بحران حزب و وظایف ما

ژوزف استالین
۱ و ۲۷ آگوست ۱۹۰۹
برگردان: آمادور نویدی
منبع: آثار، جلد ۲، ۱۹۰۷ – ۱۹۱۳
ناشر: انتشارات زبانهای خارجی، مسکو، ۱۹۵۴
رونویسی/ نشانهگذاری: سالیل سن(Salil Sen) برای ام آی ای (MIA)، ۲۰۰۸
مالکیت عمومی: بایگانی اینترنتی مارکسیستها (۲۰۰۸). شما میتوانید این اثر را آزادانه کپی، توزیع، نمایش و اجرا کنید؛ و همچنین آثار مشتق و تجاری بسازید. لطفاً «بایگانی اینترنتی مارکسیستها» را به عنوان منبع خود ذکر کنید.
بحران حزب و وظایف ما
بر هیچکس پوشیده نیست که حزب ما با یک بحران جدی روبروست. از دست دادن اعضای حزب، کوچک شدن و ضعف سازمانها، پراکندگی و جدایی آنها از یکدیگر و فقدان کار و فعالیت هماهنگ حزبی – همه نشانگر آنست که حزب بیمارست، و از بحران شدید رنج میبرد.
مهمترین مشکل حزب، دور افتادن سازمانهای ما از تودههای وسیع مردم است. زمانی سازمانهای ما هزاران عضو داشتند و صدها هزار نفر را رهبری میکردند. آن روزها حزب در میان تودهها ریشههای محکمی داشت. اما امروز چنین نیست. به جای هزاران نفر، فقط دهها و در بهترین حالت چند صد نفر در سازمانها باقی ماندهاند. دیگر صحبت از رهبری صدها هزار نفر بیمعناست.
درست است که حزب ما هنوز در میان تودهها نفوذ ایدئولوژیک گستردهای دارد. تودهها حزب را میشناسند و به آن احترام میگذارند. همین یکی از مهمترین تفاوتهای حزب «پس از انقلاب» با حزب «پیش از انقلاب» است…
اما نفوذ ایدئولوژیک بهتنهایی کافی نیست. مشکل اینجاست که این نفوذ گسترده ایدئولوژیک، به دلیل ضعف ارتباط و انسجام سازمانی، عملاً خنثی میشود. این همان علت انزوای سازمانهای ما از تودههای وسیع مردم است.
برای درک شدت بحران کافی است به سنپترزبورگ (St. Petersburg) اشاره کنیم. در سال ۱۹۰۷ حدود ۸۰۰۰ عضو داشتیم، اما امروز بهسختی میتوانیم ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر را جمع کنیم. وضع مسکو(Moscow)، اورال(Urals)، لهستان(Poland)، حوضه دونتس(Donets Basin) و مناطق دیگر نیز تقریباً همین است.
اما مسئله فقط دور افتادن حزب از تودهها نیست. حزب نهتنها از جدایی از تودهها رنج میبرد، بلکه از این واقعیت نیز رنج میبرد که سازمانهای حزب از یکدیگر هم جدا شدهاند. با هم ارتباط ندارند و زندگی مشترک حزبی ندارند. سنپترزبورگ نمیداند در قفقاز(Caucasus) چه میگذرد، قفقاز نمیداند در اورال چه میگذرد و الی آخر؛ هر سازمانی برای خود زندگی جداگانهای دارد.
در واقع، دیگر آن حزب واحدی را که همه ما در سالهای ۱۹۰۵ تا ۱۹۰۷ با افتخار از آن سخن میگفتیم، نداریم. روشهای کار ما به طرز تأسفباری آماتورگونه شده است.
ارگانهایی که اکنون در خارج از کشور منتشر میشوند – از یک طرف پرولتاری(Proletary)(۱) و گولوس(Golos)( ۲)
و از طرف دیگر سوسیالدمکرات(Sotsial-Demokrat)( ۳)، نمیتوانند سازمانهای پراکنده در سراسر روسیه را به هم پیوند دهند و نه قادرند به آنها یک زندگی واحد حزبی ببخشند. در واقع، طبیعی هم هست. نمیتوان انتظار داشت روزنامههایی که در خارج از کشور و دور از واقعیت زندگی روسیه منتشر میشوند، بتوانند فعالیت حزبی را که مدتهاست از مرحله محافل مطالعاتی گذشته است، هماهنگ کنند.
درست است که سازمانهای پراکنده اشتراکات زیادی دارند که آنها را از نظر ایدئولوژیک به هم پیوند میدهد – آنها برنامه مشترکی دارند که از آزمون انقلاب سربلند بیرون آمده است؛ آنها اصول عملی مشترکی دارند که انقلاب آنها را تأیید کرده است و سنتهای انقلابی باشکوهی دارند. این دومین تفاوت مهم بین حزب «پس از انقلاب» و حزب «پیش از انقلاب» است. اما این هم کافی نیست. مسئله این است که وحدت ایدئولوژیک سازمانهای حزب، بههیچوجه نمیتواند حزب را از فقدان انسجام سازمانی و انزوای سازمانها از یکدیگر نجات دهد. کافیست به این نکته اشاره کنیم که حتی ارتباط و تبادل اطلاعات از راه مکاتبه نیز در حزب آنطور که باید باشد وجود ندارد؛ چه رسد به اینکه بخواهیم همه سازمانها را در قالب یک ارگانیسم واحد متحد کنیم.
پس بنابراین:
۱) دور افتادن حزب از تودههای وسیع مردم؛ و
۲) دور افتادن سازمانهای حزب از یکدیگر—
این است ماهیت مشخص بحرانی که حزب ما از سر میگذراند.
دلیل این وضعیت را نیز بهسختی میتوان نادیده گرفت: بحران خود انقلاب، پیروزی موقت ضدانقلاب، فروکش کردن مبارزات گوناگون و سرانجام از دست رفتن تمام آن نیمهآزادیهایی که حزب در سالهای ۱۹۰۵ و ۱۹۰۶ از آنها برخوردار بود.
حزب در دورهای رشد کرد و نیرومند شد که انقلاب پیش میرفت و آزادیهایی وجود داشت. وقتی انقلاب عقب نشست، آزادیها از میان رفتند و و در نتیجه حزب نیز ضعیف و بیمار شد.
روشنفکران شروع به ترک حزب کردند و بعد، متزلزلترین بخش کارگران نیز به دنبال آنان از حزب فاصله گرفتند.
بهویژه، رشد ایدئولوژیک حزب، یا دقیقتر بگوییم رشد کارگران پیشرو، باعث شد روشنفکران با سرعت بیشتری حزب را ترک کنند. کارگران پیشرو با نیازها و خواستههای تازهٔ خود از اندوخته فکری ناچیز «روشنفکران سال ۱۹۰۵» فراتر رفته بودند.
البته از این وضعیت به هیچوجه نباید نتیجه گرفت که حزب باید تا آمدن آزادیهای آینده دست روی دست بگذارد و در همین بحران بماند؛ چنانکه بعضیها به اشتباه فکر میکنند.
نخست اینکه، فرارسیدن این آزادیها تا حد زیادی به این بستگی دارد که آیا حزب میتواند از این بحران سالم و بازسازی شده بیرون آید یا نه؛ آزادی از آسمان نمی افتد؛ بلکه به کمک وجود یک حزب کارگریِ بخوبی سازمانیافته به دست میآیند.
دوم، قوانین شناختهشده مبارزه طبقاتی به ما میآموزند که هرچه بورژوازی بیشتر سازمان پیدا کند، پرولتاریا نیز ناگزیر باید بیشتر سازمان یابد. و همه میدانند که بازسازی حزب ما، بهعنوان تنها حزب کارگری، شرط مقدماتی لازم برای رشد سازمانیابی پرولتاریای ما بهعنوان یک طبقه است.
بنابراین، بیرون آمدن حزب از بحران و بهبود وضعیت آن پیش از فرارسیدن آزادیها، نهتنها ممکن، بلکه اجتنابناپذیر است.
تمام مسئله این است که راههای نجات و نوسازی حزب را پیدا کنیم؛ راههایی که به کمک آنها حزب:
۱) با تودهها پیوند برقرار کند؛ و
۲) سازمانهای جدا افتاده را در یک ارگانیسم واحد متحد سازد.
***
و اما، حزب ما چگونه میتواند از بحران بیرون بیاید؛ و برای رسیدن به این هدف چه باید کرد؟
برخی به ما میگویند که حزب را تا حد امکان قانونی کنید و آن را حول گروه قانونی در دوما متحد سازید. اما چگونه میتوان حزب را تا حد امکان قانونی کرد وقتیکه حتی بیضررترین نهادهای قانونی، مانند انجمنهای فرهنگی و غیره، تحت شدیدترین اذیت و آزار قرار دارند؟ آیا میتوان اینکار را با کنار گذاشتن خواستههای انقلابی حزب انجام داد؟
اگر چنین کنیم، در واقع حزب را دفن کردهایم، نه اینکه آن را نوسازی کنیم! گذشته از این، چگونه گروه دوما میتواند حزب را با تودهها پیوند دهد، وقتی خودش نهتنها از تودهها، بلکه از سازمانهای حزب نیز جداست؟
روشن است که این راهحل نهتنها مشکل را حل نمیکند، بلکه آن را پیچیدهتر میکند و بیرون آمدن حزب از بحران را دشوارتر میسازد.
عدهای دیگر میگویند: هرچه بیشتر میتوانید، وظایف حزب را به خود کارگران واگذار کنید و حزب را از شر روشنفکران بیثبات خلاص کنید.
شکی نیست که کنار گذاشتن عناصر بیفایده و متمرکز کردن وظایف در دست خود کارگران، کمک بزرگی به نوسازی حزب خواهد کرد.
اما به همان اندازه واضح استکه فقط «واگذاری وظایف» کافی نیست. اگر همان سازمان قدیمی، همان روشهای قدیمی کار حزبی و همان «رهبری» از خارج ادامه پیدا کند، حزب نه به تودهها نزدیک خواهد شد و نه به یک کل واحد تبدیل میشود.
پس روشن است که با اقدامات نیمبند نمیتوان مشکل را حل کرد- برای درمان ریشه ای حزب بیمار، به راهحلهای اساسی نیاز داریم.
حزب پیش از هر چیز از تودهها دور افتاده است؛ بنابراین باید به هر قیمتی که شده دوباره با تودهها پیوند برقرار کند.
اما در شرایط کنونی، این کار بیش از همه باید از راه مسائلی انجام شود که تودههای وسیع را مستقیماً به خود مشغول کردهاند. برای نمونه فقر و تنگدستی تودهها و تعرض سرمایه را در نظر بگیرید. موج عظیم تعطیلی کارخانهها و اخراجهای دستهجمعی کارگران مانند توفان بر سر کارگران فرود آمده است؛ کاهش تولید، اخراجهای خودسرانه، کاهش دستمزدها، طولانیتر شدن روز کاری و بهطور کلی تعرض سرمایهدارها، همچنان ادامه دارد
تصور اینکه این وضعیت چه رنجی بر کارگران وارد میکند دشوار است؛ اینکه چگونه آنان را به فکر وامیدارد، چه تعداد درگیری و «سوءتفاهم» میان کارگران و کارفرمایان ایجاد میکند و چه مسائل مهمی را در ذهن کارگران به وجود میآورد. بگذارید سازمانهای ما، علاوه بر انجام فعالیت سیاسی عمومی، دائماً در همه این درگیریهای روزمره و کوچک دخالت کنند،
بگذارید این درگیریها را به مبارزه بزرگ طبقاتی پیوند دهند و در اعتراضها و خواستههای روزمره از تودهها حمایت کنند. به این ترتیب، اصول بزرگ حزب ما را در عمل و از طریق واقعیتهای زنده به کارگران نشان خواهند داد. برای همه باید روشن باشد که این تنها راهی است که می توانیم آنها را از این بنبست مرگبار «نجات» دهیم. و «رهایی» آنها از این بنبست دقیقاً به معنای گردآوردن و متحد کردن آنان حول سازمانهایمان است.
کمیتههای حزبی در کارخانهها و کارگاهها، ارگانهای حزبی هستند که میتوانند با موفقیت بیشتری چنین فعالیتهایی را در میان تودهها ییش ببرند و توسعه دهند. کارگران پیشرو در کمیتههای کارخانهها و کارگاهها، نیروهای زندهای هستند که میتوانند تودههای پیرامون خود را به حزب جذب کنند. تنها چیزی که لازم است اینست که کمیتههای کارخانهها و کارگاهها دائماً در تمام امور و مسائل مبارزه کارگران دخالت کنند، از منافع روزمره آنها دفاع نمایند و این منافع را با منافع اساسی طبقه پرولتاریا پیوند دهند. تبدیل کمیتههای کارخانهها و کارگاهها به سنگرهای اصلی حزب – چنین است وظیفهٔ ما.
افزون بر این، برای تحقق همین هدف، یعنی نزدیکتر شدن به تودهها، ساختار سایر سازمانهای حزبی، در سطوح بالاتر، نیز باید با این وظیفه منطبق شود؛ بهگونهای که نهتنها از منافع سیاسی، بلکه از منافع اقتصادی تودهها نیز دفاع کنند. هیچ یک از شاخههای صنعت با هر اهمیتی نباید از توجه سازمان حزبی دور بماند. برای تحقق این هدف، در کنار اصل جغرافیایی باید اصل صنعتی را هم در سازماندهی به کار گرفت. یعنی کمیتههای کارخانه و کارگاه در شاخههای مختلف صنعت باید بر اساس رشته صنعتی خود در حوزههای جداگانه سازماندهی شوند و این حوزهها نیز باید از نظر جغرافیایی در مناطق و نواحی به هم پیوند بخورند.
اگر اینکار موجب افزایش حوزههای بیشتری شود، اهمیتی ندارد. در عوض، سازمان پایهای محکمتر و باثباتتر پیدا میکند و پیوندش با تودهها نیز نزدیکتر میشود.
مسئله دیگری که برای غلبه بر بحران اهمیت زیادی دارد، ترکیب خود سازمانهای حزب است. باتجربهترین و بانفوذترین کارگران پیشرو باید در همه سازمانهای محلی حضور داشته باشند، امور سازمانها باید در دستهای نیرومند آنها متمرکز شود و این خود آنها هستند که باید مهمترین پُستها را در سازمانها، از مسئولیتهای عملی و سازمانی گرفته تا کارهای نوشتاری اشغال کنند. مهم نیست اگر کارگرانی که این مسئولیتها را بر عهده میگیرند در ابتدا تجربه و آموزش کافی نداشته باشند و حتی اشتباه کنند. تجربه عملی و راهنمایی رفقای باتجربهتر، افق دید آنان را گسترش میدهد و سرانجام از آنان نویسندگان و رهبران واقعی جنبش میسازد.
نباید فراموش کرد که ببلها(Bebels) از آسمان نمیافتند، آنان فقط در جریان کار و از راه تجربهٔ عملی تربیت میشوند
و جنبش ما امروز بیش از هر زمان دیگری به ببلهای روسی (Russian Bebels) نیاز دارد؛ یعنی رهبران باتجربه و پختهای که از صفوف خود کارگران برخاسته باشند.
به همین دلیل است که شعار سازمانی ما باید این باشد: «راه را برای کارگران پیشرو در همه عرصههای فعالیت حزبی بازتر کنید»، «میدان عمل بیشتری به آنها بدهید!»
ناگفته نماند که کارگران پیشرو، علاوه بر اراده و ابتکار برای رهبری، باید دانش کافی هم داشته باشند. کارگرانی که از دانش کافی برخوردارند کماند. اما درست در همینجاست که کمک روشنفکران باتجربه و فعال میتواند بسیار مفید باشد.
باید برای کارگران پیشرو، حلقههای آموزشی و «گروههای بحث و گفتوگو» تشکیل شود؛ دستکم یک گروه در هر منطقه. در این گروهها باید تئوری و پراتیک مارکسیسم را بهطور منظم مطالعه کنند.
این کار تا حد زیادی کمبود دانش کارگران پیشرو را جبران میکند و به آنها کمک میکند که در آینده به سخنرانان و رهبران ایدئولوژیک تبدیل شوند.
در عینحال، کارگران پیشرو باید بیشتر در کارخانهها و کارگاههای خود سخنرانی کنند تا «حداکثر تجربهٔ عملی» را به دست آورند؛ حتی اگر گاهی به نظر شنوندگانشان «گند بزنند»!
آنها باید یکبار برای همیشه شرم و خجالت بیش از حد و ترس از سخنرانی در برابر جمع را کنار بگذارند و با جسارت و اعتمادبهنفس وارد میدان شوند.
یکی دو بار زمین میخورند و بعد یاد میگیرند که مستقل راه بروند؛ درست مانند «مسیح که بر روی آب راه میرفت».
بهطور خلاصه،
(۱) تشدید تبلیغات (agitation) پیرامون نیازهای روزمره و پیوند دادن این نیازها با نیازهای عمومی و طبقاتی پرولتاریا؛
۲) سازماندهی و تحکیم کمیتههای کارخانهها و کارگاهها بهعنوان مهمترین مراکز حزبی در مناطق،
۳) «واگذاری» مهمترین وظایف حزبی به کارگران پیشرو؛ و
۴) تشکیل «گروههای بحثوگفتگو» برای کارگران پیشرو – اینها وسایلی هستند که سازمانهای ما با کمک آنها میتوانند تودههای وسیع را حول خود متحد کنند.
نمیتوان از این نکته چشم پوشید که خودِ زندگی، این مسیر را برای غلبه بر بحران حزب نشان میدهد. منطقهی مرکزی و اورال مدتهاست که بدون روشنفکران کار میکنند؛ خود کارگران در آنجا امور سازمانها را برعهده گرفته اند.
در سورموو(Sormovo)، لوگانسک- حوضه دونتس(Lugansk -Donets Basin) و نیکولایف(Nikolayev)، کارگران در سال ۱۹۰۸ اعلامیههایی را منتشر کردند و در نیکولایف، علاوه بر اعلامیهها، یک ارگان غیرقانونی نیز منتشر کردند.
در باکو، سازمان حزب بهطور منظم در همه امور مبارزاتی کارگران دخالت کرده است و حتی یک درگیری بین کارگران و صاحبان نفت را از دست ندادهاند، در عین حال، به آژیتاسیون(agitation)، فعالیت سیاسی عمومی خود نیز ادامه داده است.
اتفاقاً همین امر توضیح می دهد که چرا سازمان باکو تا به امروز ارتباط خود را با توده ها حفظ کرده است.
این است وضعیت در مورد راههای پیوند دادن حزب با تودههای وسیع کارگران.
اما حزب فقط از دور افتادن از تودهها رنج نمیبرد؛ سازمانهای آن نیز از یکدیگر جدا افتادهاند.
اکنون به این مسئله بپردازیم.
* * *
و اما، چگونه میتوان سازمانهای محلیِ پراکنده را به یکدیگر پیوند داد، چگونه میتوان آنها را در یک حزب واحد و منسجم که زندگی مشترکی دارند، متحد کرد؟
ممکن است کسی فکر کند که کنفرانسهای عمومی حزب که گاهی اوقات برگزار میشوند، این مشکل را حل میکنند، سازمانها را متحد میکنند؛ یا اینکه پرولتاری (Proletary)، گولوس(Golos) و سوسیالدموکرات (Sotsial-Demokrat) که در خارج از کشور منتشر میشوند، حزب را در درازمدت متحد و یکپارچه میکنند.
شکی نیست که هر دو برای پیوند دادن سازمانها مهماند. در واقع، تا امروز کنفرانسها و ارگانهایی که در خارج از کشور منتشر میشوند، تنها وسایل پیوند دادن سازمانهای پراکنده بودهاند.
اما، نخست اینکه کنفرانسها، که آن هم بسیار بهندرت برگزار میشوند، تنها برای مدتی میتوانند سازمانها را به هم پیوند دهند و بنابراین، آنقدر که بهطور کلی لازم است، پیوندی پایدار ایجاد نمیکنند: در فاصلهٔ میان دو کنفرانس، ارتباطها قطع میشود و دوباره همان روشهای آماتورگونه قدیمی ادامه پیدا میکند.
دوم اینکه، ارگانهایی که در خارج از کشور منتشر میشوند، گذشته از این واقعیت که تعداد بسیار کمی به روسیه میرسند، طبیعتاً از روند زندگی حزب در روسیه عقب میمانند، و در نتیجه نمیتوانند مسائل مهمی را که کارگران را مشغول کردهاند بهموقع تشخیص دهند و دربارهشان موضع بگیرند. در نتیجه، نمیتوانند سازمانهای محلی ما را با پیوندی دائمی به هم مرتبط کنند.
واقعیتها این را نشان میدهند. از زمان کنگره لندن، حزب توانسته است دو کنفرانس برگزار کند و دهها شماره از ارگانهای خارج از کشور را منتشر کند. با اینحال، در کار متحد کردن سازمانهای ما در یک حزب واقعی و کار غلبه بر بحران، تقریباً هیچ پیشرفتی حاصل نشده است.
پس کنفرانسها و ارگانهای خارج از کشور، هرچند برای وحدت حزب مهماند، اما برای غلبه بر بحران و ایجاد پیوند دائمی میان سازمانهای محلی کافی نیستند.
روشن است که به یک اقدام رادیکال نیاز داریم.
تنها اقدام اساسی، انتشار یک روزنامه سراسری روسیه است؛ روزنامهای که مرکز فعالیت حزب باشد و در داخل روسیه منتشر شود.
سازمانهای پراکنده روسیه فقط بر پایه فعالیت مشترک حزبی میتوانند متحد شوند.
اما فعالیت مشترک حزبی نیز بدون وجود یک مرکز مشترک ممکن نیست؛ مرکزی که تجربه سازمانهای محلی را جمعآوری کند، آن را جمعبندی کند و سپس این تجربه مشترک را به همه سازمانهای محلی برساند.
یک روزنامهٔ سراسری روسیه میتواند چنین مرکزی باشد؛ مرکزی که فعالیت حزبی را هدایت، هماهنگ و رهبری کند. اما برای اینکه روزنامه واقعاً بتواند فعالیت حزب را رهبری کند، باید پیوسته از سازمانهای محلی و مناطق، پرسشها، بیانیهها، نامهها، اطلاعات، شکایتها، اعتراضها، برنامههای کاری، اخبارها و مسائلی را دریافت کند که تودهها را به خود مشغول کرده است. باید میان روزنامه و سازمانهای محلی نزدیکترین و پایدارترین ارتباط برقرار باشد. روزنامه باید از این راه اطلاعات و مطالب کافی جمع کند، مسائل مهم را بهموقع تشخیص دهد، درباره آنها توضیح و نظر بدهد و از دل این مطالب، رهنمودها و شعارهای لازم را بیرون بکشد و به اطلاع سراسر حزب و همه سازمانهای آن برساند…
اگر این شرایط وجود نداشته باشد، رهبری فعالیت حزبی امکانپذیر نیست، و اگر هیچ رهبری در کار حزبی وجود نداشته باشد، سازمانها هم نمیتوانند برای همیشه در یک کل واحد متحد شوند!
به همین دلیل است که ما بر ضرورت وجود یک روزنامه سراسری روسیه (و نه روزنامهای که در خارج از کشور منتشر میشود) و یک روزنامه رهبریکننده (و نه صرفاً یک روزنامه عامهپسند) تأکید میکنیم.
ناگفته نماند که تنها نهادی که میتواند ناگفته نماند که تنها نهادی که میتواند انتشار و اداره چنین روزنامهای را بر عهده بگیرد، کمیته مرکزی حزب است. گذشته از این، هدایت فعالیت حزبی اصولاً وظیفه کمیته مرکزی است. اما در حال حاضر کمیته مرکزی این وظیفه را بهخوبی انجام نمیدهد و نتیجهاش این است که سازمانهای محلی تقریباً کاملاً از یکدیگر جدا افتادهاند.
با اینحال، یک روزنامه سراسری روسیه که بهخوبی اداره شود، میتواند در دست کمیتهٔ مرکزی به مؤثرترین وسیله برای متحد کردن واقعی حزب و هدایت فعالیت حزبی تبدیل شود. علاوه بر این، ما تأکید میکنیم که تنها از این طریق میتوان کمیته مرکزی را از یک مرکز صوری به یک مرکز واقعی سراسری حزبی تبدیل کرد، مرکزی که واقعاً حزب را متحد میکند و واقعاً سمت و سوی فعالیت آن را تعیین کند.
بنابراین، سازماندهی و اداره یک روزنامه سراسری روسیه وظیفه مستقیم کمیته مرکزی است.
پس، یک روزنامه سراسری روسیه بهعنوان ارگانی که حزب را حول کمیته مرکزی متحد و حول کمیته مرکزی گردهم آورد – این است وظیفه و این است راه غلبه بر بحرانی که حزب از سر میگذراند.
***
جمعبندی
به دلیل بحران انقلاب، بحرانی در حزب ایجاد شده است – سازمانها ارتباط دائمی خود را با تودهها از دست دادهاند، حزب به سازمانهای جدا از یکدیگر تقسیم شده است.
سازمانهای ما باید با تودههای وسیع مردم پیوند برقرار کنند – این یک وظیفه محلی است.
سازمانهای ما باید با یکدیگر و حول کمیتهٔ مرکزی حزب پیوند برقرار کنند- این یک وظیفه مرکزی است.
برای انجام وظیفه محلی، علاوه بر تبلیغ و ترویج سیاسی عمومی، باید تبلیغات اقتصادی پیرامون نیازهای حاد و روزمرهٔ کارگران انجام شود؛ باید بهطور منظم در مبارزهٔ کارگران دخالت کرد.
کمیتههای حزبی کارخانهها و کارگاهها باید تشکیل و تحکیم شوند؛ تا حد امکان وظایف حزبی در دست کارگران پیشرو متمرکز شود؛ و برای کارگران پیشرو «گروههای بحث و گفتوگو» تشکیل شود تا رهبران پخته و آگاه از میان خود کارگران تربیت شوند.
برای انجام وظیفه مرکزی، باید یک روزنامه سراسری روسیه داشته باشیم که سازمانهای محلی را با کمیته مرکزی حزب پیوند دهد و آنها را در یک کل واحد متحد کند.
تنها در صورت انجام این وظایف، حزب قادر خواهد بود سالم و بازسازیشده از بحران بیرون بیاید؛ تنها با تحقق این شرایط، حزب میتواند نقش مسئولانهٔ خود را بهعنوان پیشاهنگ شایستهٔ پرولتاریای قهرمان روسیه بر عهده گیرد.
اینها راههای غلبه بر بحران حزب هستند.
نیازی به گفتن نیست که هر چه حزب از امکانات قانونی پیرامون خود – از تریبون دوما و اتحادیههای کارگری گرفته تا انجمنهای تعاونی و صندوقهای کفن و دفن – به طور کاملتری استفاده کند، وظیفه غلبه بر بحران، وظیفه بازسازی و احیای حزب کارگر سوسیال دموکرات روسیه، نیز زودتر انجام خواهد شد.
باکینسکی پرولتاری/باکو پرولتاری، شمارههای ۶ و ۷، ۱ و ۲۷ اوت ۱۹۰۹
یادداشت ها:
(۱) پرولتاری (Proletary) — روزنامهای غیرقانونی بود که بلشویکها پس از چهارمین کنگرهٔ حزب، معروف به «کنگرهٔ وحدت»، تأسیس کردند. این روزنامه از ۲۱ اوت (۳ سپتامبر) ۱۹۰۶ تا ۲۸ نوامبر (۱۱ دسامبر) ۱۹۰۹ منتشر شد. در مجموع ۵۰ شماره از آن انتشار یافت؛ ۲۰ شمارهٔ نخست در فنلاند و بقیه در ژنو و پاریس منتشر شدند. پرولتاری در واقع ارگان مرکزی بلشویکها بود و و. ای. لنین سردبیری آن را بر عهده داشت. این روزنامه در دوران ارتجاع استولیپینی نقش مهمی در حفظ و تقویت سازمانهای بلشویکی ایفا کرد.
۲. صدای سوسیال دمکرات (Golos Sotsial-Demokrata) – ارگان انحلالگرایان منشویک بود، که از فوریه ۱۹۰۸ تا دسامبر ۱۹۱۱ در خارج از کشور منتشر شد. هیئت تحریریه منشویکها متشکل از گ. و. پلخانف(G. V. Plekhanov)، پ. ب. آکسلرود(P. B. Axelrod). ی. او. مارتوف(Y. O. Martov)،ف. ای. دان(F. I. Dan)، و آ. س. مارتینوف(A. S. Martynov) بود. با توجه به گرایش آشکار انحلالطلبانه روزنامه، پلخانف در دسامبر ۱۹۰۸ همکاری با آن را متوقف کرد و متعاقباً رسماً از هیئت تحریریه استعفا داد. علیرغم تصمیم پلنوم کمیته مرکزی حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P) در ژانویه ۱۹۱۰ که نشریه باید متوقف شود، منشویکها به انتشار آن ادامه دادند و آشکارا در مقالات خود از انحلالگرایی حمایت کردند.
۳. سوسیال دموکرات (Sotsial–Demokrat) – ارگان مرکزی حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P) بود که از فوریه ۱۹۰۸ تا ژانویه ۱۹۱۷. اولین شماره در روسیه منتشر شد، اما پس از آن، در خارج از کشور، ابتدا در پاریس و سپس در ژنو منتشر شد. مطابق با تصمیم کمیته مرکزی حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه( R.S.D.L.P)، هیئت تحریریه ارگان مرکزی از نمایندگان بلشویکها، منشویکها و سوسیال دمکرات های لهستانی تشکیل شده بود. این روزنامه مقالات برجسته و. ای. لنین را منتشر میکرد. لنین در هیئت تحریریهٔ روزنامه برای پیشبرد پیگیرانهٔ خط بلشویکی مبارزه میکرد. بخشی از هیئت تحریریه، یعنی (کامنف و زینوویف) نسبت به انحلالطلبان نگرشی سازشکارانه داشتند و سعی کردند سیاست لنین را خنثی کنند. مارتوف و دان، از منشویکها، در کار هیئت تحریریهٔ ارگان مرکزی کارشکنی میکردند و همزمان در صفحات گولوس سوسیالدموکراتا آشکارا از انحلالگرایی(Liquidationism) دفاع میکردند. مبارزه سازشناپذیر لنین علیه انحلالطلبان منجر به استعفای مارتوف و دان از هیئت تحریریه سوسیال دمکرات در ژوئن ۱۹۱۱ شد. در آغاز دسامبر ۱۹۱۱ که مقالات توسط لنین ویرایش میشد، تعدادی از مقالات استالین را نیز منتشر کرد که در جلد حاضر بازنشر شده است. سوسیالدموکرات بهطور منظم اطلاعات مربوط به فعالیت سازمانهای محلی حزب در روسیه، از جمله سازمانهای ماورای قفقاز، را منتشر میکرد.
۴. سومین کنفرانس حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه(R.S.D.L.P.)(«دومین کنفرانس سراسری روسیه») در در روزهای ۲۱ تا ۲۳ ژوئیهٔ ۱۹۰۷ برگزار شد و چهارمین کنفرانس حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه («سومین کنفرانس سراسری روسیه») در روزهای ۵ تا ۱۲ نوامبر ۱۹۰۷ برگزار شد.