شب از ترس به خودم میلرزم.
ــ نترس. من همیشه نزدیک خانه هستم و منتظر مهمانهای ناخوانده میمانم.
خاله گالیا برای آوردن آب به داخل خانه رفت. وانیا از فرصت استفاده کرد و به عمو رومان نزدیک شد.
ــ عمو رومان، مرا هم با خودتان ببرید تا با باندراییها بجنگم.
ــ هنوز برای جنگیدن با دشمن زود است، وانیا. تو حتی نمیتوانی کارابین را بلند کنی.
وانیا با دلخوری گفت: میتوانم! بدهیدش به من، خودتان خواهید دید.
عمو رومان کارابین را از روی شانهاش برداشت و روی شانهٔ وانیا انداخت. وانیا زیر سنگینی آن کمی خم شد، اما سعی کرد نشان ندهد که برایش سنگین است.
عمو رومان دستور داد:خُب، حالا راه برو!
وانیا خواست قدم بردارد، اما قنداق کارابین که روی زمین کشیده میشد، نگذاشت حرکت کند.
عمو رومان: دیدی؟ هنوز باید کمی بزرگتر شوی، وانیا.
در همین لحظه، خاله گالیا از خانه بیرون آمد. هنگام دادن لیوان آب، نتوانست خودداری کند و گفت: رومان، واقعاً عقلت را از دست دادهای! این دیگر چیست که روی دوش بچه انداختهای؟
ــ اشکالی ندارد، بگذار از حالا عادت کند. او سرباز آینده است.
وانیا خواست کارابین را از روی شانهاش بردارد، اما اسلحه از دستش لغزید و روی زمین افتاد. وانیا از ترس اینکه مبادا کارابین بر اثر افتادن به زمین خودبهخود شلیک کند، چشمانش را محکم بست… و از خواب پرید.
***
وانیا با خود اندیشید: این چه بود؟ خواب بود؟ اما همین چند وقت پیش عمو رومان واقعاً کارابینش را داده بود تا به دست بگیرم. و او و خاله گالیا هم در حیاط خانهٔ ما با هم جر و بحث میکردند… نه، این فقط یک خواب است… آخر عمو رومان و خاله گالیا را کشتهاند…
وانیا چشمهایش را محکم بست و تلاش کرد بخوابد و خبر هولناکی را که شنیده بود از ذهنش دور کند.
صبح زود، والودیا همراه با مسئولان ناحیه و دو کامیون نظامی پر از سرباز از شهر بازگشت. خودروها مقابل خانهٔ پدر و مادر وانیا توقف کردند. برخی از سربازان، علاوه بر سلاح، سازهای بادی نیز همراه داشتند. افسری از کابین یکی از کامیونها پیاده شد و به سربازان دستور داد از قسمت بار پائین بیایند. سربازان پیاده شدند، پاهای خشکشدهٔ خود را حرکت دادند و سیگار روشن کردند.
هنوز صبح زود بود، اما وانیا بیدار شده و به حیاط آمده بود. او با کنجکاوی کامیونها و سربازانی را که لباس نظامی به تن و کلاههای سربازی با ستارههای سرخ بر سر داشتند، تماشا میکرد. مردی با لباس غیرنظامی از کابین کامیون دیگر پیاده شد.
رو به وانیا: پسرجان، پدرت خانه است؟
ــ نه، نیست.
ــ مادرت چطور؟
ــ خانه است.
ــ برو به او بگو بیاید بیرون.
وانیا به داخل خانه دوید و به مادرش گفت، مردی با کامیون آمده میخواهد تو به حیاط بیایی. مادر، انبر مخصوص جابهجا کردن دیگ را کنار اجاق گذاشت و به ایوان آمد.
به مرد غیرنظامی سلام کرد.
ــ بانوی محترم، من نیکولای ایواناویچ پریخودکو، معاون رئیس شورای ناحیه هستم. شوهرتان کجاست؟
مادر: شوهرم همراه پسرم رفتهاند تابوتها را از نجار تحویل بگیرند. همین حالا هم دارند آنها را با دوچرخه میآورند.
پدر و کلیم به خانه رسیدند و دوچرخههایی را که تابوتها روی آنها بسته شده بود، کنار حصار گذاشتند.
پدر، سلام کرد.
پریخودکو: سلام، تسلیت صمیمانهٔ ما را بپذیرید.
پدر: ممنونم. خوب شد آمدید. هیچکس حاضر نیست کمک کند. همه میترسند. آخر این وضعیت کی تمام میشود؟ حتی در جبهه هم به این اندازه وحشتناک نبود که حالا در خانه هست. آدم بیشتر از جان خودش، نگران بچههاست. این راهزنان به هیچکس رحم نمیکنند.
پریخودکو: تمام میشود. زیاد طول نخواهد کشید. بگویید چه باید بکنیم.
ــ بیائید اول تابوتها را به خانهٔ رومان ببریم. چند نفر هم لازم است تا کمک کنند پیکر رومان و گالیا را داخل تابوتها بگذاریم. پنج یا شش نفر هم به گورستان بفرستید تا یک قبر مشترک برای هر دو بکَنند.
افسر، به گورستان فرستاد. یکی از کامیونها نیز همراه آنان راهی گورستان شد و کامیون دیگر که پدر و کلیم به آن سوار شدند، به سوی خانهٔ عمو رومان حرکت کرد. وانیا هم میخواست پشت کامیون، کنار سربازان بنشیند، اما پدر اجازه نداد و از او خواست در خانه به مادرش کمک کند. وانیا با بیمیلی پذیرفت، هرچند دلش میخواست سوار کامیون شود و در روستا گردش کند. آن وقت آن بچههای بازیگوش حسابی به او حسادت میکردند!
مادر صدا زد: والودیا، پسرم، برو پیش عمه ماریا و آنِچکا را به خانه بیاور. او دو روز است آنجاست. لیوبا و اولیا هم قرار است در آماده کردن غذای مراسم ختم به من کمک کنند.
عمه ماریا، خواهر بزرگ پدر بود. او همراه دخترش سکلتا در خانهای نه چندان دور از خانهٔ عمو رومان زندگی میکرد. آنِچکا، خواهر کوچک وانیا، دخترکی پنجساله با موهای طلایی و فرفری بود که همه دوستش داشتند. عمه ماریا نیز علاقهٔ زیادی به او داشت و اغلب او را پیش خود میبرد تا بار رسیدگی به خانوادهٔ پرجمعیت را از دوش مادر سبکتر کند.
تا ظهر، همه چیز برای مراسم خاکسپاری آماده شد. تابوتهای حامل پیکر رومان و گالیا را به گورستان روستا آوردند و کنار قبر تازهکندهشده قرار دادند. در یک سوی قبر، سربازان نوازنده با سازهای بادی صف کشیده بودند و در سوی دیگر، سربازان مسلح به تفنگ ایستاده بودند. کمی آنطرفتر، پدر، عمه ماریا، کلیم و والودیا جدا از دیگران ایستاده بودند.
معاون رئیس شورای ناحیه پیش آمد. کلاه از سر برداشت و با صدایی آرام گفت: دوستان، بستگان رومان ایواناویچ! امروز با مردی شجاع، کمونیستی راستین و مدافع حکومت شوروی وداع میکنیم. او سربازی بود شجاع و همچون یک قهرمان جان سپرد. نتوانستیم از او محافظت کنیم. اما، یاد و خاطرهاش را سالهای سال زنده نگه خواهیم داشت. قاتلان رفیق ما و همسرش بیتردید به سزای اعمال خود خواهند رسید. رومان ایواناویچ، روانت شاد و خاک بر تو سبک باد!
افسر به سربازان اشاره کرد و چهار سرباز با استفاده از طناب، تابوتها را یکی پس از دیگری در قبر جای دادند. معاون رئیس شورا و پدر، هر کدام مشتی خاک در قبر ریختند. سپس همان سربازان تابوتها را دفن کردند. ارکستر سرود ملی اتحاد جماهیر شوروی را نواخت. هنگامی که خاکسپاری به پایان رسید، سربازان به فرمان افسر، تفنگهای خود را بالا بردند و سه بار به نشانهٔ احترام، به هوا شلیک کردند. صدای تیراندازی در سراسر روستا پیچید و کلاغها را از میان درختان به پرواز درآورد.
با پایان یافتن مراسم خاکسپاری، باتکو به طرف معاون رئیس رفت و او را به مراسم یادبود پس از دفن دعوت کرد.
معاون رئیس گفت: متشکرم، ایگنات ایواناویچ، اما باید به مرکز ناحیه برگردم. اوضاع بسیار حساس است. راهزنان که پایان نزدیک خود را احساس کردهاند، هر روز وحشیتر میشوند. دیروز در جنگل به یک دختر جوان، بازرس مالی، تجاوز کردند و سپس او را به دار آویختند. او از سارن به خانه بازمیگشت. تنها دختر مادرش بود. باید به راونو، مرکز استان، بروم و گزارش بدهم.
باتکو گفت: همه جا مصیبت است. از شما ممنونم که آمدید. اگر شما نبودید، تحمل این اندوه برایم بسیار دشوارتر میشد. ببینید این نامردها چه کارهایی میکنند!
معاون رئیس پاسخ داد: نیازی به تشکر نیست، این وظیفه ماست. شما در طول هفته به شورای ناحیه سر بزنید. باید دربارۀ فرزندان رومان تصمیم بگیریم.
باتکو گفت: بچهها با ما، با خانوادۀ من، زندگی خواهند کرد. ما هرگز آنها را به جایی نخواهیم سپرد.
ــ بسیار خوب، اما دربارۀ کمکهای مالی هم باید تصمیم بگیریم.
ــ این موضوع مهمی است. خودتان میدانید که زندگی سخت شده است. من هم چهار فرزند دارم. البته چنین حمایتی بسیار به کارمان میآید. حتماً به شورا خواهم آمد. سپاسگزارم.
سپس معاون رئیس پرسید: اگر به شما پیشنهاد کنیم جای برادرتان را بگیرید، نظرتان چیست؟
باتکو پاسخ داد: من کجا و ریاست شورای روستا کجا؟ حتی درست و حسابی هم نمیتوانم امضا کنم و به سختی میتوانم بخوانم. نه، متشکرم. حالا من پدر یک خانواده پرجمعیت هستم و باید به سرنوشت این بچهها فکر کنم.
معاون رئیس گفت: وضعیت شما را درک میکنم، اما باز هم دربارهاش فکر کنید.
باتکو قاطعانه پاسخ داد: نه، این موضوع اصلاً جای فکر کردن ندارد.
پس از آن با یکدیگر خداحافظی کردند و خودروهای حامل سربازان و معاون رئیس به سوی سارن حرکت کردند.
اما مصیبت به همین جا ختم نشد.
در حالی که باتکو در گورستان بود، خاله ناستیا، خواهر مادر، که در آن سوی رودخانۀ «گورین»، روبهروی روستای ما، تریسکینو، زندگی میکرد، وارد خانه شد. سراپا اشک بود و چهرهاش از شدت اندوه سیاه و پژمرده شده بود.
همین که از آستانۀ خانه وارد شد، با شیون گفت: وای، گریپّاچکا، چه مصیبتی بر سرمان آمده است!…
مادر با نگرانی پرسید: چه شده، ناستیا؟
خاله ناستیا با صدای بلندتر زاری کرد: وای… دیگر ورای من نیست. باندریها او را کشتند و در جنگل به دار آویختند. جز او هیچکس را نداشتم. امروز صبح پیکرش را به خانه آوردند. حرمتش را هم شکسته بودند. باید دفنش کنیم، اما حتی کسی نیست که برایش قبر بکند. همه میترسند. این نامردها همه را وحشتزده کردهاند. گریپّاچکا، شاید ایگنات و کلیم بتوانند برایش قبر بکنند؟
مادر با صدایی آرام و لرزان، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: ناستیا، خواهرم، آنها هم اکنون در قبرستان هستند.
سپس آهی کشید و ادامه داد: چه مصیبتی… ورای بیچاره، چه دختر زیبایی شده بود.
ناستیا با تعجب، در میان اشکهایش، پرسید: مگر برای شما چه اتفاقی افتاده که آنها در قبرستان هستند؟
مادر پاسخ داد: لابد هنوز شما خبر ندارید. دیروز باندریها رومان و گالیا را کشتند. امروز مراسم خاکسپاریشان است. از سارن هم مسئولان و سربازان آمدهاند. الآن همه در قبرستان هستند.
خاله ناستیا دوباره با صدای بلند شیون کرد: خدای من… چرا این همه بلا بر سر ما نازل شد؟ ما چه گناهی در پیشگاه خدا کردهایم؟
ای وای، خواهر، چه مصیبتی! صبر کن، الان مردهای ما از قبرستان برمیگردند، با هم مشورت میکنیم که چه باید کرد و چگونه به تو کمک کنیم.
اندکی بعد، پدر، کلیم و والودیا وارد خانه شدند. پدر با دیدن ناستیا با تعجب گفت: ناستیا، چه عجب به اینجا آمدهای؟ چرا گریه میکنی؟
مادر به جای ناستیا پاسخ داد: وای، ایگنات، بلای بزرگی بر سرش آمده است. دیروز باندریها به ورا تجاوز کردند و بعد او را در جنگل به دار آویختند. او با دوچرخه، تنها، از سارن برمیگشت. باید از کلیم و والودیا بخواهیم همراه ناستیا به آن سوی رود گورین، به تکلیفکا، بروند و برای دفن ورا کمک کنند، قبر بکنند. ناستیا کاملاً تنها مانده است. مردم از ترس جرأت نمیکنند حتی در چنین کار غمانگیز هم کمکش کنند.
پدر گفت: البته که کمک میکنیم. کلیم و والودیا با تو میآیند، ناستیا. بگذار اول چیزی بخورند، از صبح تا حالا حتی یک لقمه هم نخوردهاند. چه مصیبتی… همه بلاها یکباره بر سرمان فرود آمده است. معاون رئیس منطقه امروز دربارۀ دختری که دیروز باندریها در جنگل دار زده بودند، به من گفته بود، اما حتی به ذهنم نرسید که ورا باشد. چه درندههایی! اما دیگر گفتن این حرفها چه سودی دارد؟ بیائید سر سفره بنشینیم. روزها کوتاه شدهاند و باید بچهها فرصت کنند این وظیفه غمانگیز دیگر را هم تا پیش از تاریکی انجام دهند.
در مراسم یادبود، علاوه بر اعضای خانواده، از جمله، فرزندان عمو رومان و خاله ناستیا، عمه ماریا نیز حضور داشت. همه دور سفره نشستند. مادر برای هر کس یک سیبزمینی، یک تکه از گوشت مرغی که برای این مراسم قربانی کرده بود و یک تکه نان گذاشت. سپس برای پدر، عمه ماریا، خاله ناستیا و خودش باقیمانده ودکای دیروز را در لیوانها ریخت.
پدر رو به خواهرش ماریا کرد و گفت: خُب، خواهر، بیا یاد برادرمان را گرامی بداریم. او انسان خوبی بود، حتی از ما هم بهتر. خداوند بهترینها را نزد خود میبرد تا ما همیشه به یادشان باشیم و به وجودشان افتخار کنیم. رومان برای ما جان داد تا ما زنده بمانیم و تا هر پلیدی از سرزمینمان رخت بربندد. همهچیز به صورت تلخ و بیهوده اتفاق افتاد… اما دیگر گفتن این حرفها چه فایده دارد؟ والودیا، اولیا، به پدرتان افتخار کنید. سخت است، اما ما کنار شما هستیم و شما هم کنار ما. روح رومان و گالیا شاد و خاک بر آنان سبک باد! و تو هم، ناستیا، اینقدر خودت را از پا نینداز. باید زندگی کرد. با اشک ریختن نمیتوان اندوه را درمان کرد. بیائید به یاد ورا هم بنوشیم.
همه بزرگترها نوشیدند، غذای سادهای خوردند و آن را با شیر تازه فرو دادند.
پدر گفت: کلیم، والودیا، آماده شوید. همراه خاله ناستیا بروید و در مراسم دفن ورا کمکش کنید. سعی کنید پیش از تاریکی برگردید.
***
خورشید رو به غروب بود که کلیم و والودیا خسته و کوفته به خانه بازگشتند. مادر برایشان نان برید و یک کاسه شیر تازه جلویشان گذاشت.
مادر: خسته شدهاید؟ بخورید. آنجا در حضور ناستیا اوضاع چطور بود؟
کلیم پاسخ داد: دفنش کردیم. دیدن ورا واقعاً وحشتناک بود. باندریها به طرز هولناکی او را شکنجه کرده بودند. تمام صورتش پر از زخم و کبودی بود. فقط سه نفری او را به خاک سپردیم. تابوت را روی گاری گذاشتیم، من و والودیا خودمان به جای اسب آن را کشیدیم تا به قبرستان رساندیم. پائین گذاشتن تابوت سختتر بود. من یک طرف تابوت را نگه داشتم و والودیا همراه خاله ناستیا طرف دیگر را. به هر حال از عهدهاش برآمدیم.
مادر گفت: آفرین، بچهها. مرگ ورا ناستیا را از پا درمیآورد. فردا سر کار نروید، کمی استراحت کنید. گریپّا
پدر با اندوه گفت: گریپّا، من به یک چیز فکر میکنم. آنها دست از سر ما برنخواهند داشت، حتماً دوباره میآیند. بهتر است بعد از شام، همۀ بچهها برای خواب به خانۀ ماریا یا برادرت آرتیوم بروند. وانیا و آنیا در خانه میمانند. اگر اتفاقی بیفتد، آنها را روی بخاری روسی پنهان میکنیم. باید فکری برای آینده بکنیم. زندگی کردن در ترس، از هر شکنجهای بدتر است (منظور از بخاری روسی، آن نیست که ما در ایران داریم. این بخای با خشت یا آجر نسوز ساخته میشود، اساساً هیزمسوز است. روی آن رختخواب پهن میکنند، میخوابند. مترجم).
اما نه آن شب کسی آمد و نه شب بعد از آن. سرانجام در شب سوم آمدند.
نزدیک نیمهشب بود که صدای کوبیدن به درِ هشتی بلند شد.
مادر دست بر شانهٔ پدر گذاشت: ایگنات، کسی در میزند.
پدر از بستر برخاست و از پنجره به بیرون نگاه کرد. در حیاط چند سایه به چشم میخورد.
ــ گریپّا، زود بچهها را روی بخاری بخوابان، رویشان چند تکه پارچه بینداز و بگذار مثل موش، بیصدا و آرام بنشینند.
پدر به هشتی رفت تا در را باز کند و مادر، با شتاب وانیا و آنیا را از خواب بیدار کرد و در حالی که هنوز نیمهخواب بودند، آنها را روی اجاق خواباند و دستور داد تکان نخورند و هیچ حرفی نزنند.
به دنبال پدر، سه نفر از افراد باندرا، مسلح به مسلسل و با لباس سربازان ارتش شوروی، وارد خانه شدند.
یکی از آنها: درود بر قهرمانان!
او پاناس نچیپوروک بود که به «بینیکج» شهرت داشت. این لقب را به خاطر بینی بزرگش به او داده بودند که صورتش را به دو بخش نامساوی تقسیم میکرد. پیش از جنگ، همراه خواهرش در همسایگی پدر زندگی میکرد. زندگی فقیرانهای داشتند. اما وقتی اسلحه به دست گرفت، به درندۀ واقعی تبدیل شد و برای انتقام از سالهای فقر و تحقیر گذشته، از مردم بیگناه انتقام میگرفت. پدر پیش از جنگ گاهی در کارهای خانه به او و خواهرش کمک میکرد.
ــ چرا سلام نمیکنی، عمو ایگنات؟ مرا نمیشناسی یا از دستم دلخوری؟ راهزن، که پدر را با لحن خودمانی خطاب میکرد، پرسید: برادرت حسابی فاسد و خائن شده بود، برای همین مجبور شدیم ساکتش کنیم. مثل استخوانی در گلوی ما گیر کرده بود. دو مخفیگاه ما را از بین برد و بچهها را برای زمستان بیآذوقه گذاشت.
پدر پاسخ داد: سلام کردن برای چه؟ خوب میدانم برای چه آمدهاید. برای گرفتن جان ما. قهرمانان مشغول کارند، نه اینکه مثل تو در جنگلها پنهان شوند، پاناس.
دو راهزن دیگر، در حالی که مسلسلهایشان را به جلو گرفته بودند، در تاریکی اتاق را زیر نظر داشتند.
ــ فعلاً نمیخواهیم جان شما را بگیریم. اما اگر زیادی قهرمانبازی دربیاوری، عمو ایگنات، مجبور میشویم زبان تو را هم کوتاه کنیم، هرچند زمانی همسایه بودیم.
سپس رو به مادر که روی تخت نشسته بود کرد و گفت: خاله گریپّا، چیزی برای خوردن داری؟
مادر تقریباً با زمزمه پاسخ داد: کمی سیبزمینی و شیر از شام مانده است، اگر بخواهید.
ــ بیاور!
راهزنان بیآنکه مسلسلهایشان را زمین بگذارند، بیصدا دور میز نشستند.
مادر دیگ چُدنی سیبزمینی و کوزۀ شیر را آورد، چند لیوان روی میز گذاشت و دوباره بر لبهٔ تخت نشست.
راهزنان با ولع مشغول خوردن سیبزمینی و نوشیدن شیر شدند.
بینیکج پرسید: بچهها کجا هستند؟
پدر جواب داد: بچهها را برای چه میخواهی؟ هر کدام جایی هستند.
راهزن با پوزخندی گفت: پنهانشان کردهای؟ از ما که نمیتوانی پنهانشان کنی، عمو ایگنات.
سپس، در حالی که آخرین لقمهٔ سیبزمینی را میجوید، گفت: ببین، عمو ایگنات، آمدهایم به تو هشدار بدهیم. اگر یک قدم دیگر کج برداری، سرنوشتت مثل برادرت خواهد شد. چرا بدون اجازه، رومان، این دشمن ملت، را به خاک سپردی؟
ــ پاناس، او برادر تنی من است. اگر، خدا نکند، چنین اتفاقی برای خواهر خودت میافتاد، تو چه کار میکردی؟ اصلاً من باید از چه کسی اجازه میگرفتم؟ از میان جنگل دنبالتان بگردم؟
راهزن با لحن تهدیدآمیز: عمو ایگنات، خودت را به نادانی نزن. خوب میدانی چطور میتوانی ما را پیدا کنی. ما را وادار نکن که به گناه بیفتیم و خودمان به دنبال تو و بچههایت بگردیم. یک چیز دیگر. لباس و کفش نظامی را که با آن از جبهه برگشتی، همراه با مدالها و نشانهایت، به ما تحویل بده.
ــ پاناس، هفتهٔ پیش نیچیپور پالیانیچکا شبانه به خانهام آمد و همه را با خودش برد.
ــ میگویی پالیانیچکا برده؟ بسیار خوب، عمو ایگنات، فعلاً زنده بمان.
بینیکج خطاب به دو راهزن دیگر: برویم بچهها. و یادت باشد، عمو ایگنات، من به تو هشدار دادم. گناهت کم نیست، خودت هم این را میدانی. در کارخانه کار میکنی و برای «بلشویکها» بشکه میسازی.
پدر پاسخ داد: بشکه که سلاح نیست. مگر تو چه میخواهی؟ من و خانوادهام از گرسنگی بمیریم؟ یا بیایم پیش تو در جنگل و مردم را غارت کنم؟ من در جبهه به اندازهٔ کافی جنگیدهام. دیگر بس است.
ــ بسیار خوب، بسیار خوب… مواظب خودت باش، عمو ایگنات.
باندریها از خانه بیرون رفتند. پدر درِ ایوان را بست و به اتاق بازگشت.
مادر با صدایی لرزان پرسید: رفتند؟
پدر جواب داد: فکر میکنم رفتند.
مادر: ایگنات، از ترس نزدیک بود جان بدهم. وقتی دربارهٔ لباس نظامی پرسید و تو گفتی پالیانیچکا آن را برده، از ترس خشکم زد. اگر چکمههای انگلیسیات را که با آن از جبهه برگشته بودی میدیدند چه؟ همانها که کنار تخت گذاشتهای. خدا را شکر که داخل خانه تاریک بود. واقعاً این لباس نظامی آنقدر برایت ارزش داشت که چنین خطری را به جان خریدی؟
ــ گریپّا، هیچ خطری در کار نبود. خودت که میدانی پالیانیچکا را یک هفته پیش سربازها همینجا در روستای ما کشتند. این باندریها هم از این موضوع خبر دارند. تازه، چرا باید نشانها و مدالهایم را به راهزنان بدهم؟ من آنها را با خون خودم به دست آوردهام.
مادر: باشد، حالا بخوابیم. اما مگر میشود بعد از این خوابید؟ هنوز تمام بدنم میلرزد. بچهها حتماً خوابیدهاند؟
صدای وانیا از روی اجاق شنیده شد: من بیدارم مامان. میشود دوباره بروم روی تخت خودم بخوابم؟ اینجا آنیا نمیگذارد راحت بخوابم.
ــ پسرم، تو که نخوابیده بودی؟ همهچیز را شنیدی؟ حتماً خیلی ترسیده بودی. طفل بیچاره.
ــ همه را شنیدم و همه را هم دیدم. از زیر کاپشن یواشکی نگاه میکردم. وانیا در حالی که از روی اجاق پائین میآمد گفت: من از راهزنان نمیترسم.
ــ باز هم یک قهرمان پیدا شده! برو سر جای خودت بخواب و دیگر همه بخوابیم.
خانه در سکوت فرو رفت. وانیا همان لحظه خوابش برد، اما پدر و مادر مدت زیادی آرامآرام دربارۀ آنچه گذشته بود و اینکه از این پس چگونه زندگی کنند، با یکدیگر صحبت میکردند.
سه روز بعد، پدر پس از آنکه از سر کار برگشت و شام خورد، در حالی که پشت میز نشسته بود، به مادر گفت: بنشین، گریپّا، باید با هم حرف بزنیم و مشورت کنیم.
ــ دربارهٔ چه میخواهی صحبت کنیم؟
ــ از زندگی! مگر دربارۀ چه چیز دیگری؟ امروز به شورای ناحیه رفتم. برای بچههای رومان کمکهزینه مالی را ثبت کردم. همانجا بطور اتفاقی با مردی همصحبت شدم که مسئول جذب و اعزام مردم به مناطق شرقی و جنوبی اوکراین است. شاید ما هم برویم؟
ــ آخ، نمیدانم، ایگنات. دل کندن از زادگاه و رفتن به جایی که خدا میداند کجاست، ترسناک است. خانه را بفروش، گاو را بفروش… حداقل اینجا سقفی بالای سرمان هست. آنجا باید همهچیز را از نو شروع کنیم؟
ــ از حرفهای آن مرد اینطور برنمیآمد که اوضاع آنقدرها هم بد باشد. وام میدهند، کمکهزینه اسکان میدهند، قول کار میدهند و برای مسکن هم کمک میکنند. تو خوب فکر کن. اینجا مگر چه داریم؟ بله، خانه هست، گاو هم هست، اما فقط همین! تازه هر شب باید از ترس بلرزیم که نکند یک نچیپوروک یا والودیش بیاید و تو و بچهها را بکشد. آخر بیدلیل نبود که آن شب سراغمان آمدند. این مهمانهای ناخوانده هر لحظه ممکن است دوباره برگردند.
ــ نمیدانم، ایگنات. خودت تصمیم بگیر. آخر شش تا بچه داریم، وانیا هم به مدرسه میرود. البته ترسناک است، اما از آن هم ترسناکتر این است که هر روز در انتظار مرگ زندگی کنیم. فکر نمیکنم اگر آن راهزنان یک بار دیگر پیدایشان شود، دوام بیاورم. شاید هیچکداممان جان سالم به در نبریم. من خودم حاضرم به هر کجا فرار کنم، فقط دیگر صورت نحسشان را نبینم. تصمیم با توست، ایگنات.
ــ خیلی خوب، فردا با آن مرد ملاقات میکنم و همۀ جزئیات را با او در میان میگذارم. بعد تصمیم نهایی را میگیریم. فعلاً چیزی به بچهها نگو و به هیچکس هم خبر نده. اگر افراد جنگل باخبر شوند، ممکن است دردسر بزرگی درست کنند.
روز بعد، پدر کمی زودتر از معمول از سر کار برگشت. کلیم همراهش نبود. او هنوز مشغول اتمام ساختن بشکۀ دیگر در کارخانه بود.
مادر شام را روی میز گذاشت: کوکوی سیبزمینی و شیر. جز آن دو، در خانه کسی نبود.
پدر در حالی که شام میخورد، گفت: گریپّا، همه چیز را با مسئول اعزام هماهنگ کردم. او مبلغ وام و کمکهزینۀ اولیه را گفت. این پول باید برای سر و سامان دادن زندگی و گذران روزهای اول کافی باشد. فقط وقت زیادی برایمان نمانده است. باید ظرف یک هفته همه چیز را برای رفتن آماده کنیم.
مادر با نگرانی گفت: آخر چطور ممکن است، ایگنات؟ پس گاو و خانه چه میشود؟
پدر با لحن کمی آمیخته به دلخوری گفت: گریپّوچکا، چرا اینقدر دستپاچه شدهای؟ از همسایهها میخواهیم مراقب خانه باشند، گاو را هم میتوانیم به خواهرم ماریا بسپاریم.
ــ آره، مراقبت میکنند! همه چیز را میبرند!
ــ آخر چه چیزی داری که ببرند؟ برادرت آن طرف جوی، فقط صد متر آنطرفتر زندگی میکند. مگر نمیتواند حواسش به خانه باشد؟
مادر همچنان با حسرت میگفت: چرا باید اینقدر عجله کنیم؟ لااقل یک ماه دیگر. میشد با همه دیدار و خداحافظی کنیم.
ــ قرار نیست به آمریکا بروی. وقتی اوضاع آرام شد، میآیی به دیدنشان. آن وقت، دیدار شیرینتر هم خواهد بود.
ــ آخ، نمیدانم! میترسم، ایگنات!
ــ دیگر بس است، گریپّا، این ترسها را کنار بگذار. تمام شد، میرویم! فردا وام و کمکهزینه را میگیرم. مبلغش قابل توجه است. علاوه بر آن، باید درخواست استعفا از کارخانه بنویسم و حسابم را تسویه کنم. فردا کلیم و والودیا را هم با خودم میبرم. برای احتیاط، همۀ پول را به سه قسمت تقسیم میکنیم. ممکن است کسی به باندریها خبر بدهد که پول گرفتهایم. یک هفته دیگر یک کامیون «استودبیکر» دنبلمان میآید. کامیون بزرگ است، اما با این حال باید فقط ضروریترین وسایل را با خودمان ببریم. دربارۀ این موضوع خوب فکر کن، گریپّوچکا.
تمامی روزهای بعدی در تکاپو و گرفتاری گذشت. مادر لباسها و کفشها را در بقچهها میبست و وسایل ضروری خانه را جمع میکرد. دستگاه بافندگی و ابزار کار پدر را نیز جمع کرد. وانیا با تعجب به این جنبوجوش خانگی نگاه میکرد و نمیفهمید چه اتفاقی در حال افتادن است.
وانیا با کنجکاوی پرسید: مامان، چرا لباسهای مرا داخل بقچه گذاشتی؟ من زمستان چه بپوشم؟
ــ چیزی نیست، پسرم. زمستان که شد بقچه را باز میکنیم و لباسهایت را بیرون میآوریم. هنوز تا زمستان خیلی مانده. وقتی همه چیز را جمع کنیم، در خانه جا بیشتر میشود.
وانیا دستبردار نبود: پس چرا لباسهای کار بابا را هم با آنها داخل بقچه گذاشتی؟
ــ وانیا، مزاحم نشو. بهتر است بروی مشقهایت را انجام بدهی. برای پدرت لباس دیگری میدهیم.
روز بعد، نزدیک غروب، اول پدر از شهر برگشت و کمی بعد هم کلیم و والودیا رسیدند. پدر برای وانیا و آنیا یک بسته آبنبات و نانقندی آورده بود. شیرینیهایی که بچهها از ماهها پیش ندیده بودند. در زنبیل دیگر، نان، تکهای سوسیس و یک بطری ودکا بود.
مادر پرسید: ایگنات، این همه خرج برای چیست؟ همین حالا هم پول کم داریم.
پدر پاسخ داد: غُر نزن، گریپّا. امروز میشود. حسابم را تسویه کردند. هم حقوقم را گرفتم، هم وام و هم کمکهزینۀ اسبابکشی را. پنجشنبه هفتۀ آینده ماشین دنبالمان میآید. تا وقتی پسرها دستهایشان را در حیاط میشویند، شام را آماده کن. راستی، دخترها، لیوبا و اولیا، کجا هستند؟
ــ رفتهاند توی ده پیش دوستهایشان. گفتند زود برمیگردند…
مادر از پنجره نگاه کرد و گفت: بله، همین حالا از روی پل کنار جوی آب میآیند.
وقتی همه جمع شدند، مادر طبق معمول، دیگ چدنی سیبزمینی آبپز را روی سفره گذاشت. پدر سوسیس و نان را برید و بطری ودکا را باز کرد.
پدر گفت: گریپّا، لیوانها را بیاور. دو تا دیگر هم بده. امروز به مناسبت این اتفاق، میشود کمی هم برای کلیم و والودیا ودکا بریزیم. حقشان است.
همه بعد از نوشیدن، با اشتها مشغول شام خوردن شدند.
ــ وانیا، آنیا، خوب غذا بخورید. هر کس خوب غذا بخورد، سوغاتی که پدرت از شهر آورده، نصیبش میشود.
وانیا فوراً پرسید: چه سوغاتی؟
مادر با لبخند گفت: تو فقط غذایت را بخور، حواست را پرت نکن، وگرنه آنیا از تو جلو میزند.
وانیا بیشتر روی بشقابش خم شد، سیبزمینیها را با قاشق له میکرد، لقمهلقمه در دهان میگذاشت و با شیر قورت میداد.
ناگهان کلیم پرسید: بابا، این همه پول را یکباره از کجا آوردی؟ میگویند از کارخانه استعفا دادهای.
پدر بشقابش را کنار زد و با دقت به بچهها نگاه کرد.
ــ بله، فکر میکنم حالا دیگر وقتش رسیده که این را بگویم. فقط فعلاً به کسی چیزی نگویید. من و مادرتان تصمیم گرفتهایم همه با هم از این روستا به استان دیگری برویم. به ما پیشنهاد کردهاند که برای کار به منطقۀ اودسا برویم. البته نه خود شهر اودسا، بلکه همان حوالی. آنجا هم آرامش بیشتر است و هم زندگی راحتتر و شکم سیرتر. تقریباً همه چیز برای رفتن آماده شده است. هفتۀ آینده ماشین دنبالمان میآید.
در خانه سکوت سنگینی حاکم شد. همه دست از شام کشیدند، به جز وانیا و آنیا که همچنان سرگرم بشقابهایشان بودند.
کلیم نخستین کسی بود که سکوت را شکست.
و با تعجب گفت: «این هم خبر. اما خانه، گاو، مزرعه چه میشود؟
پدر: کدام زندگی و دارایی، کلیم؟ گاو را به عمه ماریا میسپاریم و عمو آرتیوم هم فعلاً مراقب خانه خواهد بود. باید بفهمی که ما نمیتوانیم نه جان خودمان را به خطر بیندازیم و نه جان والودیا و اولیا را. باندریها یک بار آمدند. حتماً بار دیگر خواهند آمد و البته با نیتهای بسیار خطرناکتر. برای آنها جان انسان هیچ ارزشی ندارد. حتماً شنیدهای که با خانواده معلم در روستای همسایه، سپسویچ، چه کردند؟ همه را، هم بزرگترها را و هم بچهها را فقط به این جرم کشتند که او زبان روسی تدریس میکرد.
کلیم گفت: شنیدهام. ولی همهچیز خیلی ناگهانی است. راستش دلم نمیخواهد جایی بروم، پدر. اینجا همه را میشناسم. یک سال و نیم یا دو سال دیگر هم باید به خدمت سربازی بروم… نه، پدر، من هیچ جا نمیآیم.
پدر: خودت میدانی، پسرم، دیگر بزرگ شدهای. خوب فکر کن که چطور میخواهی اینجا تنها زندگی کنی؟
کلیم با قاطعیت گفت: نه، نمیآیم.
پدر رو به اولیا و والودیا کرد و پرسید: خُب، شما چطور، اولیا، والودیا؟
والودیا نگاهی به خواهرش انداخت.
ــ ما با شما میآییم، عمو ایگنات. دیگر اینجا جایی برای زندگی ما نیست. حتی نمیتوانم وارد خانه خودمان شوم. همان لحظه صدای رگبار مسلسل در گوشم میپیچد. نه، ما با شما میآییم.
هنگام گفتن این حرف، اشک در چشمان والودیا حلقه زد.
پدر: بسیار خوب، به نظر میرسد در بارۀ همه چیز تصمیم گرفتیم. والودیا و اولیا، شما هم وسایلتان را جمع کنید و به خانۀ ما بیاورید.
والودیا پاسخ داد: مگر ما چه وسایلی داریم؟ هرچه داریم همین لباسهایی است که تنمان است.
پدر، در حالی که از پشت میز بلند میشد، گفت: پنجشنبه همه همینجا باشید. دنبال کسی نمیگردیم و منتظر کسی هم نمیمانیم.
مادر رو به وانیا و آنیا کرد و پرسید: خُب، شما چطور؟ همه غذایتان را خوردید؟
وانیا با خوشحالی فریاد زد: بله، من اول تمام کردم!
آنیا اعتراض کرد: نه، من اول تمام کردم!
مادر: خیلی خوب، خیلی خوب، دعوا نکنید. آفرین، هر دو همهاش را خوردید. این هم یک بستۀ کوچک، داخلش آبنبات و نان شیرینی است که پدرتان برایتان خریده.
وانیا با خوشحالی فریاد زد: هورا!
مادر، با تظاهر به عصبانیت، گفت: چرا اینقدر داد میزنی؟ این هم برای تو، وانیا، دو آبنبات و دو نان شیرینی، و برای تو هم، آنیا جان، دو آبنبات و دو نان شیرینی. بقیهاش میماند برای فردا.
شب، بیآنکه کسی متوجه شود، فرا رسید. همه خوابیدند. فقط وانیا بیدار بود و به صدای نفس کشیدن خوابآلود دیگران گوش میداد. خیلی دلش میخواست یک آبنبات دیگر بخورد!
بیصدا از بسترش پائین خزید و روی پنجۀ پا به طرف کمدی رفت که مادر بستۀ شیرینیها را در آن گذاشته بود. با احتیاط شروع کرد به باز کردن درِ کمد، اما در با صدای ناهنجاری جیرجیر کرد.
صدای آرام مادر بلند شد: کی آنجاست که توی کمدها میگردد؟ برو بخواب، وانیا، وگرنه فردا به پدرت میگویم.
وانیا با صدای آهسته گفت: فقط میخواستم نگاه کنم.
مادر: فردا نگاه میکنی. زود برو بخواب.
وانیا سرش را به پائین انداخت و به طرف تخت خوابش رفت، دراز کشید و خیلی زود به خواب رفت.
در روزهای بعد، همۀ بزرگترها سرگرم آماده شدن برای سفر بودند. فقط کلیم هر روز برای کار به کارخانه در شهر سارن رفت.
روز یکشنبه هیچکس نتوانست گاو را به گلهبان بسپارد. مادر دلش نیامد کلیم و وانیا را از خواب بیدار کند. آنها زمانی از خواب بیدار شدند که خورشید مدتها قبل طلوع کرده بود. اما به دلیل ابری بودن آسمان، دیده نمیشد. هوا گرفته بود و مه در دشتهای پست گسترده شده بود.
پس از صرف صبحانه، مادر از کلیم خواست گاو را برای چرا به چمنزار کنار رودخانه گورین ببرد.
مادر: کلیم، باید مایکا را به چمنزار ببری. دلم نیامد صبح زود بیدارت کنم. همهتان خسته بودید. مواظبش باش و بگذار سه چهار ساعت بچرد.
کلیم: میخواستم به بابا کمک کنم. او میخواهد یک مرغ دریایی (کاکایی) هم با خودش ببرد. میگویند آنجا، در محل جدید، رودخانه هست.
مادر پاسخ داد: والودیا کمکش میکند.
وانیا خواهش کرد: مامان، من هم با کلیم میروم.
مادر پرسید: تکالیفت را انجام دادهای؟
ــ بله، همه را دیروز انجام دادم.
ــ خیلی خوب، برو مایکا را از طویله بیرون بیاور.
کلیم و وانیا همراه با مایکا راهی چمنزار شدند.
مایکا مشغول چریدن علف بود. پسرها در سایۀ بوتهها نشسته بودند و مراقب گاو بودند. کلیم زیر لب آهنگی را زمزمه میکرد. وانیا گوش میداد، اما از کلمات چیزی نمیفهمید.
وانیا: این چه آهنگی است که میخوانی؟ هیچچیزش را نمیشود فهمید.
کلیم: این آهنگ دربارۀ این است که همه پسرهای خوب را به سربازی بردهاند و در روستا فقط آدمهای معلول و ازکارافتاده ماندهاند و دخترها دیگر کسی را ندارند که با او به کلیسا بروند و ازدواج کنند. این یک ترانه لهستانی است، برای همین نمیفهمی. البته کلماتش تقریباً شبیه زبان خودمان است. گوش کن!
سپس با صدای بلندتر یک بند از ترانه را خواند:
«چون فقط گوژپشتها، لنگها، از خودراضیها با لباس شخصی میمانند…»
ناگهان از میان بوتههای کنارشان دو مرد مسلح به مسلسل بیرون آمدند که لباس نظامی ارتش شوروی بر تن داشتند. با این حال، از برخی نشانههای ظاهری بهخوبی پیدا بود که آنها از افراد باندرا هستند. بر سرشان کلاههای نظامی با نشان سهشاخه باندری دیده میشد.
آنها به پسرها نزدیک شدند. یکی از آنها، مردی تنومند، با چشمان کدر و سرخ، که آشکارا نشان از مستی یا خماری ناشی از نوشیدن الکل داشت، به کلیم خیره شد.
با صدایی گرفته پرسید:
پسر، بگو ببینم، سربازان در روستا هستند؟
کلیم از جا برخاست.
از کجا بدانم در روستا سرباز هست یا نه؟ من کاری به سربازها ندارم.
باندری با لحن تهدیدآمیز و از میان دندانهای به هم فشرده گفت: یک بار دیگر از تو میپرسم، بچهجان، سربازان در روستا هستند یا نه؟
کلیم پاسخ داد: من هم یک بار دیگر میگویم که نمیدانم. اگر لازم است بدانی، خودت برو به روستا و بپرس.
باندری رو به همدستش که کمی آنطرفتر ایستاده بود، گفت: ببین نازار، این حرامزادهها چهقدر گستاخ شدهاند! نازار، بیا این یکی را بفرستیم غذای ماهیها بشود.
با گفتن این جمله، کلیم را در آغوش گرفت و با زور به زمین کوبید.
سپس دستور داد: نازار، طناب را بیار و دست و پایش را ببند.
آن دو باندری تنومند دستها و پاهای کلیم را با طناب بستند.
وانیا برای نجات برادرش به سوی او دوید، اما ضربۀ شدیدی به پشتش خورد، به کناری پرتاب شد و روی علفها افتاد. او برخاست، در حالی که با صدای بلند گریه میکرد، بسرعت به سوی روستا دوید.
در همین هنگام، افراد باندرا کلیم را محکم بستند، از دستها و پاهای بستهاش گرفتند و با قصد انداختن او به رودخانه، به سمت ساحل حرکت کردند. تنها چند لحظه دیگر کافی بود تا کلیم دست و پا بسته در جریان تند آب رودخانه گورین گرفتار شود. اما درست در همان لحظهای که راهزنان آماده بودند او را به رودخانه پرت کنند، از ساحل مقابل صدای فریاد بلندی به گوش رسید:
ــ ولاس، نازار، دست از سر این پسر بردارید. دست و پایش را باز کنید و رهایش کنید. مگر با بچه میخواهید بجنگید؟
این صدای والودیش، سرکرده یکی از گروههای بزرگ باندرا و از اهالی روستای تریسکینو بود. والودیش که نام اصلیاش ولادیمیر یاتسنیوک بود، پیش از جنگ با مادرش زندگی میکرد. آنها در فقر شدید و تقریباً با گرسنگی روزگار میگذراندند. خانهشان سه خانه آنطرفتر از خانۀ خانوادۀ پدر کلیم واقع بود. پدر کلیم گاهی به این خانواده نیز کمک میکرد، گاه در درو کردن علف، گاه در رسیدگی به باغچه و گاه در تعمیر وسایل خانه.
والودیش، کلیم را شناخت و همین شناخت جان او را نجات داد. افراد مسلح دست و پای کلیم را باز کردند، لگدی به او زدند و سپس به لب آب رفتند، سوار قایق شدند و به ساحل دیگر رودخانه پارو زدند.
در همین زمان، وانیا در حالی که سراپا اشک بود، خود را به خانه رساند.
مادر با نگرانی پرسید: وانیا، چه شده است؟
وانیا در میان هقهق گریه گفت: عمو کلیم را بستند و در رودخانه غرق کردند.
مادر با وحشت دستهایش را به سرش کوبید و گفت: ای خدای من! این دیگر چیست؟ ایگنات، میشنوی؟ افراد باندری کلیم را غرق کردند!
پدر با شتاب از انبار بیرون آمد، وارد خانه شد و بیدرنگ تفنگ شکاری خود را که سالها زیر تخت پنهان کرده بود، برداشت. بیآنکه کلمهای بگوید، با گامهای تند به سوی رودخانه رفت.
پنج دقیقه بعد، پدر به محل رسید. وقتی کلیم را زنده دید، با آسودگی نفس راحتی کشید.
ــ از کلیم پرسید: اینجا چه اتفاقی افتاد؟
کلیم: دو نفر از افراد باندری میخواستند مرا غرق کنند، اما والودیش نگذاشت.
پدر پرسید: از تو چه میخواستند؟
ــ از من میپرسیدند آیا سربازان روس در روستا هستند یا نه.
پدر با لحن سرزنشآمیز گفت: حتماً هم برایشان نقش قهرمان بازی کردهای. خوشبختانه والودیش همان نزدیکی بود. هرچه باشد، گرچه راهزن است، اما قدرشناس است و گذشته را فراموش نکرده. وگرنه حتماً تو را غرق میکردند. بسیار خوب، گاو را به خانه ببر، به آن کمی یونجه بده، فردا وانیا آن را به گلهبان تحویل خواهد برد.
مادر در حیاط منتظر آنها بود. همین که کلیم را زنده دید، از دروازه بیرون دوید.
با چشمان اشکبار گفت: پسرم، کلیم! نزدیک بود از غصه دیوانه شوم. وانیا گریان به خانه آمد و گفت که افراد باندرا تو را در رودخانه غرق کردهاند.
کلیم پاسخ داد: آرام باشید، مامان. خواستند غرقم کنند، اما نتوانستند. زندهام، زنده.
مادر با اندوه گفت: خدایا، این دیگر چه روزگاری است؟ این همه مصیبت کی تمام میشود؟
پدر: گریپّا، دیگر بس است. به جای این نالهها، سفره را آماده کن تا ناهار بخوریم. خدا را شکر، همهچیز به خیر گذشت.
سرانجام روز پنجشنبه فرا رسید. همه صبح زود بیدار شدند. کلیم گاو را به گله برد. به وانیا اجازه ندادند به مدرسه برود. پدر از لیوبا خواست به مدرسه برود و از مدیر برای وانیا گواهی بگیرد. در انتظار رسیدن خودرو، مادر روی نیمکت، در کنار خانه نشست.
مادر آهی کشید و گفت: وای، ایگنات، یکجورهایی خیلی میترسم. آخر مگر میدانیم داریم کجا میرویم؟
ــ گریپّا، چرا باز شروع به آه و ناله کردی؟ به نظر من، حتی اگر تا آن سر دنیا هم برویم، بهتر از این است که هر شب از ترس بلرزیم.
ــ شاید حق با تو باشد.
ــ البته که حق با من است. بیا بهتر است وسایل را از خانه به بیرون، به حیاط منتقل کنیم.
مادر: اگر کامیون نیاید چه؟ بیهوده این همه بار را بیرون بیاریم و بعد دوباره به داخل ببریم؟
پدر با اطمینان گفت: میآید. همه کمک کنید. وانیا، همه کتابهای درسی، خودکارها، مدادها و دفترهایت را جمع کن.
وانیا پرسید: بابا، ما کجا میرویم؟ آنجا مدرسه هم هست؟
پدر: البته که هست، وانیا. زودتر آماده شو، الان ماشین دنبالمان میآید.
وانیا با ناباوری پرسید: من هم سوار ماشین میشوم؟
ــ البته. که نمیخواهیم تو را اینجا تنها بگذاریم.
وانیا فریاد کشید: هورا! و برای آوردن وسایل مدرسهاش به داخل کلبه دوید.
همگی با هم صندوقها، بقچههای لباس، تختهای جمعشده، وسایل آشپزخانه و دستگاه بافندگی مادر را به حیاط آوردند. از انبار نیز قایق و وسایل ماهیگیری پدر را بیرون کشیدند. او که در کنار رودخانه بزرگ شده بود، یک ماهیگیر دوآتشه بود و زندگیاش را بدون قایق و لوازم ماهیگیری تصور نمیکرد.
مادر با صدا اندوهگین گفت: خُب، انگار دیگر همه چیز را آوردیم. ایگنات، این قایق را دیگر برای چه میبری؟ میگویند آنجا اصلاً رودخانه وجود ندارد.
پدر با لبخند گفت: هست. اسمش هم «کویالنیک بزرگ» است. میشنوی چه اسم باشکوهی دارد؟ پس حتماً آب هم دارد. و هر جا آب باشد، ماهی هم پیدا میشود.
مادر رو به برادرش: آرتیوم، خوب شد آمدی. مواظب کلیم باش، او اینجا تنها میماند. در کارهای خانه کمکش کن، برایش سخت خواهد بود. خودش نخواست با ما بیاید.
دایی آرتیوم: نگران نباش، خواهر. حتماً مراقبش هستم و کمکش میکنم. تازه خودش هم دیگر مرد بزرگی شده و از عهدۀ کارهایش برمیآید.
مادر رو به عمه ماریا، خواهر پدر که همان لحظه وارد حیاط شده بود، گفت: و از تو هم ممنونم، ماریا، که آمدی. گاهی به کلیم کمک کن تا از پس گاو بربیاید و آن را بدوشد.
پدر با لبخند پرسید: به همه وظیفه دادی؟ ببین، ماشین دارد میآید.
یک کامیون بزرگ آمریکایی «استودبیکر» وارد حیاط شد. در کابین، علاوه بر راننده، مرد دیگری نیز نشسته بود. همان مأمور جذب و اسکان مهاجران بود. او از کابین پائین آمد و سلام کرد و با صدای پرنشاط پرسید: صبح همگی بخیر! همه چیز آماده است؟ همه آمادهاید؟
پدر پاسخ داد: بله، میخائیل ایواناویچ، همه چیز آماده است.
میخائیل ایواناویچ اوضاع را توضیح داد: خُب، پس بارگیری را شروع کنیم. الان شما را به ایستگاه راهآهن سارن میبرم. آنجا وسایلتان را داخل واگن بار میزنند. احتمالاً باید دو سه روزی در واگن زندگی کنید تا قطار مهاجران کاملاً تکمیل شود. وسیلۀ نقلیه به اندازه کافی نیست که همه را یکجا منتقل کنیم.
در حالی که بزرگترها مشغول بار زدن وسایل بودند، وانیا روی رکاب کامیون رفت و با کنجکاوی به داخل کابین سرک کشید، اما نمیتوانست چیزی ببیند. زیرا، قدش فقط به شیشهٔ درِ کامیون میرسید.
راننده که تلاشهای وانیا را دید، گفت: پسرجان، دوست داری داخل کابین بنشینی؟
وانیا که از خوشحالی باورش نمیشد، تقریباً زیر لب پاسخ داد: آره، دوست دارم.
راننده درِ کابین را باز کرد و گفت: پس بیا بالا.
وانیا با شتاب وارد کابین شد، روی صندلی چرمی نشست و با کنجکاوی اطراف را تماشا کرد.
راننده گفت: فقط قول بده به هیچ چیز دست نزنی.
چه چیزهای جالبی آنجا بود! وانیا روی صندلی راننده نشست، فرمان را در دست گرفت و تصور کرد که خودش راننده است و همین حالا راه خواهد افتاد. دستش بیاختیار به سمت بوق رفت و ناگهان صدای بلند بوق در فضا پیچید. وانیا فوراً دستش را عقب کشید، اما دیگر دیر شده بود. راننده درِ کابین را باز کرد.
راننده: شیطنت میکنی؟ زود باش، از کابین بیا پائین.
وانیا بیصدا از کامیون پائین آمد، سرش را پائین انداخت و اشک در چشمانش حلقه زد، اما گریه نکرد. کمی کنار رفت و در دل، خودش را سرزنش میکرد. چقدر دلش میخواست بچههای روستا او را پشت فرمان ماشین ببینند!…
بارگیری به پایان رسید. همه خداحافظی کردند. طبق رسم پیش از سفر، لحظهای نشستند تا راه را به نیکی آغاز کنند.
مادر دوباره با اندوه گفت: وای، آخر کجا داریم از این خانه و آشیانهٔ عزیزمان میرویم؟ آیا بار دیگر همدیگر را خواهیم دید؟ آنجا، در جای جدید چه بر سرمان خواهد آمد؟ کلیم، پسرم، ما را فراموش نکن، برایمان نامه بنویس…
پدر با لحنی که اندکی ناراحتی در آن بود، پاسخ داد: گریپّا، باز هم شروع کردی؟ همهچیز خوب خواهد شد. تو هم بهزودی برای دیدنشان به اینجا میآیی. کلیم هم که دیگر بچه نیست. از همه سپاسگزاریم و در برابر همه سر تعظیم فرود میآوریم.
میخائیل ایواناویچ گفت: همه سوار ماشینها شوید. بزرگترها بروند به قسمت بار کامیون. خانم خانه با دخترش در کابین بنشیند. و این قزاق کوچولو هم – با نگاهی به وانیا – بیاید داخل کابین.
وانیا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. لبخند سراسر چهرهاش را روشن کرد. با شتاب وارد کابین شد و کنار مادر، نزدیک در نشست. حالا دیگر بچههای روستا حتماً او را میبینند و بیشک به او حسادت خواهند کرد.
کامیون از خیابان اصلی روستا گذشت و روی سنگفرش به راه افتاد. وانیا برای هر کسی که در مسیر میدید، دست تکان میداد. درست هنگام زنگ تفریح بود که از کنار مدرسه گذشتند و بچههای زیادی در حیاط و خیابان بودند. همه وانیا را دیدند و او نیز از داخل کابین برایشان دست تکان داد.
وانیا از شدت خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.
با خود فکر کرد: بگذار این وروجکها حالا از حسادت بترکند.
اندکی بعد، روستا پشت سرشان ماند و کامیون وارد راه جنگلی شد. جنگل حال و هوای اندوهگین و متفکرانهٔ پائیز را داشت. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و تنها از دوردست صدای نوک زدن دارکوب به گوش میرسید. هوای آکنده از بوی صمغ کاجها بهآسانی در سینه فرو میرفت. هنگامی که کامیون زیر طاق شاخههای انبوه جنگل پیش میرفت، همهٔ بزرگترها ناخودآگاه هوشیار شدند و آهسته، در حد زمزمه، با یکدیگر سخن میگفتند. با این حال، هیچ چیز جز غرش موتور «استودبیکر» سکوت جنگل را بر هم نمیزد.
نیم ساعت بعد، کامیون در خیابانهای شهر سارن، یکی از قطبهای مهم راهآهن، حرکت میکرد. اندکی بعد در محوطهٔ بارگیری ایستگاه باری توقف کرد. در کنار آن، یک قطار باری مرکب از حدود پانزده واگن باری آمادهٔ حرکت ایستاده بود.
اولین کسی که از قسمت بار کامیون پائین پرید، میخائیل ایواناویچ بود و پس از او پدر. آنها به والودیا، اولیا و لیوبا کمک کردند تا از کامیون پیاده شوند. پدر درِ کابین را باز کرد، وانیا را از داخل بیرون آورد، آنیا را در آغوش گرفت و به مادر کمک کرد تا پیاده شود.
میخائیل ایواناویچ: رسیدیم. آن واگن، و با اشاره به واگنی که چند متر آنطرفتر از کامیون توقف کرده بود، گفت، محل اقامت شما خواهد بود. حالا بیائید سریع بار کامیون را خالی کنیم، بعد خودتان یواش یواش وسایل را به داخل واگن منتقل میکنید.
همه با هم مشغول خالی کردن بار کامیون شدند. وقتی کار تمام شد، میخائیل ایواناویچ آماده رفتن شد.
گفت: کارگران برای بار کردن وسایل به واگن به شما کمک خواهند کرد. همین حالا میآیند. اما من باید بروم دنبال یک خانوادۀ دیگر. امروز باید دو خانوادۀ دیگر هم بیاورم. شما مستقر شوید.
سپس، سوار کابین کامیون شد و برای آوردن خانوادههای دیگر مهاجران رفت.
اندکی بعد، دو کارگر آمدند و شروع کردند به بردن وسایل به داخل واگن. وانیا هم میخواست از واگن بالا برود، اما یکی از کارگرها اجازه نداد.
کارگر گفت: پسرجان، فعلاً یک گوشه بنشین. بعداً فرصت زیادی برای دیدن واگن خواهی داشت. آنقدر که از آن خسته هم میشوی. حالا مزاحم کار نشو.
وانیا با دلخوری به نزد مادر رفت. مادر به باربرها نشان میداد که هر وسیله را به چه ترتیبی داخل واگن بگذارند.
وانیا حوصلهاش سر رفت. همه سرگرم کار بودند. با کنجکاوی اطرافش را نگاه کرد. در آن سوی خط آهن، ساختمان بزرگ ایستگاه راهآهن خودنمایی میکرد. مردم در رفتوآمد بودند و از بلندگوی سیاهرنگی که بر دیوار ساختمان نصب شده بود، صدای زنی به گوش میرسید. وانیا تا آن روز نه چنین رادیویی دیده بود و نه صدایش را شنیده بود. آن زن با صدای بلند حرف میزد. وانیا درست متوجه حرفهایش نمیشد، اما وسوسه شده بود که نزدیکتر برود و شاید ببیند آن زن کجا پشت آن بلندگو پنهان شده است. از روی ریلهای راهآهن گذشت و به ساختمان ایستگاه نزدیک شد.
رو به مردی که پالتوی نظامی به تن داشت کرد و پرسید: عمو، آن زنی که داخل آن بشقاب حرف میزند، کجا قایم شده؟
مرد زیر سبیلش لبخندی زد و گفت: این که میبینی فقط یک بشقاب نیست، پسرجان، این رادیوست. آن زن هم خیلی دور است. احتمالاً در یک اتاق گرم نشسته، دارد چای مینوشد و به همه خبر میدهد که قطار چه وقت میرسد، چه وقت حرکت میکند و حتی چه کسی گم شده است. نکند تو گم شدهای؟
وانیا پاسخ داد: نه، گم نشدهام. پدر و مادرم آنجا هستند. این بشقاب هم مثل سینما حرف میزند؟
مرد گفت: تقریباً همینطور است. ببخش پسرجان، من باید بروم.
مرد بقچهای را روی شانهاش انداخت و در امتداد سکوی ایستگاه به راه افتاد.
ناگهان وانیا به یاد آورد که چگونه همراه دیگر بچههای روستا، پیش از شروع نمایش فیلم، در زیر نیمکتهای باشگاه روستا پنهان میشدند. تقریباً هر هفته فیلمهایی از شهر سارن میآوردند. متصدی، عمو واسیا، جوانی همیشه خندان بود. هنگام بلیتفروشی وانمود میکرد بچههایی را که بیصدا زیر نیمکتها قایم شده بودند، بچههایی را که البته پول خرید بلیت نداشتند، نمیبیند.
وقتی دستگاه نمایش فیلم روشن میشد، آنها از زیر نیمکتها بیرون میخزیدند و با چشمانی مسحور، آن معجزه را تماشا میکردند: سینما.
وانیا بیش از همه فیلم «چاپایف» را دوست داشت. مخصوصاً آن صحنههایی را که چاپایف با شجاعت بر اسب میتاخت و نیروهای گارد سفید را تار و مار میکرد. اولین بار که چاپایف را دید که سوار بر اسب از روی پرده به سوی تماشاگران میتازد، وحشت کرد که مبادا از پرده بیرون بپرد و در سالن باشگاه بتازد. برای همین دوباره زیر نیمکت پنهان شد. و وقتی چاپایف در آب غرق شد، وانیا گریه کرد. دلش برای چاپایف، آن فرمانده شجاع و دلیر، سخت سوخت.
وانیا، ناگهان صدای مادرش را شنید که رشتۀ خاطراتش را گسست. کجا رفتی؟ زود باش، همین حالا برگرد!
وانیا دوباره از روی خط راهآهن گذشت و به واگن خودشان نزدیک شد. وسایل را از پیش بار زده بودند و مادرش دیگی را روی سهپایه گذاشته و در آن سیبزمینی میپخت.
مادر با لحن جدی پرسید: چه کسی به تو اجازه داد از اینجا دور شوی؟ گم میشوی و ما بدون تو راه میافتیم.
وانیا پاسخ داد: گم نمیشوم. آن خالهای که داخل رادیو نشسته، همان که آنجاست، داخل آن بشقاب سیاه، مرا پیدا میکند.
مادر با تعجب گفت: این حرفهای بیمعنی را چه کسی به تو زده؟
وانیا جواب داد: آن عمو در ایستگاه گفت، این رادیو است، درست مثل سینما.
مادر با لحن آرامتر گفت: بسیار خوب. دستهایت را در لگن بشوی، الان غذا میخوریم.
وانیا پرسید: بابا کجاست؟
مادر پاسخ داد: رفته ایستگاه تا چیزی برای خوردن کنار سیبزمینی بخرد. که شیر هم نداریم. مگر او را در آنجا ندیدی؟
در همان لحظه وانیا با خوشحالی فریاد زد: آنجاست! دارد میآید!
او پدرش را دید که با بستهای در دست به سوی آنها بازمیگشت.
کمی بعد، همه دور سفرۀ موقتی که از چند تخته چوب ساخته بودند نشستند و شام سادهشان را خوردند.
خانواده سه روز دیگر نیز در همین شرایط صحرایی زندگی کردند. تا پایان روز سوم، همه واگنها از خانوادههای مهاجر پر شده بود. وانیا با چند همسال خود آشنا شد. پسرانی مانند خودش که زندگی در ایستگاه راهآهن را ماجرای هیجانانگیز میپنداشتند. اما برای بزرگترها، این روزها در نبود هرگونه امکانات رفاهی، آزمونی بسیار دشوار بود.
سرانجام میخائیل ایواناویچ از راه رسید و سرپرستان خانوادهها را برای آخرین توصیهها گرد هم آورد.
او خطاب به حاضران گفت: رفقا، کار آمادهسازی به پایان رسیده و میتوانیم راه بیفتیم. امروز حدود ساعت ده شب، قطار حرکت خواهد کرد. به گمان من، مدت سفر بیش از دو شبانهروز نخواهد بود. در طول مسیر، واسیلی آندریاویچ همراه شما خواهد بود.
میخائیل ایواناویچ به مردی که کنار او ایستاده بود، اشاره کرد. خودش اهل همان منطقه است. بنابراین، اگر پرسشی داشتید، از او بپرسید. و حالا همه به واگنهای خود بروید. حدود یک ساعت دیگر حرکت میکنیم. کسی سؤالی دارد؟
هیچکس سؤال نداشت و همه به واگنهای خود بازگشتند.
قطار دو ساعت بعد به راه افتاد. با اینکه دیگر شب شده بود، بسیاری از بزرگسالانِ مهاجر در کنار درهای نیمهباز واگنها ایستاده و به سرزمینهای زادگاهشان که آرامآرام از نظرشان دور میشد، چشم دوخته بودند. همان سرزمینهایی که در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بودند، بخش بزرگی از زندگی خود را، هرچند سخت و پرمشقت در آن گذرانده بودند و اکنون شرایط دشوار روزگار آنان را وادار به ترک آنجا کرده بود. در چشمان بعضی از آنان اشک حلقه زده بود. در دل همه یک پرسش خاموش موج میزد: «در سرزمین جدید چه سرنوشتی در انتظارمان است؟»
سفر طولانی بود و نزدیک به سه شبانهروز به طول انجامید. با وجود آنکه هوا هنوز نسبتاً گرم بود، شبها سرمای محسوس احساس میشد و بیش از همه، کودکان از آن رنج میبردند. همه غذای خشک میخوردند و در ایستگاهها فقط موفق میشدند برای تهیه چای، آب جوش فراهم کنند. تا پایان روز سوم، خستگی بر همه غلبه کرده بود و کودکان نیز از فرط راه درمانده بودند. همه بیصبرانه در انتظار رسیدن به مقصد بودند.
مناظر پشت پنجره نیز کمکم تغییر میکرد. سرزمینهای هموار و جنگلی، جای خود را به استپهای (دشتهای) تپهماهوری با کشتزارهای شخمخورده دادند.
بعد از ظهر روز سوم، قطار در ایستگاه وسیولی کوت (کوت شاد) توقف کرد. هوا آفتابی و صاف بود. همه، از بزرگ و کوچک، از واگنها پیاده شدند و گروهگروه کنار هم ایستادند. حتی صدای خنده هم به گوش رسید. کسی با اشاره به نام ایستگاه، به شوخی گفت: اگر اسم ایستگاه «شاد» است، پس لابد زندگیمان هم از این به بعد شاد خواهد بود.
مردی حدود چهلوپنج ساله، با چکمه، شلوار نظامی، بارانی و کلاه لبهدار، به واگن خانواده وانیا نزدیک شد.
ــ سلام! خوش آمدید، سفر به خیر. اسم من نیکولای سرگئیاویچ است. معاون رئیس کالخوز ژدانوف هستم. خانوادۀ شما را به کالخوز (تعاونی کشاورزی) ما سپردهاند. از اینجا تا آنجا راه زیادی نیست، حدود بیستوپنج کیلومتر. همانطور که میبینید هوا خوب و زمین خشک است. بنابراین، بدون دردسر زود میرسیم. البته، زمینهای اینجا سنگین و سیاهخاک هستند. هر گاه باران ببارد، حتی تانک هم نمیتواند از آن عبور کند. راستی، پائیز سال ۱۹۴۱ دقیقاً همین بلا سر تانکهای آلمانی آمد. در همین خاک ما گیر کردند و دیگر نتوانستند حرکت کنند.
ــ الان کامیون میرسد. بزرگترین کامیونمان، زیس-۵، را برای انتقال شما اختصاص دادهایم. اما میبینم تعدادتان زیاد است و همه جا نمیشوید. اگر کسی بخواهد، میتواند همراه من با کالسکه برود.
وانیا با صدای بلند گفت: من با کالسکه میآیم! کالسکهسواری را خیلی دوست دارم!
البته او هرگز سوار کالسکه نشده بود و حتی درست نمیدانست کالسکه چه شکلی است.
نیکولای سرگئیاویچ با خنده گفت: بسیار خوب، پسرجان، تو با من میآیی. اسمت چیست؟
ــ وانیا.
ــ اسم بسیار قشنگی است. کس دیگری هم دل و جرأت دارد با کالسکه بیاید؟
اما داوطلب دیگری پیدا نشد.
چند کامیون از راه رسیدند و یکی از آنها، زیس-۵، کنار واگن خانواده وانیا ایستاد.
نیکولای سرگئیاویچ رو به راننده کرد و گفت: پترو، کمک کن وسایل را بار بزنند، بعد هم پشت سر من حرکت کن. من جلو میروم. وقتی به ماکاروفکا رسیدی، برو خانۀ دمیتری شِلِست. خودت میدانی کجا زندگی میکند. با او هماهنگ کردهایم که این خانواده مهاجر را بپذیرد.
راننده پاسخ داد: چشم، نیکولای سرگئیاویچ. نگران نباشید، همهچیز را درست انجام میدهم.
نیکولای سرگئیاویچ با دست به کسی اشاره کرد و کمی بعد یک ارابۀ سبک چهارچرخه که دو اسب آن را میکشیدند، از راه رسید. روی نیمکت جلو، کالسکهران، تازیانه به دست نشسته بود.
نیکولای سرگئیاویچ گفت: وانیا، بیا روی صندلی عقب، کنار من بنشین. آنها بعداً به ما میرسند.
بعد رو به کالسکهران: بُوریا، راه بیفت.
دو اسب با سرعت در امتداد جادۀ خاکی میدویدند. کمی بعد، از ایستگاه دور شدند و در جادۀ هموار که از میان استپ میگذشت، پیش رفتند.
وانیا با شگفتی به اطراف نگاه میکرد. هم چشماندازهای استپی که دیگر خبری از جنگلهای آشنای زادگاهش در آنها نبود، توجهش را جلب کرده بود و هم سربالاییها و سرازیریهای نسبتاً تندی که گاهی نفس را در سینه حبس میکرد.
نیکولای سرگئیاویچ که دید هنگام پائین رفتن از یکی از شیبها، وانیا با هر دو دست دستگیرۀ کالسکه را محکم چسبیده، پرسید: چه شده، وانیا؟ ترسیدهای؟
وانیا برای آنکه ترسش را پنهان کند، گفت: نه… فقط دلم برای اسبها میسوزد. خیلی سخت است که کالسکه را نگه دارند. ببینید، نزدیک است روی پاهای عقبشان بنشینند.
نیکولای سرگئیاویچ گفت: میبینم. راستش را بخواهی، خود من هم میترسم. همین چند وقت پیش یک خانواده با همین کالسکه میآمدند. اسبها نتوانستند آن را مهار کنند، از کنترل خارج شدند و همه کشته شدند. اما اسبهای ما قویاند، نترس، همهچیز خوب پیش میرود.
بعد پرسید: آنجایی که زندگی میکردی، از این سربالایی و سرازیریها نداشت؟
وانیا بیآنکه دستش را از دسته کالسکه بردارد، پاسخ داد: نه.
حدود یک ساعت و نیم بعد، کالسکه پس از پائین آمدن از شیبی دیگر، وارد مرکز ناحیه، سبریکووا، شد. اینجا یک روستای نمونه در جنوب اوکراین بود با باغها، تاکستانها، دودکش کارخانهای که از دور دود میکرد، چند مغازه در خیابان اصلی که کالسکه از آن میگذشت و همچنین ساختمان خانۀ فرهنگ ناحیه.
در خروجی سبریکووا، کامیونی که خانوادۀ وانیا بر آن سوار بودند، از کنار کالسکه گذشت. از پشت کامیون، والودیا، اولیا و لیوبا برای وانیا دست تکان دادند و شکلک درآوردند و از اینکه زودتر از او میرسیدند، خوشحال بودند.
وانیا با لحن دلخور گفت: عمو نیکولای، یعنی آنها زودتر از ما میرسند؟
نیکولای سرگئیاویچ لبخند زد و گفت: مهم نیست، وانیا. ما هم بهموقع میرسیم. آنها تازه باید ماشین را خالی کنند و وسایل را داخل خانه ببرند.
وانیا پرسید: قرار است ما در چه خانهای زندگی کنیم؟
نیکولای سرگئیاویچ پاسخ داد: فکر میکنم خوشت بیاید.
بقیه راه، وانیا ساکت ماند و در ذهنش زندگی تازهاش را تصور میکرد و اینکه چگونه به مدرسه خواهد رفت، با دوستان جدید آشنا خواهد شد و…
صدای نیکولای سرگئیاویچ رشته افکارش را برید: این هم روستای ما، ماکاروفکا.
او با دست به خانههای روستا که در برابرشان پدیدار شده بود، اشاره کرد.
روستا تنها از یک خیابان تشکیل میشد که در دو سوی آن، بیشتر خانههای گِلی قرار داشتند.
کالسکه پس از عبور از خیابان، مقابل خانهای با سقف پوشیده از نی ایستاد. در حیاط، آشپزخانۀ تابستانی کوچکی از نوع کاهگلی و نیز یک چاه دیده میشد. کامیون بار خود را خالی کرده بود، اما هنوز در حیاط ایستاده بود. پدر، والودیا و چند نفر که برای وانیا ناآشنا بودند، نیز همانجا بودند.
نیکولای سرگئیاویچ در حالی که وانیا را از کالسکه پیاده میکرد، به کسانی که در حیاط خانه ایستاده بودند، سلام کرد و گفت: «یک دستیار دیگر برایتان آوردهام.
کنار باتکو، مردی تنومند با صورت آفتابسوخته ایستاده بود. او صاحب خانه، دمیتری پاولاویچ شِلِست، بود.
نیکولای سرگئیاویچ رو به باتکو پرسید: بارها را خالی کردید؟
دمیتری پاولاویچ به جای باتکو پاسخ داد: نیکولای سرگئیاویچ، بارها را که خالی کردیم، اما هفت نفر چطور قرار است در یک اتاق جا شوند؟ حالا خانوادۀ خود من هم هفت نفره در یک اتاق زندگی میکنند.
نیکولای سرگئیاویچ در حالی که دستش را بر شانۀ دمیتری پاولاویچ گذاشته بود، گفت: چه میشود کرد، دمیتری پاولاویچ؟ بقول معروف، «در تنگنا باش، اما دلخور نباش»! ما که از قبل همهچیز را با هم هماهنگ کردهایم. این مردم را هم که بیمزد و منت به خانهات نمیفرستیم. در عوض، کالخوز حساب تو را با غله تسویه خواهد کرد. فقط باید حدود شش ماه تحمل کنید. از بهار ساخت خانهها را در نواساوتوفکا آغاز میکنیم. فقط خانوادۀ تو نیست که مهاجران را پذیرفته است. خانوادههای زیادی همین کار را کردهاند. نزدیک به ده خانوادۀ مهاجر به اینجا آمدهاند و هر کدام هم دلیل بسیار مهمی برای مهاجرت خود دارند.
دمیتری پاولاویچ با لبخندی کمرنگ گفت: بله، همۀ اینها را میدانم. از ریختن خاک بر سر، موها که بهتر رشد نمیکنند. مهاجران بچه دارند، آن هم بچههای یتیم، و من هم پدر و مادرم را دارم که هر دو نزدیک هشتاد سال سن دارند. اما بیا در موردش حرف نزنیم، یک طوری با هم از این مشکل عبور میکنیم. بهتر است کمک کنیم تازهواردها زودتر سر و سامان بگیرند. شب نزدیک است و بعد از این راه طولانی، باید خوب استراحت کنند.
***
نیکولای سرگئیاویچ سوار درشکه شد و رفت. دمیتری پاولاویچ نیز وارد خانه شد.
خانه از گل رس و کاه ساخته شده بود. این، مصالح ساختمانی معمول در جنوب اوکراین است که به آن «سامان» (کاه) میگویند. در این منطقه جنگل بسیار کم است و مردم یاد گرفتهاند خانههای خود را با مصالح در دسترس بسازند. خانۀ خانوادۀ شلست یک خانۀ کاهگِلی معمولی بود که در اینجا به آن «مازانکا» میگویند و از دو اتاق و یک آشپزخانه تشکیل میشد.
وانیا در حیاط ماند و با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد. حیاط کوچک بود. سگی بزرگ و زردرنگ با زنجیر بسته شده بود و با مهربانی دمش را تکان میداد. روی دیوارک گِلی کنار آشپزخانۀ تابستانی، یک گربۀ بزرگ و سیاه نشسته بود. درِ آشپزخانۀ تابستانی باز بود و نور چراغ نفتی از چارچوب در به بیرون میتابید.
وانیا به در نزدیک شد و به داخل آشپزخانه نگاهی انداخت. اجاق روشن بود و پشت میز کوچکی پیرزنی با چهرۀ بسیار مهربان نشسته بود. او «ننه شورا»، مادر دمیتری پاولاویچ بود (اشتباه نشود. شورا، اسم مصغر الکساندرا است. م.)
ننه شورا با صدای آرام گفت: بیا تو، پسرجان. بیا داخل، بنشین.
و به چهارپایۀ کوچکی اشاره کرد.
وانیا با تردید روی آستانۀ در ایستاد.
ننه شورا دلگرمش کرد: خُب نترس. شجاعتر باش!
وانیا از آستانه گذشت و با نگاهی پرسشگر به ننه شورا نگاه کرد.
ننه شورا دوباره دعوتش کرد: بنشین. گرسنهای؟ من پلاچیندای گرم دارم.
بوی غذای خوشمزه در آشپزخانه پیچیده بود، اما وانیا سرش را به نشانۀ منفی تکان داد. بهویژه که اصلاً نمیدانست «پلاچیندا» چیست.
ننه شورا پرسید: اسمت چیست؟ حرف زدن که بلدی؟
ــ بله، بلدم، اسمم وانیاست.
ننه شورا لبخند زد و گفت: چه اسم قشنگی! یک تکه پلاچیندا بردار، الان هم برایت یک لیوان شیر میریزم. بیا، روی چهارپایه بنشین.
یادداشت: پلاچیندا (Plăcintă) نوعی نان یا پای سنتی در مولداوی و جنوب اوکراین است که معمولاً با پنیر، سیبزمینی، کدو یا میوه پر میشود. در ترجمه، نام اصلی غذا حفظ شده است.
وانیا با احتیاط روی لبهٔ صندلی نشست. ننه شورا تکهای پلاچیندا و یک لیوان شیر که هنوز گرم بود، به او داد. وانیا لقمهای از پلاچیندا گاز زد. بسیار خوشمزه بود. خمیر نازکی که با کدو تنبل و پنیر محلی پر شده و به کره آغشته بود، در دهان آب میشد. وانیا از شدت لذت حتی چشمانش را بست.
در حالی که ننه شورا با مهربانی نگاه میکرد، وانیا با اشتهای بیشتری لقمه پشتِ لقمه از پلاچیندا میخورد و آن را با شیر مینوشید، گفت: طفلک، حسابی گرسنه بوده.
ننه شورا تازه متوجه شد که او پابرهنه است. پاهایش که لایۀ ضخیم از گرد و خاک و گل روی آنها را پوشانده بود، از دور چنان به نظر میرسید که انگار کفش به پا دارد.
ننه شورا با تعجب گفت: وای خدایا! تو که پابرهنهای! مگر کفش نداری؟
وانیا که از زیر ابروهایش نگاه میکرد، پاسخ داد: چرا، دارم. چکمههایم هست. اما وقتی هوا سرد شود، آنها را برای رفتن به مدرسه میپوشم.
ننه شورا گفت: حالا یک لگن آب گرم برایت آماده میکنم، بعد هم پاهایت را میشویم.
او قابلمهٔ آب داغ را از روی اجاق برداشت و مقداری از آن را داخل لگن ریخت.
ــ بیا، پاهایت را بگذار اینجا، و لگن را به طرف وانیا کشید. حالا این همه کثیفی را از پاهایت پاک میکنیم.
ننه شورا پاهای وانیا را در لگن گذاشت و با لیف آنها را شست. وانیا خندید.
ننه شورا با لبخند پرسید: چرا میخندی؟
وانیا جواب داد: قلقلکم میآید.
قلقلکت میآید؟! خُب، حالا میخواهی با چه چیزی داخل خانه بروی؟ این جفت گالش را بپوش.
ننه شورا پس از آنکه پاهای وانیا را با پارچه خشک کرد، یک جفت گالش جلوی او گذاشت. گالشها خیلی بزرگ بودند و پاهای وانیا کاملاً در آنها گم میشد.
در همین لحظه صدای مادرش بلند شد: وانیا! پسرم، کجایی؟
وانیا از آشپزخانه بیرون آمد، جواب داد: اینجام.
مادر با لحن جدی پرسید: آنجا چه کار میکردی؟
وانیا گفت: غذا میخوردم و پاهایم را میشستم.
ننه شورا که از آشپزخانه بیرون آمده بود، گفت: دعوایش نکنید. ما با هم آشنا شدیم. پسر خیلی خوبی است.
مادر که انگار از دست وانیا ناراحت بود، گفت: وانیا، خجالت نمیکشی؟
بعد رو به ننه شورا کرد و افزود: خیلی ممنون. خودتان هم به اندازهٔ کافی گرفتاری دارید.
ننه شورا گفت: همهچیز خوب است. وانیا را سرزنش نکنید.
مادر گفت: ممنونم. وانیا، بیا، وقت خوابیدن است.
وانیا همراه مادر وارد اتاقی شد که تقریباً تمام آن به یک تختخواب بزرگ تبدیل شده بود؛ تختی که با وسایل ساده و دمدستی ساخته بودند. آنیا پیشتر خوابیده بود. لیوبا و اولیا زیر روانداز ضخیمی دراز کشیده بودند. والودیا روی چهارپایۀ کنار پنجره نشسته بود.
وانیا هم کنار آنیا دراز کشید و خیلی زود به خواب رفت.
روز بعد، یکشنبه بود. وانیا صبح زود از خواب بیدار شد، هرچند دیگران نیز بیدار شده و هر کدام سرگرم کاری بودند. مادر و ننه شورا صبحانه آماده میکردند. باتکو (پدر) همراه دمیتری پاولاویچ مشغول باز کردن و مرتب کردن وسایل بزرگ و حجیمی بودند که آورده بودند. والودیا به آنها کمک میکرد و لیوبا و اولیا کنار آشپزخانهٔ تابستانی نشسته بودند. تنها آنیای کوچک همچنان خواب بود.
وانیا به حیاط رفت و با شگفتی اسبی را دید که به یک گاری بسته شده بود. کنار گاری، پیرمردی با هیکلی تنومند و پهلوانگونه ایستاده بود. وانیا با کنجکاوی به اسب و گاری نگاه میکرد، اما بیش از همه، توجهش را آن پیرمرد جلب کرده بود. او یک قزاق واقعی زاپاروژی بود. در تمام اندام و هیبتش نیروی جسمانی عظیمی احساس میشد.
پیرمرد با صدای بم و گیرا رو به وانیا گفت: سلام بر تو، قزاق کوچولو! شب اول در این جای تازه چطور گذشت؟
وانیا بیآنکه پاسخی بدهد، به سوی اسب رفت و با مهربانی دست بر سرش کشید. اسب نیز سرش را به سوی دستان او خم کرد، گویی نوازشش را با اشتیاق پذیرفته بود.
پیرمرد با لبخندی رضایتآمیز گفت: معلوم است پسر خوبی هستی. اسب از تو خوشش آمده. به مدرسه هم میروی؟
وانیا پاسخ داد: میرفتم… حالا نمیدانم. اینجا مدرسهای هست؟
پیرمرد گفت: خوشاقبالی، پسر! مدرسه درست همان طرف جاده است. اما حالا باید بروم علفها را درو کنم. کمی کنار بایست.
سپس بر گاری نشست، افسار اسب را کشید و از حیاط بیرون رفت.
وانیا به سگی که کنار لانهاش دراز کشیده بود، نزدیک شد. سگ با چشمانی غمگین به او نگریست و در همان حال، دوستانه دمش را تکان داد.
ناگهان صدایی از پشت سرش بلند شد:
ــ از پالکان فاصله بگیر!
وانیا برگشت و پسری را دید که اندکی از خودش کوچکتر بود.
پرسید: تو کی هستی که به من میگویی به سگ دست نزنم؟
پسر با اعتماد به نفس گفت: من اینجا زندگی میکنم.
وانیا لبخندی زد و گفت: من هم اینجا زندگی میکنم. اسم تو چیست؟
ــ وُوا شِلِست.
ــ اسم من هم وانیاست. ما دیروز با قطار آمدیم.
وُوا با ناباوری گفت: دروغ میگویی! اینجا که قطاری نمیآید.
وانیا با اطمینان پاسخ داد: چرا، میآید! البته فقط تا ایستگاه. بعد از آن، من با درشکه آمدم و بقیه با ماشین. تو به مدرسه میروی؟
ــ نه، هنوز. سال آینده میروم.
وانیا با شیطنت خندید و گفت: پس هنوز جوجهای! من کلاس اول میروم!
وُوا که از این حرف کمی دلخور شده بود، گفت: اگر بخواهی، مدرسه را نشانت میدهم. همانجاست، آن طرف جاده.
وانیا با اشتیاق گفت: حتماً، دوست دارم.
هر دو از حیاط بیرون آمدند، از جاده گذشتند و مقابل ساختمان مدرسه ایستادند.
حیاط مدرسه را بوتههای انگورفرنگی سیاه و اقاقیای زرد زینت داده بود. ساختمان مدرسه، با معماری قدیمی، پنجرههای بلند و سقفی پوشیده از ورقهای آهنی، شکوهی خاص داشت. در کنار آن نیز باغی کوچک و باصفا دیده میشد.
وانیا بیدرنگ شیفتۀ ساختمان مدرسه شد. این بنا در نظرش، در مقایسه با مدرسۀ روستای تریسکینو، بسیار باشکوهتر و زیباتر جلوه میکرد. همانجا در عالم خیال خود را مجسم کرد که فردا وارد کلاس میشود، روی نیمکت اول مینشیند و با غرور کتابها، دفتر مشق و دفترهایش را به معلم نشان میدهد…
صبح روز بعد، مادر وانیا او را از خواب بیدار کرد، دست و صورتش را شست، موهایش را شانه زد و وادارش کرد کفشهایش را بپوشد. وانیا پس از نوشیدن یک لیوان شیر، خورجین کوچک خود را که کتاب الفبایش در آن بود، برداشت، از جاده گذشت و بار دیگر وارد حیاط آشنای مدرسه شد.
درِ مدرسه باز بود، اما وانیا جرأت نکرد وارد شود. نمیدانست کلاس اول کجاست. همان لحظه، زنی با سطلی در یک دست و جاروئی در دست دیگر، در آستانۀ در ظاهر شد.
زن با مهربانی پرسید: تو کی هستی؟ تازهواردی؟
وانیا سرش را به زیر انداخت و آرام گفت: آمدهام کلاس اول.
زن لبخندی زد و گفت: حالا که آمدهای، بیا تو. اتفاقاً کلاس اول همینجاست
وانیا وارد ساختمان شد. پس از عبور از راهروی کوتاه، به اتاقی بزرگ، روشن و به نظرش بسیار وسیع رسید. اتاقی با سقفهای بلند و پنجرههای بزرگ. در گوشۀ کلاس، بخاری کاشیکاریشده با کاشیهای آبی قرار داشت. نیمکتها در سه ردیف چیده شده بودند. هنوز کسی در کلاس نبود. فقط دو پسر در نیمکت آخر نشسته بودند و آرام با هم صحبت میکردند. وانیا روی یکی از نیمکتهای ردیف اول نشست و منتظر شروع درس شد.
کمکم دانشآموزان وارد کلاس شدند، اما هیچکس توجه خاصی به وانیا نکرد. سرانجام پسری کنار او روی همان نیمکت نشست و با تعجب به او نگاه کرد.
از وانیا پرسید: چه کسی تو را اینجا نشانده است؟
وانیا پاسخ داد: خودم نشستم. میخواهم روی نیمکت اول بنشینم. مزاحم تو هم نمیشوم.
زنگ مدرسه به صدا درآمد. همۀ دانشآموزان روی نیمکتهایشان نشستند. معلم وارد کلاس شد. او زنی جوان و بسیار زیبا بود. بلوز سفید برفی و دامن مشکی رسمی، اندام ظریف و کشیدهاش را جذابتر کرده بود. وانیا با تحسین به معلم جدیدش نگاه میکرد. معلم نیز متوجه نگاه پر از تحسین او شد. پس از سلام کردن به کلاس، به نیمکتی که وانیا روی آن نشسته بود، نزدیک شد.
ــ پسر جان، تو کی هستی؟ از کجا آمدهای؟ اسمت چیست؟
وانیا در حالی که از جایش بلند شده بود، پاسخ داد: اسمم وانیاست. ما با قطار آمدیم
صدای خنده آرامی در کلاس پیچید.
ــ ساکت بچهها، هیچ چیز خندهداری نگفته است.
معلم دوباره از وانیا پرسید: نام خانوادگیات چیست؟
ــ نیکیتچوک! این هم گواهی مدرسهای که قبلاً در آن درس میخواندم. و برگه را به معلم داد.
ــ خیلی خوب. معلم گواهی را بررسی کرد. اسم من اولگا سمیوناونا است. امیدوارم اینجا را دوست داشته باشی و خوب درس بخوانی. بهویژه که روی نیمکت اول نشستهای.
ــ حتماً، وانیا دوباره نشست.
درس خیلی زود به پایان رسید و همۀ بچهها برای زنگ تفریح به حیاط مدرسه رفتند. هوا آفتابی و گرم بود. وانیا هم به حیاط رفت. در میان دانشآموزان، پسر قدبلندی جلب توجه میکرد. در واقع بیشتر به یک نوجوان میمانست و آشکارا از بچههای دبستان بزرگتر بود. او به وانیا نزدیک شد و از سر تا پایش را برانداز کرد.
ــ تازهواردی؟ کلاس چندم هستی؟
ــ کلاس اول.
ــ اسمت چیست؟
ــ وانیا نیکیتچوک.
واسیا با لبخند گفت: اسم من واسیا ژاروک است. من برای دومین سال است که در کلاس دوم درس میخوانم. دوست داری یک سال صبر کنم تا سال آینده با هم همکلاس شویم؟
ــ چرا؟ میخواهی برای بار سوم کلاس دوم را بخوانی؟ مگر حافظهات ضعیف است؟
ــ از تو خوشم آمد. بیا با هم دوست شویم.
او دستش را به سوی وانیا دراز کرد.
ــ باشد، و دستش را فشرد.
ــ اگر کسی آزارت داد، به من بگو. خیلی زود حالش را جا میآورم.
زنگ به صدا درآمد و هر دو به کلاسهای خود برگشتند.
بعد از پایان درسها، واسیا دوباره نزد وانیا آمد.
ــ از کجا پیدایت شده؟ از کجا آمدها؟.
ــ با پدر و مادرم با قطار آمدیم.
واسیا با تردید گفت: دروغ نگو، اینجا که قطار نمیآید.
ــ با قطار تا ایستگاه آمدیم، بعد از آن با ماشین. آخرین قسمت راه را هم با درشکه آمدم.
واسیا با لبخند گفت: خُب، این فرق میکند! وگرنه گفتی با قطار آمدهای.
بعد ناگهان پرسید: سیگار میکشی؟
وانیا با تعجب: من؟ نه، سیگار نمیکشم. پدرم دعوایم میکند، شاید هم با کمربند تنبیهم کند.
ــ خوش به حالت که پدر داری. پدر من در جنگ کشته شد. من فقط مادر دارم.
واسیا با اندوه ادامه داد: اما باید سیگار کشید. وقتی سیگار میکشی، آدم احساس بهتری پیدا میکند. میخواهی امتحان کنی؟
ــ نه، یک وقت دیگر.
ــ هنوز خیلی کوچکی. باشد، پس خودم میکشم.
او تهسیگاری را از جیب شلوارش بیرون آورد، کبریتی روشن کرد، آن را آتش زد، پک عمیقی زد و دودش را از بینیاش بیرون داد.
وانیا پس از بازگشت از مدرسه، سیبزمینی را با شیری که ننه شورا برایش ریخته بود، خورد. بعد همراه وُوا برای گردش بیرون رفتند. از حیاط مدرسه گذشتند و از مسیر باریکی بالا رفتند تا به محوطۀ هموار، به جایی رسیدند که بچهها «پرچم» بازی میکردند.
بازی پرچم ساده بود. بازیکنان به دو گروه تقسیم میشدند و خطی مرزی میان دو زمین بازی کشیده میشد. آن سوی خط، قلمرو «دشمن» به شمار میرفت. اگر بازیکنی از تیم، دست به حریف میزد، او بیحرکت میشد و تنها زمانی دوباره میتوانست وارد دوباره بازی شود که یکی از همتیمیهایش او را لمس کند. برنده، تیمی بود که موفق میشد پرچم حریف را تصرف کند. پرچم هم چیزی جز یک چوب نبود که در زمین فرو کرده بودند.
وانیا از این بازی خوشش آمد و با اشتیاق به آن پیوست. همانجا با بچههای خانههای اطراف نیز آشنا شد. میان آنها هم پسرهای از او بزرگتر بودند و هم کوچکتر. از جمله بُوریا و کولیا سیواتسکی، تولیک آنوفریینکو و سرگئی پتاشکا.
پس از آنکه حسابی دویدند و بازی کردند، وانیا و وُوا به خانه برگشتند. دیگر آخر روز شده بود. وانیا سرکی به آشپزخانۀ تابستانی کشید و دو دختر را دید که ننه شورا از آنها پذیرایی میکرد.
ننه شورا رو به دخترها: گالیا، ژنیا، با وانیا آشنا شوید. او از حالا پیش ما زندگی میکند.
دخترها با کنجکاوی به وانیا نگاه کردند. گالیا که حدود چهارده سال داشت، بسیار زیبا و خوشاندام بود و چهرهای داشت که وانیا آن را شبیه چهرۀ یک هنرپیشه واقعی تصور میکرد. ژنیا کمی از او کوچکتر بود. موهای روشن و چشمان آبی زیبایی داشت. هر دو تازه از مدرسه برگشته بودند. آنها در روستای همسایه، واراشیلوف، درس میخواندند. این روستا مدرسۀ هفتساله داشت.
وانیا که خجالت کشیده بود، به سوی مادرش دوید. مادر لباسهای شستهشده را روی بند پهن میکرد.
مادر گفت: وانیا، وقت انجام تکالیف است.
وانیا: من آنها را همانجا در مدرسه انجام دادهام. راستی، بابا کجاست؟
مادر گفت: همراه والودیا، اولیا و لیوبا به دفتر کالخوز رفت. بالاخره باید یک کاری پیدا کند. فقط تو و آنیا اینجا بیکار ماندهاید.
وانیا با دلخوری: من بیکار نیستم، من به مدرسه میروم.
ــ باشد، شوخی کردم. برو داخل خانه و تا وقتی من سرم شلوغ است، مراقب آنیا باش.
اندکی بعد پدر همراه بچهها برگشت. همه با خوشحالی دربارۀ موضوعی با هم صحبت میکردند.
مادر پرسید: چه خبر آوردهاید؟
پدر پاسخ داد: همهچیز خوب است، از فردا سرِ کار میرویم. من نجاری میکنم، دخترها از گوسالهها مراقبت میکنند و والودیا هم دو روز دیگر به دورۀ آموزش رانندگی تراکتور فرستاده میشود. نیکولای سرگئیاوچ گفت که از فردا میتوانیم از انبار کالخوز به حساب پیشپرداخت، یک پود آرد، دو لیتر روغن آفتابگردان، نیم کیلو کره…
مادر با تعجب: راست میگویی؟ وای، چه خبر خوبی! دیگر واقعاً نمیدانستم چه چیزی به شما بدهم بخورید. همهچیز دارد تمام میشود و از خرج کردن پول هم میترسم. آخر هنوز سقفی بالای سرمان نداریم.
پدر: گریپّا، سقف هم خواهد بود. از بهار، کالخوز ساخت خانه برای مهاجران را شروع میکند و برای ما هم خانه خواهند ساخت.
مادر آهی کشید و گفت: آه، ایگنات، تا آن موقع خیلی مانده است. مثل کولیها، همه با هم در یک خانه زندگی میکنیم و باعث زحمت مردم شدهایم.
پدر گفت: بهزودی همهچیز روبهراه میشود، فقط باید کمی صبر کنیم. بیا، چیزی بخوریم.
کمکم زندگی به روال عادی خود بازگشت. وانیا در مدرسه شاگرد ممتاز شد. پدر بهعنوان نجار کار میکرد، ارابههای کالخوز را تعمیر میکرد و چرخهایشان را بازسازی میکرد. اولیا و لیوبا در دامداری کار میکردند و از دامهای جوان نگهداری میکردند. والودیا نیز برای گذراندن دورۀ آموزش رانندگی تراکتور، به مرکز ناحیه، شهرک بریوزوفکا رفت.
خانواده شِلِستوف، با وجود زحمتی که حضور مهمانان برایشان ایجاد کرده بود، با مستأجران تازهوارد خود با مهربانی رفتار میکردند. همسر دمیتری پاولاویچ نیز از نزد بستگانش در اودسا بازگشته بود. نام او هم شورا بود. از نظر چهره، شباهت زیادی به دختر بزرگش، گالیا، داشت.
وانیا زیر حمایت و محبت مادربزرگ شورا بود. او اغلب به وانیا کمک میکرد پاهایش را بشوید و هر وقت از مدرسه برمیگشت، با یک خوردنی خوشمزه از او پذیرایی میکرد. وانیا با پدربزرگ پاول نیز دوست شده بود. آخر هفتهها، پدربزرگ پاول اغلب وانیا را با خود میبرد. با ارابهای که اسب بورش آن را میکشید، برای انجام کارهای مختلف به اطراف میرفتند. او حتی گاهی افسار اسب را به وانیا میسپرد تا خودش آن را هدایت کند.
پدر که عاشق ماهیگیری بود، رودخانۀ اطراف را بررسی کرد. این رودخانه که پوشیده از نیزار بود، تقریباً در حدود پنجاه متری خانۀ خانوادۀ شلستوف جاری بود. اما چندان مورد پسند او واقع نشد. حتی بهسختی میشد آن را رودخانه نامید. در آنجا نیازی به قایق نبود، زیرا، تقریباً همه جای سطح آب پوشیده بود. با این حال، ماهی در آن پیدا میشد و پدر اغلب نیم سطل ماهی کپور به خانه میآورد. مادر، در حالی که غرولند میکرد، آنها را پاک میکرد و سپس سرخشان میکرد. طعمشان فوقالعاده بود و میشد بدون نگرانی از تیغهایشان، آنها را تقریباً بهطور کامل خورد.
***
پائیز با هوای بارانی و نامساعد از راه رسید. صبحها مه غلیظی روی زمین مینشست و تا غروب به نمنم باران تبدیل میشد. جادۀ اصلی روستا به باتلاق غیرقابل عبور بدل شده بود و رفتوآمد تنها با تراکتور امکان داشت.
در نیمۀ دوم ماه ژانویه، نخستین برف بارید. اما فقط حدود دو هفته روی زمین ماند و سپس آب شد. با این حال، وانیا در همین مدت کوتاه توانست همراه دیگر پسرهای روستا، سر خوردن از سراشیبی روی یک جعبۀ مقوایی را یاد بگیرد.
بهتدریج خورشید بیشتر و بیشتر میتابید، هوا گرمتر میشد و سرانجام بهار، فصل پربرکت و دلانگیز از راه رسید. بوتهها و درختان سبز شدند، یاس بنفش و اقاقیا شکوفه دادند و عطر باغهای گلکرده سراسر هوا را پر کرد. بچهها بیش از همه مجذوب درختان اقاقیا با خوشههای سفید و زیبایشان بودند. البته، نه فقط به خاطر زیباییشان، بلکه چون گلهایشان خوردنی بود. آنها این گلها را «کاشکا» مینامیدند و طعمی شیرین و دلپذیر داشتند.
وانیا کلاس اول را با نمرات عالی و دریافت لوح تقدیر به پایان رساند و به کلاس دوم رفت. بهترین دوستش، واسیا ژاروک، نیز به کلاس سوم راه یافت.
تعطیلات تابستانی آغاز شد. هر کس سرگرم کار خود بود و وانیا بیشتر اوقات به حال خود رها میشد. او مانند بسیاری از بچههای روستا در بازیهای کودکانه شرکت میکرد. گاهی فوتبال بازی میکردند، اما بیشتر سرگرم بازی «پرچم» بودند. گاهی با هم بازی سکه انداختن خود را سرگرم میکردند.
روش بازی چنین بود که هر شرکتکننده سکههای خود را روی هم به صورت ستونی میچید. سپس از فاصلۀ مشخص، هر نفر حلقۀ فلزی را به سوی ستون سکهها پرتاب میکرد. هر کس حلقهاش نزدیکتر به ستون میافتاد، نخستین حق ضربه زدن به ستون را با همان حلقه به دست میآورد. سکههایی که در اثر ضربه از پشت به رو برمیگشتند، به برنده تعلق میگرفتند. پس از پایان بازی نیز برنده باید به مغازه میرفت، آبنبات میخرید و همه را مهمان میکرد.
چندی بعد، وانیا کمتر در بازیها شرکت میکرد. حالا دیگر خواندن را آموخته بود. در مدرسه کتابخانه کوچکی دایر بود و او به کتابهای آن علاقهمند شده بود. نخستین کتابی که خواند، داستان سفر دو پسر به نامهای «چوک» و «گِک» بود. اما بیش از همه، کتابی دربارۀ شهابسنگ تونگوسکا او را مجذوب کرد. در آن کتاب با بیانی جذاب از این مهمان آسمانی سخن گفته شده و فرضیههای گوناگونی دربارۀ ماهیت آن مطرح شده بود. از جمله اینکه شاید یک سفینۀ فضایی بوده که سقوط کرده است.
آنچه خوانده بود، او را به فکر فرو میبرد، هیجانزده میکرد و احساسی تازه از رازی عمیق و ناشناخته در وجودش برمیانگیخت. وانیا خود را در میان ستارگان تصور میکرد، هرچند نمیدانست چگونه ممکن است روزی به آنجا برسد. فضای بیکران آسمان در خیال او پر از اجرام ناشناخته بود که با سرعت باورنکردنی از کنارش میگذشتند.
ننه شورا وانیا را با کتابی در دست دید، که زیر سایۀ درخت اقاقیا نشسته است، پرسید نکند بیمار شده باشد.
ــ وانیا، چرا از صبح تا حالا نشستهای و کتاب میخوانی؟ برو کمی بیرون، با بچهها بازی کن.
وانیا پاسخ داد: ننه شورا، این کتاب دربارۀ سرخپوستهاست، خیلی جالب است. ببین چهقدر شجاع و چابک هستند!
ننه شورا اصلاً نمیدانست سرخپوستها چه کسانی هستند. از این رو، فقط سرش را تکان داد و با دست اشارهای کرد.
ــ حالا، بیا یک لیوان شیر بخور.
وانیا کتاب را کنار گذاشت و به طرف آشپزخانه تابستانی رفت.
ــ بنشین، وانیا. این هم شیر تازه، با یک تکه پنیر برینزا.
وانیا با اشتهای فراوان مشغول خوردن شیر و پنیر شد.
بعد گفت: ننه شورا، میدانی؟ عمو رومان من هم خیلی شجاع بود. حیف که راهزنان او را کشتند.
ننه شورا با تعجب پرسید: چه کسی را کشتند؟
ــ عمو رومان را. او یک کارابین داشت و گاهی اجازه میداد من آن را بدست بگیرم. اما راهزنان در خواب او را کشتند.
ننه شورا با تأسف دستهایش را به صورتش زد و گفت: وای خدای من! یعنی همان پدر اولیا و والودیا؟
ــ بله، راهزنان مادرشان را هم کشتند.
بابا شورا با اندوه گفت: چه آدمهای سنگدلی… حتی دلشان به حال بچهها هم نسوخت. اما تو بخور، وانیا، بخور، نوش جان.
روز بعد، وانیا تصمیم گرفت ببیند پدرش کجا کار میکند. او به محوطۀ تعاونی کشاورزی به جایی رفت که کارگاه نجاری، آهنگری و چند ساختمان خدماتی دیگر قرار داشت. پیش از آنکه وارد نجاری شود، صدای پتک آهنگری توجهش را جلب کرد.
از در باز به داخل نگاه کرد و عمو میتیا، صاحب خانهای را که در آن زندگی میکردند، دید. عمو میتیا با پتکی کوچک بر طوق آهنی گاری که تا سرخی آتش داغ شده بود ضربههای آرام میزد و در همان حال، جوانی تنومند با پتکی سنگین درست بر همان نقاط ضربههای محکمی وارد میکرد.
عمو میتیا با لبخند گفت: وانیا، چرا بیاجازه وارد شدی؟ مگر زبان نداری اجازه بگیری؟
وانیا جواب داد: آخر خودتان اینجا مدام دارید در میزنید!
عمو میتیا خندید: کار ما همین است. بیا داخل، وانیا، کمک هم میکنی. اینجا البته کمی شلوغ و آشفته است، ولی خجالت نکش، بیا.
عمو میتیا مردی بلندقد و ورزیده با چشمان آبی درشت بود و با مهربانی به وانیا نگاه کرد. ابروها و موهای پرپشتش چهرۀ او جذابتر کرده بود. حتی بینی نسبتاً بزرگ و سرخفامش نیز رنگ برنزه صورتش را که شاید ناشی از آفتاب و شاید از گرمای فلز گداخته بود، زشت نمیکرد.
وانیا از آستانۀ آهنگری گذشت. موجی از گرما به استقبالش آمد. در گوشۀ کارگاه، کورۀ آهنگری با دَمهای بزرگ قرار داشت. عمو میتیا یک قطعۀ فلزی را در کوره گذاشت، دستۀ چوبی دَم را گرفت و چند بار آن را به پائین کشید. دم با صدایی خشدار و عمیق هوا را به داخل کوره فرستاد و زغالها ناگهان شعلهور شدند.
وانیا پرسید: عمو میتیا، میشود من هم این دسته را بکشم؟
ــ بکش، اشکالی ندارد.
وانیا با تمام نیرو دسته را پائین کشید، اما به زحمت تکان خورد.
عمو میتیا گفت: ناراحت نشو، وانیا. پرومته نه فقط آتش، بلکه کار آهنگری را هم به آدمها هدیه داد و این کار، کار آسانی نیست. بزرگتر که شدی، از پس همهاش برمیآیی.
وانیا پرسید: عمو میتیا، این پرومته رئیس گروه شماست؟
عمو میتیا با خنده گفت: نه، از این هم بالاتر! او در یونان باستان یکی از خدایان بود. آتش را از خدای بزرگ دزدید و به انسانها بخشید. به همین خاطر، به فرمان زئوس او را به صخره زنجیر کردند و هر روز عقابی میآمد و جگرش را میخورد. پس، وانیا، در هر آدمی، حتی در یک خدا هم، کمی پلیدی پیدا میشود. مهم این است که مقدارش از وزن خودش بیشتر نشود.
سخنان عمو میتیا تأثیر عمیقی بر وانیا گذاشت و او تصمیم گرفت حتماً کتابی دربارهٔ خدای شجاع پرومته پیدا کند.
عمو میتیا، در حالی که قطعه آهن گداخته را از کوره بیرون میکشید، پرسید: چه شده، قزاق؟ به فکر فرو رفتهای؟ یادت باشد، انسان سر دارد تا فکر کند و مغز دارد تا درست بیندیشد.
بوی تند آهن گداخته در سراسر آهنگری پیچید. وانیا ناخودآگاه با کف دست بینیاش را گرفت.
عمو میتیا پرسید: چرا بینیات را گرفتهای، وانیا؟ بوی تند هنوز به معنی تعفن نیست. البته، اینجا اگر آدم عادت نداشته باشد، نفس کشیدن واقعاً سخت است. هر کسی پنج دقیقه کنار کوره بایستد، سهطرفه… نه، چهارطرفه ذاتالریه میگیرد! راستی، دنبال چه کسی آمدهای؟
وانیا پاسخ داد: پیش پدرم.
پیش ایگنات ایواناویچ؟ پس، بدو برو کارگاه نجاری، همین کنار است. خودت هم میبینی که اینجا چه هوایی داریم.
عمو میتیا دوباره شروع کرد به کوبیدن پتک بر آهن گداخته.
وانیا از آهنگری بیرون آمد و به سوی کارگاه نجاری رفت که درست کنار آن قرار داشت. از پشت در، صدای ضربههای چکش و خشخش ابزارها به گوش میرسید. در را باز کرد و وارد کارگاه شد.
پدرش مشغول تعمیر یک بشکه بزرگ بود و همکارش، آنتون گاردیینکو، مردی بلندقد و تنومند حدود پنجاه ساله، با رنده، پرههای چرخ گاری را صاف میکرد.
اولین کسی که وانیا را دید، پدرش بود. سرش را بلند کرد و با تعجب به او نگاه کرد.
ــ وانیا، اینجا چه میکنی؟ اتفاقی در خانه افتاده؟
ــ نه، هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط دلم خواست ببینم شما مشغول چه کاری هستید.
گاردیینکو به وانیا چشمک زد و گفت: دلت خواسته ببینی؟ بهجای تماشا باید کمک کنی!
وانیا گفت: میتوانم کمک کنم. فقط بگویید چه کار باید بکنم.
پدرش گفت: عمو آنتون شوخی میکند. اینجا نایست، برو خانه و به مادرت کمک کن. راستی، این دوده روی بینیات چیست؟ شدهای مثل یک راننده تراکتور!
وانیا گفت: پیش عمو میتیا در آهنگری بودم، احتمالاً آنجا صورتم کثیف شده. او برایم دربارهٔ پرومته، همان کسی که آتش را به انسانها بخشید، تعریف کرد.
گاردیینکو رو به پدر وانیا کرد و گفت: ما اینجا داستان جالبتری داریم. ایگنات، شنیدهای؟ دیشب فئودور شربانیا یک گاوِ تعاونی را با تیر زد.
پدر با تعجب پرسید: یعنی چه؟ گاو را با تیر زد؟
گاردیینکو ادامه داد: بلی، خودت که میدانی شربانیا شبها نگهبان شب گلهٔ گوسفندان تعاونی است. یکی به او گفته بود که در این دور و بر گرگ پیدا شده است. از آن به بعد، گرگها به نظرش میآمدند. این شبها هم که خیلی تاریک است. خودش تعریف میکرد که خیال کرده چند گرگ، با چشمانی که در تاریکی میدرخشد، آرامآرام به آغل نزدیک میشوند. او هم بیدرنگ به سمت تاریکی شلیک میکند. چیزی انگار صدای گاو درمیآورد و بعد ساکت میشود. شربانیا هم دوباره دراز میکشد و میخوابد. صبح که بیدار میشود، با تعجب میبیند کنار آغل، گاوی کشته شده است. همان گاوی از گلهٔ تعاونی جدا شده بود. حالا هم در محوطهٔ تعاونی دارند گوشت آن را قطعهقطعه میکنند. اگر خواستی، ایگنات، میتوانی سهمی از گوشت تازه برای خودت بگیری. رئیس تعاونی هم شربانیا را به پرداخت جریمهای معادل ۱۰۰ روزکاری محکوم کرد.
وانیا هنگام شنیدن این ماجرا آنقدر خندید که اشک از چشمانش جاری شد.
گاردیینکو باز هم چشمکی زد و پرسید: چرا میخندی؟ توی تاریکی، آن هم اگر آدم کمی هم سرخوش باشد، از این چیزها هم به نظرش میآید. همین پارسال، پتیا داوبان در جشن غسل تعمید حسابی مشروب خورده بود، بعد هم سوار تراکتورش شد تا به خانه برود. معلوم است که در پشت فرمان خوابش برد. بعد خودش تعریف میکرد که در خواب دیده انگار با تراکتورش از کوهی بلند بالا میرود. موتور تراکتور با آخرین توان نعره میکشد و نزدیک است خاموش شود. او هم، طبق عادت، دنده را به دنده سنگین عوض کرده، دور موتور را بالا برده و به راهش ادامه داده است. اما با ضربه ملاقۀ ننه موتیا ریبالکو به سرش از خواب پرید. پیرزن با شنیدن غرش تراکتور در حیاط خانهاش از خواب بیدار شده و بیرون دویده بود. معلوم شد که تراکتور به دیوار آشپزخانه تابستانی ننه موتیا کوبیده و داشت آن را خراب میکرد و نزدیک بود تمام وسایل پیرزن را نابود کند. حالا هم تمام تابستان را مشغول تعمیر همان آشپزخانه است که خودش ویران کرده بود.
هنگام تعریف این ماجرا نه تنها وانیا، بلکه پدر هم از ته دل میخندید.
در همین هنگام عمو میتیا وارد کارگاه نجاری شد.
ــ این همه خنده برای چیست؟ ایگنات، بیا برویم بیرون، سیگاری بکشیم.
آن دو از کارگاه بیرون رفتند و وانیا هم همراهشان خارج شد.
عمو میتیا، در حالی که سیگار دستپیچش را روشن میکرد، رو به پدر گفت: ایگنات ایواناویچ، همین الان به من خبر دادند که بیبی کاتیا کاوالچوچکا تصمیم گرفته پیش دخترش در اویدیوپُل برود و به همین دلیل، خانهاش را فوری میفروشد. خانهاش درست کنار خانۀ ماست، البته آن طرف خیابان، پائین دامنۀ تپه. خانه چندان تعریفی ندارد، اما باغچۀ خوبی دارد، یک زیرزمین هم هست و خود خانه از دو بخش تشکیل شده است. اگر کمی به آن رسیدگی شود، میتواند به یک خانۀ کاملاً مناسب تبدیل شود. نمیدانم چه قیمتی خواهد خواست، اما با توجه به اینکه عجله دارد هرچه زودتر برود، شوهرش، پدربزرگ ایوان، هم که از دنیا رفته. میشود بر سر قیمت چانه زد. نظرت چیست؟ امتحانش میکنی؟
پدر پس از کمی فکر کردن گفت: به امتحان کردنش میارزد. اما پول را باید همان موقع به او بدهم. اگر پولم کافی نباشد، آن وقت چه؟
عمو میتیا گفت: با او چانه میزنیم. با هم میرویم پیش بیبی کاتیا . اگر هم پولت کم آمد، من حدود دو هزار روبل در تُشکم پسانداز کردهام. بعداً، هر وقت دستت باز شد، پسش میدهی.
و در حالی که دستی به شانه پدر زد، افزود: ممنون. آره، به امتحان کردنش میارزد.
عمو میتیا ادامه داد: حتماً. باید سعی کنیم بیبی کاتیا را به نحوی، به یک توافق راضی کنیم. برای تو، ایگنات ایواناویچ، این خیلی بهتر از آن است که منتظر بمانی تا کالخوز برای مهاجران خانه بسازد. آنجا هم محلش بدتر است، هم مدرسه دورتر، تازه ساختوساز هم مدام عقب میافتد. خلاصه، کارمان که تمام شد، میرویم پیش بیبی کاتیا .
حدود یک ربع بعد، عمو میتیا و پدر راهی خانه بیبی کاتیا شدند. خانه او دو خانه آنطرفتر از مدرسه، در همان سمت خیابان قرار داشت. خانهای بود روستایی و معمولی با دو اتاق و آشپزخانه در بخش میانی. اما این خانه برخلاف خانههای گِلی، از سنگ لاشه ساخته شده بود. پشت خانه باغچه بود که در آن جز پیچکهای خاردار و بوتههای بسیار تیغدار چیزی نمیرویید. در حیاط، یک سردابه، مرغدانی، چاه آب و یک سگ بزرگ، پشمالو و سیاه که با زنجیر بسته شده بود، به چشم میخورد. وقتی پدر و عمو میتیا به خانه رسیدند، بیبی کاتیا مشغول انجام کاری در کنار خانه بود.
پدر به وانیا گفت: وانیا، تو برو خانه. به مادرت بگو که من بهزودی میآیم. من و عمو میتیا هم کمی با بیبی کاتیا صحبت میکنیم.
حدود یک ساعت بعد، پدر و عمو میتیا به خانه برگشتند. هر دو بسیار سرحال و خوشحال به نظر میرسیدند. در همین هنگام، مادر در حیاط مشغول پهن کردن لباسهای شستهشده روی بند رخت بود.
پدر خطاب به مادر: گریپّا، خودت را برای نقل مکان به خانه خودمان آماده کن. همین الان من و دمیتری پاولاویچ خانۀ پیرزن کاتیا کاوالچوک را، که روبهروی خانۀ گاردیینکو زندگی میکند، معامله کردیم. معامله خیلی خوب از آب درآمد. حتی لازم نیست پول قرض کنیم. هزار روبل بده تا بیعانه را بدهم، مبادا پیرزن از تصمیمش برگردد. او یک هفته دیگر پیش دخترش میرود و باید تا آن موقع همۀ مدارک را تنظیم کنیم.
مادر با ناباوری: شوخی نمیکنی؟
پدر با لبخند: مگر جای شوخی است؟ اگر باور نداری از دمیتری پاولاویچ بپرس.
بالاخره یک سقف مال خودمان خواهیم داشت. هم خودمان از این سختی خلاص میشویم و هم دیگر مزاحم این مردم خوب نمیشویم. مادر با خوشحالی دستهایش را به هم زد. یک دقیقه صبر کن، الان پول را میآورم.
مادر تقریباً دواندوان وارد خانه شد تا پول بیاورد. همه سرشار از شادی بودند. حتی آنیا هم از خوشحالی بالا و پائین میپرید و دست میزد.
و با خوشحالی فریاد زد: هورا! من یک تختخواب مال خودم خواهم داشت!
وانیا پشت سر او فریاد کشید: من هم خواهم داشت!
دو خانواده، در حالی که دربارۀ خرید خانه صحبت میکردند، به حیاط آمدند. همه خوشحال بودند. زیرا، زندگی کردن خانوادۀ هفت نفره در یک اتاق، هم برای صاحبخانه و هم برای خانوادۀ مهاجر، بسیار دشوار بود.
آن شب هر دو خانواده دور یک میز مشترک در حیاط جمع شدند. پدر به فروشگاه رفت و ودکا و چند قوطی کنسرو خرید. ننه شورا سیبزمینی پخته بود و از زیرزمین کلمترش، پیه نمکسود و خوراکیهای دیگر آورده بود.
مهمانی به سبک اوکراینی با گفتوگو، شوخی و خاطرهگویی آغاز شد. پرحرفترین راوی، عمو میتیا بود که عاشق تعریف کردن ماجراهای دوران زندگیاش در اودسا بود. این بار هم، پس از چند گیلاس ودکا، شروع کرد به یادآوری «بعضی از ماجراهای جوانیاش.
***
گوش کن ایگنات ایواناویچ، زمانی که با برادرم گریشا در اودسا زندگی میکردیم… آه، چه روزگاری طلایی بود. البته، پول همیشه کم بود… بقول معروف، دلِ زیبارویان بهراحتی تغییر میکند. بدون پول هم نمیشود با آنها کاری از پیش برد. حتی اگر دختر معمولی هم باشد، اگر پول نداشته باشی، محل سگ به تو نمیگذارد.
اما من و گریشا روش خودمان را برای پول درآوردن از مسافران پیدا کرده بودیم. میگویند هنوز هم در اودسا از همان روش استفاده میکنند.
به خیابان دریباسوفسکایا میرفتیم… بلی، کجا بهتر از آنجا؟ همیشه پر از مسافرانی بود که دلشان میخواست شهر و دیدنیهایش را بهتر بشناسند.
قبل از آن، خودمان نقشههای راهنمای اودسا را میکشیدیم و میفروختیم. روی این نقشهها همۀ «جاهای جالب و دیدنی» را مشخص کرده بودیم، جاهایی که میشد دخترهای ارزان پیدا کرد، ماریجوانا کشید، دعوای سگها و خروسها را دید یا به سالنهای بیلیارد رفت که در آنها با پولهای کلان بازی میکردند.
لازم نبود روانشناس بزرگی باشی تا از چهرۀ مسافران نیمهمست بفهمی در اودسا دنبال چه میگردند. البته، همۀ آن نشانیها که روی نقشه نوشته بودیم، کاملاً ساختگی بود…
پدر، در حالی که میخندید، گفت: ممکن بود به کسی بربخورید که قبلاً سرش کلاه گذاشته بودید و میخواست تلافی کند.
ــ بله، این اتفاق میافتاد. عمو میتیا ادامه داد: آن وقت با هزار کلک توضیح میدادیم که مثلاً همین چند روز پیش پلیس آن محل را بازرسی کرده و فعلاً آنجا تعطیل است.
گاهی هم از روش دیگری استفاده میکردیم. یک وسیلۀ قدیمی، از زمانهای بسیار دور، پیدا میکردیم و به باغ شهر، که آن هم در خیابان دریباسوفسکایا واقع بود، میرفتیم.
روی نیمکتها دنبال کسی میگشتیم که چهرۀ بیمار و رنگپریده داشته باشد. بعد با همان «دستگاه» حال عمومی او را بررسی میکردیم و قانعش میکردیم که ممکن است فقط چند روز دیگر زنده باشد و به دیدار خدا برود!
این حرف تقریباً همیشه اثر میکرد. بعد میگفتیم البته، میشود عمرت را طولانیتر کرد، اما باید از دستگاه ما برای تقویت بدن استفاده کنی. اگر خوب کار میکردیم، گاهی موفق میشدیم مبلغ حسابی از مشتری بگیریم…
بیشتر افراد دور میز از شدت خنده ریسه رفته بودند. وانیا هم با صدای بلند میخندید. او بعدها، بارها و بارها شنوندۀ خاطرات عمو میتیا میشد.
ننه شورا، همسر عمو میتیا، گفت: میتیا، دیگر بس است. ایگنات ایواناویچ و گریپِّا یفتوخوفنا باید از فردا کارهای سند خانه را شروع کنند. دیر هم شده، بچهها باید بخوابند. پدربزرگ پاول هم فردا باید به سِبریکووا برود و باید صبح زود بیدار شود.
مادر گفت: شورا، شاید پدربزرگ پاول، وانیا را هم با خودش ببرد؟ باید برای کلاس دومش کتاب بخرد. برای آنیا هم کتاب لازم است. او امسال به کلاس اول میرود. همه سر کارند و من هم گرفتارم.
وانیا از شنیدن این خبر که قرار است همراه پدربزرگ پاول با گاری به سِبریکووا برود، از خوشحالی از جا پرید.
پدربزرگ پاول: البته که میبرمش. همراهم باشد، راه برایم خوشتر میشود. با هم کتابهای درسی و دفتر میخریم. نگران نباش، گریپّا، همه چیز درست میشود.
صبح روز بعد، وانیا تقریباً همزمان با طلوع خورشید از خواب بیدار شد. مادر دست و روی او را شست، موهایش را مرتب کرد، صبحانه داد و پول خرید کتابها و دفترها را به دستش سپرد.
مادر گفت: مواظب باش پول را گم نکنی و بیهوده هم خرجش نکنی. حالا هر کوپک برایمان ارزش دارد. وقتی خانه را بخریم، باید وسایل زیادی برایش تهیه کنیم.
وانیا: خرجش نمیکنم. و پول را در جیب شلوارش گذاشت.
در همین هنگام پدربزرگ پاول به حیاط آمد.
رو به وانیا: خُب، قزاق کوچولو! از خواب بیدار شدهای؟ آفرین! حالا اسب کهر را به گاری میبندم و با هم راه میافتیم به سِبریکووا.
وانیا: میشود من هم کمک کنم کهر را ببندیم؟
ــ چرا که نه، بیا با من.
و هر دو به اصطبل رفتند تا اسب را آماده کنند.
حدود پانزده دقیقه بعد، همه چیز آماده بود. وانیا و پدربزرگ پاولو سوار گاری شدند. پدربزرگ افسار را کشید و گاری از حیاط خارج شد و در کوچههای روستا به راه افتاد.
کهر با یورتمۀ آرام در جاده خاکی روستا میدوید و خیلی زود گاری وارد جادۀ فرعی شد که به مرکز ناحیه، سِبریکووا، میرفت.
آنها از کنار گله گاوهای روستا گذشتند که با صدای چوبدستی چوپان، که همه او را «والودیای لال» صدا میزدند، به سوی چراگاه میرفتند و سپس بر فراز یکی از تپهها رسیدند.
روز، آفتابی بود. هرچند خورشید هنوز خیلی بالا نیامده بود، اما گرمایش کاملاً احساس میشد.
از بالای تپه منظرۀ شگفتانگیز دشتهای اطراف دیده میشد که برخی جاهای آن با پرهای نقرهای علف پَر خاکستری پوشیده شده بود. در درّه، پیش از تپۀ دیگر، برکۀ تعاونی کشاورزی دیده میشد. در این منطقه به آن «استاوُک» (آبدان) میگفتند.
در آسمان بلند، چکاوکها اینجا و آنجا آواز میخواندند. چند بار، دستههای کبک از عرض جاده دویدند. کنار برکه، گلۀ گاوها برای آب خوردن جمع شده بودند. روی دامنۀ تپه، تراکتوری زمین بکر را شخم میزد.
بوی کاه و کُلش، علفهای جلگهای و بهویژه عطر درمنه، در هوا به مشام میرسید.
وانیا با چشمانی از شگفتی گشوده، همۀ این منظرۀ افسونکننده را تماشا میکرد. احساس میکرد پشت هر تپهای که در دوردست دیده میشود، چیز تازه و ناشناخته پنهان است.
پدربزرگ سکوت او را شکست: وانیا، چرا ساکت شدهای؟ خوابت برده؟
ــ نه، خواب نیستم. فقط دارم نگاه میکنم که جلگه چقدر وسیع است… نگاه کنید! آنجا یک حیوان کوچولو روی دو پایش ایستاده!
پدربزرگ: آن موش صحرایی است. ایستاده تا مراقب خانوادهاش باشد (موش صحرایی، از این به بعد سوسلیک).
ــ حتماً همۀ این اطراف را زیر پا گذاشتهاید و همه چیز را میشناسید؟
پدربزرگ با لبخند گفت: وانیا، در سن تو، آنقدر دنبال گاو و اسب و دامهای دیگر دویده بودم که چکمههایم پاره شده بود. ما مدرسه نمیرفتیم. کسی به ما سواد یاد نمیداد.
ــ اینجا یک مالک زمین آلمانی به نام کلّر (Keller) زندگی میکرد. از کوچک و بزرگ همه برای او جان میکندند. همه چیز مال او بود. هم زمین و هم مردم.
تو شاید فقط در کتابها دربارۀ مالکان بزرگ خوانده باشی، اما ما ظلمشان را با گوشت و پوستمان حس کردیم.
تمام روز، زیر آفتاب سوزان کار میکردی، اما حتی نان کافی هم گیرت نمیآمد.
او عاشق شنیدن ویولن بود. جلوی خانۀ بزرگش در باغ مینشست. شاید آن خانۀ بزرگ بالای تپه را دیده باشی. حالا مدرسۀ متصدیان ماشینآلات شده است. و میتیا، نوازندۀ ویولن را مجبور میکرد برایش آهنگهای مختلف بنوازد.
ــ بعد هم دختر میتیا را بیآبرو کرد…
میتیا هم بعد از آن خودش را دار زد.
وانیا ناگهان پرسید: پدربزرگ، یعنی چه که دخترش را بیآبرو کرد؟
پدربزرگ مکثی کرد و با دستپاچگی گفت: … چطور برایت بگویم؟… یعنی… وقتی بزرگتر شدی، خودت خواهی فهمید…
گاری همچنان از میان جلگه، از فراز تپهای به تپه دیگر، پیش میرفت. دیگر سراشیبیها و سربالاییها برای وانیا مثل قبل ترسناک نبود. هرچند گاهی که کهر برای نگه داشتن گاری تقریباً روی پاهای عقبش تکیه میکرد، دلش فرومیریخت.
خورشید به نیمۀ آسمان نزدیک شده بود که گاری وارد سِبریکووا شد.
پدربزرگ پاول جلوی فروشگاه نوشتافزار فروشی ایستاد.
وانیا، اینجا کتابهای درسی، دفتر و وسایل دیگر میفروشند. برو هرچه لازم داری بخر. من هم باید به چند کارم برسم. شنیدی؟ حدود یک ساعت دیگر دنبالت میآیم.
وانیا: «شنیدم» گفت و به سوی درِ فروشگاه رفت.
به محض ورود، نگاهش روی قفسۀ اسباببازیها، اسباببازیهای رنگارنگ و زیبا ثابت ماند.
بیش از همه، یک کامیون بزرگ با چراغهای واقعی و درهایی که باز و بسته میشدند، توجهاش را جلب کرد.
وانیا با اشاره به کامیون: خانم، این ماشین چند است؟
فروشنده پاسخ داد: پسرجان، این اسباببازی گران است. تو اینهمه پول نداری. قیمتش ۲۵ روبل است.
وانیا به فکر فرو رفت.
دقیقاً مادرش همین مقدار پول برای خرید کتابهای درسی او و آنیا به او داده بود.
با خود اندیشید: ماشین را میخرم… کتابهای درسی را هم بعداً از کسی قرض میگیرم.
وانیا رو به فروشنده: اتفاقاً پول هم دارم، لطفاً این ماشین را به من بفروشید.
فروشنده با تعجب گفت: پسرجان، خوب فکرش را کردهای؟ پدر و مادرت دعوایت نمیکنند؟
وانیا پاسخ داد: نه، دعوایم نمیکنند. خودشان این پول را به من دادهاند.
فروشنده: بسیار خوب، الان آن را برایت بستهبندی میکنم.
فروشنده اسباببازی را بستهبندی کرد. وانیا پول آن را پرداخت و با بستۀ بزرگی که زیر بغلش گرفته بود، از مغازه بیرون آمد. چهرهاش از شادی میدرخشید…
چند دقیقه بعد، گاری پدربزرگ پاول از راه رسید. پیرمرد از گاری پائین آمد و به سوی وانیا رفت.
ــ خُب، قزاق کوچولو، همه چیز را خریدی؟
وانیا در حالی که سرش را پائین انداخته بود: بلی، خریدم.
پدربزرگ پاول: کتابهایی را که خریدی نشانم بده.
وانیا ساکت ماند.
پدربزرگ پاول با تعجب پرسید: چرا حرف نمیزنی؟ این بسته دیگر چیست؟
وانیا با سر پائین جواب داد: این یک کامیون است، یک «استودبیکر» واقعی.
پدربزرگ پاول با شگفتی: استودبیکر دیگر چیست؟ پدر و مادرت تو را برای چه فرستاده بودند؟ کتابهای درسی و دفترها کجاست؟
وانیا با صدایی آهسته: بعداً میخرم.
ــ نه برادر، اینطور نمیشود. من به پدر و مادرت چه بگویم؟ بیا، برگردیم به مغازه.
پدربزرگ دست وانیا را گرفت و هر دو به مغازه برگشتند.
پدربزرگ پاول: خانم محترم، این جوان جنسها را با هم اشتباه گرفته است. شما به او ماشین فروختهاید، در حالی که او باید کتابهای درسی کلاس دوم و دفتر مشق برای خواهر کوچکش که کلاس اول است، بخرد. لطفاً معامله را برگردانید.
فروشنده گفت: من که به او گفتم پدر و مادرت دعوایت میکنند، اما اصلاً گوشش بدهکار نبود. فقط میگفت: «بفروشید، همین را میخواهم».
سپس رو به وانیا کرد و گفت: قهرمان، ماشین را بده ببینم. چه کتابهایی لازم داری؟
وانیا، در حالی که جعبۀ ماشین را به فروشنده میداد، گفت: کتابهای کلاس دوم، و برای آنیا هم دفتر مشق کلاس اول. او از کتابهای درسی من استفاده میکند.
دل کندن از آن ماشین اسباببازی زیبا برایش بسیار سخت بود. حتی اشک در چشمانش حلقه زد.
پدربزرگ پاول که دید وانیا نزدیک است گریه کند، گفت: باشه، باشه، وانیا، تو که مردی! بیا، کتابهای لازم را انتخاب کن تا برویم خانه.
پس از آنکه پول کتابها پرداخت شد، وانیا و پدربزرگ پاول دوباره روی گاری نشستند و راه بازگشت را در پیش گرفتند.
وقتی از کنار یک کافه میگذشتند، پدربزرگ اسب کهر را نگه داشت.
ــ وانیا، تا به حال بستنی خوردهای؟
وانیا با بیمیلی: نه، هیچوقت.
پدربزرگ پاول از گاری پائین آمد و وارد کافه شد. وقتی بیرون آمد، در یک دستش یک پاکت و یک بطری بود و در دست دیگرش یک لیوان مقوایی که چیزی داخل آن بود.
ــ بگیر، وانیا، این هم بستنی. پدربزرگ پاول لیوان مقوایی را که یک قاشقک چوبی در آن فرو رفته بود، به او داد. بخور، فقط عجله نکن، سرد است، نکند گلویت سرما بخورد. بعد هم این پیراشکیِ مربایی را بخور و با نوشابۀ گازدار بنوش. حتماً هم تشنه شدهای. از صبح تا حالا نصف روز است که با هم این طرف و آن طرف میگردیم.
وانیا وقتی بستنی را چشید، آن را آنقدر خوشمزه یافت که از شدت لذت حتی چشمانش را بست. او بستنی را خیلی سریعتر از آنچه پدربزرگ پاول توصیه کرده بود، خورد. سپس با همان اشتها پیراشکیِ مربایی را هم خورد و آن را با نوشابۀ شیرین و گازداری نوشید که روی بطریاش کلمهی «سیترو» نوشته شده بود.
آنها در کنار شیر آب، به اسب کهر هم آب دادند و پس از آن راه بازگشت را در پیش گرفتند.
پدربزرگ پاول پس از مدتی رو به او کرد و گفت: ناراحت نباش، وانیا. تا آنجا که من میفهمم، برای یک دانشآموز مهمترین چیز، کتابهای درسی است. اسباببازیها که جای خود دارند… وقتی بزرگ شدی، خودت با یک ماشین بزرگ رانندگی خواهی کرد. من حالا لگام کهر را در دست دارم، اما تو روزی فرمان ماشین یا تراکتور در دست خواهی گرفت. آن وقت همه به تو غبطه خواهند خورد!
حرفهای پدربزرگ کمی دل وانیا را آرام کرد، ولی با این حال، در ژرفای دلش هنوز حسرتِ کامیون «استودبیکر» آزارش میداد. او ساکت نشسته بود و نه به حرفهای پدربزرگ پاول پاسخ میداد و نه به زیباییهای دشت پهناوری که در مقابل چشمشان گسترده بود، توجه میکرد. تقریباً تا نزدیکی خانه در سکوت راه را پیمودند. تنها چند متر مانده به حیاط، وانیا سکوت را شکست.
بابابزرگ… لطفاً به بابا و مامان دربارۀ آن ماشین اسباببازی چیزی نگویید، باشد؟
پدربزرگ پاول: باشد، نمیگویم. بگذار این راز بین خودمان بماند.
صبح روز بعد، وانیا کتاب الفبای کلاس اولیها و دفتر مشقش را به آنیا نشان میداد.
از او پرسید: تو حتی یک حرف هم بلدی؟
آنیا جواب داد: وانیا، چه قدر لاف میزنی! تو یک سال تمام به مدرسه رفتی، تازه شاید هنوز هم همۀ حروف را یاد نگرفته باشی.
وانیا با تعجب و کمی جا خوردن از این جسارت خواهر کوچکش فریاد زد: من؟! من حتی میتوانم کتاب بخوانم. نگاه کن، این کتاب به این کلفتی را خواندهام.
آنیا با لحن آشتیجویانه گفت: یک سال دیگر من هم خواندن یاد میگیرم.
وانیا ناگهان موضوع را عوض کرد و پرسید: این شیشۀ کوچکی که کنار بالش توست، چیست؟
آنیا شیشه را برداشت و گفت: کدام؟ این یکی؟ این مال لیوبا و اولیاست. از داخل این شیشه چیزی به صورتشان میمالند. بعدش چه بوی خوبی میدهند!
وانیا گفت: بیا ببینیم داخلش چیست.
او با زحمت درِ شیشه را باز کرد. زیر در، مادۀ سفیدرنگ دیده میشد. وانیا آن را بو کرد. واقعاً بوی خوشی داشت.
بعد گفت: آنیا، بگذار از این چیز داخل شیشه، به صورتت بمالم، آن وقت تو هم خوشبو میشوی.
آنیا موافقت کرد: باشد.
وانیا کمی از آن ماده را با انگشت برداشت و لایۀ ضخیمی از آن را روی صورت آنیا مالید.
آنیا گفت: وانیا، حالا بگذار من هم به صورت تو بمالم.
وانیا: باشد.
آنیا نیز با انگشت ظریفش مقداری از محتویات شیشه را برداشت و آن را به صورت وانیا مالید.
آنیا رو به وانیا کرد و گفت: وانیا، من را بو کن. بویش را حس میکنی؟
وانیا بو کرد و گفت: آره آنیا، بویش خیلی خوب حس میشود.
وانیا هم به نوبۀ خود گفت: حالا تو هم مرا بو کن.
آنیا تأئید کرد: آره، بویش میآید.
آنها چندین بار به صورت یکدیگر از آن کرم مالیدند تا اینکه ته شیشه دیده شد.
وانیا نگران شد.
وای، آنیا، وقتی ببینند شیشه خالی شده، حسابی دعوایمان میکنند. باید فکری بکنیم…
آنیا نیز آهسته پرسید: چه فکری؟
وانیا: نمیدانم.
آنیا که صورتش از کرم پوشیده شده بود، سرش را پائین انداخت و گفت: من هم نمیدانم.
مدتی هر دو ساکت ماندند. قیافۀ آنیا کمی درهم رفت و نزدیک بود گریه کند.
وانیا با لحن جدی گفت: فقط گریه نکن. بهتر است یک لیوان آب بیاوری، فکر کنم راهحلی پیدا کردهام.
آنیا با عجله برای آوردن آب دوید. وانیا به سراغ کیسۀ آرد رفت که در گوشۀ اتاق قرار داشت. بند آن را باز کرد و با همان شیشه مقداری آرد برداشت. وقتی آنیا آب را آورد، وانیا کمی آب داخل شیشه ریخت و با مداد آن را خوب هم زد. مخلوطی به دست آمد که از نظر ظاهر بسیار شبیه کرم اولیه بود.
سپس به خواهر کوچکش گفت: آنیا، این موضوع را فقط به هیچکس نگو. شیشه را سر جایش بگذار و بیا صورتهایمان را پاک کنیم.
پس از آنکه آثار «جرم» را پنهان کردند، برای بازی به بیرون رفتند. اما این «خرابکاری» خیلی زود، درست روز بعد، برملا شد.
لیوبا و اولیا که برای چراندن گوسالهها میرفتند، شیشه کرم را هم با خود بردند تا صورتشان را از آفتاب محافظت کنند. بیآنکه متوجه شوند، همان مخلوط جدید را به صورتشان مالیدند. کمی بعد، زیر نور خورشید، آن مخلوط مانند خمیر خشک شد و پوست صورتشان را چنان کشید که انگار روی طبل کشیده شده باشد. وقتی دیدند از روی گونههایشان آرد میریزد، شگفتیشان حد و مرز نداشت،.
اولیا با گریه گفت: لیوبوچکا، چه کسی ممکن است این کار را کرده باشد؟
لیوبا نیز در حالی که اشک میریخت، گفت: اولچکا، نمیدانم…
آن دو غروب همان روز، گریان به خانه برگشتند. نگاه کردن به صورتهایشان بدون خنده ممکن نبود، اما خودشان اصلاً حال و حوصلۀ خندیدن نداشتند. همۀ ماجرا را برای مادر تعریف کردند.
مادر فوراً فهمید چه کسی میتوانسته این کار را کرده باشد. در بازجویی دقیق، اولین کسی که تاب نیاورد، آنیا بود و به همه چیز اعتراف کرد. کار به تنبیه بدنی نکشید، اما اشک فراوانی ریخته شد.
فقط والودیا که دورۀ رانندگی تراکتور را به پایان رسانده و کار با آن را آغاز کرده بود، وقتی از جزئیات ماجرا باخبر شد، از شدت خنده نزدیک بود رودهبُر شود و با شوخیهای مختلف لیوبا و اولیا را دست میانداخت.
پدر به دخترها توصیه کرد از این پس شیشههای کرمشان را دور از دسترس بچهها نگه دارند و به این ترتیب، این ماجرا خاتمه یافت.
***
سرانجام آن روز خوش فرارسید.
بیبی کاتیا وسایل اندک خود را جمع کرد و آنها را در کامیونی که دخترش برای بردنش آورده بود، بار کرد و راهی اویدیوپُل شد.
خانه رسماً به نام صاحبان جدید ثبت شد.
پدر از قبل، از مزرعۀ اشتراکی کامیونی درخواست کرده بود تا وسایل بزرگ خانه را جابهجا کنند.
مادر، لیوبا و اولیا زودتر از همه به خانه جدید رفتند تا اتاقها را مرتب کنند و آنها را برای چیدن اسباب و اثاثیۀ خانواده آماده سازند.
وانیا نیز کتابها و دفترهایش را جمع کرد و تقریباً پیش از همه، دواندوان خود را به حیاط خانهای رساند که از این پس خانهٔ خودشان بود. در حیاط، سگی چند بار با بیحوصلگی پارس کرد. وانیا به سویش رفت تا نوازشش کند، اما سگ خرناسهای کشید و دندان نشان داد.
وانیا با مهربانی گفت: چرا اخم کردهای؟ از امروز دیگر با ما زندگی میکنی. اسمت را هم «ژوک» میگذاریم، چون مثل زغال سیاه هستی.
سگ سرش را اندکی کج کرد، گویی به سخنان پسرک گوش میداد. چند لحظه بعد، آرام دمش را تکان داد، پوزهاش را با احتیاط به دست وانیا نزدیک کرد و آن را لیسید.
وانیا با لبخند گفت: آفرین، همین بهتر است. از امروز با هم رفیق میشویم.
در همین هنگام، مادر که چشمش به وانیا و سگ افتاده بود، با نگرانی صدا زد: وانیا، از سگ فاصله بگیر! میخواهی گازت بگیرد؟
وانیا بیآنکه هراسی به دل راه دهد، پاسخ داد: نه، مامان. سگ باهوشی است. گاز نمیگیرد. قرار است با ما زندگی کند.
مادر با لبخند آمیخته به تردید گفت: بله، البته… خودش این را به تو گفته است؟
وانیا گفت: حرف زدن بلد نیست، اما نگاه کنید چطور دم تکان میدهد. معلوم است که خوشحال شده.
مادر گفت: پس آن دیگ کوچک را بردار. کمی سیبزمینی تهش مانده، بریز جلویش، شاید حال و حوصلهاش بهتر شود.
وانیا دیگ را گرفت و باقیماندهٔ سیبزمینیها را در ظرف سگ خالی کرد.
ظرف را جلوی حیوان گذاشت.
ــ بخور، ژوک. مامان، ببین چقدر سیاه است. همین اسم برازندهاش است.
مادر سر تکان داد: باشد، اسمش ژوک. حالا برو داخل خانه و ببین دلت میخواهد کدام اتاق مال تو باشد.
وانیا با شادمانی، در حالی که از ذوق جستوخیز میکرد، وارد خانه شد. خانه قدیمی بود، سقفاش کوتاه و کف اتاقهایش خاک کوبیده بود. هر دو اتاق را با دقت وارسی کرد و سرانجام اتاقی را برگزید که پنجرههایش رو به کوچه باز میشد. آن اتاق هم بزرگتر بود و هم روشنتر.
اندکی بعد کامیون حامل اثاثیه از راه رسید. همه دست به دست هم دادند و بار را خالی کردند و وسایل را به داخل خانه بردند. چند نفر از بچههای همسایه نیز با شور و شوق آمدند و در جابهجایی اسباب کمک کردند. حدود یک ساعت بعد، کار به پایان رسید. خانواده سرانجام زیر سقف خانهای زندگی خود را آغاز کرد که به خودشان تعلق داشت. البته آن خانه هیچ شباهتی به قصر نداشت، اما مهم این بود که دیگر سقف بالای سرشان، از آنِ خودشان بود.
هنگام غروب، همسایهها دور میزی که پدر با شتاب در حیاط سرهم کرده بود، گرد آمدند و طبق رسم دیرینه، اسکان خانواده را با نوشیدنی و آرزوی خیر و برکت جشن گرفتند.
در این میان، وقتی بزرگترها سرگرم پذیرایی و گفتوگو بودند، وانیا همراه باریس سیواتسکی، پسر همسایه که تقریباً روبهروی خانهٔ تازهشان زندگی میکرد و سه سالی از او بزرگتر بود، راهی باشگاه روستا شدند. باریس، وانیا را وسوسه کرده بود تا فیلم تازهٔ «اودیسهٔ کاپیتان بلاد» را تماشا کنند.
باریس گفت: بیا، وانیا! برویم یک فیلم ماجراجویانه دربارهٔ دزدان دریایی ببینیم. تازه، رنگی هم هست.
وانیا: رفتن که بد نیست، اما من پول بلیت ندارم.
باریس با خونسردی خندید: مگر من دارم؟
وانیا با تعجب پرسید: پس چطور میخواهیم برویم داخل؟
باریس با حالت رازآلود لبخند زد: نگران نباش، راهش را بلدم.
وانیا کنجکاوانه پرسید: از پنجره میرویم؟
باریس با تمسخر: پنجره دیگر چیست؟ وقتی وارد باشگاه شدیم، فوری میخزیم زیر یکی از نیمکتهای سالن و همانجا قایم میشویم تا گریشکا، متصدی نمایش فیلم، سرگرم روشن کردن دستگاه نمایش شود.
وانیا با لحنی که نشان میداد این حقه برایش تازگی ندارد، گفت: این کلک را بلدم. وقتی در تریسکینو زندگی میکردیم، چند بار همین کار را کرده بودیم. اما اگر پیدایمان کنند، آن وقت چه؟ ممکن است حسابی گوشمان را بکشند یا کتکمان بزنند.
بُوریا: البته که میتوانند، فقط باید خوب قایم شد.
وانیا: بسیار خوب، برویم. مدتهاست سینما نرفتهام. حالا دیگر از مردم پول بلیت خواستن فایده ندارد، احتمالاً همۀ پولشان را خرج خانه کردهاند.
وقتی به باشگاه رسیدند، هنوز همهجا در سکوت کامل بود. گریشا، متصدی سینمای سیار، کنار موتور برقش سرگرم تعمیر و وارسی دستگاه بود. روی تیر تلگراف، در آگهی دستنویس، نام فیلم دو قسمتی را چسبانده بود. پسرها به سالن نمایش نزدیک شدند و جای نیمکتها را با دقت وارسی کردند.
ناگهان صدای متصدی از پشت سرشان بلند شد: چه خبره، شیطانها؟ دارید دنبال جای قایم شدن میگردید؟ حتی به سرتان هم نزند! این فیلم مخصوص بزرگسالان است. اگر پیدایتان کنم، گوشهایتان را میکشم.
بُوریا با لحنی دلخور گفت: ما که به چیزی دست نمیزنیم. مگر نگاه کردن هم ممنوع است؟
گریشا گفت: نگاه کردن اشکالی ندارد، اما قایم شدن ممنوع است. من شما را خوب میشناسم. کافی است یک لحظه حواسم پرت شود!
پسرها کمی دورتر رفتند و وانمود کردند که سالن اصلاً برایشان جالب نیست.
بُوریا رو به وانیا کرد و آهسته گفت: خوب گوش کن. همین که گریشا داخل سالن مشغول فروش و کنترل بلیتها شد، من لولهاگزوز موتور را میبندم. موتور خاموش میشود، چراغهای سالن هم خاموش میشوند و گریشا مجبور میشود برای راه انداختن موتور بیرون بیاید. تا او سرگرم این کار باشد، ما یواشکی وارد سالن میشویم و جایی قایم میشویم. فهمیدی؟
وانیا جواب داد: مگر چیزی هم برای نفهمیدن دارد؟ نقشهات نابغهوار است، درست مثل فیلمها!
بُوریا با کمی غرور گفت: مگر فکر میکردی چه؟
همه چیز تقریباً همانطور که بُوریا برنامهریزی کرده بود پیش رفت. به محض اینکه باشگاه از تماشاگران پر شد و گریشا برای کنترل بلیتها وارد سالن شد، بُوریا دوید و با یک تکه پارچه لولهاگزوز موتور را بست. موتور چند سرفه کرد و خاموش شد. چراغهای باشگاه از کار افتادند.
بُوریا و وانیا فوراً پشت در ورودی پنهان شدند. گریشا، در حالی که زیر لب غرولند میکرد، از سالن بیرون آمد و به طرف موتور رفت. پسرها از فرصت استفاده کردند، بیصدا وارد سالن شدند و زیر یکی از نیمکتها، پشت پاهای تماشاگران، پنهان شدند.
چند لحظه بعد دوباره چراغها روشن شد و گریشا به کار کنترل بلیتها ادامه داد. وقتی از میان نیمکتها میگذشت، چکمه بزرگش روی دست بُوریا رفت. بُوریا از شدت درد فریاد کوتاهی کشید.
گریشا فوراً پای بُوریا را گرفت و او را از زیر نیمکت بیرون کشید.
آها! پس اینجا قایم شده بودی، وروجک! – با عصبانیت گفت: یقۀ بُوریا را گرفت و او را به سمت بیرون سالن هل داد. در این هنگام یکی از تماشاگران دلرحم از گریشا خواست پسر را در سالن نگه دارد و گفت حاضر است پول بلیت او را بپردازد.
گریشا گفت: بسیار خوب، میگذارم بماند، اما اینجا باید یک نفر دیگر هم باشد. او کجاست؟
سپس رو به بُوریا کرد و پرسید.
بُوریا: وانیا، از زیر نیمکت بیا بیرون. ما را پیدا کردهاند.
سالن، یکپارچه از خنده منفجر شد. خود گریشا هم میخندید. وقتی خندهها فروکش کرد، او که هنوز لبخند بر لب داشت، به هر دو پسر اجازه داد در سالن بمانند.
وانیا از فیلم خیلی خوشش آمد، فیلمی که در آن «کاپیتان بلادِ شجاع» با قاطعیت بر همۀ دشواریها غلبه میکرد.
وقتی بعد از پایان فیلم به سوی خانه میرفتند، با صدای بلند دربارۀ داستان فیلم و صحنههای مورد علاقهشان صحبت میکردند و مدام حرف یکدیگر را قطع میکردند.
وقتی وانیا به خانه رسید، مادرش به استقبال او آمد.
مادر پرسید: کجا بودی؟
وانیا: رفته بودم سینما.
ــ همه سرگرم کارهای خانهاند، اما تو برای خودت میگردی؟ فردا برو بالاخانه (اتاق زیرشیروانی) را بگرد. آنجا چند کتاب هست. من که سواد خواندن ندارم، اما تو کتابهای بهدردبخور را جدا کن. باید بالاخانه را برای نگهداری غلهای که پدرت و بچهها در ازای روزهای کارشان گرفتهاند، خالی کنیم. حالا هم برو پاهایت را بشوی و بخواب.
روز بعد، وانیا پس از بیدار شدن، از نردبان لق و لرزان بالا رفت و وارد اتاق زیرشیروانی شد. وقتی چشمش به تاریکی نیمهروشن آنجا عادت کرد، صندوق بزرگی را دید که در گوشهای قرار داشت و لایۀ ضخیم گردوغبار روی آن نشسته بود. درِ صندوق را باز کرد. انبوهی کاغذ در آن یافت: مجلههای قدیمی، روزنامهها و دستهای کتاب.
کتابها مختلف بودند. بیشتر کتابهای درسی و چند اثر ادبی که اندکی فرسوده شده بودند و معلوم بود که زمانی متعلق به کتابخانه بودهاند. شمارههای ثبت روی صفحۀ نخست این موضوع را نشان میداد. یکی از آنها، که نسبتاً قطور بود، «شوالیهٔ ستارهٔ طلایی» نام داشت. اما بیش از همه، توجه وانیا را یک کتاب با جلد سبزرنگ جلب کرد که تصویر مردی ریشدار و سبیلو بر روی آن نقش بسته بود. روی جلد، وانیا واژهای را خواند که چندان برایش آشنا نبود: «کوبزار».
این کتاب اثر تاراس گریگوریاویچ شوچنکو بود.
وانیا کتاب را گشود. کتاب شعر بود. همان نخستین سطرها او را مجذوب خود کرد. روی کیسهای نشست و غرق خواندن شد.
«دنیپرِ پهناور میخروشد و مینالد،
بادِ خشمگین زوزه میکشد،
سر بیدهای بلند را تا زمین خم میکند،
و موجها را همچون کوه برمیافرازد…»
وانیا صفحه به صفحه پیش میرفت.
«…نمیدانم چرا،
آن کلبهٔ داخل بیشه را بهشتِ آرام مینامند.
من روزگاری در آن کلبه رنج کشیدم،
همانجا بود که نخستین اشکهایم جاری شد،
نخستین اشکها…
نمیدانم آیا نزد خدا
شرّی هولناکتر از آن هست
که در آن کلبه سکونت نداشته باشد…!»
وانیا شعرها را میخواند و اشک در چشمان خودش نیز حلقه میزد. دلش برای آن پسربچه میسوخت که مادرش را زود از دست داده بود و از سر فقر برای شاگردان مدرسه آب میآورد…
«و بدانید که
هرگز بر سرنوشت جوانیام،
هرچند زرّین و گرانبها بود،
افسوس نمیخورم…
اما گاهی چنان اندوهی،
وجودم را فرامیگیرد،
که اشکم سرازیر میشود،
بهویژه هنگامی که،
پسربچۀ کوچکی را در دهکده میبینم…
که گویی از شاخه جدا شده،
تنها و بیکس، زیر حصار نشسته،
در ردای کهنهای پیچیده…»
ناگهان صدای مادر بلند شد: وانیا، آن بالا چرا اینقدر معطل کردهای؟ زود باش، پائین بیا!
وانیا که از حال و هوایی که خواندن آن اشعار برانگیخته بود، بیرون آمده بود، دستۀ کتابها را جمع کرد، با طنابی که دم دستش بود، بست و از اتاقک زیرشیروانی پائین آمد.
مادر پرسید: آن بالا چه پیدا کردی؟ فقط کتاب میبینم.
وانیا: دیگر چیز باارزشی آنجا نمانده، همه را میشود دور ریخت. اما این کتابها خیلی جالباند. اجازه هست آنها را برای خواندن بردارم؟
مادر با نگاهی به بستۀ سنگین کتابها: البته، ببر. غیر از تو مگر چه کسی قرار است آنها را بخواند؟
وانیا که بسیار خوشحال شده بود، به اتاقش رفت، روی نیمکت خواب نشست و تا مدتها کتابهایی را که آورده بود، ورق زد.
***
اول سپتامبر فرارسید. وانیا و آنیا به مدرسه رفتند. آنیا به کلاس اول رفت و وانیا به او سفارش میکرد که چگونه باید سر کلاس رفتار کند.
فقط مثل وقتی که پشت میز مینشینی، مدام اینطرف و آنطرف نچرخ. قبل از اینکه از معلم چیزی بپرسی، اول دستت را بالا ببر…
آنیا جواب داد: وانیا، اینقدر ایراد نگیر، همۀ اینها را میدانم.
آنها از هم جدا شدند و هر یک به کلاس خود رفت. روزهای عادی درس و مدرسه آغاز شد. وانیا همچنان شاگرد خوبی بود و معلمش، اولگا سمیوناونا، اغلب او را الگوی سایر دانشآموزان قرار میداد.
در زنگهای تفریح گاهی با واسیا ژاروک روبهرو میشد. واسیا برایش تعریف میکرد که تابستان چگونه گلۀ گاوهای مزرعۀ اشتراکی را به چرا برده و چند «روزِکار»، مزد گرفته است.
واسیا با افتخار گفت: مادرم در برابر این روزهای کار، سیصد کیلو گندم میگیرد. تو تابستان چه کار کردی؟
وانیا کمی منومن کرد: من؟… من… هیچ… کتاب میخواندم…
واسیا با بیاعتنایی: کتاب میخواندی؟!… باید کار کرد. اِه، چه مفتخوری هستی!
وانیا اعتراض کرد: چرا مفتخور؟ من به پدر و مادرم کمک کردم تا به خانهای که خریده بودیم، اسبابکشی کنیم… تابستان سال بعد من هم میروم سرِ کار.
واسیا گفت: باشد، اسبابکشی هم خودش کار است. خُب، یک سیگار بکشیم؟
وانیا: نه، اگر پدرم بفهمد، تنبیهم میکند.
واسیا در حالی که دستی به شانه وانیا زد، به طرف بوتهها رفت تا دور از چشم معلم، تهسیگاری را که در راه مدرسه پیدا کرده بود، آتش بزند و چند پک به آن بزند.
یکی از یکشنبههای ماه سپتامبر، یک کامیون پر از گونی مقابل خانه جدیدشان ایستاد. داخل گونیها گندم، تخمۀ آفتابگردان و ذرت بود. اینها محصولاتی بودند که پدر، والودیا، اولیا و لیوبا با کار در کالخوز به دست آورده بودند.
مادر با نگرانی پرسید: ایگنات، این همه را کجا انبار کنیم؟
پدر: کجا؟ توی زیرشیروانی.
مادر با تردید: مگر زیرشیروانی تحمل چنین بار سنگینی را دارد؟
پدر با اطمینان گفت: دوام میآورد، مگر کجا میخواهد برود؟ دوستان، بیائید بار را خالی کنیم.
پدر، والودیا، راننده و همسایهشان آنتون گاردیینکو بار کامیون را بهسرعت خالی کردند و کیسهها را به انبار زیر شیروانی بردند.
پدر رو به همۀ کسانی که در تخلیۀ بار کمک کرده بودند، گفت: ممنونم، بچهها. مهمانی و پذیراییاش با من، اما فعلاً حتی یک کوپک هم پول ندارم. کمی صبر کنید تا دستم به جایی برسد.
همه رفتند. پدر و والودیا در حیاط روی نیمکت نشستند و سیگاری روشن کردند.
پدر: والودیا، تا هوا هنوز گرم و خشک است، باید به بازار پتروفکا برویم و مقداری گندم و ذرت بفروشیم تا حداقل پولی در دست داشته باشیم. زمستان نزدیک است، لباسهای همه کهنه شده. باید چیزی هم برای دخترها بخریم. بالاخره دیگر عروسخانم شدهاند.
والودیا: باشد، یکشنبۀ آینده برویم. از کالخوز یک ارابه با دو اسب میگیرم و صبح خیلی زود راه میافتیم.
وانیا که نتوانست خودش را نگه دارد، گفت: من هم با شما میآیم.
پدر: ما خیلی زود حرکت میکنیم، آن وقت تو هنوز خواب خواهی بود.
وانیا اصرار کرد: نه، بیدار میشوم. مرا هم با خودتان ببرید.
پدر لبخندی زد و گفت: بسیار خوب، اگر بیدار شدی، آن وقت میبینیم.
والودیا پرسید: با بقیۀ غلهها چه کار کنیم؟
پدر پاسخ داد: چه کار یعنی چه؟ گندم را به آسیاب میبریم، آرد میکنیم. مقداری هم برای مرغها نگه میداریم. باید چند مرغ هم تهیه کنیم. تخمههای آفتابگردان را به روغنکشی میبریم تا روغن خودمان را داشته باشیم. ذرت هم برای خوراک خودمان به درد میخورد و هم باید یک خوک بخریم تا از آن نگهداری کنیم. گاو را بهار میخریم. حالا دیگر دیر شده و جایی هم برای درو کردن علف زمستانی نداریم. همۀ اینها را باید در بازار خوب بررسی کنیم.
یکشنبه فرا رسید. وانیا زودتر از همه از خواب بیدار شد. از رختخواب برخاست. از پنجره، اندکی از روشنایی سحر تازه دیده میشد. خورشید هنوز طلوع نکرده بود و تنها دستهای از گنجشکها که روی درخت گیلاس زیر پنجره نشسته بودند، با شادی جیکجیک میکردند. انگار از آغاز روز تازه خوشحال بودند.
وانیا با شتاب لباس پوشید و به حیاط رفت. آنجا سگشان، ژوک، دمش را دوستانه تکان داد و به استقبال او آمد.
وانیا رو به سگ گفت: بیداری؟ من هم بیدارم. الان میرویم بازار. همین که والودیا با اسبها برسد، راه میافتیم. فهمیدی، پشمالو؟
ژوک با نگاهی فهمیده به وانیا خیره شد و سعی کرد صورتش را لیس بزند.
وانیا در حالی که سگ را کنار میزد، گفت: با این بوسههایت سراغم نیا، من از این کار خوشم نمیآید.
ناگهان صدای مادر به گوش رسید: خودت که هنوز صورتت را نشستهای، بگذار لااقل سگ تو را بشوید! وانیا، زود برو دست و صورتت را بشوی. روی میز آشپزخانه شیر و نان گذاشتهام. صبحانهات را بخور، تا نیم ساعت دیگر راه میافتیم.
وانیا داشت وارد خانه میشد که همان لحظه والودیا با ارابۀ دو اسبی کالخوز، وارد حیاط شد.
پدر و والودیا چند کیسههای گندم و ذرت را بهسرعت بار ارابه کردند، لقمهای سرِ دست خوردند و کمی بعد، پدر، مادر، والودیا و وانیا سوار ارابه شدند و از حیاط بیرون رفتند.
گوشۀ خورشید از افق پیدا شده بود و روستا تازه داشت از خواب بیدار میشد. در سکوت صبحگاهی روستا، گاهبهگاه بانگ خروسها و پارس سگها به گوش میرسید. آنها بهسرعت از روستای خود گذشتند، سپس از روستای همسایه، «راسکوشنویه»، عبور کردند و وقتی به روستای «گوریِوا» رسیدند، به سمت چپ پیچیدند، از روی پل رودخانۀ «کویالنیک بزرگ» گذشتند و در جادۀ دشتی، به سوی بالای تپه و در جهت پتروفکا، مرکز ناحیه که حالا «ژُوتِن» (اکتبر) نامیده میشد، به راه خود ادامه دادند.
وانیا میان کیسههای گندم نشسته بود و چرت میزد. تنها زمانی از خواب پرید که گاری در میدان بازار ایستاد. وقتی چشمهایش را باز کرد، با تعجب دید که دور گاری جمعیت زیادی گرد آمدهاند و کالاها را وارسی میکردند، چانه میزدند، شوخی میکردند و با هم جر و بحث داشتند.
زن چاقی که مرغی کبودرنگ را روی پیشخوان نگاه میکرد، از فروشنده پرسید: ببخشید خانم، این مرغ را با چه غذایی بزرگ کردهاید؟
ــ چرا اینقدر برایتان مهم است؟
ــ چون من هم میخواهم همینقدر لاغر شوم!
مردی با بهانهتراشی به مرد دیگری گفت: من کچل نیستم، فقط فرق سرم خیلی باز است!
کمی آنطرفتر، دو مرد تنومند در حالی که یکدیگر را دست میانداختند، مشغول صحبت بودند:
ــرفیق، چرا سبیلت را تراشیدی؟ حالا همۀ آب دماغت پیداست!
ــ تو چرا لنگ میزنی؟ نکند میخواهی زایمان کنی؟
ــ پدر، کاش همسایۀ مرا میدیدی. هر جایش را ببوسی،… انگار باسن است! (این یک لطیفهٔ روسی است که بر پایهٔ اغراق و بازی با کلمات ساخته شده و منظورش این است که زن مورد نظر، اندامی بسیار پُر و باسن بسیار بزرگ دارد. مترجم).
وانیا به همۀ این گفتوگوها گوش میداد، اما بسیاری از حرفهایشان را اصلاً نمیتوانست درک کند یا تصور کند منظورشان چیست.
مادرش دهانۀ کیسههای گندم را باز میکرد و پدرش همراه با والودیا ترازو را آماده میکردند.
وانیا از گاری پائین پرید و بدنبال گاریهای دیگر به راه افتاد.
مادرش صدایش زد: وانیا، زیاد دور نشو، گم میشوی!
وانیا پاسخ داد: گم نمیشوم!
روی گاریهایی که از کنارشان میگذشت، همۀ نعمتهای جنوب اوکراین فروخته میشد: گندم، تخمۀ آفتابگردان، هندوانه، خربزه، انگور، کدو تنبل، کلم، بادمجان، فلفل، سیر، پیاز و بسیاری محصولات دیگر. حیوانات نیز هر کدام صدایی از خود درمیآوردند؛ جوجهها جیکجیک میکردند؛ اردکها قارقار؛ خوکها خُرخُر و گوسفندان بعبع میکردند.
وانیا با چشمان از تعجب گشوده، همۀ این صحنهها را تماشا میکرد. کنار یک گاری ایستاد که اسب با کرهاسب کوچکش در کنار آن بود. جلوتر رفت تا سر طلایی کرهاسب را نوازش کند.
زن صاحب گاری از او پرسید: پسر جان، کرهاسب را دوست داری؟
وانیا پاسخ داد: خیلی زیاد.
زن گفت: نترس، گاز نمیگیرد.
وانیا به کرهاسب نزدیکتر شد. کرهاسب با اعتماد، سر زیبایش را با چشمان درشت به سوی او دراز کرد. وانیا نرمی لبهایش را روی دست خود احساس کرد. انگار دنبال چیزی در کف دستش میگشت.
زن تکهای نان به او داد و گفت: این را به او بده، نان دوست دارد.
وانیا نان را جلوی دهان کرهاسب گرفت. کرهاسب با زبانش نان را گرفت و شروع به جویدن کرد. وقتی آن را خورد، دوباره پوزهاش را به سوی دست وانیا دراز کرد و بعد به صورتش نزدیک شد. وانیا از لذت، چشمهایش را بست و نفس گرم کرهاسب را روی گونهاش احساس کرد.
با صدایی آرام پرسید: خاله، این کرهاسب را به من نمیفروشید؟
زن با لبخند گفت: وای، عزیز دلم! آخر چطور میتوانم او را به تو بفروشم؟ هنوز خیلی کوچک است. ببین، مادرش همانجا ایستاده و مراقبش است. یک سال دیگر بیا، آن وقت دربارهاش صحبت میکنیم.
وانیا با حال گرفته و دلآزرده به سوی همان گاری برگشت که پدر و مادرش با آن غله برای فروش آورده بودند.
مادرش پرسید: کجا این همه پرسه میزدی؟ گرسنهای؟ الان میرویم چیزی بخریم و مختصری بخوریم. با من میآیی؟
وانیا: میآیم.
آن دو با هم به ردیف دکانهایی رفتند که در آنها پیه خوک (سالا)، گوشت، سوسیس، پنیر و پنیر شور میفروختند. عطر و بوی خوراکیها آنقدر دلانگیز بود که آب دهان آدم خودبهخود راه میافتاد.
مادر پرسید: وانیا، دوست داری چه بخوری؟
وانیا که با چشمان گرسنه به پیشخوان خوراکیها خیره شده بود، گفت: همهاش را میخورم! آن سوسیس را میخواهم، تا حالا از آن نخوردهام.
مادر گفت: فعلاً پولمان برای خرید همۀ اینها کافی نیست، اما سوسیس را میخریم.
مادر یک حلقه سوسیس، یک تکه پیه خوک و یک بطری بزرگ شیر خرید، همه را در سبد گذاشت و با هم به سوی گاری برگشتند. همه کنار گاری روی پارچهای که مادر روی زمین پهن کرده بود، نشستند.
وانیا با لحنی بیتاب گفت: مامان، پس کی اجازه میدهی سوسیس را بچشم؟
مادر پاسخ داد: کمی صبر کن. الان بابا نان میبُرد، سوسیس و پیه خوک را هم خرد میکند… چرا اینقدر بیطاقتی؟ خیلی گرسنهای؟
و همزمان شیر را در یک لیوان فلزی برایش میریخت.
سرانجام همه چیز آماده شد و همگی مشغول غذا خوردن شدند.
وانیا در حالی که سوسیس را میجوید، گفت: مامان، وای چه سوسیس خوشمزهای! مثل آبنبات است. تا حالا همچین سوسیسی نخورده بودم!
والودیا با لبخند پرسید: وانیا، مگر تو هر روز سوسیس میخوری؟ من که میبینم بیشتر فرنی میخوری.
مادر گفت: وانیا، غذا بخور، حرف نزن، شیرت را هم بنوش. اینها حواست را پرت میکنند تا خودشان سوسیس بیشتری بخورند. هر وقت یک بچهخوک بخریم، خودمان سوسیس درست میکنیم.
سپس یک تکه سوسیس و نان به وانیا داد و ادامه داد: فقط باید باقی گندم و ذرت را هم بفروشیم و بعد برویم چند مرغ، یک خروس و یک بچهخوک بخریم.
ناهار تمام شد. والودیا و پدر دوباره به فروش محصولاتشان مشغول شدند و مادر همراه وانیا، که خیلی دلش میخواست بچهخوک را ببیند، برای خرید دام و طیور رفتند.
دو مرغ و یک خروس را خیلی زود خریدند، اما خرید بچهخوک طول کشید. یکی نژادش مناسب نبود، دیگری جنسیتش، یکی هم ظاهر سالم نداشت. وانیا کمکم داشت امیدش را از دست میداد که بتوانند حیوان مناسبی پیدا کنند.
سرانجام، روی یکی از گاریها، بچهخوکی نظر مادر را جلب کرد. یک ماده خوک کوچک، صورتیرنگ، با موهای سفید و نرم.
مادر با دقت به خوک نگاه کرد و پرسید: صاحب، این بچهخوک چند؟
صاحبش، مردی با ریش پرپشت، گفت: تقریباً مفت میدهم، بازار که دیگر دارد تمام میشود. صد روبل میدهی؟
مادر گفت: مگر دیوانه شدهای؟ صد روبل؟ با صد روبل دو تا مثل این میخرم. پنجاه روبل چطور؟ بیشتر از این نمیتوانم بدهم.
پس از حدود ده دقیقه چانهزدن، سرانجام روی هفتاد روبل توافق کردند. مادر کیسۀ کوچکی را باز کرد و بچهخوک را داخل آن گذاشت. حیوان ابتدا خواست جیغ بکشد، اما خیلی زود آرام شد. سپس هر دو به سوی گاری خود برگشتند. تا آن زمان، پدر و والودیا تقریباً تمام محصولاتشان را فروخته بودند.
پدر پرسید: گریپّا، همهچیز را خریدیم، کمی هم خرید و فروش کردیم، حالا برگردیم خانه؟
مادر گفت: بد نبود برای دخترها هم چیزی بخریم، اما بدون خودشان بهتر است این کار را نکنیم. بگذار خودشان انتخاب کنند. برای آنیچکا هم در فروشگاه تعاونی روستا چیزی پیدا میکنیم. پولمان هم زیاد نیست، زمستان در پیش است، باید سوخت بخریم و هزار خرج دیگر هم داریم. بله، برویم خانه!
همه دوباره سوار گاری شدند و اسبها آرامآرام در راه بازگشت به حرکت درآمدند. وانیا کنار کیسهای که بچه خوک در آن بود، نشست و شکمش را میخاراند. کمی بعد، خوکچه با صدای آرام و دلنشین به خواب رفت و ساکت شد.
وانیا آهسته به مادر گفت: مامان، خوکچه خوابش برده.
مادر لبخند زد و گفت: تو هم وقتی پشتت را بخارانند، خوابت میگیرد. وقتی به خانه رسیدیم، مهمترین وظیفهات این است که به خوکچه غذا بدهی. بزرگ میشود و تبدیل به یک خوک حسابی خواهد شد. آن وقت هم پیه خوک و پیه خواهیم داشت، هم سوسیس و کالباس…
وانیا با اعتراض گفت: نمیخواهم از خوکچه سوسیس درست کنند! من اصلاً از آن نمیخورم!
مادر گفت: آرام باش. فعلاً کسی کاری به خوکچهات ندارد. نگاه کن، آنجا یک خرگوش از عرض جاده دوید…
تمام راه، وانیا کنار همان گونی نشست که خوکچه در آن چرت میزد. در خیال خود مجسم میکرد که چگونه به او غذا خواهد داد، او را برای گردش خواهد برد… کمکم خودش هم به خواب رفت.
وقتی وارد روستا شدند، کنار کلبهٔ زیرزمینی فئودور شربانیا یک آمبولانس ایستاده بود. پدر گاری را نگه داشت.
مادر از زنی که کنار جاده ایستاده بود پرسید: چه اتفاقی افتاده؟
زن پاسخ داد: سگ فئودور او را گاز گرفته است.
مادر با تعجب پرسید: یعنی چه؟ سگ چه کسی؟
زن با لبخند گفت: سگ خودش، ژولبارس. فئودور فهمیده بود که سگ از مرغدانی تخممرغ میدزدد. خیلی عصبانی شد و تصمیم گرفت او را با تیر بزند، چون این اولین بار نبود. طنابی آورد و ژولبارس را در حیاط به دستگیرهٔ انبار بست. بعد تفنگش را پر کرد، نشانه رفت، اما تفنگ شلیک نکرد و گیر کرد. همان لحظه سگ با تمام نیرو یورش برد، طناب را پاره کرد و خودش را به فئودور رساند. حسابی دستها، پاها و شکمش را گاز گرفت… حالا هم دارند زخمهایش را با یُد ضدعفونی میکنند و آمپول ضد هاری به او میزنند. ژولبارس هم به جایی فرار کرده…
پدر و والودیا از خنده در گاری ریسه رفتند. وانیا هم با تصور صحنههایی که زن تعریف کرده بود، خندهاش گرفت. فقط مادر همچنان جدی ماند.
او رو به هر سه نفر: دیگر چرا اینقدر از خنده رودهبُر شدهاید؟ برای یک نفر مصیبت پیش آمده، آنوقت شما از خنده شکمتان را گرفتهاید!
پدر، در حالی که اشک خنده را از چشمش پاک میکرد، گفت: راست میگویی، فئودور واقعاً بدشانس است. یک بار گاو مزرعهٔ اشتراکی را با تیر زد، حالا هم نزدیک بود سگ خودش او را از پا دربیاورد. تفنگ به تعمیر و نگهداری احتیاج دارد. باید صبح و شب تمیزش کرد تا دیگر گیر نکند. همانطور که نفر دوم مسلسلچیام، اسامبایف، در جبهه میگفت: «چکمهها را باید از شب تمیز کرد تا صبح بتوانی با سرِ تازه آنها را بپوشی!» مشکل نیست، کشنده نیست، خوبش میکنند… راه بیفت، والودیا، در خانه هنوز کار داریم.
وقتی به خانه رسیدند، هر یک از حیوانات تازهخریده را در جای خودش جا دادند. از آنیا، اولیا و لیوبا هم با سوسیس و پیه که از بازار خریده بودند، پذیرایی کردند. خورشید آرامآرام به سوی غروب میرفت و سکوت و آرامش در هوا موج میزد. همهٔ اعضای خانواده، در کنار هم، دور میز حیاط نشسته بودند.
پدر سکوت را شکست: حالا، چه بگوییم. نخستین گامها را برای سر و سامان دادن به زندگی و معاشمان برداشتیم. اکنون باید گندم را به آسیاب ببریم تا آردش کنند و تخمهها را هم به روغنکشی ببریم تا از آنها روغن بگیرند… اما احتمالاً این کارها را باید در تعطیلی آخر هفتۀ بعد انجام دهیم. خوشبختانه هم آسیاب و هم روغنکشی در یک جا، یعنی در سیبولِوکا، واقع هستند. به هر حال، این زمستان را به هر نحو پشت سر میگذاریم و بعد هم به باغچه و زمین سبزیکاری میرسیم و میوه خواهیم کاشت.
در همین هنگام، نامهرسان از درِ حیاط وارد شد.
سلام کرد و پرسید: اینجا ولادیمیر روماناویچ نیکیتچوک کیست؟
والودیا پاسخ داد: من هستم.
پسرجان، برایت احضاریه خدمت سربازی آوردهام. بگیر و اینجا را امضا کن.
مادر با نگرانی گفت: وای، یعنی چه؟ کی باید آماده رفتن بشود؟
پدر گفت: آخر گریپّا، چرا اینطور دستپاچه شدی؟ و احضاریه را نگاه کرد. هنوز دو هفته وقت داریم. هم به همۀ کارها میرسیم، هم برای بدرقه آماده میشویم. احتمالاً کلیم را هم بهزودی به سربازی میبرند. در آخرین نامهاش نوشته بود که چند نفر از همسنوسالهایش را همین حالا به سربازی بردهاند.
مادر همچنان با آه و افسوس گفت: وای، کلیم را هم میبرند…
پدر: اشکالی ندارد. سربازی فقط به نفع آدم است.از آنها مردهای واقعی میسازد.
مادر با دلسوزی: آنجا حتماً گرسنگی میکشند.
پدر پاسخ داد: تا حالا در ارتش کسی از گرسنگی نمرده است، تازه، هرچه صورت و شکم سرباز لاغرتر باشد، ارتش و نیروی دریایی نیرومندترند. ناراحت نباش، والودیا. هرچه پیش میآید، به صلاح است. با هم یک بار دیگر به آسیاب میرویم، آرد تهیه میکنیم تا هم در مراسم بدرقه چیزی برای خوردن داشته باشیم و هم برای راهت برداری.
والودیا: من که ناراحت نیستم. نه اولین نفری هستم که به سربازی میروم و نه آخرین. یک حرفه هم دارم- رانندۀ تراکتور هستم. فکر میکنم از پسش بربیایم.
پدر با رضایت گفت: درست فکر میکنی، والودیا. اما فردا باید سرِ کار برویم و بچهها هم مدرسه دارند. وقت خواب است. برویم بخوابیم.
همه وارد خانه شدند، فقط وانیا کمی در حیاط، روی نیمکت کنار میز ماند. او با کنجکاوی به قرص بزرگ ماه که آرامآرام بالا میآمد، خیره شده بود. روی آن لکههای روشن و تیرهای دیده میشد که شبیه اقیانوسها بودند.
با خود فکر کرد: شاید آنجا هم آدمها زندگی میکنند. نمیدانم چه شکلی هستند؟ مثل ما هستند یا کاملاً متفاوت؟ چه خوب میشد اگر میتوانستم به آنجا پرواز کنم! فقط با چه وسیلهای؟..
ــ صدای مادر رشته افکارش را برید: وانیا، بیا بخواب، دیر شده.
وانیا خواهش کرد: مامان، میشود یک کمی دیگر به ماه نگاه کنم؟
مادر: فردا مدرسه داری، بعداً هم فرصت داری نگاه کنی، ای خوابگرد!
***
دو هفته بعد، روز یکشنبه، والودیا را برای رفتن به خدمت سربازی بدرقه کردند. برای مراسم بدرقه، هم همسایههای نزدیک و هم دور آمده بودند. خانوادۀ شِلِست، چند خانواده مهاجر همسایه مانند تیخونچوکها، شِربانیاها، کوزمِنچوکها و دیگران نیز حضور داشتند.
نیکولای سرگئیاویچ نیز همراه همسرش، خاله آنیا، آمده بود. حالا آنها همسایههای بسیار نزدیکی بودند. خانهشان تقریباً دیوار به دیوار خانه پدر و مادر وانیا بود. نیکولای سرگئیاویچ از طرف هیئتمدیره کالخوز، یک چمدان نو به والودیا هدیه داد تا در سفر همراه خود ببرد.
برای مهمانان در حیاط سفره گسترده بودند. روی میز پذیرایی مختصری از ماهی کامبالا، پنیر برینزا، نان و شرابی که همسایهها آورده بودند، چیده شده بود. این تمام دارایی و توان خانواده وانیا برای پذیرایی بود.
با این حال، سادگی سفره هیچ تأثیری بر حال و هوای مهمانان نگذاشته بود. همه مینوشیدند، لقمهای میخوردند، برای والودیا آرزوی موفقیت میکردند و سفارش میکردند که همسایهها را فراموش نکند.
والودیا که از این همه توجه کمی خجالتزده شده بود، سرش را به نشانه تأئید تکان میداد و طبق رسم چنین موقعیتهایی، قول میداد به همۀ این آرزوها و سفارشها عمل کند.
عمو میتیا شِلِست، که کمی نوشیده بود، پیدرپی شوخی میکرد و میکوشید ماجراهایش در اودسا را برای حاضران تعریف کند.
رو به سرباز آینده، گفت: والودیا، یادت باشد، در ارتش مهمترین آدم گروهبان است. باید دقیقاً با گروهبان رابطۀ خوبی داشته باشی. گروهبان من همیشه میگفت: «وقتی فرمان «آزاد!» داده میشود، باید فقط یکی از پاهایت را شل کنی، نه اینکه دست ببری توی جیب شلوارت و با تخمهایت بازی کنی». والودیا، اگر نمیخواهی سر از بازداشتگاه نظامی دربیاوری، باید فرمانها را مو به مو اجرا کنی…
زن عمو میتیا، ننه شورا، با اعتراض گفت: چرا با این مزخرفاتت پسره را گیج میکنی؟
عمو میتیا: زن، تو از خدمت سربازی هیچ سر درنمیآوری. این چیزها را باید با تمام وجود حس کرد. شما زنها فقط بلد هستید زباندرازی کنید، در حالی که زبان برای وراجی نیست، برای سخن خوب است!… چرا میخندی؟ چطور یعنی تو نبودی؟ من که شنیدم!..
ننه شورا با تعجب پرسید: میتیا، نکند دیگر مست شدهای؟
عمو میتیا با پرسش، جواب داد: از کجا به این نتیجه رسیدی؟ حالا بیائید آواز بخوانیم!.. والودیا، گروهبان من همیشه اصرار داشت که هنگام خواندن سرود، دهان باید به اندازۀ پهنای قنداق تفنگ باز شود، و باید آنقدر بلند بخوانید که عضلات باسنتان بلرزد… آن وقت است که میشود اسمش را گذاشت آواز…
عمو میتیا رو به کسانی که دور سفره نشسته بودند، گفت: آقایان و خانمها، یادم میآید یک بار در اودسا…
ننه شورا حرفش را قطع کرد: میتیا، بس کن این داستانهای بیمعنی را. داریم این پسر را راهی سربازی میکنیم…
عمو میتیا در حالی که میخواست داستانش را ادامه دهد، گفت: من وقت ندارم اینجا بنشینم و فقط ساکت باشم. بله، شورا جان، خدمت سربازی کار بزرگی است! نمیتوانم حرف گروهبانم را یادآوری نکنم. همان روز اول خدمت به ما هشدار داد: «من در طول خدمت، از شما چنان مردانی خواهم ساخت که فرزندانتان در بیضههایتان گریه کنند». واقعاً هم همینطور شد…
در همین هنگام کامیونی که چند سرباز تازۀ دیگر را آورده بود، سر رسید. قرار بود والودیا و بقیه را سوار کند و به ایستگاه وسیولی کوت ببرد. همه از سر سفره بلند شدند و با والودیا خداحافظی کردند. اشک در چشمان مادر حلقه زد.
ــ والودیا، پسرم، آنجا مواظب خودت باش، ما را فراموش نکن، برایمان نامه بنویس.
ــ نگران نباشید، همهچیز خوب خواهد شد. شما که میدانید، حالا دیگر برای من مادر واقعی هستید.
پدر در حالی که والودیا را در آغوش میگرفت، گفت: گریپّا، اینقدر اشک و آه راه نینداز. او را که به جنگ نمیفرستیم، دارد میرود سربازی، درست و با شرافت خدمت کن، والودیا، تا باعث شرمندگی ما نشوی.
والودیا: همهچیز خوب خواهد شد، پدر. از همهتان ممنونم. خداحافظ.
والودیا چمدانش را داخل قسمت بار کامیون انداخت، خودش هم بالا رفت و سوار شد. کامیون به راه افتاد و گرد و غبار جادۀ روستا را به هوا بلند کرد. همه همانجا ایستاده بودند و تا دور شدن کامیون، برای خداحافظی دست تکان میدادند.
***
پائیز واقعی از راه رسید و با خود باران، مه، رطوبت، گلولای و هوای نمناک آورد… سپس زمستان فرارسید. نامۀ کلیم از سربازی رسید. او نوشته بود که در نیروهای راهسازی نظامی در استان گورکی خدمت میکند. از خدمتش راضی بود. خانه پدری را نیز برای نگهداری به عمویش آرتیوم سپرده بود. والودیا هم نامه فرستاد. او در یک واحد هوانوردی خدمت میکرد و به هواپیماها سوخت میرساند.
بهار زود از راه رسید. از همان آغاز ماه مارس، خورشید درخشان میتابید و زمین یخزده را گرم میکرد. یک روز صبح، وانیا و پدرش کنار دروازۀ خانه ایستاده بودند که دیدند همسایهشان نیکولای واوچنکو، اصطبلدار کالخوز، هنگام عبور با گاری، اشکهایش را با آستین پاک میکند.
وانیا پرسید: بابا، چرا عمو نیکولای گریه میکند؟
پدر پاسخ داد: نمیدانم.
سپس او را صدا زد: نیکولای! چه شده؟ چرا گریه میکنی؟
نیکولای با صدایی بغضآلود گفت: مگر نمیدانی، ایگنات؟ استالین از دنیا رفت…
پدر با نگرانی پرسید: چی میگویی، نیکولای؟ کِی؟
نیکولای در حالی که اشک میریخت، پاسخ داد: همین الآن از رادیو اعلام کردند… حالا دیگر چگونه زندگی خواهیم کرد؟
پدر آهسته، گویی با خودش حرف میزد، گفت: مصیبت است… وقتی پدر یک خانواده از دنیا میرود، مصیبت است. کشور یتیم شد.
پدر سر به زیر انداخت و وارد خانه شد.
وارد اتاق که شد به مادر گفت: گریپّا، استالین از دنیا رفت.
مادر با ناباوری فریاد زد: ای خدا! چطور ممکن است؟
پدر گفت: از رادیو اعلام کردهاند. من به دفتر کالخوز میروم، احتمالاً جلسه برگزار میشود.
نزدیک ظهر، تقریباً تمام اهالی روستا مقابل دفتر کالخوز جمع شدند. بر فراز ساختمان، پرچم عزا با نوار سیاه نصب شده بود. سپس مسئولان کالخوز به ریاست میخائیل سرگئیاویچ اوسارچوک، رئیس کالخوز، روی ایوان ساختمان آمدند.
او گفت: رفقای کشاورز! همولایتیهای عزیز! رهبر و آموزگار بزرگ ما، رفیق استالین، درگذشت. این، یک ضایعۀ عظیم برای کشور و برای تکتک ماست. ما با نام او زندگی کردیم، با نام او به جبهه رفتیم و پیروز شدیم. این نام بهویژه برای ما، برای رزمندگان جبهه، برای همانهایی که با فریاد «در راه میهن! در راه استالین!» به سوی دشمن یورش میبردند، عزیز است.
اکنون نزدیک به هفت سال از پایان آن جنگ خونین و ویرانگر گذشته است و کشور، تحت رهبری استالین، دوباره سربرآورده است. رفاه به خانههای مردم بازگشته و قیمتها رو به کاهش گذاشته است. استالین از میان ما رفته، اما راه او بردوام است. ما باید بیش از پیش صفوف خود را پیرامون حزب کمونیست و رهبری کشور فشردهتر کنیم تا هیچکس در ارادۀ ما برای ادامۀ راه استالین، یعنی ساختن جامعۀ کمونیستی، تردید نداشته باشد. امروز این سخنان را همچون سوگند بر زبان میآوریم…
این مراسم سوگواری نزدیک به دو ساعت ادامه یافت. همۀ سخنرانان اندوه و تأثر عمیق خود را از درگذشت استالین ابراز کردند. مردم با بیمیلی و در سکوت پراکنده شدند و اشک در چشمان بسیاری از آنان حلقه زده بود.
***
وانیا و آنیا به مدرسه میرفتند. وانیا را به سازمان «شیربچهها» پذیرفته بودند و حالا نشان منقش به تصویر لنین سازمان را با افتخار به سینه میزد.
وانیا با شیطنت به آنیا گفت: تو که چنین نشانی نداری!
آنیا پاسخ داد: من هنوز کوچک هستم. وقتی به کلاس دوم بروم، من هم عضو «شیربچهها» میشوم.
وانیا بلافاصله گفت: آن وقت من دیگر عضو سازمان پیشگام شدهام!
مادر دخالت کرد: وانیا، دست از سر به سر گذاشتن آنیا بردار! فردا یکشنبه است، بهار از راه رسیده، زمین خشک شده و آماده کشت است. فردا به پدرت کمک میکنی تا درختها و تاکهای انگور را بکارید.
وانیا با خوشحالی فریاد زد: ما تاکستان خودمان را خواهیم داشت! هورا!
مادر گفت: بله، من و پدرت تصمیم گرفتهایم یک باغ درست کنیم و انگور هم بکاریم. امروز پدرت باید نهالهای درخت و قلمههای انگور را بیاورد. فردا همسایهها برای کمک به ما میآیند. باید همۀ کارها را در یک روز تمام کنیم.
صبح روز بعد، همۀ اعضای خانواده آماده کار بودند. همسایهشان، واوچنکو، که خودش تاکستان داشت، به عنوان باتجربهترین انگوردار، هدایت کاشت انگور را بر عهده گرفت.
پدر خطاب به او گفت: «نیکولای، لیوبا، اولیا و بقیه را بردار و انگور بکار، و من و وانیا درختها را خواهیم کاشت.
وانیا از اینکه چنین مسئولیت مهمی را به او سپرده بودند، بسیار خوشحال بود. او با دقت برچسبهای نهالها را خواند و هر نوع را جداگانه کنار هم چید.
پدر گفت: وانیا، سطل را بردار و از چاه آب بیاور. من هم چالههای کاشت را میکَنَم. اول نهالهای سیب را میکاریم، بعد گلابی، آلو، زردآلو و در آخر هلو. هلو را باید با دقت بیشتری در آفتابگیرترین جای باغ بکاریم. علاوه بر این، یک نهال گردوی ایرانی و یک درخت توت هم داریم.
کار با سرعت پیش میرفت و تا حدود ساعت دو بعد از ظهر رو به پایان بود. در همین هنگام، ناگهان از جایی در حیاط صدای جیغ خوکی بلند شد و سپس خاموش گردید.
وانیا پرسید: پدر، این خوک خودمان «خریوشکا»، بود که جیغ کشید؟ بروم ببینم؟
پدر: وانیا، لازم نیست آنجا بروی. عمو پاناس «خریوشکا» را سر برید. حالا هم دارد لاشهاش را با آتش پاک میکند.
لبهای وانیا لرزید: سر برید؟! چرا؟! آخر من خودم به او غذا میدادم…
پدر: وانیا، چرا مثل بچههای کوچک رفتار میکنی؟ و دستش را به سر او کشید. مگر نمیدانی خوک را برای چه خریدیم؟ برای اینکه گوشت داشته باشیم و از آن سوسیس درست کنیم. ببین، این همه آدم تقریباً تمام روز در باغ کار کردهاند، انگور کاشتهاند، من و تو هم درخت کاشتهایم… مگر نباید از آنها پذیرایی کنیم؟
ــ یعنی برای این کار باید «خریوشکا» را میکشتید؟ من از گوشتش نمیخورم…
اشک از چشمان وانیا سرازیر شد.
پدر: نخوری هم اشکالی ندارد. هیچکس تو را مجبور نمیکند. اما یادت باشد، خوک را از همان اول برای این میخرند که بزرگش کنند و بعد گوشت و چربیاش را مصرف کنند و چیزی برای خوردن کنار نان داشته باشند. مگر خودت پیه خوک و چربی آن را دوست نداری؟
وانیا در حالی که هقهق گریه میکرد: با این حال، من گوشت «خریوشکا» را نمیخورم.
مدتی بعد، مادر در حیاط سفره گسترد. نان دستپخت خودش را در سفره گذاشت و کاسههای پر از تکههای گوشت تازه سرخشده چید. عطر گوشت در تمام روستا پیچید. پدر چند پارچ شراب را که از همسایهها خریده بود، از سردابه آورد. نیمکتها را دور سفره چیدند و سپس پدر به باغ رفت تا همه را برای ناهار دعوت کند.
پدر خطاب به کسانی که مشغول کار بودند، پرسید: اوضاع در اینجا چطور است؟ کار رو به اتمام است؟ بیائید، این چند بوته آخر را هم بکارید، دستهایتان را بشویید و سر سفره بیائید، وقت ناهار است.
عمو میتیا شلست گفت: ده- پانزده دقیقه دیگر کارمان تمام میشود، ایگنات ایواناویچ.
کمی بعد، همۀ همسایههای خسته از کار، در حین گفتوگو با هم، وارد حیاط خانه شدند. همه دستهایشان را شستند. پدر همه را به سر سفره دعوت کرد و وقتی همگی نشستند، لیوانهایشان را از شراب پر کرد.
پدر خانواده از جا برخاست و گفت: همسایههای عزیز، از همۀ شما بابت کمکتان بسیار سپاسگزارم. امروز کار بزرگی انجام دادیم. باغ را بنیان گذاشتیم و تاکستان کاشتیم. سه چهار سال دیگر که بگذرد، همهچیز در اطراف خانه دگرگون خواهد شد و به شکوفایی خواهد رسید. علاوه بر گوشت، روی سفرهمان میوههای خودمان، انگور خودمان و شراب خودمان هم خواهد بود. بدانید هرچه در باغچۀ من به بار بنشیند، متعلق به شما نیز هست. زیرا، با زحمت شما به دست آمده است. بیائید بنوشیم تا هر آنچه امروز کاشتهایم، در این خاک ریشه بدواند. امیدوارم همه سالم و تندرست باشیم!
همه جامهایشان را سر کشیدند. عمو میتیا نیز نوشید، اما پیش از آن، لیوان شراب را به رسم صلیب تبرک داد و زیر لب گفت: ای روح پلید، گم شو! بگذار فقط مستیِ خوشِ شراب باقی بماند!
وانیا بوی گوشت تازه را احساس میکرد، اما حتی دست هم به آن نزد. در برابر چشمانش خوک کوچکش، «خریوشکا»، مجسم شده بود. همان خوکی که خودش به او غذا میداد و هر بار که با سطل خوراک یا سیبزمینی آبپز وارد آغل میشد، با خُرخُر شادمانه از او استقبال میکرد…
***
درس خواندن برای وانیا آسان بود. او کلاس دوم را با نمرات عالی و فقط «پنج» (بالاترین نمره در نظام تحصیلی روسیه و شوروی) به پایان رساند. اولگا سمیوناونا در برابر همۀ دانشآموزان، لوح تقدیر به او اهدا کرد. سپس پایان سال تحصیلی را به همۀ شاگردان تبریک گفت و یادآور شد که از این پس آنان دانشآموزان کلاس سوم هستند.
وانیا در طول سال تقریباً تمام کتابهای کتابخانۀ مدرسه را خوانده بود. دوستش، واسیا ژاروک، که در این مدت دوستیشان صمیمانهتر شده بود، نتوانسته بود کلاس سوم را به پایان برساند و باید یک سال دیگر در همان کلاس میماند. بنابراین، در سال تحصیلی آینده قرار بود هر دو در یک کلاس درس بخوانند. آنها در حیاط مدرسه با هم روبهرو شدند.
واسیا پرسید: تو هم به کلاس سوم رفتی؟
وانیا پرسید: آره، تو چطور؟
واسیا با صدای بم گفت: من هم یک سال دیگر در کلاس سوم ماندم.
وانیا برای دلگرمی او گفت: پس سال آینده همکلاسی میشویم.
واسیا: از این درس و مدرسه دیگر خسته شدهام. اگر مادرم نبود، مدتها پیش درس را رها کرده بودم.
وانیا با تعجب پرسید: آن وقت چه کار میکردی؟
واسیا با همان تعجب پاسخ داد: چه کار یعنی؟ گاو میچراندم. حتی مرا دعوت کرده بودند که آتشنشان بشوم.
وانیا پرسید: تابستان امسال هم دوباره میخواهی به گاوچرانی مشغول شوی؟ من هم میتوانم با تو بیایم؟
واسیا با خوشحالی گفت: البته که میتوانی. حتی حاضرم بخشی از «روزکار»هایم را به نام تو ثبت کنند. پدر و مادرت اجازه میدهند؟
وانیا با تردید گفت: هنوز نمیدانم، فکر میکنم اجازه بدهند.
واسیا هنگام خداحافظی گفت: پس اول از آنها بپرس، بعد بیا پیش من.
وانیا وقتی به خانه رسید، لوح تقدیرش را نشان داد و با غرور اعلام کرد که حالا دانشآموز کلاس سوم است. در خانه فقط مادرش بود که با آسیاب دستی، برای تهیه آردِ «مامالیگا»، ذرت آسیاب میکرد.
وانیا وقتی دید از شدت کار، عرق بر پیشانی مادر نشسته، گفت: مامان، بگذار من آسیاب کنم.
مادر پاسخ داد: نه پسرم. چرخاندنش خیلی سخت است. تو بنشین و کمی مامالیگا با یک تکه پیه خوک بخور.
وانیا با اخم گفت: من پیه خوک نمیخورم. چون از «خریوشکا»ست.
مادر گفت: پس برای خودت از همان شیری که صبح همسایه، خاله آنیا، آورده بود بریز. بدون گاو خیلی سخت است. باید یکی بخریم، اما نه پولی داریم و نه دیگر چیزی مانده که بفروشیم. حالا باید تا برداشت محصول بعدی صبر کنیم، وقتی که پدرت همراه دخترها بابت روزکارهایشان چیزی دریافت کنند.
وانیا در حالی که مامالیگا را میجوید، گفت: مامان، من هم میخواهم کار کنم.
مادر با تعجب پرسید: آخر تو چطور میخواهی کار کنی؟ اصلاً چه کسی تو را سرِ کار میبرد؟ بهتر است همین خانه کمک کنی. ببین، درختها باید آب داده شوند، باغچه هم رسیدگی میخواهد.
وانیا پاسخ داد: این کارها را که عصر انجام میدهند. من میخواهم با واسیا ژاروک گاوهای کالخوز را به چرا ببرم. او قول داده مرا با خودش ببرد و بخشی از روزکارهایش را به نام من ثبت کند.
مادر با لبخندی آمیخته به نگرانی گفت: وای، الهی قربانت بروم! آخر تو چه جور چوپانی میتوانی باشی؟ باید تمام روز زیر آفتاب باشی، حتی پیش از طلوع خورشید از خواب بیدار شوی، گاهی هم شب را در صحرا بمانی.
وانیا گفت: اشکالی ندارد. واسیا که از پسش برمیآید. تابستان پارسال هم گاوهای تعاونی را میچراند. ببین چقدر روزکار جمع کرده!
مادر که از کنار آسیاب دستی بلند میشد، گفت: نمیدانم… بگذار پدرت از سرِ کار برگردد، با او صحبت کن. فعلاً سطلها را بردار و درختها را آب بده.
وانیا سطلها را برداشت، به سر چاه رفت، آنها را از آب پر کرد و از درِ باغ وارد باغ شد. همه درختان با برگهای جوان و سبزِ براق پوشیده شده بودند. خورشید آرامآرام به سوی افق متمایل میشد و هر برگ گویی میکوشید آخرین پرتوهای آن را نصیب خود کند.
وانیا پای هر درخت یک سطل آب ریخت. زمین که از آفتاب سوزان اردیبهشت گرم شده بود، آب را با ولع در خود فرو میبرد. نسیم ملایمی وزیدن گرفت و هوای داغ را با خنکای عصرگاهی در هم آمیخت. برگهای درختان، گویی از این نسیم شاداب شده باشند، با خشخش دلنشینی به صدا درآمدند، چنانکه انگار با یکدیگر گفتوگو میکردند. وانیا به افکار خودش لبخند زد، سطلها را برداشت و وقتی دید پدرش از سرِ کار برگشته، به سوی خانه رفت.
پدر هنگامی که وانیا وارد حیاط شد، پرسید: وانیا، اوضاع چطور است؟ مدرسه چطور بود؟ میبینم درختها را آب دادهای، آفرین!
وانیا گفت: ما را برای تعطیلات تابستانی مرخص کردند. مرا به کلاس سوم بردند و یک لوح تقدیر هم گرفتم. آنجاست، داخل اتاق.
پدر گفت: باور دارم، باور دارم. آفرین پسرم. تابستان میخواهی چه کار کنی؟ باید مراقب باغ باشی، پای تاکها را هم وجین کنی.
وانیا با نگاه صمیمانه به پدرش گفت: میخواهم کار کنم، روزکار جمع کنم. مامان گفت اگر بتوانیم گاوی بخریم خیلی خوب میشود، اما پول لازم داریم.
پدر با تعجب گفت: روزکار جمع کردن خوب است، اما چطور میخواهی این کار را بکنی؟
وانیا پاسخ داد: به واسیا ژاروک کمک میکنم گاوها را به چرا ببرد، او هم روزکارهایش را به نام من مینویسد.
پدر گفت: خیلی خوب، امتحانش کن. کار سختی است. باید خیلی زود بیدار شوی. هنوز هم باید بزرگتر بشوی… راستی، من با رئیس تعاونی صحبت کردهام. قرار شده تعاونی به عنوان پیشپرداخت، یک گوساله ماده به ما بدهد. از فردا میتوانیم آن را بیاوریم. باید در طویله جایش را آماده کنیم.
وانیا با شادی فریاد زد: اسمش را هم میگذارم «مایکا»! هورااا!
در همین لحظه مادر که از باغچه بیرون میآمد، پرسید: این همه سر و صدا برای چیست؟ ایگنات، راست است که یک گوساله ماده به ما میدهند؟
پدر پاسخ داد: بله، امروز رئیس تعاونی درخواست مرا امضا کرد و فردا باید برویم و آن را تحویل بگیریم.
وانیا در حالی که از شوق بالا و پائین میپرید، گفت: فردا میروم گاو را بیاورم.
ناگهان صدای آنیا بلند شد: من هم میآیم! من هم میخواهم بیایم.
وانیا با لحن جدی و عاقلانه گفت: این کار زنانه نیست! وقتی بزرگ شدی، آن وقت شیرش را میدوشی.
آنیا با اصرار گفت: نه، من هم میآیم!
مادر گفت: باشد، آرام باشید. هر دویتان میآیید هم وانیا و هم آنیا، همراه من.
آنیا با کف زدن فریاد کشید: هورا! من هم میآیم، من هم میآیم…
با این همه، وانیا سرانجام توانست پدر و مادرش را راضی کند که اجازه دهند همراه واسیا گلهٔ گاوهای مزرعهٔ اشتراکی (کالخوز) را به چرا ببرد. حالا حتی گاهی شبها را نیز در آغل تابستانی، در جایی که در کنار برکهٔ کالخوز برپا شده بود، میگذراند.
وانیا از نگهداری گله بسیار لذت میبرد و شیر دوشیدن گاوها را هم یاد گرفته بود. مادرش همیشه یک تکهٔ بزرگ نان در خورجین چوپانیاش میگذاشت. او پس از خستگی کار، با اشتهای فراوان آن را میخورد و همراهش شیر گرم و تازهای را که با دست خودش از گاوی رام و آرام، از گاوی که بهراحتی اجازه میداد این شیردوش کوچک شیر او را بدوشد، مینوشید.
علاوه بر نان، همیشه کتابی نیز در خورجین وانیا بود. او اغلب دیوان کوچکی از تاراس شوچنکو را همراه خود میبرد. شعرهای این شاعر را بسیار دوست داشت و بعضی از آنها را از حفظ میخواند:
«نگاهم به سپیده است که سر میزند،
کرانهٔ آسمان به سرخی میگراید،
بلبل در بیشهٔ تاریک،
به پیشواز خورشید میرود…»
وانیا شبماندن در کلبهٔ چوپانها را دوست داشت. دوست داشت با آواز زنگدار جیرجیرکها به خواب برود و عطر تند دشتهای جنوب اوکراین را استشمام کند. او سحرگاه، پیش از طلوع خورشید، بیدار میشد، کنار کلبه، روی زمینی که در طول شب خنک شده بود، مینشست و به پیشانی خورشید که آرامآرام از افق بالا میآمد، چشم میدوخت.
مه صبحگاهی بر فراز درّه بهآرامی پراکنده میشد و قطرههای شبنم روی علفها، در پرتو خورشید، همچون الماسهای درخشان میدرخشیدند. منظرهای افسونگر و دلانگیز که با چهچههٔ پرندگان تازهبیدارشده جان میگرفت.
ناگهان صدای غژغژ ارابهها به گوش رسید. شیردوشها برای دوشیدن صبحگاهی گاوها میآمدند.
وانیا به واسیای خرناسکش گفت: واسیا، بیدار شو! شیردوشها رسیدند.
واسیا با صدایی خوابآلود پاسخ داد: بگذار بیایند. تا وقتی مشغول دوشیدن گاوها هستند، من کمی دیگر میخوابم. و به پهلوی دیگر غلتید.
وانیا گفت: عجب خوابآلویی! و برای استقبال از ارابههای در حال نزدیک شدن برخاست.
دو ارابه، حامل شیردوشها و ظرفهای شیر، کنار کلبه ایستاد.
خاله دوسیا، در حالی که از ارابه پیاده میشد، گفت: سلام، وانیا! هنوز بیداری؟ نکند از گرگها میترسی؟ یا شاید یک دختر خوشگل نمیگذارد بخوابی؟
وانیا پاسخ داد: خاله دوسیا، کدام دختر خوشگل؟ دختر خوشگل اینجا چه کار دارد؟ آنجا را ببین، واسیا دارد خرناسه میکشد، برای همین بیدار شدم.
خاله دوسیا با خنده گفت: در مورد دخترهای خوشگل اشتباه میکنی، وانیا. آنها از هر ککی بدترند و از خرناسۀ واسیا هم بیشتر نمیگذارند آدم بخوابد. بزرگتر که شدی، خودت میفهمی.
ماریا پاپلاوسکایا، دختر جوان و شوخطبع، با خنده خطاب به او گفت: دوسیا! چرا دست از سر این بچه برنمیداری؟ زبان دراز را برای پرحرفی ندادهاند، برای کار کردن دادهاند!
خاله دوسیا در میان خندهٔ دیگر شیردوشها گفت: من کارهای تو را با آن زبانت خوب میدانم. نصف آبادی هم خبر دارد. بهتر است ساکت باشی! حواست باشد، اگر بفهمم با همان زبانت دور و بر کولیای من هم میچرخی، فوراً زبانت را از جا میکنم.
ماریا در حالی که با خنده به سوی گله میرفت: کولیای تو را میخواهم چه کار؟ آن کندهدرخت پیر را!
تا زمانی که شیردوشها گاوها را میدوشیدند و شیر را در ظروف فلزی میریختند، دو گاریران، لیونیا، جوانی حدود بیستوپنج ساله، و عمو استپان، مردی کوتاهقد با ریش زرد، کنار گاری ایستاده بودند، سیگار میکشیدند و با هم گپ میزدند و هر از گاهی ظرفهای پر از شیر را روی گاری میگذاشتند.
واسیا از کلبهٔ حصیری بیرون خزید. چشمانش را مالید و به طرف آن دو که سیگار میکشیدند، رفت.
واسیا با لحن ملتمسانه گفت: عمو استپان، یک نخ سیگار به من بده.
عمو استپان در حالی که کیسهٔ توتونش را باز میکرد: پسرجان، برای سیگار کشیدن خیلی زود شروع کردهای.
واسیا هنگام پیچیدن سیگار دستپیچ گفت: هرچه زودتر شروع کنم، زودتر هم تمامش میکنم. شاید کمی توتون هم به من بدهی، عمو استپان؟
عمو استپان: این هم یکی دیگر! توتون هم به من بده. چون آنقدر گرسنهام که حتی جایی برای شبماندن ندارم! آدم باید مال خودش را داشته باشد. چند سالت است؟
واسیا: بهزودی چهارده ساله میشوم.
لیونیا گفت: استپان، چرا به این پسر گیر دادهای؟ کمی توتون به او بده، بگذار سیگار بکشد. آخر تمام روز چه کار دیگری دارد؟
عمو استپان: نه، توتونم را دریغ نمیکنم و مقداری توتون در کف دست واسیا ریخت. اما دلم برای سلامتی این پسر میسوزد.
لیونیا: پس چرا مواظب سلامتی خودت نیستی؟
عمو استپان با اندوهی در صدایش پاسخ داد: دیگر برای فکر کردن به سلامتی دیر شده.
شیردوشی به پایان رسید. زنهای شیردوش به گاری سوار شدند. گاریرانها نیز جای خود را گرفتند و گاریها راه بازگشت را در پیش گرفتند.
واسیا با صدای بلند گفت: وانیا! گاوها را به چَرا ببر!
وانیا: لازم نیست، خودشان راه افتادهاند. گرسنگی که شوخی سرش نمیشود.
وانیا و پس از او واسیا، به دنبال گله راه افتادند.
در جلوی گله، گاونر عظیمالجثهای به رنگ نارنجی مایل به قهوهای با حلقهای در سوراخ بینی حرکت میکرد. اسم او هم واسیا بود. او تقریباً اجازه نمیداد کسی به او نزدیک شود، اما با وانیا دوست شده بود. وانیا گاهی با نان و تکههای قندی که مادرش گاهوبیگاه در خورجینش میگذاشت، از او پذیرایی میکرد. گاونر با زبان زبرش نان را از کف دست وانیا برمیداشت، از لذت چشمانش را میبست و با آرامش آن را میجوید. به همین دلیل، به وانیا اجازه میداد وسط شاخهایش، گردنش و پیشانی بزرگش را بخاراند.
هر بار که واسیا میدید وانیا با آن گاونر سروکار دارد، به او میگفت: آخ وانیا، یک روز بالاخره با شاخهایش تو را هوا میکند. بهتر است از او فاصله بگیری.
وانیا: نه، این کار را نمیکند. من هیچوقت بدی به او نکردهام. این تویی که به پاهایش چوبت میزنی. برای همین، واسیا، بهتر است تو به واسیا نزدیک نشوی.
خورشید دیگر نسبتاً بالا آمده بود و گرمای پرتوهایش هر لحظه محسوستر میشد. چکاوک که صبح زود در بلندای آسمان آواز میخواند، اکنون خاموش شده و در سایهٔ بوتهها پناه گرفته بود. کبکی نیز همراه با جوجههای راهراهش همانجا پنهان شده بود. بر فراز تپهای، یک غزال وحشی با حالت هوشیار و گوشبهزنگ ایستاده بود. سوسلیکها، در حالی که روی پاهای عقب، کنار لانههایشان میایستادند، با سوت به یکدیگر دربارهٔ خطری که احساس میکردند، هشدار میدادند. گاوها در سراسر دشت پراکنده بودند و به دنبال علفهای بهتر میگشتند.
گاونر واسیا با دقت مراقب بود که هیچ گاوی از مرزی که تنها خودش از آن آگاه بود و قلمرو او را مشخص میکرد، عبور نکند. اگر گاوی در جستوجوی علف آبدار از آن خط نامرئی میگذشت، فوراً ضربۀ محکم سر بزرگ گاونر به پهلویش میخورد…
واسیا هم زیر بوته در سایه جا گرفت، سیگار دستپیچی پیچید و در حالی که چشمهایش را به پرتوهای خورشید که از میان برگها میتابیدند، نیمهبسته بود، رشتههای دود تنباکو را از دهانش بیرون میداد.
ــ بنشین، وانیا، توی خورجینت چه داری؟
ــ نان، یک لیوان، سه حبه قند و یک کتاب.
واسیا با تعجب: برای چه این همه کتاب را با خودت اینطرف و آنطرف میبری؟ خسته نشدهای؟
وانیا: کتاب خواندن جالب است. آدم چیزهای تازه زیادی یاد میگیرد. من خواندن کتابهای سفرنامه، ماجراجویی و داستانهای سرخپوستان را دوست دارم… الان هم دارم کتاب «دزدان الماس» را میخوانم. دربارۀ اینکه در آفریقا چطور الماس استخراج میکنند و چه ماجراهایی در آنجا اتفاق میافتد… تو که کتاب نمیخوانی، برای همین هم سال سوم را مردود شدی و مجبور شدی دوباره همان کلاس را بخوانی.
ــ بس است دیگر دربارۀ کتابها. گرسنهام… برو کمی شیر بدوش تا با نان بخوریم.
وانیا لیوان را برداشت و رفت تا گاو «خودش» را بدوشد.
اندکی بعد، وانیا با لیوانی پر از شیر برگشت. تکهای نان از خورجین بیرون آورد، برشی برای واسیا جدا کرد و آن دو، در حالی که به نوبت از شیر هنوز گرم جرعه مینوشیدند، نان را با آن میخوردند و هم تشنگی و هم گرسنگی خود را برطرف میکردند.
پس از آنکه باقیمانده نان را دوباره در خورجین گذاشت، وانیا کتاب را بیرون آورد.
وانیا پرسید: واسیا، میخواهی کتاب بخوانی؟
ــ نه، ترجیح میدهم سیگار بکشم. شاید تو هم یک نخ بکشی؟
وانیا: خودت که میدانی من سیگار نمیکشم.
واسیا با تعجب به او نگاه کرد: تو دیگر چه جور پسری هستی؟ اینهمه بزرگ شدهای، اما هنوز سیگار نمیکشی؟ امتحانش کن!
وانیا: اگر بابا بفهمد، دعوایم میکند.
واسیا با تمسخر حرف او را تکرار کرد: «اگر بابا بفهمد…» از کجا قرار است بفهمد؟ من که خبرچین کسی نمیشوم. امتحانش کن!
وانیا که میخواست از پیشنهاد واسیا طفره برود، گفت: آخر سیگار کشیدن چه خوبی دارد؟
واسیا اصرار کرد: اول امتحانش کن! با حرف نمیشود توضیح داد.
ــ خیلی خُب، بده، امتحان میکنم، وانیا سرانجام تسلیم شد.
واسیا سیگار دستپیچ روشنش را به او داد.
به وانیا سفارش کرد: فقط یادت باشد دود را فرو ندهی.
وانیا سیگار را به دهان برد و نفس عمیقی کشید. چشمهایش پر از اشک شد و صورتش سرخ گردید. مدتی نتوانست نفس بکشد، سپس به شدت سرفه کرد و اشک از چشمانش جاری شد.
واسیا به او نگاه میکرد و از خنده ریسه میرفت.
میان خنده از او پرسید: خُب، وانیا، چطور بود؟ به تو که گفتم دود را فرو نده! اشکالی ندارد، چون هنوز عادت نداری. یک بار دیگر امتحان کن.
وانیا در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، گفت: نه، دیگر نمیکشم. حالم به هم میخورد و سرم گیج میرود.
واسیا او را دلداری داد: به تو که گفتم، فقط چون عادت نداری اینطور شد، بعد خوب میشود. دو سه بار که سیگار بکشی، عادت میکنی. بالاخره دیگر بزرگ شدهای.
وانیا زیر بوته نشست، سرش را میان دستانش گرفت و همچنان به سرفه کردن ادامه داد.
با این حال، وانیا بالاخره سیگار کشیدن را یاد گرفت. تا پایان تابستان، درست مثل یک فرد سیگاری باتجربه سیگار میکشید. او، همانند واسیا، پولی برای خرید تنباکو یا سیگار نداشت. از این رو، هر دو «تهسیگار» میکشیدند. یعنی سیگارهای دستپیچ یا سیگارهای نیمهکشیده را که از جاهای مختلف جمع میکردند. پدر و مادر وانیا تا مدتی متوجه نشده بودند که او به سیگار کشیدن شروع کرده است.
***
تابستان بهسرعت سپری میشد و سپتامبر، فصل مدرسه، نزدیک بود. وانیا یک هفته پیش از آغاز سال تحصیلی، چراندن گلهٔ گاوهای مزرعهٔ اشتراکی را کنار گذاشت. پس از خداحافظی با گاونر نر و همچنین با واسیا، و پس از آنکه باقیماندهٔ نانش را به او تعارف کرد، محل نگهداری گله را ترک کرد. باید برای مدرسه آماده میشد، کتابهای درسی و دفتر میخرید و مادرش نیز چند دست لباس برایش تهیه کرده بود.
واسیا یک سوم از «روزهایکار»ی را که به دست آورده بود، به نام وانیا ثبت کرد. این نخستین روزهایکاری بود که به حساب وانیا منظور میشد و او به این موضوع بسیار افتخار میکرد. پدر نیز او را تحسین کرد و همین باعث شد وانیا بیش از پیش احساس غرور کند.
در طول تابستان، وانیا بهطور محسوسی قد کشیده و بر اثر آفتاب برنزه شده بود. او حدود ده کتاب خواند که بسیاری از آنها اصلاً کتاب کودکانه نبودند. در کتابخانهٔ مدرسه دیگر کتاب جالبی برایش باقی نمانده بود. به این دلیل، در کتابخانهٔ روستای همسایه، گوریهوا، عضو شد. برای رسیدن به آنجا باید سه کیلومتر پیادهروی میکرد، اما این راه دراز او را از کتاب خواندن بازنمیداشت. اشتیاق او برای به دست آوردن کتاب جذاب برای مطالعه، بر هرگونه خستگی جسمی غلبه میکرد. برای اینکه این مسیر را با نشاط بیشتری طی کند، همسایههایش، بُوریا سیواتسکی، والودیا ولاسیوک و والودیا شلست را نیز تشویق کرد که در همان کتابخانه عضو شوند. از آن پس، این چهار نفر هفتهای یک بار به کتابخانهٔ گوریهوا میرفتند.
سال تحصیلی، طبق معمول، با مراسم رسمی آغاز سال تحصیلی شروع شد. اولگا سمیوناونا بار دیگر به دانشآموزان تبریک گفت که اکنون شاگرد کلاس سوم شدهاند و آغاز سال تحصیلی را نیز به آنان شادباش گفت.
چند دانشآموز جدید به کلاس آمده بودند. از جمله، واسیا ژاروک که به دلیل مردود شدن، یک سال دیگر در کلاس سوم مانده بود، و پتیا دانیلچویک. پتیا نیز از خانوادۀ مهاجر بود و پدرش حتی نسبت فامیلی دوری با پدر وانیا داشت. پتیا را کنار وانیا نشاندند و آن دو با هم دوست شدند. گاهی وانیا در مسیر رفتن به کتابخانه، به خانهٔ او در روستای همسایه، راسکوشنویه، نیز سر میزد.
درسهای کلاس سوم برای وانیا آسان بود. او اکنون اغلب به خواهر کوچکش، آنیا که دانشآموز کلاس دوم بود، در انجام تکالیف مدرسه کمک میکرد.
وانیا و واسیا ژاروک اغلب در زنگهای تفریح، در میان بوتهها پنهان میشدند و تهسیگارهایی را که واسیا با خود به مدرسه میآورد، میکشیدند. واسیا درسخوان خوبی نبود و اولگا سمیوناونا تهدید میکرد که اگر خوب درس نخواند، او را یک سال دیگر نیز در کلاس سوم نگه خواهد داشت.
در طول سال تحصیلی اتفاق مهمی رخ نداد. همهچیز طبق روال عادی پیش میرفت: پدر در کارگاه نجاری کار میکرد؛ مادر سرگرم کارهای خانه بود؛ لیوبا و اولیا در مزرعهٔ اشتراکی کار میکردند و وانیا و آنیا به مدرسه میرفتند و درس میخواندند.
***
در پائیز، پس از آنکه کارهای اصلی مزرعهٔ اشتراکی به پایان رسید، پدر و مادر برای دیدار با خانواده و بستگان خود به زادگاهشان در غرب اوکراین رفتند و برایشان سوغاتی نیز بردند. نزدیک به دو هفته آنجا ماندند و با رضایت فراوان بازگشتند. خوشحال بودند که توانستهاند دوباره به زادگاهشان بروند و خویشاوندان و آشنایان را ببینند.
مادر تعریف میکرد که چگونه به دیدار خاله ناستیا در روستای تِکلیِوکا رفته بودند و او از این دیدار بسیار خوشحال شده بود. همچنین به خانهٔ عمه ماریا، خواهر پدر، و عمو آرتیوم نیز سر زده بودند. همه از آنان میپرسیدند که در محل زندگی جدیدشان چگونه ساکن شدهاند. همگی خوشحال بودند که افراد وابسته به باندرا در جنگلها تقریباً بهطور کامل دستگیر یا از بین رفتهاند و آخرین نفرشان، والودیش، در مخفیگاه زیرزمینی خود در سخرون با شلیک گلوله به زندگیاش پایان داده بود.
وانیا از اوکراین غربی یک تولهسگ کوچک و پشمالو آورده بود که روی پیشانیاش یک لکۀ سفید تقریبا به شکل ستاره داشت. پدرش به دلیلی او را «کودلیک» صدا میزد و همین نام روی تولهسگ ماندگار شد. وانیا لحظهای از او جدا نمیشد و حتی سعی میکرد او را با خود به مدرسه ببرد. اما، اولگا سمیوناونا اجازه نمیداد سگ وارد کلاس شود.
***
زمان بهسرعت گذشت. پائیز، زمستان، سال نو، درخت کریسمس، تعطیلات، سُر خوردن از تپه با تختههای چوبی، اسکی و اسکیت روی یخ، همه یکی پس از دیگری سپری شدند. آن زمستان، سرما شدیدتر از سالهای قبل بود و رودخانه کاملاً یخ بسته بود.
صبح یکی از روزهای یکشنبه، باریس سیواتسکی با یک سطل و یک تبر به خانۀ وانیا آمد.
ــ وانیا، بیا با هم برویم کنار رودخانه ماهی بگیریم. میگویند ماهیها زیر یخ در حال خفه شدن هستند. اگر یک سوراخ در یخ باز کنیم، خودشان به طرف ما میآیند. فقط یک سطل و یک کفگیر سوراخدار هم با خودت بیاور.
وانیا سطل و کفگیر سوراخدار را برداشت و همراه باریس به لب رودخانه رفت. میان نیزارها جایی را انتخاب کردند و باریس با تبر یخ را شکست. همین که یک سوراخ به اندازۀ کفگیر اباز شد، ناگهان چیزی در میان خردههای یخ داخل آب به حرکت درآمد.
وانیا فریاد زد: ماهی! زود، کفگیر را بده!
وانیا کفگیر را در آب فرو برد و همراه با تکههای یخ، کفگیر پر از ماهی را بیرون آورد. آنها مارماهیهای چاق و کشیده بود، که به مارهای آبی شباهت داشتند.
باریس با شگفتی گفت: عجب! زود باش، یکی دیگر هم بردار!
به نظر میرسید همۀ ماهیهای رودخانه به سوی سوراخ یخ هجوم آوردهاند. پسرها به زحمت میتوانستند مارماهیها را یکی پس از دیگری بیرون بکشند. خیلی زود سطلهایشان از ماهی پر شد.
وانیا با زحمت فراوان سطل پر از ماهی را تا خانه آورد. مادرش وقتی آن همه ماهی را دید، از تعجب دستهایش را بالا برد.
ــ وانیا، این همه ماهی را از کجا آوردی؟
ــ از رودخانه. ماهیها زیر یخ داشتند خفه میشدند. من و باریس سیواتسکی داشتیم نجاتشان میدادیم، اما آنها تقریباً خودشان از سوراخ یخ بیرون میخزیدند. ما بهسختی فرصت میکردیم آنها را با کفگیر بیرون بکشیم.
مادر با خنده گفت: بهبه، چه ماهیگیرهایی! حالا این ماهیها را برای ناهار آماده میکنم.
ماهیها بسیار خوشمزه از آب درآمدند و همۀ اعضای خانواده با اشتها از آنها خوردند. مادر با شوخی به پدر گفت: ایگنات، ماهیگیری را از وانیا یاد بگیر! تو ساعتها با قلاب ماهیگیری کنار رودخانه مینشینی و آخرش ده تا ماهی ریز میآوری، اما وانیا در عرض نیم ساعت یک سطل ماهی گرفته است!
پدر هم با خنده جواب داد: بلی، چه میشود کرد. جوان است دیگر! مگر میشود به پای جوانها رسید؟
***
وانیا کلاس سوم را هم با نمرات عالی به پایان رساند. اولگا سمیوناونا او را تحسین کرد، اما واسیا مجبور شد یک سال دیگر در کلاس سوم بماند. به این ترتیب، دو دوست مجبور شدند دوباره در کلاسهای جداگانه درس بخوانند.
پس از آخرین درس، وقتی اولگا سمیوناونا آنها را مرخص کرد، وانیا از واسیا پرسید: تابستان را میخواهی چه کار کنی؟
واسیا با صدایی گرفته و ناراحت پاسخ داد: هنوز نمیدانم. مادرم حسابی دعوایم میکند که در کلاس سوم ماندهام… دیگر از این درس و مدرسه خسته شدهام! همین که چهار کلاس را تمام کنم، دیگر بس است. هیچکس دیگر مرا مجبور نخواهد کرد به اینجا بیایم.
ــ اگر همینطور درس بخوانی، شاید حتی به کلاس چهارم هم نرسی. من که پیشنهاد داده بودم در انجام تکالیفت کمکت کنم، اما تو چه جوابی به من دادی؟
ــ بیخیال، بیا بهتر است یک سیگار بکشیم. من دو تا تهسیگار دارم.
واسیا از جیبش دو تهسیگار و یک قوطی کبریت بیرون آورد. پس از روشن کردن سیگار، زیر بوتۀ یاس بنفش که شکوفه داده بود، ایستادند و آرام با هم حرف میزدند.
ناگهان صدای لیوبا بلند شد: وانیا، تو سیگار میکشی؟! به بابا میگویم، حسابی تنبیهت میکند!
وانیا از شدت غافلگیری دستش را که تهسیگار در آن بود، داخل جیبش کرد.
لیوبا با خنده گفت: مواظب باش، شلوارت را آتش نزنی! بهتر است دیگر به خانه هم نیایی.
پس از آنکه لیوبا پشت دیوار مدرسه ناپدید شد، وانیا سرانجام گفت: از کجا پیدایش شد؟
واسیا که میخواست آرامش کند، گفت: اینقدر نگران نباش. کمی دعوایت میکنند و بعد هم میبخشندت. مگر چه شده؟ یک سیگار کشیدی دیگر…
وانیا گفت: برای تو راحت است که این را میگویی. مادرت دعوایت نمیکند، اما بابای من ممکن است حتی کمربند هم بردارد و مرا بزند.
واسیا ناگهان گفت: انگار واقعاً شلوارت دارد میسوزد.
وانیا تهسیگاری را که از ترس داخل جیبش گذاشته بود، کاملاً فراموش کرده بود و حالا سوراخ بزرگی روی شلوارش باز بود.
وانیا در حالی که با انگشتانش قسمت نیمسوختۀ شلوار را میمالید، گفت: لعنتی! حالا دیگر بابت شلوار هم حسابی تنبیه میشوم.
دو دوست از هم جدا شدند و قرار گذاشتند دوباره همدیگر را ببینند و دربارۀ اینکه تعطیلات تابستان را چگونه بگذرانند، صحبت کنند.
وانیا بلافاصله به خانه نرفت. مدتی دیگر در حیاط مدرسه قدم زد و فکر میکرد وقتی پدرش از سر کار برگردد، چه به او بگوید.
سرزنشکنان با خودش گفت: آخر چرا اصلاً یاد گرفتم سیگار بکشم؟ همهاش تقصیر واسیاست. مدام میگفت امتحان کن، امتحان کن… شاید هم چیزی نشود…
جیبهای شلوارش را برگرداند و همه خردههای تنباکو را از آنها تکاند.
وقتی وانیا به خانه رسید، فقط مادر و آنیا در خانه بودند. مادر در حیاط، روی اجاق تابستانی که در آنجا به آن «کابیتسا» میگفتند، مشغول آشپزی بود.
مادر پرسید: کجا اینهمه پرسه میزدی؟ مدرسه که خیلی وقت است تعطیل شده.
وانیا پاسخ داد: توی خیابان قدم میزدم.
ــ شما را برای تعطیلات مرخص کردهاند؟ سال تحصیلی را چطور تمام کردی؟
ــ بله، تعطیل شدیم. سال را خوب تمام کردم. توی کیفم هم لوح تقدیر کلاس سوم است.
ــ آفرین، پسرم. بیا بنشین غذا بخور.
وانیا با خودش فکر کرد: انگار لیوبا چیزی نگفته است. شاید همهچیز به خیر بگذرد.
اما چنین نشد.
عصر، پدر از سر کار به خانه برگشت. او دیگر همهچیز را میدانست.
وانیا در حیاط با سگش، کودلیک، بازی میکرد.
پدر گفت: بیا اینجا. تعریف کن ببینم…
وانیا دستپاچه جواب داد: چی را تعریف کنم؟
پدر رو به مادر کرد و گفت: گریپّا، فقط نگاه کن این پسر چقدر پررو شده! میگوید نمیداند چه چیزی را تعریف کند. مثلاً اینکه در مدرسه سیگار میکشیده.
مادر با تعجب گفت: ایگنات، این دیگر چه حرفی است؟ وانیا سیگار نمیکشد.
پدر گفت: خودش به تو گفته؟ به شلوارش نگاه کن، آن سوراخ شلوارش از کجا آمده؟ انگشتهای دست راستت را نشان بده!
او این جمله را با لحن هرچه خشمگینتر خطاب به وانیا گفت.
خودت نگاه کن، گریپّا، انگشتهایش از بس سیگار کشیده، زرد شدهاند. کمربند سربازیام کجاست؟ پدرسوخته، الان، مزهٔ سیگار کشیدن را به تو نشان میدهم. پدر: گریپّا، کمربند را از خانه برایم بیاور.
مادر که سعی داشت وانیا را از تنبیه نجات دهد، گفت: ایگنات، شاید لازم نباشد همان اول با کمربند تنبیهش کنی. وانیا امروز کلاس سوم را با نمرهٔ عالی تمام کرده.
ــ مدرسه چه ربطی به این موضوع دارد؟ کمربند را بیاور! من به او…
مادر از او پرسید: وانیا، پسرم، یعنی واقعاً سیگار میکشی؟ چه کسی این کار را یادت داده؟
پدر با تمسخر حرف مادر را تکرار کرد: چه کسی یادت داده؟ چه فرقی میکند چه کسی یادش داده؟ مگر خودش عقل و شعور ندارد؟ هر آلودگی و مزخرفی را پیدا میکند و دود میکند. اگر هم به سل یا یک بیماری دیگر مبتلا شود، آن وقت چه؟…
مادر گفت: وانیا، بگو که دیگر سیگار نمیکشی. تو فقط ده سال داری. وقتی بزرگ شدی، آن وقت خودت تصمیم میگیری که سیگار بکشی یا نکشی.
وانیا در حالی که سرش را پائین انداخته بود، گفت: دیگر سیگار نمیکشم.
پدر گفت: بسیار خوب، این بار اول است. از تنبیه سخت صرفنظر میکنیم. اما یادت باشد، اگر تکرار شود، دیگر گله نکن! حسابی مجازات خواهی شد.
وانیا یک بار دیگر تکرار کرد: دیگر سیگار نمیکشم.
پدر که حالا آرامتر شده بود، گفت: خوششانس بودی که امروز آخر سال تحصیلی است و نتیجهات هم عالی است وگرنه حسابی کتکت میزدم. گریپّا، یک چیزی برای خوردن بیاور!
وانیا با خود عهد کرد که دیگر هرگز سیگار نکشد. هنوز نمیدانست تعطیلات تابستان را چگونه بگذراند. واسیا گفته بود دیگر گاوهای مزرعهٔ اشتراکی (کالخوز) را به چرا نخواهد برد. او میخواست به آتشنشانها کمک کند یا بهعنوان کمکراننده در گروه رانندگان تراکتور مشغول به کار شود. البته، وانیا را به هیچیک از این کارها نمیپذیرفتند. فعلاً در خانه میماند، کتاب میخواند یا با بچههای محل بازی میکرد. گاهی هوس سیگار به سراغش میآمد، اما آنقدر اراده داشت که در برابر این وسوسه مقاومت کند.
به خانهٔ همسایهها، خانوادهٔ شوتسوف، که چند خانه آنطرفتر زندگی میکردند، پسرشان ویکتور، جوانی حدود هجده ساله، آمده بود. در زمان جنگ، خانۀ این خانواده مقر فرمانداری نیروهای اشغالگر رومانیایی بود. ویکتور چند سالی را به جرم سرقت در زندان گذرانده بود. او جوانی خوشاندام، شوخطبع و خوشصحبت بود و خیلی زود دل پسرهای روستا را به دست آورد. بسیاری از آنها دور او جمع میشدند و با علاقه داستانهای ماجراجوییهایش را گوش میدادند. بیش از همه، خالکوبیهایی که سر تا پای بدنش را پوشانده بود، توجه بچهها را جلب میکرد.
وانیا هم به این جمع پیوست. ویکتور یک بازی ترتیب داد تا ببیند چه کسی میتواند از پنجرهٔ کوچک انبار کنار خانهٔ شوتسوفها عبور کند. وانیا از همه بهتر از عهدهٔ این کار برآمد.
ویکتور او را تحسین کرد: پسر زرنگی هستی. به خاطر اینکه این مأموریت را خوب انجام دادی، اسم خودت را روی دستت خالکوبی میکنم. دوست داری؟
وانیا با تردید پاسخ داد:آره.
بنشین، الان سوزنها و جوهر را میآورم.
ابتدا ویکتور نام وانیا را با مدادجوهر روی پوستش نوشت. بعد نخ را به دور دو سوزن پیچید و فقط نوک بسیار کوچکی از سوزنها را بیرون گذاشت. سپس سوزنها را در جوهر فرو میبرد و با سرعت پوست را سوراخ میکرد تا قطرههای ریز جوهر زیر پوست باقی بماند. درد چندانی نداشت. فقط پوست کمی میسوخت و سوزش خفیفی احساس میشد. وقتی کار تمام شد، ویکتور باقیماندهٔ جوهر را از روی دست وانیا شست.
او در ادامه گفت: کمی ورم میکند، اما دو سه روز دیگر همهچیز خوب میشود.
بچهها به وانیا حسادت میکردند، اما برای خود وانیا این «پذیرش» در جمع برگزیدگان، چیزی جز دردسرهای تازه به همراه نداشت.
چند روز بعد، پدر متوجه خالکوبی روی دست وانیا شد.
از وانیا پرسید: این را از کجا آوردهای؟
ــ ویتیا شوِتسوف برایم خالکوبی کرد. تمام بدنش پر از خالکوبی است؛ انگار روی بدنش تابلوهای نقاشی کشیدهاند.
ــ او مجرم است، برای همین هم بدنش پر از خالکوبی است. اما تو چرا اجازه دادی روی بدنت خالکوبی کنند؟
ــ چون بهتر از همۀ بچهها از عهدۀ تمرین برآمدم. باید از یک پنجرۀ کوچک وارد انبار میشدیم. برای همین هم این خالکوبی را برایم زد.
پدر با سرزنش گفت: وانیا، تو دیگر ده سالت شده، بچۀ کوچک نیستی. مگر نمیفهمی که او دارد شما را برای دزدی تربیت میکند؟ امروز وارد انبار شدی، فردا مجبورَت میکند از پنجرههای کوچک خانهها داخل بروی. آخر این را چطوری به تو بفهمانم که ممکن است خودت هم سر از زندان دربیاوری؟ این را میفهمی یا باید با کمربند به تو حالی کنم؟ من رفتوآمد با آن جمع را برایت ممنوع میکنم. اگر بفهمم باز هم پیششان رفتهای، حسابی کتک خواهی خورد.
بعد رو به مادر کرد و گفت: گریپّا، باید فکری کنیم و او را به کاری مشغول کنیم، قبل از آنکه دستهگل دیگری به آب بدهد و سر از کانون اصلاح و تربیت دربیاورد.
مادر گفت: به چه کاری مشغولش کنیم؟ دوباره گاوها را برای چرا ببرد؟ که به تنهایی گاوها را به او نمیسپارند، و واسیا هم تابستان امسال از چوپانی گله انصراف داده است.
پدر با ناراحتی گفت: دیگر حرفی از واسیا نزن. فردا با نیکولای سرگئیاویچ صحبت میکنم، شاید او راهحلی پیدا کند.
روز بعد، پدر کمی زودتر از محل کار به خانه آمد.
با نیکولای سرگئیاویچ صحبت کردم. حمل آب برای رانندههای تراکتور و خرمنگاه را به او سپردهاند، این خبر را با مادر در میان گذاشت.
مادر با تردید گفت: ایگنات، مگر وانیا از عهدهاش برمیآید؟ هم باید بلد باشد اسب را هدایت کند، هم بیرون کشیدن سی سطل آب از چاه کار سادهای نیست. وانیا هنوز خیلی ضعیف است.
پدر گفت: ضعیف است؟! اما برای سیگار کشیدن که ضعیف نیست! هیچ، این کار هم عضلاتش را قوی میکند، هم دیگر بیهدف اینطرف و آنطرف پرسه نمیزند، هم اسطبلدار کار کردن با اسب را به او یاد میدهد. از فردا باید کارش را شروع کند. راستی، خودش کجاست؟
مادر پاسخ داد: آنجاست، داخل خانه نشسته و دارد یک کتاب میخواند.
پدر صدا زد: وانیا، بیا بیرون.
وانیا با کتابی در دست بیرون آمد و روبهروی پدر ایستاد.
پدر گفت: از فردا در کالخوز کار میکنی. وظیفهات رساندن آب به رانندگان تراکتورها و خرمنگاه است. یک اسب، یک گاری و یک بشکه در اختیارت میگذارند. کار آسانی هم نیست. باید یاد بگیری اسب را به گاری ببندی و از آن باز کنی. بشکه هم بزرگ است، گنجایشش سی سطل آب است و باید خودت آن را از چاه پر کنی. فردا صبح پیش لِشا، اسطبلدار، برو. او را میشناسی. دو روز با تو کار میکند، بعد از آن، خودت به تنهایی این کار را انجام خواهی داد.
وانیا از حرفهای پدر خوشحال شد، اما در عین حال خوب میدانست که کشیدن سی سطل آب از یک چاه عمیق، برای او کار آسانی نخواهد بود. با این حال، چارهای نداشت. با پدر نمیشد بحث کرد.
صبح روز بعد، وانیا راهی کار جدیدش شد. اصطبلدار از قبل منتظرش بود.
با خوشرویی به وانیا سلام کرد: سلام بر سقاها! آقای بورژوا، آمادهای زندگی کاریات را شروع کنیم؟
وانیا جواب داد: سلام، چرا بورژوا؟
ــ یعنی چه چرا؟ سوار اسب هستی، آب در اختیارت هست، همهچیز تمیز و مرتب، هوای پاک…
ــ هوای پاک… اگر یکی هم زحمت میکشید آب را برایمان پر کند، آن وقت میشد قبول کرد…
ــ نه برادر، اینطور که نمیشود. بدون زحمت، از آب هم ماهی نمیشود گرفت. کار بسیار مهمی به تو سپردهاند. باید آب مردم را تأمین کنی. چون بدون آب نه کاری پیش میرود و نه زندگی میچرخد. حالا نگاه کن اسب را چطور باید به گاری بست. یادت باشد هیچوقت پشت اسب نایستی، ممکن است لگد بزند. این مادیان، زورکا، مثل زن بارداری که نزدیک زایمانش باشد، بدقلق است. اول اینطور افسار را به سرش میاندازیم. بعد او را کنار گاری میبریم، یوغ را همراه با تسمهها میبندیم، تیرکهای کشش را وصل میکنیم، و دیگر همهچیز آماده است. تو جلو بنشین، من هم کنارت مینشینم.
لئونیا شلاق را در هوا صدا داد و گاری از حیاط کالخوز بیرون آمد و در جاده روستا به سوی چاه عمومی به راه افتاد. کنار چاه آبشخور بزرگی بود که گلۀ گاوهای روستا را از آن آب میدادند.
لئونیا قیف بزرگی را داخل بشکه گذاشت و دستور داد: حالا شروع کن، آب بکش!
وانیا دسته سطل چاه را گرفت. خود سطل دستکم ده کیلو وزن داشت و او همان لحظه فهمید که بالا کشیدن سی سطل آب کار آسانی نخواهد بود.
وقتی ده سطل اول را بالا کشید، تصمیم گرفت کمی استراحت کند. دستهایش از شدت درد میسوخت و دیگر توان انجام هیچ کاری را نداشت.
لئونیا گفت: این کار مانند دویدن به دنبال سگها در کوچه نیست! بیا، این بار کمکت میکنم، اما بعد از این باید خودت از پس همۀ کارها بربیایی.
لئونیا ده سطل دیگر آب بالا کشید و سطل را دوباره به وانیا داد.
وانیا با زحمت فراوان بشکه را تا لبه پر کرد و بعد همراه لئونیا به سوی مزرعه راه افتاد.
دستهای وانیا هنوز از خستگی میلرزید، اما سعی میکرد این را نشان ندهد و آنها را دور زانوهایش حلقه کرده بود.
زورکا آرام و با طمأنینه گاری را میکشید. خورشید درخشان میتابید و هوا هر لحظه گرمتر میشد. گاری از تپه بالا رفت. محل استقرار صحرایی رانندگان تراکتور در آنجا واقع بود. لئونیا گاری را متوقف کرد و از آن پائین پرید.
او به پیرمرد نگهبان محل سلام کرد: سلام، میخائیچ!
میخائیچ پاسخ داد: سلام! چرا اینقدر دیر رسیدید؟ این یکی که همراهت آمده، کیست؟
ــ آشنا شو، پدربزرگ، این وانیاست. از امروز او مسئول رساندن آب به شماست.
ــ چه مسئول آبی پیدا کردهاید! نکند از تشنگی بمیریم! تازه تراکتورها هم بدون آب از جایشان تکان نمیخورند. انگار خرابکاری کردهاند!
ــ نگران نباش! پسر زرنگ و جانسختی است، از عهدهاش برمیآید.
وانیا هم از گاری پائین آمد.
از میخائیچ پرسید: آب را کجا خالی کنم؟
ــ شلنگ را بردار. آن بشکه را میبینی؟ آن را پر کن تا لبریز شود.
وقتی بشکه را پر کرد، وانیا مقداری آب داخل سطلی ریخت و آن را جلوی زورکا گذاشت تا آب بنوشد.
میخائیچ با تحسین گفت: آفرین، پسر! فقط حواست باشد رساندن آب را دیر نکنی. اینجا آب از گازوئیل هم کمیابتر است.
وانیا: دیر نمیکنم. خودش هم از جسارتی که در صدایش بود، تعجب کرد.
لئونیا گفت: دیگر بس است، وقت حرف زدن نیست. هنوز باید به خرمنگاه برویم و راهش هم حسابی دور است. سوار شو، وانیا. افسارها را بگیر و سعی کن خودت زورکا را هدایت کنی.
اما راندن اسب «زورکا» آنقدرها هم ساده نبود. همین که حیوان فهمید افسار در دست یک بچه است، قدمهایش را حتی آهستهتر کرد و بهزحمت پیش میرفت.
لئونیا گفت: یک شلاق بهش بزن، چرا اینقدر خودش را شل کرده؟
وانیا آرام شلاق را بر پشت زورکا فرود آورد، اما این کار هیچ تأثیری بر اسب نگذاشت. او همچنان بدون کوچکترین شتاب، به راه خود ادامه داد.
آنها در جادهای که از کنار مزارع ذرت، آفتابگردان، گندمِ نزدیک به برداشت، تاکستان و جالیز هندوانه میگذشت، آرامآرام پیش میرفتند. لئونیا، در حالی که به بشکه خنک روی گاری تکیه داده بود، چرت میزد.
وقتی از کنار جالیز میگذشتند، نگهبان آنها را صدا زد: بچهها، کمی آب به من میدهید؟
لئونیا که از خواب بیدار شده بود، پاسخ داد: در عوض چند تا هندوانه، عمو پاناس!
پیرمرد گفت: هنوز کالاند. یک ماه دیگر که برسند، مهمان ما باشید.
ــ باشد، سطلت را بیاور.
عمو پاناس با سطلی جلو آمد و لئونیا آن را از آب پر کرد.
پیرمرد گفت: ممنون، بچهها. نه آبی برای نوشیدن داشتم و نه برای دم کردن چای.
لئونیا گفت: اگر باز هم آب خواستی، از این به بعد به این پسر مراجعه کن و به وانیا اشاره کرد. از حالا او آبرسان اصلی ماست.
عمو پاناس با دقت به وانیا نگاه کرد و گفت: مرد حسابی و جدی به نظر میآید. فقط خدا کند مادیانش او را نخورد!
لئونیا خندید و گفت: چیزی نمیشود. مگر کوزه را فقط قدیسها میسازند؟ یاد میگیرد. راه بیفت، وانیا، هنوز باید از آن تپه هم بالا برویم.
در خرمنگاه، بهجز نگهبان، دو زن مشغول کار بودند. آنها با پاروهای چوبی، تودۀ کوچک گندمِ نخستین برداشت را از جایی به جای دیگر میریختند.
یکی از آنها با دیدن گاری آبرسان گفت: بالاخره رسیدید! دیگر داشتیم امیدمان را از دست میدادیم، فکر کردیم از تشنگی میمیریم.
لئونیا با خنده گفت: وای، کاتیا! تو که همیشه اغراق میکنی. واقعاً داری میمیری؟ اصلاً به قیافهات نمیآید. هر روز هم خوشگلتر میشوی. نکند قصد شوهر کردن داری؟
کاتیا جواب داد: با کی؟ شاید خودت حاضر باشی؟ بقیه فقط نگاه میکنند، دست میزنند، حتی امتحان هم میکنند، اما همین که صحبت ازدواج میشود، فوری فرار میکنند.
لئونیا خندید و گفت: من که با کمال میل کاتیا، ولی هنوز برایم زود است. دلم میخواهد کمی بیشتر جوانی کنم و خوش بگذرانم…
کاتیا گفت: همه شما مردها همینطورید…
لئونیا، گفتوگوی آمیخته به شوخی را قطع کرد و رو به وانیا گفت: وانیا، چرا ایستادهای؟ برو آن دو بشکه زیر سایهبان را پر کن.
وانیا سطل را برداشت و شروع کرد آب را از بشکه گاری به بشکههای زیر سایهبان خالی کردن.
زن دیگر که اسمش لیوسیا بود، با خنده و نگاهی به وانیا گفت: این دیگر چه دامادی است که برای ما آوردهای؟
لئونیا گفت: خانمها، کمی مؤدبتر باشید. این وانیاست، آبرسان جدید. از این به بعد هر روز برایتان آب میآورد.
لیوسیا با لحنی دلسوزانه گفت: طفلک پسر! چه کار سختی نصیبش شده. مگر آدم بزرگتر پیدا نشد؟
لئونیا پاسخ داد: از پسش برمیآید. پسری سمج و با پشتکار است. تازه، فرستادن آدم بزرگتر پیش شما خطرناک است. شما خیلی زود از کارش میاندازید!
لیوسیا با خنده گفت: اما خودت سالم ماندهای!
لئونیا لبخند زد و گفت: چون هنوز آفتاب غروب نکرده است…
تا وقتی که لئونیا با زنها شوخی و خوشوبش میکرد، وانیا هر دو بشکه را از آب پر کرد. هر دو زن نزدیک آمدند و هر کدام یک لیوان آب خنک نوشیدند.
کاتیا در حالی که دست بر سر وانیا میکشید، گفت: ممنون، وانیا. باز هم به دیدن ما بیا. چه پسر دوستداشتنی هستی! بوسیدن را هم یاد گرفتهای؟
لئونیا گفت: کاتیا، دست از سر بچهها بردار، وگرنه به جرم اغفال افراد نابالغ دستگیرت میکنند.
سپس با شوخی به آرامی به باسن کاتیا زد و ادامه داد: وانیا، برویم، قبل از اینکه من و تو باکرگیمان را از دست بدهیم!
کاتیا رو به دوستش گفت: لیوسیا، فقط نگاهش کن! پس هنوز خودش هم باکره است! پس چرا به باسن من دست میزنی؟
لئونیا در حالی که روی گاری مینشست، پاسخ داد: دارم اندازه میگیرم!
بعد رو به وانیا گفت: حرکت کن، وانیا!
گاری دوباره به راه افتاد. وانیا افسار اسب «زورکا» را به دست گرفت و لئونیا بار دیگر چرت میزد. وانیا تمام اتفاقات آن روز را، هرچه دیده و شنیده بود، در ذهنش مرور میکرد.
با خود اندیشید: چه روز طولانی و سختی بود. وقتی لئونیا دیگر همراهم نباشد، آیا از پس همۀ کارها به تنهایی برمیآیم؟ و این حرفهای کاتیا دربارۀ بوسیدن… من که اصلاً بوسیدن را دوست ندارم…
وانیا غرق در این افکار، وارد محوطهٔ کالخوز شد. زورکا کنار اصطبل ایستاد. لئونیا خمیازهکشان از گاری پائین پرید و یراق اسب را باز کرد.
و سپس گفت: وانیا، باید یراق را همینجا به این قلاب آویزان کنی. امشب هم به زورکا جو و یونجه بده و آبش بده. در بشکه هنوز حدود دو سطل آب مانده است.
وقتی همۀ کارها تمام شد، روز تقریباً به پایان رسیده بود و خورشید به افق رسیده بود. وانیا، خسته و گرسنه، در تاریکی گرگومیش به خانه بازگشت. کنار دروازۀ خانه، بُوریا سیواتسکی منتظرش بود.
سلام، از کجا اینقدر دیر میآیی؟ میخواهی برویم سینما، به مرکز مزرعهٔ دولتی «راسکوشنویه»؟
وانیا پاسخ داد: سلام. از سرِ کار، دیگر از کجا؟ نه، امروز فقط میخواهم یک لقمه غذا بخورم و بخوابم.
مگر چه کاری به تو دادهاند؟
ــ حالا دیگر سقا شدهام. برای رانندههای تراکتور و خرمنگاه آب میبرم.
ــ بله، کار سختی است. برای چه اینطور تنبیهت کردند؟
ولش کن، از سر به سر گذاشتنم دست بردار. به هر حال از عهدهاش برمیآیم.
ــ خیلی خوب، من میروم سینما. اگر فردا همدیگر را دیدیم، برایت تعریف میکنم.
وانیا وارد حیاط خانه شد. مادرش مشغول آماده کردن صبحانهٔ فردا بود.
با نگرانی پرسید: وانیا، چرا اینقدر دیر کردی؟ چیزی میخوری؟
وانیا در حالی که پشت میز مینشست، گفت: من امروز اصلاً غذا نخوردهام.
مادر گفت: اول برو دستهایت را بشوی. آنجا هم آبریز و هم حوله هست. راستی، کیسهٔ غذایت کو؟
در اصطبل جا گذاشتمش. فردا میخورمش.
مادر برای وانیا یک کاسه بورش ریخت، چند تکه نان برید و یک لیوان کمپوت به او داد.
سپس گفت: وقتی گاوِ ما، «مایکا»، گوسالهاش را به دنیا بیاورد، دیگر خودمان شیر خواهیم داشت. اما فعلاً همسایهمان، خاله آنیا آنوفریینکو، هر صبح یک کوزه شیر برایمان میآورد. از روزت بگو، چطور گذشت؟
وانیا پاسخ داد: بد نبود… فقط کمی خسته شدم.
مادر گفت: غذا که خوردی، برو بخواب. چراغ نفتی را هم روشن نکن. بعداً فرصت میکنی کتابهایت را بخوانی.
وانیا وارد اتاق شد و هنوز کاملاً لباسش را درنیاورده بود که روی تخت افتاد و فوراً در خواب عمیق فرو رفت.
مادر ظرفها را جمع کرد و برای استراحت روی نیمکتی نشست. پدر برای کشیدن سیگار به ایوان آمد.
مادر گفت: ایگنات، وانیا از سر کار نیمهجان برگشته. نکند این کار از توانش خارج باشد؟ شاید بهتر باشد کار دیگری برایش پیدا کنیم؟
پدر پاسخ داد: چه کار دیگری؟ رانندۀ تراکتور؟ رانندۀ کمباین؟ کارگر تجهیزات کشاورزی؟ دامدار؟ شیردوش؟ خدا را شکر کن که نیکولای سرگئیاویچ با ما راه آمد و همین کار را به او داد. قبول دارم کار سختی است، اما کمکم عادت میکند. این خیلی بهتر از ولگردی در خیابان است. تازه، خدا نکند روزی سر از خانه مردم دربیاورد… شوخی با پلیس عاقبت خوشی ندارد.
مادر گفت: این چه حرفی است که میزنی؟ کدام پلیس؟
پدر گفت: همین پلیس خودمان… همه چیز از خالکوبی شروع میشود و آخرش به زندان ختم میشود. پس بهتر است آبرسانی کند. بقول معروف، «احتیاط شرط عقل است و خدا نگهدار آدم محتاط».
پدر رفت تا بخوابد، اما مادر مدت زیادی پشت میز نشست و منتظر ماند تا لیوبا و اولیا از باشگاه روستا برگردند.
صبح، مادر وانیا را از خواب بیدار کرد. او پس از شستن صورت و خوردن صبحانه، راهی محوطۀ کالخوز شد. لئونیا از قبل آنجا بود و داشت به اسب «زورکا» آب میداد.
لئونیا با خوشرویی گفت: سلام، آبرسان! هنوز زندهای؟
وانیا جواب داد: سلام.
لئونیا ادامه داد: امروز باید خودت تنها بروی. سرکارگر مرا فرستاده به گاوداری تا در تعمیر سقف کمک کنم. ببخش برادر، افسار را بردار و زورکا را خودت به گاری ببند.
وانیا تقریباً همۀ کارها را خوب انجام داد. تنها مشکلی که حسابی اذیتش کرد، زدن دهنه به زورکا بود. اسب اصلاً حاضر نبود دهانش را باز کند و در همان حال سعی میکرد دست وانیا را گاز بگیرد.
لئونیا که او را تماشا میکرد، گفت: سوراخهای بینی اسب را فشار بده تا مجبور شود از دهان نفس بکشد. همان لحظه دهنه را داخل دهانش بگذار.
وانیا همین کار را کرد و این بار موفق شد و زورکا آماده حرکت شد.
لئونیا با لبخند گفت: موفق باشی، وانیا! زیاد هم اسب را نران.
گاری دوباره کنار چاه ایستاد. وانیا با اندوه به دلوی که از تیرک سر چاه آویزان بود نگاه کرد. دستهایش هنوز از فشار روز قبل درد میکرد، اما چارهای نبود. باید بشکه را پر میکرد.
ده سطل اول را با زحمت فراوان بالا کشید. عرق از سر و صورتش سرازیر شده بود. وقتی سطل بعدی را بیرون کشید، با ولع لبهایش را به لبۀ آن چسباند و از آب سرد نوشید.
با خود اندیشید: باید کمی استراحت کنم.
روی لبۀ گاری نشست، به بشکه تکیه داد و چشمهایش را بست. آنقدر خسته بود که نفهمید چه زمانی خوابش برد.
در میان خواب احساس کرد کسی شانهاش را تکان میدهد. چشمهایش را باز کرد. عمو فئودور شِربانیا مقابلش ایستاده بود.
عمو فئودور با تعجب گفت: عجب آبرسانی! مردم از تشنگی در مزرعه دارند جان میدهند، آنوقت او اینجا با خیال راحت خوابیده!
وانیا با صدایی آمیخته به ترس پرسید: عمو فئودور، من خیلی خوابیدم؟
فئودور گفت: از کجا بدانم؟ از خانه بیرون آمدم، دیدم گاری همینطور سر جایش ایستاده و هیچکس هم دوروبرش تکان نمیخورد. گفتم بروم ببینم چه خبر است. آخر چرا اینجا خوابت برده؟
وانیا گفت: نمیدانم، عمو فئودور… همینطوری شد… فقط یادم هست توی خواب انگار صدای نزدیک شدن شما را میشنیدم.
معلوم است! وقتی شِربانیا راه میرود، زمین میغرد؛ وقتی شِربانیا میدود، زمین به لرزه درمیآید. پس تو هم آبرسان شدهای؟ بیا، بگذار کمی کمکت کنم.
عمو فئودور حدود ده سطل آب داخل بشکه ریخت.
ــ ممنون، عمو فئودور، بقیهاش را خودم پر میکنم.
ــ خیلی خوب، فقط مواظب باش دیگر خوابت نبرد. ببین خورشید تا کجا بالا آمده است.
وانیا، هرچند بهسختی، اما بشکه را پر کرد و گاری در همان جادۀ آشنای همیشگی به راه افتاد. وقتی از تپۀ کوچک بالا رفتند و وارد سایۀ کمربند جنگلی کنار جاده شدند، زورکا ناگهان ایستاد، سپس زانوهای جلوییاش را خم کرد و درست وسط جاده خوابید.
وانیا وحشتزده شد و با خود فکر کرد شاید زورکا مرده یا پاهایش شکسته است. از گاری پائین پرید، دور اسب چرخید و روبهروی آن ایستاد. اما نه، ظاهراً هیچ اتفاقی برای زورکا نیفتاده بود. او آرام روی زمین دراز کشیده بود و با نگاه گستاخانه به وانیا خیره شده بود. حتی انگار لبخند میزد، گویی میفهمید این ارابهران جوان هیچ کاری از دستش برنمیآید.
وانیا افسارش را کشید، اما اسب هیچ واکنشی نشان نداد. فقط مانند سگی که میخواهد هشدار بدهد، دندانهایش را نشان داد.
وانیا شلاق را برداشت و چند ضربه آرام به اسب زد. اما زورکا فقط گوشهایش را تکان داد و دمش را جنباند. وانیا دوباره دور او چرخید و مقابل سر اسب ایستاد. نمیدانست چه اتفاقی افتاده و چه باید بکند.
با اسب حرف زد: زورکا، انصاف داشته باش. تا همین حالا هم دیر کردهایم. ببین خورشید نزدیک ظهر است. در اردوگاه مزرعه و خرمنگاه منتظر ما هستند. بلند شو! چرا اینجا خوابیدی؟ مریض شدهای؟ صبر کن، برایت کمی نان میآورم.
یادش آمد که از دیروز هنوز مقداری نان در خورجینش مانده است. وانیا با عجله خورجین را از روی گاری برداشت، تکه نانی بیرون آورد، قسمتی از آن را برید و به سوی زورکا گرفت.
اسب با تردید به دست پسر نگاه کرد و پوزهاش را جلو آورد. با زبانش نان را گرفت و آرامآرام جوید. وقتی آن را بلعید، دوباره با حالتی منتظر به وانیا نگاه کرد. وانیا بقیه نان را هم به او داد و خردههای نان را از کف دستش تکاند. زورکا، در حالی که از شدت لذت چشمهایش را بسته بود، همچنان نان را همچنان میجوید.
وانیا دوباره، نزدیک بود گریه کند، خطاب به اسب گفت: بلند شو، زورکا! دیرمان شده! مرا از کار اخراج میکنند!
زورکا انگار حرف او را شنید، ناگهان از جا برخاست، مانند سگی که تازه از آب بیرون آمده باشد خود را تکان داد و آهسته در جاده به راه افتاد. وانیا با خوشحالی روی گاری پرید، افسار را در دست گرفت و از اینکه گاری، هرچند آرام، دوباره حرکت میکرد، احساس خوشحالی میکرد.
بقیۀ راه را بدون هیچ اتفاق غیرمنتظره طی کردند. خیلی بعد از ظهر به خرمنگاه رسیدند. این بار، بهجز نگهبان، کسی آنجا نبود. وانیا میترسید کاتیا دوباره از او بپرسد که آیا بلد است کسی را ببوسد یا نه. او فقط در سینما دیده بود که آدمها همدیگر را میبوسند و گاهی هم مادرش او را میبوسید. خودش هرگز کسی را نبوسیده بود و راستش نمیفهمید اصلاً فلسفه بوسیدن چیست.
نگهبان پرسید: وانیا، چرا اینقدر دیر آمدی؟ کجا معطل شدی؟
وانیا پاسخ داد: زورکا حرفگوشکن نیست. هر وقت دلش بخواهد راه میرود و هر وقت بخواهد، وسط راه میخوابد و دیگر بلند نمیشود.
نگهبان گفت: اگر چند ضربۀ حسابی به پهلوهایش میزدی، میدیدی که چهطور چهارنعل میدوید.
وانیا گفت: دلم برایش میسوزد. او هم بالاخره خسته میشود.
ــ پس با این اسب خیلی زحمت خواهی کشید. این مادیان اخلاق خاص خودش را دارد.
ــ اشکالی ندارد، سعی میکنم راه دیگری برای کنار آمدن با او پیدا کنم.
وانیا بشکهها را پر از آب کرد، زورکا را آب داد، با نگهبان خداحافظی کرد و راه بازگشت در پیش گرفت. زورکا سرحال راه میرفت و گاهی حتی یورتمه میرفت. وانیا در گاری، تکیه داده بود به بشکه، محو تماشای چشماندازهای طبیعت تابستانی شده بود.
علفها هنوز سبز بودند، اما در بعضی جاها زیر تابش سوزان خورشید جنوب، رنگ سبزشان جای خود را به سایۀ مایل به سرخ و زرد داده بود. در درّههای عمیق، در پائینترین نقاط، یک برکۀ بزرگ آب دیده میشد که کبوتران وحشی برای نوشیدن آب به آنجا پرواز میکردند، کبکها دواندوان میآمدند، گاهی اوقات یک هوبره (از راستۀ شترمرغها- مترجم)، این مرغ بزرگ استپی، ظاهر میشد و شبها، گوزنهای زرد ترسو، با احتیاط از کمین گرگهای استپی، یواشکی بالا میآمدند. دشت زندگی خودش را داشت، پر از عطرها، صداها، حرکت…
وانیا نزدیک به دو ماه و نیم، تقریباً بدون هیچ روز تعطیلی، به عنوان سقا کار کرد. کمکم توانست با اسبش، «زورکا»، رابطۀ صمیمانه برقرار کند و تنها پس از دو هفته، زورکا دیگر تقریباً عادت نداشت وسط جاده برای استراحت از حرکت بایستد. در این مدت، وانیا از نظر جسمانی نیرومندتر شد، پوستش بر اثر آفتاب برنزه شده بود و حتی قدش هم کمی بلندتر شد.
او سرگرمی محبوبش، یعنی کتاب خواندن را نیز فراموش نکرد. هر شب که به خانه بازمیگشت، چراغ نفتی را روشن میکرد، کتابی به دست میگرفت و آنقدر میخواند تا خواب چشمانش را میبست. سپس مادرش وارد اتاق میشد، چراغ را خاموش میکرد، پتو را روی او مرتب میکشید و بیصدا از اتاق خارج میشد.
وانیا بیشتر آثار نویسندگان اوکراینی، مانند پاناس میرنی، ایوان نچوی-لویتسکی و لئونید گلیبوف را میخواند. او همچنین عاشق داستانهای مربوط به مأموران اطلاعاتی و پیشاهنگان بود. محبوبترین کتابش رمان «و تنها در میدان نیز یک رزمنده است» ،اثر یوری دولد-میخایلیک بود که مبارزۀ نیروهای مقاومت فرانسه (ماکیها) را روایت میکرد. دلاوری مارِسیِف، قهرمان رمان «داستان یک انسان واقعی» اثر باریس پولِوی، نیز او را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. هنگام خواندن این کتابها، احساس میکرد خود نیز در کنار قهرمانان ایستاده، در دلاوریها و مبارزات آنان شرکت دارد.
یک هفته پیش از آغاز سال تحصیلی، وانیا مسئولیت سقایی را تحویل داد، با زورکا خداحافظی کرد و برای آخرین بار یک تکه نان به او داد.
لئونیا که قرار بود جای او را بگیرد، گفت: بالاخره از این زحمت خلاص شدی، وانیا؟
وانیا پاسخ داد: چرا میگویی خلاص شدم؟ دلم نمیخواهد از زورکا جدا شوم. انگار خودش هم موقع خداحافظی با من گریه میکند.
لئونیا خندید و گفت: گریه میکند؟ نه، دارد از خنده اشک میریزد، چون یادش افتاده چطور تو را دنبال خودش میکشاند! اگر قرار باشد اشک بریزد، فردا وقتی آب بیاورم، گریه میکند.
وانیا گفت: لئونیا، فقط او را نزن. کمی نان به او بده، آنوقت خیلی خوب رفتار میکند.
ــ این همه نان از کجا بیاورم؟ نان من برای او همین شلاق است.
زورکا با گوشه چشم نگاهی هراسان به شلاق انداخت، گوشهایش را تکان داد و سُم به زمین کوبید.
لئونیا گفت: دیدی؟ همین حالا هم آماده است فرار کند.
وانیا، در حالی که خورجینش را برمیداشت، گفت: احمقی، لئونیا! فعلا، خداحافظ، من دیگر میروم خانه.
***
سال تحصیلی، طبق معمول، با مراسم آغاز سال در حیاط مدرسه شروع شد. اولگا سمیوناونا لباس رسمی و آراسته به تن داشت که در عین زیبایی، وقار و سادگی خود را حفظ کرده بود. او جوانتر، خوشاندامتر و زیباتر از همیشه به نظر میرسید.
وانیا بیاختیار با خود اندیشید: معلم ما چهقدر دوستداشتنی و دلنشین است! مگر میشود او را با یوداکیا یاکولیاونا، معلم آنیا، مقایسه کرد؟
از این فکر، لبخندی بر لبانش نشست و با دقت به سخنان اولگا سمیوناونا گوش سپرد. او آغاز سال تحصیلی را به دانشآموزان تبریک گفت و تأکید کرد که برنامهٔ درسی کلاس چهارم دشوار است و باید از همان روز نخست، بدون هیچ تعلل و اتلاف وقت، درسها را با جدیت آغاز کنند.
در زنگ تفریح، واسیا به او نزدیک شد.
ــ سلام!
ــ سلام!
ــ بیا برویم یک نخ سیگار بکشیم؟
ــ نمیآیم، دیگر سیگار نمیکشم.
ــ چی شده، مریض شدهای؟
ــ نه، به پدرم قول دادهام.
ــ نکند خواهرت لوَت داده؟
ــ تو بهتر است بگویی تابستان چه کار میکردی؟
ــ من؟ مرا به عنوان کمکراننده کنار یورا پولیشچوک، راننده تراکتور، بردند. حتی گاهی اجازه میداد خودم تراکتور را برانم. آنقدرها هم سخت نیست. تراکتور چرخی است و اسمش «یونیورسال» است. فرمانش هم مثل اتومبیل است. همین که کلاس چهارم را تمام کنم، میروم دورهٔ آموزش رانندگی تراکتور.
ــ اول بگذار کلاس سوم را تمام کنی.
ــ تمامش میکنم! شنیدهای آخر هفتهٔ آینده در سبریکووا جشن بزرگی برگزار میشود؟ میرویم؟
ــ عجب! «جشن بزرگ»! سیصدمین سالگرد اتحاد مجدد روسیه و اوکراین است. باید کتاب بخوانی!
ــ برای چه؟ همینقدر که تو بین ما خیلی دانایی، کافی است. پس میرویم؟
ــ با چی؟ با همان «یونیورسال»؟
ــ نه، میرویم سر چهارراهِ قبل از گارییوا و سوار ماشین عبوری میشویم.
زنگ مدرسه به صدا درآمد و بچهها را به کلاسهای مختلفشان فرستاد.
اندکی بعد، وانیا را به سازمان پیشگام پذیرفتند. او با دستمالگردن قرمز، خندان، به خانه آمد.
از همان دمِ در با صدای بلند گفت: مامان! مرا به سازمان پیشگام پذیرفتند!
مادر با لبخند گفت: میبینم،دیگر کاملاً بزرگ شدهای. میدانی که تابستان تقریباً به اندازهٔ پدرت «روزکار» (واحد محاسبهٔ کار در کالخوز) به دست آوردهای؟ نیکولای سرگئیاویچ هم آمده بود و از تو تعریف میکرد. ما هم در فروشگاه یک دست کتوشلوار نو برایت پسندیدهایم. آخر هفته با هم میرویم آن را پرو میکنی. اگر اندازهات بود، میخریمش.
وانیا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. پس بیهوده آن همه نیرو و وقت صرف نکرده بود. حالا چیزی خواهد داشت که پائیز در بازار بفروشد. پدرش میگفت باید یک خوک و یک بز بخرند.
وانیا با خود اندیشید: کاش میشد یک اسب کوچولو هم بخریم. بزرگ که بشود، یک اسب نیرومند خواهد شد و من از او نگهداری میکنم. این کار را خوب بلدم.
در اواسط سپتامبر، روز یکشنبه، جشن سیصدمین سالگرد اتحاد مجدد اوکراین با روسیه برگزار شد. هر کالخوز باید بهترین محصولات و دستاوردهای خود را به مرکز ناحیه میآورد. تمام مراسم در ورزشگاه ناحیه برگزار میشد. هر کالخوز چادر مخصوص خود را برپا کرده بود و در آن انواع نان و شیرینی، فرآوردههای گوشتی، سوسیس، پنیر برینزا، عسل، شراب و… عرضه میشد. بهطور خلاصه، همهٔ فراوانی و نعمت جنوب اوکراین در آنجا دیده میشد و همه میتوانستند از این خوراکیها کاملاً رایگان بردارند و بچشند.
کالخوز ژدانوف نیز برای این جشن آماده میشد. صبح زود، کامیونی که بار آن آماده شده بود، مهیای حرکت به سوی سبریکووا بود. واسیا و وانیا نیز در بارگیری کامیون کمک کردند و تصمیم داشتند همراه همان کامیون به مرکز ناحیه بروند. وقتی واسیا سوار قسمت بار شده بود و وانیا هم میخواست همان کار را بکند، رانندهٔ کامیون، ژورمان، متوجه آنها شد و گفت: بچهها، هیچکس حق ندارد در قسمت بار سوار شود. نمیخواهم مسئول شما باشم. هزار اتفاق ممکن است بیفتد و آن وقت به خاطر شما سر از زندان دربیاورم؟
وانیا با لحن ملتمسانه: عمو ژورمان، اجازه بده…
ــ اصلاً اجازهای در کار نیست…
ــ ولش کن، وانیا، ارزش ندارد از او خواهش کنی. مگر این مولداوی را نمیشناسی؟… آدمی ایرادگیر و سمج است!…
ــ اگر توهین کنی، یک پسگردنی نصیبت میشود…
ــ بیا وانیا، برویم سرِ چهارراه. امروز آنجا ماشین زیاد است، بالاخره خودمان را میرسانیم.
وقتی بچهها به تقاطع جادهها رسیدند، چند پسر دیگر هم آنجا بودند که سعی میکردند خودروهای عبوری را متوقف کنند، اما هیچکدام از ماشینها توقف نمیکرد. پتیا دانیلچیک هم میان آنها بود.
وانیا پرسید: پتیا، خیلی وقت است اینجایی؟
ــ فکر کنم حداقل یک ساعت.
ــ و حتی یک ماشین هم توقف نکرد؟
ــ حتی یکی هم نه…
واسیا انگار با خودش زمزمه کرد: اوضاع خراب است. سپس وانیا را کنار کشید و آهسته در گوشش گفت: دنبالم بیا و هیچ حرفی نزن.
بعد با صدای بلند گفت: وانیا، چارهای نیست، باید پیاده برویم. راه بیفت!
پتیا دانیلچیک: من هم با شما میآیم.
واسیا با نگاهی به او پرسید: از پسش برمیآیی؟
ــ آره، میآیم.
ــ خیلی خوب، راه بیفتیم.
آنها در امتداد جادۀ منتهی به مرکز شهرستان، به راه افتادند. حدود صد و پنجاه متر جلوتر، جاده به یک سربالایی نسبتاً تند میرسید.
وقتی به آنجا رسیدند، واسیا ایستاد.
رو به وانیا و پتیا: به نقشهام گوش کنید. ماشینها هنگام بالا رفتن از این سربالایی سرعتشان را خیلی کم میکنند و دنده را به دنده سنگین عوض میکنند. باید از همین فرصت استفاده کنیم. اول خودم میپرم داخل قسمت بار کامیون، بعد از آنجا یکییکی دست شما را میگیرم. اول وانیا، بعد تو، پتیا. همهچیز روشن است؟
ــ روشن است!
زیاد منتظر نماندند. یک کامیون بارگیریشدهٔ استودبیکر پیدا شد. وقتی کامیون به سربالایی رسید، سرعتش کم شد و بچهها فوراً از فرصت استفاده کردند. همانطور که قرار گذاشته بودند، اول واسیا با چابکی خود را به قسمت بار کامیون رساند. وانیا با تمام توان میدوید و بهسختی خودش را به کامیون رساند.
واسیا فریاد زد و دستش را به سوی وانیا دراز کرد: وانیا ، تندتر!
واسیا دست وانیا را گرفت و او را به داخل قسمت بار کامیون کشید.
در حالی که آنها مشغول این مانور بودند، کامیون دوباره سرعت گرفت. پتیا هرچه تلاش کرد خود را به کامیون برساند و دست درازشدهٔ واسیا را بگیرد، چند سانتیمتر کم آورد. او در جاده جا ماند، دستش را به نشانۀ خداحافظی تکان داد و کنار جاده نشست.
وانیا گفت: خوب نشد، پتیا راجا گذاشتیم…
ــ ناراحت نشو، با ماشین بعدی میرسد. خودت که دیدی، تمام تلاشم را کردم. نتوانست خودش را به ماشین برساند… تو هم زیاد خودت را نشان نده که راننده متوجه نشود، وگرنه واقعاً مجبور میشویم بقیۀ راه را پیاده برویم.
پسرها در قسمت بار کامیون پنهان شدند و تا مرکز شهرستان رفتند. ماشین وارد استادیوم شد و ایستاد. واسیــا و وانیا تقریباً همزمان با راننده از ماشین پائین پریدند. راننده وقتی دید دو پسر از قسمت بار پائین میپرند، تعجب کرد، اما فریاد زد:
ــ وایستید!
پسرها ایستادند و به راننده نگاه کردند. او مردی چهارشانه و نیرومند، حدود سی ساله بود.
با تظاهر به عصبانیت، گفت: مفتی سوار شدید و حالا میخواهید در بروید؟ زود برگردید توی قسمت بار و در خالی کردن بار کمک کنید.
چند نفر دیگر نیز به کنار ماشین آمدند.
سرگئی، یکی از آنها رو به راننده گفت: ماشین را کنار آن گوشه ببر، آنجا جایی را برای خالی کردن بار به ما اختصاص دادهاند.
ماشین حرکت کرد، دیگر کسی به یاد پسرها نبود و آنها راه افتادند تا محل برپایی چادر کالخوزشان را پیدا کنند.
ژورمان همراه دو کارگر، بار ماشین را خالی کرده و مشغول برپا کردن چادر بودند. خاله ماشا، آشپز مزرعۀ اشتراکی، غذا را بیرون آورد و روی سفره چید.
وقتی چادر آماده شد، همۀ خوراکیها، از جمله یک بشکه کوچک شراب، را به داخل آن بردند. وانیا و واسیا نیز همراه بزرگترها در تمام کارها کمک کردند. کمی بعد، اوسارچوک، رئیس کالخوز، از راه رسید.
از کارگران پرسید: رفقا، همهچیز آماده است؟
آنها با خوشحالی پاسخ دادند: بله، رفیق رئیس، همهچیز آماده است!
ــ عالی است! ماشا، بیا ببینیم قرار است با چه چیزی از مردم پذیرایی کنیم تا در چنین جشن بزرگی آبروریزی نشود.
ــ خاله ماشا برای هر نفر تکهای پیه خوک، یک ران مرغ و مقداری نان برید و همه را در یک بشقاب بزرگ گذاشت.
رئیس گفت: لابد خوشمزه است، اما خشک و خالی پائین نمیرود. ژورمان، لطفاً برای هر کس یک لیوان شراب بریز.
ژورمان شیر بشکه را باز کرد و مایع جانبخش تاکستانهای اوکراین درون لیوانها جاری شد.
واسیــا که دید ژورمان فقط برای بزرگترها شراب ریخته است، گفت: پس برای ما چی؟
ژورمان جواب داد: اول برو دماغت را پاک کن!
رئیس گفت: ژورمان، بچهها را نرنجان. در چنین روز عیدی، میشود به آنها هم هر کدام یک لیوان شراب داد، البته بیشتر نه. تازه، آنها هم اینجا حسابی کمک کردند.
ژورمان برای واسیا و وانیا نیز هر کدام یک لیوان شراب ریخت.
ــ فقط مست نشوید، وگرنه از دست مأموران میلیس به دردسر میافتید.
واسیــا در پاسخ گفت: حواست به خودت باشد. تو که امروز هنوز باید به خانه برگردی.
پسرها در امتداد چادرها به راه افتادند و نگاه میکردند ببینند چادر کدام کالخوز از بقیه مجللتر و پرتر است.
در مرکز زمین فوتبال، مشغول برپا کردن سکوی جایگاه بودند. حدود یک ساعت بعد، هنگامی که ساخت جایگاه به پایان رسید، یک خودروی «پابِدا» (پیروزی. م) به رنگ بژ وارد زمین شد. خودرو کنار جایگاه توقف کرد و چند نفر از آن پیاده شدند. در میان آنها مردی میانسال با کتوشلوار خاکستری، کراوات و موهایی که مرتب به عقب شانه شده بود، بیش از همه جلب توجه میکرد
صداهایی از میان جمعیت به گوش رسید: کیریچنکو آمد!
کیریچنکو نخستین دبیر کمیتۀ منطقهای حزب کمونیست اوکراین بود. در منطقه همه او را میشناختند و به او احترام میگذاشتند. او از رزمندگان جبهه، فرمانده تانک و از شرکتکنندگان نبرد کورسک–آریول بود.
مردم کمکم پیرامون جایگاه گرد آمدند. تازهواردان بر سکوی سخنرانی رفتند و کیریچنکو در پیشاپیش آنان ایستاد. آفتاب ملایم سپتامبر بر نشانها و مدالهای نظامی او تابید و برق آنها را نمایان ساخت.
او خطاب به حاضران گفت:
رفقای عزیز! دوستان گرامی! امروز برای ملت ما روزی بزرگ و جشنی باشکوه است. سیصد سال پیش، ملتهای اوکراین و روسیه در شورای پریسلاو تصمیم گرفتند که در کنار یکدیگر زندگی کنند. تاریخ نشان داده است که این تصمیم، تصمیم درستی بود. وحدت این دو ملت برادر به آنان امکان داد که بقا یابند و از خود و سرزمینشان در برابر انواع دشمنان و مهاجمان دفاع کنند. یکی از بزرگترین پیروزیهای آنان در جنگ خونین علیه فاشیسم آلمان به دست آمد. این پیروزی به بهای فداکاریها، رنجها و قربانیهای عظیم حاصل شد. و ما باید همواره این حقیقت را به یاد داشته باشیم و یاد کسانی را که جان خود را برای آزادی ما فدا کردند، گرامی بداریم.
کشور از میان ویرانهها سر برمیآورد. تاکنون کارهای فراوانی انجام شده، نمونۀ آن را حتی در فراوانی محصولاتی میبینیم که امروز مزارع اشتراکی (کالخوزها) و مزارع دولتی (ساوخوزها) برای این جشن آوردهاند. آدم از این همه نعمت حیرت میکند و آب از دهانش راه میافتد! و همۀ اینها امروز، در روز جشن دوستی و همبستگی، بهطور رایگان برای چشیدن در اختیار مردم است. سپاس از شما، زحمتکشان مزارع!
در آغاز این جشن، میخواهم از حزب کمونیست ما، از رهبری آن، و از شاگردان وفادار رهبران بزرگ، لنین و استالین، به خاطر تلاشها و توجهشان در راه تحکیم دوستی ناگسستنی همۀ ملتهای اتحاد شوروی، قدردانی کنم!
زنده باد اتحاد برادرانۀ ملتهای اوکراین و روسیه!
مبارک باد سیصدمین سالگرد اتحاد مجدد اوکراین و روسیه!
عیدتان مبارک، رفقای عزیز!
پس از چند سخنرانی دیگر، کنسرت جشن آغاز شد. بهترین گروههای هنری آماتور از سراسر منطقه تلاش میکردند هنر خود را به نمایش بگذارند.
پسرها که روی چمن ورزشگاه نشسته بودند، با علاقهمندی فراوان به اجرای هنرمندان گوش میدادند و آن را تماشا میکردند.
از میان همۀ اجراها، وانیا بیش از همه از دانشآموز کلاس نهم دبیرستان ارجونیکیدزه، که در آبادی مرکزی ساوخوز «راسکوشنویه» زندگی میکرد، خوشش آمد. او اشعار تاراس شوچنکو را میخواند و خود نیز نام خانوادگیاش «شوچنکو» بود. شعرها را با مهارتی کمنظیر و بیانی بسیار تأثیرگذار میخواند، بهویژه این بخش از منظومۀ «خواب» را:
هر کسی دارد بهرهای،
و راهی گسترده پیش روی خویش؛
یکی میسازد و دیگری ویران میکند،
آن دیگری با چشمانی حریص،
به آن سوی مرزهای جهان مینگرد،
تا ببیند آیا سرزمینی نیست
که بتوان آن را تصرف کرد و،
همچون غنیمتی با خود به گور ببرد…
وقتی آن پسر شعرخوانیاش را تمام کرد، وانیا انگار از خواب عمیق بیدار شد. سراپا منقلب بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود.
واسیا با تعجب پرسید: وانیا، چرا گریه میکنی؟
وانیا در حالی که با مشت چشمانش را پاک میکرد، گفت: نه، اصلاً گریه نمیکنم. بیا برویم غرفهها را ببینیم.
آنها از چند غرفه گذشتند، از خوراکیها چشیدند و نوشابۀ گازدار بسیار خوشمزهای به نام «سیترو» نوشیدند. توجه واسیا به یک جعبۀ زیبای سیگار جلب شد. روی جعبه با حروف طلایی نوشته شده بود: «۳۰۰ سال اتحاد مجدد روسیه و اوکراین».
واسیــا پرسید: قیمت این جعبه چند است؟
زن فروشنده که با پیراهن زیبا و گلدوزیشده از پنجرۀ غرفه به بیرون نگاه میکرد، پاسخ داد: وای پسرم، تو هنوز آنقدر درآمد نداری! بیست و پنج روبل. داخلش هم سیصد نخ سیگار است.
واسیــا با تأسف گفت: بله، واقعاً تقریباً همقیمت نصف یک گاو است. میشود فقط یک نخ سیگار بخرم؟
زن گفت: یک نخ را اجازه دارم رایگان بدهم. فقط دربارۀ سن و سالت کمی تردید دارم.
واسیــا دستش را دراز کرد و گفت: شما تردید نکنید، امروز که روز جشن است.
زن گفت: باشد، خدا به همراهت، بگیر. فقط به او نده، و با اشاره به وانیا، یک نخ سیگار به واسیا داد.
پس از آنکه کمی دور شدند، وانیا پیشنهاد کرد زیر درختی بروند و در سایۀ آن کمی استراحت کنند. وقتی زیر درخت نشستند، واسیا سیگارش را روشن کرد و وانیا با لذت از لیوان مقوایی بستنی کارخانۀ لبنیات محلی میخورد.
در همین هنگام گروهی از پسرها از کنارشان گذشتند و وانیا در میان آنها پتیا دانیلچیک را دید.
وانیا صدایش زد: پتیا! رسیدی؟
پتیا پاسخ داد: همانطور که میبینی. شما مرا وسط جاده جا گذاشتید!
واسیــا گفت: چه کسی تو را جا گذاشت؟ خودت نتوانستی به ماشین برسی.
وانیا گفت: ناراحت نباش، عمدی که نبود. خودت هم دیدی. با هم برگردیم خانه؟
پتیا جواب داد: نه، من با بچهها امشب را در استادیوم میمانم. کنسرت شبانه را تماشا میکنیم و فردا صبح با ماشین ژورمان برمیگردیم. با او هماهنگ کردهایم.
واسیــا گفت: شاید ما هم امشب بمانیم؟
اما وانیا مخالفت کرد: چطور؟ فردا صبح باید برویم مدرسه! نه، من نمیتوانم.
بچهها از هم خداحافظی کردند. نزدیک غروب، وانیا و واسیا با یک خودروی عبوری به همان چهارراهی بازگشتند که صبح از آنجا به مرکز شهرستان رفته بودند.
صبح روز بعد، هنگام حضور و غیاب، وانیا برای اولگا سمیوناونا توضیح داد که چرا پتیا دانیلچیک غایب است. اما تازه عصر همان روز بود که معلوم شد حادثۀ ناگوار رخ داده است.
پتیا و چند پسر دیگر، بدون آنکه به ژورمان خبر بدهند، شب را زیر کامیون او خوابیده بودند. صبح زود، راننده تصمیم گرفت راه بیفتد و به سمت مقصد برگردد. او موتور را روشن کرد و خودرو را به حرکت درآورد و درست در همان لحظه، بچههایی که زیر ماشین خوابیده بودند از خواب بیدار شدند. میل گاردان خودرو سر پتیا را بهشدت شکافت و از روی دست پسر دیگری نیز رد شد و دست او شکست.
ژورمان بمحض شنیدن فریادها، خودرو را متوقف کرد. همان اتفاقی که ژورمان از آن میترسید، رخ داده بود. مأموران پلیس و آمبولانس از راه رسیدند. بچهها را به بیمارستان بردند و راننده را به ادارۀ پلیس.
تنها روز بعد، نزدیک غروب، پتیا را به خانه آوردند. وقتی وانیا به عیادتش رفت، او را دید که روی تخت دراز کشیده و سرش را با باندی محکم بستهاند.
وانیا پرسید: پتیا، چطور این اتفاق افتاد؟
پتیا پاسخ داد: وقتی ماشین روشن شد و شروع به حرکت کرد، از خواب بیدار شدم تا سرم را بالا آوردم… همان لحظه میلگاردان به سرم خورد. بیهوش شدم و فقط در بیمارستان به هوش آمدم. دکترها گفتند چیز خطرناکی نیست، جمجمه و مغزم سالم است. فقط باید یک هفته استراحت کنم. دلم برای ژورمان میسوزد. گواهینامهاش را توقیف کردهاند، میخواهند جریمهاش هم بکنند.
وانیا گفت: بله، واقعاً حیف شد. تو فقط زودتر خوب شو. من تکالیف مدرسه را برایت میآورم تا از درسها عقب نمانی.
پتیا تنها پس از دو هفته به کلاس بازگشت. بچهها با او همدردی میکردند و این توجه برای پتیا خوشایند بود.
کارهای مدرسه طبق روال همیشگی ادامه داشت. درس خواندن همچنان برای وانیا آسان بود. او بسیار مطالعه میکرد و همراه دوستانش به کتابخانه میرفت. بیش از همه آثار ایوان تورگنیف را دوست داشت. «یادداشتهای یک شکارچی»، داستانهای کوتاه، «چمنزار بژین»، «جنگل و استپ»، و نیز داستانهای بلند «عشق اول» و «آسیا» او را شیفتۀ خود کرده بودند. داستان «گراسیم و مومو» را با چشمانی اشکبار خواند. شاید همۀ مقصود نویسنده را بهطور کامل درک نمیکرد، اما از نثر شاعرانه تورگنیف به وجد آمده بود.
به نظر وانیا، تورگنیف بیش از همه در توصیف طبیعت استاد بود. در این توصیفها بهروشنی میشد آن شعر لطیف و اندوهناکی را احساس کرد که زیبایی اصلی مناظر تورگنیف را میساخت. و واقعاً چگونه میشد شیفتۀ قلم دلانگیز او نشد:
«…شب تابستانی که تازه از راه رسیده بود، آرام و گرم بود. از یک سو، آنجا که خورشید غروب کرده بود، افق آسمان هنوز سپید مینمود و از آخرین پرتوهای روزِ فرورفته، اندکی به رنگ گلگون درآمده بود. و از سوی دیگر، تاریکی خاکستری و مهآلود آرامآرام سر برمیآورد. شب از همان سو پیش میآمد. بلدرچینها از هر سو با صدها صدا میخواندند و پرندگان ذرّتخوار پیدرپی یکدیگر را صدا میزدند…»
وانیا همچنین داستانهای الکساندر پوشکین را دوست داشت، بهویژه داستان «کشیش حریص و خدمتکارش بالدا». اولگا سمیوناونا علاقهمندی وانیا به کتابخواندن را تشویق میکرد و اغلب به او پیشنهاد میداد که چه کتابهایی را از کتابخانه امانت بگیرد.
***
زمان بهسرعت سپری شد. بهار با عطر باغهای شکوفهزده، با کار هرس تاکستانها و کاشت سبزیجات از راه رسید. وانیا برای نخستین بار باید در امتحانات پایان دورۀ ابتدایی شرکت میکرد. زیرا، کلاس چهارم، کلاس فارغالتحصیلی دبستان بهشمار میرفت. برای ادامۀ تحصیل در کلاس پنجم، او باید به مدرسۀ دیگر، در روستایی به نام واراشیلوف که سه کیلومتر با خانه فاصله داشت، میرفت. هرچند بسیاری از ساکنان، آن روستا را هنوز به نام قدیمیاش، نووایا ماخنووکا، مینامیدند.
وانیا هر سه امتحان ــ دیکتۀ زبان اوکراینی، دیکتۀ زبان روسی و امتحان حساب ــ را با نمرۀ «عالی» گذراند. او چهار کلاس ابتدایی را با نمرۀ پنج در همه دروس و با دریافت لوح تقدیر به پایان رساند. دوستش واسیا نیز به کلاس چهارم رفت.
آن دو، مثل همیشه، در حیاط مدرسه همدیگر را دیدند.
واسیا با افتخار گفت: من هم به کلاس چهارم رفتم.
وانیا در حالی که دستش را به سوی دوستش دراز میکرد، گفت: تبریک میگویم. اگر تلاش کنی، کلاس چهارم را هم تمام خواهی کرد.
ــ سال آینده آخرین سالی است که در مدرسه خواهم بود، هر نمرهای هم که به من بدهند. بهزودی باید به خدمت سربازی بروم، اما هنوز مرا در مدرسه نگه داشتهاند.
ــ چرا ناراحت میشوی؟ خودت مقصری. تابستان میخواهی چه کار کنی؟
گروه آتشنشانی از من دعوت کرده است، پیش آنها میروم. کارشان را دوست دارم. لباس فرم دارند، اسب دارند…
ــ مرا هم با خودت میبری؟
ــ نه، وانیا، تو هنوز کوچکی. آنجا خطرناک است. تصور کن اگر ناگهان آتشسوزی اتفاق بیفتد… نه.
دوستان از هم خداحافظی کردند و وانیا با روحیۀ شاد از اینکه سال تحصیلی به پایان رسیده، اکنون دانشآموز کلاس پنجم شده بود و تعطیلات تابستانی را پیش رو داشت، تعطیلاتی که میشد آن را نیز بهگونۀ مفید سپری کرد، به خانه رفت.
مادرش با این سخنان از او استقبال کرد: پسرم، سال تحصیلی را چطور به پایان رساندی؟ چه موفقیتهایی به دست آوردی؟
وانیا با غرور پاسخ داد: دورۀ ابتدایی تمام شد، حالا باید برای کلاس پنجم آماده شوم. همۀ امتحانات را با موفقیت گذراندم و «لوح تقدیر» گرفتم.
ــ آفرین! تو آدم موفقی خواهی شد! تابستان میخواهی چه کار کنی؟ شاید کمی استراحت کنی. بالاخره درسهای مدرسه فشار زیادی داشت. همۀ دوستانت استراحت میکنند، به کنار رودخانه میروند، شنا میکنند و آفتاب میگیرند…
ــ آخر کدام رودخانه؟ آنجا بیشتر شبیه باتلاق است و آدم ممکن است در آن غرق شود… هنوز نمیدانم چه کار خواهم کرد. باید از نیکولای سرگئیاویچ خواهش کنم، شاید کاری به من پیشنهاد کند. شنیدهام کالخوز ما را با ساوخوز «راسکوشنویه» ادغام میکنند و یک ساوخوز مشترک تشکیل میشود. از این به بعد مردم دیگر بهجای «روزکار» (روزمزد) حقوق خواهند گرفت. دوست دارم کمی پول دربیاورم. باید کتابهای درسی بخرم…
ــ چه پسر بافکری هستی! مگر ما نمیتوانیم برایت کتاب درسی بخریم؟ کمی استراحت کن… پائیز هم والودیا از سربازی برمیگردد و او هم مشغول کار خواهد شد. رانندگان تراکتور مدتهاست منتظرش هستند. متخصص کم دارند.
ــ نمیدانم، مادر. اگر کاری پیدا شود، ترجیح میدهم کار کنم.
اندکی بعد، واقعاً کالخوز ژدانوف را با ساوخوز «راسکوشنویه» ادغام کردند و کشاورزان عضو کالخوز، یکشبه به کارگران حقوقبگیر تبدیل شدند. نیکولای سرگئیاویچ نیز بهعنوان دبیر سازمان حزبی واحدِ جدید انتخاب شد.
وانیا و پدرش مشغول رسیدگی به شاخههای جوان تاکستان بودند که نیکولای سرگئیاویچ در حیاط خانهاش ظاهر شد.
پدر گفت: وانیا، برویم دربارۀ کار تابستانیات با نیکولای سرگئیاویچ صحبت کنیم؟
ــ حتماً!
سپس رو به همسایه کرد و گفت: نیکولای سرگئیاویچ، انتخابتان را تبریک میگویم.
ممنون! راستش نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. آدمهای جدید، کار جدید… البته در جبهه هم کار حزبی انجام میدادم، اما آنجا جبهه بود… تنها چیزی که باعث دلگرمیام میشود، این است که حالا مردم، هرچند مبلغ کمی، اما ماهی دو بار حقوق خواهند گرفت. دیگر لازم نیست تا پائیز صبر کنند تا محصول گندمی را که به دست آوردهاند بفروشند و بعد بتوانند ضروریترین نیازهایشان را تهیه کنند.
نگران نباش، از پسش برمیآیی. در جبهه سختتر بود. آنجا باید آدم را قانع میکردی که به استقبال مرگ برود. اما، اینجا فقط باید مردم را به کار صادقانه و وظیفهشناسی تشویق کنی. نیکولای سرگئیاویچ، یک خواهش از تو دارم. ممکن است برای تابستان کاری برای وانیا پیدا کنی؟ پسرم میخواهد کار کند.
نمیدانم، ایگنات ایواناویچ، تانکر آب مشغول است… مگر اینکه فعلاً به عنوان کمکچوپانِ گلۀ گاوهای ساوخوز مشغول به کار شود. این کار را که بلد است. چوپانمان هم تازه است. واسیا گومانیوک، همین تازگی از مسکو برگشته. کمی لاتمنش شده، اما فکر میکنم کنار گاوها همۀ این ادا و اطوارها از سرش بپرد.
پدر پرسید: وانیا، موافقی؟
وانیا جواب داد: موافقم. آیا حقوق مرا هم نقدی میدهند؟
نیکولای سرگئیاویچ: مثل همه، ماهی دو بار.
ــ پس دیگر با دل و جان قبول میکنم. ممنون، نیکولای سرگئیاویچ!
ــ از فردا میتوانی شروع کنی. من هم صبح، در جلسۀ برنامهریزی، موضوع را به مدیر ساوخوز، رفیق دونایف، گزارش میدهم.
***
حدود یک هفته پیش از این گفتوگو، یک خانوادۀ کولی در خانۀ خالیِ همسایه ساکن شد. همان روز، مادر پرسید همسایههای جدید چه کسانی هستند. وقتی شنید آنها کولیاند، گفت: از حالا باید حسابی حواست را جمع کنی که چیزی گم نشود.
وانیا این حرف را چندان جدی نگرفت. او بهتازگی کتابی دربارۀ جنگ خوانده بود که در آن از قتلعام بیرحمانۀ کولیها به دست آلمانیها سخن گفته شده بود.
رئیس خانوادۀ کولی، مردی بلندقد و تنومند، با ریش و سبیل سیاه و پرپشت بود که بودیول نام داشت. او کارش را در آهنگری، کنار عمو میتیا، آغاز کرد. خانوادۀ بودیول، علاوه بر خودش و همسر لاغراندام و چابکش، دو دختر و پسربچۀ چهار یا پنج ساله داشت.
دخترها که همسنوسال وانیا بودند، بسیار پرجنبوجوش، شاد و همیشه خندان بودند. موهای مجعد سیاه و چشمان شیطان و درخشان سیاهی داشتند. وقتی وانیا برای نخستین بار آنها را دید، در جا خشکش زد و نتوانست حتی یک کلمه بر زبان بیاورد…
دخترها به زبان کولی چیزی به هم میگفتند و با دیدن وانیا که دستپاچه شده بود، میخندیدند. وانیا به چهرههایشان، به موهای کمی آشفتهشان، به چشمان سرشار از خنده و مژههای بلندشان خیره شده بود و… سکوت کرده بود.
وقتی سرانجام به خودش آمد، سعی کرد با آنها آشنا شود، حداقل نامشان را بپرسد. این کار به سختی ممکن شد. چون دخترها زبان اوکراینی را خوب بلد نبودند، یا شاید هم خودشان را به ندانستن میزدند. با این حال، وانیا فهمید که نام یکی از آنها ماریا و دیگری آوریکا است.
دو روز بعد، آنها مانند دوستان قدیمی با هم رفتوآمد میکردند.
آوریکا که کمی از خواهرش کوتاهتر بود، با لبخند سفید و درخشانش و پرحرفی شیرینش، بیاختیار لبخند و حتی خنده را بر لب وانیا میآورد و احساس شادی را در دلش زنده میکرد که تا آن زمان هرگز تجربه نکرده بود. دلش تندتند میتپید. هم خجالت میکشید و هم احساس خوشحالی میکرد.
پدر که متوجه شده بود وانیا زیاد به خانۀ همسایهها سر میزند، با شوخی گفت: چی شده؟ نکند کولی شدهای؟ یا داری نگاه میکنی ببینی کدامشان را برای خودت خواستگاری کنی؟ دخترهای نازنینی هستند!
وانیا با خجالت پاسخ داد: چه حرفهایی میزنی، بابا!
و حالا که برای رفتن به کار جدید آماده میشد، بیاختیار با اندوهی در دل فکر کرد که احتمالاً از این پس آوریکا را خیلی کمتر خواهد دید.
وانیا از خانه بیرون آمد و به طرف خانۀ همسایه رفت. هوا رو به تاریکی میرفت. آوریکا و خواهرش در حیاط، مشغول دانه دادن به مرغها بودند و مشتی دانه روی زمین میپاشیدند.
آوریکا، همین که وانیا را دید، با لبخند گفت: بیا تو، وانیا! چرا همانجا ایستادهای؟ روی آن نیمکت بنشین. ما همین حالا به مرغها دانه میدهیم و بعد با هم گپ میزنیم.
وانیا روی نیمکت نشست و تماشا کرد که چگونه مرغها برای ربودن هرچه بیشتر دانهها از یکدیگر سبقت میگرفتند.
آوریکا در حالی که کنار وانیا مینشست، پرسید: امروز چرا اینقدر ساکتی؟
ــ ساکت نیستم. فردا میروم به چراگاه تابستانی دام تا در چراندن گاوها کمک کنم. آمدم با شما خداحافظی کنم. حالا دیگر نمیدانم کی دوباره همدیگر را خواهیم دید.
ماریا با شیطنت و چشمانی نیمهتنگ پرسید: وانیا، تو آمدی با من خداحافظی کنی یا با آوریکا؟
ــ با هر دوی شما.
ماریا با لبخندی موذیانه بر لبهای نیمهبازش گفت: من فکر کردم آمدهای با آوریکا خداحافظی کنی. او آنقدر از تو برایم گفته که گوشم پر شده است.
آوریکا در حالی که سرخ شده بود و با نگاه روشن و گذرا به وانیا مینگریست، گفت: چه خیالبافیها میکنی! وانیا، به حرفهای او گوش نکن.
ــ گوش نمیدهم… مگر میتوانم…
آوریکا ناگهان گفت: چرا نمیتوانی؟ تو چند سالت است؟ یازده سال؟ من دوازده سال دارم! از تو بزرگترم! باید همیشه حقیقت را به من بگویی.
و ادامه داد: به من نگاه کن، چرا به من نگاه نمیکنی؟
وانیا دستپاچه شد و نمیدانست چه بگوید. سرش را بلند کرد و به آوریکا نگاه کرد. او با لبخندی متفاوت، گرم و صمیمی به او مینگریست. وانیا دختر را تماشا میکرد و میدید که پرتو خورشید غروب، موهای نرم و زیبای او را در نور لطیف غرق کرده است. پیراهنی سبک بر تن داشت و نوک پاهای برهنه و غبارآلودش از زیر آن پیدا بود. دلش میخواست آن موها، آن پیراهن را لمس کند…
احساس خوشبختی میکرد… آوریکا دوباره لبخند زد، انگار که اندیشههای وانیا را خوانده باشد.
آهسته گفت: چه جور به من نگاه میکنی… و انگشتش را با حالت هشدار به سوی وانیا تکان داد.
وانیا، بیآنکه خودش بداند چرا، سرخ شد. در ذهنش گذشت: او چهقدر زیباست… همهچیز را میفهمد.
ناگهان صدای مادر دخترها بلند شد: ماریا! آوریکا! دیگر بس است این ناز و نوازشها. باید برای پدرتان غذای فردای محل کارش را آماده کنیم.
آوریکا گفت: وانیا، هر وقت فرصت داشتی حتماً به ما سر بزن. منتظرت خواهیم بود.
و دستش را به سوی او دراز کرد.
ناگهان خم شد و گونهٔ وانیا را بوسید. وانیا کاملاً دستپاچه شد و نمیدانست چه باید بکند.
آوریکا گفت: وانیا، تو هنوز چهقدر بچهای! خندید و به دنبال خواهرش به داخل خانه دوید.
وقتی وانیا به خانه رسید، تا مدتها خوابش نبرد. گفتوگویش با آوریکا چنان او را افسون کرده بود که آرام و قرار نداشت. آنچه احساس میکرد، برایش هم کاملاً تازه بود و هم شیرین… با یادآوری چهرهٔ آوریکا، چهرهای آرام که در تاریکی شب پیش چشمانش شناور بود، بیاختیار لبخند میزد. لبهایش همچنان با همان لبخند رازآلود آراسته بود و چشمانش، همانگونه که هنگام خداحافظی دستش را به سوی او دراز کرده بود، با نگاه مهربان و اندیشناک به او مینگریست…
نزدیک سحر، وانیا با صدای غرشهای پیاپی رعد و برق از خواب بیدار شد.
با خود اندیشید: طوفان است.
و واقعاً طوفان بود. آسمان پیوسته با رعد و برقهای درخشان شکافته میشد. رعد و برقها پیدرپی میدرخشیدند، میلرزیدند و همچون بال پرندهای که تیر خورده باشد، میجهیدند.
وانیا از جا برخاست، به کنار پنجره رفت و به تاریکی پیش از سپیدهدم خیره شد. بیرون باران میبارید و لحظهبهلحظه شدت میگرفت. نه رعد و برقها لحظهای از درخشیدن بازمیایستادند و نه غرش آنها فروکش میکرد.
وانیا به حیاط، به نهالهای گیلاس زیر پنجره و به سایههای تیرهٔ خانههای همسایه نگاه میکرد. سایههایی که گویی با هر درخشش برق، آنها نیز از جا میجهیدند.
کمکم سپیده سر زد. شب جای خود را به روز در حال زاده شدن میسپرد. باران بند آمد. با نزدیک شدن خورشید، برقها هر لحظه رنگپریدهتر میشدند، لرزششان کمتر و کمتر میگردید، تا سرانجام در سیلاب نور روز تازهدم کاملاً ناپدید شدند.
درِ حیاط خانه باز شد و خاله آنیا، همسر نیکولای سرگئییویچ، وارد شد.
مادر را صدا زد: گریپّا، به وانیا بگو امروز به اردوگاه دامداری نرود. نیکولای سرگئییویچ هنوز با مدیر صحبت نکرده است.
مادر به حیاط آمد و گفت: سلام، آنیا! ممنون که خبر دادی. احتمالاً وانیا هنوز خواب است. میخواستم همین حالا بیدارش کنم. پس بگذار کمی بیشتر بخوابد.
خاله آنیا به خانه خودشان رفت. مادر وارد اتاق شد و دید وانیا از خواب برخاسته است.
ــ وانیا، چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ خاله آنیا پیغام داد که امروز هم در خانه بمانی.
ــ شنیدم، پس فرصت دارم آن کتاب جالب دربارۀ خلبانها را بخوانم. عنوانش «دو کاپیتان» است. پریروز به گوریوا رفته بودم و آن را گرفتم.
ــ باز هم کمی بخواب. برای خواندن کتاب وقت خواهی داشت.
ــ باشد، فقط یک لیوان شیر به من بده.
ــ الان برایت شیر تازه میآورم. همین الآن مایکا را دوشیدهام.
وانیا شیر را نوشید و با کتاب در دست روی تخت دراز کشید. اما حدود نیم ساعت بعد خواب بر او غلبه کرد و به خواب رفت. وقتی بیدار شد، نزدیک ظهر بود. بیرون، خورشید درخشان میتابید.
وانیا به حیاط رفت و کنار دروازه ایستاد. پس از باران، خیابان به باتلاق بزرگی تبدیل شده بود که از گلولای غلیظ و سیاهی به رنگ نفت، پر شده بود.
در همین هنگام، از خانۀ کولیها اسبی بیرون آمد که برادر آوریکا، با بقچهای در دست بر آن سوار بود.
وقتی اسب به وانیا رسید، او پرسید: میخاس، کجا میروی؟
برای پدرم در کارگاه آهنگری، ناهار میبرم.
اسب کولی چند قدم دیگر برداشت، اما ناگهان درست وسط گودال بزرگی از گل ایستاد. وقتی میخاس با پاهای برهنهاش به پهلوهای اسب ضربه زد تا حرکت کند، اسب ناگهان زانوهای جلوییاش را خم کرد و درون گودال افتاد.
میخاس از روی سر اسب به جلو پرت شد و در گلولای افتاد. گل سیاه از سر تا پایش را پوشاند. اسب همان لحظه برخاست، برگشت و به سوی خانۀ خود راه افتاد.
پسرک کولی تا بالای زانو در گل ایستاده بود، از سر تا پا سیاه شده بود. آنقدر سیاه که از هر توصیفی تیرهتر به نظر میرسید و گریه میکرد.
وانیا گفت: گریه نکن. اتفاق بدی نیفتاده. دستت را بده تا تو را به جای خشک ببرم.
وانیا پاچههای شلوارش را بالا زد، دست میخاس را گرفت و او را از گودال بیرون کشید. آن دو با هم به طرف خانه کولیها رفتند.
ماریا در حیاط بود. همین که میخاس را در آن وضع دید، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
ــ ببین چه شکلی شدهای! مگر به تو نگفته بودم پیاده بروی؟ دلت خواست اسبسواری کنی. ناهار کجاست؟
وانیا به جای میخاس که ایستاده بود و بینیاش را بالا میکشید، پاسخ داد: آنجا، توی گودال، غرق شد. سرزنشش نکن. اگر لازم باشد، من میتوانم ناهار را ببرم.
ماریا گفت: ممنون، وانیا! خودمان از عهدهاش برمیآییم. من یا آوریکا کمی بعد ناهار را میبریم. البته حال آوریکا امروز چندان خوب نیست.
وانیا از اینکه نتوانسته بود آوریکا را ببیند، با احساس اندوه و ناامیدی به خانه برگشت. اما وقتی که دوباره غرق کتاب خواندن شد، خیلی زود آن ماجرا را از یاد برد.
صبح روز بعد، خیلی زود، وانیا همراه با شیردوشها و سگش، کودلیک، راهی دامداری تابستانی شد. آنجا چوپان جدید، واسیا گومانیوک، به استقبالشان آمد. او پسری بود خوشقیافه، حدود هفده ساله و قدی نهچندان بلند.
با لبخند و در حالی که به وانیا اشاره میکرد، پرسید: پس این هم جانشین منه؟ بیآنکه معلوم باشد خطابش چه کسی است، مگر توی مهدکودک کسی مناسبتر پیدا نکردید؟
خاله دوسیا، یکی از شیردوشها، به جای وانیا جواب داد: این از تو هم بهتر از گله مراقبت میکند. تجربهاش هم از تو بیشتر است. تو احتمالاً توی مسکو گوسالههای شهری رو روی آسفالت میچراندی، اما این یک تابستان کامل با گاوهای تعاونی همه دشتها را زیر پا گذاشت. هنوز چند بار ازش تشکر خواهی کرد، مگه نه وانیا؟
وانیا سکوت کرد و به این حرفها اعتنا نکرد. نگاهش به گاو نر «واسیا» افتاد که به طرف او میآمد.
چوپان فریاد زد: پسر، اگر میخواهی سالم بمانی، از جلوی گاو نر برو کنار!
اما برخلاف انتظار چوپان، وانیا نیز به سوی گاو نر حرکت کرد. در راه، تکهای نان از خورجینش برداشت و وقتی به گاو رسید، دستش را که نان در آن بود به سویش دراز کرد.
وانیا گفت: واسیا، رفیق قدیمی، هنوز زندهای؟ و نان را به او تعارف کرد.
گاو نر ابتدا وانیا را بو کشید و بعد نان را از دستش گرفت. پس از اینکه نان را جوید، گونهٔ وانیا را لیسید. وانیا هم در تمام این مدت پیشانی بزرگ حیوان را نوازش میکرد و زیر لب کلماتی زمزمه میکرد که فقط خود او و گاو معنایش را میفهمیدند.
چوپان از شدت تعجب دهانش باز مانده بود.
وقتی وانیا برگشت، گفت: عجب پسر نترسی هستی! اسمت چیست؟
ــ وانیا.
ــ اسم قشنگی است. اسم من هم واسیاست، واسیا گومانیوک.
ــ شنیده بودم.
ــ امیدوارم با هم دوست بشیم.
ــ چرا که نه؟ تمام تابستون رو با هم خواهیم گذراند.
شیردوشها رفتند و گلهٔ گاوها راهی چراگاه شد. هر دقیقه هوا گرمتر میشد. وانیا و واسیا در سایهٔ بوتهها نشسته بودند و آرام با هم صحبت میکردند. کودلیک هم همان نزدیکی، در سایه، دراز کشیده بود و از شدت گرما زبانش را بیرون آورده،لهله میکرد.
تنفس هوایی که از عطر ماندهٔ شب، تلخی تازهٔ درمنه، شهد گلهای گندم سیاه و شکوفههای سفید اقاقیا آکنده بود، لذتبخش بود. سر آدم از فراوانی این رایحۀ دلانگیز بهنرمی گیج میرفت. در دوردستها خوشههای طلایی گندمِ رسیده، ساقههای سبز تیرهٔ ذرت و شاهدانه، همچو دیوار قد برافراشته بودند…
واسیا پرسید: گرسنهای؟ من پیه خوک، گوجهفرنگی و خیار آوردهام…
وانیا پاسخ داد: البته، وقت صبحانه است. اما اگر پیه بخوریم، فقط تشنه میشویم. بیا بهتر است با نان، شیر بخوریم.
واسیا با تعجب پرسید: مگر شیر داری؟ من که توی خورجینت چیزی ندیدم.
وانیا گفت: چرا باید توی خورجین باشد؟ ما که یک گله گاو داریم! این هم لیوان. الان میروم از یکی از گاوها شیر میدوشم…
واسیا با خنده گفت: عجب پسر باحالی هستی! امروز از شگفتزده کردن من دستبردار نیستی. برو، هنرت را نشان بده…
وانیا برای دوشیدن شیر به طرف یکی از گاوها رفت و واسیا شروع کرد به آواز خواندن:
اودسای مادر، لسآنجلس،
متحد در یک مزرعۀ اشتراکی.
مزرعه اشتراکی،
همه آنجا در رفاه زندگی میکنند،
آنها گاوها را میدوشند و زنان…
وانیا: بس کن آواز خواندن را، بیا شیر بخور! و لیوانی پر از شیر گرم آورد.
ــ چه شیر خوشمزهای!
واسیا جرعهای نوشید و گفت: حتی در پایتخت میهنمان هم چنین شیری پیدا نمیشود… آه، وانیا، مسکو، مسکو! تو هیچ درکی از آن زندگی که بیرون از این گله و این دشت سوخته از آفتاب جریان دارد، نداری… خیابانهای غرق در نور، فروشگاههای مجلل، رستورانها، دختران خوشپوش و زیبا… تو آنجا نبودهای، اما من بودهام، دیدهام و حتی خودم هم بخشی از آن زندگی بودهام… زندگی کنار گاوها برای من نیست.
ــ پس اگر از زندگی روستا خوشت نمیآید، چرا برگشتی؟
ــ پسرجان، تو هنوز نمیتوانی این را بفهمی. گاهی آدم مجبور میشود کاری را انجام دهد که اصلاً دلش نمیخواهد. چیزی نمانده بود سر از زندان دربیاورم. من و یکی از دوستانم قاچاق و خرید و فروش لباسهای خارجی راه انداخته بودیم و این اصلاً به مذاق پلیس خوش نیامد. دوستم را گرفتند و حالا دارد دوران محکومیتش را میگذراند، اما من مجبور شدم به زادگاهم، این روستا، فرار کنم…
واسیا در حالی که کاهی را میان دندانهایش میجوید و کف دستش را روی چشمانش گذاشته بود، در سکوت فرو رفت. معلوم نبود در خاطراتش غرق شده یا اشک احتمالیاش را پنهان میکند.
وانیا با همدردی گفت: اینقدر ناراحت نباش، اتفاقی برای دوستت نمیافتد.
ــ ممنون، پسر، هم بابت شیر و هم بابت حرف دلگرمکنندهات. البته برای دوستم ناراحتم، اما باور کن، جدایی از دوستدخترم، آنجلا، برایم دردناکتر است… تو اصلاً تصور نمیکنی چه زیبایی خیرهکنندهای دارد! اندامی تراشیده، سینههای زیبا، پاهای کشیده… البته بین ما چیز جدی نبود. فقط یک بار همدیگر را بوسیدیم… راستی، تو دوستدختر داری؟ خجالت نکش!
وانیا بیاختیار به آوریکا فکر کرد، اما جرئت نکرد نامش را بر زبان بیاورد.
ــ نه، من دوستدختر ندارم، فقط دو تا خواهر دارم…
ــ حیف است، وانیا، داری وقتت را هدر میدهی. خواهر داشتن خیلی خوب است، اما دوستدختر چیز دیگری است. با او احساساتی را تجربه میکنی که هیچوقت در کنار خواهرت نمیتوانی تجربه کنی. من در سن تو چندین دوستدختر داشتم.
ــ این همه دوستدختر را برای چه میخواستی؟
واسیا خندید: معلوم است که هنوز بچهای، وانیا. تعداد دوست دختر هیچوقت زیاد نیست.
در طول دو ماه تعطیلات، وانیا چیزهای زیادی دربارۀ زندگی بزرگسالان از همکارش یاد گرفت. واسیا از «پیروزیهای» فراوانش بر دل دخترها برای او تعریف میکرد. گاهی وقتی از جدایی با آخرین محبوبش حرف میزد، اشک در چشمان وانیا حلقه میزد. دلش برای آن دختر، چه واقعی و چه زادۀ تخیل واسیا، مثل سوتا یا والیا میسوخت که دیگر هرگز معشوق خود را نخواهد دید.
گاهی وانیا از او میپرسید: چرا به دخترها دروغ میگفتی که داری میروی یا تو را میبرند؟
ــ به نظرت چه کار باید میکردم؟ با همهشان ازدواج میکردم؟ قصدش را نداشتم.
روزی هنگام شیردوشی عصر، وانیا شنید که خاله دوسیا، شیردوش، به شیردوش دیگری به نام گالیا میگفت: گالیا، خبر را شنیدی؟ امروز کولیِ آهنگر با مدیر واحد ساوخوز حسابی دعوایش شد. از حقوقش راضی نبود. میگفت: «شما برای یک ماه تمام که هر روز پتک به دست کار کردم، فقط شصت روبل به من دادهاید. با این پول چطور خانوادهام را سیر کنم؟ با چنین دستمزدی ترجیح میدهم به اردوی کولیها برگردم. حداقل هوای آنجا پاک است، نه این دود و دَمِ آهنگری. گفت همین امروز همراه خانوادهاش روستا را ترک میکند. مدیر سعی کرد آرامش کند، اما کولی فقط به زمین تُف کرد، ابزارش را جمع کرد و دفتر مدیریت را ترک کرد.
گالیا پاسخ داد: من از مدتها پیش میگفتم، که کولیها مدت زیادی پیش ما نمیمانند. اینها از آن دسته آدمها نیستند که یکجا بند شوند. آزادی را دوست دارند. خواهی دید، آن کولی میرود.
ــ من هم همین فکر را میکنم، که خواهد رفت…
وانیا با شنیدن این حرفها از حرکت ایستاد. «اگر آن کولی برود، آوریکا هم همراه او خواهد رفت.
ناگهان با خود اندیشید: پس چه کنم؟ دیگر او را نخواهم دید؟ نه، باید او را ببینم!
واسیا، رو به همکارش: تو از این که امشب تنها بمانی نمیترسی؟ باید همراه شیردوشها به روستا بروم.
ــ چرا یکدفعه؟ اتفاقی افتاده؟
وانیا در حالی که از خجالت سرخ شده بود، دروغ گفت: نه، هیچ اتفاقی نیفتاده. باید هرچه زودتر فرم مدرسه را پر کنم.
خوشبختانه واسیا متوجه سرخی چهره او نشد.
ــ بسیار خوب، برو! فکر نمیکنم، اتفاق بدی نمیافتد.
وانیا با خوشحالی گفت: حتماً، کودلیک پیش تو میماند. صبح برمیگردم.
پس از دوشش عصرگاهی، وانیا همراه شیردوشها با گاری به روستا رفت. وقتی به خانه کولیها رسید، هوا کاملاً تاریک شده بود. نه تنها کوچه در تاریکی غرق شده بود، حتی پنجرههای خانه نیز خاموش و تاریک بودند. وانیا در سینهاش احساس دلشوره کرد. به خانه نزدیک شد و وارد حیاط شد… سکوت عجیبی حکمفرما بود. پنجره همچون حفرۀ سیاه به او خیره شده بود. خانه خالی بود…
ــ دیر رسیدم، این فکر مانند برق از ذهنش گذشت، دیر رسیدم… رفتهاند!..
بیاختیار اشک از گونههایش سرازیر شده است. از این که دیر رسیده بود، سخت دلگیر شد. وانیا روی همان نیمکتی نشست که همین چندی پیش او و آوریکا بر آن نشسته بودند.
او کجا رفت؟ با خود فکر میکرد. شاید حتی به مولداوی رفته باشد. کولیها مثل بوتههای خارشتر سرگردانند، از این سو به آن سو کوچ میکنند. حتماً روزی بازخواهند گشت، با این اندیشه خود را آرام میکرد.
نسیم گرم تابستان، بدن خسته وانیا را که از کار روزانه فرسوده شده بود، به نرمی نوازش میداد. از پشت درختان اقاقیای باغ همسایه، خانوادۀ سیواتسکی، گوشۀ ماه نمایان شد. ماه لحظهبهلحظه بالاتر میآمد و همه جا را روشنتر میکرد. گویی چراغ جادویی عظیمی از ژرفای زمین سر برمیآورد…
بچهگربهای به وانیا نزدیک شد، پوزۀ خود را به پای او مالید و با صدای آرام میو کرد.
وانیا خطاب به بچهگربه: تو را هم رها کردهاند؟ بیا با من. برایت کمی شیر میدهم.
وانیا بچهگربه را در آغوش گرفت و همراه او از جاده گذشت و به خانهشان رفت.
در حیاط، مادرش هنوز کنار اجاق مشغول کار و سرگرم رسیدگی به کارهای خانه بود. همین که وانیا را دید، با تعجب پرسید: وانیا، چرا اینجایی؟ اتفاقی افتاده؟
ــ چرا باید اتفاقی افتاده باشد؟ آمدهام چند کتاب تازه با خودم ببرم، همان لحظه بهانهای ساخت. کتاب «سایههای نیاکان فراموششده»، اثر میخایل کوتسیوبینسکی را ندیدهاید؟ من آن را آورده بودم.
کتابهایت توی اتاقت هستند، اما اینکه کدامشان همان کتاب است، من نمیدانم؛ آخر من سواد خواندن ندارم.
ــ مامان، لطفاً به این بچهگربه کمی شیر بدهید و برای من هم یک لیوان شیر بیاورید، میخواهم بخوابم. فردا باید دوباره صبح زود به محل دامداری بروم.
ــ الان میآورم. این بچهگربه مال کیست؟
ــ مال کولیها است که امروز رفتند.
آنیا که از خانه به حیاط آمده بود، گفت: امروز وسایلشان را روی گاری بار کردند و همگی رفتند.
وانیا پرسید: کجا رفتند؟
آنیا با لبخندی شیطنتآمیز پرسید: چرا میپرسی؟ میخواهی از آوریکا خبر بگیری؟ او هم رفت.
وانیا در حالی که لیوان شیر را از دست مادرش میگرفت، پاسخ داد: من هیچ چیزی نمیخواهم.
شیر را نوشید، به اتاقش رفت، لباسهایش را درآورد و روی تخت دراز کشید. خوابش نمیآمد. ذهنش مشغول بود به مدرسهٔ جدید، به این که فردا دوباره باید پابرهنه پشت گله، در دشت پوشیده از خار و زیر آفتاب سوزان راه برود، و به آوریکا… .
این فکر در ذهنش میگذشت: نه، دیگر هرگز او را نخواهم دید.
اما وانیا اشتباه میکرد.
این ماجرا در بهار، نزدیک به پنج سال بعد، اتفاق افتاد. او کلاس نهم را به پایان میرساند. یک روز صبح با دوچرخه از میان چمنی میگذشت که شب پیش، کولیها در آنجا چادرهای خود را برپا کرده بودند. کنار یکی از چادرها زن کولی جوانی ایستاده بود و کودکی را در آغوش داشت. هنگامی که وانیا از فاصله چند ده متری چادر میگذشت، دید زن جوان به سوی او برگشت.
ــ خدای من… آوریکاست؟ این فکر ناگهان از ذهنش گذشت.
قلبش به شدت تپید. دوچرخه را نگه داشت و با دقت به دختر خیره شد. دختر نیز به او نگاه میکرد و انگار لبخند میزد.
با خود اندیشید: باید جلو بروم و بپرسم.
در همین هنگام، پیرزن کولی از چادر بیرون آمد، چیزی به دختر گفت و با نگاهی خشمگین به وانیا نگریست. دختر نیز فوراً داخل چادر رفت.
وانیا در دل گفت: چقدر شبیه اوست!
اما بچه در آغوش دارد… شاید بچهٔ خواهرش باشد، یا اصلاً بچهٔ کس دیگری؟
این فکرها یکی پس از دیگری از ذهنش میگذشتند.
وقتی از مدرسه برگردم، حتماً سعی میکنم او را ببینم و از او بپرسم. اما حالا باید بروم، وگرنه به زنگ اول دیر میرسم.
این را با خود گفت، سوار دوچرخه شد و راه افتاد.
پس از پایان درسها، دوباره از همان چمنزار گذشت و با دقت به جایی نگاه میکرد که صبح دختر شبیه آوریکا را دیده بود. اما از اردوگاه کولیها دیگر هیچ اثری باقی نمانده بود…
وانیا دوچرخه را متوقف کرد و مدت زیادی با سر فرو افتاده در اندیشه ایستاد.
بار دیگر، درست مانند پنج سال پیش، آوریکا بیآنکه حتی یک کلمه بگوید، رفته بود…
آیا واقعاً آن دختر، آوریکا بود؟
این پرسش برای همیشه بیپاسخ ماند.
صبح روز بعد، وانیا همراه با شیردوشها به محل دامداری بازگشت. آنجا واسیا را دیدند که سخت آشفته و هیجانزده بود. او با اضطراب سیگار میکشید و شلاقش را در دست میچرخاند.
شیردوشها و گاریرانها از او پرسیدند: چه اتفاقی افتاده؟
واسیا گفت: دیشب گرگها حمله کردند. نمیدانم چند تا بودند. اول سگ تو، بویشان را حس کرد. شروع کرد به پارس کردن و به سمت آنجا دوید. بعد صدای زوزه و نالهاش را شنیدم و کمی بعد دیگر صدایش قطع شد. من با چوبی در دست از کپر بیرون پریدم، شروع کردم به کوبیدن و فریاد کشیدن. فئودور شِربانیا با تفنگش به دادم رسید. همان مرا نجات داد. چند تیر هوایی شلیک کرد و بعد همهچیز آرام شد. گاوها هم که از ترس به هم چسبیده بودند، کمکم آرام گرفتند. تا صبح دیگر نتوانستم بخوابم. اما سگت، وانیا، برنگشت. نمیدانم چه بر سرش آمده است.
همه مدتی در سکوت، تحت تأثیر آنچه شنیده بودند، ایستادند.
یکی از گاریرانها گفت: بله، تعداد گرگها خیلی زیاد شده است. به مدیر مزرعهٔ دولتی گفته بودیم که از شکارچیها بخواهد برای شکار و کم کردن جمعیت گرگها اقدام کنند. اما، او هر بار بهانه میآورد و طفره میرفت. حالا فکر میکنم مجبور شود دست به کار شود. اگر سه یا چهار گرگ با هم حمله کنند، میتوانند نیمی از گله را از بین ببرند.
خاله دوسیا خطاب به شیردوشها: حالا بیائید شیردوشی را شروع کنیم. در این باره کاری از دست ما برنمیآید. به سرکارگر و مدیر گزارش میدهیم، بگذارید آنها چاره بیندیشند. حداقل باید یک تفنگ در اختیار بچهها بگذارند.
وقتی شیردوشی تمام شد و زنان شیردوش آماده رفتن شدند، وانیا به خاله دوسیا نزدیک شد.
ــ خاله دوسیا، اگر از کنار خانه ما رد شدید، از مادرم بپرسید که آیا کودلیک، سگ ما، به خانه برگشته یا نه.
ــ باشد، وانیا، میپرسم.
بعدازظهر، هنگام شیردوشی روزانه، سرکارگر، سرگئی ساکالنکو، به محل آمد. او یک تفنگ و یک بسته فشنگ مشقی با خود آورده بود.
او در پاسخ به اعتراض واسیا گفت: فشنگ ساچمهای به شما نمیدهیم، وگرنه ممکن است خودتان همدیگر را به گلوله ببندید. با فشنگ مشقی هم میشود گرگها را ترساند.
وانیا نگاهش را به خاله دوسیا دوخته و منتظر خبر از کودلیک بود.
ــ نه، وانیا، سگت به خانه برنگشته است. احتمالاً گرگها خوردنش.
وانیا با اطمینان پاسخ داد: امکان ندارد. کودلیک سگ باهوشی بود.
خاله دوسیا گفت: دیگر نمیدانم و سطل را برداشت و به سوی گاوها رفت.
پس از شیردوشی عصر، طبق معمول، گله همراه چوپانها راهی چراگاه شد. واسیا، گاونر گله، مراقب دامها بود و هر یک از پسرها سرگرم کار خود شدند. واسیا، در حالی که تفنگ را کنار دستش گذاشته بود، چیزی در دفترچهاش مینوشت و وانیا غرق خواندن رمان «سایههای نیاکان فراموششده» اثر میخایل کوتسیوبینسکی شده بود.
از همان صفحات نخست، داستان چنان او را مجذوب کرد که دیگر حضور دنیای پیرامونش را احساس نمیکرد. این روایت شگفتانگیز، سرگذشت زندگی و عشق دو جوان هوتسول، ایوان و ماریچکا، از سالهای کودکیشان بود. داستانی که با زبان افسونگر، سرشار از شعر و عطر کوهستانهای کارپات، نوشته شده بود (هوتسول، قومی از تیرۀ اسلاوهای شرقی. مترجم).
هرچه بیشتر در متن فرو میرفت، بیشتر احساس میکرد که ماریچکا همان آوریکاست. وقتی به بخشی از داستان رسید که ایوان ناچار میشود از ماریچکا جدا شود و برای چوپانی گلۀ بیگانه به کوهستان برود، اشک بار دیگر بر گونههایش روان شد. او پس از بازگشت از مراتع مرتفع در زمستان، خبر هولناکی میشنود: دیگر ماریچکای او زنده نیست. او در رودخانه چِرِموش غرق شده است.
اندوه سنگین قلب ایوان را در چنگ گرفت. دلش میخواست خود را از صخره به درّه پرت کند و فریاد بزند: «بیا، مرا هم ببلع!» اما بعد، این درد جانکاه او را به سوی کوهها، به دورتر از رودخانه راند. گوشهایش را میبست تا صدای خیانتکارانۀ آبی را نشنود که آخرین نفس ماریچکایش را در خود فرو برده بود. چون خرس زخمی که زخمهایش را میلیسد، در جنگل، میان صخرهها و شکافها سرگردان میشد و حتی گرسنگی هم نمیتوانست او را به روستا بازگرداند. تمشک و زغالاخته پیدا میکرد، از جویبارها آب مینوشید و با همانها روزگار میگذراند. مردم گمان میکردند از شدت اندوه جان باخته است و دختران ترانههایی دربارۀ عشق و مرگ آن دو سرودند که در سراسر کوهستان پیچید. شش سال هیچ خبری از او نبود و در سال هفتم ناگهان بازگشت. لاغر، آفتابسوخته و بسیار پیرتر از سن واقعیاش…
واسیا رشته افکارش را برید: وانیا! نگاه کن، گاوها رفتهاند داخل مزرعه کنف. برو بیرونشان کن.
وانیا کتاب را بست و برای بیرون راندن گاوها از مزرعه کنف راه افتاد. در راه بازگشت، هنگامی که از کنار بوتۀ کوچک نسترن وحشی میگذشت، متوجه شد دُمی از میان شاخههای بوته بیرون زده است. چند قدم جلوتر رفت و از وحشت همانجا خشکش زد.
آن دم، دمِ کودلیک بود. و درست کنار آن، سرِ بریدۀ سگ نیز بر زمین افتاده بود…
این فکر از ذهن وانیا گذشت: کودلیک… «سگ بیچاره! دوست وفادارم! گرگها به تو رسیدند. اشک دوباره در چشمان وانیا حلقه زد. چشمان بازِ سرِ سگ، با اندوه به وانیا خیره مانده بود.
واسیا صدایش زد و او را از افکار غمانگیزش بیرون آورد: وانیا، چرا آنجا معطل شدهای؟ بیا، نامهای را که برای آنجلا در مسکو نوشتهام، برایت بخوانم.
وانیا پاسخ داد: بعداً بخوان. بیلچۀ کوچکت را به من بده، میخواهم بروم کودلیک را دفن کنم. گرگها او را دریدهاند.
واسیا با تأسف گفت: حیف شد. سگ خوب و باهوشی بود. در راه دفاع از اموال سوسیالیستی، قهرمانانه جان داد.
وانیا با بیحوصلگی گفت: بس کن دیگر! بیل را بده!
واسیا بیلچۀ مهندسی (بیلچۀ نظامی) را که همیشه همراه خود داشت، از غلاف بیرون آورد و به وانیا داد.
ــ بگیر! کمکی لازم نداری؟
ــ نه، خودم از پسش برمیآیم.
وانیا دوباره کنار بوتۀ نسترن برگشت و شروع کرد به کندن قبر برای دوست وفادارش. کندن زمین بسیار دشوار بود. خاک، سخت و آکنده از ریشههای بوتهها و علفهای استپی بود. عرق از صورت وانیا سرازیر شده بود. اما، او اصلاً متوجه آن نمیشد. پس از نیم ساعت، قبر آماده شد. بقایای کودلیک را در آن گذاشت، رویش را با خاک تازه پوشاند، مقداری علف استپی چید و این تپه کوچک را با ابریشم باشکوه دشتهای جنوب آراست.
مدت زیادی بر سر قبر سگ محبوبش ایستاد و در سکوت، غرق در اندیشه، خاطرات گوناگون روزهایی را که با هم گذرانده بودند، در ذهن مرور کرد…
***
تابستان به پایان رسید. اول سپتامبر، وانیا راهی مدرسه جدید شد. در کلاس پنجم، با شاگردان تازه زیادی آشنا شد که قبلاً آنها را نمیشناخت. با بعضی از آنها خیلی زود دوست شد. از جمله پسری به نام واسیا کوپیشچیک از روستای نواساوتوفکا، وانیا گولی از مرکز مزرعۀ دولتی (ساوخوز)، و کولیا کاپوکا از روستای واراشیلوف.
حالا دیگر هر درس را معلم جداگانه تدریس میکرد: ریاضیات را والنتینا میخائیلوونا، زنی جوان و بسیار زیبا؛ زبان روسی را نیکولای ایواناویچ اوزیروف، مردی از نسل قدیم و از روشنفکران پیش از انقلاب؛ تاریخ را اولگا ترنتیاونا، زنی مهربان و خوشبرخورد که سرپرست کلاس پنجم نیز بود؛ جغرافیا را ایلیا ایواناویچ پرچکلی، که مدیر مدرسه هم بود؛ و زبان اوکراینی را پالینا ایلاریوناونا، زنی کوچکاندام و ظریف با چشمان سیاه و بشاش، که همسر مدیر مدرسه بود.
خانوادۀ مدیر، که درست در ساختمان مدرسه زندگی میکردند، دو فرزند داشتند: دخترشان ناتاشا، دختر زیبایی که به پدرش شباهت داشت و دانشجوی دانشگاه اودسا بود، و پسرشان ولادیمیر، در کلاس هشتم درس میخواند.
والودیا از نظر جسمانی بسیار نیرومند بود. قدی چندان بلندی نداشت، اما بازوان او بسیار عضلانی و قوی بود. او میتوانست ده بار با یک دست از میلۀ بارفیکس بالا بکشد. این توانایی وانیا را شگفتزده کرد. خود او با دو دست هم به زحمت چند بار بیشتر نمیتوانست بارفیکس بزند.
وقتی دید والودیا با چه آسانی بر بدن خود مسلط است، تصمیم گرفت روی عضلاتش کار کند. از آن پس، هر روز پس از پایان درس، در راه بازگشت به خانه، به مدرسۀ قدیمی خود که نزدیک خانهشان بود سر میزد و روی بارفیکس آنقدر تمرین میکرد تا کاملاً از توان بیفتد. این تمرینهای پیگیر، کمکم نتیجه داد.
والودیا به موضوع دیگری نیز علاقه فراوان داشت: سینما. او خودش دستگاهی برای نمایش فیلمهای نواری ثابت (دیافیلم) ساخته بود که از نور خورشید بهعنوان منبع روشنایی استفاده میکرد. وانیا از دیدن یک دیافیلم دربارۀ مخترع روس، کولیبین، که والودیا روزی برای دانشآموزان نمایش داد، سخت شگفتزده شد.
او به ساختمان این دستگاه علاقهمند شد و خیلی زود خودش نیز نمونۀ همان پروژکتور را ساخت. سپس در انبار خانه، با آویختن یک ملحفۀ کهنه بهجای پرده نمایش، دیافیلمها را برای کودکان و همسایهها به نمایش میگذاشت.
سه سال بعد، هنگامی که والودیا مدرسه را به پایان رساند، بهجای ورود به دانشکده یا دانشگاه، در دورههای آموزش آپاراتچیهای سینمای روستایی ثبتنام کرد و سالهای طولانی پس از آن، فیلمهای سینمایی را در روستاها و آبادیهای سراسر منطقه برای مردم به نمایش میگذاشت.
در پایان ماه سپتامبر، والودیا، برادرشان پس از پایان خدمت سربازی، با لباس نظامی، آراسته، خوشاندام و جوان به خانه بازگشت. اما مدت زیادی در خانه نماند. ازدواج کرد و برای زندگی به روستای وسیولی کوت رفت. نامزد خواهرشان، لیوبا، نیز از خدمت سربازی بازگشت. تا آن زمان، دخترشان تانیا به دنیا آمده بود. پس از ثبت رسمی ازدواج، لیوبا به خانه شوهرش، کوزما تیخونچوک، نقل مکان کرد. خواهر دیگر، اولیا، نیز ازدواج کرد و به روستای دیگری به نام وارابیوا رفت. از میان فرزندان، تنها وانیا و آنیا همراه پدر و مادر در خانه ماندند.
نامهای نیز از اوکراین غربی از طرف کلیم رسید. او هم از خدمت سربازی بازگشته بود، اما تنها نبود. او همراه همسرش تانیا بازگشته بود. کلیم هنگام خدمت سربازی در شهر گورکی، با تانیا ازدواج کرده بود. کلیم در نامه نوشته بود که سرگرم تعمیر خانه و رسیدگی به امور زندگی و مزرعه است. پدر و مادر از این خبر بسیار خوشحال شدند و گفتند که باید روزی برای دیدن او به زادگاهشان سفر کنند.
نهالهای تاک که چند سال پیش کاشته بودند، اکنون به باردهی کامل رسیده بودند و زمان برداشت محصول فرا رسیده بود. عصر روز شنبه، پدر به خانۀ همۀ همسایهها سر زد تا آنان را برای کمک در برداشت انگور دعوت کند. او تا آن زمان چند بشکۀ مخصوص شراب ساخته، با بخار و آب آماده کرده بود و در حیاط نیز دستگاه بزرگ برای فشردن انگور و دیگر ظرفهای لازم برای جمعآوری شیره انگور را آماده کرده بود.
صبح روز یکشنبه، از همان ساعات اولیه، همسایهها یکی پس از دیگری از راه رسیدند. هنگامی که بیشترشان جمع شدند، پدر آنان را به تاکستان برد و توضیح داد که از کدام بوتهها و به چه شیوهای باید انگور بچینند.
کار با شور و نشاط آغاز شد. وانیا به پدر کمک میکرد تا انگورها را خرد کند و با دستگاه پرس، آب آنها را بگیرد. پدر نیز شیرۀ انگور را در بشکههایی که در زیرزمین قرار داشت میریخت. مادر هم کنار اجاق سرگرم تهیه ناهار برای کسانی بود که در برداشت محصول کمک میکردند.
حدود ساعت سه بعدازظهر، کار برداشت به پایان رسید و سیصد سطل شیرۀ انگور در بشکهها ریخته شد.
پدر با صدای بلند گفت: همسایههای عزیز، دستهایتان را بشویید و بفرمایید سر سفره!
مادر سفره را با انواع خوراکیها آراسته بود، چند بطری ودکا روی میز گذاشته و نانهای برشخورده را نیز آماده کرده بود. همه دور میز نشستند. پدر برخاست تا جام نخست را بلند کند و گفت: همسایههای عزیز! از اینکه دعوت مرا پذیرفتید و برای کمک آمدید، از صمیم قلب سپاسگزارم. امروز نخستین محصول بسیار خوب انگورمان را برداشت کردیم. توانستیم سیصد سطل شیرۀ انگور در بشکهها بریزیم. یعنی در نهایت حدود دویست و هشتاد سطل شراب خواهیم داشت. قول میدهم تا شب سال نو، به هر کسی که امروز در برداشت انگور کمک کرده است، یک سطل شراب مرغوب هدیه بدهم. اما حالا اجازه بدهید جامهایمان را به سلامتی همۀ شما، همسایگان عزیز، بلند کنیم. سپاسگزارم! بنوشید و نوش جان کنید.
هوا به طرز دلپذیری گرم و مطبوع بود. پس از چند دور نوشیدن، گفتوگوی پرشور بر سر میز درگرفت. اما عمو میتیا برخلاف دیگران، غیرعادی و غمگین به نظر میرسید. او مینوشید، بیآنکه تقریباً چیزی بخورد، و پشت سر هم سیگار روشن میکرد.
پدر رو به او گفت: میتیا، امروز انگار حالت مثل همیشه نیست. چه اتفاقی افتاده؟
ایگنات، برادر! از غصهٔ دخترم، گالیا، دیگر دیوانه شدهام. همان دختری که بعد از پایان مدرسه، بدنبال خوشبختی، به امید یافتن یک ناخدای کشتی اقیانوسپیما، به اودسا رفت. حالا دو سال است که آنجاست. اما آنجا لاتهای محلهٔ مولداوانکا، که مثل پرندگان مگسخوار لباس رنگارنگ میپوشند و به اندازهٔ دخترانی که طعم عشق را چشیدهاند شهوتپرستاند، عقل از سرش ربودهاند. گالیای من دختری ساده از یک شهر کوچک است. مگر میتوانست در برابر دلبریهای آنها مقاومت کند؟ سؤال بیهودهای است. بچهام هوس خوشگذرانی کرد و سر از دست به دست شدن درآورد. وقتی اعتراض کردم، جواب داد که مثل هر دختر دیگری در اودسا، او هم منافع و خواستههای خودش را در زندگی دارد. گفت چرا فقط او باید مثل نگهبان انبار دیگران زندگی کند؟ و اگر من در کارش دخالت کنم، به زندگی خودش پایان خواهد داد…
مگر حق با او نیست؟ اما دیروز برادرم گریشا تلگرامی برایم فرستاد که در آن نوشته بود او را بازداشت کردهاند. ممکن است به خاطر ارتباط با تبهکاران حتی زندانیاش کنند و در بهترین حالت از اودسا اخراجش خواهند کرد…
باتکو گفت: اینقدر خودت را عذاب نده. شاید هنوز همهچیز درست شود.
ــ نه، ایگنات! تو مأموران پلیس اودسا را نمیشناسی، اما من میشناسم. دیگر هیچ دوستی در آنجا برایم نمانده است. آخرینشان، لیوا بیک، هم از دنیا رفت. حالا دیگر هیچکس نیست که به من کمک کند. تنها ماندهام، مانند خدا در آسمان…
چشمان عمو میتیا پر از اشک شد.
ــ دیگر بروم خانه، ایگنات… از تو ممنونم. تو آدم خوبی هستی.
ــ این منم که باید از تو تشکر کنم، دمیتری پاولاویچ!..
***
درس خواندن برای وانیا، مثل همیشه، آسان بود. معلمان به او علاقه داشتند، بهویژه پالینا ایلاریوناونا که از اشتیاق او به مطالعه به هر شکل حمایت میکرد.
همهٔ دانشآموزان کلاس تقریباً همسن بودند. نزدیکهای سال نو، پسری که حدود دو سال از بقیه بزرگتر بود و از پرورشگاه آمده بود، با نام خانوادگی یارالوف، وارد کلاس شد. از همان ابتدا روحیهٔ اوباشگرانهٔ خود را نشان داد. به دیگران زور میگفت، دخترها را اذیت میکرد، ناسزا میگفت و از الفاظ رکیک استفاده میکرد و همین باعث شد فضای کلاس ناخوشایند شود.
به تذکرهای همکلاسیها توجه نمیکرد و در پاسخ به اعتراض دخترها، با کنایههای زننده و بیشرمانه جوابشان را میداد. خوشبختانه این وضعیت زیاد دوام نیاورد.
حدود یک ماه بعد، در کلاس زبان اوکراینی، یارالوف علیه یکی از دخترها یک حرکت بسیار زننده و ناشایست انجام داد. پالینا ایلاریوناونا این صحنه را دید.
ناگهان چهرهاش بهکلی دگرگون شد. چشمانش از خشم سرخ شد، لبهایش کبود گردید و کف بر لبانش نشست. دوات را برداشت، به طرف یارالوف دوید و با آن محکم بر سرش کوبید. مرکب تمام صورت اوباش را پوشاند. پیداست که هرگز انتظار چنین واکنشی از معلمش نداشت.
پالینا ایلاریوناونا همچنان با دوات بر سر او میکوبید و فریاد میزد: حرامزاده!… پستفطرت!… فکر میکنی نمیفهمم آن حرکت کثیف چه معنی دارد؟!… گمشو بیرون از کلاس!…
همهٔ دانشآموزان در پشت نیمکتهایشان جمع شدند. هیچکس انتظار نداشت معلمی که همیشه با آنان مهربان بود و با آنها خوشرفتاری میکرد، چنین واکنش نشان دهد.
با این حال، همه این برخورد را تأئید میکردند. زیرا، یارالوف در همین مدت کوتاه مایهٔ آزار همه شده بود.
پالینا ایلاریوناونا نیز برای اینکه آرام شود و به حال خود را بیاید، از کلاس بیرون رفت.
روز بعد، یارالوف به مدرسه نیامد و در روزهای بعد هم دیگر دیده نشد. بعدها معلوم شد که او را دوباره به پرورشگاه فرستادهاند. حتی مادربزرگش، که پیشتر او را از پرورشگاه نزد خود آورده بود، بر این تصمیم اصرار داشت. زیرا، خیلی زود فهمیده بود که اشتباه کرده است.
در طول همان سال تحصیلی، حادثهٔ دیگری نیز رخ داد که تا مدتها در خاطر همهٔ مدرسه باقی ماند.
در فوریهٔ سال ۱۹۵۶، بیستمین کنگرهٔ حزب کمونیست اتحاد شوروی برگزار شد. کنگرهای که در آن نیکیتا خروشچف «کیش شخصیت استالین» را محکوم کرد. این خبر بهگونهای خاص در میان دانشآموزان مدرسه نیز بازتاب یافت.
روزی، روی تابلوی اعلانات که پرترهٔ رهبران کشور بر آن نصب شده بود و در راهروی مدرسه آویزان بود، کسی تصویر استالین را خراب کرده بود. روی آن با مرکب خطوطی کشیده بودند، چشمهایش را سوراخ کرده بودند و به این ترتیب، به زعم خود، رهبر مغضوب را محاکمه کرده بودند.
مدیر مدرسه وقتی از راهرو میگذشت و تصویر مثلهشدهٔ استالین را دید، نزدیک بود از حال برود. رنگش پرید، دستش را بر قلبش گذاشت و فوراً دستور داد تابلو را پائین بیاورند.
عاملان تخریب اموال مدرسه پیدا شدند. آنها دو دانشآموز کلاس هفتم بودند. هر دو از مدرسه اخراج شدند، اما حدود یک ماه بعد دوباره اجازه یافتند به مدرسه بازگردند.
ماجرای جالب دیگری نیز با دورهٔ «ذوب یخهای» خروشچفی ارتباط دارد.
نیکولای ایواناویچ، معلم زبان روسی، در یکی از آخرین کلاسهای سال تحصیلی گفت: بچهها، دوران تازهای در کشور آغاز شده است. نیکیتا سرگئیاویچ خروشچف به ما آزادی کامل داده است. به همین دلیل، انشای امروزمان هم غیرعادی خواهد بود. فقط همان چیزی را بنویسید که واقعاً فکر میکنید. هیچ چیز را آرایش نکنید و بزرگنمایی نکنید. موضوع انشا: «چه خوب است زندگی در میهن عزیز».
وانیا تصمیم گرفت تا حد ممکن دستور معلم را دقیق اجرا کند. پس از مدتی کلنجار رفتن با خود، ناگهان قریحهٔ شاعریاش شکوفا شد و انشایش را به صورت شعر نوشت:
چه نیکوست کار کردن برای مردم، در میهن خویش.
اما در غرب، بهتر است اصلاً به دنیا نیایی!
آنجا مردم یا مدام میمیرند یا نسلشان منقرض میشود،
ولی نزد ما برعکس، این را همه میدانند.
و آن روز چندان دور نیست که بر فراز سرمان،
سپیدهٔ درخشان کمونیسم طلوع کند.
و حزب، همانگونه که روزگاری سوسانین راهبر بود،
ما را به سوی قلههای رفیع هدایت خواهد کرد!
(ایوان سوسانین، دهقان روستایی، قهرمان ملی روسیه و شهید دوران آشوبهای اوایل قرن هفدهم- مترجم).
نیکولای ایواناویچ پس از خواندن این «شاهکار»، به وانیا توصیه کرد که آن را به هیچکس نشان ندهد و فعلاً از شاعری دست بکشد. البته، برای این انشا نمره هم نداد.
دوست وانیا، واسیا کوپیشچیک، نیز به خاطر راستگویی دردسر کشید. کسی یک اسکناس یک دلاری آمریکایی به او هدیه داده بود. واسیا تصمیم گرفت از آن، پول دربیاورد. اسکناس را به ازای دریافت مبلغی، به هر کس که مایل بود نشان میداد. سرانجام این خبر به مدیر مدرسه رسید و تصمیم گرفتند او را به جلسهٔ شورای معلمان احضار کنند.
پیش از آنکه برای بازخواست برود، واسیا فیلمی دربارهٔ قهرمان مردمی، اولِک داندیچ، دیده بود. در آن فیلم، قهرمان در دادگاه نطق آتشینی علیه ستمگران ایراد میکرد.
و هنگامی که پس از نصیحتهای فراوان، از واسیا خواستند در دفاع از خود چیزی بگوید، او دقیقاً چنین گفت:
ــ ای خونآشامان! ای قاتلان زحمتکشان! ما که در کانها و معادن شما جان میکَنیم، کمرهای رنجکشیدۀ خود را زیر کار طاقتفرسا خم میکُنیم. اما بر خود بلرزید! ساعت حسابرسی نزدیک است! گرز خشم مردم هماکنون بر فراز سرهای شما در جولان است! امروز شما مرا محاکمه میکنید، اما فردا تاریخ شما را محاکمه خواهد کرد!…
با شنیدن این سخنرانی آتشین، ایلیا ایواناویچ که گمان کرد با سخنان ضدشوروی روبهرو شده است، از ترس و خشم سرخ شد و فریاد زد: گمشو از اینجا! دیگر نمیخواهم تو را در مدرسه ببینم!..
تنها چیزی که واسیا را نجات داد این بود که عمهاش، که بهعنوان بهیار در درمانگاه روستا کار میکرد، توانست گواهی پزشکی بگیرد که در آن نوشته شده بود واسیا در آن روز، از شدت ترس از جلسۀ شورای معلمان، واقعیت را با خیال درهم آمیخته است. به این ترتیب، او دوباره به مدرسه بازگردانده شد.
در پایان سال تحصیلی، دانشآموزان کلاس پنجم امتحانات نهایی خود را در ریاضیات، زبان اوکراینی و زبان روسی برگزار کردند. همۀ امتحانات کتبی بود. وانیا همه امتحانات را با نمره عالی گذراند و مانند همیشه کلاس پنجم را با لوح تقدیر به پایان رساند. وقتی به خانه آمد، این خبر را با مادر و آنیا در میان گذاشت.
مادر او را تحسین کرد و با پلاچیندای خوشمزه و شیر تازه از او پذیرایی کرد.
ــ در دورۀ تعطیلات میخواهی چه کار کنی؟
ــ نمیدانم. نیکولای سرگئیاویچ میگفت شاید بتوان مرا پیش رانندگان تراکتور برای کار با دستگاههای بذرپاش بفرستد، یا در خرمنگاه برای پاک کردن و سورت کردن غله مشغول شوم…
ــ عجله نکن. کمی استراحت کن، با بچهها معاشرت کن. همیشه سرت توی کتابهاست.
ــ اتفاقاً معاشرت هم میکنم. قرار گذاشتهایم فردا به گاریِوف برویم و در کتابخانه کتابها را عوض کنیم. دلم میخواهد آثار ژول ورن را بخوانم. بچهها میگویند کتابهایش خیلی جالب و پر از داستانهای تخیلی و ماجراجویی است. من داستانهای دریانوردان و خلبانان را دوست دارم.
مادر: خُب، وقتی مدرسه را تمام کردی، وارد دانشکدۀ دریانوردی میشوی و خودت هم ملوان خواهی شد.
وانیا: تا آن موقع خیلی مانده!
مادر: وانیا، زمان خیلی زود میگذرد. انگار همین دیروز بود که به اینجا اسبابکشی کردیم، اما حالا تو دیگر به کلاس ششم رفتهای…
وانیا یک هفته تمام در خانه ماند. به مادرش در کاشتن سبزیجات باغچه کمک کرد، زیاد کتاب خواند و گاهی هم با بچهها در زمین صاف در دامنۀ تپه فوتبال بازی میکرد.
یکی از همان روزها که مشغول فوتبال بودند، ناگهان صدای فریاد و هیاهو بلند شد:
ــ آتش! آتش!
کلبهٔ زیرزمینی ننه واسیلینا، زن سالخورده و تنهایی که خانهاش زیر تپه و کمی دورتر از روستا واقع بود، آتش گرفته بود.
همۀ بچهها به سوی محل آتشسوزی دویدند. نزدیک کلبه، حدود ده نفر از اهالی جمع شده بودند. بعضی از آنها وسایل اندک و ساده پیرزن را از داخل خانه بیرون میآوردند.
ناگهان، در حالی که صدای زنگ مسی در سراسر اطراف میپیچید، یک گاری قرمز رنگ که یک تلمبۀ دستی آتشنشانی روی آن نصب شده بود، همراه با سه آتشنشان به محل حادثه رسید. فرمانده آنها واسیا ژاروک بود.
او هنگام پریدن از روی گاری فریاد زد: توجه، رفقای رزمنده! آتشسوزی درجه دو را مشاهده میکنم. به مواضع عملیاتی، حرکت!
آتشنشانها نیز از گاری پائین پریدند.
واسیا فریاد زد: صبر کنید، صبر کنید! چرا اینقدر آهسته پریدید؟ دوباره سوار گاری شوید و یک بار دیگر پائین بپرید!
صدای کسی از میان جمعیت بلند شد: شاید بهتر باشد اول آتش را خاموش کنید؟ ببینید، سقف هم دیگر آتش گرفته!
واسیا با ناراحتی گفت: اینجا مسئول من هستم یا شما؟ اگر در شرایط واقعی نباشد، کِی باید نیروهایم را آموزش بدهم؟ حالا دیگر آتشسوزی را درجۀ سه تشخیص میدهم! به مواضع عملیاتی… حرکت!
آتشنشانها با چابکی دوباره از روی گاری پائین پریدند.
واسیلی با رضایت گفت: حالا خیلی بهتر شد.
اما یکی از نیروها نشست و پایش را گرفت.
ــ آخ، لعنت… پام!..
واسیلی پرسید: پایت چی شده؟
ــ پیچ خورده، لعنت بهش.
ــ اشکال ندارد، اتفاقاً خوب هم شد. سرباز پردیبایلوف، مفصلش را جا بینداز!
ــ رفیق فرمانده، من از عهدۀ این شکستگیها اصلاً برنمیآیم.
ــ کدوم شکستگی؟ آوِرچِنکو فقط دررفتگی دارد!
ــ الان که دررفتگی است، ولی اگر من دست بزنم، مطمئن باش شکستگی میشود!
یکی از روستاییهایی که دورشان جمع شده بودند گفت: این خونه دو ساعت که هیچ، بیشتر از بیست دقیقه هم دوام نمیآورد.
واسیلی گفت: خیلی خُب. آوِرچِنکو، تو فعلاً برو یک گوشه بخواب. پردیبایلوف، تو هم نازل آتشنشانی را بردار و به چاه وصلش کن. چاهتون کجاست؟
از میان جمعیت گفتند: کدام چاه؟ در خانهٔ پیرزن واسیلینا از قدیمالایام اصلاً چاهی نبوده!
واسیلی با تعجب گفت: پس برای چه هم تجهیزات را خبر کردید، هم آدمها را؟ این چه رسمی است که تا یک خانه آتیش میگیرد، فوری آتشنشانی خبر میکنید؟ ما اینجا داریم تمام توان ممکن و ناممکن را به کار میگیریم… حتی داریم نیروی انسانی از دست میدهیم! اونوقت شما حتی یک چاه هم ندارید.
از میان جمعیت پاسخ دادند: چاه هست، ولی در پائینتر، کنار باغچهٔ یارمچوک است. تا اینجا تقریباً صد متر فاصله دارد.
واسیلی با درماندگی زیر لب گفت: یعنی چی؟!
پردیبایلوف پیشنهاد داد:
ــ رفیق فرمانده، اگه نازل غنیمتی را وصل کنیم چه؟ احتمالاً شلنگش تا اونجا میرسد.
ــ استفاده از تجهیزات غنیمتی ممنوع! آن را برای آتشسوزیهای خیلی مهم نگه داشتهایم. مثلاً اگر، زبانم لال، دفتر مزرعهٔ اشتراکی یا خانهٔ مدیر مزرعه آتش گرفت.
یکی از روستائیان گفت: بابا، آنها که آتش نمیگیرند. این همه سال گذشته، یک بار هم نسوختند. اینجوری هیچوقت نمیفهمیم این تجهیزات خارجی چه جور چیزی هستند.
واسیلی سرانجام کوتاه آمد: خیلی خُب، باشه… وصلش کنید!
پردیبایلوف با خوشحالی گفت: اطاعت میشود! و نازل را برداشت و به طرف چاه دوید.
واسیلی از پیرزن واسیلینا پرسید: امیدوارم دیگر کسی داخل خانه نمانده باشد؟
از میان جمعیت جواب دادند: نه، حتی همهٔ وسایل باارزش را هم بیرون آوردیم…
ناگهان پیرزن واسیلینا شیون کرد: وای، ویتیوشکای من کجاست؟! ای مردم، نوهام، ویتیوشکا… وای، اصلاً یادم رفت که او در خانه بود…
واسیلی با عصبانیت گفت: عجب! زود باشید، یکی یه چیزی روی من بریزد!
ــ با چی بریزیم؟ ما که چیزی نداریم! فقط اگه بخواهیم میتوانیم… روی لباست ادرار کنیم!
ــ چرا من اصلاً دارم با شما حرف میزنم؟! هرچه بادا باد!
واسیلی دو جهش بلند برداشت و در میان شعلهها و دود ناپدید شد.
در سکوتی که برقرار شده بود، ناگهان صدای یک کودک شنیده شد:
ــ مامانبزرگ، مامانبزرگ، اون عمو چرا رفت وسط آتش؟
پیرزن هراسان گفت: این کی بود؟!… ویتیوشکا، تویی؟!… وای، خدا را شکر… الهی شیطون بخوردت، پسر شرور! کجا بودی تا حالا؟
کودک با خونسردی جواب داد: رفته بودم پشت بوتهها قضای حاجت کنم.
در همین هنگام، ناگهان شعلۀ آتش بسیار شدیدتر زبانه کشیده بود، خانه از هم پاشید و به تودۀ چوبهای نیمسوخته تبدیل شد و سقف آن نیز فروریخت. از واسیا هیچ خبری نبود. کسانی که دور خانه جمع شده بودند، از وحشت نفسشان بند آمد.
یکی از همسایهها گفت: اصلاً نباید این آتشنشانها را خبر میکردیم. خانه را که خودمان هم نمیتوانستیم نجات بدهیم، اما حداقل تلفات انسانی هم نمیدادیم.
معلم ویتیا، «یوداکیا یاکولِونا»، زنی سالخورده، لاغراندام و با خلقوخویی تند و تا حدی احساساتی، رو به پسرک کرد و گفت:
به حرف او گوش نده، ویتیوشا! همین الآن جلوی چشمان تو این آتشنشان، برای نجات تو یک کار قهرمانانۀ واقعی انجام داد. البته اگر به او گفته بودی که داری برای قضای حاجت میروی، او زنده میماند. اما از دیدگاه تربیتی، شاید اینطور حتی بهتر هم باشد. حالا بگو ببینم، از اتفاقی که امروز افتاد، چه نتیجه میگیری؟ وقتی بزرگ شدی، در چنین موقعیتهایی چگونه رفتار خواهی کرد؟
ویتیا پاسخ داد: … هر بار که بخواهم بروم قضای حاجت، اول به آتشنشانها خبر میدهم.
معلم با ناراحتی گفت: اشتباه است! باید این نتیجه را میگرفتی که در زندگی همیشه جایی برای قهرمانی وجود دارد! و با اشاره به واسیا ژاروک، خطاب به همه حاضران، ادامه داد: واسیا ژاروک برای همیشه در قلوب ما خواهد ماند. من هم چند بار معلم او بودهام. ما همیشه چهرۀ شجاع او را در برابر چشمانمان خواهیم دید و صدای قهرمانانهاش همیشه در گوشهایمان طنینانداز خواهد بود!
ناگهان از زیر زمین صدای واسیا به گوش رسید: ای لعنت به همگیتان! احمقها! چرا به من نگفتید که زیر این خانه یک سردابه کندهاید؟!
لحظهای بعد، چهرۀ واسیا از زیر زمین پیدا شد. چهرهای که چندان هم قهرمانانه به نظر نمیرسید، اما از سر تا پا به دوده آغشته بود.
پردیبایلوف که با یک سرلوله آتشنشانی غنیمتی ظاهر شده بود، فریاد زد: رفیق فرمانده! وصلش کردم! الان آورچنکو پمپ را به کار میاندازد.
واسیا فرمان داد: دیگر بجنبید، لعنتیها! حالا که نتوانستید خانه را خاموش کنید، لااقل بگذارید صورتم را بشویم!
آورچنکو پمپ را به کار انداخت و شیلنگ بلند برزنتی مانند یک مار پیتون غولپیکر باد کرد. اما از سرلوله حتی یک قطره آب هم خارج نشد. در عوض، از سوراخهای بیشماری که بر اثر سالها بلااستفاده ماندن در محل خمیدگیهای شیلنگ ایجاد شده بود، صدها فواره آب به سوی آسمان جهیدند. فوارهها در پرتوهای خورشید میدرخشیدند.
روستاییان همگی خندیدند. از جمله وانیا و پیرزن واسیلینا که اصلاً دلش برای آن خرابه بیچاره نمیسوخت. او میدانست که ساوخوز برایش خانۀ نو و زیبا خواهد ساخت.
پس از آتشسوزی، بچهها گفتند که شب، در باشگاهِ مرکز ساوخوز، هنرمندانی از مرکز بخش برنامه اجرا خواهند کرد، یک نوازندۀ پیانو و یک نوازندۀ ویولن. کنسرت هم رایگان خواهد بود. بعضی از آنها تصمیم گرفتند به کنسرت بروند. وانیا هم دلش خواست اجرای هنرمندان را بشنود.
نزدیک غروب، پس از آنکه مادرش را در جریان گذاشت، راهی مرکز ساوخوز شد. جلوی باشگاه، ارکستر سازهای بادی ساوخوز مشغول نواختن بود و چون روز تعطیل بود، جمعیت نسبتاً زیادی گرد آمده بودند.
وانیا وارد سرسرای باشگاه شد. این ساختمان زمانی عمارت ارباب زمیندار بود. آنجا نیز جمعیت زیادی حضور داشتند. کنار درِ ورودی سالن، مدیر باشگاه، «تامارا فِستون»، زنی بور و خوشسیما، ایستاده بود.
او گفت: وانیا، بیا پیش من. میخواهم از تو خواهشی بکنم. حاضری کمکم کنی؟
وانیا پرسید: چه کاری باید بکنم، خاله تامارا؟
چیزی نیست. تو کنار نوازندۀ پیانو مینشینی و فقط صفحههای نت را برایش ورق میزنی.
وانیا سعی کرد بهانه بیاورد: باشد، اما من نتخوانی بلد نیستم.
ــ اشکالی ندارد. هر وقت او با سر اشاره کرد، صفحه را ورق میزنی. تو هنوز کوچکی و روی صحنه هم کمتر به چشم میآیی.
تامارا، وانیا را تا پشت صحنه همراهی کرد. کمی بعد هنرمندان هم آمدند. او همانطور که وانیا تصور میکرد، لباس مجلل کنسرت- فراک پوشیده بود و ویولن در دست داشت.
وانیا گفت: سلام. من آمدهام که صفحهها را…
نوازندۀ پیانو گفت: میدانم، میدانم. نگران نباش، پسر جان. هر وقت دیدی با سر اشاره کردم، صفحه را ورق بزن. یک چیز دیگر هم هست: لباس من بلند است، بنابراین وقتی از روی صندلی برای تعظیم بلند میشوم، لطفاً صندلی را کنار بکش. همین. مهمترین وظیفهات این است که مزاحم کار ما نشوی.
اما با شروع کنسرت، انگار همهچیز برخلاف انتظار پیش رفت. در میان تشویق پرشور تماشاگران، هنرمندان روی صحنه آمدند و وانیا هم پشت سرشان. چند تا از بچهها که وانیا را روی صحنه دیدند، با صدای بلند سوت زدند و برایش دست تکان دادند. وانیا از شدت اضطراب احساس کرد همین حالا فاجعه رخ خواهد داد.
آهسته گفت: اینجا تاریک است، چیزی نمیبینم.
نوازندۀ پیانو در گوشش زمزمه کرد: آرام باش! فقط حواست به من باشد. هر وقت لازم شد صفحه را ورق بزنی، با سر اشاره میکنم.
وانیا که از شدت اضطراب دیگر درست فکر نمیکرد، با صدایی گرفته پرسید: با… سر؟
او سرش را تکان داد: بله.
همین که سرش را تکان داد، وانیا فوراً صفحه را ورق زد.
نوازندۀ پیانو گفت: زود بود! و با دست آزادش صفحه را دوباره به عقب برگرداند.
ــ ولی شما که اشاره کردید!
وانیا یادآوری کرد و خودش هم صفحه را به عقب برگرداند.
آن اشاره برای این نبود! نه، برای این نبود! ــ نوازنده که مشغول نواختن یکی از دشوارترین بخشهای قطعه بود، عصبی زمزمه کرد: حالا ورق بزن!
ــ به جلو؟
ــ بله!
وانیا صفحه را ورق زد.
ــ برگردان عقب!
ــ ولی چرا؟ خودتان گفتید صفحه را به جلو ورق بزنم!
ــ چون تو یکباره دو صفحه را ورق زدی!..
ــ دو صفحه؟ مگر میشود؟
وانیا نیمخیز شد و در حالی که دفتر نت را جلوی دید نوازندۀ پیانو گرفته بود، شروع کرد به شمردن صفحهها.
ــ این یکی… این هم… آهان، راست میگویید، واقعاً دو صفحه بوده!
پیانو نواز با درماندگی گفت: آخر داری چه کار میکنی؟! و خودش را خم کرد و ضربهای به دست وانیا زد.
وانیا هم بیاختیار روی دست او زد.
نوازندۀ پیانو جیغ کوتاهی کشید.
ویولنیست از جا پرید و یک نت را کاملاً خارج نواخت.
به همین ترتیب، در حالی که زیر لب با هم جر و بحث میکردند، سرانجام اجرای «سونات کرویتسر» به پایان رسید. مردم با شور و حرارت دست زدند.
نوازندۀ پیانو با لحن تند گفت صندلی را کنار بکش! مگر نگفتم لباسم بلند است؟ صندلی را کنار بکش. باید بروم تعظیم کنم.
وانیا صندلی را کنار کشید.
پیانیست بلند شد و تعظیم کرد.
بعد، خواست دوباره بنشیند.
بیآنکه برگردد، یادآوری کرد: صندلی!
از آنجا که در ذهن آشفتۀ وانیا در اثر نگرانی، کلمۀ «صندلی» با عبارت «کنار بکش» گره خورده بود، او دوباره صندلی را عقب کشید.
نوازنده داشت روی زمین مینشست.
وانیا هم ناخودآگاه دستهایش را جلو برد تا او را بگیرد…
همین که نوازنده دستهای او را زیر باسنش احساس کرد، جیغ بلندی کشید و با وحشت به عقب پرید.
در سالن همهمه و خنده پیچید. یکی از حاضران فریاد زد: ایوان پسر زرنگی است! شاید هم بتواند کمک بکند!
ادامهٔ ماجرا در حافظهٔ وانیا بهخوبی باقی نمانده است. فقط به یاد میآورد که با شتاب از روی صحنه پائین پرید و راه خانه را در پیش گرفت. در تمام مسیر، گاهی میخندید و گاهی نزدیک بود از شدت شرمندگی گریه کند و تجربهٔ نخستین اجرای هنریاش را به یاد آورد.
***
در تمام طول تابستان وانیا در ساوخوز (مزرعهٔ دولتی) کار کرد. در آغاز، به کشت ذرت با روش آن زمانِ «کاشت مربع-آشیانهای» کمک میکرد. در امتداد مزرعه سیم مخصوصی با گرههای فلزی کشیده میشد. این سیم در محفظهٔ ویژهٔ بذرپاش قرار میگرفت که به دستگاه بذرپاش متصل بود. هنگام حرکت بذرکار، هر بار که یکی از گرههای فلزی وارد محفظه میشد، مکانیزم بذرپاش فعال میگردید و دانههای ذرت در خاک میافتادند. به این ترتیب، جوانهها کاملاً منظم سبز میشدند، ردیفهای ذرت از هر جهت مرتب و هموار به نظر میرسیدند و شخم و وجین مزرعه نیز از هر سو بهآسانی امکانپذیر بود. وانیا بعدها چند بار عمداً به مزرعهٔ ذرت رفت تا حاصل دسترنج خود را از نزدیک تماشا کند.
نیمهٔ دوم تابستان را او در خرمنگاه گذراند. کار در آنجا بسیار دشوارتر بود. باید کامیونهای حامل غله را خالی میکرد، غله را داخل دستگاههای بوجاری و خشککن میریخت و تودههای انبارشدهٔ غله را مرتب زیرورو میکرد تا دانهها بر اثر کمبود هوا فاسد و خفه نشوند.
با وجود آنکه وقت آزاد چندانی نداشت، وانیا از هر فرصت کوتاهی برای مطالعه استفاده میکرد. در طول تابستان حدود دوازده کتاب، هم به زبان اوکراینی و هم به زبان روسی، خواند. کتابهایی دربارهٔ ماجراجویی، داستانهای علمیتخیلی، جنگ و دوستی.
تا اول سپتامبر، وانیا که اندکی خسته اما نیرومندتر و قدبلندتر شده بود، برای آغاز سال تحصیلی جدید کاملاً آماده بود. روزهای عادی مدرسه از سر گرفته شد. در روزهای نخست، او و دوستانش با شور و شوق از اتفاقات تابستان و خاطرات تعطیلات برای یکدیگر تعریف میکردند. یکی از بچهها به اودسا سفر کرده بود و از بزرگی و زیبایی آن شهر و دریای بیکرانش سخن میگفت. وانیا با اشتیاق زایدالوصفی به حرفهایش گوش میداد. آرزو داشت حداقل گوشهای از آن شگفتی، یعنی دریا را با چشمان خود ببیند. دریایی که تا آن روز هرگز ندیده بود و تنها در کتابها دربارهاش خوانده بود.
به کلاس وانیا دانشآموز جدید اضافه نشد، اما در کلاس هفتم، ویکتور باندارنکو، پسرخواندهٔ باریس آهنگر، ثبتنام کرد. باریس که بر اثر معلولیت پاهایش دچار فلج شده بود، تنها با ویلچر یا خودروی سهچرخهٔ مخصوص معلولان رفتوآمد میکرد. او مردی بسیار بااستعداد بود و آکاردئون دکمهای (بایان) را به زیبایی مینواخت. اما پسرخواندهاش نوجوانی شرور و دردسرساز بود که به دلیل ارتکاب سرقت، مدتی را در کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان گذرانده بود. او از نظر سنی نیز از همکلاسیهایش بزرگتر بود.
وانیا مدتها بود که دختر زیبایی را زیر نظر داشت. او دانشآموز کلاس پنجم و همکلاسی خواهرش، آنیا بود. دختری بسیار آراسته که همیشه با لباس فرم اتوکشیده، پاپیونهای بزرگ سفید، موهای طلاییِ فرفری و چشمان آبی در مدرسه حاضر میشد.
وانیا همان بار اول که او را دید، با خود گفت: یک مالوینای واقعی است (مالوینا- دختر زیبای خیالی-م).
او از خواهرش دربارهٔ آن دختر چیزی نپرسید، بلکه از واسیا کوپیشچیک پرسید که او کیست.
واسیا خندید و گفت: حواست باشد، وانیا! اصلاً فکرش را هم نکن که دل به این بچه ببندی. او خواستگار و طرفدار کم ندارد! دختر مدیر ساوخوز است؛ لاریسا دونایاوا.
ــ گیریم که دختر مدیر است، اصلاً چه ربطی به من دارد؟
اما هرچه زمان میگذشت، وانیا بیشتر تلاش میکرد بهطور اتفاقی با لاریسا روبهرو شود و توجه او را جلب کند. در زنگ تفریح، در مراسم صف صبحگاهی و هر فرصتی که پیش میآمد.
یک روز، اواخر زمستان، وانیا بالاخره جرأت کرد برای لاریسا یادداشتی نوشت. در آن نوشته بود که علاقهمند است با او دوست شود. از آنجا که واسیا کنار مرکز ساوخوز زندگی میکرد، از قدیم با لاریسا آشنا بود و تا کلاس چهارم در مدرسهٔ روستای نواساوتوفکا با او همکلاس بود، وانیا از او خواست یادداشت را به لاریسا برساند.
واسیا صبح، درست پیش از شروع درس، یادداشت را به او داد.
هنوز درس تازه شروع شده بود و دانشآموزان پشت نیمکتهایشان نشسته بودند که ناگهان مدیر مدرسه وارد کلاس شد. وانیا همان لحظه احساس کرد اتفاق خوبی در پیش نیست. حتی کیفش از دستش افتاد و کتابهایش روی زمین پخش شد. با دستپاچگی خم شد آنها را جمع کرد.
در همین هنگام، مدیر آهسته با معلم تاریخ پچپچ میکرد. دانشآموزان که در میان زمزمههایشان نام وانیا را شنیدند، یکییکی به طرف او برگشتند. وانیا انگار کنار نیمکتش خشک شده بود. نه توان حرکت داشت و نه قدرت حرف زدن، و از خجالت سرخ شده بود.
سرانجام ایلیا ایواناویچ او را نزد خود فراخواند و، برای آنکه به خیال خودش بدون جلب توجه همکلاسیها، او را به شیوۀ «ظریف» تنبیه کند، به او تبریک گفت که توانسته نامۀ دوازدهسطری بدون حتی یک غلط املایی بنویسد. بعد هم پرسید آیا نامه را خودش نوشته است یا نه، و سپس پیشنهاد کرد همراه او به دفتر مدیر برود.
اما هرگز به دفتر نرسیدند. مدیر در همان وسط حیاط مدرسه وانیا را سرزنش کرد. بیش از همه، این حرف مدیر او را آشفته کرد که مدعی بود وانیا مرتکب جرم بزرگی شده و حیثیت یک دختر کمسنوسال را به خطر انداخته است. حتی تهدید کرد که نامه را برای خانوادهٔ وانیا خواهد فرستاد.
وانیا با التماس از او خواست این کار را نکند. مدیر سرانجام کوتاه آمد، اما هشدار داد که اگر چنین کاری یک بار دیگر تکرار شود، حتماً تهدیدش را عملی خواهد کرد.
وانیا به کلاس برگشت. معلم تاریخ با لحن طعنهآمیز او را «دون ژوان» خطاب کرد. این لقب باعث غرور بیشتر وانیا شد. زیرا، این لقب، نام یک شخصیت در یک اثر ادبی بود که او آن را میشناخت، اما همکلاسیهایش نمیشناختند.
پس از پایان درسها، وانیا همراه دو همکلاسیاش که اهل روستای همسایه، استارایا ماخنوفکا بودند، به خانه برمیگشت. جادۀ پوشیده از برف آبشده و نرم از میان چمنزار میگذشت.
در وسط راه، میان نوایا ماخنوفکا و استارایا ماخنوفکا، دو دانشآموز کلاس هفتم به آنها رسیدند: ویکتور باندارنکو و استپان کالیوژنی، پسری که همیشه دنبالهرو و نوچهٔ ویکتور بود.
وقتی به آنها رسیدند، باندارنکو کجکی به وانیا نگاه کرد و با شانه او را هل داد.
با لحن تهدیدآمیز و از میان دندانهای بههمفشرده گفت: خُب، داماد ناکام! جواب رد شنیدی، نه؟ دیگر جسارت نکنی به آن دختر نزدیک شوی!
وانیا بیدرنگ پاسخ داد: تو اصلاً کی هستی که بخواهی برای من تعیین تکلیف کنی؟
ــ به این فسقلی نگاه کن! تازه زبان هم درآورده!
کالیوژنی با چاپلوسی خندید، انگار حرف باندارنکو را تأئید میکرد.
وانیا رو به کالیوژنی گفت: تو چرا خوشحالی، نوکرصفت؟
کالیوژنی با دلخوری گفت: ویتیا، شنیدی به من چی گفت؟
باندارنکو گفت: صبر کن، الان یک ضربه به کلهاش میزنم تا یاد بگیرد حرف اضافه نزند. پسر جان، اگر میخواهی سرت سالم بماند، حواست به حرف زدنت باشد.
وانیا با تمسخر پاسخ داد: اوه، چه ترسناک! بیا، بزن ببینم!
باندارنکو ناگهان مشت محکمی به صورت وانیا زد. وانیا از شدت ضربه روی برف افتاد. اما بلافاصله از جا برخاست و او هم مشت محکمی به صورت باندارنکو کوبید. باندارنکو انتظار چنین واکنش سریع را نداشت و چند لحظه مات و مبهوت ایستاد. اما خیلی زود به خود آمد و دوباره به وانیا حمله کرد…
دعوا میان دو پسر آغاز شد…
البته نیروها برابر نبود. خیلی زود خون از بینی وانیا جاری شد و همکلاسیهایش وارد ماجرا شدند و دعوا را پایان دادند. باندارنکو و کالیوژنی در حالی که ناسزا میگفتند و تهدید میکردند، آنجا را ترک کردند.
بچهها با برف صورت وانیا را پاک کردند و دفترها و کتابهایش را که به زمین افتاده بود جمع کردند.
والودیا ولاسیوک، یکی از همکلاسیهایش، گفت: آفرین، وانیا! خوب کردی که جوابش را دادی! راستی، چرا به تو حمله کرد؟ دربارۀ یک داماد و یک دختر حرف میزد…
وانیا پاسخ داد: همهاش مزخرف است. فقط دلش میخواست دعوا کند. لطفاً دربارۀ این دعوا به کسی چیزی نگویید.
وقتی وانیا به خانه رسید، سعی کرد صورتش را از مادرش پنهان کند. اما هرقدر هم رویش را برمیگرداند، مادرش متوجه تغییرات لباس و چهرۀ او شد.
ــ وانیا، چه شده؟ چرا کاپشنت خیس است و صورتت خراش برداشته؟ با کسی دعوا کردهای؟
ــ هیچ، اتفاق مهمی نیفتاده. لیز خوردم و افتادم، صورتم به زمین خورد…
مادر با تردید گفت: عجب زمین خوردنی! اگر اینطور بود، باید بینیات کبود میشد، نه زیر چشمت.
وانیا سعی کرد او را قانع کند: آنجا یک گودی بود. برای همین بینیام سالم ماند، ولی ضربه به چشمم خورد.
اما آنیا راز برادرش را فاش کرد و به مادر گفت که وانیا به خاطر دختری از کلاس او دعوا کرده است.
مادر سری تکان داد و فقط گفت: انگار دعوا بخاطر دخترها را خیلی زود شروع کرده.
وانیا شام نخورد. با عجله تکالیفش را انجام داد و به رختخواب رفت. ذهنش پر از فکرهای گوناگون درباره اتفاقات آن روز بود. احساس میکرد به او خیانت شده است، و همین مسئله بیش از خودِ دعوا با باندارنکو آزارش میداد.
او نمیفهمید چه کار بدی انجام داده است.
با خود اندیشید: آخر چرا یادداشت را به معلم داد؟ اگر از آن خوشش نیامده بود، میتوانست همانجا پارهاش کند… البته خودم هم اشتباه کردم. میتوانستم یادداشت را بعد از پایان کلاس به او بدهم… حالا این لقب «دون ژوان» تا مدتها به من میچسبد… معلوم شد که زیبایی ظاهری همیشه با رفتار آدم یکی نیست… احتمالاً آوریکا هیچوقت چنین کاری نمیکرد… و مدیر، ایلیا ایواناویچ هم با این کارش آبروی آن دختر جوان را برد…
در میان همین افکار، کمکم خوابش برد.
این ماجرا دیگر ادامه پیدا نکرد. همانطور که معمولاً در میان کودکان پیش میآید، همهچیز خیلی زود فراموش شد و جای خود را به سرگرمیها و دغدغههای تازه داد.
تنها چیزی که وانیا با شگفتی برای خود کشف کرد، این بود که گویا یک مرز نامرئی در نوع برخورد مردم با او و با دختر مدیر ساوخوز (مزرعه دولتی) وجود دارد. اما دیری نگذشت که این موضوع را نیز از یاد برد.
درس خواندن همچنان برایش آسان بود. کتابهای زیادی میخواند و در اوقات فراغت به پدرش در باغ و تاکستان، و به مادرش در باغچه و کشتزار سبزیجات کمک میکرد.
شراب، نخستین محصول تاکستان تا سال نو آماده شد و پدر، همانطور که قول داده بود، به همۀ همسایهها که در برداشت انگور کمک کرده بودند، یک سطل شراب هدیه داد. وانیا هم شراب را چشید. چندان به مذاقش خوش نیامد. اما، با این حال از آب چاه خوشطعمتر بود. آبی که فقط تا سرد بود، میشد نوشید، اما به محض اینکه کمی گرم میشد، تلخ مزه میشد. اضافه بر این، آب چاه بسیار املاح معدنی داشت و مثلاً برای شستن موها اصلاً مناسب نبود. موها پس از شستن، به تودۀ چسبیده تبدیل میشدند که شانه کردنشان تقریباً غیرممکن بود. به همین دلیل، مادر برای شستن موهایش آب باران جمع میکرد و آن را در بشکۀ مخصوص در زیرزمین نگه میداشت.
با فرا رسیدن بهار و گرم شدن هوا، عمو میتیا گاهی بعد از کار به خانهشان سر میزد. او پشت میز حیاط مینشست، یک لیتر شراب سفارش میداد و جرعهجرعه آن را با لیوان مینوشید و در همان حال، غرق افکار خود میشد و گاهگاهی چند کلمهای هم با مادر یا پدر رد و بدل میکرد. پیش از نوشیدن، لیوان را از بالا صلیب میکشید و میگفت: ای روح پلید، گم شو! بگذار فقط مستیِ خوشِ شراب باقی بماند! و بعد از آن، چند جرعه مینوشید.
وانیا دوست داشت کنار عمو میتیا بنشیند. تقریباً همیشه او داستانهای جالبی از زندگی روستا یا ماجراهایش در اودسا تعریف میکرد. گاهی روایتش آنقدر خندهدار بود که وانیا از شدت خنده شکمش را میگرفت، به زمین میافتاد، روی خاک غلت میزد…
امروز هم، وقتی وانیا روبهروی عمو میتیا نشست، او پس از یک جرعۀ دیگر از شراب، رو به وانیا کرد و گفت: پسر جان، میدانی قدیمها اینجا چه داستانهای بامزه پیش میآمد؟ نه، نمیدانی! پس بگذار یکی برایت تعریف کنم.
وانیا سراپا گوش شد.
ــ همان جایی که حالا خانهٔ یارمچوکهاست، قبلاً یک پیرمردی بنام گراسیم و زن پیرش، بنام فیما زندگی میکردند. یک روز عید بود. شاید عید پاک یا عید تثلیث، دقیق یادم نیست، هر چه بود، مهم هم نیست. پیرمرد و پیرزن در آشپزخانه نشسته بودند تا عید را جشن بگیرند. پیرزن برای شوهرش صد گرم عرق خانگی ریخت، هر دو نوشیدند و لقمهای هم خوردند…
اما پیرمرد دلش میخواست جشن ادامه یابد. ولی پیرزن سرسختانه مخالفت کرد و گفت: همین که نوشیدی، بس است!
این حرف پیرمرد را تا اعماق جانش رنجاند. بهخصوص همان جان، که ادامهٔ جشن را طلب میکرد. تصمیم گرفت دست به آخرین حربه بزند.
گفت: فیما، اگر صد گرم دیگر برایم نریزی، خودم را دار میزنم!
پیرزن بیاعتنا جواب داد: خُب، خودت را دار بزن!
بعد بطری را برداشت و به اتاق دیگر رفت.
پیرمرد تصمیم گرفت با نیرنگ او را بترساند. طنابی برداشت، آن را به کمربند شلوارش بست، از زیر پیراهنش رد کرد، حلقهای ساخت و دور گردنش انداخت. سپس روی چهارپایه رفت و سر دیگر طناب را به قلابی که زیر سقف آشپزخانه بود، آویخت. بعد چهارپایه را با پا کنار زد و از طناب آویزان شد. البته، در واقع وزنش روی کمربند شلوارش بود، نه روی گردنش. بعد هم چشمهایش را بست و بیحرکت ماند.
عمو میتیا هنگام تعریف داستان، هر از گاهی پس از آنکه دوباره روی لیوان علامت صلیب میکشید، یک جرعۀ دیگر از شراب مینوشید.
سپس ادامه داد: خلاصه، وقتی فیما صدای افتادن چهارپایه را شنید، تقریباً دواندوان وارد آشپزخانه شد و دید که گراسیمش واقعاً خودش را دار زده است. وحشتزده به خانهٔ همسایه، زن عمو مارفا، دوید. مارفا هم وقتی وارد شد و همسایهاش را در آن حالت دید، با تعجب دستهایش را به هم زد و به زحمت گفت: یا قدیسین! یا قدیسین! یا قدیسین! واقعاً خودش را دار زده! فیما، چرا ایستادهای؟ زود برو پلیس محله را خبر کن!
مادربزرگ فیما دوید تا مأمور محل را خبر کند، اما مارفا وقتی خوراکیهای جشن را روی میز دید، آنها را در دامنش جمع کرد؛ پیه خوک، سوسیس، پنیر برینزا…
پدربزرگ گراسیم که از بالا آویزان بود، این صحنه را بهخوبی میدید. در حالی که از طناب آویزان بود، دیگر نتوانست این گستاخی همسایه را تحمل کند و با صدایی آرام گفت: مارفا، همه را همانجا سر جایش روی میز بگذار!
مارفا از شدت وحشت همانجا بیهوش روی زمین افتاد و هنگام افتادن، دستش شکست.
تقریباً در همان لحظه، مادربزرگ فیما همراه مأمور محل برگشت. فیما مشغول رسیدگی به مارفا شد و مأمور تصمیم گرفت جسد گراسیم را پائین بیاورد. به قصد بریدن طناب چاقویی برداشت، چهارپایهای زیر پایش گذاشت.
گراسیم که هنوز آویزان بود، با خودش فکر کرد: الان طناب را میبرد، من با سر به زمین میافتم و دست و پایم میشکند.
همان لحظه که طناب بریده شد، او ناگهان مأمور را با هر دو دست در آغوش گرفت و هر دو با سروصدای زیادی روی زمین افتادند.
گراسیم خوششانس بود و روی مأمور افتاد. اما، مأمور بدشانسی آورد. نهتنها از ترس نزدیک بود اختیارش را از دست بدهد، بلکه یک پایش و دو دندهاش هم شکست.
در نتیجه، خود گراسیم مجبور شد برای آمبولانس تلفن بزند.
نفس وانیا که از خنده بند آمده بود، با زحمت پرسید: آخرش چه شد؟
دایی میتیا گفت: دست مارفا و پای مأمور را گچ گرفتند. اما، پدربزرگ گراسیم را هم به جرم اخلال در نظم عمومی پانزده روز بازداشت کردند.
وانیا گفت: عمو میتیا، باز هم یک داستان دیگر تعریف کنید.
ــ نه پسر جان، باید بروم خانه. اگر شورا، زنم، مرا در اینجا گیر بیندازد، یک رسوایی راه میاندازد که نگو. دفعه بعد.
ــ خیلی خوب! وانیا قبول کرد.
عمو میتیا به قولش عمل کرد و چند روز بعد، دوباره به حیاط خانۀ پدر و مادر وانیا آمد. طبق معمول، یک بطری شراب سفارش داد و در زیر سایۀ درخت گردو پشت میز نشست. وانیا هم کنارش آمد.
عمو میتیا گفت: میبینم توی چشمانت یک سؤال بیصدا هست… حالا، بگو این بار چه چیزی برایت تعریف کنم؟
ــ عمو میتیا، یک داستان جالب…
ــ جالب؟… تمام زندگی جالب است! فقط آدمهای احمق زندگی را بیمزه میکنند…
عمو میتیا لحظهای فکر کرد، چند جرعه از لیوان شرابش نوشید و گفت: این ماجرا قبل از جنگ اتفاق افتاد. من و برادرم گریشا آن زمان پیش مادربزرگ فیرا، در روستایی کنار خلیج حاجیبیگ زندگی میکردیم.
آن تابستان، تمام روستا انگار دیوانۀ سلامتی شده بود. مادربزرگ فیرا، مثل خیلی از اهالی، هر صبح دو سطل گلولای سیاه و بدبوی خلیج حاجیبیگ را به خانه میآورد. چون همه معتقد بودند این گِل، درمان همۀ بیماریهاست.
مردم لباسهایشان را درمیآوردند، تمام بدنشان را با آن گل میپوشاندند و کنار خلیج زیر آفتاب دراز میکشیدند. هر از گاهی یکی از این آدمهای گِلی از جا بلند میشد، کشوقوسی میآمد، با آهی عمیق میگفت: اوووه!… و خودش را داخل آب خلیج میانداخت.
مادربزرگ فیرا، تمام بدن من و گریشا را با اینکه هیچ مریضی نداشتیم و کاملاً سالم بودیم، با همان گل میپوشاند. احتمالاً میخواست از پیش ما را درمان کند. منطقش این بود: چه میدانم، شاید بعدها بلایی سر این بچهها بیاید. اما، من از حالا درمانشان کردهام!
کمکم از این مراسم خسته شده بودیم. برای اینکه این شکنجه تمام شود، من و گریشا مقداری رنگ نیتروی مشکی پیدا کردیم و یواشکی آن را داخل سطلهای گِلِ چند نفر از همسایهها ریختیم.
نتیجه فوقالعاده بود!
تا یک هفتۀ تمام، کل روستا شبیه یک محله سیاهپوستان شورشی شده بود. حدود ده نفر که پوستشان کاملاً سیاه شده بود، با چشمهای آبیِ از حدقه درآمده، دیوانهوار در روستا میدویدند و دنبال کسی میگشتند که این بلا را سرشان آورده باشد.
بالاخره… پیدایش کردند.
خلاصه، این تنها موردی بود در تاریخ که در آن جمعیت سیاهپوستان خشمگین، بدنبال دو مرد سفیدپوست میگشت…
وانیا در حالی که از خنده اشک در چشمانش حلقه زده بود، پرسید: حتماً حسابی کتک خوردید!؟
عمو میتیا گفت: این که چیزی نیست، پسر جان. زندگی گاهی آدم را با آزمونهای خیلی سختتری روبهرو میکند… گالیای من، دخترم، از اودسا برگشته، …
و عمو میتیا در افکار خود غرق شد. نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود…
وانیا دیگر چیزی از او نپرسید. خودش گالیا را دیده بود، اما به زحمت او را شناخت. دیگر آن دختر شاد، زیبا و سرزندهای که در خاطرش مانده بود، نبود. انسانی دیگر شده بود. افسرده، رنجکشیده، با گردن خمیده و چشمانی بیفروغ…
***
پایان سال تحصیلی نزدیک میشد. وانیا همه امتحاناتش را با موفقیت پشت سر گذاشت و به کلاس هفتم رفت. او بار دیگر به خاطر نمرات عالی و رفتار نمونه، لوح افتخار مدرسه را دریافت کرد.
اکنون باید تصمیم میگرفت تعطیلات تابستان را چگونه بگذراند. مدت زیادی به این موضوع فکر کرد و سرانجام به این نتیجه رسید که بهترین کار، چوپانی گله گاوهای مزرعه دولتی (ساوخوز) است. این کار هم جالب بود، هم تجربۀ آموزنده، و مهمتر از همه، فرصت زیادی برای کتاب خواندن داشت.
این بار وانیا سرگلهبان شد. قرار بود برایش کمککار پیدا کنند، اما تا آن زمان تمام مسئولیت گله بر دوش خودش بود.
وانیا دوست داشت هنگامی که گله را به چَرا میبرد، در سایۀ بوتهها بنشیند و کتاب بخواند یا به طبیعت اطراف خیره شود.
هوا، هوای دلانگیز ماه ژوئن بود. همان هوایی که در این فصل برای مدت طولانی بر دشتها حکمفرما میشود. از نخستین ساعات بامداد، آسمان صاف و زلال بود و سپیدهدم با سرخی ملایمی سراسر افق را رنگ میزد. خورشید، روشن و مهربان، آرامآرام از پشت افقی که در پردۀ نازک مه فرو رفته بود، سر برمیآورد.
نزدیک ظهر، معمولاً ابرهای فراوانی با کنارههای پفکرده و پیچخورده در آسمان ظاهر میشدند. مانند جزیرههایی که در دریای بیکران از آبی آسمان پراکنده باشند، تقریباً بیحرکت میایستادند. کمکم تعدادشان بیشتر میشد و آنقدر به هم نزدیک میشدند که دیگر از آبی آسمان فقط اندکی دیده میشد، اما خود ابرها از نور و گرمای خورشید سرشار بودند.
غروب که میشد، این ابرها آرامآرام ناپدید میشدند. آخرینشان همچون دود، در پرتو خورشید در حال غروب، به صورت تودههای صورتیرنگ بر فراز افق میخوابیدند. درخشش سرخرنگی برای مدتی کوتاه بر فراز زمین تاریکشده باقی میماند و سپس جای خود را به ستارگان شامگاهی میداد…
دو هفته گذشت، اما هنوز برای وانیا کمککاری پیدا نشده بود.
شیردوشها هر روز برایش نان و غذایی را که مادرش میفرستاد، میآوردند. هنگام ظهر، وقتی گله برای آب خوردن کنار برکه میآمد، وانیا در آب گرم آن شنا میکرد.
با این همه، شکایتی نداشت. تنها چیزی که او را نگران میکرد، این بود که کتابهایی را که برای خواندن همراه آورده بود، کمکم تمام میشدند.
آن شب، پس از پایان دوشیدن گاوها، شیردوشها مثل همیشه ظرفهای شیر را روی گاریها بار کردند و آماده بازگشت شدند. یکی از آنها، اولیا شِربانیا، دختر هفدهساله، همچنان کنار یکی از گاوهای گروهش مشغول کاری بود.
یکی از زنان فریاد زد: اولیا! بس کن، راه بیفت، برویم!
اولیا پاسخ داد: شما بروید. امروز خیلی خستهام، امشب همینجا میمانم. فردا صبح هم که باید زود بیدار شوم.
یکی دیگر با خنده گفت: فقط مواظب باش وانیا را اذیت نکنی!
اولیا بیدرنگ جواب داد: تو بهتر است مواظب پتِیای خودت باشی.
شیردوشها رفتند و وانیا و اولیا تنها ماندند.
گرگومیشِ جنوب بهسرعت فرا میرسید. وانیا زیر درخت زیتون روسی نشسته بود و با نان تازهای که مادر برایش فرستاده بود و مقداری شیر شام میخورد. در هوای خنکِ آمیخته به عطر تابستان با لذت نفس میکشید و به آواز پرهیاهوی جیرجیرکها گوش میداد.
ماه در آسمان ظاهر شد و جیرجیرکها گویی از نور ملایم آن شادمان شده باشند، بلندتر از پیش آواز سر دادند.
چه منظره دلانگیزی از دشتهای جنوب اوکراین! چه افسون و چه رمانتیسمی در آن نهفته بود…
در همین هنگام، صدای اولیا از کلبۀ حصیری سکوت را شکست:
وانیا! بیا بخواب، وقت خواب است.
ــ تو بخواب، من الان میآیم.
وانیا بلافاصله به کلبه نرفت. احساس معذب بودن میکرد. برایش راحت نبود کنار یک دختر بخوابد، هرچند سالها بود اولیا را میشناخت. اولیا یک دختر معمولی بود، نه چندان زیبا، اما زبانی تند و گاه بسیار بیپرده داشت و همین باعث سرگرمی بسیاری از جوانها میشد.
وانیا همیشه او را فقط به چشم یک دختر معمولی میدید، بهویژه که چند سالی از خودش بزرگتر بود.
کمی بعد، آرام وارد کلبه شد و سعی کرد مزاحم اولیا نشود.
اولیا گفت: چرا مثل دزد یواشکی میآیی؟
ــ نمیخواستم بیدارت کنم.
ــ چه آقای مؤدبی! بیا نزدیکتر بخواب، سردم شده.
وانیا کنار او دراز کشید، اما اولیا خودش را به او نزدیکتر کرد و نفس گرمش به صورت او خورد.
ــ بوی شیر میدهی، از من میترسی؟
ــ نه…
صدای وانیا آهسته و لرزان بود.
احساس میکرد نفس کشیدن برایش دشوار شده است. هیجانی ناشناخته سراسر وجودش را فرا گرفته بود. اولیا او را در آغوش گرفت و بوسید.
آرام در گوشش زمزمه کرد: احمق کوچولو… نترس، خوشت میآید. تا حالا با هیچ دختری نخوابیدهای؟ اولین بار است؟
بعد از آن، همهچیز برای وانیا در مهی از ابهام گذشت. تنها چیزی که به خاطر داشت این بود که اولیا پس از آن گفت: آفرین، وانیا… از تو مرد خوبی در میآید.
وانیا آن شب چنان عمیق خوابید که هیچ چیز را نشنید. نه صدای نفسهای اولیا و نه حتی آمدن شیردوشها برای دوشیدن صبحگاهی گاوها را.
خاله دوسیا وقتی از گاری پائین پرید، با صدای بلند فریاد زد: اولیا! بس است دیگر، بیدار شو! چه دختر شیطانی هستی! حتماً وانیا را هم تمام شب خسته کردهای…
اولیا در حالی که از کلبه بیرون میآمد، گفت: داد نزن، کَر که نیستم. به جای حرف زدن، حسادتتان را قورت بدهید.
وانیا تازه نزدیک به پایان دوشیدن گاوها از کلبه بیرون آمد. احساس ناراحتی و خجالت میکرد. انگار همه از ماجرای شب گذشته باخبر بودند و پنهانی به او میخندیدند.
پیش از رفتن، اولیا به او نزدیک شد، موهایش را به هم ریخت و گفت: ممنون، وانیا، بابت جای خواب دیشب. اگر باز هم خواستی، دعوتم کن. من که اینجا پیش تو خوشم آمد.
وانیا تا بناگوش سرخ شد و نتوانست چیزی بگوید.
اما اولیا حتی بدون دعوت هم، چند بار دیگر در طول آن تابستان، شب را در همان محل اقامت گله کنار وانیا گذراند…
***
تابستان بهسرعت سپری شد و پائیز از راه رسید. وانیا به کلاس هفتم رفت.
شراب، رفاه به خانه آورد. پولی به دست خانواده رسید که میشد آن را صرف خرید لباس و مواد غذایی کرد، اثاثیه خرید و حتی به بازسازی خانه فکر کرد که سقفش با نی پوشانده شده بود.
محصول جدید انگور نیز رسید و دوباره فصل برداشت آغاز شد…
تا زمانی که هنوز از شراب محصول سال گذشته باقی مانده بود، عمو میتیا گاهی به حیاط خانه سر میزد. وانیا همیشه مشتاق آمدن او و شنیدن داستانهایش بود. آن روز هم عمو میتیا وارد حیاط شد، به مادر سلام کرد و یک لیتر شراب سفارش داد. وانیا با شنیدن صدای او از خانه بیرون آمد، روبهروی عمو میتیا نشست.
ــ زندگی چطور میگذرد، وانیا؟
ــ بد نیست، به مدرسه میروم، درس میخوانم…
ــ خیلی خوب است! قصد ازدواج که نداری؟
ــ عمو میتیا، این چه حرفی است!
ــ آفرین! اما اگر روزی خواستی ازدواج کنی، خوب دربارۀ عروس آیندهات تحقیق کن، مبادا سرنوشتی مثل دوست من پیدا کنی.
وانیا با اشتیاق و التماس گفت و منتظر شنیدن داستان شد: عمو میتیا، تعریف کنید ببینم چه بلایی سر دوستتان آمد!
عمو میتیا در لیوانش شراب ریخت، بر آن علامت صلیب کشید و چند جرعه نوشید و با لذت مزهمزهاش کرد.
ــ حالا گوش کن! کولیا دروزد، بهترین دوست من، با اولیا کاتسمان ازدواج کرد. عشقشان وصفناشدنی بود. ماهعسلشان چهار ماه تمام ادامه داشت. اما همین که اولیا به یک لباس تازه احتیاج پیدا کرد، آن دو دست در دست هم، همراه با یک قطعه پارچۀ کرپدوشین که دوستانشان با پول روی هم گذاشته بودند و بهعنوان هدیه برایشان خریده بودند، راهی کارگاه بهترین خیاط زنانۀ اودسا، پرِلموتر، شدند.
آن روز، کولیا کاملاً مطمئن بود که همسرش زیباترین زن دنیاست و اولیا نیز یقین داشت که شوهرش باهوشترین و شریفترین مرد جهان است.
پرِلموتر آنها را دم در کارگاهش با این سخن استقبال کرد: بالاخره آمدید!
کولیا گفت: ما برای دوختن یک لباس خدمت شما رسیدهایم. به ما گفتهاند که…
خیاط حرف او را قطع کرد و گفت: خدا را شکر! داشتم فکر میکردم همه عقلشان را از دست دادهاند. به هر طرف که مینگری، فقط میشنوی: «کاردن!»، «دیور!»، «لاگرفلد!»… آخر این لاگرفلد کیست، من از شما میپرسم؟!
پرِلموتر با حرارت ادامه داد: اگر لاگرفلد را دوست دارید، خُب بروید پیش خودش!
کولیا با آرامش گفت: نه، ما پیش لاگرفلد نمیرویم. پیش شما آمدهایم.
خیاط هم با رضایت گفت: این بزرگترین خوششانسی شماست. چون برخلاف لاگرفلد، من واقعاً میتوانم از همسر شما یک ملکه بسازم. نه از آن ملکههای معمولی، مثلاً ملکه انگلستان، بلکه یک ملکۀ واقعی زیبایی! خُب، حالا برویم سر اصل مطلب…
عمو میتیا مکثی کرد، یک جرعۀ دیگر از شراب نوشید و ادامه داد: خیاط پرسید اصلاً میدانید لباس یعنی چه؟ ساکت باشید، لازم نیست جواب بدهید. حتماً میگویید چیندار، والان، ساسون و از این چیزها… مزخرف است! این کارها را لاگرفلد هم میتواند انجام دهد. لباس چیز دیگری است. لباس یک تکه پارچه است که برای این آفریده شده تا هر آنچه را در اندام زن نقطهضعف اوست بپوشاند و هر آنچه را نقطه قوت اوست نمایان کند.
فرض کنید خانمی پاهای زیبایی دارد. در این صورت، برایش لباس بسیار کوتاه میدوزیم تا زیبایی پاهایش جلوه کند.
یا فرض کنید پاهایش زیبا نیست، اما سینه زیبایی دارد. آن وقت لباس بلند برایش میدوزیم تا پاهایش پوشیده بماند. اما، قسمت سینه نمایان شود و زیبایی آن به چشم بیاید.
و به همین ترتیب تا بینهایت…
اما در مورد این خانم… خیاط با دقت به اولیا نگاه کرد…در مورد این خانم، فکر میکنم اصلاً نباید چیزی را نمایان کنیم. بلکه باید لباس کاملاً ساده، رسمی و پوشیده بدوزیم. لباسی که از گردن تا نوک پا کاملاً بسته باشد.
کولیا با تعجب گفت: یعنی چطور «کاملاً پوشیده»؟ پس… قرار است ما با چه چیزی دیده شویم؟ یعنی شما معتقدید که اصلاً هیچ قسمتی را نباید نمایان کرد؟ مثلاً پاهایش… مگر پاهایش چه ایرادی دارند؟
ــ ببینید، پاهای زنهای مختلف با هم فرق میکنند و این خوب است. بدترین آن است که دو پای یک زن با هم متفاوت باشد…
کولیا با ناباوری پرسید: چی؟! چی گفتید؟
ــ خوب نگاه کنید. مگر نمیبینید که پای راست همسر دلربایتان از پای چپش درشتتر است؟
کولیا با دقت نگاه کرد.
ــ راست میگویید… اولیا، این یعنی چه؟
ــ هیچ معنی خاصی ندارد! فقط در دوران مدرسه خیلی پرش ارتفاع انجام میدادم و از افتخار مدرسه دفاع میکردم. پای راست من، پای تکیهگاه و جهش است.
خیاط با هیجان گفت: همین دیگر! این عیب را حتماً باید پوشاند!
کولیا گفت: بسیار خوب، اما سینهاش چطور؟
ــ آن عیب را هم باید پوشاند.
ــ یعنی چه «آن هم»؟ چرا؟ اصلاً نمیفهمم چرا نباید آن را نمایان کنیم؟
عمو میتیا لیوان شرابش را تا آخر نوشید، دوباره آن را پر کرد و ادامه داد.
ــ ببین، جوان، پرلموتر گفت، اگر به جای من یک مجسمهساز اینجا بود، در پاسخ به سؤال شما میگفت: پیش از آنکه بخواهید سینهای را به نمایش بگذارید، دستکم باید آن را در جای خود قرار دهید. و این فقط دربارۀ سینه نیست. مثلاً صورت ایشان را در نظر بگیرید…
کولیا با نگرانی گفت: یعنی چه؟ میخواهید چیزی شبیه برقع هم تنش کنید؟
ــ من چنین حرفی نزدم…
ــ حالا خودم هم دارم میبینم… خُب، اگر بخواهیم مثلاً روی باسنش مانور بدهیم چطور؟
ــ یعنی چه؟ منظورتان این است که آن را نمایان کنیم؟
ــ نه، لزوماً نه. میشود همانطور که شما گفتید، روی آن تأکید کنیم… مثلاً یک ساسون بدوزیم…
خیاط موافقت کرد: این کار شدنی است. فقط اول شما به من نشان بدهید دقیقاً کجا باسن ایشان را میبینید، بعد من همانجا ساسون میدوزم! و اصلاً، جوان، سر به سر من نگذارید… لباس تا چهار روز دیگر آماده میشود. مطمئن باشید از آن خوشتان خواهد آمد.
عمو میتیا نیم دیگر لیوانش را هم نوشید، لبهایش را پاک کرد و داستان را ادامه داد.
چهار روز بعد، اولیا به تنهایی برای گرفتن لباس رفت. کولیا همراهش نبود.
پرلموتر پرسید: همسرتان کجاست؟
اولیا هقهقکنان گفت: از هم جدا شدیم… کولیا انتظار نداشت که من این همه عیب و نقص داشته باشم…
اینطور ، وانیا. و آن ماجرا به پایان رسید. داستان کمی خندهدار بود، کمی هم غمانگیز، اما بسیار آموزنده. پسرم، برای ازدواج عجله نکن. خوب به دختری که انتخاب میکنی دقت کن تا بعداً دچار پشیمانی و ناامیدی نشوی… حالا این آخرین جرعه شرابم را مینوشم و به خانه میروم، دیگر دیر وقت است…
***
درس و مدرسه طبق روال معمول پیش میرفت. وانیا در تحصیل با مشکل خاصی روبهرو نبود. پیش از آغاز تعطیلات زمستانی، مدیر مدرسه، وانیا، واسیا کوپیشچیک و کولیا کاپوکا را به دفتر خود دعوت کرد.
مدیر خطاب به شاگردان: بچهها! هر سه شما این ربع تحصیلی، یا بهتر بگویم نیمسال اول را با نمرات خوب به پایان میرسانید. آفرین! وانیا که اصلاً شاگرد ممتازِ تمامعیار است. من پیشنهاد میکنم به کامسامول بپیوندید و هستهٔ کامسامولی مدرسه را تشکیل دهید. کمیتهٔ منطقهای کامسامول هم از این کار حمایت میکند. نظرتان دربارهٔ پیشنهاد من چیست؟ (کامسامول- سازمان حوانان حزب کمونیست اتحاد شوروی. مترجم).
بچهها نگاهی به یکدیگر انداختند. نخستین کسی که پاسخ داد، وانیا بود.
ــ من موافقم، ایلیا ایواناویچ! مدتها بود که میخواستم خودم این را از شما درخواست بکنم.
مدیر با لبخند گفت: یعنی از مدتها پیش؟ تو که تازه در ماه مه چهارده ساله میشوی. بسیار خوب، بقیه چه میگویند؟
ــ من هم موافقم، کولیا کاپوکا گفت.
واسیا کوپیشچیک، در حالی که سرش را پائین انداخته بود، سکوت کرد.
مدیر از او پرسید: واسیا، تو چرا چیزی نمیگویی؟
واسیا انگار از اندیشۀ عمیق بیرون کشیده شده باشد، تکانی خورد.
ــ ایلیا ایواناویچ، شما که میدانید پدر و مادرم به خاطر ارتباط با باندریها محکوم شدند. هنوز هم نمیدانم اکنون کجا هستند. اگر در کمیتهٔ منطقهای از من دربارهٔ آنها سؤال کنند، چه جوابی بدهم؟ احتمالاً مرا به کامسامول راه نمیدهند.
مدیر او را تحسین کرد و گفت: آفرین که اینقدر واقعبینانه فکر میکنی، اما من همهچیز را با کمیتهٔ منطقهای هماهنگ کردهام. تو هیچ تقصیری در کارهای پدر و مادرت نداری و هیچکس هم در اینباره از تو چیزی نخواهد پرسید.
واسیا با خوشحالی به مدیر نگاه کرد.
ــ اگر اینطور است، من هم موافقم، ــ با لبخند پاسخ داد.
مدیر گفت: پس قرار شد همین باشد! این هم اساسنامهٔ کامسامول. بگیرید و خوب مطالعه کنید تا در کمیتهٔ منطقهای مشکلی پیش نیاید. همین که بهار کاملاً از راه برسد، با هم به سبریکووا، به دفتر کمیتهٔ منطقهای میرویم. همهچیز روشن است؟
هر سه پاسخ دادند: بله، روشن است!
ــ خیلی خوب، حالا به کلاس برگردید!..
وانیا با روحیۀ شاد و سرشار از هیجان از مدرسه به خانه برگشت. پیشنهاد مدیر برای عضویت در کامسامول را برای پدر و مادرش تعریف کرد. پدر که پشت میز نشسته بود و سبیلهایش را که از زمان جنگ حفظ کرده بود، تاب میداد، گفت: آفرین پسرم، کار خوبی است. کامسامول چیز بدی به آدم یاد نمیدهد. من از پیشنهاد مدیر حمایت میکنم. تو چه فکر میکنی، گریپّا؟
مادر پاسخ داد: من هم مثل تو فکر میکنم، ایگنات. راستش از این مسائل سیاسی سررشتهٔ زیادی ندارم.
پدر گفت: خلاصه، وانیا، هر دوی ما با عضویت تو در سازمان جوانان موافقیم. فقط مواظب باش باعث سرافکندگی ما نشوی.
اوایل آوریل سال ۱۹۵۸، مدیر مدرسه همراه با آن سه دانشآموز با خودروی مزرعهٔ دولتی (ساوخوز) راهی مرکز ناحیه، یعنی شهرک سبریکووا شدند. نزدیک ظهر به آنجا رسیدند. هوا گرم و آفتابی بود. خودرو در برابر ساختمان نوساز دوطبقهٔ کمیتهٔ منطقهای حزب، که کمیتهٔ منطقهای کامسامول نیز در همان ساختمان مستقر بود، توقف کرد.
ایلیا ایواناویچ از کابین کامیون پیاده شد. بچهها از قسمت بار پائین پریدند و دور مدیر جمع شدند.
ــ بچهها، حالتان چطور است؟ هیجان دارید؟ این خوب است. چنین اتفاقی فقط یک بار در زندگی هر آدمی میافتد. اما دستپاچه نشوید، نلرزید، به همۀ سؤالها با اطمینان و روشن پاسخ بدهید. از شما دربارهٔ اساسنامه، مسائل سیاسی روز و در اصل هر سؤالی ممکن است بپرسند. من هم در سالن مینشینم و از نظر روحی از شما حمایت میکنم. راستش را بخواهید، خودم هم کمی نگرانم. از پسش برمیآییم؟
ــ از پسش برمیآییم، ایلیا ایواناویچ، هرچند، البته، کمی ترس داریم…
جلوی اتاق پذیرش، حدود ده نفر دیگر از پسرها، اعضای آیندهٔ کامسامول، نشسته بودند.
اول از همه وانیا را به اتاق فراخواندند. او وارد شد و کنار در ایستاد.
دختر جوان و زیبایی که همراه دو جوان دیگر پشت میز بزرگی نشسته بود، به او گفت: جلوتر بیا، نزدیک میز.
کمی آنطرفتر، روی یک صندلی، ایلیا ایواناویچ نشسته بود.
وانیا چند قدم دیگر برداشت و ایستاد.
همان دختر پرسید: شما، ایوان نیکیتچوک، درست است؟
ــ بله.
ــ اسم من ایرینا چایکا است. من دبیر اول کمیتهٔ منطقهای کامسامول هستم. این دو نفر هم اعضای هیئت رئیسهٔ کمیتهٔ منطقهای هستند- یوری و پاول. با اساسنامه آشنا هستی؟
ــ البته!
پاول، جوانی با موهای روشن و مجعد، رو به او کرد و پرسید: وانیا، اصل سازمانی کامسامول بر چه اساسی استوار است؟
ــ بر اصل مرکزیت دموکراتیک.
یوری، جوان دیگر، پرسید: اکنون حزب چه وظیفهای را در زمینهٔ اقتصاد پیش روی کشور قرار داده است؟
وانیا پاسخ داد: در حال حاضر، مهمترین وظیفه، ایجاد پایهٔ مادی و فنی کمونیسم است.
ایرینا با لبخند گفت: آفرین! حالا بگو ببینم، درستان چطور است؟
پیش از آنکه وانیا پاسخی بدهد، ایلیا ایواناویچ گفت: او از دانشآموزان ممتاز مدرسۀ ماست و در همهٔ درسها نمرهٔ عالی دارد.
ایرینا چایکا گفت: بسیار عالی، رفقا، به نظر من دیگر سؤالی باقی نمانده است. کاملاً پیداست که وانیا با جدیت برای عضویت در کامسامول آماده شده و کاملاً شایستهٔ پذیرش در صفوف سازمان سراسری جوانان کمونیست لنینی است. وانیا، فعلاً میتوانی بروی. در راهرو منتظر بمان. پس از پایان پذیرش، مراسم اهدای کارتهای عضویت کامسامول برگزار خواهد شد.
بیش از یک ساعت منتظر ماندند تا همهٔ بچهها مراحل پذیرش را پشت سر بگذارند. از همه بیشتر، واسیا کوپیشچیک در اتاق ماند، اما وقتی بیرون آمد، لبخند بر لب داشت و گونههایش از هیجان سرخ شده بود.
وانیا پرسید: واسیا، همهچیز خوب پیش رفت؟
واسیا پاسخ داد: بله، خوب بود! از من پرسیدند الان با چه کسی زندگی میکنم، آیا پول کافی برای خرید کتابهای درسی و غذا دارم یا نه… اصلاً انتظار چنین سؤالهایی را نداشتم…
پس از پایان پذیرش، همهٔ بچهها را دوباره به اتاق دعوت کردند. آنها را در یک صف، روبهروی میز، قرار دادند. ایرینا چایکا از پشت میز برخاست.
سخنان خود را برای اهدای کارتهای عضویت آغاز کرد: رفقای کامسامول! اکنون دیگر میتوانم شما را اینگونه خطاب کنم. زیرا بر اساس تصمیم هیئت رئیسهٔ کمیتهٔ منطقهای سازمان جوانان کمونیست لنینی، همهٔ شما به عضویت این سازمان پذیرفته شدهاید. ما از صمیم قلب برای شما موفقیت آرزو میکنیم و این رویداد مهم زندگیتان را تبریک میگوییم.
از امروز شما به ارتش بزرگ جوانان سازندهٔ کمونیسم میپیوندید و این وظیفهٔ تاریخی و بسیار مهم بر عهدهٔ ما و شما، نسل جوان، خواهد بود که آن را به سرانجام برسانیم.
مهمترین وظیفهٔ شما در آیندهٔ نزدیک این است که خوب درس بخوانید، به کوچکترها و بزرگترها کمک کنید.
و اکنون، کارتهای عضویت کامسامول را به شما تقدیم میکنیم.
ایرینا چایکا با تک تک از اعضا دست داد، کارت عضویت کومسومول را اهدا کرد. وانیا نیز کارت خود را گرفت. همهٔ بچهها لبخند بر لب داشتند و لبخند بر چهرهٔ ایلیا ایواناویچ نیز نقش بسته بود.
وانیا غروب هنگام به خانه بازگشت. او با غرور کارت عضویت کامسامول خود را نشان داد. پدر، مادر و آنیا، هر یک به نوبت آن را به دست گرفتند و با دقت نگاه کردند.
پدر گفت: تبریک میگویم، وانیا. تو نخستین فرد خانوادهٔ ما هستی که کارت عضویت کامسامول گرفته است. این موضوع مسئولیتهای تازهای بر دوش تو میگذارد. باید همیشه آماده باشی و شایستگی این اعتماد را نشان دهی.
روز بعد، هنگامی که وانیا به مدرسه رفت، تمام کلاس مشغول تماشای کارتهای عضویت کامسامول همکلاسیهای خود بودند.
پس از پایان درسها، ایلیا ایواناویچ از اعضای کومسومول خواست که بمانند.
او گفت: بچهها، شما سه نفر هستید. یعنی طبق اساسنامه، یک هستهٔ کامل کامسامول را تشکیل میدهید. هر هسته باید یک دبیر داشته باشد. بیائید این تشریفات را انجام دهیم و دبیر هسته را انتخاب کنیم. چه کسی را پیشنهاد میکنید؟
بچهها به یکدیگر نگاه کردند.
واسیلی کوپیشچیک نخستین کسی بود که سخن گفت: ایلیا ایواناویچ، به نظر من وانیا از همه بهتر از عهدهٔ این مسئولیت برمیآید.
ایلیا ایواناویچ گفت: من هم همین عقیده را دارم. تو چه فکر میکنی، کولیا؟
کولیا پاسخ داد: من هم از نامزدی وانیا حمایت میکنم.
ایلیا ایواناویچ رو به وانیا کرد و گفت: وانیا، بچهها به تو اعتماد میکنند. قبول میکنی؟
وانیا پاسخ داد: هرچه بچهها صلاح بدانند، من هم موافقم.
بسیار خوب. این مُهر هسته و دفتر ثبت دریافت حق عضویت را به تو میسپارم. برنامهٔ کاری هسته و نخستین جلسۀ آن را یک هفتهٔ دیگر برگزار خواهیم کرد.
بدین ترتیب، وانیا نخستین اعتماد و مسئولیت اجتماعی زندگی خود را به عهده گرفت. مسئولیتهایی که در سالهای بعد نیز بارها بر عهدهاش واگذار میشد.
در سال ۱۹۵۷، چهلمین سالگرد انقلاب کبیرسوسیالیستی اکتبر فرامیرسید. به همین مناسبت، در سالهای ۱۹۵۷ و ۱۹۵۸ برنامهها و مراسم گوناگونی در سراسر منطقه برگزار شد. المپیادهای دانشآموزی، جشنوارهها و مسابقات مختلفی ترتیب داده شد و مدرسهٔ هفتسالهٔ واراشیلوف نیز در این برنامهها شرکت داشت.
در پایان ماه آوریل، در شهر سبریکووا جشنوارهٔ ادبی مدارس منطقه برگزار شد. دانشآموزان برنامههای مختلفی آماده کرده بودند. از جمله خواندن داستانها، اشعار و اجرای نمایشهای کوتاه. یک هیأت معتبر مرکب از آموزگاران مدارس مختلف داوری این جشنواره را بر عهده داشت.
وانیا برای این برنامه، منظومهٔ «قفقاز»، سرودۀ تاراس شوچنکو را حفظ کرده بود.
وقتی روی صحنهٔ کاخ فرهنگی منطقه رفت و سالن مملو از تماشاگر را دید، کمی دستپاچه شد. تا آن زمان هرگز در برابر چنین جمعیت بزرگی سخن نگفته بود. حتی میخواست صحنه را ترک کند و به پشت پرده بازگردد، اما نگاهش با نگاه معلم زبان و ادبیات اوکراینیاش، پالینا ایلاریوناونا، تلاقی کرد. در آن نگاه، نیرویی شگفتانگیز و دلگرمکننده احساس کرد و بر روی صحنه ماند.
صدای تشویق حاضران بلند شد. وانیا یک گام به جلو برداشت و همانگونه که پالینا ایلاریوناونا به او آموخته بود، با صدایی رسا شروع به خواندن کرد:
«پشت کوهها،
کوههایی در میان ابرها سر به فلک کشیده،
آکنده از اندوه، غرقه در خون.
از ازل، آنجا عقاب، پرومته را عذاب میدهد.
هر روز سینۀ نیرومند و قلبش را میدرد…
میدرد، اما نمیتواند همهٔ خونِ حیاتبخش او را بمکد.
قلبش دوباره جان میگیرد،
و دوباره، خندان زنده میشود…»
صدای وانیا هر لحظه محکمتر و مطمئنتر طنین میانداخت. سالن در سکوتی عمیق فرو رفته بود. هنگامی که وانیا آخرین بیتهای شعر را خواند، صدای تشویقهای پرشور و ممتد، فضای سالن را پر کرد. این یک موفقیت واقعی بود! حتی پالینا ایلاریوناونا از جا برخاست و ایستاده برای او دست زد. وانیا از خوشحالی در پوست نمیگنجید. او با چشمان اشکآلود به پشت صحنه دوید.
هیئت داوران اجرای او را بسیار ارزشمند ارزیابی کرد و با اعطای لوح تقدیر درجهٔ اول و یک بسته شیرینی، از او تقدیر نمود. پالینا ایلاریوناونا حتی او را بوسید و از او به خاطر اینکه اعتبار مدرسه را در چنین سطح بالایی بالا برده بود، تشکر کرد.
وانیا شادمان به خانه بازگشت. لوح تقدیرش را بالای سر گرفت و گفت: کاش میدیدید چطور برایم دست میزدند. درست مثل یک هنرمند واقعی!
آنیا با شتاب به سوی او آمد، لوح تقدیر را از دستش گرفت و آن را با صدای بلند خواند.
پدر با خرسندی پرسید: یعنی حالا تصمیم گرفتهای بازیگر بشوی؟
وانیا با تعجب گفت: چرا بازیگر؟ نه، من میخواهم ملوان شوم!
آنیا گفت: تو که هنوز حتی دریا را هم ندیدهای، اما از حالا میخواهی ملوان شوی؟
وانیا پاسخ داد: تابستان کار میکنم و پول درمیآورم، بعد به اودسا میروم. هم دریا را میبینم و هم شهر را…
پدر گفت: آفرین، وانیا!
مادر نزدیک آمد، با دست گرمش سر او را نوازش کرد و آرام گفت: تو معجزهٔ ما هستی.
در مدرسه نیز از وانیا تقدیر شد. شمارهٔ ویژۀ روزنامهٔ دیواری مدرسه با عنوان «برای دانش» منتشر شد. در این شماره یادداشتی دربارهٔ موفقیت او در جشنوارهٔ هنری چاپ شده بود.
یکی از روزهای ماه آوریل، وانیا در حیاط خانه پشت میز نشسته بود و کتاب میخواند. خورشید به سوی غروب متمایل میشد. در همین هنگام، عمو میتیا با گامهای آرام و همیشگی خود وارد حیاط شد.
ــ سلام، وانیا! چه میخوانی؟
ــ «گارد جوان» اثر فادیف. کتاب خیلی جالبی است. چه جوانهای شجاعی بودند!
ــ بله، مردم ما واقعاً قهرماناند… مادرت خانه است؟
ــ صدایش کن، بگو یک لیتر شراب بیاورد. امروز حسابی خسته شدهام…
وانیا به داخل خانه دوید و درخواست عمو میتیا را به مادر رساند. وقتی بطری شراب روی میز قرار گرفت، عمو میتیا فوراً سرحال آمد و برق شوخطبعی همیشگی در چشمانش درخشید.
او در حالی که شراب را در لیوان میریخت، گفت: خُب، وانیا، شروع کنیم به زندگی مرفه و بورژوایی؟
سپس روی لیوان علامت صلیب کشید و چند جرعه نوشید. وانیا دلش میخواست دربارهٔ اودسا و دریای سیاه از او بپرسد.
ــ عمو میتیا، اودسا و دریا چه جور جایی هستند؟ شما که آنجا زندگی کردهاید و دریا را دیدهاید…
عمو میتیا چند جرعهٔ دیگر نوشید و گفت: پسر جان، دربارهٔ اودسا، این شهر زیبایی که در ساحل زیباترین دریا قرار دارد، چه بگویم؟ هیچکس نمیتواند نسبت به اودسا بیتفاوت باشد. اودسا را باید با شعر و ترانه توصیف کرد. برای همین هم این همه ترانه دربارهاش ساختهاند. مگر کسی هست که ترانههای «تو اهل اودسایی، میشکا…»، «قایقهای پُر از کفال…»، یا «ساحل دریای سیاه…» را نشنیده باشد؟ هزاران ترانه دربارهٔ آن خواندهاند. هم رسمی و هم مردمی.
عمو میتیا باز هم جرعهای از شراب نوشید. برق خاصی در چشمانش درخشید و سپس ادامه داد.
بسیاری از این ترانهها را از همان کودکی شنیده بودم. عمو بُوریا، ملوانی که در خانۀ همسایه زندگی میکرد، گیتارش را برمیداشت، روی نیمکت حیاط مینشست و میخواند:
«من داوطلبانه به نیروی دریایی پیوستم،
و هرگز عضو کامسامول نبودم…
خلق مرا فرستاد،
چهار سال خدمت کردم.
ما مثل دزدان دریایی به دریا میزنیم،
لنگرها و بادبانهایمان پارهپاره میشود.
به پابرهنه بودن ما ننگرید،
ما ملوانان کشتی «تاواریش» هستیم، (تاواریش- رفیق).
ما زادۀ مادر اودسا هستیم!..
آهای مردم، فقط از یک چیز دلم کباب میشود،
آنقدر در دریا پیش میرویم،
که دیگر ساحلی دیده نمیشود…»
همۀ بچههای محلههای اطراف دور عمو بُوریا جمع میشدند. او هم که از توجه آنها دلگرم میشد، با صدای بلندتر میخواند.
«زنی به نام فِنیا-زوب،
ساکن محلۀ مولداوانکا،
هیچ دوستی نداشت.
با برادرش زندگی میکرد
و در کنار او خوش میگذراند،
زنی بود درستکردار و صادق.
روزی در خیابان رازوموفسکایا،
جشنی برپا بود،
کسی فِنیا را به آنجا دعوت کرد.
اما به خاطر همان فِنیا،
حال و احوال همه خراب شد،
و مهمانان هر کدام،
ره خانه در پیش گرفتند…»
عمو بُوریا تقریباً بدون هیچ مکثی از یک ترانه به ترانۀ دیگر میرفت.
«…و من چپ چشم و مستم،
افتادهام زیر پیانو،
و ترانۀ محبوبم را میخوانم:
کاری به کار من نداشته باشید،
همسرم در جبهه است،
و من شوهر یک سربازم…»
عمو بُوریا آنقدر میخواند تا زنی که سبدها و کیسههای خرید از دست و شانهاش آویزان بود، سر و کلهاش پیدا میشد. او همسرش بود. فقط پس از آنکه همسرش با صدای بلند صدایش میکرد، عمو بُوریا با بیمیلی به خانه برمیگشت. بعد از آن، ما هم چند سال همین ترانهها را میخواندیم.
عمو میتیا لحظهای در فکر فرو رفت و سکوت کرد. چنانکه گویی دوباره آنچه را سالها پیش دیده و شنیده بود، در ذهنش مرور میکرد.
چند جرعۀ دیگر از شراب نوشید، به وانیا که با دهان نیمهباز غرق شنیدن حرفهایش بود، نگاه کرد و گفت: آه، وانیا! اودسا خودش یک ترانه است. تمام تاریخش، همۀ اتفاقاتی که بر آن گذشته، در همین ترانهها بازتاب پیدا کرده است. مثلاً این یکی:
«وبا در خیابان دِریباسوفسکایا شایع شد،
یکی از زنان بدکاره آن را از معشوقش گرفت.
شاید خدایی نباشد، اما خدا همین زن را مجازات کند،
که در کوچهای خود را به یک عرب سپرد.
و از همین بیبندوباری زنانه،
وبا در سراسرخیابان پِرئوبراژِنسکایا شایع شد.
مردم در مورد جنین وبا صحبت میکنند
در خیابان میاسویِدوفسکایا، در بندر و در لانگرون…»
و یا این یکی:
«… خاخام دیگر به درگاه خدا دعا نکرد،
و دیگر به کنیسه نرفت.
و ریش و سبیلش را تراشید و شیکپوش شد.
حالا نامش در فهرست تاجران اودسا ثبت است…»
ــ وانیا، نمیشود همۀ اودسا را تعریف کرد! باید آن را دید، شنید، نفس کشید، باید آنجا به دنیا آمده باشی!.. مردم فوقالعادهای در آنجا زندگی میکنند.
چه آدمهایی از اودسا برخاستهاند!
هر که را نگاه کنی، ثروتمند و نامدار است.
اما، با وجود همۀ اینها،…
عنوان ما ساده است: اودسایی…»
عمو میتیا سکوت کرد، آرامآرام شرابش را مزهمزه میکرد و در افکار خودش غرق شده بود.
وانیا هم خاموش نشسته بود و به ترانههایی فکر میکرد که به نظرش محتوایی عجیب داشتند. اما او اخلاق خاص عمو میتیا را میشناخت. بعید بود که عمو میتیا ترانههای رسمی زیادی بلد باشد. کوچه و خیابان چیزهای دیگری به او آموخته بود.
وانیا سکوت را شکست و پرسید: عمو میتیا، دریا چه جور جایی است؟
ــ پسر جان، بگذار دربارۀ این موضوع دفعۀ بعد صحبت کنیم. ببین، آنجا شورا، زنم، دارد دنبالم میگردد. بهتر است بروم خانه.
او از پشت میز بلند شد، زیر لب آهنگی را زمزمه میکرد و به سوی درِ حیاط رفت. در آن سوی در، همسرش، ننه شورا، منتظرش بود…
***
سال تحصیلی رو به پایان بود. باید پنج امتحان برای رفتن به کلاس هشتم میدادند. پس از آخرین امتحان کتبی زبان اوکراینی، پالینا ایلاریوناونا او را نزد خود فراخواند.
با اندوهی در صدایش گفت: وانیا، چطور شد که در دیکته اشتباه کردی؟
وانیا خجولانه پاسخ داد: بعد از اینکه از کلاس بیرون آمدم تازه به آن اشتباه فکر کردم، پالینا ایلاریوناونا، اما دیگر دیر شده بود. در یک کلمه حرف «د» را جا انداخته بودم. میخواستم اصلاحش کنم، ولی یادم رفت.
حالا چه کار کنیم؟ تمام سال فقط نمرۀ پنج گرفتی، اما حالا به خاطر همین اشتباه کوچک، هم برای خودت و هم برای من، این دردسر پیش آمد.
ــ نمیدانم… هر نمرهای صلاح میدانید، بدهید…
بیا اینطور توافق کنیم، هرچند درست نیست… فقط از بیدقتی تو ناراحتم… ما این شانس را داشتیم که اقلاً یک دانشآموز ممتاز در کلاس هفتم داشته باشیم. باور کن، برای مدرسه خیلی مهم است…
ــ حالا دیگر من چه کمکی میتوانم بکنم، پالینا ایلاریوناونا؟ امتحان تمام شده است. تازه، نمرۀ چهار هم نمرۀ خوبی است، هرچند خودم هم ناراحت شدم…
ــ او ناراحت شد!!!
ــ ببین، بنشین و دیکتهات را دوباره بنویس، فقط این بار بدون هیچ اشتباهی…
ــ مگر چنین کاری درست است؟
ــ البته که درست نیست! اما فقط به خاطر من و به خاطر مدرسه، میتوانی این کار را بکنی، نه؟ هیچکس از این موضوع باخبر نخواهد شد. فقط من و تو میدانیم. این راز مشترک بین ماست.
وانیا به فکر فرو رفت. البته دلش میخواست نمرهٔ عالی بگیرد، اما…
پالینا ایلاریوناونا ادامه داد: چرا ساکت ماندهای؟ خودت هم میدانی که این اشتباه از روی ناآگاهی نبود، فقط از بیدقتی بود. این هم یک برگ کاغذ سفید، بنشین و دوباره بنویس.
وانیا سرانجام تسلیم شد: پالینا ایلاریوناونا، بسیار خوب، فقط به خاطر شما این کار را میکنم. شما در تمام این سه سال همیشه با من خیلی خوب رفتار کردهاید. نمیتوانم نسبت به محبتتان ناسپاس باشم. فقط لطفاً این موضوع را به بچهها نگویید.
ــ متشکرم، وانیا! بنویس!
وانیا دیکته را دوباره نوشت و آن را به پالینا ایلاریوناونا داد. در دلش احساس نارضایتی و عذاب وجدان میکرد، اما این احساس با این فکر کمرنگ میشد که دیکتهٔ بازنویسیشده به او امکان میدهد کلاس هفتم را با کارنامۀ سراسر ممتاز به پایان برساند.
روز جشن فارغالتحصیلی فرارسید. اوایل ماه ژوئن، هوا بسیار گرم و دلپذیر بود و خورشید با درخشش تمام میتابید. دانشآموزان فارغالتحصیل را در حیاط مدرسه به صف کردند. ایلیا ایواناویچ با کتوشلوار رسمی کنار میزی ایستاده بود که روی آن گواهینامههای پایان دورهٔ هفتسالهٔ مدرسه قرار داشت.
ایلیا ایواناویچ سخن آغاز کرد: بچههای عزیز! امروز، روز خداحافظی با مدرسهٔ ما و مدرسهٔ شماست. ما، همهٔ معلمان، پایان تحصیل و اتمام دورهٔ هفتساله را به شما تبریک میگوییم. بعضی از شما به کلاس هشتم خواهید رفت و بعضی دیگر برای ادامهٔ تحصیل راهی هنرستان یا آموزشگاه فنیوحرفهای خواهید شد. اما هر جا که باشید، مطمئنم همیشه مدرسه و معلمانتان را به یاد خواهید داشت. به یاد خواهید داشت همۀ کسانی را که نهتنها به شما دانش آموختند، بلکه بخشی از وجود و زندگی خود را نیز نثار شما کردند. ما نیز هر یک از شما را همیشه به خاطر خواهیم سپرد. درهای مدرسه همواره به روی شما باز خواهد بود. و اکنون اجازه دهید گواهینامههای پایان تحصیلی را به شما تقدیم نمایم. نخستین گواهی را به وانیا نیکیتچوک تقدیم میکنم که مدرسه را با نمرات تماماً ممتاز به پایان رسانده است. وانیا، بیا جلو!
ــ وانیا به طرف میز رفت. ایلیا ایواناویچ گواهینامه را به او داد و مانند یک فرد بزرگسال با او دست داد.
ــ آفرین، وانیا! امیدواریم مایهٔ سرافکندگی ما نشوی و از این پس هم همینطور با موفقیت درس بخوانی.
وانیا کمی دستپاچه شد. دیکتهٔ خود را به یاد آورد. اما پالینا ایلاریوناونا با نگاهی تأئیدآمیز به او لبخند زد و نخستین کسی بود که برایش دست زد.
وانیا با روحیۀ عالی به خانه بازگشت. هفت سال تحصیل پشت سر مانده بود. حالا چه باید میکرد؟ به کلاس هشتم برود یا شاید به اودسا سفر کند و در یکی از هنرستانها یا آموزشگاههای فنی ثبتنام کند؟ هنوز نمیدانست کدامیک. احتمالاً آموزشگاهی را در نظر داشت که با دریا و حرفههای دریایی ارتباط دارد.
نزدیک غروب، پدرش از سر کار به خانه آمد. گواهینامه را نگاه کرد و وانیا را تحسین کرد.
ــ آفرین پسرم، برای آینده چه فکری کردهای؟
ــ هنوز نمیدانم. دو راه پیش رو دارم: یا به کلاس هشتم در اُرجونیکیدزه بروم، یا به اودسا بروم و وارد یک هنرستان فنی شوم. در آنجا، هم یک تخصص به آدم میدهند و هم دیپلم آموزش متوسطه.
ــ فکر میکنم هنوز برای رفتن به اودسا زود است. سرنوشت گالیا شِلِست آدم را نگران میکند. شهر بزرگی است و وسوسههای زیادی دارد… فعلاً باید خودت را برای کلاس هشتم آماده کنی. وضع مالیمان کمی بهتر شده، از عهدهاش برمیآییم. تو چه فکر میکنی، گریپّا؟
ــ هنوز برای اودسا خیلی کوچک است. شهر بزرگی است و آدم میترسد. حتی رفتوآمد به اُرجونیکیدزه هم دور است. فقط شش کیلومتر تا آنجا راه است. برای این هم باید فکری بکنیم. نمیشود هر روز این همه راه را پیاده رفت و برگشت.
ــ هواپیما که نداریم، پس باید با همین دو پای خودمان برویم. اگر خیلی خوششانس باشیم، شاید بتوانیم یک دوچرخه بخریم. البته این هم کار سادهای نیست. دوچرخه را با پول نمیفروشند، خودم پرسوجو کردهام. باید مقدار معینی شیر یا تخممرغ یا کره به دولت تحویل بدهیم… یا میشود بهجای آن پوست موش صحرایی (از این به بعد، سوسلیک. م.) تحویل داد، اما برای خریدن یک دوچرخه هزار پوست لازم است… گرفتن این همه سوسلیک… آخر چقدر وقت میخواهد؟ تازه چه کسی آنها را میگیرد و پوستشان را آماده میکند؟
وانیا گفت: من میخواستم تابستان در ساوخوز کار کنم. شاید بهتر باشد به شکار سوسلیک مشغول شوم؟ فقط باید حدود ده تا تله بخریم.
پدر گفت: فقط گرفتن سوسلیک کافی نیست. باید پوستش را هم بکنی و خشک کنی.
وانیا گفت: خودم تا حالا این کار را نکردهام، ولی دیدهام باریس سیواتسکی چطور انجام میداد. اصلاً کار سختی نیست.
پدر در پایان گفت: «کار سختی نیست»… بسیار خوب، پس همینطور تصمیم میگیریم: فردا من به مغازه میروم و تله میخرم، و تو، وانیا، به اُرجونیکیدزه میروی و مدارکت را برای ثبتنام در کلاس هشتم تحویل میدهی.
روز بعد، صبح زود، وانیا راهی اُرجونیکیدزه شد. پس از یک ساعت پیادهروی به مدرسه رسید. او را به دفتر مدیر راهنمایی کردند. پشت میز، مردی میانسال با اندامی نسبتاً درشت، پیشانی بلند، موهای موجدار به عقب شانه شده و چشمان خاکستری و مهربان نشسته بود.
وانیا سلام کرد.
مدیر پاسخ داد: سلام! چه کاری داشتی؟
وانیا با اندکی کمرویی گفت: مدارکم را برای ثبتنام در کلاس هشتم آوردهام.
مدیر کارنامهٔ او را گرفت، نگاهی به آن انداخت و لبخند زد.
ــ آفرین! ما به چنین دانشآموزانی نیاز داریم. امیدوارم اینجا هم به همین خوبی درس بخوانی. با کمال میل تو را در کلاس هشتم ثبتنام میکنیم. کجا زندگی میکنی؟
ــ در ماکاروفکا، در ساوخوز «راسکوشنویه».
ــ کمی دور است. بیش از شش کیلومتر راه دارد. هر روز دوازده کیلومتر رفتوآمد، کار آسانی نیست. قصد داشتیم یک خوابگاه دانشآموزی راهاندازی کنیم، اما همین حالا هم با کمبود فضا روبهرو هستیم. احتمالاً امسال عملی نخواهد شد.
ــ امیدوارم بتوانیم یک دوچرخه بخریم. اگر هوا خوب باشد، با دوچرخه رفتوآمد میکنم.
مدیر در حالی که از پشت میز بلند میشد، گفت: پس قرارمان همین شد. اول سپتامبر منتظرت هستیم.
چند روز بعد، وانیا برای آغاز مبارزه با آفتهای مزارع، یعنی سوسلیکها، کاملاً آماده بود. هر سوسلیک در طول تابستان میتوانست چندین ده کیلوگرم غله را از بین ببرد و از این راه خسارت بزرگی به کشاورزی وارد کند. به همین دلیل، دولت از راههای مختلف مردم را به مبارزه با این جانوران تشویق میکرد.
وسایل او شامل یک سطل، پنج تله، چند تیغه برای پوستکندن سوسلیکها و یک چاقو بود.
یک صبح از روزهای ماه ژوئن، وانیا برای نخستین شکار زندگیاش از خانه بیرون رفت. در دستش سطلی بود که در آن چند تلهٔ فنری و وسایل دیگر شکار قرار داشت. شب قبل باران مختصری باریده بود و از زمین گرمشده زیر تابش خورشید، بخار بسیار لطیف و نامحسوس برمیخاست.
وانیا از خانهشان، از تپه بالا رفت و منظرۀ آشنا پیش رویش گشوده شد. در برابرش درّهای بود که تپههای پوشیده از بوتهزار و علفهای استپ آن را در بر گرفته بودند. خوشههای گندم کمکم به رنگ طلایی میگراییدند، مزرعهٔ ذرت با سبزی درخشانش میدرخشید و در دوردست، صدای یک تراکتور به گوش میرسید… اما آنچه توجه وانیا را جلب میکرد، نه زمینهای شخمخورده، بلکه زمینهای بکر و دستنخورده بود. زیرا، سوسلیکها درست در همانجا زندگی میکردند.
او بهآرامی از دامنهٔ تپهٔ پوشیده از علفهای دشت پائین رفت و با دقت به اطراف گوش میداد و نگاه میکرد. خیلی زود یک سوسلیک را دید که روی دو پایش ایستاده بود. همین که چشمش به انسان افتاد، فوراً داخل لانهاش خزید و سوت مخصوصی کشید. سوتی که علامت اعلام خطر برای همنوعانش بود.
وانیا به دهانهٔ لانه رفت، علفهای اطراف آن را کند و نخستین تله را نصب کرد. در کمتر از نیم ساعت همهٔ تلهها را کار گذاشت. برای آنکه بعدها جای آنها را گم نکند، کنار هر لانه، شاخهای از بوتههای خارسیاه یا زیتون وحشی در زمین فرو میکرد تا نشانه باشد.
پس از پایان این کار، به کف درّه رفت، که انتظار داشت از آب برفهای ذوبشده و بارانهای اخیر، آب جمع شده باشد. حدسش درست بود. آنجا گودالی نسبتاً بزرگ با آب زردرنگ وجود داشت. وانیا سطل را پر کرد و منتظر ماند تا شاید در نزدیکی، سوسلیک دوباره از لانه بیرون بیاید.
کمی بعد یکی را دید. به لانهای که حیوان در آن پنهان شده بود، نزدیک شد و نیمی از سطل آب را داخل آن ریخت. ناگهان سر سوسلیک از دهانهٔ لانه بیرون آمد. وانیا با مهارت، گردن حیوان را با دو انگشت گرفت و با یک حرکت سریع آن را بیرون کشید. این نخستین شکار او بود.
چند دقیقه بعد، توانست سوسلیک دیگری را نیز با همین روش از لانه بیرون بیاورد. در هر یک از تلهها نیز یک سوسلیک گرفتار شده بود. چهار ساعت گذشت و در این مدت وانیا موفق شد بیست سوسلیک شکار کند.
اکنون ناخوشایندترین بخش کار فرارسیده بود: کندن پوست حیوان.
وانیا در سایهٔ بوتهای نشست و با وجود احساس انزجار، مشغول کار شد. با تیغهٔ ریشتراش، دور پاهای عقب هر حیوان برشهایی ایجاد کرد و سپس شکاف را تا شکم ادامه داد. پس از آن، پوست مانند جوراب تا نزدیکی سر بهآسانی جدا میشد و فقط در قسمت سر لازم بود با احتیاط و با تیغه، پوست را از گوشت جدا کند تا کاملاً سالم بیرون بیاید.
تمام این کار نزدیک به دو ساعت طول کشید. وانیا، خسته اما خشنود، هنگام غروب به خانه بازگشت. در خانه پوستها را از سمت شکم باز کرد، خارهای درخت اقاقیا را شکست و با همان خارها، پوستها را به دیوار پشتی خانه سنجاق کرد تا خشک شوند.
پس از صرف شام، وانیا به بیرون رفت. خورشید پشت افق پنهان میشد، اما هنوز هوا روشن بود. نزدیک خانهٔ خانوادهٔ شلِست، آنیا، والودیا شلست و دختر ناشناسی را دید. وانیا تصمیم گرفت به نزد آنها برود، در حالی که وانمود میکرد فقط برای قدم زدن بیرون آمده است.
والودیا او را صدا زد: وانیا! بیا اینجا، میخواهم تو را با خواهرم آشنا کنم.
وانیا با تعجب گفت: کدام خواهر؟ من هم گالیا را میشناسم، هم ژنیا را.
والودیا پاسخ داد: بیا اینجا! او خواهرم نیست، دخترعمویم لیودا شلست است. برای تعطیلات از اودسا به دیدن ما آمده. او دخترِ عمو گریشا است.
وانیا دربارهٔ عمو گریشا از عمو میتیا شنیده بود که او روی کشتی شکار نهنگ «سلاوا» کار میکند و در شهر اودسا، در خیابان اصلی شهر، یعنی دریباسُوسکایا، زندگی میکند.
وانیا نزدیکتر رفت و نگاهش به دخترکی لاغراندام، حدود سیزده ساله، با موهای روشن و چشمان آبی زیبا افتاد که روی نردهٔ کوتاه کنار چاه نشسته بود. از همان نگاه نخست، دختر برایش بسیار دوستداشتنی و زیبا به نظر رسید. اندامی ظریف و حرکاتی موزون داشت، بینیاش کوچک و باریک بود و گونههای کودکانهاش به چهرهاش لطافت دلنشین میبخشید.
دختر به زبان روسی گفت: سلام!. اسم من لیودا است. اسم تو چیست؟
ــ من هم وانیا هستم. میتوانی به زبان اوکراینی صحبت کنی؟
ــ نه، من در مدرسهٔ روسی درس میخوانم. اما وقتی به زبان اوکراینی صحبت میکنند، همهچیز را میفهمم. پدرم هم میتواند اوکراینی صحبت کند. او الان در سفر دریایی است و مادرم کمی بیمار شده، برای همین مرا به روستا فرستادهاند.
ــ تمام تابستان اینجا خواهی ماند؟
ــ نمیدانم، مادرم برای بردنم خواهد آمد.
پرسشهای او یکی پس از دیگری سرازیر میشد.
ــبه کلاس چندم رفتی؟
ــ هشتم. تو چطور؟
ــ من به کلاس هفتم میروم.
والودیا پرسید: وانیا، در تعطیلات تابستانی چه کار میکنی؟
ــ سوسلیک شکار میکنم. باید هزار پوست تحویل بدهم تا بتوانم یک دوچرخه بخرم.
مهمان اودسایی با هیجان گفت: وای، چه جالب! میشود من هم با شما بیایم؟
وانیا با رضایت پاسخ داد: میترسم پاهای نازپروردهات از خارهای تیز دشتهای ما درد بگیرد.
والودیا پرسید: «من هم میتوانم بیایم؟»
وانیا گفت: تو؟ اگر پدر و مادرت مخالفتی نداشته باشند، چرا که نه.
ــ پس فردا با تو میآیم!
به این ترتیب، وانیا یک همکار پیدا کرد. دو نفری کار هم آسانتر بود، هم سریعتر و هم سرگرمکنندهتر. البته والودیا همیشه نمیتوانست همراه وانیا برود.
ــ آنیا، بیا برویم خانه، دیگر هوا تاریک شده، وقت خواب است. و تو هم، والودیا، فردا دیر نکنی.
لیودا در حالی که از روی حصار گِلی پائین میپرید، گفت: فردا هم بیا. گپ میزنیم!
وانیا: میآییم.
در همان لحظه با تعجب متوجه شد که دختر کلاس هفتمی از او، که دانشآموز کلاس هشتم بود، کمی بلندقدتر است.
با خودش فکر کرد: در اودسا چه غذایی به آنها میدهند!
اما فقط با صدای بلند گفت: تا فردا!
وقتی به خانه رسید، کمی کتاب خواند، سپس چراغ را خاموش کرد و سعی کرد بخوابد. اما خواب به چشمش نمیرفت. پاهایش از بس راه رفته بود، درد میکرد و در تمام بدنش احساس خستگی داشت. جلوی چشمانش مدام سوسلیکها ظاهر میشدند و در گوشش صدای سوت آنها میپیچید. تلاش کرد این صداها و تصویر بیرون کشیدن سوسلیکها از لانههایشان را از ذهنش دور کند…
سرانجام فکرش به مهمان اودسایی معطوف شد.
با خود اندیشید: دختر بامزهای است. البته خیلی پرحرف است… اما مگر همهٔ دخترها همینطور نیستند؟… حداقل او میتواند برایم از اودسا و از دریا تعریف کند… فردا میروم، میبینمش… و با هم گپ میزنیم…
با همین فکرها به خواب رفت.
روز بعد، او و والودیا با هم بیش از بیست سوسلیک شکار کردند. وانیا خوشحال بود. اگر کار به همین ترتیب پیش میرفت، ظرف یک ماه و نیم میتوانست تعداد پوستهای لازم را جمع کند و اگر هم نه، نهایتاً تا دو ماه.
عصر، پس از بازگشت، وانیا پوستها را برای خشک شدن آویخت و بیدرنگ به خانهٔ خانوادهٔ شِلِست رفت. لیودا تنها، روی همان حصار گِلی، با یک پیراهن روشن تابستانی نشسته بود.
وقتی وانیا را دید که نزدیک میشود، گفت: سلام! من دیگر میدانم امروز چند تا سوسلیک گرفتهاید. والودیا برایم تعریف کرد.
وانیا پاسخ داد: سلام! بله، امروز روز پرباری بود.
ــ دلت برایشان نمیسوزد که میکشیشان؟
ــ چرا، البته که دلم میسوزد! اما چارهای نیست. وگرنه نمیتوانم دوچرخه بخرم. تا مدرسه شش کیلومتر راه است. آن هم فقط در یک مسیر. بعد هم باید همان شش کیلومتر را برگردم. مدرسهٔ تو هم دور است؟
ــ نه، کنار خانهمان است. پیاده فقط پنج دقیقه راه دارم.
ــ خوش به حالت! من هم فقط وقتی هوا خشک باشد میتوانم با دوچرخه بروم. وقتی باران ببارد یا زمستان باشد، باید با پای پیاده این راه را طی کنم.
ــ خیلی سخت است!
ــ سخت است؟ تو که نمیدانی سختی یعنی چه! تا حالا شده از میان گلولای یا در زمستان روی برف سرد، از میان یک روستای غریبه راه بروی و سگها دورت را بگیرند و بخواهند پاهایت را گاز بگیرند؟ این که مثل راه رفتن روی آسفالت با کفشهای شیک نیست!
ــ فکر نکنم من از پسش برمیآمدم!
ــ باشد، دربارۀ موضوع دیگری حرف بزنیم. از پدرت بگو، مادرت، خانهای که در آن زندگی میکنی، یا مدرسهات.
ــ چرا اینها برایت جالب است؟ من که دربارۀ پدر و مادرت چیزی نمیپرسم…
ــ تو هم بپرس! ولی من زودتر درخواست کردم.
ــ چه زرنگی! چشمانش مستقیم، روشن و بیباک به او خیره شد. گاهی پلکهایش کمی جمع میشد و آن وقت نگاهش عمق و لطافت خاصی پیدا میکرد. خیلی خوب! پدرم شکارچی نهنگ است. با یک کشتی بزرگ به دریا میرود. الان در اودسا نیست، در دریاست. گاهی تا شش ماه به خانه نمیآید. مادرم از این موضوع خوشش نمیآید، اما پدر نمیتواند کارش را رها کند. بهزودی بازنشسته میشود، آن وقت همیشه در خانه خواهد بود. مادرم در تجارت کار میکند و اغلب مریض میشود. پدر میگوید چون سیگار میکشد. ما در خیابان اصلی شهر، یعنی دریباسوفسکایا، درست کنار ساحل دریا زندگی میکنیم. شبها حتی صدای امواج را میشنوم، مخصوصاً وقتی دریا طوفانی است.
ــ من هیچوقت به اودسا نرفتهام و دریا را ندیدهام. کتابهای زیادی دربارۀ ملوانان و دریا خواندهام، اما باز هم نمیتوانم تصور کنم دریا واقعاً چگونه است… دلم میخواهد ملوان شوم، حتی کاپیتان… میخواهم ببینم مردم در کشورهای دیگر و قارههای دیگر چگونه زندگی میکنند…
ــ یعنی میخواهی همسر آیندهات را بدبخت کنی تا مثل مادرم شش ماه منتظرت بماند؟ شاید به همین خاطر است که مادرم سیگار میکشد و مریض میشود…
ــ مگر حتماً باید ازدواج کرد…
وانیا به لیودا نگاه میکرد و هر لحظه بیشتر نسبت به این دختر، که زندگی او هم آسان نبود، احساس علاقه و همدلی پیدا میکرد. کنار او روی نردهٔ کوتاه نشست.
لیودا گفت: نزدیکتر بنشین! نکند از دخترها میترسی؟
ــ نه، همین حالا هم نزدیک نشستهام. از دریا برایم تعریف کن…
حدود دو ساعت با هم صحبت کردند. روز به پایان رسیده بود و غروب، که نخست سراسر آتشین بود، سپس روشن و سرخ، بعد کمرنگ و مهآلود، آرامآرام در دل شب محو میشد. اما گفتوگوی آن دو همچنان ادامه داشت و همچون هوای پیرامونشان، آرام، صمیمی و ملایم بود. خیابان کاملاً تاریک شده بود. برای وانیا خوشایند بود که کنار این دختر، دختری که به گمانش بوی دریا میداد، بنشیند. هرچند خودش هنوز هیچ تصوری از دریا نداشت…
صدای خاله شورا بلند شد: لیودا! بس است دیگر، اینقدر با هم خوشوبش نکنید. وقت خواب است.
لیودا گفت: من دیگر باید بروم، و از روی نرده کوتاه پائین پرید. فردا بیا، صحبت کردن با تو خیلی جالب است.
ــ حتماً میآیم! تا فردا!
ــ تا فردا!
او برایش دست تکان داد و به سوی خانه دوید.
وانیا هم، اما آرامآرام، به طرف خانه خود راه افتاد. ماه طلوع کرده بود. او دوست داشت در کوچههای روستا قدم بزند. ماه، انگار از آسمان صاف و زلال با دقت به او خیره شده بود و وانیا آن نگاه را احساس میکرد. او ایستاد، در حالی که سراسر وجودش در نور ماه، نوری آرام و بیتشویش که در عین حال، بیصدا دل را به هیجان میآورد، غرق شده بود. در پنجرۀ خانهها چراغهای نفتی کمسو روشن بودند، شاخههای تاک، پیچکهای تابخورده خود را از پشت حصار بیرون آورده بودند، چیزی در سایه- روشن از کنار چاه دوید. سگ خوشخلق همسایه زیر لب غرولندی کرد. نسیم با نوازش به صورتش میخورد و عطر دلانگیز گلهای اقاقیا چنان فضا را پر کرده بود که سینهاش بیاختیار هر لحظه عمیقتر نفس میکشید…
وانیا، در حالی که هوای معطر را آهسته فرو میبرد، به خانه رسید و وارد اتاقش شد. سراسر وجودش از اشتیاقی شیرین و انتظارهای نامعلوم لبریز بود. احساس خوشبختی میکرد. اما چرا؟ نه آرزویی داشت و نه به چیزی فکر میکرد… به محض آنکه در بسترش خزید، همانند کودکی در گهواره، بیدرنگ به خواب رفت.
صبح روز بعد، والودیا شلست او را از خواب بیدار کرد. وانیا با شتاب از رختخواب برخاست.
ــ چرا هنوز خوابی؟ دیشب تا دیروقت با لیودا گپ میزدی… ببین چه صبح زیبایی است. هوا چقدر تازه است، شبنم همهجا را پوشانده و پرندهها آواز میخوانند.
وانیا دست و صورتش را شست، لباس پوشید و آن دو در حیاط پشت میز نشستند. مادر برایشان شیر و نان تازه آورد. پس از صرف صبحانه، وسایل لازم را برداشتند و برای شکار سوسلیک راهی شدند…
شکار سوسلیکها با موفقیت پیش میرفت. با اینکه کار بسیار سختی بود، اما طی یک ماه توانستند نزدیک به چهارصد پوست آماده کنند.
وانیا تقریباً هر غروب با لیودا دیدار میکرد. این دختر لاغراندام با چشمان آبی را دوست داشت. چشمانی که احتمالاً به رنگ دریایی بودند که لیودا بارها از آن برایش تعریف کرده بود و شوخطبعی او، که گویی خصلت مردم اودساست، برایش جلب بود.
آنها عصرها روی دیوار سنگی مینشستند و دربارۀ مدرسههایشان، معلمها و همکلاسیهایشان صحبت میکردند. گاهی هم یواشکی وارد حیاط مدرسه میشدند. حیاط با باغی سرسبز و ساختمان اسرارآمیز مدرسه که در تاریکی شب، از همیشه بزرگتر و باشکوهتر به نظر میرسید.
لیودا دست وانیا را در دست میگرفت. وانیا احساس میکرد که دست او اندکی میلرزد.
وانیا پرسید: ترسیدهای؟
ــ کمی…
ــ از چه میترسی؟
ــ خیلی تاریک است… توی شهر چنین چیزی نیست… آنجا حتی شبها هم همهجا غرق نور است.
ــ حتماً خیلی زیباست… اما اینجا همهچیز چقدر آرام و ساکت است… فقط صدای جیرجیرکها شنیده میشود… میشنوی؟
ــ آره، میشنوم!…
لیودا ناگهان پرسید: وانیا، تا حالا دختری را بوسیدهای؟
وانیا دستپاچه شد و نمیدانست چه جوابی بدهد.
«نه…» با زحمت از دهانش بیرون آمد.
ــ در مدرسۀ ما، پسرها دخترها را میبوسند… دوست داری من تو را ببوسم؟
وانیا هنوز فرصت نکرده بود چیزی بگوید که لیودا گونهاش را بوسید. بعد با شتاب به سوی خانه دوید.
وانیا تنها ماند. به درخت اقاقیا تکیه داد و به تپشهای قلبش گوش میداد. قلبش با شتاب در سینه میطپید.
از ذهن وانیا گذشت: عجب دختر عجیبی!…. هنوز گرمای لمس لبهای او را بر گونهاش احساس میکرد و از این احساس تازه، هم شادی عمیقی در دلش بود و هم شرمی شیرین.
وانیا از حیاط مدرسه بیرون آمد و به خانۀ خانواده شِلِست رفت. اطراف خانه تاریک و ساکت بود. در یکی از پنجرهها لحظهای نوری پدیدار شد و سپس خاموش شد. گنبد پهناور آسمان از ستارگان درخشان نور میگرفت. چند دقیقهای همانجا ایستاد، سپس روی نرده کوتاهی نشست که او و لیودا همین چندی پیش شادمانه روی آن نشسته و گپ زده بودند. همانجا نشست، به آسمان خیره شد و اندیشههایش به جای دور، به سوی ستارگانی که با نور رازآلود بر فراز سرش میدرخشیدند، پر کشید…
روز بعد، هنگامی که از مزرعه بازگشت، مادرش در حیاط خانه به استقبالش آمد.
ــ وانیا، احتمالاً هنوز خبر را نشنیدهای. خانواده شلست دچار مصیبت شدهاند.
وانیا بیاختیار فوراً به یاد لیودا افتاد.
با نگرانی پرسید: چه اتفاقی افتاده؟
ــ همسر برادر دمیتری پاولاویچ در اودسا از دنیا رفته است. صبح تلگرامی رسید و شورا همراه دخترش به اودسا رفتند. چه مصیبت بزرگی! دخترک بیمادر شد.
این خبر وانیا را در حالتی از بهت و حیرت فرو برد. همانجا ایستاده بود و نمیتوانست حتی یک کلمه بر زبان بیاورد.
از ذهنش گذشت: آخر همین دیروز آنقدر شاد و خندان بود… چهقدر این دنیا بیانصاف است…
بیاختیار پرسید: یعنی لیودا هم رفته؟
ــ به تو که گفتم، شورا با دخترش رفته است…
ــ آهان… بله… من بروم گرد و خاک تنم را بشویم، بعد هم دلم شیر میخواهد.
اندکی بعد، عمو میتیا وارد حیاط شد.
ــ گریپّا، برادرم گریشا گرفتار مصیبت بزرگی شده. همسرش، سوتلانا، از دنیا رفته… سوتا… زن فوقالعادهای بود… بیچاره گریشا… بیچاره آن بچه… گریپّا، یک لیتر شراب به من بده، میخواهم اینجا بنشینم و برای آرامش روحش بنوشم…
مادر از سردابه یک لیتر شراب آورد. عمو میتیا نشست، سرش را بر بالای لیوان پر از شراب خم کرد و در افکار خود فرو رفت.
کمی بعد، وانیا نیز کنار او نشست.
ــ پسرجان، بگذار چیزی دربارۀ زندگی به تو بگویم… آدمی هست و ناگهان دیگر نیست… ما خیال میکنیم قرار است همیشه باشیم… اما مرگ را نه میشود فریب داد و نه میتوان از آن پنهان شد…
ــ عمو میتیا، چرا مُرد؟
ــ میگویند قلبش از کار باز ایستاد… میگویند… البته شاید هم خودش به زندگیاش پایان داده باشد. یک بار به من اعتراف کرد که از وقتی گریشا در ناوگان شکار نهنگ «سلاوا» مشغول به کار شده، زندگی برایش طاقتفرسا شده است. آخر گریشا هر بار شش یا هفت ماه از خانه دور میماند. همین حالا هم جایی در نزدیکی سواحل استرالیاست… تازه، سفر هوایی تا اودسا هم سه شبانهروز طول میکشد…
ــ اما من همیشه فکر میکنم دریانورد بودن خیلی جالب است! این همه ماجراجویی! دریا، سرزمینهای دور، قارههای ناشناخته…
ــ بگذار من دربارۀ این ماجراجویی برایت بگویم…
عمو میتیا طبق عادت، پیش از نوشیدن، روی لیوان شراب، علامت صلیب کشید، چند جرعه نوشید و ادامه داد:
ــ دربارۀ ماجراجویی، دفعه بعد برایت بهتر تعریف میکنم… سوتکا سبک زندگی چندان سالمی نداشت… خودت که میفهمی. کار در تجارت وسوسههای زیادی دارد… سیگار میکشید، گاهی هم مشروب میخورد… از آن طرف هم پزشکان ما… یادم هست وقتی هنوز در اودسا زندگی میکردم، یکدفعه بیهیچ دلیل، یک جا درد میگرفت، جای دیگر احساس فشار میکردم…
عمو میتیا چهرهاش را در هم کشید، انگار واقعاً جایی از بدنش درد گرفته باشد. نیمی از لیوان شراب را نوشید و چند دقیقه با چشمان بسته در سکوت ماند.
بلی، رفتم دکتر، در حالی که بقیۀ شراب را مینوشید، ادامه داد: اول از درمانگاه بیماریهای مقاربتی شروع کردم که در خیابان کناری بود. خُب، از کجا باید شروع میکردم؟ دکتر تا مرا دید، فوری گفت: این ظرف را بردار، برو پشت پرده و در آن ادرار کن…
رفتم. ظرف را برداشت، تکانش داد و جلوی نور گرفت. گفت: اوه، جوان! اینجا که یک دستهگل کامل داری! باید مدتها و آن هم فقط پیش خودم درمان شوی…
خلاصه، او یک پزشک واقعاً اودسایی بود. از همان اول میخواست از بیمار پول حسابی بگیرد.
با خودم گفتم: نه، یک جای کار میلنگد. من که تا حالا چنین چیزی در خودم ندیده بودم. نه دست به جایی زده بودم و نه اصلاً به چنین ماجرایی نزدیک شده بودم.
عمو میتیا دوباره لیوان را از شراب پر کرد، طبق عادت روی آن علامت صلیب کشید و نیمی از آن را نوشید.
حالا چه کار کنم؟ رفتم درمانگاه مرکزی شهر، اما این بار پیش یک پزشک معمولی.
باز همان حرف: این ظرف را بردار، برو پشت پرده…
دوباره ظرف را جلوی نور گرفت…
پرسیدم: چه شده؟
گفت: روشن است. خیلی زود معالجعهات میکنم، البته به شرطی که تمام دستورات را دقیق اجرا کنی. موافقی؟
بعد با لحن یکنواخت گفت: پس بنویس. یک تحریک پزشکی ترتیب میدهیم! این یک روش درمانی است. اما باید مو به مو اجرا کنی، هرچند میدانم هم سخت است و هم چندشآور. با این حال، حتی اگر برخلاف میلت باشد، باید انجامش بدهی. برنامه این است: صبح، به جای صبحانه، اول ودکا، بعد آبجو، دوباره ودکا، دوباره آبجو… و همینطور پنج شش روز ادامه بده. بعد هنگام ناهار…
میخواست چیز دیگری هم اضافه کند، اما دیگر طاقت نیاوردم و گفتم: چی؟! منظورتان چیست؟ این دیگر چه جور تحریکی است؟! من بدون این «تحریک» هم همینطوری زندگی میکنم! آن وقت شما میگویید پنج شش روز؟!…
عمو میتیا آهی کشید و ادامه داد: این هم از دکترهای ما، وانیا! مگر میتوانستند بفهمند در دل سوتا چه میگذرد؟ ظرف پنج دقیقه آنقدر حرف میزنند که آدم کاملاً ناامید میشود. آخر مگر اینطور هم کسی معالجه میشود؟ باید به فکر آدمها باشند! همه جا انسانهای زنده زندگی میکنند… همین شد که او را با همین معالجههایشان از پا درآوردند!… قلبش…!
عمو میتیا ساکت شد و دوباره در افکارش فرو رفت.
امروز خیلی پرحرفی کردم، رو به خودش گفت.
شرابش را تا آخر نوشید، از روی نیمکت بلند شد و آرامآرام به سوی خانهاش رفت.
صبح روز بعد، درست وقتی وانیا آماده میشد به دشت برود و سوسلیک شکار کند، خاله فروسیا ــ همسایه روبهرویی و همسر نجار ــ صدایش زد.
او زن بسیار جالبی بود. آرام، کمحرف و مهربان. سختیهای زندگی چنان او را مچاله کرده بود که همیشه با قامت خمیده راه میرفت. با این همه، این موضوع مانع کارش با زنبورها نمیشد. او زنبوردار اصلی مزرعه اشتراکی بود و در باغچۀ کنار خانه نیز کندوهای خودش را داشت. اغلب با عسل تازه از وانیا پذیرایی میکرد.
این بار هم صدایش زد: وانیا، یک ظرف کوچک بیاور، به تو عسل تازه میدهم. همین دیروز از کندوها برداشت کردهام.
وانیا وارد حیاط شد، ظرف را به او داد و منتظر ماند. خاله فروسیا به سردابه رفت و کمی بعد با عسلی به رنگ کهربا برگشت. اما همراه عسل، زنبورها هم آمدند: نه یکی، نه دو تا، بلکه تعداد زیادی.
همین که خاله فروسیا ظرف عسل را به دست وانیا داد، زنبورها به او حمله کردند و بیامان نیشش زدند.
وانیا ظرف عسل را رها کرد و برای نجات جانش پا به فرار گذاشت به پشت باغچۀ خاله فروسیا، جایی که علفهای بلند و انبوهی روییده بود. وقتی به آنجا رسید، خود را میان علفها انداخت و سر و صورتش را با دستهایش پوشاند.
زنبورها چند دور بالای سر وانیا چرخیدند و سپس پرواز کردند و رفتند.
پس از مدتی که دراز کشیده بود، از جا برخاست و احساس کرد صورتش از شدت نیشها بهشدت ورم کرده است. وقتی به خانه برگشت، خودش را در آینه نشناخت. یک چهرۀ عجیب با یک چشم نیمهبسته و بینی متورم به او خیره شده بود. آنیا با دیدن او از شدت خنده اشک از چشمانش جاری شد.
با تمسخر گفت: خُب، وانیا، سیرِ عسل خوردی؟!
ــ ورم صورتم خوب میشود، اما از عسل به تو نمیدهم!
ــ لازم هم نیست، مامان همین حالا بدون کمک تو برایم روی نان عسل مالید!
تنها پس از چهار روز بود که وانیا جرأت کرد دوباره در کوچه و خیابان ظاهر شود.
تا اواسط ماه اوت، وانیا سرانجام توانست هزار پوست سوسلیک را که آرزویش بود، جمعآوری کند. او پوستها را با دقت در دستههای صدتایی مرتب کرد، محکم با نخ بست و همه را درون کیسهای کوچک گذاشت. سپس با یک خودروی عبوری خود را به مرکز شهرستان رساند.
در ادارۀ خرید و جمعآوری پوست، مسئول پذیرش با دیدن پوستهای سوسلیک از تعجب دهانش باز ماند و تنها توانست بگوید: پسرجان، همۀ اینها را خودت گرفتهای؟
وانیا با غرور پاسخ داد: بله. دو ماه و نیم تمام برای گرفتنشان زحمت کشیدم!
زن تحویلدار، تکتک پوستها را با دقت بررسی کرد. چند پوست را کنار گذاشت وگفت: از تو ۹۹۲ پوست قبول میکنم. هشت پوست معیوب است.
وانیا با لحن ملتمسانه گفت: خاله، من به گواهیِ تحویل هزار پوست احتیاج دارم، وگرنه دوچرخه را به من نمیفروشند.
زن خندید و گفت: نگران نباش! این گواهی را به تو میدهم. مسئله فقط تعداد پوستهای تحویلی نیست. مهمتر از آن، تعداد آفتهایی است که از بین بردهای. امتیاز خرید دوچرخه را به خاطر همین کار به تو میدهند. پوستها فقط مدرکی هستند که نشان میدهند این جوندگان را شکار کردهای. این هم گواهیات، و این هم پول پوستهایی که تحویل دادی. مبلغش زیاد نیست، اما به کارت میآید…
وانیا آنقدر هیجانزده بود که انگار حتی یادش رفت تشکر کند. گواهی و پول را برداشت و با تمام سرعت به فروشگاه کالاهای معیشتی و صنعتی، که دوچرخه میفروختند، دوید.
در فروشگاه مشتری زیادی نبود. وانیا به فروشنده نزدیک شد و گواهی را به او داد.
فروشنده با شگفتی گفت: عجب! هزار سوسلیک! و همه را خودت شکار کردهای؟ آفرین! خُب، با این گواهی چه میخواهی بخری؟
وانیا تقریباً زیر لب پاسخ داد: دوچرخه…
بسیار خوب، هر کدام را که دوست داری انتخاب کن. آنها را در آن گوشه کنار دیوار گذاشتهایم.
وانیا با دستها و پاهایی که از هیجان میلرزید، به سوی دوچرخهها رفت. عجله نکرد و هر پنج دوچرخه را که به دیوار تکیه داده شده بودند، با دقت بررسی کرد. از میان آنها، دوچرخه کارخانۀ خارکف را پسندید. دوچرخهای با آینه، چراغ جلو و دینام که قطعات کرومکاریشدهاش برق میزد.
با نفس حبسشده در سینه گفت: همین یکی!
فروشنده گفت: این دوچرخۀ بسیار خوبی است، اما قیمتش هم بالاست. قیمت آن ۱۲۰۰ روبل است.
وانیا دستش را داخل جیبش برد. پولی را که مادرش به او داده بود درآورد. پول را به فروشنده داد.
فروشنده پس از شمردن پولها گفت: پسر جان، اینجا فقط هزار روبل است. این مبلغ کافی نیست. برای این دوچرخه باید دویست روبل دیگر هم بدهی یا بهتر است دوچرخۀ دیگری انتخاب کنی.
انگار همه چیز در وجود وانیا فرو ریخت… فروشنده با دلسوزی به او نگاه میکرد. اما ناگهان چهرۀ وانیا از شادی روشن شد. پولی را که بابت فروش پوستها گرفته بود، به یاد آورد. آن را از جیب دیگرش بیرون آورد و به فروشنده داد. این بار، پول کاملاً کافی بود و حتی پنجاه روبل هم اضافه ماند.
پس از دریافت مدارک دوچرخه، وانیا آن را از فروشگاه بیرون آورد و در جادۀ خاکی منتهی به روستایشان به راه افتاد. دوازده کیلومتر راه در پیش داشت. تصمیم گرفت در همان مسیر، بدون معطلی، دوچرخهسواری را یاد بگیرد.
کار آسانی نبود، بهویژه، کسی نبود که دستش را بگیرد یا کمکش کند. اما کمکم، هرچند با زخم شدن زانوهایش، فن دوچرخهسواری را آموخت. از نیمۀ راه به بعد، دیگر با اطمینان رکاب میزد. هنگامی که وارد روستا شد، با غرور بر دوچرخهای که زیر نور خورشید برق میزد، سوار بود. با شادمانی رکاب میزد و حسرت همۀ بچههایی را که در کوچه میدید، برمیانگیخت.
وقتی وارد حیاط خانه شد، کنار پدرش از دوچرخه پائین پرید.
پدر با تعجب پرسید: کی دوچرخهسواری یاد گرفتی؟
وانیا پاسخ داد: در مدت زمانی که از سبریکووا به روستا رسیدم.
ــ چه زرنگ! خیلی خوب از پسش برآمدی.
آنیا که دواندوان به آنها رسیده بود، گفت: وانیا، به من هم دوچرخهسواری یاد بده.
وانیا گفت: کمی بزرگتر شو، هنوز برایت زود است.
آنیا با دلخوری جواب داد: خودت بزرگتر شو! ببین، لیودا از تو کوچکتر است، اما قدش از تو بلندتر است!
پدر گفت: آنیا، حتماً به تو هم یاد میدهیم. تازه قرار است به کلاس هفتم بروی. تابستان سال آینده برای تو هم یک دوچرخه میخریم.
سپس از وانیا پرسید: همۀ پوستها را قبول کردند؟
وانیا گفت: فقط هشت تا را رد کردند. بابت بقیه ۲۵۰ روبل به من پرداختند. همان پول به دادم رسید. وگرنه، نمیتوانستم این دوچرخه را بخرم. خیلی از این دوچرخه خوشم آمده است.
وانیا پارچهای برداشت و با دقت دوچرخه را پاک کرد و براقی آن از قبل هم بیشتر شد.
***
تابستان به پایان رسید و همراه آن، تعطیلات مدرسه نیز تمام شد. اول سپتامبر، وانیا با دوچرخۀ نو به مدرسه رفت. با خوشحالی دید که دوستانش نیز همکلاس او شدهاند: وانیا گولی، واسیا کوپیشچیک، کولیا کاپوکا و وانیا دانچنکو. پیش از آغاز مراسم افتتاح سال تحصیلی تازه، فرصت کردند از خاطرات تعطیلات تابستانیشان و اینکه هر کدام کجا رفته و چه چیزهایی دیده بودند، برای یکدیگر بگویند.
مراسم آغاز سال تحصیلی شروع شد. همۀ کلاسها و معلمان در برابر ساختمان مدرسه صف کشیدند. مدیر مدرسه، گئورگی ایواناویچ پلاتوناوف، جلو آمد. مردی که هم آموزگاری توانا بود و هم مدیری کاردان.
بعدها معلوم شد که او درس جغرافیا را بسیار عمیق و دقیق میدانست. فقط با چوب اشاره روی نقشه حرکت نمیکرد و صرفاً به نام بردن «جنگلها، دشتها، رودخانهها»، کشورها و قارهها اکتفا نمیکرد. بلکه میتوانست دانشآموزان را شیفتۀ درس کند.
گئورگی ایواناویچ بر روند آموزشی مدرسه در همۀ زمینهها نظارت داشت. او نام و نام خانوادگی همۀ دانشآموزان مدرسه را میدانست. حتی ممکن بود ناگهان وارد دستشویی پسرانه شود و به دانشآموز سیگاریِ حرفهای یا کسی که روی دیوارهای دستشویی یادگاری مینوشت، تشر بزند یا او را تنبیه کند.
مدیر مدرسه کتوشلوار روشن به تن داشت و از زیر کت او، پیراهن سنتی گلدوزیشدۀ اوکراینی (ویشیوانکا) نمایان بود.
مدیر مدرسه سخنانش را چنین آغاز کرد: دوستان عزیز! والدین گرامی دانشآموزان کلاس اول! معلمان مدرسه و همه ما آغاز سال تحصیلی جدید را به شما تبریک میگوییم. تعطیلات به پایان رسیده است و شما بچهها با نیرویی تازه آمادهاید تا دانشهای جدید بیاموزید. برایتان آرزوی موفقیت میکنیم.
امسال دانشآموزان جدید زیادی به مدرسه ما آمدهاند. هم دانشآموزان کلاس اول و هم تعدادی از دانشآموزان کلاس هشتم. بچهها، مدرسۀ ما همۀ شما را با آغوش باز در خانوادۀ صمیمی خود میپذیرد. مطمئن هستیم که در اینجا دوستان و رفقای وفاداری پیدا خواهید کرد و دوستان واقعی خواهید شد.
همچنین میخواهم توجه دانشآموزان کلاس دهم را به این جلب کنم که سال تحصیلی امسال، آخرین سال حضور شما در مدرسه است. از شما هم میخواهم سستی نکنید، خود را جمعوجور کنید، تمام توانتان را برای فراگیری موفق درسها به کار بگیرید و دوران مدرسه را با سربلندی به پایان برسانید.
و حالا از دانشآموز کلاس اول، ماشا سیرنکو، و دانشآموز کلاس دهم، سرگئی گاوریلوک، دعوت میکنم تا نخستین زنگ آغاز سال تحصیلی جدید را به صدا درآورند. راهتان پر خیر و برکت باد!
سرگئی، ماشا را روی شانههایش نشاند و او با شادی زنگ مدرسه را به صدا درآورد.
پس از پایان مراسم، همه به کلاسهای خود رفتند. وانیا توانست روی نیمکت اول بنشیند. کنار او دختری از روستای گوریهوا نشست که سال گذشته در کلاس هشتم مردود شده و مجبور بود همان پایه را دوباره بگذراند. نامش لیزا سلیوسارنکو بود. او دختری نسبتاً زیبا، لاغراندام، با موهای روشن و چشمانی همرنگ موهایش بود که اندکی حالت مورب داشت.
لیزا از وانیا پرسید: اشکالی ندارد که کنار تو بنشینم؟ سال گذشته هم روی همین نیمکت مینشستم. فقط مریض شدم و نتوانستم امتحانات را بدهم.
وانیا پاسخ داد: نه، چرا باید مخالف باشم؟
در همین هنگام، مدیر مدرسه به همراه معلمی بسیار جوان وارد کلاس شد. همۀ دانشآموزان از جا برخاستند.
مدیر گفت: سلام بچهها! بنشینید. میخواهم معلم و سرپرست کلاس شما را معرفی کنم. اولگا ایواناونا گالاتنکو. ایشان همزمان درس ریاضیات را نیز به شما تدریس خواهند کرد. اولگا ایواناونا امسال از دانشگاه اودسا فارغالتحصیل شدهاند و تا همین چندی پیش خودشان نیز مانند شما دانشآموز بودند. امیدوارم بتوانید با یکدیگر ارتباط خوبی برقرار کنید، علایق مشترکی پیدا کنید و در آغاز راه معلمی از ایشان حمایت کنید. موافقید؟
همه دانشآموزان یکصدا پاسخ دادند: موافقیم!
مدیر ادامه داد: اولگا ایواناونا، کلاس را به شما میسپارم. برایتان موفقیت و کامیابی آرزو میکنم. بچهها، برای شما هم آرزوی موفقیت میکنم!
پس از این سخنان، مدیر از کلاس خارج شد و دانشآموزان برای بدرقۀ او دوباره از جا برخاستند.
اولگا ایواناونا با دامن بلند و گشاد و بلوزی رنگارنگ که با کمربندی باریک بر کمر ظریفش بسته بود، بسیار جوان به نظر میرسید. شاید نتوان او را زیبایی خیرهکننده دانست، اما نگاهش جذابیت خاصی داشت و انسان را به خود جلب میکرد.
او روی صندلی کنار میز نشست، دفتر حضور و غیاب کلاس را باز کرد و گفت: لطفا، بیائید با هم آشنا شویم.
سپس نام و نامخانوادگی دانشآموزان را یکییکی خواند. وقتی حضور و غیاب تمام شد، پرسید آیا همۀ شما کتابهای جبر، هندسه و مثلثات دارید یا نه. پس از آن، نخستین درس جبر آغاز شد.
در طول دو هفته بعد، وانیا با همۀ معلمان خود آشنا شد. همۀ آنها بسیار مهربان بودند، اما در عین حال از دانشآموزان انتظار جدیت و تلاش داشتند. به طور کلی، در مدرسه فضای سرشار از رفاقت و همدلی حاکم بود. میان معلمان هیچگونه اختلاف، درگیری یا کشمکش، چه در مسائل شخصی و چه در امور حرفهای، دیده نمیشد. در این مدرسه استادان واقعیِ کار خود، تدریس میکردند. وانیا تا پایان عمر، لحن سخنانشان، شیوۀ برخوردشان و لبخندهای دلگرمکننده و حمایتگرشان را از یاد نبرد.
بیش از همه، معلم زبان روسیاش، واسیلی گریگوریاویچ ماتینگا، در دل او جای گرفت. چگونه میتوان تلاشهای روزانه، پیگیر و خستگیناپذیر او را برای تبدیل یک پسر روستایی به دوستدار ادبیات از یاد برد؟
او مردی بود کوتاهقد و از نقص جسمانی جدی رنج میبرد. ستون فقراتش انحنا داشت و قفسۀ سینهاش دچار تغییر شکل شده بود. اما در درون خود از استعداد و توانایی عظیمی به عنوان یک آموزگار و مربی برخوردار بود، آن هم استعدادی غیرمعمول.
او هرگز کلاس را به دو دسته تقسیم نمیکرد: کسانی که «به زبان روسی نیاز دارند» و کسانی که گمان میرفت هرگز به آن احتیاجی پیدا نکنند. روش او این نبود که دانشآموزان را مجبور به یادگیری کند، بلکه میخواست خودشان به این نتیجه برسند که نمیتوان درس نخواند. نه خودنمایی میکرد؛ نه طعنه میزد؛ نه سرزنش میکرد؛ نه والدین را به مدرسه فرامیخواند و نه میکوشید با دانشآموزان صمیمیت تصنعی برقرار کند. او فقط با پشتکار و برنامهریزی، کار خود را انجام میداد گام به گام.
تنها آزادی که گاهی به خود میداد، این بود که در بعضی موارد دخترها را «عروسکهای شیطان» خطاب میکرد. البته، دربارۀ برخی از آنان، واقعاً حق با او بود.
واسیلی گریگوریاویچ همیشه گویی مراقب وانیا بود و اجازه نمیداد لحظهای سستی کند. او حتی کوچکترین موفقیتهای ایوان را نیز میدید و تحسین میکرد. به او آموخت چگونه با کتاب کار کند و چگونه بیندیشد. یادش داد که چگونه زبان روسی و ادبیات را در نوشتههایش به یک کل منسجم تبدیل کند.
بررسی بهترین انشاها در کلاس، به نوعی به نقد ادبی تبدیل میشد: تحلیل ساختار انشا، شیوۀ گذر از یک اندیشه به اندیشۀ دیگر، منطق درونی روایت، مبارزه با واژههای زائد و تکیهکلامها و بسیاری نکات دیگر. واسیلی گریگوریاویچ میتوانست کلید فهم آنچه را خوانده یا نوشته شده بود، در اختیار شاگردانش بگذارد و این «کلید» تا پایان عمر با وانیا باقی ماند.
دقیقاً همین واسیلی گریگوریاویچ بود که وانیا را با اشعار سرگئی یسنین، شاعری که در آن سالها آثارش هنوز چندان آزادانه در دسترس نبود، آشنا کرد.
وانیا، که خود نیز مانند یسنین پسری روستایی بود، هرچند از ناحیۀ دیگر، شیفتۀ اشعار او شد. بهویژه اشعار غناییاش. این اشعار دنیایی سرشار از احساسات پاک، آرزوهای جوانی، رنجهای روحی و اندیشههای عاشقانه بودند؛ دنیایی لبریز از عشق به طبیعت زادگاه، به زن، و آکنده از سپاس عمیق و جانسوز نسبت به زندگی.
و چه کسی میتواند در برابر این واژههایی که از ژرفای دل شاعر برآمدهاند، بیتفاوت بماند؟
تانیا چه زیبا بود، در تمام آبادی کسی نبود از او زیباتر.
چین سرخ دامنِ سفید سارافانش جلوهای داشت دلنشین.
هنگام غروب، کنار درّه و پشت حصارهای بافتهشده، قدم میزد.
ماه در مهِ ابری با ابرها بازی میکرد.
جوانی پیش آمد، سرِ پرموی خود را به احترام فرود آورد و گفت:
خداحافظ، ای شادیِ من! من با دختر دیگری ازدواج کردهام.
تانیا همچون کفن رنگ باخت، چون شبنم سرد شد،
و گیسوانش چون ماری مرگبار بر شانههایش فرو ریخت…
و یا این شعر:
گیسوان سبز،
سینۀ دوشیزهوار،
ای غانِ باریکاندام،
چرا اینگونه به برکه خیره شدهای؟
باد چه رازی در گوش تو زمزمه میکند؟
شنها از چه سخن میگویند؟
یا شاید میخواهی
شانۀ سیمینِ ماه را
در گیسوانِ شاخههایت بنشانی؟
وانیا خیلی زود مجموعه اشعار شاعر را که واسیلی گریگوریاویچ به او هدیه داده بود، از بر شد. تحت تأثیر اشعار سرگئی یسنین، او نیز بار دیگر، در ادامۀ تجربه ناموفق پیشین خود، با احتیاط به سرودن شعر آغازید. البته اگر بخواهیم منصف باشیم، به سختی میشد سرودههای وانیا را شعر واقعی نامید.
در حالی که زیر لب چیزی زمزمه میکردند،
تا کنار رودخانه رسیدند.
موهای نرم و پُرپشت دختر
به گونه او میخورد.
بیدها چنان در آب رودخانه
به تماشای خود ایستاده بودند،
و غروب چنان شعلهور بود
که اگر ناگهان از فراز پرتگاه،
به پائین مینگریستی،
دیگر توان بازگشت نداشتی…
وانیا همیشه به ریاضیات علاقه داشت. پس از پایان مدرسه، چه با دوچرخه به خانه برمیگشت و چه پیاده، همیشه سرشار از شوق بود. زیرا میدانست که بهزودی پشت میز خواهد نشست و به جای آنکه فقط مسائل را حل کند، آنها را تجزیه و تحلیل خواهد کرد. مسئلههای مربوط به ارتفاعها و میانههای مثلث، مساحتها یا قضیهها و روابط فیثاغورثی.
اولگا ایواناونا، با وجود جوانیاش، آموزگاری فوقالعاده بود. او بهخوبی میتوانست در کلاس فضای سرشار از خلاقیت ریاضی ایجاد کند. به همین دلیل، در هنگام درس او، هیچکس از پنجره به بیرون نگاه نمیکرد. همه با جدیت مشغول درس بودند. اگر دانشآموزی پای تخته پاسخ نادرست میداد، تمام کلاس خود را در قبال آن مسئول میدانست. این «بررسی و تحلیل» تنها به همان دانشآموز محدود نمیشد، بلکه همه در آن دخیل محسوب میشد. روش تدریس او بر تفکر خلاق استوار بود، نه بر حفظ کردن یا آموختن طوطیوار مطالب.
در آن سالهای دور، اولگا ایواناونا بهخوبی درک میکرد که مهم است دانشآموزان بتوانند مسئله حل کنند. اما مهمتر از آن، این است که خودشان مسئله طرح کنند. یعنی بتوانند یک پدیدۀ فیزیکی را در قالب یک مسئله توصیف کنند و به دانستههای خود جنبۀ کاربردی ببخشند. این شیوه بعدها، هنگامی که وانیا بزرگ شد و مهندس گردید، بسیار به کارش آمد.
اولگا ایواناونا دیدگاه خاص خود را داشت: دانشآموز باید همواره برای رشد و پیشرفت تلاش کند. در کلاس او همه چیز با دقت و در مقیاس بزرگ بررسی میشد. در درس هندسه یا هندسه فضایی، باید بر جبر نیز تسلط داشت. نمیشد چیزی را «فراموش کرد» یا پاسخ مبهم و سربالا داد. او میتوانست هر قضیۀ پیچیده یا هر ترسیم دشوار هندسی را با نظم مثالزدنی، جزءبهجزء توضیح دهد و همه چیز را «سر جای خود» بنشاند.
وانیا بعدها بارها و بارها در زندگی خود با قدردانی از اولگا ایواناونا یاد کرد. همانگونه که از بسیاری دیگر از آموزگارانش، از جمله بانوی فرهیختهای به نام نادژدا ایواناونا موسینکو، معلم زبان و ادبیات اوکراینی. نادژدا ایواناونا بسیار سختگیر بود. اما، در عین حال میتوانست آتش عشق و علاقه به زبان مادری را در دل شاگردانش برافروزد.
چنین بود مدرسه جدید وانیا و چنین بودند آموزگارانش!
هیچکس بار سنگین دغدغههای روزمرۀ زندگی را از دوش آنان برنمیداشت. آنان نیز مانند دیگران، در اوقات فراغت به کارهای خانه، رسیدگی به زندگی خانوادگی و امور شخصی خود مشغول بودند.
***
در پایان ماه سپتامبر، دانشآموزان را برای برداشت انگور به تاکستان بردند. روزی گرم و آفتابی بود. بچهها با شور و شوق مشغول کار شدند. در همین هنگام، رئیس کالخوز محلی به نام «سرگو اُرجونیکیدزه»، پتر بلوکون، با درشکۀ دوچرخ که اسب نر خاکستریِ خالدار آن را میکشید، از راه رسید. او با مدیر مدرسه سلام و احوالپرسی کرد و با دانشآموزان شوخی کرد.
گفت: امیدوارم روی کمک شما حساب کنم! امسال محصول انگور بسیار خوب است و درآمد خوبی نصیبمان خواهد شد. اگر پول به دست بیاوریم، باشگاه کالخوز را بهطور اساسی تعمیر خواهیم کرد. جایی که شما هم میتوانید در آن برنامه اجرا کنید و فعالیت داشته باشید. به هر حال، از همه شما متشکرم!
پس از این سخنان، دانشآموزان با اشتیاق بیشتری به کار ادامه دادند.
ظهر، ناهار را آوردند. غذا شامل سیبزمینی خورشتی با گوشت و کمپوت تهیهشده از میوههای تازه بود. برای همه در کاسهها غذا کشیدند. در کاسهٔ وانیا یک تکه گوشت افتاده بود که رگ و پی بلندی مانند نخ از آن آویزان بود.
وانیا کاسه را کنار گذاشت و گفت: این دیگر چیست که به من دادهاند؟ انگار گوشت سگ است!
دانشآموزان دیگر نیز وقتی حرف وانیا را دربارهٔ «گوشت سگ» شنیدند، دست از غذا کشیدند.
خبر اینکه دانشآموزان کلاس هشتم از خوردن غذا خودداری کردهاند، به گوش مدیر مدرسه رسید. گئورگی ایواناویچ به طرف گروه دانشآموزانی که نشسته بودند، رفت و پرسید: چرا غذا نمیخورید؟
یکی از بچهها پاسخ داد: چون به ما گوشت سگ دادهاند.
مدیر با تعجب گفت: گوشت سگ؟ چه کسی چنین حرفی زده است؟
همه سکوت کردند.
سرانجام وانیا گفت: من گفتم. توی غذایم یک عالمه رگ و پی بود، برای همین این حرف را زدم.
مدیر با لحن تند گفت: بسیار خوب، همین حالا برو خانه. و تا وقتی والدینت را نیاوری، دیگر حق نداری به مدرسه بیایی. فهمیدی؟
وانیا با اخم پاسخ داد: فهمیدم.
از جا برخاست و آهسته در جادۀ منتهی به مدرسه، همانجا که دوچرخهاش را گذاشته بود، به راه افتاد.
وقتی به خانه رسید، مادرش از دیدن او در آن ساعت تعجب کرد.
ــ چرا امروز اینقدر زود آمدی؟
وانیا دروغ گفت: امروز کلاسها را زودتر تعطیل کردند.
ــ بیا بنشین غذا بخور.
سپس، او وارد اتاق شد، پشت میز نشست و مدام با خود فکر میکرد چگونه ماجرا را برای پدر و مادرش تعریف کند. سرانجام چیزی به ذهنش نرسید. کتابی را که دم دستش بود، برداشت و شروع کرد به خواندن.
صبح روز بعد وانیا به مدرسه نرفت. در اتاق نشست و کتاب میخواند. اما، از آنچه میخواند چیزی نمیفهمید. باید به هر شکلی موضوع را برای والدینش توضیح میداد.
وقتی مادر وارد اتاق شد، از دیدن او آنقدر تعجب کرد که نتوانست چیزی بگوید.
ــ وانیا، چرا به مدرسه نرفتی؟ مریض شدهای؟
ــ نه… مریض نیستم… مرا از مدرسه اخراج کردهاند.
ــ اخراج کردهاند؟! برای چه؟ چه کسی؟
ــ مدیر…
ــ مگر چه کردهای؟ فقط همین یکی را کم داشتیم!
ــ هیچ کاری نکردهام. برای ناهار گوشت آورده بودند، من گفتم گوشت سگ است. بعد از آن، همهٔ دانشآموزان از غذا خوردن دست کشیدند.
مادر گفت: به تو گفته بودم که همین زبانت آخر برایت دردسر درست میکند!
وانیا جواب داد: اما واقعاً گوشتش قابل خوردن نبود، پر از رگ و پی بود… من هم همان را گفتم.
ــ حالا چه کار باید بکنیم؟
ــ چه کاری؟ میروم در ساوخوز کار میکنم. سال آینده هم به اودسا میروم و در هنرستان ثبتنام میکنم.
مادر آهی کشید و گفت: وای، نمیدانم! بگذار پدرت امشب از سر کار بیاید، با هم تصمیم میگیرید. ولی به نظر من بهتر است به مدرسه برگردی.
آن شب گفتوگوی ناخوشایندی با پدرش انجام شد و در پایان تصمیم گرفتند که وانیا به تحصیل در مدرسه ادامه دهد.
روز بعد، وانیا دوباره به مدرسه رفت. پدرش با مدیر صحبت کرده بود و ماجرا خاتمه یافت. با این حال، در جلسهٔ سازمان کامسامول، که گئورگی ایواناویچ نیز در آن حضور داشت، رفتار وانیا مورد بررسی قرار گرفت. در آن جلسه حسابی از او انتقاد کردند، اما در نهایت، انتقاد تنها به همان تذکر محدود شد.
درس خواندن همچنان برای وانیا آسان بود. در کلاس چند دختر جدید آمده بودند، اما او نسبت به همهٔ آنها تقریباً یکسان رفتار میکرد. شاید فقط اولگا بویچنکو و ماریا سیواچنکو را کمی بیشتر از بقیه مورد توجه قرار میداد. اولگا دخترکی لاغراندام و بور با لبخندی شیطنتآمیز بود. ماریا، برعکس، موهای مشکی و چشمانی به همان سیاهی داشت.
وانیا بیش از همه با ژنیا ورستیوک، دانشآموزی که برای بار دوم در کلاس هشتم درس میخواند، صمیمی شد. او پسری خوشاندام و نیرومند با عضلاتی ورزیده بود. معلوم شد که از دوستان نزدیک کولیا کاپوکی است.
وانیا همراه کولیا یکبار به خانهٔ ژنیا رفت. خانهٔ او در نزدیکی مدرسه بود. آنجا بود که وانیا فهمید چرا ژنیا چنین اندام ورزیده دارد. او بهتنهایی با هالتر، وزنه و کتلبل تمرین میکرد. ژنیا چند حرکت وزنهبرداری را نیز به وانیا نشان داد.
این موضوع توجه وانیا را بسیار جلب کرد. روز یکشنبه به محوطهٔ مرکز تراکتورها رفت، تکه لولهٔ مناسبی پیدا کرد و دو چرخ غلتک تراکتور را نیز برداشت و با زحمت فراوان همه را تا خانه آورد. از این وسایل برای خودش هالتر ساخت و هر روز با آن تمرین میکرد تا عضلاتش را تقویت کند.
خیلی زود نتیجهٔ تمرینهایش آشکار شد و همین موضوع دوستی او و ژنیا را محکمتر کرد.
روزی صبح، وانیا شنید که مادرش با نگرانی به پدرش گفت: ایگنات، فکر میکنم برای آنیا اتفاقی افتاده است. به نظرم بیمار شده. مدتی است خیلی لاغر شده و مدام آب مینوشد… از او پرسیدم جایی درد دارد یا نه. میگوید هیچ جایش درد نمیکند، اما دهانش همیشه خشک میشود و دائماً تشنه است…
پدر پاسخ داد: هیچچیز بیدلیل اتفاق نمیافتد. باید او را پیش پزشک ببریم. امروز از محل کار مرخصی میگیرم. فردا هم قرار است برای آوردن خوراک دام به سبریکووا بروند. همراه آنها، آنیا را به بیمارستان میبرم.
صبح روز بعد، پدر همراه آنیا به سبریکووا رفت. عصر به خانه بازگشتند.
مادر پرسید: خب، دکترها چه گفتند؟
پدر با اندوه پاسخ داد: اوضاع خوب نیست، گریپّا… بیماری سختی دارد. دیابت قندی، آن هم در مرحلهٔ پیشرفته. باید او را به بیمارستانی در اودسا ببریم. برایش معرفینامه دادهاند.
مادر با نگرانی دستهایش را به هم زد و گفت: ای خدای بزرگ! این بلا از کجا بر سر خانوادهٔ ما نازل شد؟!
پدر گفت: «ناله نکن! با گریه و زاری که چیزی درست نمیشود.
مادر در حالی که اشک میریخت، گفت: میدانم… ایگنات، باید هرچه زودتر آنیا را به شهر ببریم…
پدر گفت: فردا پیش مدیر ساوخوز میروم تا کمک کند بچه را به شهر ببریم.
دو روز بعد، پدر و آنیا راهی اودسا شدند.
پدر یک روز بعد، تنها به خانه بازگشت. او تعریف کرد که آنیا را در بیمارستان کودکان استان بستری کردهاند. معاینه و آزمایشهای او حداقل یک هفته طول خواهد کشید. اما سه هفته بعد از اودسا تلفن کردند و خواستند برای بردن دختر بیایند. پدر بار دیگر به اودسا رفت و این بار همراه آنیا برگشت. حال او کمی بهتر به نظر میرسید و انگار دیگر آنقدر لاغر نبود. از آن پس خودش انسولین تزریق میکرد. قابلمۀ کوچکی مخصوص خود داشت که در آن سرنگ و سوزنها را میجوشاند و ضدعفونی میکرد. حال عمومیاش خوب بود و آنیا دوباره به مدرسه رفت.
وانیا چند بار تلاش کرد دربارۀ اودسا از آنیا چیزی بپرسد، اما او چیز خاصی برای تعریف کردن نداشت.
آنیا اینگونه به پرسشهای او پاسخ میداد: وانیا، من تقریباً هیچچیز ندیدم. تمام مدت در بیمارستان بودم و اجازه نمیدادند بیرون بروم. حتی دریا را هم ندیدم.
***
ماه اکتبر هنوز گرم بود. در اواسط ماه، مدیر مدرسه وارد کلاس شد و اعلام کرد که به دلیل پیشرفت خوب تحصیلی، کلاس آنها به سفر تشویقی به اودسا خواهد رفت.
وانیا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.
با شوق فراوان با خود اندیشید: بالاخره دریا را خواهم دید!
یک روز زیبا، تقریباً همۀ دانشآموزان کلاس هشتم را با وسایل مختصرشان در قسمت بارِ سرپوشیده یک کامیون نشاندند و راهی اودسا شدند. اولگا ایواناونا نیز همراه دانشآموزان در قسمت بار کامیون بود و گئورگی ایواناویچ در کابین راننده نشسته بود.
راه کوتاه نبود. حدود ۱۰۰ کیلومتر در امتداد جادۀ تازهساخت کییف–اودسا.
در نیمۀ دوم روز، وارد شهر شدند. وانیا از داخل کامیون خانههای بزرگ، خیابانهای صاف و درختان تنومند را میدید. منتظر بود که دریا نمایان شود، اما هرچه چشم دوخت، خبری از دریا نشد.
سرانجام کامیون مقابل ساختمانی توقف کرد. آنجا «خانهٔ کالخوزیان» استان بود. دانشآموزان را در اتاقهای سه یا چهار نفره اسکان دادند. وانیا با کولیا کاپوکا و واسیا کوپیشچیک هماتاق شد.
پس از آن، از بچهها در غذاخوری پذیرایی کردند.
اولگا ایواناونا خطاب به دانشآموزان گفت: بچهها، خوششانس بودهایم. توانستیم بلیتهای اپرا تهیه کنیم. این ساختمان یکی از زیباترین بناهای اودساست و تئاتر بسیار جالبی هم دارد. بنابراین، حالا کمی استراحت کنید، بعد همگی با هم به تئاتر میرویم. موافقید؟
همه با هم پاسخ دادند: موافقیم.
وانیا نیز همراه دیگران گفت: اولگا ایواناونا، دریا را هم به ما نشان خواهید داد؟
ــ دریا؟ پس بیائید کمی زودتر از هتل، به سمت تئاتر اپرا برویم و از آنجا فقط یک دقیقه تا پلکان پوتمکین راه است. از بالای آن منظرهٔ دریا به زیبایی دیده میشود.
وقتی همگی به صورت دستهجمعی به ساحل بلند رسیدند، که پلکانی عظیم از آنجا به سوی دریا پائین میرفت، پهنهٔ بیکران آب در برابر چشمانشان گشوده شد. از شدت شگفتی، نفس در سینهٔ وانیا بند آمد. او با چشمان کاملاً باز به آن دریای بیانتها خیره شده بود، گویی میخواست این منظرهٔ افسونگر را برای همیشه به خاطر بسپارد.
از ذهنش گذشت: پس این است دریا!
وانیا مبهوت و مسحور، همهچیز را از یاد برده بود. به نظرش میرسید نه بر ساحل، بلکه بر عرشهٔ یک کشتی اقیانوسپیما ایستاده که آرام بر روی گسترهٔ آبی دریا میلغزد…
در میان فکر، صدای اولگا ایواناونا را شنید: وانیا، بیا برویم، وگرنه برای نمایش دیر میرسیم.
وقتی وارد تئاتر شدند، شکوه و زیبایی فضای داخلی آن وانیا را حیرتزده کرد. همهجا طلا، مخمل و هزاران چراغ میدرخشید… او هرگز در زندگی خود چنین عظمت و زیبایی را ندیده بود. این یک معجزهٔ واقعی بود. گویی وارد دنیای افسانهها شده بود.
آنها را روی صندلیهای مخملی بالکن تئاتر نشاندند. از بالا، جمعیت پرشماری را میدیدند که با لباسهای فاخر جشن در سالن نشسته بودند. چراغهای سالن بهآرامی خاموش شد و موسیقی دلانگیزی به صدا درآمد. این اورتور اپرای «کارمن» اثر ژرژ بیزه بود.
این موسیقی با افسون خود وانیا را دربر گرفت و او بیحرکت به آن گوش سپرد. آواز خوانندگان نیز در نظرش باشکوه و شگفتانگیز بود. او هرگز تا آن زمان چنین آوازی را به صورت زنده نشنیده بود. فقط گاهی از رادیو. اما رادیو هرگز نمیتوانست آن احساس زنده و واقعی را منتقل کند.
پس از پایان نمایش، وقتی به هتل بازگشت، تا مدتها خوابش نبرد. موسیقی همچنان در گوشش طنینانداز بود و کلمات شگفتانگیز خوانندهٔ کولی را به یاد میآورد:
«عشق، همچون پرنده، بال دارد…»
و بار دیگر به یاد آوریکا افتاد…
صبح روز بعد، پس از صرف صبحانه، همه پیاده به سوی باغوحش راه افتادند. مدتی را در خیابان دِریباسوفسکایا قدم زدند. وانیا نام خیابان را خواند و با خود اندیشید:
ــ لیودا شِلِست جایی در همین خیابان زندگی میکند… شاید او را ببینم… برایش کاملاً غیرمنتظره خواهد بود…
اما چنین اتفاقی نیفتاد.
آنها از خیابان پوشکین تا ایستگاه راهآهن رفتند که باغوحش در کنار آن واقع بود. آنچه در باغوحش دیدند، همه را سرشار از هیجان کرد. وانیا تا آن روز هرگز حیوانات وحشی مانند شیر، ببر، انواع غزالها و میمونها را از نزدیک ندیده بود. پس از آن، مدتها دربارهٔ دیدههایشان صحبت کردند و شادی خود را با یکدیگر قسمت نمودند.
بعد از ظهر، زمان بازگشت فرارسید. در تمام راه، بچهها از خاطرات و برداشتهای خود از سفر میگفتند. همه از این گردش رضایت کامل داشتند. هنگامی که به ساختمان مدرسه رسیدند، همگی نزد مدیر مدرسه و اولگا ایواناونا رفتند و با صمیمیت از آنان به خاطر این سفر فوقالعاده به شهر قهرمان اودسا تشکر کردند.
***
پس از سال نو، وانیا از درد معده شکایت کرد. مادرش تلاش میکرد با دعاخوانی و فوت کردن، به شیوهای که خود را دارای تواناییهای شفابخشی میدانست، او را درمان کند، اما این کار فقط برای مدت کوتاهی درد را آرام میکرد. درد روزبهروز شدیدتر شد.
سرانجام پدر تصمیم گرفت وانیا را به بیمارستان ناحیۀ سبریکووا ببرد. پزشکان پس از معاینه، تشخیص دادند که او به ورم معده (گاستریت) مبتلا شده است.
درمان بهخوبی پیش رفت و پس از یک هفته و نیم او را از بیمارستان مرخص کردند. پدر برای بردنش آمد و به او گفت که خواهرش آنیا را نیز با تب شدید به بیمارستان آورده است. آنیا را بستری کردند و وانیا همراه پدر به خانه بازگشت.
اما دو روز بعد، پدر ناچار شد بار دیگر به سبریکووا برود.
آنیا در بیمارستان جان باخته بود.
او بر اثر عفونت خون از دنیا رفت. احتمالاً سرنگ بهدرستی ضدعفونی نشده بود و عفونت وارد جریان خونش شده بود.
دیگر آنِچکای عزیزشان نبود…
این حادثه، یک فاجعۀ واقعی برای تمام خانواده بود. مادر بیوقفه گریه میکرد. وانیا نیز پنهانی اشک میریخت. دلش برای خواهرش، برای خواهری که میتوانست با او درد دل کند، رازهایش را در میان بگذارد و همدمش باشد، تنگ میشد…
اکنون او کاملاً تنها مانده بود.
آنیا را با لباس زیبای سفید عروس در تابوت گذاشتند. او با چهرۀ آرام آرمیده بود. انگار همین حالا چشمانش را باز خواهد کرد و خواهد پرسید چرا این همه مردم جمع شدهاند. و واقعاً هم جمعیت بسیار زیادی آمده بود. همسایهها، آشنایان و حتی کسانی که خانوادۀ آنها را نمیشناختند، حضور داشتند. تمام دانشآموزان کلاس هفتم آنیا نیز همراه با معلم کلاسشان آمده بودند.
دستهٔ تشییع جنازه از میان روستا حرکت کرد و به سوی تپهای رفت که گورستان روستا بر فراز آن واقع بود. کنار قبرِ از پیش کندهشده، بستگان برای آخرین بار با آنیا وداع کردند. وانیا نیز با او خداحافظی کرد و نتوانست اشکهایش را مهار کند. دهان گور، تابوتِ حامل پیکر آنیا را در خود بلعید. مشتهای خشک خاک که بر درِ تابوت فرود میآمدند، همچون دردی جانکاه در قلب وانیا طنین میانداختند…
***
پیش از پایان سال تحصیلی، اولگا ایواناونا و واسیلی گریگوریاویچ برای دانشآموزان مدرسه جشن و شبِ استراحت ترتیب دادند. به هر کس وظیفهای سپرده شد. یکی باید شعر میخواند، دیگری آواز و آن دیگری برنامه اجرا میکرد. خلاصه، قرار بود مسابقهای شبیه برنامهٔ «الو! ما در جستجوی استعدادها هستیم!» برگزار شود.
وانیا تصمیم گرفت شعری از سرگئی یسنین بخواند. نخست به این دلیل که یسنین شاعر بزرگی بود و دوم اینکه اشعار او نه تنها برای دانشآموزان، بلکه حتی برای بسیاری از معلمان نیز چندان شناختهشده نبود. او شعر «خود را فریب نخواهم داد…» را انتخاب کرد.
پیش از آغاز مراسم، وانیا شلوارش را اتو کرد، پیراهن زیبای دوخت چین با برند «دوستی» (Дружба) را پوشید و با دوچرخه راهی مدرسه شد.
در مدرسه همه چیز از پیش آماده شده بود. گرامافون، موسیقی پخش میکرد. دخترها دستهجمعی در یک گوشۀ کلاس نشسته بودند و پسرها در گوشهٔ دیگر جمع شده بودند. کنار تختهٔ کلاس، از چند نیمکت که روی آنها را با قالیچههای دستباف پوشانده بودند، صحنۀ موقت ساخته بودند.
کلاس کمکم از دانشآموزان پر میشد. مدیر مدرسه، اولگا ایوانوونا و چند نفر دیگر از معلمان نیز وارد کلاس شدند.
مدیر خطاب به دانشآموزان گفت: بچهها! جشن استراحت دانشآموزان کلاسهای بالاتر را آغاز میکنیم. سال تحصیلی رو به پایان است. شما زحمت زیادی کشیدهاید و نیروی فراوانی صرف کردهاید. گاهی هم باید استراحت کرد. امروز دقیقاً همان فرصت است. هم استراحت خواهیم کرد و هم جمعبندی مقدماتی سال تحصیلی را انجام میدهیم، هرچند نتایج نهایی پس از امتحانات مشخص خواهد شد.
چند نفر از دانشآموزان کلاس شما سال تحصیلی را با نمرات خوب و عالی به پایان خواهند رساند. وانیا نیکیتچوک این فرصت را دارد که همهٔ درسهایش را با نمرهٔ عالی به پایان برساند. ماریا سیواچنکو، گالیا کوچرنکو و چند نفر دیگر از شما نیز شانس خوبی برای موفقیت دارند.
بیائید برای آنان و برای تکتک شما آرزو کنیم که کلاس هشتم را با موفقیت به پایان برسانید و همگی به کلاس نهم قدم بگذارید.
و حالا مسابقهٔ امشب را آغاز میکنیم. اولگا ایواناونا، بفرمایید!
اولگا ایوانوونا با لباس فاخری به وسط کلاس آمد و گفت:
ــ بچهها! مسابقهٔ امشب را آغاز میکنیم! برندگان جایزه خواهند گرفت…
اجرای برنامههای دانشآموزان آغاز شد. اجراهایی که گاه با خندههای بلند و ممتد و تشویقهای فراوان همراه میشد. سرانجام نوبت وانیا رسید.
اولگا ایوانوونا اعلام کرد: اکنون وانیا نیکیتچوک برنامهٔ خود را اجرا میکند. وانیا، چه برنامهای برای ما آماده کردهای؟
ــ من میخواهم شعری از سرگئی یسنین بخوانم.
ــ عالی است! گوش میدهیم، وانیا.
وانیا روی صحنۀ موقت کلاس رفت. هرچند همۀ چهرههای روبهرویش، برایش آشنا بودند، باز هم کمی هیجان داشت و این را میشد از لرزش خفیف صدایش احساس کرد. اما لحظۀ بعد، هیجانش فروکش کرد.
با نگاهی جدی به حاضران آغاز کرد:
«دیگر خودم را فریب نخواهم داد…»
غم و اندوهی در دلِ مهآلودم لانه کرده است.
چرا مرا ولگرد و اوباش میدانند؟
چرا مرا آشوبگر و جنجالآفرین میخوانند؟
من نه تبهکارم و نه در جنگل پنهان شده،
شبانه دست به غارت زدهام،
من فقط جوانی سر به هوا و کوچهگردم،
که به چهرههای رهگذران لبخند میزند.
من ولگردِ شوخ و شنگِ مسکو-ام.
در سراسر محلههای خیابان تورسکایا،
هر سگی در کوچهها،
گامهای سبک مرا میشناسد.
هر اسبِ ژنده و از پا فتادهای نیز،
سرش را به نشانۀ سلام به سویم تکان میدهد.
من یک دوست خوب جانورانم،
هر شعرم، روحِ حیوانات را درمان میکند…
صدای وانیا همچون سیمی کشیده و مرتعش در کلاس طنینانداز بود. وقتی شعرخوانیاش را به پایان رساند، چند لحظه سکوت سنگین بر کلاس حاکم شد و سپس موجی از تشویق و کف زدن برخاست.
وانیا از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، چشمانش از شادی میدرخشید. و البته جایزۀ ارزشمند نیز نصیبش شد: کتابی از نویسندۀ آمریکایی، فرانسیس برت هارت.
سال تحصیلی به پایان خود نزدیک میشد و زمان امتحانات فرارسیده بود. تعداد امتحانات هم کم نبود: زبان و ادبیات روسی (شفاهی و کتبی)، زبان اوکراینی (شفاهی و کتبی)، جبر (کتبی)، هندسه (شفاهی)، تاریخ و جغرافیا.
وانیا همۀ امتحانها را با موفقیت پشت سر گذاشت و در تمام درسها نمرۀ عالی گرفت. مدیر مدرسه هنگام اهدای لوح تقدیر، با او دست داد و از او تمجید کرد.
و سپس رو به وانیا: فقط مغرور نشو! از این پس، وظایف و مسئولیتهای دشوارتری در پیش داری.
در خانه نیز، هم پدر و هم مادر با خوشحالی موفقیتهای وانیا را جشن گرفتند. مادر ناهار مفصلی و جشنگونهای آماده کرد و پدر برای همه یک لیوان شراب ریخت.
پدر گفت: امروز گناه نیست اگر به افتخار موفقیتهای تو، پسرم، جامی شراب بنوشیم. سالی سخت، دشوار و تلخ را پشت سر گذاشتیم. ما آنیا را از دست دادیم…
صدای پدر لرزید، اما خیلی زود بر احساساتش غلبه کرد و ادامه داد: تو با موفقیتهایت در درس خواندن دل ما را شاد میکنی. درس بخوان، وانیا. امروز شرایط به تو اجازه میدهد که تحصیل کنی. من و مادرت چنین فرصتی نداشتیم. نه مدرسۀ درستوحسابی بود و نه معلمی. مجبور بودیم کار کنیم… پدرم هم زود از دنیا رفت… دیگر چه فایده از گذشته گفتن، روزگار سختی بود. بیائید به سلامتی خودمان، خانوادهمان و موفقیتهای تو، پسرم، بنوشیم.
در پایان ناهار، پدر رو به وانیا کرد و پرسید: در طول تعطیلات تابستانی میخواهی چه کار کنی؟
وانیا پاسخ داد: هنوز تصمیم نگرفتهام. میخواهم کمی استراحت کنم و چند کتابی را که برای تعطیلات تابستانی به ما دادهاند، بخوانم.
ــ صحیح! تو فعلاً استراحت کن، من هم با نیکولای سرگئیاویچ صحبت میکنم.
دو هفته، وانیا استراحت کرد، کمبود خوابش را جبران نمود، کتاب خواند و در کارهای خانه به مادرش کمک کرد. یکی از عصرها، باریس سیواتسکی به دیدنش آمد. پس از سلام و احوالپرسی، با خنده پرسید:
ــ خُب، شهید علم این روزها مشغول چه کاری است؟
وانیا جواب داد: میشود گفت دارم وقتم را بیهوده میگذرانم.
باریس گفت: خوش به حال بعضیها!
وانیا شانه بالا انداخت: راستش را بخواهی، کمکم دارد حوصلهام سر میرود. باید یک کاری دستوپا کنم، ولی هنوز نمیدانم چه کار. پدرم گفته بود با همسایهمان صحبت کند.
باریس گفت: صحبت کردن برای چه؟ بیا پیش من کار کن. بهعنوان کمککار و باربر استخدام شو. من حالا راننده شدهام و یک کامیون زیس-۵ (ZIS-5) گرفتهام. نو نیست، اما خوب راه میرود. ضمن کار هم رانندگی یادت میدهم.
با شنیدن این حرف، چشمان وانیا از شوق برق زد.
ــ واقعاً رانندگی یادم میدهی؟
ــ مگر تا حالا شده به تو دروغ گفته باشم؟
ــ پس قبول! فردا میروم دفتر و استخدام میشوم.
روز بعد، وانیا را بهعنوان باربر استخدام کردند و دو روز بعد، او کنار کمباین گونیهای غله را بار میزد و همراه باریس آنها را به خرمنگاه (انبار غله) مزرعه دولتی حمل میکردند.
کار از نظر جسمی چندان سنگین نبود. حالا در روزهای تعطیل، او و باریس به باشگاه مزرعه دولتی در مرکز مجموعه میرفتند یا فیلم تماشا میکردند و یا در مراسم رقص شرکت میکردند.
باریس از دختری به نام تانیا پاولنکو خوشش آمده بود. اما، تانیا همیشه با دوست صمیمیاش تاسیا، همکلاسی سابق وانیا بود و لحظهای از او جدا نمیشد. تاسیا چندان زیبا نبود. قدی کوتاه، موهای روشن و بینی سربالایی داشت.
باریس با التماس گفت: وانیا، لطفاً تو حواس تاسیا را پرت کن!
وانیا جواب داد: نه، نمیتوانم. او از زمان مدرسه روی اعصابم بود.
باریس دوباره خواهش کرد: رفیق، به خاطر من! فقط سرگرمش کن. از فردا هم رانندگی یادت میدهم.
وانیا با تردید گفت: دروغ نگو! قبلاً هم قول دادی، ولی هیچوقت شروع نکردی.
باریس گفت: به جان خودم، این دفعه حتماً شروع میکنم.
وانیا کمی فکر کرد و سرانجام قبول کرد، هرچند تصمیم آسانی نبود. اما وسوسه یاد گرفتن رانندگی بر همه چیز غلبه کرد.
آن شب، وقتی به مراسم رقص رفتند، وانیا چند بار از تاسیا برای رقص دعوت کرد. تاسیا با کمال میل پذیرفت، هرچند از این رفتار وانیا حسابی تعجب کرده بود. اما این موضوع برای وانیا اهمیتی نداشت. هدف اصلی این بود که حواس تاسیا از تانیا پرت شود تا باریس بتواند با خیال راحت با تانیا صحبت کند.
در پایان شب، وانیا پیشنهاد کرد تاسیا را تا خانه همراهی کند. این بار هم تعجب او بیشتر شد، اما پذیرفت. باریس از موفقیت نقشهاش، سر از پا نمیشناخت.
این ماجرا چند بار دیگر هم تکرار شد. باریس به قولش وفا کرد و چند روز بعد، وانیا دیگر میتوانست در جادههای صاف، در جاهایی که نیاز چندانی به تعویض دنده نبود، کامیون را براند.
با این حال، هرچند آموزش رانندگی بهخوبی پیش میرفت، وانیا از اینکه نقش یک عاشق را بازی کند، خسته شده بود. سرانجام، شبی به دوستش گفت که دیگر حاضر نیست تاسیا را تا خانه همراهی کند.
او گفت: دیگر از تظاهر کردن خسته شدهام. تازه، در حق آن دختر هم انصاف نیست. ممکن است واقعاً فکر کند که عاشقش شدهام. اما من دختر دیگری را دوست دارم- میلا اسکورایا. نگاهش کن، چه دختر زیبایی است. انگار کاملاً بزرگ شده، با اینکه فقط کلاس هفتم مدرسه را تمام کرده است.
ــ من و تانیا تو را از این وظیفه که با تاسیا معاشرت کنی، معاف میکنیم. تانیا همهچیز را میداند و خودش این موضوع را برای تاسیا توضیح خواهد داد. من و تانیا از تو سپاسگزاریم.
ــ بسیار خوب، که شما هم سپاسگزارید و هم خوشحال… اما من چطور بعد از این در مدرسه به چشمهای تاسیا نگاه کنم؟
ــ گفتم، که تانیا همهچیز را درست میکند.
آن شب وانیا با میلا رقصید و او را تا خانه همراهی کرد. او دختری خوشصحبت و سرزنده بود. از مدرسه، از دوستانش و ماجراهای مختلف زیاد تعریف کرد. آن دو تا نیمهشب جلوی خانهٔ میلا با هم صحبت کردند و برای دیدار بعدی قرار گذاشتند.
چندی بعد، کامیون باریس نیز مانند دیگر کامیونهای مزرعهٔ دولتی (ساوخوز) برای حمل غله به ایستگاه «وسیولی کوت» و سیلوی غلات اعزام شد. مسیر نزدیک به ۲۴ کیلومتر بود که بیشتر آن از میان مزارع میگذشت. تقریباً نیمی از این مسیر را وانیا پشت فرمان مینشست، چون رانندگی را بسیار دوست داشت. فقط در قسمتهای دشوار جاده، سربالاییها و سرازیریهای تند، باریس پشت فرمان مینشست. آنها در طول یک روز موفق میشدند دو بار این مسیر را طی کنند.
یکی از روزها وانیا، هنگام خالی کردن بار کامیون حامل غله، در مقابل دکهٔ بستنیفروشی دختری را دید. دختر بسیار خوشاندام، مومشکی و زیبا بود و به احتمال زیاد از وانیا کوچکتر بود. او بستنی خرید، از کنار وانیا گذشت، نگاهی به او انداخت و لبخند زد. قلب وانیا برای لحظهای از تپش ایستاد و سپس بهشدت شروع به تپیدن کرد. چشمان و لبخند آن دختر او را مسحور کرده بود. دلش میخواست بدود، خود را به او برساند و نامش را بپرسد. اما بیحرکت همانجا ایستاد و نگاه کرد تا اندام باریک دختر پشت گوشهٔ ساختمان ناپدید شد.
وانیا برداشت خود از آن دختر را با باریس در میان گذاشت. باریس با لبخند گفت: عجب زنبارهای هستی، وانیا! پس میلا چه میشود؟
ــ چرا فوراً میگویی زنباره؟ من حتی اسمش را هم نمیدانم… و اینکه آیا اصلاً یک بار دیگر او را خواهم دید یا نه، معلوم نیست… اما میلا؟… دختر خوبی است، ما فقط با هم دوست هستیم. در تمام این مدت هم فقط دو بار همدیگر را بوسیدهایم…
ــ بین آدمهای آبرومند، بعد از اینکه «فقط دو بار همدیگر را بوسیدهاند»، معمولاً نوبت خواستگاری است.
ــ خواستگاری دیگر یعنی چه؟
ــ خودت را به نادانی نزن! پیشنهاد ازدواج!
ــ پس خودت به تانیا پیشنهاد بده. مطمئنم تو که فقط دو بار او را نبوسیدهای.
ــ رابطهٔ من و تانیا کاملاً جدی است. تا پائیز به عروسی هم فکر خواهیم کرد. بهخصوص که تا آن موقع احضاریهٔ خدمت سربازی را هم دریافت میکنم. آه، وانیا، در عروسی من حسابی با هم خوش خواهیم گذراند. وقتی هم به سربازی رفتم، از تو میخواهم مراقب تانیا باشی.
ــ چه آدمی پیدا کردهای! یعنی من اختهام که از حرمسرایت نگهبانی کنم؟
ــ اما مگر دوست من نیستی؟ مگر نمیتوانی از روی رفاقت این لطف را در حقم بکنی؟
ــ باشد، قبول. مراقبش خواهم بود. ماشین را روشن کن، برویم خانه. میبینی که خورشید دارد غروب میکند.
ــ وقت داریم! خالی برمیگردیم. بهتر است تو تعریف کنی دیروز در مراسم رقص چرا میخواستند کتکت بزنند؟
ــ از کجا فهمیدی؟ دو نفر از نواساوتوفکا از من خواستند دیگر با میلا رفتوآمد نکنم. مرا به گوشهای، میان بوتهها، کشاندند… احتمالاً حسابی کتکم میزدند، اما واسیا کوپیشچیک و وانیا گولی دخالت کردند و به آنها فهماندند که اگر دردسر نمیخواهند، بهتر است از خواستهشان، هم حالا و هم در آینده، صرفنظر کنند. ماجرا هم همانجا ختم شد.
تا پایان تابستان، وانیا دیگر نتوانست حتی یک بار هم آن دختر ناشناس و دلربا را ببیند. او حتی به دکهٔ بستنیفروشی رفت و از فروشنده پرسید آیا آن دختری را که از او بستنی خریده بود، میشناسد یا نه.
زن خندید و گفت: پسرجان، مگر نامزدت را گم کردهای؟ باید حواست را بیشتر جمع میکردی. همه روزه آنقدر دختر برای خرید بستنی پیش من میآیند که محال است همه را به خاطر بسپارم. متأسفانه کمکی از دستم برنمیآید. اما باز هم سری به اینجا بزن، شاید روزی بخت به تو رو کند…
تعطیلات به پایان رسید. وانیا با پولی که خودش به دست آورده بود، یک دست کتوشلوار نو، پیراهن و کفش خرید و به این ترتیب خود را برای سال تحصیلی جدید آماده کرد.
اما میلا به کلاس هشتم بازنگشت. او به اودسا رفته و در یک آموزشگاه حرفهای ثبتنام کرده بود. میان آن دو نامهنگاری پرشوری آغاز شد. اما، بهتدریج نامههای میلا کمتر و کمتر شد و تا بهار، مکاتبه کاملاً قطع گردید. شایعاتی به گوش میرسید که برای میلا همان اتفاقی افتاده است که اغلب برای دختران روستاییِ گرفتار در هیاهوی زندگی پرزرقوبرق شهری رخ میدهد. وانیا تنها چند سال بعد دوباره او را، زمانی دید که میلا ازدواج کرده و از همسرش نیز جدا شده بود.
روزهای عادی مدرسه آغاز شد. وانیا را به عنوان دبیر سازمان جوانان مدرسه انتخاب کردند. او با جدیت تمام به انجام وظایف خود به عنوان رهبر کامسامول پرداخت.
اعضای کامسامول سرپرستی باشگاه فرهنگی روستا را بر عهده گرفتند. آنها یک روز کار داوطلبانه برگزار کردند، باشگاه را مرتب کردند، صحنه را از وسایل و مبلمان فرسوده خالی ساختند و تصمیم گرفتند با تلاش خود برای اهالی روستا برنامۀ هنری اجرا کنند.
کنسرت، روز یکشنبه برگزار شد. بچهها هیجانزده بودند، اما همه چیز با موفقیت پیش رفت. باشگاه مملو از جمعیت شده بود و حتی جای خالی هم پیدا نمیشد. مردم مدتها بود که از هرگونه برنامه و سرگرمی محروم مانده بودند.
دخترها آواز خواندند و پسران داستانهای کوتاه چخوف و اشعار مختلف دکلمه کردند. وانیا نیز شعر محبوب خود، «قفقاز» اثر تاراس شوچنکو را خواند:
«کوهها در پس کوهها،
پیچیده در ابرها،
پوشیده در اندوه،
غرقه در خون…»
تماشاگران با شور و حرارت کف میزدند و بچهها را تشویق میکردند. در طول سال نیز اعضای کامسامول چند بار دیگر چنین برنامههایی برگزار کردند و آنها را با مناسبتهای رسمی اتحاد شوروی هماهنگ ساختند.
در برنامهٔ درسی، درس جدیدی با عنوان «آشنایی با ماشینآلات کشاورزی» اضافه شد. برای وانیا این درس هیچ دشواری نداشت، زیرا او پیش از آن با اطمینان کامیون میراند. بنابراین، یادگیری رانندگی با تراکتور برایش تنها لذتبخش بود. در پایان سال تحصیلی، همهٔ دانشآموزان گواهینامهٔ متصدی کشاورزی دریافت کردند.
***
پدر خانواده همچنان وقت زیادی صرف رسیدگی به تاکستان میکرد. تاکستان به منبع اصلی درآمد خانواده تبدیل شده بود. در سالهایی که محصول خوب بود، تا ۳۵۰ سطل شراب تولید میشد و همسایهها و دیگران با اشتیاق آن را میخریدند.
عمو میتیا نیز همچنان مرتب به خانهشان سر میزد تا پیش از آنکه ننه شورا متوجه شود، یکی دو لیوان شراب بنوشد.
روزی وانیا پس از بازگشت از مدرسه، مردی را دید که پشت میز حیاط نشسته بود. مقابل او بطری شراب و لیوانی پر از شراب قرار داشت. سرش را پائین انداخته و نگاهش به زمین دوخته شده بود.
ظاهرش غیرعادی بود. مردی حدود پنجاهوپنج ساله، تنومند، با صورتی سرخ و پفکرده و موهایی به رنگ سرخ. وانیا پیش از آن هرگز او را ندیده بود.
دوچرخهاش را به کناری گذاشت و از مادرش پرسید این مرد کیست.
مادر پاسخ داد: او همسایهٔ جدیدمان، پاول گرابانچوک است. بهتازگی همراه خانوادهاش از اردوگاههای ماگادان برگشته. به آنجا به اتهام وابستگی به«باندریها» تبعید شده بود.
وانیا قبلاً دربارهٔ او چیزهایی شنیده بود و تصمیم گرفت با مهمان گفتوگو کند. جلو رفت و روبهروی او نشست.
ــ روز بخیر.
ــ روز بخیر، گرابانچوک بیآنکه سرش را بلند کند پاسخ داد.
ــ شراب ما را چطور میبینید؟
ــ بد نیست، البته بهتر از این هم پیدا میشود.
وانیا با طعنه گفت: کجا؟ در ماگادان؟
گرابانچوک پاسخی نداد.
وانیا ادامه داد: بگویید ببینم، اصلاً به چه علت شما را به ماگادان تبعید کردند؟
گرابانچوک سکوت کرد و تنها عضلات فکش از شدت خشم میلرزید.
وانیا باز گفت: نکند به خاطر همان کارهایی بود که بچههای شیرخواره را در گهواره با تبر تکهتکه میکردید؟
این بار گرابانچوک طاقت نیاورد. سرش را بلند کرد. چشمانش از خشم و نفرت سرخ شده بود. بیآنکه چیزی بگوید، شرابش را سر کشید، از جا برخاست و در سکوت از حیاط بیرون رفت.
وانیا در دل گفت: قیافهٔ باندری… چقدر دلش میخواست مرا بکشد… اما حالا دیگر زمانه عوض شده است. دورۀ راهزنی شما، همان دورهای که مردم را تکهتکه میکردید و با تبر میکشتی تمام شده…
وانیا هرگز نمیتوانست تصور کند که سالها بعد، جریان باندری دوباره در اوکراین سر برخواهد آورد و بار دیگر قاتلان در جایگاه قهرمانان خواهند ایستاد.
در عوض، عمو میتیا همچنان همصحبت دلنشین بود و با شوخیهای مخصوص خود همه را سرگرم میکرد.
دخترش، گالیا، سرانجام اودسا را ترک کرد، به روستا بازگشت و با یک رانندهٔ تراکتور ازدواج کرد.
عمو میتیا با شوخی میگفت: حالا دربارهٔ دریا چه بگویم؟ میخواهیم آن را هم شخم بزنیم!
یک بار دیگر بطری شراب را برداشت و شروع کرد به تعریف کردن از زندگیاش.
ــ شما لباسهایتان را کجا خشک میکنید؟ توی حیاط، درست است؟ اما زمانی که من در اودسا زندگی میکردم، لباسها را روی بالکن خشک میکردیم.
لیوانش را پر از شراب کرد، طبق عادت روی آن علامت صلیب کشید، نیمی از آن را نوشید و ادامه داد: یک روز آمدم روی بالکن و دیدم چند تکه لباس غریبه آنجاست. معلوم بود مال من نیست: یک زیرشلواری زنانه و یک سوتین. اصلاً نفهمیدم از کجا آمدهاند. آیا از آسمان افتادهاند؟
بعد سرم را بالا گرفتم و دیدم درست بالای سرم، بالکن طبقهٔ سوم است و روی بند رخت آنجا لباسهای زنانه آویزان است.
با خود گفتم حتماً باد اینها را به اینجا آورده است.
فکر کردم که با این لباسها چه کنم؟ از یک طرف، لباس قشنگی بود، با توریهای زیبا، و احتمالاً ارزان هم نبود. اما از طرف دیگر، آخر به چه درد من میخورد؟ کجا میتوانستم آن را بپوشم؟
ناگهان مثل اینکه صاعقه به ذهنم زد!
گفتم، چرا آن را به صاحب اصلیاش برنگردانم؟
همین فکر چنان حالم را خوب کرد که نگو! بگذار مردم بدانند که فقط دزد و دائمالخمر دوروبرشان نیست. هنوز آدمهایی هم پیدا میشوند که، به قول شاعر، «دلشان سرشار از زیباترین انگیزههای انسانی» است.
عمو میتیا بقیهٔ شراب لیوانش را نوشید، دوباره برای خودش ریخت و باز به صحبتاش ادامه داد…
با همین افکار خیرخواهانه از پلهها بالا رفتم و به طبقۀ سوم رسیدم. زنگ در را زدم، اما کسی در را باز نکرد. به در زدن ادامه دادم. اول با دست، بعد با یک پا، و بعد با هر دو پا، آن هم حسابی محکم.
شنیدم که آن طرف در تکانی خوردند. بالاخره در باز شد. ظاهراً شوهرش بود. مردی تنومند و زمخت. در یک دستش بشقابی پر از بورش بود و در دست دیگرش قاشق. معلوم بود که احتمالاً خودش هم در را با پا باز کرده است (بورش یک نوع سوپ محبوب روسهاست).
گفت: برای چی این همه به در میکوبی؟ هر جور آدمی اینجا پیدایش میشود! آدم را هم نمیگذارند راحت غذایش را بخورد! چه میخواهی؟
چنان عصبانی شدم که نگو! من با نهایت حُسن نیت آمده بودم، اما اینها…
گفتم: اتفاقاً، شهروند محترم، من اصلاً هیچ چیزی از شما نمیخواهم! فقط بد نیست به همسرتان بگوئید بیشتر مواظب شورت و سوتینش باشد! من که آدم درستکاری هستم، آوردمشان پس بدهم. اما اگر یکی دیگر آنها را در خانۀ خودش پیدا میکرد، بعید بود حتی از راه دادگاه هم بتوانید از پسشان برآیید!
و لباس زیر را به طرفش گرفتم.
دیدم مرد، با همان بشقاب بورش، انگار خشکش زد و زانوانش خم شد. همان موقع همسرش هم از آشپزخانه آمد، او هم با یک بشقاب بورش در دست.
گفت: اینجا چه خبر است، موسیک؟ این همه سر و صدا برای چیست؟ کی آمده؟
شوهرش گفت: این را تو از من میپرسی که چه کسی آمده؟! من باید از تو بپرسم این لباس زیر تو از کجا از دست این آقا سر درآورده؟
زن خوب نگاه کرد.
گفت: اوه! موسیک، این که همسایهمان است. همان همسایه که طبقۀ پائین ما زندگی میکند. این لباس هم… خدا را شکر! حالا همهچیز معلوم شد. من هر چه دنبالش میگشتم، پیدا نمیکردم. روی بند نبود، تن خودم هم نبود. پس معلوم شد به بالکن شما افتاده! ممنون که آوردیدش. حالا که زحمت کشیدید، چرا داخل نمیآئید؟ من و شوهرم غذایمان را زود تمام میکنیم، بعد با هم یک چای میخوریم.
دیدم شوهرش دیگر کاملاً از کوره در رفته است.
گفت: آهان… لیلیا، ای… نمیدانم جلوی مهمان چه اسمی رویت بگذارم! یعنی بعد از همۀ این ماجراها، من باید با این آقا بنشینم چای بخورم؟! حالا دیگر همهچیز را فهمیدم! تا وقتی من خانهام، هی «موسیک، پوسیک» صدایم میکنی، اما همین که پایم را از خانه بیرون میگذارم، فوری پیش همسایه میدوی! تازه شلوار زیرت را هم در خانۀ او جا میگذاری، انگار غیر از همین یکی کار دیگری نداری!
این بار زن هم از کوره در رفت.
گفت: ببخشید، پوسیک، اما تو واقعاً انگار عقل از سرت پریده! من هیچ لباس زیری در خانۀ این آقا جا نگذاشتهام! برایت توضیح میدهم. رفتم بالکن که لباسها را از روی بند جمع کنم، اما…
مرد فریاد زد: دقیقاً! یعنی دیگر در خانۀ او لباس درآوردن برایت کافی نیست، حالا باید بروی روی بالکن همه چیز را از تنت دربیاوری تا تمام شهر هم ببیند که تو چه…
زن با داد و فریاد حرفش را برید: من اصلاً چیزی از تنم درنیاوردهام! باد لباسها را از روی بند برده است
مرد باز داد زد: معلوم است! وقتی نوبت انجام وظیفه زناشویی میشود، باید ساعتها التماست کنم تا حاضر شوی حتی یکی از لباسهایت را دربیاوری! اما کافی است یک همسایه برایت چشمک بزند، آن وقت همۀ لباسهایت را باد میبرد!
دیگر من هم نتوانستم خودم را نگه دارم.
عمو میتیا، پیش از ادامه، نیم لیوان شراب را پس از آنکه علامت صلیب بر آن کشید، سر کشید و ادامه داد. او میدید که وانیا با چه دقتی به حرفهایش گوش میدهد و هر چند لحظه از شدت خنده ریسه میرود.
گفتم: «ببین، تو واقعاً یک جای کارت میلنگد! بهتر است بروی خودت را به تیمارستانِ سلابودکا معرفی کنی. احتمالاً دو سال است که آنجا غیبت برایت رد میکنند! آخر مگر به زبان روسی برایت توضیح نمیدهند؟ این خانم هرگز هیچ لباسی نه در خانهٔ من درآورده، نه در داخل آپآرتیومان و نه در بالکن! چرا به این زن توهین میکنی؟ باشد، فرض کنیم قیافهٔ من مشکوک است. اما، تو به چهرهٔ او نگاه کن! ها؟! آخر چنین زن زیبایی به چه درد من میخورد؟! او این لباسها را در خانهٔ خودش شسته و روی بالکن خودش آویزان کرده بوده. میفهمی؟! بعد هم باد آن را از بالکن شما به بالکن من انداخته. حالا بالاخره فهمیدی؟
شوهر گفت: آها، پس ماجرا این است! یعنی واقعاً مرا احمق فرض کردهاید؟ پس پرواز کرده است… بسیار خوب… حالا آزمایش پرواز انجام میدهیم. اول این لباسها را از بالکن پائین میاندازم، اگر به جایی غیر از آنجا که شما میگویید رفت، آن وقت نوبت خودتان است که پرواز کنید!
همسرش زد زیر گریه: التماست میکنم، استپان جان، فقط این کار را نکن! ما طبقهٔ چهارم هستیم! من همین امروز از صبح تا شب دنبال آنها میگشتم، حسابی عذاب کشیدم و حالا تو دوباره میخواهی آن را به سرنوشتی نامعلوم بسپاری؟ بگذار برای آزمایشهای علمیات چیز سادهتری بیاورم!
بعد شروع کرد از کمد لباس چند زیرپیراهن وصلهدار و چند جفت جوراب بیرون کشید. او هم یکییکی همه را از بالکن پائین میانداخت.
اما انگار یا باد جهتش عوض شده بود یا اتفاق دیگری افتاده بود. خلاصه، همهٔ آن خرتوپرتها، درست برخلاف انتظار، از کنار بالکن من رد میشدند و مستقیم روی زمین میافتادند.
کمکم پائین ساختمان مردم جمع شدند. لباسها را برمیداشتند، وارسی میکردند، حتی تنشان میکردند. بعد هم فریادها بلند شد: باز هم بیندازید پائین! لباس نوتر ندارید؟ از وسایل خانه چی؟ از مبلمان چیزی پرت نمیکنید؟
خلاصه، به این صحنه نگاه میکردم و با خودم میگفتم: تمام شد، میتیا! این هم نتیجهٔ نجابتِ احمقانهات! الان لباسهای کهنهٔ کمدشان تمام میشود و همراه آن، عمر جوانی تو هم به پایان میرسد…
ناگهان زن آن دیوانه از داخل کمد جیغ کشید: وای، استپان! وای! نگاه کن ببین چه پیدا کردم!
و از کمد دقیقاً همان لباسها را بیرون آورد، فقط… یک نمونهٔ دیگرش بود!
پس اینجاست، عزیز دلم! معلوم شد فقط پشت قفسه افتاده بوده!
من و شوهرش هر دو خشکمـان زد.
بعد او آرام رو به من کرد و گفت: ای مردک…
خوب، وانیا، خودت میفهمی چه گفت. یعنی چیزی در این مایهها که: «رفیق، نزدیک بود خانوادهٔ خوشبخت ما را از هم بپاشانی! آخر این خرتوپرتی را که اصلاً مال ما نبود، برای چه آوردی به خانهٔ آرام ما؟ ما با زنم، به قول معروف، مثل دو روح در یک بدن زندگی میکردیم! حتی یک بار هم صدایمان به همدیگر بلند نشده بود…
و همان موقع دستش را به طرف چهارپایه دراز کرد…
اما ناگهان همسرش گفت: نه، صبر کن، استپان. یک چیزی را نمیفهمم… این لباسی که الان در کمد پیدا کردم، درست است که مال خودم است… اما آن یکی که همسایه آورد هم همین بود. من دیروز، وقتی از فروشگاه برگشتم، آن را روی مبل دیدم. طبق معمول، شستم و برای خشک شدن در بالک به بند آویزان کردم. حالا بگو ببینم اصلاً آن یکی دیروز از کجا سر از خانهٔ ما درآورد؟
و با نگاهی آمیخته به تردید به شوهرش خیره شد.
دیدم استپان یکباره دستپاچه شد؛ حتی رنگ از صورتش پرید.
گفت: … لیلیچکا… چه میدانم… ممکن است از هر جایی آمده باشد… من از کجا بدانم…
ــ اِه، دیدم اوضاعش خیلی خراب شده. باید یک جوری این بیچاره را نجات داد.
گفتم: من میدانم! به گمانم ماجرا از این قرار بوده است. مگر بالای آپارتمان شما یک طبقۀ دیگر با بالکن نیست؟ طبقه پنجم؟ احتمالاً این وسیله از آنجا به بالکن شما افتاده است. شما هم فکر کردهاید مال خودتان است. شستهاید، روی آویختهاید و بعد هم از آنجا به بالکن من افتاده است!..
استپان گفت: دقیقاً! درست میگویی. فقط بالکن را اشتباه گرفته بوده! دیدی، لیلیا؟ اما تو همان اول شروع کردی به بدگمانی!..
لیلیا گفت: خیلی خوب! پس همین حالا برویم طبقۀ پنجم و قضیه را روشن کنیم. شما هم، همسایه، با ما میآئید. شاهد ما خواهید بود. شاید هم لازم شد به عنوان شاهد رسمی حضور داشته باشید…
همینجا بود که باید محکم مخالفت میکردم و میگفتم، نه، نمیآیم، هر چه میخواهد بشود! شاید آن وقت این ماجرا برای من بیدردسر تمام میشد. اما نمیدانم چرا کوتاه آمدم…
عمو میتیا بار دیگر لیوان شرابش را تا ته نوشید، لیوان دیگری پر کرد و ادامه داد:
ــ خلاصه، رفتیم طبقۀ پنجم و زنگ زدیم. پیرمردی در را باز کرد، چروکیده مثل فلفل خشک. عصایی هم در دستش بود. لیلیا آن وسیله را به او نشان داد و گفت: بابا جان، این مال تو نیست؟ البته، اصلاً چطور ممکن است مال تو باشد؟…
پیرمرد نگاهی به آن انداخت و برخلاف انتظار گفت: اشتباه میکنید، رفقا! اتفاقاً از اینها زیاد دارم. حالا به ما کهنهسربازان جنگ داخلی، به جای حقوق بازنشستگی، همینها را میدهند. فعلاً دولت پول کم آورده و از این جنس هم از زمانهای قدیم مقدار زیادی در انبار مانده است. نزدیک دو سال است که حقوقم را به این شکل میگیرم. الان دقیقاً بیستوچهار تا از آنها جمع کردهام. البته دیروز بیستوپنج تا بود. اما دیروز خواهرزادهام دوید پیشم و گفت: بابابزرگ جان، یکی از این لباسهایت را به من قرض بده تا بپوشم. با مردی آشنا شدهام که در همین ساختمان، طبقۀ چهارم، زندگی میکند. دعوتم کرده تا وقتی همسرش برای خرید بیرون رفته، به خانهاش بروم. میخواهم کمی باکلاستر و فرهیختهتر به نظر برسم…
هنوز حرفش تمام نشده بود که لیلیا با زانویش محکم زد به کشاله ران شوهرش تا یادش بماند به او وفادار بماند! شوهر هم در جواب، مشت محکمی به پیرمرد زد که چرا اینقدر پرحرفی کرده است. پیرمرد هم با عصایش کوبید به سر من. فقط برای اینکه از قافله عقب نماند! آخر من چه تقصیری داشتم؟ ولی معلوم است که آنها در جنگ داخلی حسابی جنگیدن را یاد گرفته بودند…
بعد هم البته، همۀ همسایهها از خانههایشان بیرون آمدند. مگر میشود دعوا باشد و کسی دلش نخواهد آن را ببیند؟
عمو میتیا دو جرعۀ باقیماندۀ شرابش را سر کشید و با صدای بلندی نفس راحتی کشید…
ــ این بود ماجرا، وانیا! دفعۀ بعد خوب فکر میکنی که آیا اصلاً ارزش دارد به مردم خوبی کنی یا نه… حالا، دیگر من بروم.
وانیا در حالی که اشک خنده را از چشمانش پاک میکرد، گفت: ممنون، عمو میتیا! بیشتر به ما سر بزنید!
***
وانیا هر روز بیشتر به دخترکی فکر میکرد که در ایستگاه دیده بود. حتی شبها او را در خواب میدید. ظاهراً احساسی ناخودآگاه و نوعی کشش روحی، وانیا را واداشت که دوباره به سرودن شعر روی بیاورد.
او مجموعه شعرهایش را به آن دختر کاملاً ناشناس تقدیم کرد. یکی از این شعرها را برای چاپ به روزنامۀ استانی «کمون دریای سیاه» (Черноморская коммуна) فرستاد.
البته، شعرش چاپ نشد، اما از طرف تحریریه پاسخی دریافت کرد که در آن از او تمجید کرده بودند و توصیه کرده بودند از بزرگان ادبیات کلاسیک اوکراین بیاموزد.
شعر، هرچند ساده، اما صمیمانه سروده شده بود:
«تو اکنون تنها در رؤیاهایم نزد من میآیی.
چمن سبز و دشت سبز را میبینم،
و تو را، ای محبوب من، با تاج گلی در دست.
همان گلهایی که برایت چیده بودم.
خورشید بر فراز کوه میتابد، رودخانه آرام جاری است،
کرانهای بلند ما را از هم جدا میکند.
اما عشق من… هنوز در قلبم زنده است.
آیا صدای تنهایی و غمگین آن را میشنوی؟»
عمو میتیا که برای نوشیدن یک گیلاس شراب به خانه آمده بود و متوجه شد وانیا کمی گرفته و ناراحت به نظر میرسد، پرسید: میبینم حال و هوایت خوب نیست، وانیا. چه شده؟
وانیا درباره نامهای که از دفتر مجله (هیئت تحریریه) دریافت کرده بود و در دست داشت، برای او تعریف کرد.
عمو میتیا پرسید: میشود نگاهی به آن بیندازم؟.
وانیا نامه را به او داد. عمو میتیا آن را خواند.
ــ نمیدانم، وانیا، چرا شعرت را چاپ نکردهاند… من که خوشم آمد. مهمتر از همه، احساس در آن هست… نکند عاشق شدهای؟… به هر حال، باید بگویم که عشق چیز بسیار ظریفی است… حالا یک بطری شراب سفارش میدهم و یک ماجرای آموزنده از زندگی خودم برایت تعریف میکنم.
مادر شراب را آورد. عمو میتیا، طبق عادت همیشگیاش، لیوان را پر کرد، بر آن صلیب کشید و نیمی از آن را نوشید.
ــ ماجرا از این قرار بود: آن زمان در اودسا زندگی میکردم و در بندر کار میکردم. هر وقت در بندر کاری نبود، به روستایی در حوالی اودسا، نزد خالهام میرفتم. یک روز در میخانهای با یکی از کارمندان ادارۀ بندر آشنا شدم. نام خانوادگیاش را دیگر به خاطر ندارم، اما خیلی زود با هم اُخت شدیم، با اینکه او از من بسیار بزرگتر بود. سر صحبت باز شد و حتی مرا به خانهاش دعوت کرد. این دعوت برایم کمی غیرمنتظره بود، اما پذیرفتم.
فردای آن روز، عصر، به خانهاش در خیابان «میاسویدوفسکایا» رفتم. او همراه همسر و فرزندش در آپآرتمان زندگی میکرد. همسرش، نادژدا پتراونا، یا به اختصار نادیا، زنی بسیار جوان بود. بیش از بیستودو سال نداشت.
از آن روزگار سالهای زیادی گذشته است و حالا حتی برایم دشوار است بگویم چه چیز در وجود او آنقدر شگفتانگیز بود که مرا چنین مجذوب خود کرد. اما آن روز، وقتی دور میز نشسته بودیم و چای مینوشیدیم، همه چیز برایم کاملاً روشن و بدیهی بود. زنی جوان، زیبا، مهربان و دلنشین را میدیدم، زنی که مانندش را پیش از آن هرگز ندیده بودم.
از همان لحظه احساس کردم او برایم انسانی آشنا و نزدیک است. بگونهای که گویی سالهاست او را میشناسم. حتی به نظرم میرسید که این چهره و این چشمان مهربان و باهوش را زمانی، در کودکی، در جایی دیدهام.
هنگام نوشیدن چای سخت هیجانزده بودم و دیگر به یاد ندارم چه میگفتم. نادیا با دقت به حرفهایم گوش میداد و هر از گاهی برای تأئید، سرش را به نشانه موافقت تکان میداد.
این ماجرا اوایل بهار اتفاق افتاد.
تابستان از محل کارم مرخصی گرفتم تا در کارهای خانه به خالهام کمک کنم. گرفتاریها آنقدر زیاد بود که برای فکر کردن به شهر فرصت نداشتم. اما، خاطرۀ آن زن بلندبالا و بور، در تمام آن روزها با من بود. آگاهانه به او فکر نمیکردم. اما، انگار سایۀ لطیف وجودش همواره بر دل و جانم گسترده بود.
عمو میتیا لحظهای سخنش را قطع کرد، باقیمانده شرابش را نوشید و دوباره لیوانش را پر کرد.
سپس ادامه داد: پائیز، در یکی از روزهای تعطیل، هوا بسیار دلپذیر بود. تصمیم گرفتم برای استشمام هوای دریا به بلوار «پریمورسکی» (ساحل) بروم. وقتی وارد گذرگاه درختکاریشده شدم، نادیا را دیدم که روی نیمکتی نشسته بود. به هم سلام کردیم و من کنار او نشستم.
او گفت: شما لاغر شدهاید، مریض بودهاید؟
پاسخ دادم: نه، فقط کار و گرفتاریهای زیادی داشتم.
خسته و بیحال به نظر میرسید. آن بهار جوانتر، سرحالتر و بسیار جذابتر بودید و راستش را بخواهید، کمی هم به شما دل بسته بودم. به دلیلی، در تمام تابستان بارها به یادتان افتادم و امروز هم وقتی برای رفتن به بولوار آماده میشدم، احساس میکردم که شما را خواهم دید.
او خندید. ناگهان گفت: میدانید چیست؟ فردا برای شام به خانهٔ ما بیائید. حالا باید به خانه برگردم تا به شوهر و فرزندم غذا بدهم.
از هم خداحافظی کردیم، اما از آن روز به بعد تقریباً هر روز به دیدار دوستانم میرفتم. کمکم در خانوادهٔ آنها مثل یکی از خودشان شدم. ضربالمثلی هست که میگوید: «زن از سر بیکاری، رفت بچهخوک خرید». یعنی بیدردسر بودند، اما با دوستی با من برای خودشان دردسر درست کردند.
آنها با من بسیار خوب رفتار میکردند، اما من خوشبخت نبودم. مدام به نادیا فکر میکردم. میکوشیدم راز آن زن جوان، زیبا و باهوش را بفهمم که چگونه با مردی ازدواج کرده که تقریباً دو برابر او سن داشت. پیوسته از خود میپرسیدم چرا او سر راه آن مرد قرار گرفت و نه سر راه من، و چرا چنین اشتباهی رخ داد.
هر بار که نزد خالهام میرفتم و بازمیگشتم، از نگاه نادیا میفهمیدم که چشمبهراه من بوده است. خودش هم میگفت که از همان صبح احساس میکرده امروز خواهم آمد. ساعتهای طولانی با هم صحبت میکردیم، اما هرگز عشقمان را به زبان نمیآوردیم و آن را از یکدیگر پنهان میکردیم. حتی از اعتراف به آن در برابر خودمان نیز میترسیدیم.
من آن زن را دوست داشتم، اما در عین حال میدانستم که این عشق میتواند زندگی آرام و خوشبخت او، شوهرش و فرزندش را از هم بپاشد. او حاضر بود همراه من بیاید، اما به کجا؟ من حتی خانهٔ آبرومندی برای زندگی نداشتم.
به گمانم او نیز همینگونه میاندیشید. احتمالاً به شوهرش، به فرزندش فکر میکرد… اگر تسلیم احساساتش میشد، ناچار بود، دروغ بگوید… و افزون بر آن، این پرسش نیز آزارش میداد که آیا عشق او برای من خوشبختی خواهد آورد؟ آخر او دیگر برای من آنقدرها هم جوان نبود.
عمو میتیا دوباره مکثی کرد، چند جرعه شراب نوشید و به روایتش ادامه داد.
چه خوشبختانه و چه بدبختانه، در زندگی هیچ چیز نیست که دیر یا زود به پایان نرسد. زمان جدایی فرارسید. شوهر او مأموریت تازه در شهر خرسون گرفته بود. نادیا قرار بود در پایان ماه اوت همراه وسایلش از آنجا برود.
من همراه بستگانش برای بدرقهٔ نادیا به ایستگاه رفتم. وقتی او از همه خداحافظی کرده و تنها چند دقیقه تا حرکت قطار باقی مانده بود، با عجله وارد کوپهاش شدم تا یکی از سبدهایش را که پیش من جا مانده بود به او بدهم و با او خداحافظی کنم.
همین که نگاههایمان در کوپه به هم گره خورد، هر دو توان و استقامت خود را از دست دادیم. او را در آغوش گرفتم، صورتش را بر سینهام فشرد و اشک از چشمان هر دوی ما جاری شد. صورتش، لبهایش و دستانش را بوسیدم… آه، ما چه اندازه بدبخت بودیم!
عشقم را به او اعتراف کردم و با دردی سوزان در دل، دریافتم که تمام آن چیزهایی که مانع عشق ما شده بودند، در حقیقت ناچیز و بیارزش بودند…
آخرین بار او را بوسیدم، دستش را فشردم و از هم جدا شدیم. جدایی که بعدها معلوم شد، برای همیشه بود…
عمو میتیا خاموش شد و در اندیشههایش فرو رفت. سپس دستی بر چشمانش کشید، باقیماندهٔ شرابش را نوشید و آهسته از پشت میز برخاست.
ــ این را به خاطر بسپار، وانیا! وقتی کسی را دوست میداری، باید در داوریهایت از چیزی والاتر و مهمتر از خوشبختی یا بدبختی، و حتی فراتر از گناه به معنای رایج آن آغاز کنی. وگرنه اصلاً قضاوت نکن. این را گفت و در حین رفتن به سوی درِ حیاط، افزود: فکر کنم دیگر وقت رفتن من است…
وانیا نیز مدتی دیگر کنار میز نشست و به داستان و سخنان عمو میتیا اندیشید. احساسات تازه به روحش راه یافته بود. احساساتی که هنوز خود نیز معنای کاملشان را درک نمیکرد.
***
کلاس نهم به پایان رسید. وانیا همۀ امتحانهایش را با موفقیت پشت سر گذاشت و سال تحصیلی را با نمرات عالی به پایان رساند. تعطیلات، دوران طلایی و شیرین پیش رو بود! پس از آن نیز سال دهم، سال فارغالتحصیلی، در انتظارش بود.
مدیر مدرسه به او گفته بود که این شانس را دارد تا مدرسه را با مدال افتخار به پایان برساند. البته گرفتن مدال بسیار وسوسهکننده بود. زیرا، هنگام ورود به مؤسسات آموزش عالی امتیازاتی داشت. اما برای رسیدن به آن باید یک سال دیگر نیز با پشتکار فراوان درس میخواند.
وانیا قاطعانه تصمیم گرفته بود وارد مدرسه عالی دریانوردی بازرگانی اودسا شود. این راه به او امکان میداد در آینده، کشورهای گوناگون و قارههای مختلف را ببیند. همان سرزمینهایی را که بارها دربارهشان در کتابها خوانده بود و دیدنشان با چشمان خودش به آرزوی بزرگ زندگیاش تبدیل شده بود.
اینکه تابستان را چگونه بگذراند، برایش مسئلهای نبود. تصمیم گرفت به عنوان کارگر ساده مشغول کار شود. کاری که آزادی بیشتری برای برنامهریزی و تنظیم وقتش به او میداد. از سوی دیگر، لازم بود پیش از ورود به کلاس پایانی دبیرستان، مطالب درسی را نیز بهطور جدی مرور و تثبیت کند.
یک هفته بعد، وانیا درگیر کارهای گوناگون شد. گاهی علفهای هرز باغچهها را وجین میکرد، گاهی به رانندگان تراکتور کمک میکرد و گاهی هنگام خرمنکوبیدن و انبار کردن کاه کار میکرد.
گاهی شبها به رقص یا سینمای مرکز مزرعۀ دولتی میرفت. باریس سیواتسکی را به خدمت سربازی برده بودند و اکنون وانیا به تنهایی به باشگاه مرکز مزرعه رفتوآمد میکرد. گاهی هم برای دیدن فیلم تازه به باشگاه روستای خودشان میرفت. اما بیشتر شبها در خانه میماند و تا دیروقت سرگرم مطالعۀ کتاب بود.
در طول تعطیلات، کسی مزاحم وانیا نمیشد. پدرش سرگرم کار و رسیدگی به تاکستان بود و مادرش نیز کم کار نداشت. گاو، بزها و خوک به مراقبت نیاز داشتند.
روزهای تعطیل، وانیا در باغ خودشان قدم میزد یا به دشت میرفت. همیشه کتابی همراه داشت، اغلب مجموعه شعر. زیرا، شعر را بسیار دوست داشت و بسیاری از سرودهها را از حفظ میدانست.
او بارها در اندیشه فرو میرفت و گاه اندوهگین میشد. اما، حتی در میان اندوه، که گاه از شعری صمیمانه و گاه از زیبایی طبیعت پیرامونش سرچشمه میگرفت، احساسی شاد و امیدبخش، همچون نخستین سبزههای بهار، در دلش جوانه میزد، انتظارِ رویارویی با چیزی تازه و ناشناخته.
در آن روزگار، تصویر زن یا خیال عشق یک زن، تقریباً هیچگاه با سیمای روشن و مشخص در ذهن او پدیدار نمیشد. اما در بسیاری از اندیشهها و احساساتش، پیشآگاهیِ نیمهآگاهانه و اندکی شرمآلود از چیزی نو، وصفناپذیر و شیرین زنانه، در نهان نهفته بود…
وانیا با این احساس زندگی میکرد. گاه این انتظار سراسر وجودش را در بر میگرفت.
او شیفتۀ شعرهای میخائیل لِرمانتوف، شاعر بزرگ روس بود. شعرهایی که بازتابی از حال و هوای درونی خودش بودند.
نه، این تو نیستی که من عاشقانه دوست دارم،
درخشش زیبایی تو برای من نیست.
من در تو رنجهای گذشتهام را دوست دارم
و جوانی از دست رفتهام را.
هرگاه گاهی به تو مینگرم،
و با نگاهی طولانی در چشمانت میکاوم،
در گفتوگوی رازآلود غرق میشوم،
اما دل من با تو سخن نمیگوید…
و نیز این شعر را دوست داشت:
به جاده قدم، تنها میگذارم،
راه سنگفرش از میان مه میدرخشد.
شب آرام است و بیابان به خدا گوش سپرده،
و ستارهای با ستارۀ دیگر سخن میگوید…
از شعرهای آغازین شاعر اوکراینی ماکسیم ریلسکی نیز خوشش میآمد:
سیبها رسیدهاند، سیبهای سرخ…
در راه باریک باغ، من و تو قدم میزنیم…
یک بار دیگر مرا ببوس،
یک بار دیگر در آغوشم بگیر،
من میروم و شاید دیگر هرگز بازنگردم…
در یکی از روزهای تعطیلات، هنگامی که با دوچرخه از میان روستای گوریهوا به سوی کتابخانه میرفت، ناگهان در حیاط خانهٔ پتر سرگئیاویچ ــ برادر همسایهشان نیکولای سرگئیاویچ ــ کنار چاه، همان دختری را دید که روزی در ایستگاه راهآهن دلش را ربوده بود.
از شدت شگفتی، دوچرخه را متوقف کرد و چشمانش را مالید تا مطمئن شود دچار خطای دید نشده است.
نه! خود او بود، بیهیچ تردیدی.
همان موهای تیره و اندکی فرفری، همان چشمان، همان اندام ظریف…
دل وانیا بار دیگر با شدتی وصفناپذیر در سینهاش به تپش افتاد.
در همین هنگام، دختر سطل آب را از چاه بالا کشید و آن را برداشت و از درِ آشپزخانه تابستانی وارد خانه شد و از نظر ناپدید گشت.
این فکر، برقآسا از ذهن وانیا گذشت: نکند واقعاً خودش باشد؟ چطور سر از اینجا درآورده است؟…
پرسشها یکی پس از دیگری در ذهنش شکل میگرفتند، اما هیچ پاسخ روشنی برایشان پیدا نمیشد.
او چند بار با دوچرخه در همان خیابان، از مقابل خانۀ پتر سرگئیاویچ رفت و برگشت، به این امید که شاید یک بار دیگر دختر را ببیند. اما او دیگر در حیاط دیده نشد.
وقتی وانیا به خانه رسید، دیگر نمیتوانست از اندیشیدن به آن دختر زیبای ناشناس خلاص شود. به پرسشهای مادرش بیربط پاسخ میداد و خودش هم از حال و روز تازه که برایش پیش آمده بود، شگفتزده بود. این احساس، حالتی کاملاً تازه برای روح او بود. دلش میخواست حتماً همان روز، حتی اگر شده از دور، یک بار دیگر آن دختر را ببیند و نامش را بپرسد.
خورشید به سوی غروب میرفت و هوا کمکم تاریک میشد. وانیا تصمیم گرفت آن شب به باشگاه و مراسم رقص نرود. سوار دوچرخه شد و دوباره به خانهٔ پتر سرگئیاویچ رفت. در حیاط کسی نبود، اما از کنار خانهٔ همسایه صدای گفتوگو و خنده به گوش میرسید.
در آن خانه دختر معلولی به نام نادیا ساوچنکو زندگی میکرد. پاهایش فلج بود، اما از روحیۀ شاد و اجتماعی برخوردار بود و همین ویژگی باعث میشد جوانها دور او جمع شوند. وانیا نیز او را میشناخت. چند بار در مهمانیهای جوانانه که نادیا با بازیهای سرگرمکننده برگزار میکرد، شرکت کرده بود.
وقتی به خانهٔ نادیا نزدیکتر شد، فهمید آن خندهٔ زنگدار که شنیده بود، متعلق به همان دختر ناشناس است. او آنجا، در حیاط خانهٔ نادیا، حضور داشت. قلب وانیا چنان تند میتپید که گویی میخواست از سینه بیرون بجهد.
نادیا که در تاریکیِ رو به افزایش، او را شناخته بود، صدا زد: وانیا! چرا آنجا پنهان شدهای؟ بیا پیش ما.
وانیا در حالی که دوچرخه را با دست میبرد، وارد حیاط شد. وقتی به دخترها رسید، با تردید ایستاد و چیزی نگفت.
نادیا با تعجب پرسید: امروز چرا اینقدر عجیب شدهای؟ حتی سلام هم نمیکنی! آشنا شوید: این زینا دروس است، خواهرزادهٔ پتر سرگئیاویچ.
دختر دستش را به سوی وانیا دراز کرد. وانیا با تمام وجود به او خیره شده بود. به دست ظریفش، به موهای سیاه و کمی آشفتهاش، به چشمان اندکی نیمهباز، مژههای لرزان و گونههای لطیفش… ناگهان دید که لبخند بر چهرهاش نشست، دندانهای سفیدش برق زد و ابروهایش به طرز دلنشین بالا رفت.
دختر با تعجب گفت: وای! فکر میکنم قبلاً جایی تو را دیدهام!
وانیا همچنان دست او را در دست گرفته بود و سکوت کرده بود. نفس کشیدن و حرف زدن برایش دشوار شده بود. قلبش از خوشبختیِ دیدن آن دختر لبریز بود.
نادیا گفت: وانیا، دست زینا را رها کن! چرا اینطور چسبیدهای، انگار میخواهی از جا بکنی! و تو هم، زینا، خیالبافی نکن! کجا ممکن است او را دیده باشی؟ آخر وقتی آخرین بار اینجا آمده بودی، هنوز حتی مدرسه هم نمیرفتی.
زینا با اطمینان گفت: نه، نه، حتماً او را دیدهام.
وانیا که دوباره توانسته بود حرف بزند، گفت: من هم تو را دیده بودم، در ایستگاه، وقتی داشتی بستنی میخریدی.
زینا با خوشحالی گفت: درست است! چه حافظهٔ خوبی داری! من فقط یادم مانده بود که آن موقع خیلی عجیب نگاهم کردی.
وانیا با خجالت گفت: چرا عجیب؟… کاملاً عادی…
نادیا با خنده و شوخی گفت: امروز خیلی خجالتی شدهای! زینا اینجا کسی را نمیشناسد، از او مراقبت کن و راهنمایش باش.
زینا با لحن معترض گفت: لازم نیست کسی سرپرستی مرا به عهده بگیرد! در خانه که یک لحظه آزادم نمیگذارند، حالا اینجا هم سر و کلهٔ سرپرستها پیدا شده!
وانیا گفت: من که سرپرست نیستم. اما اگر لازم باشد، میتوانم چیزی به تو نشان بدهم یا دربارهٔ اینجا برایت تعریف کنم، آن هم با کمال میل.
نادیا که از خجالت وانیا لذت میبرد، با لبخند گفت: وانیا، زینا را به سینما ببر. امشب در باشگاه فیلم «دزد بغداد» را نمایش میدهند. خودش از تنها رفتن میترسد.
وانیا که هنوز باورش نمیشد این خوشبختی نصیبش شده باشد، گفت: اگر زینا موافق باشد، با کمال میل او را همراهی میکنم.
زینا پاسخ داد: من موافقم! فقط بعد از سینما هم مرا تا خانهٔ داییام همراهی کنی.
نادیا گفت: حتماً همراهیات میکند. عجله کنید، نزدیک است که نمایش فیلم شروع شود.
وانیا گفت: نادیا، میشود دوچرخهام را در حیاط شما بگذارم و بعد از سینما بیایم دنبالش؟
ــ بگذار، نگران نباش، سر جایش میماند.
وانیا و زینا راهی باشگاه شدند. وانیا بلیتها را خرید و هر دو روی آخرین نیمکتِ خالی نشستند.
فیلم شروع شد، اما وانیا تقریباً هیچ توجهی به آن نداشت. او فقط به زینا نگاه میکرد: به نیمرخ دلفریبش… زینا متوجه نگاههای او بود و با لبخند، آهسته در گوشش میگفت: به پرده نگاه کن!
وانیا جواب میداد: دارم نگاه میکنم.
اما یک دقیقه بعد، نگاهش دوباره به چهرهٔ افسونگر او دوخته میشد.
فیلم به پایان رسید. وانیا زینا را تا درِ چوبی خانهٔ داییاش همراهی کرد. آنجا هر دو ایستادند.
زینا در حالی که در چشمان وانیا نگاه میکرد، گفت: تو هنوز مرا اصلاً نمیشناسی. گاهی آدم عجیبی میشوم… هر قدر میخواهی به من نگاه کن، ناراحتم نمیکند… حتی از نگاهت خوشم میآید. از چهرهات خوشم آمده است. احساس میکنم ما با هم دوست خواهیم شد… راستی، مرا دوست داری؟
وانیا گفت: از همان وقتی که برای اولین بار تو را در ایستگاه دیدم، از تو خوشم آمد…
زینا با شیطنت پرسید: یعنی عشق در نگاه اول؟
وانیا لبخند زد و گفت: نمیدانم… شاید چنین چیزی واقعاً وجود داشته باشد
زینا روبهروی وانیا ایستاده بود، سرش را اندکی پائین انداخته بود و او میتوانست پنهانی به او نگاه کند. چهرهاش از آنچه شب پیش دیده بود، برایش دلانگیزتر مینمود. پشت به ماه ایستاده بود و نور ملایم ماه بر موهای نرم و پرپشتش، گردنش، شانههایش و سینههایش که هنوز نشانههای کودکی را داشتند، اما جوانههای بلوغ در آنها آشکار شده بود، میتابید. وانیا به او خیره شده بود و هر لحظه زینا برایش عزیزتر و نزدیکتر میشد. احساس میکرد سالهاست او را میشناسد…
با خود میاندیشید: و حالا من روبهروی او ایستادهام… با او آشنا شدهام… چه خوشبختی بزرگی!
پلکهای زینا بهآرامی بالا رفت و بار دیگر چشمان تیره و مهربانش با نگاهی گرم درخشیدند و دوباره لبخند خفیفی بر لبانش نشست.
ــ فردا عصر بیا خانهٔ نادیا. در حالی که دستش را به سوی وانیا دراز میکرد، هنگام خداحافظی گفت: بابت این شب، ممنونم.
وانیا: حتماً میآیم، و دست زینا را لحظات بیشتر در میان دستانش نگه داشت.
وقتی به خانه برگشت، بیدرنگ به رختخواب رفت و برخلاف انتظار، خیلی زود به خواب، به خوابی عمیق، چنان که گویی از پا افتاده باشد، فرو رفت. نزدیک سپیدهدم، برای لحظهای بیدار شد، سرش را بلند کرد، با شور و شعف به اطراف نگریست و دوباره خوابش برد.
تا صبح، در دوردستها، طوفان برپا شده بود، اما آنقدر دور که صدای رعد شنیده نمیشد. تنها برقهای کمنور و شاخهشاخه، پیوسته آسمان را روشن میکردند. سپیده کمکم سر میزد و سرخی سحر در افق پدیدار میشد…
تصویر زینا در روح وانیا شناور بود و هر لحظه روشنتر و زندهتر میشد. هنگامی که بار دیگر به خواب میرفت، آخرین بار با ستایش و دلبستگی صمیمانه به آن تصویر دل سپرد… گویی در جایی دور، نغمههای آرام روحی سرشار از مهربانی و شادی نخستین احساسات عاشقانه به گوش میرسید.
تمام روز بعد، وانیا فقط به زینا فکر میکرد. احساس خوشبختی ناگهانی او را سرشار از شادی کرده بود و هر کلمهای را که زینا گفته بود، با شوق به یاد میآورد. به نظرش میرسید که دیگر از سرنوشت هیچ چیز بیشتری نمیتوان خواست.
عصر، دوباره به حیاط خانهٔ نادیا رفت. زینا با لباس روشن و زیبایی آمد و موهایش را در دو گیس بافته و محکم بسته بود. سلام کرد، کنار وانیا روی نیمکت نشست و از او پرسید، که روزش را چگونه گذرانده است. وانیا با خوشحالی پاسخ داد و از نزدیکی دلانگیز او هیجانزده بود.
ماه بالا آمد…
وانیا رو به زینا کرد و گفت: دوست داری خانهای را که در آن زندگی میکنم، به تو نشان بدهم؟
زینا برخلاف انتظار پذیرفت. البته دوست دارم. میخواهی مرا با پدر و مادرت هم آشنا کنی؟
ــ اگر خودت موافق باشی.
ــ خُب، پس برویم! مرا با دوچرخهات میبری؟
ــ البته، با کمال میل.
زینا روی میلهٔ جلوی دوچرخه نشست، وانیا بر زین پرید و هر دو در خیابان روستا به راه افتادند. وانیا رکاب میزد و عطر موهای دختری را که این بار نه در خواب، بلکه در واقعیت کنار او بود، نفس میکشید. لبخندی بر چهرهاش میدرخشید.
خانهٔ وانیا تقریباً یک کیلومتر با خانهٔ نادیا فاصله داشت. به آنجا رسیدند. پنجرههای خانه تاریک بود.
وانیا خطاب به زینا: بیا داخل خانهٔ ما.
ــ نه، نه! مناسب نیست. بگذار دفعهٔ بعد… اینجا چقدر زیباست. درختان زیادی دارد و هوا بوی خاص و دلانگیزی میدهد…
ــ این عطر از باغ میوه و تاکستان است… بله، اینجا هم زیباست و هم آرام… آنجا، یک خانه آنطرفتر، مدرسه است که چهار سال در آن درس خواندم… بیا برویم آن را ببینیم.
وانیا دوچرخه را داخل حیاط خانه برد و سپس همراه زینا در خیابان روستا به سوی مدرسه به راه افتادند.
در حیاط مدرسه، سکوت دلانگیز و افسونگر حکمفرما بود…
زینا آهسته گفت: چقدر اینجا را دوست دارم. خوش به حالت، وانیا. مدرسۀ ما درست کنار خیابانی است که کامیونها از آن رفتوآمد میکنند. همیشه پر از سر و صدا و گرد و غبار است… با این حال، من هم مدرسهام را دوست دارم.
آنها مدتی در حیاط مدرسه قدم زدند. سپس وانیا پیشنهاد کرد در چمنزار گردش کنند و تا کنار رودخانه بروند.
زینا گفت: چه عصر فوقالعادهای! انگار همهچیز شاعرانه است… ماه میتابد، همهجا آرام است…
وانیا با کمی خجالت اعتراف کرد: میدانی… من مدتها پیش، همان وقتی که اولین بار تو را دیدم، برایت شعر نوشتم. از آن به بعد تو را در خواب میدیدم. بعد هم سعی کردم بفهمم کجا زندگی میکنی، اما نتوانستم… حتی میخواستم آن شعر را در روزنامۀ «کمون دریای سیاه» چاپ کنم تا شاید تو آن را ببینی، بخوانی و حدس بزنی که برای تو سروده شده است…
زینا با اشتیاق گفت: لطفاً برایم بخوان! تا حالا هیچکس شعری به من تقدیم نکرده است…
آنها به کنار رودخانه رسیدند و وانیا شعرش را خواند.
«تو اکنون تنها در رؤیاهایم نزد من میآیی.
چمن سبز و دشت سبز را میبینم،
و تو را، ای محبوب من، با تاج گلی در دست.
همان گلهایی که برایت چیده بودم.
خورشید بر فراز کوه میتابد، رودخانه آرام جاری است،
کرانهای بلند ما را از هم جدا میکند.
اما عشق من… هنوز در قلبم زنده است.
آیا صدای تنها و غمگین آن را میشنوی؟»
وانیا شعرش را به پایان رساند…
اشک در چشمان زینا حلقه زد.
ــ ممنونم! چقدر زیبا بود!… این شعر را برایم مینویسی، نه؟… اجازه میدهی تو را ببوسم؟
سینۀ زینا همزمان با سینۀ وانیا بالا و پائین میرفت. دستانش به سر وانیا رسید… ناگهان لبهای نرم و با لطافتش بارانی از بوسه بر سراسر چهرۀ او نشاند. لبهای زینا لبهای وانیا را نیز لمس کرد. احساسی سرشار از خوشبختی در سراسر وجود وانیا جاری شد. لذتی شیرین که با درد دلنشین در تمام وجودش طنین انداخت.
مدت زیادی در امتداد ساحل رودخانه قدم زدند و وانیا پیوسته برای او شعر میخواند.
بر پهنۀ دریاچه، سرخی سپیدهدم نقش بست؛
در جنگل کاج، خروسهای جنگلی با نغمههایشان میگریند.
جایی نیز پرندۀ زردپره، پنهان در حفرۀ درخت، ناله میکند.
اما من گریه نمیکنم. زیرا، دلم سرشار از روشنایی است…
اسب را با دستانت آب میدادی،
و تصویر غانها در آبگیر میشکست.
من از پنجره به روسری آبیات مینگریستم،
و باد گیسوان سیاهت را چون مار به رقص درمیآورد…
دیگر در میان بوتههای سرخرنگ تاجخروس
سرگردان نخواهم شد و ردپایی نخواهم جست.
تو، با خرمن گیسوان طلاییات،
برای همیشه تنها در رؤیاهایم ماندهای…
زینا پرسید: چه شعرهای فوقالعادهای! وانیا، همۀ اینها را خودت سرودهای؟
وانیا پاسخ داد: نه، چه میگویی! اگر میتوانستم حتی چیزی شبیه به اینها بنویسم، از خوشحالی میمردم. و دست زینا را گرفت. زینوچکا، اینها شعرهای سرگئی یسنین است. او شاعری بود که روزگاری در روسیه میزیست. در سیسالگی، یا خودش را دار زد، یا او را دار زدند…
زینا گفت: بیا برویم خانه، دیگر دیر شده و هوا هم دارد خنک میشود. تا اینقدر که دیر کردهام، داییام نگران میشود.
ــ باشد، با دوچرخه تو را تا خانه میرسانم.
آنها به خانهٔ وانیا برگشتند، سوار دوچرخه شدند و چند دقیقه بعد به درِ خانهٔ پتر سرگئیاویچ رسیدند.
زینا تبسمی کرد و گفت: وانیا، از تو بابت این شب دلانگیز خیلی ممنونم و دستش را به سوی او دراز کرد. تا به حال هیچوقت اینقدر احساس خوب نداشتهام!
وانیا در حالی که دست او را در میان دستانش گرفته بود، گفت: من هم در کنار تو احساس شادی و آرامش داشتم. تو دختر فوقالعادهای هستی. اصلاً دلم نمیخواهد از تو جدا شوم.
زینا تقریباً زمزمهکنان پاسخ داد: عجیب است، من هم دلم نمیخواهد. اما باید… مرا ببوس.
او به وانیا نزدیک شد و لبهایش را به سوی او گرفت. وانیا لبهایش را بر لبهای او گذاشت و در همان حال تپش قلب زینا را احساس میکرد.
او پرسید: کی دوباره همدیگر را میبینیم؟
ــ فردا میتوانی؟
ــ حتماً!
ــ پس تا فردا! شب بخیر!
ــ شب بخیر!
وانیا پس از بازگشت به خانه، مدت زیادی با چشمان باز در بسترش دراز کشید. او خوشبخت بود. تکتک لحظههای دیدارشان را به یاد میآورد. زینا واقعاً دختری شگفتانگیز و دلربا بود. درست همانگونه که او همیشه در رؤیاهایش، معشوقۀ ناشناس و رؤیاییاش را تصور میکرد.
در طول یک ماه، وانیا تقریباً هر روز با زینا دیدار میکرد. با هم به رقص و سینما میرفتند و دست در دست هم در چمنزار قدم میزدند. وانیا عاشق آن لحظههایی بود که زینا میایستاد، در چشمانش نگاه میکرد و سپس او را میبوسید.
زینا در گوش او زمزمه میکرد: وانیا جان، دوستت دارم.
وانیا: من هم خیلی دوستت دارم.
ــ چقدر دوستم داری؟
ــ خیلی، خیلی زیاد! مثل عشق رومئو به ژولیت!
ــ من بهزودی به خانهمان برمیگردم… تو اینجا عاشق دختر دیگری خواهی شد…
ــ نه، هرگز! قسم میخورم! تو که برایم نامه مینویسی، مگر نه؟
ــ بله، هر روز برایت نامه خواهم نوشت…
آنها ساعتها دربارۀ احساساتشان، دربارۀ آینده، گفتوگو میکردند… تقریباً مثل آدمهای بزرگسال…
اما زمان بیرحمانه به پیش میرفت. آخرین روز پیش از بازگشت زینا به ایستگاه وسِلی کوت فرارسید. آن شب تصمیم گرفتند به جای رفتن به مجلس رقص، فقط کنار هم باشند.
هوا گرم و دلپذیر بود. ستارهها با درخشش خیرهکننده در آسمان میدرخشیدند. آنها در امتداد ساحل رودخانه قدم میزدند، بارها میایستادند، یکدیگر را میبوسیدند و در چشمان هم چنان نگاه میکردند، که گویی میخواستند تصویر محبوبشان را برای همیشه در خاطر ثبت کنند…
نزدیک نیمهشب، وانیا و زینا به درِ خانهٔ دایی او رسیدند. آنها همانجا ایستادند و در حالیکه دست یکدیگر را گرفته بودند، در سکوت ماندند.
زینا به طور غیرمنتظره پیشنهاد داد: وانیا، بیا برویم خانه.
ــ پس پتر سرگئیاویچ…
ــ آنها خوابند، نمیشنوند… برویم!
زینا دروازه را باز کرد و با هم از ورودی وارد اتاق کوچکش شدند. خیلی تاریک بود.
زینا آهست گفت: بیا چراغ رو روشن نکنیم. میخواهم با تو یک آدم بالغ باشم…
وانیا را در آغوش گرفت و با بوسههای داغ او را سوزاند… در کنارش، عقلانیتش محو شد… غریزه غلبه کرد… نزدیکی آنها نشان میداد که به یک چیز فکر میکنند.
زینا با لحن بریدهبریده زمزمه کرد: بیا لباسهایمان را دربیاوریم.
او به سرعت لباسش را درآورد و تقریباً کاملاً برهنه شد. بدنش در تاریکی میدرخشید و توجه وانیا را جلب میکرد. او با تردید ایستاد…
به وانیا نزدیک شد و زیر لب گفت: لباسهایمان را دربیاوریم وانیا. وانیا، لباسهایت را دربیار.
وانیا، به آرامی دکمههایش را باز کرد و لباسهایش درآورد. صدای زینا را که روی تخت نشسته بود، شنید- «بیا اینجا، کنارم دراز بکش».
وانیا متلاطم و هیجانزده دراز کشید، عطر زلف، گردن و گونههای داغ او را استنشاق کرد و آنها را نوازش کرد. روی زینا خم شد، احتمالاً خیلی پائین، اما دیگر این مهم نبود. از این گذشته، اگر سوزن فقط یک میلیمتر بیشتر در محدودهٔ ممنوعه فرو رود، ناگزیر بهوسیلهٔ آهنربا جذب میشود. در این میان تقصیر کیست؟ سوزن یا آهنربا؟ لبهایشان در یک بوسه پرشور به هم رسید. او به آرامی فریاد زد و چشمانش را بست. وانیا او را بوسید، مبهوت از جسارت خودش. زینا با هر دو دست به گردن او چسبید، چنان محکم که انگار در حال غرق شدن در یک کشتی در حال غرق است…
سپس آنها کنار هم دراز کشیدند. سر وانیا را روی سینهاش گرفت، موهایش را نوازش کرد و با مهربانی تکرار کرد: باید بروی… اشک از چشمان وانیا جاری شد. احساس میکرد اگر حتی یکی از آن قطرههای اشک روی دست زینا میافتاد، دستش را میسوزاند. خودش را به خاطر شکستن طلسم، به خاطر دیوانه شدن هنگام لمس لبهایش، سرزنش میکرد. هم خشم و هم عذاب احساس میکرد. عذاب یک گرگ به دام افتاده، کمتر از درد تله برایش نیست. این احساسات، وانیا را از کودکی بیرون راند…
زینا در گوش او گفت: وانیا، وقت رفتن توست. دیر شده، لباس بپوش.
ــ مرا تا بیرن خانه همراهی میکنی؟
ــ البته!
آنها آرام به بیرون رفتند. آسمان کاملاً روشن شده بود.
زینا گفت: خورشید به زودی طلوع خواهد کرد.
وانیا با ناراحتی گفت: بله، و تو خواهی رفت. یادت باشد که من تو را خیلی دوست دارم.
ــ من هم تو را دوست دارم! برایت مینویسم! خداحافظ، وانیا!
ــ من هم برایت مینویسم… خداحافظ!.. نمیخواهم بروم…
آنها یکدیگر را بوسیدند و وانیا در خیابان دهکدۀ در حال بیدار شدن قدم زد. زینا دم دروازه ایستاد و دست تکان داد تا اینکه وانیا در پیچ جاده ناپدید شد…
***
و باز هم مدرسه، و باز هم درسها… آخرین سال در مدرسهٔ زادگاهشان آغاز شده بود…
مراسم آغاز سال تحصیلی جدید با نظم و شکوه برگزار شد. برای دانشآموزان کلاس اول، روزی سرشار از شادی بود و برای بسیاری از دانشآموزان کلاس دهم، آمیخته با اندوه، زیرا آخرین سال تحصیلشان در این مدرسه را آغاز میکردند.
گریگوری ایواناویچ سخنرانی کرد. وانیا نیز به عنوان دبیر کمیتهٔ کامسامول، همراه با یکی از دانشآموزان کلاس اول، زنگ آغاز سال تحصیلی را به صدا درآورد.
با آغاز سال تحصیلی، فشار درسها بهطور چشمگیری افزایش یافت. علاوه بر مطالب جدید، معلمان از دانشآموزان میخواستند درسهای سالهای گذشته را نیز مرور و تثبیت کنند تا برای امتحانات نهایی کلاس دهم آماده شوند.
شبها، وانیا اغلب در اندیشه، به رابطهاش با زینا بازمیگشت. او برای نخستین بار در زندگی، این دختر را واقعاً عاشقانه دوست داشت. همان روزی که از هم جدا شدند، برایش نامهای نوشت.
سلام، زینولای عزیزم!
ما فقط همین صبح از هم جدا شدیم، اما من همین حالا برایت نامه مینویسم. هنوز عطر موهایت و گرمای لبهایت را احساس میکنم. میخواهم بدانی که هرگز در زندگی به اندازه امروز خوشبخت نبودهام. خوشبخت از اینکه تو مرا دوست داری. و من نیز تو را با تمام وجود، صادقانه و صمیمانه دوست دارم…
یک هفته بعد، نامۀ زینا رسید:
سلام، وانیای عزیزم!
از نامههایت بسیار سپاسگزارم. ببخش که نتوانستم زودتر برایت بنویسم. مادرم کمی بیمار شده بود و تمام وقتم را در کنار او میگذراندم. حالا حالش خوب است و پزشک میگوید که دوران بحرانی بیماری سپری شده است.
از لحظههای زیبای دیدارها، گفتوگوها و صحبتهایمان بینهایت سپاسگزارم. بارها آن روزها را به خاطر میآورم و در ذهنم با تو سخن میگویم. من تو را بسیار دوست دارم و خدا را شکر میکنم که تو را در مسیر زندگیام قرار داد.
شاید فکر کنی من دختر بیبندوباری هستم… نه! باور کن، این برای من هم نخستین بار است. و از هیچچیز پشیمان نیستم، هرچند سرنوشت ما در آینده هر طور که رقم بخورد…
یک رباعی را که در کتابی پیدا کردم، برایت میفرستم. به گمانم احساس ما را بهخوبی بیان میکند:
«به آن کس عشق بورز که میخواهی در آغوش او
در اتاق خاموش، بیآنکه سخن بگویی، از خواب برخیزی…
دوست بدار آن هنگام که دلت میخواهد،
از دل تا دل، از دست تا دست لمسش کنی…»
آنها هر هفته، و گاهی حتی بیشتر، برای یکدیگر نامه مینوشتند. نامههایی سرشار از احساسات نخستین عشق و شور و شوقِ آگاهی از این احساس تازه.
حتی مادر وانیا نیز متوجه شد که نامهرسان مرتب به خانهشان میآید و برای پسرش نامه میآورد.
ــ وانیا، این کیست که اینهمه برایت نامه میفرستد؟ نکند نامزدت باشد؟
ــ مامان، چرا فوراً میگویی نامزد؟ فقط یک دختر خوب و زیباست!
ــ ما که به دخترهای زشت کاری نداریم! نکند همان خواهرزادهٔ پتر سرگئیاویچ باشد؟ دیروز همسایهمان، خاله آنیا آنوفریِنکو، برایم تعریف کرد که تو یک ماه تمام با او دیدار میکردی. میتوانستی مرا هم با او آشنا کنی. میگویند دختر خیلی زیبایی است…
ــ نقل دهان به دهان بهترین راه است! دیگر چه گفته است؟
ــ گفته که مادرش اغلب بیمار میشود… ناراحت نشو! با هم رفتوآمد داشتهاید، خیلی هم خوب. فقط مهم این است که روی درس و مشقت اثر نگذارد. بالاخره امتحانات سختی در پیش داری.
ــ نگران نباشید، هیچ تأثیری روی درسهایم نمیگذارد. همهچیز خوب پیش خواهد رفت.
ــ بسیار خوب، پسرم. من و پدرت به تو باور داریم. چیز زیادی نمانده که بزرگ شوی و راه خودت را در زندگی پیش بگیری… چه زود زمان گذشت!..
و وانیا واقعاً از عهده همۀ کارها برمیآمد. هم در مدرسه موفق بود و هم در کارهای خانه کمک میکرد.
***
پائیز، پائیزی گرم و دلپذیر بود. محصول انگور فراوان و مرغوب بود. همۀ بشکهها در زیرزمین از شراب پر شدند و تا آغاز ماه نوامبر، شراب تازه کاملاً آماده نوشیدن شده بود.
بین وانیا و معلم راهنمای کلاسش، اولگا ایواناونا، رابطۀ صمیمی و گرم شکل گرفته بود. گاهی دربارۀ موضوعات مختلف با هم گفتوگو میکردند. وانیا از جمله دربارۀ برداشت انگور و تهیۀ شراب برای او تعریف میکرد.
اولگا ایواناونا گفت: آنقدر از شرابهایت با آبوتاب تعریف میکنی که آدم هوس میکند… لااقل یک بار مرا به یک شراب خوب مهمان کن.
وانیا پاسخ داد: مشکلی نیست، اولگا ایواناونا. یکشنبه به دیدنتان میآیم.
اولگا ایواناونا خندید و گفت: من که شوخی کردم… اگر گئورگی ایواناویچ بفهمد، هم مرا از مدرسه اخراج میکند، هم تو را.
با این حال، عصر یکشنبه وانیا از پدرش خواست دو بطری شراب خوب برایش پر کند.
پدر پرسید: برای چه میخواهی؟
میخواهم از معلم راهنمای کلاسم پذیرایی کنم.
ــ از کدام شراب میخواهی؛ سفید یا قرمز؟
ــ اگر میشود از هر دو، ولی از بهترینشان، طوری که باعث سرافکندگی نشود.
پدر گفت: نگران نباش، همهچیز درجهیک خواهد بود.
وانیا کیف حاوی بطریها را برداشت، سوار دوچرخه شد و به طرف مدرسه حرکت کرد.
اولگا ایواناونا در خوابگاه معلمان واقع در داخل محوطۀ مدرسه، زندگی میکرد. مدیر مدرسه نیز در همان خوابگاه ساکن بود.
وقتی وانیا به خوابگاه رسید، هوا کاملاً رو به تاریکی رفته بود. دوچرخهاش را کنار در اتاق اولگا ایواناونا گذاشت و آرام به در زد. صدای قدمهایی شنیده شد، اولگا ایواناونا در را باز کرد. او لباس راحتی ساده به تن داشت و آشکارا منتظر مهمان نبود.
با تعجب گفت: وانیا؟! زود بیا داخل، مبادا کسی تو را ببیند… این دیگر چه کاری بود که کردی؟
وانیا گفت: خودتان دربارۀ شراب گفته بودید… این هم برایتان آوردهام، هم سفید، هم قرمز.
اولگا ایواناونا گفت: آخر من شوخی کرده بودم… کسی تو را ندید؟ بیا داخل، روی این صندلی بنشین. چرا اینهمه شراب آوردهای؟
وانیا پاسخ داد: زیاد نیست، فقط دو لیتر است.
ــ خُب، حالا با این شرابها چه کار کنیم؟
ــ هیچ! من همین الان برمیگردم خانه.
ــ نه، نه! حالا که آوردهای، بیا با هم شرابت را بچشیم. من هم سیب و گلابی دارم…
اولگا ایواناونا دو لیوان و یک بشقاب سیب و گلابی روی میز گذاشت.
ــ وانیا، از یک خانم پذیرایی کن! شراب را در لیوانها بریز.
وانیا پرسید: کدام را میل میکنید؟ قرمز یا سفید؟
اولگا ایواناونا با لبخند بر لب گفت: آخ، تو هم که شرابسازی! معلوم است که اول باید شراب سفید را امتحان کنیم. بعد از شراب قرمز دیگر عطر و طعم شراب سفید بهدرستی احساس نمیشود.
وانیا شراب را در لیوانها ریخت.
ــ وانیا، میخواهم این جام شراب را به سلامتی تو و موفقیتهایت بنوشم! تو پسر بااستعدادی هستی، اما مغرور نشو. مطمئنم که میتوانی مدرسه را با مدال طلا به پایان برسانی.
آنها نصف بطری شراب سفید و سپس به همان مقدار شراب قرمز نوشیدند. گفتوگو گرمتر و صمیمیتر شد.
ــ وانیا، فقط لطفاً آرامتر صحبت کنیم. اگر گئورگی ایواناویچ بشنود… برای من فاجعه میشود. در شورای معلمان از شرمندگی آبرویم میرود. میگویند معلم راهنمای کلاس با شاگردش مشروبخواری کرده است!
ــ اولگا ایواناونا، این که مشروبخواری نیست! مگر صحبت کردن معلم با شاگردش ممنوع است؟
ــ البته که صحبت کردن اشکالی ندارد… امشب مرا یاد دوران دانشگاه میاندازد. مهمانیهای دانشجویی که در آنها شراب ارزان مینوشیدیم، با صدای بلند آواز میخواندیم و میرقصیدیم… دوران فوقالعادهای بود… راستی، تصمیم گرفتهای بعد از مدرسه کجا بروی؟
ــ به این فکر میکنم که وارد دانشکدۀ عالی دریانوردی ناوگان بازرگانی بشوم. دلم میخواهد دنیا را ببینم.
ــ فکر خوبی است، اما قبول شدن در آنجا آسان نیست، بهویژه اینکه از سال آینده امتیاز ورود بدون آزمون برای دارندگان مدال را لغو کردهاند.
ــ خیلی جدی درس میخوانم. امیدوارم موفق شوم…
ــ میبینم، میبینم… حتی به نظر میرسد اصلاً به دخترها هم علاقهای نداری… هیچکس نظرت را جلب نکرده است؟
این تغییر ناگهانی موضوع گفتوگو، وانیا را کمی نگران کرد.
ــ … چطور بگویم؟… علاقه دارم… شاید نه خیلی جدی…
ــ شاید این هم کاملاً درست نباشد… البته هنوز وقت زیادی پیش روی توست… اما نباید بیش از حد هم آن را به تأخیر انداخت…
اولگا ایواناونا پس از مکثی ناگهان پرسید: اگر من بودم، ممکن بود از من خوشت بیاید؟
وانیا دستپاچه شد… مدتی طول کشید تا پاسخی پیدا کند. در حالی که سرخ شده بود، گفت: اولگا ایواناونا، من شما را به عنوان یک انسان فوقالعاده و یک معلم دانا دوست دارم. ..
ــ شوخی کردم، وانیا… تو پسر خوبی هستی… البته دیگر یک جوان شدهای… خیلی شبیه یکی از همدانشگاهیهای من هستی…
آنها تا نیمهشب با هم صحبت کردند.
وانیا گفت: فکر کنم دیگر وقت رفتن من است. فردا باید به مدرسه بروم…
ــ من هم باید بخوابم. میتوانی سلامت به خانه برسی؟
ــ البته، نگران نباشید.
ــ ممنونم، وانیا، هم برای شراب و هم برای این شب دلنشین. فقط لطفاً دربارۀ مهمانی امشب به کسی چیزی نگو.
ــ من راز کسی را فاش نمیکنم، اولگا ایواناونا! شب بخیر!
ــ آرام و بیصدا بیرون برو. شب بخیر!
***
وانیا با جدیت به درس خواندن ادامه داد. تنها مشکلش درس زبان و ادبیات اوکراینی بود. نادژدا ایواناونا، معلم زبان اوکراینی، در ارزیابی انشاهای کتبی بسیار سختگیر بود. در تمام این مدت، فقط دو یا سه بار برای انشاهای او نمره عالی داده بود. او همیشه میگفت: وانیا، از نظر نگارشی درست و بدون غلط مینویسی، اما باید موضوع را عمیقتر و کاملتر بپرورانی.
وانیا از این موضوع ناراحت میشد و امیدوار بود بتواند وضعیتش را در درس زبان مادری بهبود ببخشد.
وانیا شعر اوکراینی را بسیار دوست داشت. شعر اوکراین بسیار متنوع است. هم سرشار از غنای تغزلی است، هم رنگ و بوی میهنپرستانه دارد و هم مسائل اجتماعی را با تیزبینی و صراحت بازتاب میدهد. او با آثار بسیاری از شاعران اوکراینی، از جمله یوگنی گربینکا، پاول هرابوفسکی، ایوان فرانکو، ماکسیم ریلسکی، ولادیمیر سوسیورا و آندری مالیشکو آشنا بود.
البته در میان آنان شاعرانی هم بودند که آثارشان، دستکم، به دلیل فرصتطلبی و دنبالهروی از فضای سیاسی، لبخندی بر لب میآورد. برای نمونه، پاول تیچینا از همین دسته بود. وانیا گاهی اشعار او را، که به نظرش قافیههایی ساده و ابتدایی داشت، دستمایهٔ طنز و هجو قرار میداد. مثلاً تیچینا چنین ابیاتی داشت:
«بگذار هرچه میخواهند بکنند،
دیوانه شوند و جان بدهند.
ما کار خودمان را میکنیم!
همهٔ اربابان را به ته گور،
بورژوا را پشت سر بورژوا،
خواهیم بست، خواهیم زد!
خواهیم بست، خواهیم زد…»
وانیا این شعر را چنین دست میانداخت:
«هیچ چیز بدتر از این نیست
که شعرهای پاول تیچینا را بخوانی.
همهشان مثل هماند،
همهشان مثل هماند…
سنگی به دستم بدهید،
تا با آن تیچینا را بزنم،
درست وسط سینهاش،
درست وسط سینهاش!..»
روزی هنگام زنگ تفریح، وانیا این هجویه را در کلاس برای همکلاسیهایش میخواند و آنان از خنده ریسه رفته بودند که نادژدا ایواناونا وارد کلاس شد. وانیا آنقدر سرگرم خواندن بود که حضور او را فوراً متوجه نشد. وقتی چشمش به معلم افتاد، در میان شعر، زبانش بند آمد…
نادژدا ایوانوونا گفت: ادامه بده، وانیا. این سروده از کیست؟
وانیا سکوت کرد.
معلم ادامه داد: به من گفته بودند که شعر میگویی، اما تصور نمیکردم تا این اندازه گستاخانه آثار یکی از بهترین شاعران ما را تحریف کنی. این رفتار نه در شأن یک دانشآموز این مدرسه است و نه در شأن یک عضو کامسامول. به گمان من، اینگونه «آثار» باید دستکم در شورای معلمان مدرسه بررسی شود.
کار به شورای معلمان نکشید، اما روحیهٔ آزاداندیشی وانیا بعدها هم برایش بیپیامد نماند.
با این همه، او همچنان از شنیدن داستانهای عمو میتیا لذت میبرد. آن روز هم که یکشنبه بود، عمو میتیا برای نوشیدن یکی- دو گیلاس شراب به خانهٔ آنها آمد.
وانیا گفت: سلام، عمو میتیا! انگار مدتها بود به ما سر نزده بودید. ننه شورا مراقبتان میکند؟
عمو میتیا خندید و گفت: سلام، وانیا! زنم آدم بسیار عاقلی است. گاهی باید به حرفش گوش داد. گاهی هم باید مثل یک گربه نوازشش کرد… راستی، تو گربهها را دوست داری؟
وانیا پاسخ داد: راستش را بخواهید، نه خیلی.
عمو میتیا گفت: حیف! گاهی یک گربه میتواند نقش مهمی در زندگی آدم بازی کند. حالا بگذار یک بطری شراب سفارش بدهم، بعد ماجرایی برایت تعریف میکنم.
مادر یک بطری شراب آورد. عمو میتیا پشت میز نشست، در لیوانش شراب ریخت، بر آن صلیب کشید و نصف لیوان را نوشید. سپس لبهایش را پاک کرد و شروع به صحبت کرد:
روما کاتسمان راه خود را به سوی قلههای رفاه مادی از اینجا آغاز کرد که همراه همسر و فرزندانش به دکۀ فروش آب گازدار، همانجایی که خودش در آن کار میکرد، نقل مکان کرد. آپآرتمانی را هم که از پدر و مادرش به ارث رسیده بود، به یک پیرزن آمریکایی اجاره داد که از طرف یک شرکت آنسوی اقیانوس به اودسا آمده بود تا بررسی کند آیا واقعاً در این کشور فقط آدمهای کاملاً احمق زندگی میکنند یا نه. و اگر چنین است، بیدرنگ در مرکز شهر یک فروشگاه گرانقیمت برای فروش لباس زیر دستدوم آمریکایی افتتاح کند.
باید گفت که مذاکره با آن خانم برای روما کار سادهای نبود.
با دست به آپآرتمان اشاره میکرد: «ایت ایز» اتاق، «ایت ایز» آشپزخانه. «ایت ایز» هوای تازه با همه امکانات. من فکر میکنم این «هاوس» ماهی هزار دلار میارزد، درست است؟
اوه، یس! – پیرزن موافقت کرد و یک اسکناس پنجاه دلاری به روما داد.
روما پرسید: «ایت ایز» یعنی پیشپرداخت؟
زن آمریکایی پاسخ داد: «ایت ایز» یعنی تسویه کامل. اگر مناسب نیست، لطفاً پول را پس بدهید!
روما نزدیک بود گریه کند. آخر این کوسۀ سرمایهداری از کجا میتوانست بداند که او هر اسکناس پولی را، با هر ارزشی که داشته باشد، اگر یک بار در دست بگیرد، دیگر تحت هیچ شرایطی حاضر نیست آن را پس بدهد؟
عمو میتیا شراب لیوانش را تمام کرد و دوباره آن را پر کرد.
روما گفت: اوکی! باشد، همین هم خوب است… اما در خانه ظرف و ظروف و اثاثیه هم هست… بابت آنها هم باید پول پرداخت شود. قبول کنید که برای آنها کمتر از ماهی صد و پنجاه دلار نمیشود…
آمریکایی دوباره موافقت کرد: البته! و یک اسکناس ده دلاری دیگر به دستش داد.
آن دو به حیاط رفتند. همان موقع گربهای وارد حیاط شد. یک گربه ولگرد نارنجی رنگ که روما تا آن روز حتی یک بار هم ندیده بود. اما حضور گربه تأثیر فراموشنشدنی بر پیرزن آمریکایی گذاشت.
با شوق گفت: اوه، خدای من! چه گربه قشنگی! این مال شماست؟!
روما فهمید که بالاخره فرصت طلایی به او دست داده…
ــ البته که مال من است. مگر مال چه کسی میتواند باشد؟ راستی، دربارۀ این گربه باید جداگانه صحبت کنیم.
گربۀ روباهصفت که انگار منظور حرفها را فهمیده بود، ابتدا به آمریکایی نگاه کرد، بعد به روما، و با وقار پیش پاهای او نشست.
روما با آبوتاب معرفیاش کرد: نمونهای فوقالعاده کمیاب! از نژاد «آبی روسی» است.
زن آمریکایی با تعجب گفت: اما این که نارنجی است!
روما تأئید کرد: دقیقاً! من هم همین را میگویم. نارنجی است! میان گربههای آبی، چنین موردی بسیار نادر است! راستش را بخواهید، تصمیم داشتم او را با خودم ببرم. اما میگویند گربهها به خانه عادت میکنند.
بانوی سالخورده با شور سر تکان داد: اوه، بله! این غیرممکن است! نباید چنین کاری بکنید! این کار ممکن است به گربه آسیب روحی وارد کند! او را برای من بگذارید. من حسابی به او غذا میدهم. عاشق گربهها هستم!
روما ادامه داد: اما از طرف دیگر، جدایی از این گربه ممکن است برای من غیرقابل تحمل باشد. بالاخره یکی از اعضای خانواده است… البته، اگر شما میتوانستید حدود دویست و پنجاه تا سیصد دلار به عنوان جبران خسارت بپردازید…
پیر زن آمریکایی با چشمانی از تعجب گرد شده گفت: اینقدر زیاد؟! –. – گفتید چقدر؟
روما قاطعانه پاسخ داد: چهارصد. حتی یک کوپک هم کمتر نمیشود. وگرنه به او آسیب میزنم…
زن آمریکایی دست در کیفش برد و کیف پولش را بیرون آورد.
یک ماه بعد، روما توانست مبلغ اجارهٔ گربه را افزایش دهد.
عمو میتیا بار دیگر نیمی از لیوان شرابش را سر کشید.
روما به مستأجرش گفت: خیلی دلتنگش شدهام. آمدهام عضو خانوادهمان را ببرم.
پیرزن آمریکایی با التماس گفت: این کار را نکنید! ببینید، این عضو خانوادهٔ شما فقط در عرض سه هفته چهار کیلوگرم چاقتر شده است!
روما گفت: اما من از دلتنگی هشت کیلو لاغر شدهام! پس باید بیشتر خرج کنید!
یک ماه دیگر گذشت. زن آمریکایی که فهمیده بود در این شهر کاری از پیش نخواهد برد، و حتی شرکتش نهتنها نتوانسته لباسهای کهنه را بفروشد، بلکه ممکن است لباسهای خودش را هم از دست بدهد، روما را نزد خود فراخواند.
زن در حالی که گربه روی زانویش نشسته بود و او را نوازش میکرد، گفت: من به آمریکا برمیگردم. اینجا هیچ چیز را دوست ندارم. اما این گربهٔ نارنجی رنگ روسی را از صمیم قلب دوست دارم. آن را به من بفروشید. قبول کنید که در آمریکا زندگی بهتری خواهد داشت.
روما با خونسردی گفت: در آمریکا برای همه بهتر خواهد بود. اما من او را نمیفروشم.
حتی در برابر پول خیلی زیاد؟
ــ به هیچ قیمتی!
ــ اما چرا؟
ــ به شما گفتهام که این گربه عضو خانوادهٔ ماست. یعنی بدون خانوادهٔ ما، با هیچ آمریکایی نخواهد رفت!
با شنیدن این حرف، گربه با وقار از روی زانوی زن آمریکایی پائین پرید و بهطور نمایشی روی زانوی روما نشست.
فکرش را بکن، وانیا! مدتی بعد همان زن آمریکایی برای خانوادهٔ روما دعوتنامهٔ مهاجرت به آمریکا فرستاد.
آنها به کالیفرنیا نقل مکان کردند. در آنجا روما ، ژاکتهای پنبهای کهنهٔ روسی را به پول هنگفت به ساکنان محلی میفروخت و آنها را بهعنوان لباسهای اصیل اردوگاههای گولاگ معرفی میکرد.
عمو میتیا آخرین جرعهٔ شرابش را نوشید و با رضایت آروغ کوتاهی کشید.
میبینی؟ حتی یک گربهٔ ولگرد هم میتواند سرنوشت آدم را عوض کند. همهچیز در این دنیا به هم پیوسته است.
آهنگر در پایان داستانش فیلسوفانه گفت: ممنون از شراب! کمکم بروم، فردا باید سر کار بروم…
عمو میتیا از در بیرون رفت و اندکی بعد، قامت کمی خمیدهاش در پشت درختان اقاقیای کنار خیابان ناپدید شد…
***
سال تحصیلی با شتاب به پایان خود نزدیک میشد. روز دوازدهم آوریل ۱۹۶۱ روزی فراموشنشدنی بود. در میانهٔ روز، همهٔ دانشآموزان را در حیاط مدرسه به صف کردند. مدیر مدرسه همراه با همهٔ معلمان در برابر آنان ظاهر شد. مدیر بهشدت هیجانزده بود.
با صدایی بلند آغاز کرد: بچهها! رادیو خبر بسیار خوشی اعلام کرد. رؤیای دیرینهٔ بشر به حقیقت پیوست. انسان راه خود را به فضا گشود. و این انسان، هممیهن شوروی ما، کمونیست یوری آلکسیاویچ گاگارین است! این دستاورد عظیم علم، دانشمندان، مهندسان و کارگران ماست. اکنون تمام جهان با نفس در سینه حبسشده، این پرواز را دنبال میکند. گاگارین نخستین کسی است راه فضا را گشود و شما جوانان باید راههای کیهانی را ادامه دهید. آنچه دیروز خیالپردازی بود، امروز به واقعیت روزمره تبدیل شده است. بیائید همه با هم با صدای هرچه رساتر بگوییم: «هورا!»
دانشآموزان با فریادهای شادمانه و کف زدنهای پرشور، به دعوت مدیر پاسخ دادند.
مدیر ادامه داد: بچهها، برای امروز همهٔ کلاسها تعطیل است!
این خبر با شور و هیجان بیشتری روبهرو شد.
در پایان ماه مه، برای دانشآموزان کلاس دهم، زنگ آخر، طی مراسم رسمی به صدا درآمد و امتحانات آغاز شد. تعداد آنها بسیار زیاد بود. تقریباً از همهٔ درسها: زبان و ادبیات روسی (شفاهی و کتبی)، زبان اوکراینی (شفاهی و کتبی)، زبان آلمانی (شفاهی)، جبر (شفاهی و کتبی)، مثلثات (شفاهی و کتبی)، هندسه و هندسهٔ فضایی (شفاهی و کتبی)، تاریخ (شفاهی) و جغرافیا (شفاهی).
وانیا در همهٔ امتحانات نمرهٔ عالی گرفت، بهجز امتحان انشای زبان اوکراینی. نادژدا ایواناونا برای انشایش نمرهٔ «چهار» داد. اشتباه دستوری نداشت، اما به نظر او موضوع بهطور کامل پرداخته نشده بود. به این ترتیب، وانیا یکی از نامزدهای واقعی دریافت مدال نقره شد. ادارهٔ آموزش و پرورش منطقه همهٔ برگههای امتحانی او را بررسی کرد و حق دریافت مدال نقره را تأئید نمود.
یک هفته پس از پایان امتحانات، مراسم اهدای گواهی پایان تحصیلات متوسطه و جشن فارغالتحصیلی برگزار شد. تمام کلاس در سالن ورزشی مدرسه گرد آمدند. صندلیها و میزهای چیده شده بود و روی آنها بطریهای نوشابه، شیرینی، آبنبات و پیراشکی قرار داشت. بر دیوار شعاری نصب شده بود:
«خداحافظ مدرسه! سلام زندگی بزرگسالی»!
گرامافون در حال پخش موسیقی بود.
همهٔ دانشآموزان با لباسهای جشن آمده بودند و انگار یکباره بزرگتر شده بودند. دخترها، با لباسهای زیبا و کفشهای پاشنهبلند، بیش از همه چشمگیر بودند. در میان آنان، اولیا بویکو و ماریا سیواچنکو با زیبایی و جذابیت ویژهشان بیش از دیگران جلب توجه میکردند.
گئورگی ایواناویچ، اولگا ایواناونا و دیگر معلمان نیز که همگی لباسهای رسمی و آراسته بر تن داشتند، وارد سالن شدند.
مدیر گفت بچهها! موسیقی را خاموش کنید، جشن فارغالتحصیلیمان را آغاز میکنیم!
ــ پیش از هر چیز، ما معلمان، پایان موفقیتآمیز دورهٔ متوسطه را به شما تبریک میگوییم. همهٔ دانشآموزان کلاس دهم با موفقیت امتحانات را پشت سر گذاشتهاند و امروز گواهی پایان تحصیلات خود را دریافت خواهند کرد. ما به شما افتخار میکنیم. امروز همهٔ شما به شکل خاصی زیبا و آراسته هستید. زندگی بزرگسالی در پیش روی شماست، زندگی سرشار از رویدادها و موفقیتها. کشور ما همهٔ امکانات را برای تحصیل و کار در راه خیر و صلاح همگان در اختیار شما قرار میدهد. با اندوه از شما جدا میشویم، اما مطمئن هستیم که همیشه مدرسهٔ عزیزتان را به یاد خواهید داشت.
من زیاد صحبت کردم، اما دیگر معلمان هم میخواهند چند کلمه بهعنوان بدرقه با شما سخن بگویند. پیش از همه، مربی کلاس شما، اولگا ایواناونا گالاتنکو.
اولگا ایواناونا بفرمایید!
اولگا ایواناونا با لباس جشن شیک و مدل موی آراستهاش، تقریباً خیرهکننده به نظر میرسید.
او با اندکی هیجان آغاز کرد: بچهها! این سه سال مثل یک روز گذشت. راستش را بخواهید، در ابتدا از پذیرفتن مسئولیت کلاس دانشآموزان سالهای آخر میترسیدم. اما امروز صمیمانه از همهٔ شما سپاسگزارم، که از من حمایت کردید و کمک کردید بتوانم از عهدهٔ این مسئولیت بزرگ برآیم. من شما را درک میکردم و شما نیز مرا درک میکردید. پایان تحصیل را به همهٔ شما تبریک میگویم. واقعاً بسیار دلتنگتان خواهم شد.
مدیر اعلام کرد: حالا واسیلی گریگوریاویچ هم میخواهد چند کلمهای با شما سخن بگوید.
واسیلی گریگوریویچ، مردی کوتاهقد و لاغراندام، مقابل کلاس ایستاد.
بچهها، امروز دیگر شما را نمیشناسم. مخصوصاً شما دخترها، عروسکهای شیطان را! امروز یکباره بزرگ شدهاید. فقط چند هفته پیش میتوانستم به یکی از شما در دفتر، نمرۀ «دو» بدهم، اما امروز، ببخشید، شما دیگر آدمهای بالغی هستید که تا چند لحظۀ دیگر گواهی پایان تحصیلات متوسطه را دریافت میکنید. راستش را بخواهید، معاشرت با شما برایم بسیار لذتبخش بود. همه چیز برای همه آسان نبود، اما همۀ دانشآموزان تلاش میکردند موضوع را درک کنند و بیاموزند. برایتان سعادت و موفقیت در زندگی آرزو میکنم. خوششانس پرندهای است که گرفتنش بسیار دشوار است، اما اگر تلاش کنید، سرانجام آن را به دست خواهید آورد.
مدیر سخنران بعدی را معرفی کرد: و البته، حالا نوبت معاون مدرسه، نادژدا ایواناونا است که مکنونات قلبی خود را با شما در میان بگذارد.
نادژدا ایواناونا با کتوشلوار رسمی، آرام از جا برخاست و حدود نیم دقیقه بیصدا به دانشآموزان نگاه کرد.
با لبخند بر لب گفت: کلاس خوبی بودید. کلاسی صمیمی و متحد. من هم از جدایی با شما ناراحتم. از این جهت هم ناراحتم که هیچکدام از شما در امتحان زبان و ادبیات اوکراینی نمره «پنج» نگرفتید. اما این تقصیر شما نیست، بلکه کوتاهی از جانب من بود. ما معلمها هم باید از این موضوع درس بگیریم. پایان موفقیتآمیز دورۀ متوسطه را به شما تبریک میگویم. راهتان روشن و هموار باد!
گئورگی ایواناویچ اعلام کرد: حالا هم نمایندۀ کامسامولمان صحبت کند. بیا، وانیا!
وانیا با کتوشلوار نو، پیراهنی نو و کفشهایی که روی برچسبشان نوشته بود «ساخت هند»، کاملاً مانند یک مرد بالغ به نظر میرسید.
معلمان عزیز ما! گئورگی ایواناویچ عزیز، اولگا ایواناونا، نادژدا ایواناونا، الکساندر پاولاویچ، نیکولای واسیلیاویچ… و همه آموزگاران عزیزمان. شما در این سالها برای ما مانند اعضای خانواده شدهاید. اگر زمانی کاری کردیم که شایسته نبود یا ناخواسته باعث رنجش شما شدیم، ما را ببخشید. ما همۀ شما را بسیار دوست داریم و همیشه به یادتان خواهیم بود. شما به ما فقط دانش نیاموختید، بلکه خرد زندگی را به ما درس دادید و حس مسئولیتپذیری در برابر کشور، جامعه و خودمان را در وجودمان پرورش دادید. امروز از یک سو خوشحالیم که مرحلۀ مهمی از زندگی را پشت سر گذاشتهایم و از سوی دیگر، دلمان از درد جدایی از مدرسه عزیزمان گرفته است. اما ما همیشه با شما خواهیم بود. از صمیم قلب بابت همه چیز از شما سپاسگزاریم!
پس از هر سخنرانی، دانشآموزان با شور و حرارت کف میزدند.
بعد از سخنان وانیا، همه دانشآموزان از جا برخاستند و چند بار با صدای بلند شعار دادند: متشکریم!
مدیر دوباره به سخن آغاز کرد: و حالا اجازه دهید گواهینامههای پایان تحصیل را به شما، فارغالتحصیلان عزیز، اهدا کنم. نخستین کسی که میخواهم گواهی ممتاز نقرهای و مدال نقره را به او تقدیم کنم، ایوان ایگناتیویچ نیکیتچوک است!
همه با شور و شوق دست زدند.
مدیر ادامه داد: بیا جلو، وانیا! تو افتخار ما و افتخار مدرسۀ ما هستی. این گواهی و این مدال را به تو تقدیم میدارم و برایت موفقیتهای فراوان آرزو میکنم. امیدوارم بهزودی تو را در کسوت یک دانشجو ببینم.
ــ متشکرم، گئورگی ایواناویچ! قول میدهم باعث سربلندی شما و مدرسه باشم.
فارغالتحصیلان یکی پس از دیگری گواهینامههای خود را دریافت کردند. در پایان مراسم، گئورگی ایواناویچ بار دیگر دریافت گواهی پایان تحصیل را به همه تبریک گفت و برایشان آرزوی موفقیت و خوشبختی کرد.
و حالا از همه دعوت میکنم سر میز تشریف بیاورید. هرچه آنجا هست میل کنید، بعد هم میتوانید برقصید.
رقص و شادی تا سپیدهدم ادامه یافت. وانیا بیشتر با اولگا بویچنکو میرقصید. با دختری که آن شب واقعاً دلربا و خیرهکننده به نظر میرسید. البته با دختران دیگری همچون ماریا سیواچنکو و گالیا کوچرنکو نیز رقصید.
در میانۀ جشن، واسیلی گریگوریاویچ به سراغ وانیا آمد.
ــ یک بار دیگر تبریک میگویم، ایوان ایگناتیویچ!…
ــ واسیلی گریگوریویچ، چرا اینقدر رسمی صحبت میکنید؟!…
ــ شوخی کردم، وانیا! هرچند حالا دیگر واقعاً مرد بالغی شدهای. به گمانم زندگی جالبی در پیش داری. پسر خوبی هستی، بااستعداد… مدتها تو را زیر نظر داشتم. مهمترین ویژگیها را داری- وجدان. این برای انسان بسیار ارزشمند است، هرچند در زندگی همیشه آسان نیست. از صمیم قلب برایت آرزوی موفقیت میکنم. ناراحت نباش که مدالت نقره شد، نه طلا. ارزش انسان به رنگ فلز نیست، بلکه به دانشی است که در خود دارد و تو از دانش غنی و عمیق برخورداری. فقط نادژدا ایواناونا از اینکه نسبت به شاعر محبوبش، پاول تیچینا، احترام نگذاشتی، دلخور شد. بیائید او را ببخشیم! و اگر روزی خواستی با من گفتوگو کنی، هر وقت خواستی بیا.
ــ از صمیم قلب سپاسگزارم، واسیلی گریگوریاویچ! شما انسان شگفتانگیزی هستید. در کنار شما هم کار آسان بود و هم دشوار، اما همیشه پربار و سازنده. شما بهترین معلم هستید! بیشک دلم برای گفتوگوهایمان تنگ خواهد شد، اما امیدوارم ارتباط ما به اینجا ختم نشود.
ــ من هم همین امید را دارم، وانیا! باز هم برایت آرزوی موفقیت میکنم. موفقیت و موفقیت!
ــ و برای شما آرزوی سلامتی دارم!…
نزدیک صبح، همه به حیاط مدرسه آمدند. دانشآموزان با فریادهای شادمانه طلوع خورشید را استقبال کردند. خسته اما سرشار از شادی، یکییکی با یکدیگر خداحافظی کردند. دخترها حتی اشک هم ریختند…
همین بود!
دوران کودکی به پایان رسیده بود و زندگی بزرگسالی آغاز میشد.
در این زندگی، وانیا هم صعودها را خواهد دید و هم فرودها را، هم موفقیتها و هم شکستها را، هم شادی دیدارها و هم اندوه جداییها را…
همۀ اینها در انتظار او بود.
اما شاید داستان آن، در کتاب بعدی روایت شود.