نورستان؛ از خاطره یک جنگ تا آغاز یک دوره تاریخ

 نویسنده: مهرالدین مشید آغاز دوباره درگیری‌ها در منطقه کامدیش نورستان، خاطره…

افغانستان میان مهندسی قدرت و بازی امنیتی طالبان و پاکستان

 نویسنده: مهرالدین مشید درگیری طالبان  با مردم؛ فرار از حل بحران…

اتهامات جرایم جنگی توسط بریتانیا

طرح دوسیه ۹۷ ملیونی اتهامات جرایم جنگی توسط بریتانیا شامل…

ابو نواس اهوازی؛ نمایندۀ شادخواری های عصر ساسانی

(بخش 1)، علی میرفطروس ۳۱٫ شهریور ۲۵۸۵ شاهنشاهی هم باده، گوارا وُ هم…

نگاهی هنری و زیبایی‌شناختی

به آثار آیبک (موسی تاش‌محمدوف)  نویسنده بزرگ ازبکستان دوران شوروی برگردان. رحیم…

افغانستان؛ وقتی دخالت خارجی سرنوشت یک انقلاب را تغییر داد؛…

https://www.youtube.com/watch?v=cX5Rlj8weaA از ورود شوروی تا فاجعه نجیب‌الله؛ چه بر سر افغانستان…

دیوانگان نفت و ثروت

رسول پویان از خواب بخیز که دشمنان بیدار اند غافل منشین که…

میان مبارزه طبقاتی- و هنر عشق ورزیدن

Erich Fromm (1900- 1980 ). آرام بختیاری اریش فروم؛ التقاط مکاتب جهت…

  تاریخ در آینهٔ نویسنده؛ از حقیقتِ روایت تا روایتِ حقیقت

 نویسنده: مهرالدین مشید باور بر این بوده است که نویسندگان داستان‌ها…

وقتی بحران دیگر در مرز متوقف نمی‌ماند

Wahidullah Noorzai | NIDA Former Senior ANCOP/ANP Officer | Field-Based Strategic…

از فارسی‌ستیزی استعمار بریتانوی در هند تا دگرگونی نام‌های فارسی…

سلیمان کبیر نوری دوست ای ویدیویی برایم فرستاد که از جهات…

                       کام بلا 

جهان در معرض نابودی و کام  بلا  تاکی همیشه مردمان در…

میان چشمه‌های شعر

مجموعه اشعاری از روناک آلتون برگردان به فارسی:زانا کوردستانی بانو "روناک توفیق…

افغانستان؛ میدان رقابت قدرت‌ها پس از خروج آمریکا

 نویسنده: مهرالدین مشید جایگاه مردم افغانستان در میدان رقابت های کشور…

عربستان در افغانستان چه می‌خواهد؟

Wahidullah Noorzai — Former Senior Military Officer, Field Strategist &…

انسان و نیروهای سازندهٔ تمدن( بخش دوم)

«انسان معمار روشنایی در دل تاریکیِ جهان» تهیه و تدوین :…

تجربه میدان در غرب افغانستان — از ادرسکن تا شیندند

Wahidullah Noorzai | Former Senior ANCOP/ANP Officer, Military & Security…

روایت اسدالله کشتمند از جنگ افغانستان؛ مجاهدین، شوروی و قدرت‌های…

https://www.youtube.com/watch?v=DGsTJnpdYQk مروز، ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۶، بار دیگر در خدمت رفیق عزیزم،…

غنچه‌های پژمرده

گزیده‌ی اشعار اسعد لُرزاده برگردان به فارسی: زانا کوردستانی شاعر و نویسنده‌ی کُرد…

شعرهایی از روناک آلتون

بانو "روناک توفیق محمد"  (به کُردی: ڕووناک تۆفیق محمد)، متخلص به…

«
»

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

نوشته: ژوزف استالین 

برگردان: آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ (?Anarchism Or Socialism) (۱)

جی. وی. استالین(J. V. Stalin)

دسامبر ۱۹۰۶ – ژانویه ۱۹۰۷

منبع: آثار، جلد ۱، نوامبر ۱۹۰۱ – آوریل ۱۹۰۷

ناشر: خانه انتشارات زبان‌های خارجی، مسکو (Foreign Languages Publishing House, Moscow)، ۱۹۵۴

رونویسی/نشانه‌گذاری: سالیل سن(Salil Sen) برای آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها(MIA)، ۲۰۰۸

مالکیت عمومی: آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها (Marxists Internet Archive)(۲۰۰۸). هرکسی می‌تواند آزادانه این اثر را کپی، توزیع، نمایش و منتشر کند؛ و یا آثار اقتباسی و تجاری بسازد، ولی «آرشیو اینترنتی مارکسیست‌ها» را به‌عنوان منبع خود ذکر نماید.

***

کانون زندگی اجتماعی مدرن، مبارزه طبقاتی است. در جریان این مبارزه، هر طبقه توسط ایدئولوژی خود هدایت می‌شود. بورژوازی (bourgeoisie) ایدئولوژی خاص خود را دارد- که به اصطلاح لیبرالیسم (liberalism) نامیده می‌شود . پرولتاریا (proletariat) نیز ایدئولوژی خاص خود را دارد – این ایدئولوژی، همان‌طور که همگان می‌دانند، سوسیالیسم (socialism) است.

نباید لیبرالیسم را پدیده‌ای یک‌پارچه و تجزیه‌ناپذیر تلقی نمود: لیبرالیسم به گرایش‌های مختلفی طبقه‌بندی و تقسیم می‌شود که با لایه‌های مختلف بورژوازی مطابقت دارند.

سوسیالیسم نیز کامل و غیرقابل تقسیم نیست: در درون آن نیز گرایش‌های متفاوتی وجود دارد.

ما در این‌جا لیبرالیسم را بررسی نخواهیم کرد – بهتر است این کار را برای زمان دیگری بگذاریم. ما می‌خواهیم خواننده را فقط با سوسیالیسم و ​​گرایش‌های آن آشنا کنیم، زیراکه. فکر می‌کنیم که این امر برای خواننده جالب‌تر است.

سوسیالیسم به سه گرایش  عمده تقسیم می‌شود: رفرمیست (reformism)، آنارشیسم (anarchism) و ​​مارکسیسم (Marxism).

رفرمیست برنشتاین (Bernstein) و دیگران، که سوسیالیسم را هدفی دوردست و نه چیزی بیش از آن می‌داند، رفرمیستی، که عملاً انقلاب سوسیالیستی را  رد می‌کند و هدفش ایجاد سوسیالیسم از طریق مسالمت‌آمیز است، رفرمیستی است که به‌جای مبارزهٔ طبقاتی، حامی هم‌کاری طبقاتی است – این رفرمیست روز به روز در حال زوال است، بیش از پیش هرگونه شباهت خود به سوسیالیسم را از دست می‌دهد و به نظر ما، بررسی آن در این مقاله هنگام تعریف سوسیالیسم کاملاً غیرضروری است.

اما این امر در مورد مارکسیسم و ​​آنارشیسم کاملاً متفاوت است: در حال حاضر، هر دو به‌عنوان گرایش‌های سوسیالیستی شناخته می‌شوند، و مبارزه‌ای شدید علیه یکدیگر انجام می‌دهند، هر دو می‌کوشند خود را به‌عنوان دکترین راستین سوسیالیستی به پرولتاریا معرفی کنند، و البته مطالعه و مقایسه این دو برای خواننده بسیار جالب‌تر خواهد بود.

ما از آن دسته افرادی نیستیم که با شنیدن واژهٔ «آنارشیسم» (anarchism) با تحقیر روی برگردانیم و با تکبری روشن‌فکرانه بگوییم: «چرا وقت خود را تلف کنیم؟ ارزش بحث کردن ندارد!» ما چنین «انتقاد» ارزانی را بی‌ارزش و بی‌فایده می‌دانیم.

و هم‌چنین از آن دسته افرادی نیستیم که خود را با این اندیشه تسلی دهیم که آنارشیست‌ها «پشتوانهٔ توده‌ای ندارند و بنابراین چندان هم خطرناک نیستند.» مسئله این نیست که امروز چه کسی «پیروان» بیش‌تر یا کم‌تری دارد، بلکه مسئله، ماهیت این دکترین (doctrine) است که اهمیت دارد. اگر «دکترین» آنارشیست‌ها  بیان‌گر حقیقت باشد، پس بدیهی است که  قطعا مسیری می‌گشاید و توده‌ها را پیرامون خود جمع می‌کند. اما اگر اشتباه و بر پایه‌ای نادرست بنا شده باشد، دوام زیادی نخواهد داشت و در هوا معلق خواهد ماند، اما نادرستی آنارشیسم را باید اثبات نمود.

برخی  بر این باورند که مارکسیسم و ​​آنارشیسم بر اصول یک‌سانی بنا شده‌اند و اختلافات مابین آن‌ها فقط مربوط به تاکتیک‌ها است، به‌طوری که به باور این افراد، اساساً نمی‌توان بین این دو گرایش تمایز قائل شد.

این یک اشتباه بزرگ است.

ما براین باوریم که آنارشیست‌ها دشمنان واقعی مارکسیسم هستند.  و بر این اساس، ما هم‌چنین معتقدیم که باید با دشمنان واقعی، مبارزه‌ای واقعی صورت گیرد.  از این رو لازم است که «دکترین» آنارشیست‌ها را از ابتدا تا انتها بررسی نموده و به‌طور کامل آن را از همه جنبه‌ها بسنجیم.

نکته این است که مارکسیسم و آنارشیسم، علی‌رغم آن‌که هر دو زیر پرچم سوسیالیسم وارد عرصهٔ مبارزه می‌شوند، اما بر اصولی کاملاً متفاوت بنا شده‌اند.

سنگ بنای آنارشیسم فرد است که رهایی فرد، طبق اصول آن، شرط اصلی رهایی توده‌ها، یعنی پیکره جمعی است.. بر اساس دیدگاه آنارشیستی، تا زمانی که فرد آزاد نشده باشد، رهایی توده‌ها ناممکن است. از این رو شعار آنارشیستی چنین است: «همه چیز برای فرد.»

اما سنگ بنای مارکسیسم توده‌ها هستند که بنا بر دکترین مارکسیستی، رهایی آنان شرط اساسی رهایی فرد است.  یعنی، طبق اصول مارکسیسم، رهایی فرد تا زمانی که توده‌ها رهایی نیابند، غیرممکن است. بر این اساس، شعار مارکسیستی این است: «همه چیز برای توده‌ها.»

واضح است که ما در این‌جا دو اصل داریم که یکی دیگری را نفی می‌کند، و صرفاً اختلاف نظر در مورد تاکتیک‌ها نیست.

هدف مقاله ما این است که این دو اصل متضاد را در کنار یک‌دیگر قرار دهیم، مارکسیسم را با آنارشیسم مقایسه کنیم و از این‌طریق نقاط قوت و ضعف هر یک را روشن نمائیم. در این‌جا لازم می‌دانیم خواننده را با طرح کلی این مقاله آشنا کنیم.

ما با توصیفی از مارکسیسم شروع می کنیم، به‌طور گذرا به دیدگاه آنارشیست‌ها در مورد مارکسیسم پرداخته و سپس به نقد خودآنارشیسم می‌پردازیم. یعنی: روش دیالکتیکی. و دیدگاه آنارشیست‌ها در مورد این روش و نقدخود را توضیح خواهیم داد. تئوری ماتریالیستی، دیدگاه‌های آنارشیست‌ها و انتقاد ما (در اینجا نیز انقلاب سوسیالیستی، دیکتاتوری سوسیالیستی، برنامه حداقلی و به‌طور کلی تاکتیک‌ها)، فلسفه آنارشیست‌ها و نقد ما، سوسیالیسم آنارشیست‌ها و انتقاد ما، تاکتیک‌ها و سازمان‌دهی آنارشیستی را مورد بحث قرار داده- و در پایان، استنباط‌های خود را ارائه می‌دهیم.

‌ما می‌کوشیم ثابت کنیم که آنارشیست‌ها، به‌عنوان پیروان سوسیالیسم جوامع کوچک، سوسیالیست‌های واقعی نیستند.

هم‌چنین تلاش می‌کنیم تا ثابت کنیم که آنارشیست‌ها، از آن‌جا که دیکتاتوری پرولتاریا را رد می‌کنند، انقلابیون واقعی نیز نیستند…

و بنابراین، بیایید به موضوع بپردازیم.

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

بخش (۱)

روش دیالکتیکی

«همه چیز در جهان در حال حرکت است… زندگی دگرگون می‌شود، نیروهای مولد رشد می‌کنند و مناسبات کهنه فرو می‌پاشند.»

— کارل مارکس

مارکسیسم نه‌تنها نظریه سوسیالیسم است، بلکه یک جهان‌بینی یک‌پارچه، یک سیستم فلسفی است که سوسیالیسم پرولتری مارکس منطقاً از آن پیروی می‌کند. این سیستم فلسفی، ماتریالیسم دیالکتیکی نامیده می‌شود.

بنابراین، توضیح مارکسیسم به‌معنای توضیح ماتریالیسم دیالکتیکی نیز هست.

چرا این سیستم را ماتریالیسم دیالکتیکی می‌نامند؟

زیرا روش آن دیالکتیکی و نظریهٔ آن ماتریالیستی است.

روش دیالکتیکی چیست؟

گفته می‌شود که زندگی اجتماعی همواره در حرکت و تکامل است. و این سخن درست است: زندگی را نباید چیزی ثابت و تغییرناپذیر پنداشت؛ زندگی هرگز در یک سطح باقی نمی‌ماند، بلکه در حرکتی ابدی و در روندی دائمی از ویرانی و آفریدن قرار دارد. بنابراین، زندگی همیشه شامل عناصر نو و کهنه، عناصر در حال رشد و عناصر در حال زوال، عناصر انقلابی و ضدانقلابی است.

روش دیالکتیکی به ما می‌آموزد که زندگی را آن‌گونه که واقعاً هست ببینیم. ما دیده‌ایم که زندگی پیوسته در حال حرکت است؛ در نتیجه، باید آن را در حرکتش بررسی کنیم و بپرسیم: زندگی به کجا می‌رود؟

هم‌چنین دیده‌ایم که زندگی تصویری از ویرانی و آفرینش مداوم ارائه می‌دهد؛ بنابراین باید آن را در روند نابودی و خلق کردن آن بررسی کنیم و بپرسیم: چه چیزی در زندگی درحال نابودی و چه چیزی در حال ظهور است؟

آن‌چه در زندگی متولد می‌شود و روز به روز رشد می‌کند، شکست‌ناپذیر است، پیش‌رفت آن قابل کنترل نیست. به‌عبارت دیگر، اگر، برای نمونه، پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه در زندگی اجتماعی پدید آید و روزبه‌روز رشد کند، هرچند امروز ضعیف و کم‌شمار باشد، اما در نهایت پیروز خواهد شد. چرا؟ زیرا در حال رشد است، نیرو می‌گیرد و به پیش می‌رود. از سوی دیگر، آن‌چه در زندگی پیر می‌شود و به سوی گور خود پیش می‌رود، ناگزیر باید شکست بخورد، حتی اگر امروز نمایان‌گر یک نیروی عظیم باشد. یعنی، اگر برای نمونه، بورژوازی به‌تدریج موقعیت خود را از دست دهد و هر روز بیش از پیش عقب رانده شود، هرچند امروز نیرومند و پُرشمار است، اما سرانجام شکست می‌خورد. چرا؟ زیرا به‌عنوان طبقه ای که در حال زوال است، ضعیف و پیر می‌شود و به باری بر دوش زندگی تبدیل می‌گردد.

از همین‌جاست که آن اصل مشهور دیالکتیکی مطرح شد: هر آن‌چه واقعاً وجود دارد، یعنی هر آن‌چه روز به روز رشد می‌کند، منطقی است و هر آن‌چه روز به روز زوال می‌یابد، غیرمنطقی است و در نتیجه، نمی‌تواند از شکست بگریزد.

به‌عنوان نمونه، در دهه هشتاد قرن گذشته، مناقشه بزرگی در میان روشن‌فکران انقلابی روسیه درگرفت. نارودنیک‌ها (Narodniks) ادعا میٰ‌کردند آن نیروی اصلی که می‌تواند وظیفه «رهایی روسیه» را بر عهده بگیرد، خرده بورژوازی شهر و روستا است. مارکسیست‌ها از آن‌ها پرسیدند: چرا؟ نارودنیک‌ها پاسخ دادند: زیرا اکنون اکثریت جمعیت را خرده بورژوازی شهر و  روستا تشکیل می‌دهند و و افزون بر این، آن‌ها فقیرند، و در فقر زندگی می‌کنند.

مارکسیست‌ها در پاسخ به نارودنیک‌ها گفتند: درست است که اکنون اکثریت شهر و روستا را خرده بورژوازی تشکیل می‌دهند و واقعاً هم فقیرند، اما آیا مسئله فقط همین است؟ خرده بورژوازی مدت‌هاست که اکثریت را تشکیل می‌دهد، اما تاکنون بدون کمک پرولتاریا هیچ ابتکاری در مبارزه برای «آزادی» از خود نشان نداده است. چرا؟ زیرا خرده بورژوازی طبقه‌ای در حال رشد نیست؛ برعکس، روز به روز تجزیه می‌‌شود و به بورژواها و پرولترها تقسیم می‌گردد. از سوی دیگر، البته فقر نیز در این‌جا عامل تعیین‌کننده‌ نیست: «ولگردها» فقیرتر از خرده بورژوازی هستند، اما هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که آن‌ها می‌توانند وظیفه «رهایی روسیه» را بر عهده بگیرند.

همان‌طور که می‌بینید، مسئله این نیست که کدام طبقه امروز اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهد یا کدام طبقه فقیرتر است، بلکه مسئله این است که کدام طبقه در حال قدرت گرفتن و کدام طبقه در حال زوال است.

و از آن‌جایی که پرولتاریا تنها طبقه‌ای است که پیوسته در حال رشد و قدرت گرفتن است، و زندگی اجتماعی را به پیش می‌برد و تمام عناصر انقلابی را پیرامون خود گرد می‌آورد، وظیفه ما این است که پرولتاریا را به‌عنوان نیروی اصلی در جنبش کنونی در نظر بگیریم، به صفوف آن بپیوندیم و آرمان‌های مترقی آن را آرمان‌های خود بدانیم.

مارکسیست‌ها این‌گونه پاسخ دادند.

بدیهی است که مارکسیست‌ها به زندگی به صورت دیالکتیکی می‌نگریستند، در حالی که نارودنیک‌ها به شیوه‌ای متافیزیکی (metaphysically) استدلال می‌کردند – یعنی آن‌ها زندگی اجتماعی را در مرحله خاصی، ثابت و ایستا تصور می‌کردند.

این گونه است که روش دیالکتیکی به توسعه زندگی می نگرد.

روش دیالکتیکی این‌گونه‌ به تکامل زندگی می نگرد.

اما جنبش و حرکت وجود دارد. در طول «روزهای دسامبر» که پرولتاریا بپاخاست، و به انبارهای اسلحه  و ارتجاع یورش بُرد، در زندگی اجتماعی جنبشی وجود داشت. اما جنبش سال‌های پیش از آن، در زمانی که پرولتاریا، تحت شرایط رشد «مسالمت‌آمیز»، خود را به اعتصابات پراکنده و تشکیل اتحادیه‌های کوچک کارگری محدود می‌کرد، نیز باید جنبش اجتماعی بحساب آید.

واضح است که جنبش اشکال مختلفی به خود می‌گیرد.

و بنابراین روش دیالکتیکی می‌گوید که جنبش دو شکل دارد: شکل تکاملی (Evolutionary) و شکل انقلابی (Revolutionary).

جنبش زمانی تکاملی است که عناصر مترقی به‌طور خودجوش به فعالیت‌های روزمره خود ادامه دهند و تغییرات جزئی و کمی(quantitative) را در نظم قدیمی ایجاد کنند.

جنبش زمانی انقلابی است که همین عناصر گردهم می‌آیند، از اندیشه‌ای واحد الهام می‌گیرند و به اردوگاه دشمن یورش می‌برند تا نظم کهن را از ریشه برکنند، دگرگونی‌های کیفی(qualitative) در زندگی ایجاد کنند و نظمی نوین برقرار سازند.

تکامل، انقلاب را آماده می‌کند و زمینهٔ آن را فراهم می‌آورد؛ و انقلاب، روند تکامل را به کمال می‌رساند و و فعالیت بیش‌تر راه را برای ادامهٔ آن هموار می‌کند.

روندهای مشابهی در طبیعت رخ می‌دهند. تاریخ علم نشان می‌دهد که روش دیالکتیکی روشی واقعاً علمی است: از نجوم گرفته تا جامعه‌شناسی، در هر حوزه‌ای تأییدی بر این اندیشه می‌یابیم که هیچ چیز در جهان جاودانه نیست، هر پدیده ای تغییر می‌کند، و تکامل می‌یابد.

در نتیجه، هر پدیده‌ای در طبیعت باید از منظر حرکت و تکامل بررسی شود. و این بدان معناست که روح دیالکتیک سراسر علم معاصر را در بر گرفته است.

در مورد اشکال جنبش، این واقعیت که طبق دیالکتیک، تغییرات جزئی و کمّی دیر یا زود منجر به تغییرات کیفی عمده می‌شوند – این قانون در تاریخ طبیعت نیز به همان اندازه اعتبار دارد.. «جدول تناوبی عناصر» مندلیف (Mendeleyev) به‌روشنی نشان می‌دهد که پیدایش تغییرات کیفی از دل تغییرات کمی در تاریخ طبیعت چقدر مهم است. همین امر در زیست‌شناسی (biology) نیز از طریق نظریهٔ نئولامارکیسم(neo-Lamarckism)، که به‌تدریج جای نئوداروینیسم(neo-Darwinism) را می‌گیرد، نشان داده می‌شود.

ما در دربارهٔ سایر حقایقی که فردریش انگلس(F. Engels) در آنتی دورینگ(Anti-Duhring) خود بهٰ‌طور کامل روشن کرده است، چیزی نمی‌گوییم.

این است محتوای روش دیالکتیکی.

*                *                 *

چگونگی نگاه آنارشیست‌ها به روش دیالکتیکی؟

همه می‌دانند که هگل(Hegel) پدر روش دیالکتیکی بود. مارکس این روش را پالایش داد و تکامل بخشید. آنارشیست‌ها البته از این موضوع آگاهند. آن‌ها می‌دانند که هگل محافظه‌کار بود، و از این رو، با بهره‌گیری از این امر، به شدت هگل را به‌عنوان حامی «بازگشت به گذشته» مورد تحقیر قرار می‌دهند، و با نهایت شور و شوق می‌کوشند «ثابت کنند» که «هگل فیلسوف بازگشت است… این‌که وی ایده حکومت مشروطهٔ دیوان‌سالارانه را در شکل کلی‌اش به‌عنوان نظریه‌پرداز مطلق تاریخ و فقهی‌گرای خود ستایش می‌کند. و ایدهٔ کلی فلسفهٔ تاریخ او تابع و در خدمت گرایش فلسفی دورهٔ بازگشت قرار دارد.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati)، 2 شماره 6. مقاله وی. چرکزیشویلی(Cherkezishvili).(۲)

آنارشیست معروف، کروپوتکین(Kropotkin)، سعی می‌کند همین موضوع را در آثارش «اثبات» کند (برای نمونه به کتاب علم و آنارشیسم او به زبان روسی مراجعه کنید).

کروپوتکینی‌های(Kropotkinites) ما، از چرکزیشویلی (Cherkezishvili) تا ش. جی(Sh. G)، همه هم‌صدا با کروپوتکین این سخنان را تکرار می‌کنند.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati).

درست است، همه قبول دارند که هگل یک انقلابی نبود؛ برعکس، خود مارکس و انگلس قبل از هر کس دیگری در نقد انتقادی(Critique of Critical Criticism) خود ثابت کردند که دیدگاه‌های هگل در مورد تاریخ اساساً با ایده حاکمیت مردم در تضاد است. اما با وجود این، آنارشیست‌ها هم‌چنان می‌کوشند و لازم می‌دانند که شب و روز «ثابت کنند» هگل حامی «بازگشت» بوده است. چرا چنین می‌کنند؟

احتمالاً برای این‌که با همه این‌ها هگل را بی‌اعتبار کنند و به خوانندگان خود القا کنند که روش «ارتجاعی» هگل نیز نمی‌تواند چیزی جز «نفرت‌انگیز» و غیرعلمی باشد.

آنارشیست ها فکر می‌کنند که بدین‌ترتیب می‌توانند روش دیالکتیکی را رد کنند.

ما تأیید می‌کنیم که از این‌طریق آن‌ها نمی‌توانند چیزی جز نادانی خود را ثابت کنند. پاسکال (Pascal) و لایبنیتز (Leibnitz) انقلابی نبودند، اما روش ریاضی که آن‌ها کشف کردند، امروزه به‌عنوان یک روش علمی شناخته می شود. مایر(Mayer) و هلمهولتز(Helmholtz) انقلابی نبودند، اما اکتشافات آن‌ها در زمینه فیزیک به اساس علم تبدیل شد.. لامارک(Lamarck) و داروین(Darwin) هم انقلابی نبودند، اما روش تکاملی آن‌ها علم زیست‌شناسی را بر پایه‌های استوار قرار داد. . . . پس چرا نباید این واقعیت را پذیرفت که هگل علی‌رغم محافظه‌کاریش توانست روشی علمی را تدوین کند که به آن «روش دیالکتیکی»(dialectical method) گفته می‌شود؟

نه، به این ترتیب آنارشیست‌ها چیزی جز نادانی خود را ثابت نمی کنند.

برای ادامه. به عقیده آنارشیست‌ها، «دیالکتیک همان متافیزیک است»، و چون «می‌خواهند علم را از متافیزیک، فلسفه را از الهیات رها کنند»، روش دیالکتیکی را رد می‌کنند.(نگاه کنید به نوباتی(Nobati)، شماره‌های 3 و 9. ش. جی(Sh. G). همچنین رجوع کنید به علم و آنارشیسم کروپوتکین).

آه از این آنارشیست‌ها! آن‌ها یادآور ضرب‌المثل معروفی هستند که می‌گوید: ««گناهان خود را به گردن دیگران بینداز.»

«دیالکتیک در مبارزه با متافیزیک رشد کرد و در این مبارزه شهرت یافت. اما از نظر آنارشیست‌ها دیالکتیک خودمتافیزیک است!

دیالکتیک به ما می‌گوید که هیچ چیز در جهان جاودانه نیست، همه چیز در جهان گذرا و قابل تغییر است. طبیعت تغییر می‌کند، جامعه تغییر می‌کند، عادات و آداب و رسوم تغییر می‌کند، مفاهیم مربوط به عدالت تغییر می‌کند، حتی خود حقیقت تغییر می‌کند – به همین دلیل است که دیالکتیک به همه چیز با دیدانتقادی نگاه می‌کند. به همین دلیل است که وجود یک حقیقت برای یک‌بار  و برای همیشه تثبیت شده را انکار می‌کند. در نتیجه، «گزاره‌های جزمی انتزاعی را که پس از کشف، صرفاً باید از بر خوانده می‌شدند، رد می‌کند.» (مراجعه کنید به ف. انگلس، لودویک فوئرباخ (F. Engels, Ludwig Fouerbach)( ۳)

اما متافیزیک چیز کاملاً متفاوتی را به ما می‌گوید. از دیدگاه متافیزیک، جهان چیزی جاودانه و تغییرناپذیر است (مراجعه کنید به آنتی دورینگ، ف. انگلس F. Engels, Anti-Duhring)، یک‌بار و برای همیشه توسط کسی یا چیزی تعیین شده است – به همین دلیل است که متافیزیسین‌ها(metaphysicians) دائماً از «عدالت جاودانه» یا «حقیقت تغییرناپذیر» سخن می‌گویند.

پرودون(Proudhon)، «پدر» آنارشیست‌ها، معتقد بود که در جهان عدالت تغییرناپذیری وجود دارد که یک بار برای همیشه تعیین شده است، و باید مبنای جامعه آینده قرار گیرد. به همین دلیل است که پرودون را متافیزیسین(metaphysician) نامیده اند. مارکس به کمک روش دیالکتیکی با پرودون مبارزه کرد و ثابت نمود که از آن‌جایی که همه چیز در جهان تغییر می‌کند، «عدالت» نیز باید تغییر کند، و در نتیجه، «عدالت تغییرناپذیر» چیزی جز یاوه‌گویی متافیزیکی نیست. (رجوع کنید به ک. مارکس، فقر فلسفه (K. Marx, The Poverty of Philosophy). اما شاگردان گُرجی(Georgian)، پرودون متافیزیسین را مدام تکرار می کنند که «دیالکتیک مارکس متافیزیک است»!

متافیزیک، اصول مبهم مختلفی مانند «ماوراي تجربیات انسانی»، «حقیقت غایی» را به رسمیت می‌شناسد، و در نهایت به الهیات پوچ و توخالی تبدیل می‌شود. برخلاف پرودون و اسپنسر، انگلس با کمک روش دیالکتیکی با این اصول مبارزه کرد (به لودویگ فوئرباخ مراجعه کنید)؛ اما آنارشیست‌ها – پیروان پرودون و اسپنسر – به ما می‌گویند که پرودون(Proudhon) و اسپنسر(Spencer) دانش‌مند بودند، در حالی که مارکس و انگلس متافیزیسین بودند!

یکی از این دو حالت صادق است: یا آنارشیست‌ها خودشان را  فریب می‌دهند یا اصلا نمی‌دانند در مورد چه چیزی صحبت می‌کنند.

در هر صورت، شکی نیست که آنارشیست‌ها سیستم متافیزیکی هگل را با روش دیالکتیکی او اشتباه می‌گیرند و درهم می‌آمیزند.

ناگفته پیداست که سیستم فلسفی هگل، که بر ایده تغییرناپذیری استوار است، از ابتدا تا انتها ماهیتی متافیزیکی(metaphysical) دارد. اما در عین‌حال روشن است که روش دیالکتیکی هگل، که هرگونه ایدهٔ ثابت و تغییرناپذیر را نفی می‌کند، از ابتدا تا انتها علمی و انقلابی است.

به همین دلیل است که کارل مارکس، که سیستم متافیزیکی (philosophical system) هگل را مورد انتقاد شدید قرار داد، در عین‌حال روش دیالکتیکی او را ستود، و، همان‌طور که مارکس گفت،  «نمی‌گذارد هیچ چیزی بر آن تحمیل شود، و در ذات خود انتقادی و انقلابی است» (به مقدمه سرمایه، جلد اول، مراجعه کنید).

به همین دلیل است که انگلس تفاوت بزرگی بین روش هگل و سیستم وی می‌بیند. «هرکسی که تأکید اصلی را بر سیستم هگلی بگذارد، می‌تواند در دو حوزه(سیاست و  مذهب) نسبتاً محافظه‌کار باشد؛ اما هرکسی که روش دیالکتیکی را اصل قرار دهد، می‌تواند در هر دو عرصه به افراطی‌ترین صفوف اپوزیسیون، چه در سیاست و چه در دین، تعلق داشته باشد.»(به لودویگ فوئرباخ مراجعه کنید).

آنارشیست‌ها این تفاوت را نمی‌بینند و بی‌فکرانه مدعی می‌شوند که «دیالکتیک(همان) متافیزیک است».

در ادامه. آنارشیست‌ها می‌گویند که روش دیالکتیکی «لفاظی مبهم و  ظریف با کلمات»، «سفسطه‌گری»، «پشتک واروهای منطقی» است،  (به نوباتی(Nobati)، شماره ۸. ش. گ. ( Sh. G) مراجعه کنید) «که به کمک آن، هردو، راست و دروغ با سهولت برابر ثابت شده‌اند» (به نوباتی(Nobati)، شماره ۴. مقاله و. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) مراجعه کنید).

بنابراین، از نظر آنارشیست‌ها، روش دیالکتیکی هم حقیقت را اثبات می‌کند و هم باطل را.

در نگاه اول به نظر می‌رسد که اتهام مطرح شده توسط آنارشیست‌ها تا حدودی پایه و اساس دارد. برای نمونه، ببینید انگلس دربارهٔ پیروان روش متافیزیکی چه می‌گوید:

«… گفته او این است: «بله، بله؛ نه، نه، زیرا هر آن‌چه بیش از این است از شر ناشی می‌شود.» برای او یک چیز یا وجود دارد یا وجود ندارد؛ به‌طور یک‌سان غیرممکن است که یک چیز خودش باشد و در عین حال چیز دیگری باشد. مثبت و منفی کاملاً یکدیگر را نفی می‌کنند…» (به آنتی دورینگ مراجعه کنید. مقدمه).

چطور ممکن است؟ – آنارشیست‌ها با هیجان فریاد می‌زنند. آیا ممکن است چیزی هم‌زمان خوب و بد باشد؟! این «سفسطه‌بازى»، «شعبده‌بازی با کلمات» است، این نشان می‌دهد که «شما می‌خواهید حقیقت و دروغ را به یک اندازه ثابت کنید»! …

با این حال، بیایید به اصل موضوع بپردازیم.

امروز ما خواهان یک جمهوری دموکراتیک هستیم. آیا می‌توانیم بگوییم که یک جمهوری دموکراتیک از همه جهات خوب است یا از هر لحاظ بد؟ نه، نمی‌توانیم! چرا؟ زیرا جمهوری دموکراتیک از یک جهت خوب است: آن‌جا که نظام فئودالی را درهم می‌شکند. اما از جهتی دیگر بد است: آن‌جا که سیستم بورژوایی را تقویت می‌کند. از این رو می‌گوییم: تا جایی که جمهوری دموکراتیک نظام فئودالی را نابود می‌کند، خوب است- و ما برای آن می‌جنگیم؛ اما آن‌جایی که به تقویت سیستم بورژوایی می‌انجامد، بد است – و ما علیه آن مبارزه می‌کنیم.

بنابراین، یک جمهوری دموکراتیک می‌تواند هم‌زمان «خوب» و «بد» باشد -یعنی پاسخ، هم «آری» و هم «نخیر» می‌باشد.

همین امر دربارهٔ روز کار هشت‌ساعته نیز صادق است. این مطالبه نیز در عین‌حال هم خوب است و هم بد: از آن جهت «خوب» است که موقعیت پرولتاریا را تقویت می‌کند، و جایی که سیستم مزدی را تقویت می‌کند، «بد» است.

انگلس هنگام توصیف روش دیالکتیکی بالا دقیقاً چنین واقعیت‌هایی را در نظر داشت.

با این حال، آنارشیست‌ها از درک این موضوع عاجزند و یک ایده کاملاً واضح برای آنها چیزی جز «سفسطه» مبهم به نظر نمی‌رسد.

البته که آنارشیست‌ها آزادند این حقایق را مورد توجه قرار دهند یا نادیده بگیرند، آن‌ها حتی می‌توانند شن‌های ساحل را نادیده بگیرند – این حق آنان است. اما چرا روش دیالکتیکی را به میان بکشیم، روشی که برخلاف آنارشیسم، با چشمان باز به زندگی نگاه می‌کند، روشی که انگشت خود را روی نبض زندگی گذاشته و آشکارا می‌گوید: از آن‌جایی که زندگی تغییر می‌کند و در حرکت است، هر پدیده زندگی دو گرایش دارد: گرایش مثبت و گرایش منفی؛ ما باید از گرایش اولی(مثبت) دفاع کنیم و گرایش دومی(منفی) را رد کنیم.

برای ادامه‌ی بحث. به نظر آنارشیست‌های ما، «توسعه‌ی دیالکتیکی، توسعه‌ای فاجعه‌بار است که از طریق آن، ابتدا گذشته کاملاً نابود می‌شود و سپس آینده کاملاً جداگانه بنا نهاده می‌شود… فجایع کوویه (Cuvier’s cataclysms) ناشی از علل ناشناخته بودند، اما فجایع مارکس و انگلس توسط دیالکتیک ایجاد می‌شوند.» (به نوباتی(Nobati)، شماره ۸، ش. گ.(Sh. G) مراجعه کنید).

همین نویسنده، در جای دیگری می‌نویسد: «مارکسیسم بر داروینیسم(Darwinism) استوار است و آن را بی‌هیچ نقدی می‌پذیرد» (به نوباتی، شماره ۶ مراجعه کنید).

حال گوش کنید!

کوویه(Cuvier) نظریه تکامل داروین (Darw) را رد می‌کند، وی فقط به فاجعه‌گرایی باور دارد، فجایع، تحولات غیرمنتظره‌ای که «به علل ناشناخته» رخ می‌دهند. آنارشیست‌ها می‌گویند که مارکسیست‌ها پیروان دیدگاه کوویه (Cuvier› s view ) هستند و بنابراین داروینیسم(Darwinism) را رد می‌کنند.

داروین فاجعه‌گرایی کوویه (Cuvier’s cataclysms) را رد می‌کند، وی تکامل تدریجی را به رسمیت می‌شناسد. اما همان آنارشیست‌ها می‌گویند که «مارکسیسم بر داروینیسم استوار است و آن را بدون نقد می‌پذیرد»، یعنی مارکسیست‌ها فاجعه‌گرایی کوویه را رد می‌کنند.

خلاصه اینکه، آنارشیست‌ها، مارکسیست‌ها را به پیروی از دیدگاه کوویه متهم می‌کنند و در عین حال آن‌ها را به خاطر پیروی از دیدگاه داروین و نه کوویه سرزنش می‌کنند.

اگر این را آنارشی ننامیم، پس چه بنامیم!؟ همان‌طوری که در ضرب‌المثل آمده است: بیوه گروهبان خودش را شلاق زد! (the Sergeant’s widow flogged herself) واضح است که ش. گ.(Sh. G) در شماره ۸ نوباتی(Nobati)  آن‌چه را در شماره ۶ نوشته بود فراموش کرده است.

بالاخره کدام‌یک درست است: شماره ۸ یا شماره ۶؟

بیایید به حقایق بپردازیم. مارکس می‌گوید:

«در مرحله‌ای معین از کامل خود، نیروهای مولد مادی جامعه با مناسبات تولیدی موجود، یا – چیزی جز یک بیان قانونی برای همان چیز – با روابط مالکیت در تضاد قرار می‌گیرند… سپس دوران انقلاب اجتماعی آغاز می‌شود.» اما «هیچ سیستم اجتماعی هرگز قبل از این‌که تمام نیروهای تولیدی که در آن جایی برای آن‌ها وجود دارد، تکامل یافته باشند، از بین نمی‌رود…» (مراجعه کنید به ک. مارکس، مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی). ۴

اگر این تز مارکس را در زندگی اجتماعی مدرن به کار ببریم، خواهیم دید که بین نیروهای مولد امروزی که خصلت اجتماعی دارند و شکل تصاحب محصول که خصلت خصوصی دارد، تضادی اساسی وجود دارد که باید در انقلاب سوسیالیستی به اوج خود منتهی شود.(به کتاب آنتی دورینگ(Engels, Anti-Duhring)، اثر ف. انگلس بخش سوم، فصل دوم، مراجعه کنید).

پس همان‌طور که می‌بینید، از نظر مارکس و انگلس، انقلاب نه از «علل ناشناخته» مورد نظر کوویه(Cuvier)، بلکه  توسط علل اجتماعی کاملاً معین و حیاتی‌ای ناشی می‌شود که نام آن‌ها «رشد نیروهای مولد» است.

بنابراین آشکار است که هیچ وجه  مشترکی بین فاجعه‌گرایی کوویه و روش دیالکتیکی مارکس وجود ندارد.

بدیهی است که این ادعا که «مارکسیسم… با داروینیسم غیرانتقادی برخورد می کند» نیز اشتباه است.

بنابراین معلوم می‌شود که نوباتی(Nobati) هم در شماره ۶ و هم در شماره ۸ در اشتباه است.

در نهایت، آنارشیست‌ها با سرزنش به ما می‌گویند که «دیالکتیک… هیچ امکانی برای بیرون آمدن از خود، یا جهیدن از فراز خویشتن فراهم نمی‌کند.» (به نوباتی، شماره ۸. ش. گ. مراجعه کنید).

از سوی دیگر، داروینیسم نه‌تنها فاجعه‌گرایی کوویه، بلکه آن نوع از تکامل دیالکتیکی را نیز رد می‌کند که انقلاب را در بر می‌گیرد؛ در حالی که از دیدگاه روش دیالکتیکی، تکامل و انقلاب، تغییرات کمی و تغییرات کیفی، دو شکل اساسی از یک حرکت واحد هستند.

آقایان آنارشیست، این حقیقت محض است! در این‌جا کاملاً حق با شماست، آقایان عزیز: روش دیالکتیکی در واقع چنین امکانی را فراهم نمی‌کند. اما چرا که نه؟ زیرا «بیرون پریدن از خود، یا جهیدن از روی خود» تمرینی برای بزهای وحشی است، در حالی که روش دیالکتیکی برای انسان‌ها خلق شده است.

راز همین است! …

به طور کلی، دیدگاه‌ه آنارشیست‌ها درباره روش دیالکتیکی چنین است.

روشن است که آنارشیست‌ها از درک روش دیالکتیکی مارکس و انگلس عاجزند؛ آن‌ها دیالکتیک خودشان را ابداع کرده‌اند و علیه همین دیالکتیک است که بی‌رحمانه می‌جنگند.

تنها کاری که از دستمان برمی‌آید این است که با نگاه کردن به این منظره بخندیم، زیرا نمی‌توان جلوی خنده‌مان را بگیریم وقتی می‌بینیم کسی با تخیل خودش می‌جنگد، اختراعات خودش را نابود می‌کند، در حالی که هم‌زمان با شور و حرارت ادعا می‌کند که حریفش را نابود می‌کند.

***

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

نوشته: ژوزف استالین 

برگردان: آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

بخش (۲)

تئوری ماتریالیستی

«این آگاهی انسان‌ها نیست که هستیِ آنان را تعیین می‌کند، بلکه برعکس، این هستیِ اجتماعیِ آن‌هاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند.»
– کارل مارکس

ما اکنون می‌دانیم که روش دیالکتیکی چیست. اما نظریهٔ ماتریالیستی چیست؟

همه‌چیز در جهان تغییر می کند، و همه‌چیز در زندگی تکامل می‌یابد؛ اما این دگرگونی‌ها چگونه رخ می‌دهند  و این توسعه به چه شکلی پیش می‌رود؟

جهت نمونه، می‌دانیم که زمین روزگاری توده‌ای گداخته و آتشین بود، سپس به‌تدریج سرد شد، گیاهان و جانوران پدید آمدند، و در پی تکامل دنیای جانوران، گونه‌ای از میمون ظهور نمود و سرانجام انسان به وجود آمد.

به‌طور کلی، مسیر تکامل طبیعت چنین بوده است.

هم‌چنین می‌دانیم که زندگی اجتماعی نیز ثابت نمانده است. زمانی بود که انسان‌ها در چارچوب کمونیسم اولیه زندگی می‌کردند. در آن‌زمان آن‌ها در میان جنگل‌ها پرسه می‌زدند و از راه شکار ابتدایی غذای خود را تهیه و امرار معاش می‌نمودند.

سپس دوره‌ای فرا رسید که کمونیسم اولیه جای خود را به سیستم مادرسالاری(matriarchate) داد – در آن‌زمان انسان‌ها نیازهای خود را عمدتاً از طریق کشاورزی ابتدایی برآورده می‌کردند. بعدها مادرسالاری جای خود را به سیستم پدرسالاری(patriarchate) داد که در آن انسان‌ها عمدتاً از طریق دام‌داری(cattle-breeding) امرار معاش می‌نمودند. پدرسالاری بعدها جای خود را به سیستم برده‌داری(slave-owning) داد – در آن‌زمان انسان‌ها از طریق کشاورزی نسبتاً توسعه‌یافته‌تر امرار معاش می‌کردند. پس از سیستم برده‌داری، فئودالیسم(feudalism) و ​​سپس، پس از همه این‌ها، سیستم بورژوازی(bourgeois) پدید آمد.

به طور کلی، روند تکامل زندگی اجتماعی چنین بوده است.

بله، همه این‌ها به‌خوبی شناخته شده است… اما این تکامل چگونه رخ داد؛ آیا آگاهی(consciousness) موجب رشد «طبیعت» و «جامعه» شد، یا برعکس، این رشد «طبیعت» و «جامعه» بود که آگاهی را پدید آورد و تکامل بخشید؟

تئوری ماتریالیستی(materialist theory) این سئوال را این‌گونه مطرح می‌کند.

برخی می‌گویند که «طبیعت»(nature) و «زندگی اجتماعی» (social life) مقدم بر ایده جهانی بوده است که متعاقباً مبنای رشد آن‌ها قرار گرفته است، به‌طوری‌که تکامل پدیده های «طبیعت» و «زندگی اجتماعی»، به‌اصطلاح، شکل بیرونی است و صرفاً بیان توسعه ایده جهانی است.

جهت نمونه، دکترین ایده‌آلیست‌ها(doctrine of theidealists) در طول زمان به گرایش‌های گوناگونی تقسیم شد.

برخی دیگر می‌گویند که از همان ابتدا دو نیروی متقابلاً نفی‌کننده در جهان وجود داشته‌اند – اندیشه(idea) و ماده(matter)، آگاهی(consciousness) و هستی(being)، و بر همین اساس همهٔ پدیده‌ها نیز به دو دسته تقسیم می‌شوند – ایده‌آل(ideal) و مادی(material)، که یک‌دیگر را نفی می‌کنند و با یک‌دیگر در ستیزند، به‌طوری که در توسعه طبیعت(nature) و جامعه(society)، مبارزه‌ای دائمی بین پدیده‌های ایده‌آل و مادی وجود دارد.

به‌عنوان نمونه، دکترین دوگانه‌گرایان(dualists) چنین بود، که در طول زمان، مانند ایده‌آلیست‌ها(idealists)، به چندین گرایش تقسیم شدند.

تئوری ماتریالیستی، هم دوگانه‌گرایی(dualism) و هم ایده‌آلیسم(idealism) را کاملاً رد می‌کند.

البته هر دو پدیده ایده‌آل و مادی در جهان وجود دارند، اما این بدان معنا نیست که آن‌ها یک‌دیگر را تفی می‌کنند. برعکس، جنبه‌های ایده‌آل و مادی دو شکل متفاوت از یک طبیعت یا جامعه هستند، یکی بدون دیگری قابل تصور نیست، با هم وجود دارند، با هم توسعه می‌یابند و در نتیجه هیچ دلیلی نداریم که فکر کنیم آن‌ها یک‌دیگر را نفی می‌کنند.

بنابراین، دیدگاه به‌اصطلاح دوگانه‌گرایی(دوگانه‌انگاری) نادرست است.

مونیسم( وحدت‌انگاری)(monism) تئوری ماتریالیستی چنین می‌گوید که یک طبیعت واحد و تقسیم‌ناپذیر که در دو شکل مختلف – مادی و ایده‌آل – نمود می‌یابد؛ یک زندگی اجتماعی واحد و تجزیه‌ناپذیری است که در دو شکل مختلف – مادی و ایده‌آل – بیان شده است – توسعه طبیعت و زندگی اجتماعی را باید این‌گونه در نظر بگیریم.

چنین است وحدت‌انگاری(monism) تئوری ماتریالیستی.

در عین‌حال، تئوری ماتریالیستی(materialist theory)، ایده‌آلیسم(idealism) را نیز رد می‌کند.

اشتباه است که فکر کنیم در تکامل خود، جنبه‌ی ایده‌آل و آگاهی به‌طور کلی، مقدم بر توسعه‌ی جنبه‌ی مادی است. طبیعت به‌اصطلاح «بی‌جان» خارجی پیش از وجود هر موجود زنده‌ای وجود داشته است. نخستین ماده‌ی زنده هیچ آگاهی نداشت، فقط دارای تحریک‌پذیری(irritability) و نخستین مقدمات احساس بود. بعدها، جانوران به‌تدریج قدرت احساس(sensation) را توسعه دادند که به آرامی و مطابق با توسعه‌ی ساختار ارگانیسم‌ها و سیستم‌های عصبی آن‌ها به آگاهی تبدیل شد. اگر میمون همیشه روی چهار دست و پا راه می‌رفت، اگر هرگز راست نمی‌ایستاد، نوادگانش – انسان – نمی‌توانست آزادانه از شُش‌ها(ریه‌ها) و تارهای صوتی خود استفاده کند و درنتیجه نمی‌توانست صحبت کند؛ و این امر توسعه‌ی آگاهی او را به تأخیر می‌انداخت. به‌علاوه، اگر میمون روی پاهای عقب خود بلند نمی‌شد، نسل‌ش – انسان – مجبور می‌شد همیشه روی چهار دست و پا راه برود، به پایین نگاه کند و برداشت‌های خود را فقط از آن‌جا به‌دست آورد، و نمی‌توانست به بالا و اطراف خود نگاه کند و در نتیجه، مغز او هیچ برداشتی بیش از مغز یک چهارپا دریافت نمی‌کرد. همه این‌ها اساساً رشد آگاهی انسان را به تأخیر می‌انداخت.

بنابراین، رشد آگاهی به ساختار خاصی از ارگانیسم و ​​رشد سیستم عصبی آن نیاز دارد.

درنتیحه، توسعه‌ی جنبه ایده‌آل، (یعنی) توسعه‌ی آگاهی، مقدم بر توسعه‌ی جنبه مادی، توسعه‌ی شرایط بیرونی است: نخست شرایط بیرونی(خارجی) تغییر می‌کنند، نخست جنبه مادی تغییر می‌کند و سپس آگاهی، (یعنی) جنبه ایده‌آل، بر اساس آن تغییر می‌کند.

بنابراین، تاریخ  تکامل طبیعت، ایده‌آلیسم را کاملاً رد می‌کند.

همین نکته (حکم) نیز دربارهٔ تاریخ تکامل جامعهٔ انسانی صادق است.

تاریخ نشان می‌دهد که اگر در دوره‌های مختلف، انسان‌ها سرشار از ایده‌ها و خواسته‌های متفاوتی بوده‌اند، دلیلش این است که در هر دوره، انسان‌ها جهت برآوردن نیازهای خود به روش‌های مختلفی با طبیعت می‌جنگیدند و بر این اساس، روابط اقتصادی آن‌ها اشکال متفاوتی به خود می‌گرفت.

زمانی بود که انسان‌ها بر اساس کمونیسم اولیه، به‌صورت دسته‌جمعی با طبیعت می‌جنگیدند؛ در آن دوران، مالکیت آن‌ها مالکیت کمونیستی(اشتراکی) بود و بنابراین، در آن‌زمان، آن‌ها به‌ندرت تمایزی بین «مال من» و «مال تو» قائل می‌شدند، و آگاهی آن‌ها کمونیستی بود. زمانی فرا رسید که تمایز بین «مال من» و «مال تو» در فرآیند تولید نفوذ کرد؛ در آن‌زمان، مالکیت نیز ماهیتی خصوصی و فردگرایانه به‌خود گرفت و بنابراین، آگاهی انسان‌ها سرشار از حس مالکیت خصوصی شد. سپس، زمان حال فرا رسید که دوباره تولید ماهیتی اجتماعی به‌خود می‌گیرد و در نتیجه، مالکیت نیز به‌زودی ماهیتی اجتماعی به‌خود خواهد گرفت – و دقیقاً به‌همین دلیل است که آگاهی انسان‌ها به‌تدریج سرشار از اندیشه‌های سوسیالیستی می‌شود.

در این‌جا یک نمونه ساده می‌آوریم. بیایید کفاشی را در نظر بگیریم که صاحب یک کارگاه کوچک است، اما چون قادر به مقاومت در برابر رقابت تولیدکنندگان بزرگ نیست، کارگاه خود را تعطیل می‌کند و مثلاً در کارخانه کفش عادلخانوف در تفلیس مشغول به کار می‌شود. او نه با این هدف که به یک کارگر مزدبگیر دائمی تبدیل شود، بلکه با هدف پس‌انداز مقداری پول، انباشت سرمایه‌ای اندک جهت بازگشایی کارگاه خود، به کارخانه عادلخانوف رفت. همان‌طور که می‌بینید، موقعیت این کفاش از قبل پرولتاریایی بوده، اما آگاهی او هنوز غیرپرولتاریایی، و کاملاً خرده‌بورژوایی است. به‌عبارت دیگر، این کفاش از قبل موقعیت خرده‌بورژوایی خود را از دست داده است، اما آگاهی خرده‌بورژوایی وی هنوز از بین نرفته، و از موقعیت واقعی خود عقب‌مانده است.

واضح است که در این‌جا نیز، زندگی اجتماعی یز همین قاعده استوار است، نخست شرایط بیرونی تغییر می‌کند، نخست شرایط انسان‌ها دگرگون می‌شود و سپس آگاهی آن‌ها نیز بر این اساس تغییر می‌کند.

اما بیایید به کفاش خود برگردیم.

همان‌طور که از قبل می‌دانیم، او قصد داشت مقداری پول پس‌انداز کند و سپس کارگاه خود را بازگشایی نماید. این کفاشِ پرولتریزه شده به کار خود ادامه می‌دهد، اما متوجه می‌شود که پس‌انداز کردن پول بسیار دشوار است، زیرا درآمد او به سختی برای گذران زندگی کافی است. به‌علاوه، کفاش متوجه می‌شود که افتتاح یک کارگاه خصوصی در نهایت چندان جذاب نیست: اجاره‌ای که باید برای محل بپردازد، علایق دمدمی مشتریان، کمبود پول، رقابت تولیدکنندگان بزرگ و نگرانی‌های مشابه – این‌ها مشکلات فراوانی هستند که صاحب کارگاه خصوصی را آزار می‌دهند. از سوی دیگر، پرولتاریا نسبتاً از چنین دغدغه‌هایی آزادتر است؛ و نگران مشتریان و یا پرداخت اجاره محل نیست. کفاش هر روز صبح به کارخانه می‌رود، عصرها «با آرامش» به خانه می‌برمی‌گردد و شنبه‌ها نیز با آرامش «دست‌مزد» خود را دریافت می‌کند. در این‌جا، برای نخستین بار، پروبال‌های رویاهای کفاش خرده بورژوایی ما چیده می‌شود؛ در این‌جا برای نخستین بار گرایش‌های پرولتری در وجود او جوانه می‌زند.

زمان می‌گذرد و کفاش ما می‌بیند که پول کافی برای برآوردن ابتدایی‌ترین نیازهایش ندارد، و آن‌چه که به‌شدت به آن نیاز دارد، افزایش دست‌مزد است. در همان زمان، صدای هم‌کارانش را می‌شنود که در مورد اتحادیه‌های کارگری و اعتصابات صحبت می‌کنند. در این‌جا کفاش ما متوجه می‌شود که جهت بهبود وضع زندگیش باید با اربابان (سرمایه‌داران) مبارزه کند، نه این‌که در فکر باز کردن کارگاه شخصی باشد. از این رو، وی به اتحادیه کارگری می‌پیوندد، وارد جنبش اعتصابی می‌شود و دیری نمی‌گذرد که سرشار از ایده‌های سوسیالیستی می‌شود…

بنابراین، در درازمدت، تغییر در شرایط مادی کفاش، به تغییر در آگاهی او نیز می‌انجامد. نخست شرایط مادی او تغییر کرد و پس از مدتی، آگاهی وی نیز متناسب با آن تغییر می‌یابد.

همین امر را باید به‌طور کلی درباره طبقات و جامعه گفت.

در زندگی اجتماعی نیز، نخست شرایط بیرونی تغییر می‌کند، نخست شرایط مادی تغییر می‌کند و سپس ایده‌های انسان‌ها، عادات، آداب و رسوم و جهان‌بینی آن‌ها نیز متناسب با آن دگرگون می‌گردد.

به همین دلیل است که مارکس می‌گوید:

«این آگاهی انسان‌ها نیست که هستی آنان را تعیین می‌کند، بلکه برعکس، این هستی اجتماعی آن‌هاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند.»

اگر بتوانیم جنبه مادی، شرایط بیرونی، هستی و سایر پدیده‌های هم‌سنخ آن را محتوا(content) بنامیم، (آن‌گاه) می‌توانیم جنبه ایده‌آل، آگاهی و سایر پدیده‌های جنبه ایده‌آلی، آگاهی و پدیده‌های مشابه آن را شکل(form) بنامیم. از همین‌جا اصل مشهور ماتریالیستی پدید آمد: در روند توسعه، محتوا مقدم بر شکل است، و شکل از محتوا عقب می‌ماند.

به نظر مارکس، توسعه اقتصادی «زیربنای مادی» زندگی اجتماعی، محتوای آن است، در حالی که توسعه حقوقی-سیاسی و مذهبی-فلسفی «شکل ایدئولوژیک» این محتوا، (یعنی) «روبنای» آن است، مارکس نتیجه می‌گیرد که: «با تغییر زیربنای اقتصادی، کل روبنای عظیم نیز کم‌وبیش با سرعت دگرگون می‌شود.»

البته این بدان معنا نیست که از نظر مارکس، محتوا بدون شکل می‌تواند وجود داشته باشد، آن‌طوری که ش. گ.(Sh. G) تصور می‌کند ( مراجعه کنید به نوباتی(Noboati)، شماره ۱. «نقدی بر مونیسم / یگانه‌انگاری» ). محتوا بدون شکل غیرممکن است، اما نکته این است که از آن‌جایی که یک شکل معین از محتوای خود عقب می‌ماند، هرگز کاملا با این محتوا مطابقت ندارد؛ و بنابراین محتوای جدید «مجبور» است که برای مدتی خود را در قالب شکل کهنه بپوشاند و این (امر) باعث تضاد بین آن‌ها می‌شود. جهت نمونه، در جامعه کنونی، شکل تملک محصولات که ماهیت خصوصی دارد، دیگر با محتوای اجتماعی تولید سازگار نیست، و همین ناسازگاری، سرچشمه «تضادهای» اجتماعی امر.وزی است.

از سوی دیگر، این نظر که آگاهی شکلی از هستی است به این معنی نیست که (خود) آگاهی هم ذاتاً ماده است. این نظری بود که فقط ماتریالیست‌های عامیانه(مبتذل) (vulgar materialists)، به‌عنوان نمونه، بوخنر(Buchner) و مولشوت(Moleschott) داشتند، نظریه‌هایی اساساً با ماتریالیسم مارکس در تضاد است و انگلس به‌درستی آن‌ها را در  کتاب لودویگ فوئرباخ(Ludwig Feuerbach) خود به ریشخند گرفت. بر اساس ماتریالیسم مارکس، آگاهی و هستی، اندیشه و ماده، دو شکل متفاوت از یک پدیده واحد هستند که به‌طور کلی، طبیعت یا جامعه نامیده می‌شود. در نتیجه، این دو نه یک‌دیگر را نفی می‌کنند(۵)؛ و نه یک پدیده واحد هستند. تنها نکته این است که در روند رشد طبیعت و جامعه، آگاهی، یعنی آن‌چه در ذهن ما می‌گذرد، یعنی آن‌چه در جهان بیرون از ما رُخ می‌دهد، مقدم بر تغییر مادی متناظر است. هر تغییر مادی معین، دیر یا زود، ناگزیر با یک تغییر ایده‌آل متناظر دنبال می‌شود.

بسیار خوب، به ما گفته خواهد شد که شاید این موضوع در مورد تاریخ طبیعت و جامعه درست باشد. اما چگونه مفاهیم و ایده‌های مختلف در حال حاضر در ذهن ما پدیدار می‌شوند؟ آیا شرایط به اصطلاح خارجی واقعاً وجود دارند، یا آنچه وجود دارد فقط تصورات ما از این شرایط خارجی است؟ و اگر شرایط خارجی وجود دارند، تا چه حد قابل درک و شناخت‌اند؟.

تئوری ماتریالیستی در این مورد، می‌گوید که تصورات ما، «خود» ما، تنها تا جایی وجود دارند که شرایط بیرونی وجود داشته باشند که باعث ایجاد تأثیراتی در «خود» ما شوند. هر کسی که بدون فکر بگوید چیزی جز تصورات ما وجود ندارد، مجبور است وجود همه شرایط بیرونی را انکار کند و در نتیجه، باید وجود همه مردمان دیگر را انکار کند و فقط وجود «خود» خودش را بپذیرد، که چنین نتیجه‌ای پوچ است و کاملاً با اصول علم در تضاد است.

بدیهی است که شرایط بیرونی واقعاً وجود دارند؛ این شرایط قبل از ما وجود داشته‌اند و پس از ما نیز وجود خواهند داشت؛ و هر چه (این شرایط) بیش‌تر و قوی‌تر بر آگاهی ما تأثیر بگذارند، آسان‌تر قابل درک و شناخت می‌شوند.

در مورد این سئوال که چگونه امروزه تصورات و اندیشه‌های مختلف در ذهن ما پدید می‌آیند، باید توجه داشته باشیم که در این‌جا ما به‌طور خلاصه تکرار آن‌چه را مشاهده می‌کنیم که در تاریخ طبیعت و جامعه اتفاق می‌افتد. در این مورد نیز، شیء خارج از ما مقدم بر تصور ما از آن بوده است؛ در این مورد نیز، تصور ما، یعنی شکل، از شیء – از محتوای آن – عقب می‌ماند. وقتی به درختی نگاه می‌کنیم و آن را می‌بینیم – این تنها نشان می‌دهد که این درخت حتی قبل از این‌که تصور درخت در ذهنمان شکل بگیرد، وجود داشته است، و این درخت بوده که تصور مربوطه را در ذهنمان پدید آورده است….

به‌طور خلاصه، محتوای تئوری ماتریالیستی مارکس  چنین است.

اهمیت (این) تئوری ماتریالیستی برای فعالیت‌های عملی انسان‌ها به راحتی قابل درک است.

اگر نخست شرایط اقتصادی دگرگون شود و سپس آگاهی انسان‌ها متناسب با آن دستخوش تغییر گردد، روشن است که باید سرچشمه هر اندیشه و آرمان معین را نه در ذهن انسان‌ها و نه در تخیلات آنان، بلکه در روند تکامل شرایط اقتصادی جست‌وجو کرد. تنها آن آرمانی درست و پذیرفتنی است که بر پایه بررسی و شناخت شرایط اقتصادی استوار باشد. همه آرمان‌هایی که شرایط اقتصادی را نادیده می‌گیرند و بر روند تکامل آن مبتنی نیستند، بی‌ثمر و غیرقابل‌پذیرش‌اند.

این نخستین نتیجه عملی است که از تئوری ماتریالیستی می‌توان گرفت.

اگر آگاهی انسان‌ها، عادات و رسوم آن‌ها محصول شرایط بیرونی است، و اگر نامناسب بودن اشکال نهادهای حقوقی و سیاسی ریشه در محتوای اقتصادی داشته باشد، واضح است که ما باید به ایجاد تغییر اساسی در روابط اقتصادی کمک کنیم تا با این تغییر، در عادات و رسوم مردم و در نظام سیاسی آن‌ها تغییر اساسی ایجاد شود. کارل مارکس در این باره می‌گوید:

«جهت درک پیوند ضروری مابین ماتریالیسم و … سوسیالیسم نبوغ زیادی لازم نیست. اگر انسان همه دانش، ادراکات و غیره خود را از عالم جهان محسوس به‌دست می‌آورد… پس نتیجه می شود که مسئله بر سر آن است که جهان تجربی چنان سامان یابد که انسان در آن، آن‌چه را که حقیقتاً انسانی است تجربه کند و به تجربه کردن خویشتن به‌مثابه یک انسان عادت کند … اگر انسان به معنای ماتریالیستی(مادی)( materialist sense) آزاد نباشد – یعنی نه به دلیل نیروی منفیِ تواناییِ اجتناب از این یا آن، بلکه به دلیل قدرت مثبت برای ابراز فردیت واقعی خود آزاد باشد، پس نباید افراد را به خاطر جرایم مجازات کرد، بلکه باید مکان‌های پرورش ضداجتماعی جُرم را از بین بُرد… اگر انسان تحت تأثیر شرایط شکل می‌گیرد(یعنی محصول شرایط است- م.)، پس شرایط نیز باید به‌صورت انسانی شکل گیرد.» (مراجعه کنید به لودویگ فوئرباخ، پیوست: «کارل مارکس در مورد تاریخ ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»)(۶)

این دومین نتیجه عملی است که از تئوری ماتریالیستی به دست می آید.

*                *                 *

دیدگاه آنارشیستی در مورد تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس چیست؟

در حالی که روش دیالکتیکی از هگل(Hegel) سرچشمه گرفته است، تئوری ماتریالیستی(materialist theory) توسعه بیش‌تری از ماتریالیسم فوئرباخ(Feuerbach) است. آنارشیست‌ها(Anarchists) این را به‌خوبی می‌دانند و می‌کوشند از نقص‌های هگل و فوئرباخ جهت بی‌اعتبار کردن ماتریالیسم دیالکتیکی(dialectical materialism) مارکس و انگلس استفاده کنند. ما قبلاً با اشاره به هگل و روش دیالکتیکی نشان داده‌ایم که این‌گونه ترفندهای آنارشیست‌ها چیزی جز جهل و ناآگاهی خودشان را ثابت نمی‌کند. همین سخن را باید با اشاره به حملات آن‌ها به فوئرباخ و نظریه ماتریالیستی گفت.

جهت نمونه. آنارشیست‌ها با اعتمادبه‌نفسی فراوان به‌ما می‌گویند که «فوئرباخ یک پانته‌ایست(pantheist) بود…» که او «انسان را به مقام خدایی رساند…» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۷. د. دلندی(D. Delendi)، و این‌که «به نظر فوئرباخ، انسان همان‌چیزی است که می‌خورد…» با این ادعا که مارکس از این مطلب چنین نتیجه گرفت: «در نتیجه، نکته اصلی و اولیه و تعیین‌کننده، شرایط اقتصادی است…» (نگاه کنید به نوباتی، شماره ۶، ش. گ.).

درست است، هیچ کس در مورد پانته‌ایسم فوئرباخ، الوهیت بخشیدن به انسان و سایر اشتباهات مشابه او تردیدی ندارد. برعکس، مارکس و انگلس نخستین کسانی بودند که اشتباهات فوئرباخ را آشکار کردند. با این وجود، آنارشیست‌ها لازم می‌دانند که بار دیگر اشتباهات آشکار شده را «افشا» کنند. چرا؟ احتمالاً به این دلیل که با توهین و حمله به فوئرباخ، می‌خواهند به‌طور غیرمستقیم تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس را بی‌اعتبار کنند. البته، اما اگر ما موضوع را بی‌طرفانه و منصفانه بررسی کنیم، مطمئناً متوجه خواهیم شد که فوئرباخ علاوه بر ایده‌های نادرستش، ایده‌های صحیح را نیز مطرح کرده است، همان‌گونه که در باره بسیاری از محققان و دانش‌مندان تاریخ چنین بوده است. با این وجود، آنارشیست‌ها هم‌چنان به «افشاگری» خود ادامه می‌دهند…

باز هم می‌گوییم که با ترفندهایی از این دست، آن‌ها چیزی جز جهل و ناآگاهی خود را ثابت نمی‌کنند. جالب است توجه داشته باشیم (همان‌طور که بعداً خواهیم دید) که آنارشیست‌ها اصلاً بدون آن‌که با تئوری ماتریالیستی آشنایی جدی داشته باشند، صرفاً بر اساس شنیده‌ها به نقد آن پرداخته‌اند. در نتیجه، آن‌ها اغلب یک‌دیگر را نقض و رد می‌کنند، که البته این امر باعث می‌شود «منتقدان» ما مسخره به نظر برسند. جهت نمونه، اگر به آن‌چه آقای چرکزیشویلی(Cherkezishvili) می‌گوید گوش دهیم، چنین به‌نظر می‌رسد که مارکس و انگلس از ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ (monistic materialism) متنفر بودند، و این‌که ماتریالیسم آن‌ها عامیانه بود و نه ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌:

«علم بزرگ طبیعت‌گرایان(naturalists)، با سیستم تکامل، ترانسفورمیسم(transformism)، و ​​ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ آن، که انگلس از آن به شدت متنفر بود… از دیالکتیک اجتناب می‌کرد» و غیره (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۴، و. چرکزیشویلی).

بنابراین، نتیجه می‌شود که ماتریالیسم علمی-طبیعی، که چرکزیشویلی آن را تأیید می‌کند و انگلس از آن «متنفر» بود، ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ (monistic materialism) بود و بنابراین، شایسته تأیید است، در حالی که ماتریالیسم مارکس و انگلس یگانه‌گرایانه‌ نیست و البته شایسته تقدیر هم نیست.

با این حال، یک آنارشیست دیگر می‌گوید که ماتریالیسم مارکس و انگلس یگانه‌گرایانه‌(monistic) است و بنابراین باید رد شود.

«برداشت مارکس از تاریخ، بازگشتی به هگل است. ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ عینیت‌گرایی مطلق(absolute objectivism) به طور کلی، و یگانه‌گرایانه‌ اقتصادی مارکس به طور خاص، نه در طبیعت امکان‌پذیر است و نه از لحاظ نظری معتبر… ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌، دوگانه‌انگاری‌ای(dualism) ضعیفی است که به‌خوبی پنهان شده و مصالحه ای بین متافیزیک و علم است…» (مراجعه کنیدبه نوباتی، شماره ۶، ش. گ. ).

بنابراین، نتیجه می‌شود که ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ پذیرفتنی نیست، مارکس و انگلس از آن متنفر نیستند، بلکه برعکس، خودشان ماتریالیست یگانه‌گرایانه‌ هستند – و بنابراین، ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌ باید رد شود.

همه آن‌ها شش و هفت ساله هستند. سعی کنید که بفهمید کدام‌یک از آن‌ها درست می‌گوید، اولی(چرکزیشویلی) یا دومی(ش. گ)! آن‌ها هنوز در مورد مزایا و معایب ماتریالیسم مارکس با یک‌دیگر به توافق نرسیده‌اند، هنوز نفهمیده‌اند که آیا ماتریالیسم یگانه‌گرایانه‌(monistic) است یا نه، و هنوز خودشان تصمیم نگرفته‌اند که کدام یک از ماتریالیسم‌های عامیانه(مبتذل)(vulgar) یا یگانه‌گرایانه‌(monistic) قابل قبول‌تر است – اما آن‌ها از قبل با ادعاهای متکبرانه خود مبنی بر این‌که مارکسیسم را در هم شکسته‌اند، گوش فلک را کر کرده اند!

خب، خب، اگر آقایان آنارشیست‌ها هم‌چنان با همین شور و اشتیاقی که الان دارند، به تخریب دیدگاه‌های یک‌دیگر ادامه دهند، دیگر نیازی به گفتن نیست، آینده متعلق به آنارشیست‌هاست…

مضحک‌تر از این واقعیت این است که برخی از آنارشیست‌های «مشهور»، علی‌رغم «شهرتشان»، هنوز با گرایش‌های مختلف در علم آشنا نشده‌اند. ظاهرا آن‌ها نمی‌دانند که انواع مختلفی از ماتریالیسم در علم وجود دارد که تفاوت زیادی با یک‌دیگر دارند: به‌عنوان نمونه، ماتریالیسم عامیانه(vulgar materialism) وجود دارد که اهمیت جنبه ایده‌آل و تأثیر آن بر جنبه مادی را انکار می‌کند؛ اما ماتریالیسم به اصطلاح یگانه‌انگارانه( monistic materialism) – یعنی نظریه ماتریالیستی مارکس – نیز وجود دارد که رابطه متقابل میان جنبه مادی و جنبه ایده‌آل را به شیوه‌ای علمی بررسی می‌کند. اما آنارشیست‌ها این گرایش‌های متفاوت ماتریالیسم را اشتباه می‌گیرند، حتی تفاوت‌های آشکار بین آن‌ها را نمی‌بینند، و در عین‌حال با اعتمادبه‌نفس فراوان تأیید می‌کنند که در حال نوسازی علم هستند!

جهت نمونه، پی. کروپوتکین(P. Kropotkin)، در آثار «فلسفی» خود، با افتخار اعلام می‌کند که آنارکو-کمونیسم(anarcho-communism) مبتنی بر «فلسفه ماتریالیستی معاصر» است، اما او حتی یک کلمه هم نمی‌گوید تا توضیح دهد که آنارکو-کمونیسم بر کدام «فلسفه ماتریالیستی» مبتنی است: بر ماتریالیسم عامیانه، ماتریالیسم یگانه‌انگارانه یا نوع دیگری از ماتریالیسم. ظاهراً کروپوتکین از این واقعیت بی‌اطلاع است که بین گرایش‌های مختلف ماتریالیسم تضادهای اساسی وجود دارد، و نمی‌داند که اشتباه گرفتن این گرایش‌ها به معنای «احیای علم» نیست، بلکه نشان دادن جهل کامل خودش است (مراجعه کنید به علم و آنارشیسم(Science and Anarchism)، و هم‌چنین آنارشی و فلسفه آن(Anarchy and Its Philosophy) کروپوتکین).

همین نکته را نیز باید درباره شاگردان گرجی کروپوتکین گفت. ببینید چه می‌گویند:

«به عقیده انگلس و هم‌چنین کائوتسکی(Kautsky)، مارکس با این کار خدمت بزرگی به بشریت کرد…» از جمله موارد دیگر، «مفهوم ماتریالیستی» را کشف نمود. آیا این درست است؟ ما این‌طور فکر نمی‌کنیم، زیرا می‌دانیم… که همه تاریخ‌نگاران، دانش‌مندان و فیلسوفانی که به این دیدگاه اعتقاد دارند که مکانیسم اجتماعی( سازوکار جامعه) تحت تأثیر عوامل جغرافیایی، اقلیمی(climatic) و زمین‌ی(telluric)، کیهانی(cosmic)، انسان‌شناسی(anthropological) و زیست‌شناختی(biological) به حرکت در می‌آید – همگی ماتریالیست هستند.» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۲ ).

بنابراین، نتیجه می‌شود که هیچ تفاوتی بین «ماتریالیسم»ارسطو (Aristotle) و هولباخ(Holbach)، یا بین «ماتریالیسم» مارکس و مولشوت(Moleschott) وجود ندارد! اگر دوست دارید، این یک انتقاد است! و کسانی‌که دانششان در این حد است، به فکر نوسازی علم افتاده‌اند! در واقع، ضرب‌المثل مناسبی است که می‌گویند: «وای به روزی که کفاشی نانوا شود!»

برویم سر مطلب بعد. آنارشیست‌های «مشهور» ما جایی شنیده‌اند که ماتریالیسم مارکس، «تئوری شکم»(belly theory) است، و بنابراین ما مارکسیست‌ها را سرزنش می‌کنند و می‌گویند:

«به نظر فوئرباخ(Feuerbach)، انسان همان‌چیزی است که می‌خورد. این فرمول تأثیر جادویی بر مارکس و انگلس داشت» و در نتیجه، مارکس به این نتیجه رسید که «چیز اصلی و نخست شرایط اقتصادی، روابط تولید است…» و سپس آنارشیست‌ها با لحنی فلسفی به ما درس می‌دهند: «اشتباه است اگر بگوییم تنها وسیله دست‌یابی به این هدف زندگی اجتماعی» خوردن و تولید اقتصادی است… اگر ایدئولوژی عمدتاً و به طور یگانه‌انگارانه(monistically) توسط خوردن و شرایط اقتصادی تعیین می‌شد، آن‌گاه برخی از شکم‌پرستان نابغه بودند» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۶. ش. گ.).

می‌بینید که رد ماتریالیسم مارکس و انگلس چقدر آسان است! کافی است در خیابان از یک دختر بچه مدرسه‌ای شایعاتی درباره مارکس و انگلس بشنوید، کافی است آن شایعات خیابانی را با اعتمادبه‌نفس فلسفی در ستون‌های روزنامه‌ای مانند نوباتی تکرار کنید تا به عنوان «منتقد» مارکسیسم به شهرت برسید!

اما آقایان، به من بگویید: کجا، کی، در کدام سیاره و از (زبان) کدام مارکس شنیده‌اید که گفته باشد «خوردن، ایدئولوژی را تعیین می‌کند»؟ چرا جهت تأیید ادعای خود حتی یک جمله، یا یک کلمه از آثار مارکس ذکر نکرده اید؟ درسته که مارکس گفته است شرایط اقتصادی انسان‌ها، آگاهی و ایدئولوژی آن‌ها را تعیین می‌کند، اما چه کسی به شما گفته است که خوردن و شرایط اقتصادی یک چیز هستند؟ آیا واقعاً نمی‌دانید که پدیده‌های فیزیولوژیکی، مثلاً غذا خوردن، با پدیده‌های جامعه شناختی، مثلاً شرایط اقتصادی انسان‌ها، تفاوت اساسی دارد؟ مثلاً می‌توان یک دختر مدرسه‌ای را به خاطر اشتباه گرفتن این دو پدیده متفاوت بخشید؛ اما چگونه است که شما، «فاتحان سوسیال دموکراسی»، «بازآفرینان علم»، اشتباه یک دختر مدرسه‌ای را با بی‌دقتی تکرار می کنید؟

اصلاً چگونه خوردن می‌تواند ایدئولوژی اجتماعی را تعیین کند؟ در مورد آن‌چه که خودتان گفته‌اید تأمل کنید: خوردن، و شکل خوردن، تغییر نمی‌کند. انسان‌ها در  دوران باستان نیز درست مانند امروز غذا می‌خوردند، آن را می‌جویدند و هضم می‌کردند. اما ایدئولوژی پیوسته در حال تغییر است. ایدئولوژی‌های باستانی، فئودالی، بورژوایی و پرولتری، هر یک متعلق به دوره‌ای متفاوت‌اند. آیا قابل تصور است که چیزی که خود تغییر نمی‌کند، بتواند تعیین‌کنندهٔ چیزی باشد که همواره در حال تغییر است؟

ادامه دهیم. به نظر آنارشیست‌ها، ماتریالیسم مارکس «موازی‌گرایی(parallelism) است…» یا به بیان دیگر: «ماتریالیسم یگانه‌انگار(monistic materialism)، دوگانه‌گراییِ(dualism) پنهان و سازشی بین متافیزیک و علم است…» «مارکس به دوگانه‌گرایی(dualism) دچار می‌شود، زیرا روابط تولید را (امری) مادی و (اما) تلاش و اراده‌ی انسان را توهم و اتوپی (utopia) توصیف می‌کند، و گرچه وجود دارد، اما هیچ اهمیتی ندارد» (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۶. ش. گ.).

نخست آن‌که، ماتریالیسم یگانه‌انگار مارکس هیچ وجه مشترکی با موازی‌گرایی مضحک ندارد. از دیدگاه این ماتریالیسم، جنبه‌ی مادی، محتوا، لزوماً مقدم بر جنبه‌ی ایده‌آل، شکل، است. با این حال، موازی‌گرایی این دیدگاه را رد می‌کند و با قاطعیت تأیید می‌کند که نه ماده و نه ایده‌آل مقدم نیستند، بلکه هر دو با هم و در کنار هم رشد می‌کنند.

دوم آن‌که، حتی اگر مارکس در واقع «روابط تولیدی را مادی و تلاش و اراده انسانی را توهم و اتوپی بی‌اهمیت» توصیف کرده باشد، آیا این بدان معناست که مارکس یک دوگانه‌گرا بود؟ دوگانه‌گرا، همان‌طور که معروف است، به جنبه‌های ایده‌ال و مادی به‌عنوان دو اصل متضاد اهمیت یکسانی می‌دهد. اما اگر، همان‌طور که شما می‌گویید، مارکس به جنبه مادی اهمیت بیش‌تری می‌دهد و به جنبه ایده‌آل اهمیتی نمی‌دهد زیرا آن یک «اتوپی» است، (پس) چگونه مارکس را دوگانه‌گرا می‌دانید، آقایان «منتقد»؟

سوم آن‌که چه ارتباطی می‌تواند بین ماتریالیسم یگانه‌انگار و دوگانه‌انگاری وجود داشته باشد، در حالی که حتی یک کودک می‌داند که یگانه‌انگاری از یک اصل – (یعنی) طبیعت یا هستی – سرچشمه می‌گیرد که دارای یک شکل مادی و یک شکل ایده‌آل است، در حالی که دوگانه‌انگاری از دو اصل – ماده و ایده‌آل – ناشی می‌شود که طبق دوگانه‌انگاری، یک‌دیگر را نفی می‌کنند؟

چهارم آن‌که، مارکس چه زمانی «تلاش و اراده انسانی را به‌عنوان یک اتوپی و یک توهم» توصیف کرد؟ درست است که مارکس «تلاش و اراده‌ی انسانی» را در روند تکامل اقتصادی توضیح داد، و هنگامی که تلاش‌های برخی از فیلسوفانِ پشت‌میزنشین با شرایط اقتصادی هم‌آهنگ نشد، آن‌ها را اتوپیایی نامید. اما آیا این بدان معناست که مارکس معتقد بود که تلاش انسان به‌طور کلی اتوپیایی است؟ آیا این (بدیهیات) نیز واقعاً نیاز به توضیح دارد؟ آیا واقعاً این گفته‌ی مارکس را نخوانده‌اید که: «بشریت همیشه فقط آن وظایفی را در برابر خود قرار می‌دهد که توان حل آن‌ها را دارد.» (مراجعه کنید به مقدمه‌ی «کمکی به نقد اقتصاد سیاسی» )، یعنی این‌که به‌طور کلی، بشر اهداف خیالی را دنبال نمی‌کند؟ واضح است که یا «منتقد» ما نمی‌داند در مورد چه چیزی صحبت می‌کند، یا عمداً حقایق را تحریف می‌کند.

پنجم آن‌که،، چه کسی به شما گفته است که از نظر مارکس و انگلس «تلاش و اراده‌ی انسانی هیچ اهمیتی ندارند»؟ چرا نشان نمی‌دهید که آن‌ها دقیقاً در کجا چنین سخنی گفته‌اند؟ مگر مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت، در مبارزات طبقاتی در فرانسه، در جنگ داخلی در فرانسه و در جزوه‌های دیگری از این نوع، از اهمیت «تلاش و اراده» صحبت نمی‌کند؟ پس چرا مارکس می‌کوشید «اراده و تلاش» پرولتاریا را با روحیه سوسیالیستی پرورش دهد، اگر هیچ اهمیتی برای «تلاش و اراده» قائل نبود، پس چرا در میان آن‌ها تبلیغ می‌کرد؟ یا (مگر) انگلس در مقالات معروف خود در سال‌های ۱۸۹۱-۱۸۹۴، جز «اهمیت اراده و تلاش»، از چه چیزی صحبت می‌کرد؟ درست است که به‌نظر مارکس، «اراده و تلاش» انسانی محتوای خود را از شرایط اقتصادی به دست می‌آورد، اما آیا این بدان معناست که خود آن‌ها هیچ تأثیری بر توسعه روابط اقتصادی ندارند؟ آیا واقعاً درک چنین اندیشهٔ ساده‌ای برای آنارشیست‌ها تا این حد دشوار است؟

آقایان آنارشیست‌ها در این‌جا «اتهام» دیگری مطرح می‌کنند: «شکل بدون محتوا غیرقابل تصور است…» بنابراین، نمی‌توان گفت که «شکل پس از محتوا می‌آید (از محتوا عقب می‌ماند. ک.Kropotkin) … آن‌ها «هم‌زیستی» می‌کنند…. در غیر این صورت، یگانه‌انگاری(monism) پوچ خواهد بود» (نگاه کنید به نوباتی، شماره ۱. ش. گ.).

«پژوهش‌گر» ما دوباره تا حدودی گیج شده است.  این کاملاً درست است که محتوا بدون شکل غیرقابل تصور است، اما این نیز درست است که شکل موجود هرگز به‌طور کامل با محتوای موجود مطابقت ندارد: اولی(شکل) از دومی(محتوا) عقب می‌ماند، اما محتوای جدید همیشه تا حدودی در لباس شکل قدیمی پوشیده می‌شود و در نتیجه، همیشه بین شکل قدیمی و محتوای جدید تضاد وجود دارد. دقیقاً بر همین اساس است که انقلاب‌ها رخ می‌دهند و این نکته، در کنار چیزهای دیگر، بیان‌گر روح انقلابی ماتریالیسم مارکس است. اما، آنارشیست‌های «مشهور» از درک این موضوع عاجزند و البته تقصیر از خودشان است، نه از نظریهٔ ماتریالیستی.

این‌ها دیدگاه‌های آنارشیست‌ها دربارهٔ تئوری ماتریالیستی مارکس و انگلس است، البته اگر اصلا بتوان آن‌ها را دیدگاه نامید.

***

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

نوشته:  ی. و. استالین

برگردان: آمادور نویدی

آنارشیسم یا سوسیالیسم؟

(بخش سوم و پایانی)

سوسیالیسم پرولتری

اکنون که با آموزش نظری مارکس، هم با روش(method) و هم با تئوری(theory) وی آشنا شده‌ایم، چه نتایج عملی باید از این دکترین بگیریم؟

چه رابطه‌ای بین ماتریالیسم دیالکتیکی(dialectical materialism) و سوسیالیسم پرولتری (proletarian socialism) وجود دارد؟

روش دیالکتیکی تأیید می‌کند که تنها آن طبقه‌ای می‌تواند تا پایان نقشی مترقی ایفا کند که هر روز رشد می‌کند، همواره به پیش می‌رود و بی‌وقفه برای آینده‌ای بهتر مبارزه می‌کند؛ تنها چنین طبقه‌ای است که می‌تواند یوغ بردگی را درهم بشکند. ما می‌بینیم تنها طبقه‌ای که به‌طور پیوسته در حال رشد است، همیشه به جلو حرکت می‌کند و برای آینده می‌جنگد، پرولتاریای شهری و روستایی است. بنابراین، ما باید در خدمت پرولتاریا باشیم و امید خود را به آن ببندیم.

این اولین نتیجه عملی است که از دکترین تئوری مارکس می‌توان گرفت.

اما خدمت کردن داریم تا خدمت کردن. برنشتاین(Bernstein) نیز وقتی که پرولتاریا(proletariat) را ترغیب می‌کند تا سوسیالیسم را فراموش کند، به رغم خود به پرولتاریا «خدمت» می‌کند. کروپوتکین (Kropotkin) نیز وقتی «سوسیالیسم» اشتراکی را به پرولتاریای پراکنده و فاقد پایه صنعتی گسترده‌ ارائه می‌دهد، به خیالش به پرولتاریا «خدمت» می‌کند. ولی کارل مارکس(Karl Marx) زمانی به پرولتاریا خدمت می‌کند که آن را به سوسیالیسم پرولتری فرا می‌خواند، سوسیالیسمی که بر پایه گسترده صنعت بزرگ مدرن استوار باشد.

برای آنکه فعالیت ما واقعاً به نفع پرولتاریا باشد، چه باید بکنیم؟ چگونه باید به پرولتاریا خدمت کنیم؟

تئوری ماتریالیستی تأکید می‌کند که یک آرمان معین تنها در صورتی می‌تواند در خدمت مستقیم پرولتاریا باشد که با روند توسعه اقتصادی کشور مغایرت نداشته باشد، و کاملاً پاسخ‌گوی الزامات آن روند باشد.

توسعه اقتصادی سیستم سرمایه‌داری(capitalist) نشان می‌دهد که تولید امروزی خصلتی اجتماعی دارد، و همین خصلت اجتماعی تولید، نفی بنیادی مالکیت سرمایه‌داری موجود است؛ در نتیجه، وظیفه اصلی ما کمک به لغو مالکیت سرمایه‌داری و برقراری مالکیت سوسیالیستی است. و این بدان معناست که دکترین برنشتاین، که اصرار دارد سوسیالیسم فراموش شود، اساساً با الزامات توسعه اقتصادی در تضاد است – و بنابراین این دکترین به زیان پرولتاریاست.

علاوه بر این، توسعه اقتصادی سیستم سرمایه‌داری نشان می‌دهد که تولید امروزی روز به روز در حال گسترش است؛ تولید در محدوده شهرها و استان‌های منفرد محدود نمی‌شود، بلکه دائماً از این محدوده‌ها فراتر می‌رود و کُل قلمرو کشور را در بر می‌گیرد – در نتیجه، ما باید از گسترش تولید استقبال کنیم و آن را به‌عنوان اساس سوسیالیسم آینده نه فقط در شهرها و جوامع جداگانه، بلکه کُل قلمرو غیرقابل تقسیم کشور بدانیم که البته در آینده، بیش از پیش گسترش خواهد یافت. و این بدان معناست که دکترین مورد حمایت کروپوتکین، که سوسیالیسم آینده را در محدوده شهرها و جوامع جداگانه محدود می‌کند، مغایر با منافع گسترش قدرت‌مند تولید – و به زیان پرولتاریاست.

مبارزه جهت یک زندگی سوسیالیستی گسترده به‌عنوان هدف اصلی – این همان شیوه‌ای است که باید به پرولتاریا خدمت کنیم.

این دومین نتیجه عملی است که از دکترین تئوریک مارکس گرفته می‌شود.

واضح است که سوسیالیسم پرولتری نتیجه منطقی ماتریالیسم دیالکتیکی است.

سوسیالیسم  پرولتری چیست؟

اما چرا محصول کار پرولتاریا را سرمایه‌داران تصاحب می‌کنند و نه خود پرولتاریا؟

چرا سرمایه‌داران پرولتاریا را استثمار می‌کنند، و نه برعکس؟

سیستم فعلی سیستمی سرمایه‌داری است. این بدان معناست که جهان به دو اردوگاه متخاصم تقسیم شده است، اردوی اقلیت کوچکی از سرمایه‌داران، و اردوی اکثریت عظیم جامعه – یعنی پرولتاریا. پرولترها شب و روز کار می‌کنند، با این وجود فقیر باقی می‌مانند. سرمایه‌داران کار نمی‌کنند، با این وجود ثروت‌مند هستند. این اتفاق نمی‌افتد چون‌که پرولترها کم‌هوش و سرمایه‌داران نابغه هستند، بلکه به این دلیل رخ می‌دهد که سرمایه‌داران ثمره کار پرولترها را تصاحب می‌کنند، زیرا سرمایه‌دارها پرولترها را استثمار می‌کنند.

چرا ثمره کار پرولترها توسط سرمایه‌داران تصاحب می‌شود و نه توسط پرولترها؟ چرا سرمایه‌داران پرولترها را استثمار می‌کنند و نه برعکس؟

زیرا سیستم سرمایه‌داری(capitalist system) بر تولید کالایی استوار است: در این‌جا همه چیز شکل کالا را به خود می‌گیرد، در همه جا اصل خرید و فروش حاکم است. در این‌جا شما نه‌تنها می‌توانید اقلام مصرفی و مواد غذایی، بلکه نیروی کار انسان‌ها، خون و وجدان آن‌ها را نیز بخرید. سرمایه‌دارها(capitalists) همه این‌ واقعیت را می‌دانند و نیروی کار پرولترها را می‌خرند، یعنی آن‌ها را استخدام می‌کنند. این بدان معناست که سرمایه‌دارها مالک نیروی کاری می‌شوند که می‌خرند. در مقابل، پرولترها حق خود را بر نیروی کاری که فروخته‌اند از دست می‌دهند. به‌عبارت دیگر، آن‌چه این نیروی کار تولید می‌کند دیگر متعلق به پرولتاریا نیست، بلکه فقط متعلق به سرمایه‌دارهاست و به جیب آن‌ها سرازیر می‌شود. ممکن است نیروی کاری که شما فروخته‌اید، در طول یک‌روز کالاهایی به ارزش ۱۰۰ روبل تولید کند؛ اما آن کالاها دیگر متعلق به شما نیستند. این تنها سرمایه‌دار است که درباره آن‌ها تصمیم می‌گیرد و مالک آن‌هاست – سهم شما فقط دست‌مزد روزانه‌ای است که دریافت می‌کنید، دست‌مزدی که اگر بسیار با صرفه‌جویی زندگی کنید، شاید تنها برای تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌تان کفایت کند.

به طور خلاصه: سرمایه‌دارها نیروی کار پرولترها را می‌خرند، و پرولترها را استخدام می‌کنند، و دقیقاً به همین دلیل است که سرمایه‌دارها ثمره کار پرولترها را تصاحب می‌کنند، دقیقاً به همین دلیل است که سرمایه‌دارها پرولترها را استثمار می‌کنند و نه برعکس.

اما چرا دقیقاً این سرمایه‌دارها هستند که نیروی کار پرولترها را می‌خرند؟ چرا سرمایه دارها پرولترها را استخدام می کنند و برعکس؟

زیرا اساس اصلی سیستم سرمایه‌داری، مالکیت خصوصی ابزارها و وسایل تولید است. زیرا کارخانه‌ها، کارگاه‌ها / آسیاب‌ها، زمین و مواد معدنی، جنگل‌ها، راه‌آهن، ماشین‌آلات و سایر وسایل تولید به مالکیت خصوصی اقلیتی از سرمایه‌دارها تبدیل شده‌اند. زیرا پرولترها فاقد همه این‌ها هستند. به همین دلیل، سرمایه‌دارها برای به کار انداختن کارخانه‌ها و کارگاه‌های خود، پرولترها را استخدام می‌کنند- اگر این کار را نمی‌کردند، ابزارها و وسایل تولید آن‌ها هیچ سودی به بار نمی‌آورد. به همین دلیل است که پرولترها نیروی کار خود را به سرمایه‌داران می‌فروشند – اگر این کار را نمی‌کردند، از گرسنگی می‌مردند.

همه این‌ها، ویژگی کلی تولید سرمایه‌داری را روشن می‌کند. نخست، روشن است که تولید سرمایه‌داری نمی‌تواند متحد و سازمان‌یافته باشد: زیرا همه چیز بین شرکت‌های خصوصی سرمایه‌دارهای منفرد تقسیم شده است. دوم، هم‌چنین واضح است که هدف فوری این تولید پراکنده، تأمین نیازهای مردم نیست، بلکه تولید کالاهایی جهت فروش و به منظور افزایش سود سرمایه‌دارهاست. اما از آن‌جایی که هر سرمایه‌دار برای افزایش سود خود می‌کوشد، هر سرمایه‌دار می‌کوشد تا بیش‌ترین مقدار ممکن کالا تولید کند، در نتیجه، بازار به‌زودی اشباع می‌شود، قیمت‌ها کاهش می‌یابد و یک بحران عمومی آغاز می‌شود.

بنابراین، بحران‌های(اقتصادی)، بی‌کاری، توقف تولید، هرج و مرج تولید و مواردی از این دست، پیامدهای مستقیم تولید تولید سرمایه‌داری بی‌سامان امروزی هستند.

اگر این سیستم اجتماعی بی‌سامان هم‌چنان پابرجاست، اگر هنوز محکم در برابر حملات پرولترها مقاومت می‌کند، در درجه اول به این دلیل است که توسط دولت سرمایه‌داری محافظت می‌شود.

چنین است شالوده جامعه سرمایه‌داری امروزی.

*                *                 *

شکی نیست که جامعه آینده بر پایه‌ای کاملاً متفاوت بنا خواهد شد.

جامعه آینده، جامعه‌ای سوسیالیستی خواهد بود. این در درجه اول به این معناست که در آن جامعه هیچ طبقاتی وجود نخواهد داشت؛ نه سرمایه‌دار و نه پرولتاریا وجود نخواهند داشت و در نتیجه، هیچ استثماری (کارمزدی) وجود نخواهد داشت. در آن جامعه فقط کارگرانی خواهند بود که به‌طور جمعی کار می‌کنند.

جامعه آینده، جامعه‌ای سوسیالیستی خواهد بود. این هم‌چنین به این معناست که با لغو استثمار، تولید کالایی و خرید و فروش نیز لغو می‌شود و بنابراین، جایی برای خریدارها و فروشندگان نیروی کار، کارفرمایان و شاغلان وجود نخواهد داشت – فقط کارگرهای آزاد وجود خواهند داشت.

جامعه آینده، جامعه‌ای سوسیالیستی خواهد بود. و سرانجام، این بدان معناست که که در آن جامعه، با لغو کار مزدی با لغو کامل مالکیت خصوصی ابزارها و وسایل تولید همراه خواهد بود؛ نه پرولترهای فقیر وجود خواهد داشت و نه سرمایه‌داران ثروت‌مند – فقط کارگرانی وجود خواهند داشت که به‌طور مشترک مالک تمام زمین‌ها و مواد معدنی، تمام جنگل‌ها، تمام کارخانه‌ها و آسیاب‌ها/کارگاه‌ها، تمام راه‌آهن‌ها و غیره هستند.

همان‌طور که می‌بینید، هدف اصلی تولید درجامعه آینده، برآوردن نیازهای جامعه خواهد بود و نه تولید کالا جهت فروش به‌منظور افزایش سود سرمایه‌دارها. در چنین جامعه‌ای دیگر جایی برای تولید کالایی، رقابت جهت کسب سود و غیره(بحران یا بی‌کاری) وجود نخواهد داشت.

هم‌چنین واضح است که تولید آینده، تولیدی بسیار توسعه‌یافته و سوسیالیستی سازمان‌دهی می‌شود که نیازهای جامعه را در نظر می‌گیرد و به اندازه نیاز جامعه تولید می‌کند. در چنین سیستمی دیگر نه جایی برای تولید پراکنده وجود خواهد داشت، نه رقابت، بحران(اقتصادی) یا بی‌کاری.

در جایی‌که طبقات وجود نداشته باشند، در جایی‌که نه ثروت‌مندی باشد و نه فقیری، دیگر نیازی به دولت نیست، و نیازی هم به قدرت سیاسی، قدرتی نیست که فقرا را سرکوب و از ثروت‌مندان حمایت می‌کند. در نتیجه، در جامعه سوسیالیستی، وجود قدرت سیاسی‌ ضرورتی ندارد.

به همین دلیل است که کارل مارکس در سال ۱۸۴۶ گفت:

«طبقه کارگر در جریان تمامل خود، جامعه کهنه بورژوای را با اتحادیه ای جایگزین خواهد کرد که طبقات و تضاد(طبقاتی) آن‌ها را حذف خواهد کرد و دیگر قدرت سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت...» ( مراجعه کنید به فقر فلسفه)(۷). به همین دلیل است که انگلس در سال ۱۸۸۴ گفت:

«بنابراین، دولت از ازل وجود نداشته است. جوامعی بوده‌اند که بدون دولت زندگی می‌کردند، و هیچ تصوری از دولت و قدرت دولتی نداشتند. در مرحله‌ معینی از توسعه اقتصادی، که ناگزیر با تقسیم جامعه به طبقات همراه بود، دولت به یک ضرورت تبدیل شد… اکنون ما باشتاب به مرحله‌ای از توسعه تولید نزدیک می‌شویم که در آن وجود این طبقات نه‌تنها دیگر ضرورتی نخواهد داشت، بلکه به مانعی جهت تولید تبدیل می‌شود. این طبقات به همان اندازه که در مرحله پیشین پدید آمدند، به‌ناگزیر ‌از میان خواهند رفت. همراه با آن‌ها، دولت نیز به‌ناگزیر از میان خواهد رفت. جامعه‌ای که تولید را بر اساس یک اتحاد آزاد و برابر تولیدکنندگان سازمان‌دهی کند، کُل دستگاه دولتی را  به جایی خواهد سپرد که به آن تعلق دارد: به موزه  عتیقه‌ها و آثار باستانی، در کنار چرخ نخ ریسی و تبر بُرُنزی» (مراجعه کنید به منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت)(۸).

در عین‌حال، روشن است که برای اداره امور عمومی، جامعه سوسیالیستی علاوه بر نهادهای محلی که وظیفه گردآوری انواع اطلاعات را بر عهده خواهند داشت، به یک اداره مرکزی آمار نیز نیاز خواهد داشت؛ نهادی که اطلاعات مربوط به نیازهای کُل جامعه را گردآوری کرده و سپس بر همان اساس، انواع مختلف کار را میان زحمت‌کشان توزیع و سازمان‌دهی کند. هم‌چنین برگزاری کنفرانس‌ها /‌ همایش‌ها و بویژه کنگره هایی که قطعاً تصمیمات آن برای رفقای اقلیت تا برگزاری کنگره بعدی لازم الاجرا خواهد بود.

سرانجام، روشن است که کار آزادانه و رفیقانه باید در جامعه سوسیالیستی آینده به تأمین کامل و رفیقانه همه نیازهای افراد بینجامد. این بدان معناست که اگر جامعه آینده از هر یک از اعضای خود به اندازه توانایی‌اش کار مطالبه می‌کند، در مقابل نیز باید همه نیازهای او را با محصولات لازم برآورده سازد.  از هر کس به اندازه توانایی‌اش، به هر کس به اندازه نیازش! – این مبنایی است که سیستم اشتراکی آینده باید بر پایه آن بنا شود.

ناگفته پیداست که در مرحله نخست سوسیالیسم، زمانی که هنوز عناصری وجود دارند که به کار کردن عادت نکرده‌اند، به شیوه جدید زندگی جذب می‌شوند، و نیز زمانی که نیروهای تولیدی نیز هنوز به اندازه کافی توسعه نیافته‌اند و هنوز کارهای «ناپاک» و «پاک» برای انجام دادن وجود خواهند داشت، بدون شک اجرای اصل «به هر کس به اندازه نیازش» به‌شدت با مشکل مواجه خواهد شد و در نتیجه، جامعه مجبور خواهد شد موقتاً مسیر دیگری، یعنی یک مسیر میانه، را در پیش بگیرد. اما به همان اندازه روشن است که هنگامی که جامعه آینده به ثبات و تکامل کامل خود برسد و وقتی بقایای سرمایه‌داری ریشه‌کن شود، تنها اصلی که با جامعه سوسیالیستی مطابقت خواهد داشت، اصلی خواهد بود که در بالا به آن اشاره شد.

به همین دلیل است که مارکس در سال ۱۸۷۵ گفت:

«در مرحله‌ی بالاتری از جامعه‌ کمونیستی (یعنی  جامعه‌ سوسیالیستی)، پس از آن‌که تبعیت برده‌وار فرد نسبت به تقسیم کار، و به همراه آن تضاد تقابل بین کار فکری و جسمی، از بین رفته باشد؛ پس از آن‌که کار نه‌تنها به وسیله‌ای جهت امرار معاش، بلکه به نخستین نیاز اصلی زندگی تبدیل شده باشد؛ پس از آن‌که نیروهای مولده نیز با توسعه‌ی همه‌جانبه‌ی افراد افزایش یافته باشند… تنها در آن زمان است که می‌توان از افق تنگ قانون بورژوایی به‌طور کامل فراتر رفت و جامعه بر پرچم خود بنویسد: «از هر کس به اندازه‌ی توانایی‌اش، به هر کس به اندازه‌ی نیازش»» (مراجعه کنید به نقد برنامه‌ی گوتا)(۹).

به طور کلی، تصویر جامعه سوسیالیستی آینده بر اساس تئوری مارکس چنین است.

همه این‌ها خیلی خوب است؛ اما آیا تحقق سوسیالیسم واقعاً امکان‌پذیر است؟ آیا می‌توان فرض کرد که انسان از «عادات وحشیانه» خود رهایی خواهد یافت؟

یا دوباره: اگر هر کسی بر اساس نیازهایش دریافت کند، آیا می‌توانیم فرض کنیم که سطح نیروهای تولیدی جامعه سوسیالیستی برای تحقق این امر کافی خواهد بود؟

جامعه سوسیالیستی مستلزم توسعه کافی از رشد نیروهای تولیدی(مولده) و نیز آگاهی سوسیالیستی، یعنی تربیت و رشد شعور سوسیالیستی انسان‌هاست. در شرایط کنونی، وجود مالکیت سرمایه‌داری مانع توسعه رشد نیروهای مولده است؛ اما اگر در نظر بگیریم که این مالکیت سرمایه‌داری در جامعه آینده دیگر وجود نخواهد داشت، آشکارست که نیروهای مولده رشدی چندین برابر خواهند یافت. هم‌چنین نباید فراموش کرد که در جامعه آینده، صدها هزار انگل جامعه امروزی و هم‌چنین بی‌کاران، به کار گرفته می‌شوند و صفوف کارگران را افزایش می‌دهند؛ و این امر انگیزه‌ای نیرومند برای رشد نیروهای مولده خواهد بود.

در مورد ضعف ناشی از احساسات و باورهای «وحشیانه» انسان‌ها، این تمایلات برخلاف تصور برخی‌ها، عاداتی جاودانه و تغییرناپذیر نیستند؛  در دوران کمونیسم اولیه، انسان مالکیت خصوصی را به رسمیت نمی‌شناخت؛ بعد دوره ای رسید، که تولید فردگرایانه شد، و مالکیت خصوصی بر قلب و ذهن انسان‌ها تسلط یافت؛ امروز دوران تازه‌ای در راه است، دوران تولید سوسیالیستی – آیا شگفت‌آور خواهد بود که قلب و ذهن انسان‌ها مملو از آرمان‌ها و ارزش‌های سوسیالیستی شود؟  مگر نه این است که این هستی اجتماعی است، که «احساسات» و افکار انسان‌ها را تعیین می‌کند؟

اما چه مدرکی وجود دارد تا نشان دهد که استقرار سیستم سوسیالیستی اجتناب‌ناپذیر است؟ آیا توسعه و تکامل سرمایه‌داری مدرن ناگزیر به سوسیالیسم می‌انجامد؟ یا به‌عبارت دیگر: چگونه می‌دانیم که سوسیالیسم پرولتری مارکس صرفاً رؤیایی احساساتی و خیالی واهی نیست؟ اثبات علمی این ادعا چیست؟

تاریخ نشان می‌دهد که شکل مالکیت مستقیماً به شکل تولید بستگی دارد و در نتیجه، هرگاه شیوه تولید تغییر کند، دیر یا زود، شکل مالکیت نیز به‌ناگزیر تغییر خواهد کرد. زمانی بود که مالکیت خصلت اشتراکی داشت، و جنگل‌ها و مزارعی که انسان‌های اولیه در آن‌ها زندگی می‌کردند، متعلق به همه بود و نه به افرادی معین.

چرا در آن زمان مالکیت اشتراکی وجود داشت؟ چون تولید اشتراکی بود، کار به‌صورت اشتراکی و جمعی انجام می‌شد – همه با هم کار می‌کردند و نمی‌توانستند از یک‌دیگر صرف‌نظر کنند. سپس دوره متفاوت دیگری فرارسید، دوره تولید خرده‌بورژوازی، که در آن مالکیت، ماهیتی فردگرایانه (خصوصی) به‌خود گرفت، و هر آن‌چه انسان جهت زندگی نیاز داشت (البته به استثنای هوا، نور خورشید و غیره) به‌عنوان مالکیت خصوصی در آمد. چرا این تغییر رُخ داد؟ زیرا تولید فردگرایانه شد؛ هر کس برای خود کار می‌کرد و در گوشه‌ای به‌تنهایی مشغول فعالیت بود. سرانجام، دوران تولید سرمایه‌داری در مقیاس بزرگ فرا رسید، دورانی که صدها و هزاران کارگر در زیر یک سقف، در یک کارخانه گردهم می‌آیند و به‌طور جمعی کار می‌کنند. در این‌جا دیگر از شیوه قدیمی کار فردی خبری نیست، جایی که هر کس راه خود را می‌رفت – این‌جا هر کارگر در کارش به‌طور مستقیم با رفقایش در در همان بخش ارتباط نزدیکی دارد و همه آن‌ها با کارگاه‌های بخش‌های دیگر در ارتباط هستند. کافی است یک کارگاه کار را متوقف کند تا کارگران کُل کارخانه بی‌کار شوند.

همان‌طور که می‌بینید، پروسه تولید، و کار، اکنون خصلتی اجتماعی به‌خود گرفته است، شکل سوسیالیستی به‌خود گرفته است. و این فقط در یک کارخانه نیست، بلکه حتی در کُل شاخه‌های صنعت صادق است؛ کافی است که کارگران راه‌آهن اعتصاب کنند تا کُل تولید دچار اختلال شود، کافی است که استخراج نفت و زغال سنگ متوقف شود تا کُل کار کارخانه‌ها و گارگاه‌ها / آسیاب‌ها پس از مدتی تعطیل شوند. واضح است که در این‌جا پروسه، خصلتی اجتماعی و  اشتراکی به‌خود گرفته است.

اما از آن‌جا که مالکیت خصوصی بر محصولات تولید با ماهیت اجتماعی تولید ناسازگار است، و از آن‌جا که کار جمعیِ امروز به‌ناگزیر به مالکیت جمعی خواهد انجامید، روشن است که سیستم سوسیالیستی، همان‌گونه که شب در پی روز می‌آید، به‌ناگزیر جانشین سرمایه‌داری خواهد شد.

این‌گونه است که تاریخ، اجتناب‌ناپذیری سوسیالیسم پرولتری مارکس را اثبات می‌کند.

*                *                 *

تاریخ به ما می‌آموزد که آن طبقه یا گروه اجتماعی که نقش اصلی را در تولید اجتماعی بازی می‌کند و وظایف اصلی تولید را برعهده دارد، در طول زمان، به‌ناگزیر باید در جریان تکامل تاریخی خود، کنترل آن تولید را نیز به‌دست گیرد. زمانی بود که در دوران مادرسالاری(matriarchate)، زنان به‌عنوان گردانندگان اصلی(اربابان) تولید به‌شمار می‌رفتند. چرا چنین بود؟ زیرا در شیوه تولید آن دوران، یعنی کشاورزی ابتدایی، زنان نقش اساسی را در تولید ایفا می‌کردند و وظایف اصلی تولید بر عهده آنان بود، در حالی که مردها در جنگل‌ها به دنبال شکار می‌گشتند. سپس دوران پدرسالاری(patriarchate)، فرا رسید و موقعیت برتر در تولید به مردان منتقل شد. چرا این تغییر رخ داد؟ زیرا در شیوه تولید رایج در آن‌زمان، یعنی دام‌داری، که در آن ابزارهای اصلی تولید نیزه، کمند و تیر و کمان بودند، مردها نقش اصلی را بر عهده داشتند.. پس از آن، دوران تولید بزرگ سرمایه‌داری فرا رسید؛ دورانی که در آن پرولتاریا نقش اصلی را در تولید بر عهده می‌گیرد، همه وظایف اساسی تولید را به دوش می‌گیرد، و بدون حضور او تولید حتی برای یک‌روز نیز نمی‌تواند ادامه یابد. در مقابل، سرمایه‌دارها نه‌تنها برای تولید ضرورتی ندارند، بلکه حتی مانعی در برابر آن به‌شمار می‌آیند. این یعنی چه؟ این یعنی که یا تمام زندگی اجتماعی به‌طور کامل فرو خواهد پاشید، یا این‌که پرولتاریا، دیر یا زود، به‌طور اجتناب‌ناپذیری، کنترل تولید مدرن را به دست گیرد و به تنها مالک آن، یعنی مالک اجتماعی و سوسیالیستی آن، تبدیل شود.

بحران‌های صنعتی مدرن، که ناقوس مرگ مالکیت سرمایه‌داری را به صدا در می‌آورند، بی‌پرده این پرسش را مطرح می‌کنند که: سرمایه‌داری یا سوسیالیسم، این بحران‌ها به وضوح انگل‌وارگی سرمایه‌دارها و اجتناب‌ناپذیر بودن پیروزی سوسیالیسم را نشان می‌دهند.

 این‌گونه است که تاریخ بار دیگر، اجتناب‌ناپذیری سوسیالیسم پرولتری مارکس را بیش‌تر اثبات می‌کند.

سوسیالیسم پرولتری نه بر احساسات، نه بر مفهوم انتزاعی «عدالت»، نه بر عشق نسبت به پرولتاریا، بلکه بر پایه‌های علمی بنا شده که در بالا به آن‌ها اشاره شد. است.

به همین دلیل است که سوسیالیسم پرولتری(proletarian socialism) را نیز «سوسیالیسم علمی»(scientific socialism) می‌نامند.

انگلس در سال ۱۸۷۷نوشت:

«اگر جهت سرنگونی حتمی شیوه توزیع فعلی محصولات کار… تضمینی بهتر از این آگاهی نداشتیم که این شیوه توزیع ناعادلانه است و عدالت سرانجام پیروز خواهد شد، در آن‌صورت در وضعیت بسیار بدی قرار داشتیم و  شاید می‌بایستی مدت زیادی منتظر بمانیم…»  «مهم‌ترین نکته در این میان این است که «نیروهای تولیدی ایجاد شده توسط شیوه تولید سرمایه‌داری مدرن و سیستم توزیع کالاهای ایجاد شده توسط آن، با خود آن شیوه تولید در تضاد آشکار قرار گرفته‌اند، و در واقع به حدی رسیده‌اند که اگر قرار نباشد کُل جامعه مدرن نابود شود، باید انقلابی در شیوه تولید و توزیع رُخ دهد، انقلابی که به تمام شکاف‌های  طبقاتی پایان دهد. اعتماد به‌نفس سوسیالیسم مدرن به پیروزی بر این واقعیت ملموس و مادی بنا شده است… و نه به برداشت‌ها و مفاهیم عدالت و بی‌عدالتی که توسط هر فیلسوف پشت‌میزنشینی مطرح می‌شود.» (مراجعه کنید به آنتی دورینگ)(۱۰). البته، این بدان معنا نیست که چون سرمایه‌داری رو به زوال است، هر زمان که بخواهیم می‌توانیم سیستم سوسیالیستی را برقرار کنیم. فقط آنارشیست‌ها و دیگر ایدئولوگ‌های خرده‌بورژوا (petty–bourgeois) چنین تصوری دارند.

آرمان سوسیالیستی، ایده‌آل همه طبقات نیست؛ این آرمان فقط ایده‌آل پرولتاریاست؛ همه طبقات مستقیماً در تحقق آن منفعت ندارند؛ بلکه تنها پرولتاریاست که مستقیماً در تحقق آن منفعت دارد.

این بدان معناست که تا زمانی‌که پرولتاریا بخش کوچکی از جامعه را تشکیل می‌دهد، استقرار سیستم سوسیالیستی غیرممکن است. زوال شیوه کهنه تولید، تمرکز هرچه بیش‌تر تولید سرمایه‌داری و پرولتری شدن(proletarianisation) اکثریت جامعه – از جمله شرایط لازم  جهت تحقق سوسیالیسم هستند.

اما حتی این شرایط نیز به‌تنهایی کافی نیستند. ممکن است اکثریت جامعه پرولتری شده باشد، اما باز هم تحقق سوسیالیسم امکان‌پذیر نباشد. زیرا، افزون بر همه این شرایط، تحقق سوسیالیسم مستلزم آگاهی طبقاتی، وحدت پرولتاریا، و توانایی آن در اداره امور خود نیز هست. و برای آن‌که پرولتاریا بتواند به این ویژگی‌ها دست یابد، به آن‌چه آزادی سیاسی نامیده می‌شود، یعنی آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی اعتصاب، آزادی تشکل و انجمن؛ به‌طور خلاصه، به آزادی مبارزه طبقاتی نیاز دارد.

اما آزادی سیاسی در همه کشورها به یک اندازه وجود ندارد. بنابراین، برای پرولتاریا تفاوتی اساسی وجود دارد که مبارزه خود را تحت چه شرایطی پیش ببرد: در زیر یک حکومت استبدادی فئودالی (مانند روسیه)، در یک سلطنت مشروطه (مانند آلمان)، در یک جمهوری بورژوایی (مانند فرانسه)، یا در یک جمهوری دموکراتیک (همان سیستمی که سوسیال‌دموکراسی روسیه خواهان آن بود).

جمهوری دموکراتیک بهترین و کامل‌ترین شکل تأمین آزادی سیاسی است، البته تا جایی که اصلاً بتوان آن را تحت سرمایه‌داری تضمین کرد. بنابراین، همه پیروان سوسیالیسم پرولتری لزوماً برای ایجاد یک جمهوری دموکراتیک به‌عنوان بهترین «پُل» به سوسیالیسم  مبارزه می‌کنند.

به همین دلیل، برنامه مارکسیستی در شرایط کنونی به دو بخش تقسیم می‌شود:

برنامه حداکثر (Maximum Programme)، که هدف نهایی آن استقرار سوسیالیسم است؛

برنامه حداقل (Minimum Programme)، که هدف آن هموار کردن تحقق سوسیالیسم از طریق استقرار یک جمهوری دموکراتیک است.

*                *                 *

پرولتاریا جهت اجرای آگاهانه برنامه خود، یعنی سرنگونی سرمایه‌داری و ساختن سوسیالیسم چه باید بکند، و چه مسیری را باید در پیش گیرد؟

پاسخ روشن است: پرولتاریا نمی‌تواند از راه سازش با بورژوازی به سوسیالیسم دست یابد – بدون شک باید راه مبارزه را در پیش گیرد، و این مبارزه باید یک مبارزه طبقاتی باشد، مبارزه‌ای از سوی کُل پرولتاریا علیه کل بورژوازی. یا بورژوازی و سرمایه‌داری آن، یا پرولتاریا و سوسیالیسم آن! این باید مبنای عمل پرولتاریا، و اساس مبارزه طبقاتی آن باشد.

اما مبارزه طبقاتی پرولتاریا اشکال گوناگونی به خود می‌گیرد. جهت نمونه، یک اعتصاب – چه  اعتصاب جزئی و چه اعتصاب عمومی – شکلی از مبارزه طبقاتی است.

بایکوت و خراب‌کاری بدون شک از اشکال مبارزه طبقاتی هستند. جلسات/گرهم‌آیی‌ها، تظاهرات، فعالیت در نهادهای نمایندگی عمومی و غیره – چه در پارلمان‌های ملی و چه در نهادهای دولتی محلی باشند – نیز اشکال دیگری از مبارزه طبقاتی هستند. همه این‌ها اشکال مختلف یک مبارزه طبقاتی هستند.

ما در این‌جا بررسی نخواهیم کرد که کدام شکل از مبارزه برای پرولتاریا در مبارزه طبقاتی‌اش مهم‌تر است، تنها به این نکته اشاره می‌کنیم که بی‌تردید در زمان و مکان مناسب خود، هر یک از این اشکال به‌عنوان ابزارهایی اساسی چهت رشد آگاهی طبقاتی و سازمان‌دهی پرولتاریا مورد نیاز است؛ و پرولتاریا همان‌گونه که به هوا نیاز دارد، به آگاهی طبقاتی و سازمان‌یافتگی نیز نیاز دارد. با این‌حال، باید توجه داشت که برای پرولتاریا، همه این اشکال مبارزه صرفاً ابزارهای مقدماتی(تدارکاتی) هستند و هیچ‌یک از آن‌ها، به‌تنهایی وسیله تعیین‌کننده‌ای نیست که پرولتاریا بتواند سرمایه‌داری را در هم بشکند. سرمایه‌داری را نمی‌توان تنها با اعتصاب عمومی سرنگون کرد: اعتصاب عمومی تنها می‌تواند برخی از شرایط لازم برای سرنگونی سرمایه‌داری را فراهم کند. هم‌چنین تصور این‌که پرولتاریا صرفاً از طریق فعالیت پارلمانی بتواند سرمایه‌داری را سرنگون کند، نادرست است: پارلمانتاریسم تنها می‌تواند برخی از شرایط لازم جهت سرنگونی سرمایه‌داری را مهیا سازد..

پس، وسیله‌ی تعیین‌کننده‌ای که پرولتاریا به کمک آن سیستم سرمایه‌داری را سرنگون خواهد کرد چیست؟

انقلاب سوسیالیستی، همان وسیله تعیین‌کننده است.

اعتصابات، بایکوت‌ها( تحریم‌ها)، پارلمانتاریسم، اجتماعات، گردهم‌آیی‌ها و تظاهرات، همگی اشکال سودمندی از مبارزه به‌عنوان ابزارهایی برای آماده‌سازی و سازمان‌دهی پرولتاریا هستند. اما هیچ‌یک از این ابزارها قادر به از بین بردن نابرابری موجود نیست. همه این ابزارها باید در خدمت یک وسیله اصلی و تعیین‌کننده قرار گیرند؛ یعنی پرولتاریا باید برخیزد و با حمله‌ای قاطع علیه بورژوازی، بنیان‌های سیستم سرمایه‌داری را درهم بشکند. این وسیله اصلی و تعیین‌کننده، انقلاب سوسیالیستی است.

انقلاب سوسیالیستی را نباید هم‌چون ضربه‌ای ناگهانی و کوتاه‌مدت تصور کرد، بلکه این انقلاب مبارزه‌ای طولانی است که توسط توده‌های پرولتری انجام می‌گیرد، که بورژوازی را شکست می‌دهد و مواضع آن را ( یکی پس از دیگری) تصرف می‌کند. و از آن‌جا که پیروزی پرولتاریا هم‌زمان به معنای غلبه بر بورژوازی مغلوب خواهد بود، همان‌ط‌ور که در نبرد طبقات، شکست یک طبقه به‌معنای حاکمیت طبقه دیگر است، بنابراین نخستین مرحله انقلاب سوسیالیستی حاکمیت سیاسی پرولتاریا بر بورژوازی خواهد بود.

دیکتاتوری سوسیالیستی پرولتاریا، یعنی تصرف قدرت(سیاسی) توسط پرولتاریا – نقطه آغاز انقلاب سوسیالیستی است.

این بدان معناست که تا زمانی که بورژوازی کاملاً مغلوب نشده، و ثروتش مصادره نگردیده است، پرولتاریا بناگزیر باید نیروی نظامی داشته باشد، باید بدون شک «گارد پرولتری» خود را داشته باشد، که با کمک آن حملات ضدانقلابی بورژوازی رو به زوال را دفع کند، دقیقاً همان‌ط‌ور که پرولتاریای پاریس طی کمون انجام داد.

دیکتاتوری سوسیالیستی پرولتاریا از آن‌جهت ضروری است که پرولتاریا بتواند از بورژوازی سلب مالکیت کند؛ بتواند زمین‌ها، جنگل‌ها، کارخانه‌ها، کارگاه‌ها / آسیاب‌ها، ماشین‌آلات، راه‌آهن‌ها و دیگر وسایل تولید را از دست تمامی بورژوازی خارج و مصادره نماید.

سلب مالکیت از بورژوازی – همان هدفی است که انقلاب سوسیالیستی باید به آن منجر شود.

بنابراین، این همان وسیله اصلی و تعیین‌کننده‌ای است که پرولتاریا به کمک آن سیستم سرمایه‌داری موجود را سرنگون خواهد کرد.

به همین دلیل است که کارل مارکس در سال ۱۸۴۷ نوشت:

«… نخستین گام در انقلاب طبقه کارگر، ارتقای پرولتاریا به جایگاه طبقه حاکم است… پرولتاریا از برتری سیاسی خود استفاده خواهد کرد تا به‌تدریج همه سرمایه را از  دست بورژوازی بیرون کشیده و همه ابزارهای تولید را در دست… پرولتاریایی که به‌مثابه طبقه حاکم سازمان‌یافته متشکل است، متمرکز سازد..» (مراجعه کنید به مانیفست کمونیست).

این همان راهی است که پرولتاریا باید در پیش گیرد، اگر بخواهد سوسیالیسم را تحقق بخشد.

همه دیدگاه‌های دیگر در مورد تاکتیک‌ها از این اصل کلی سرچشمه می‌گیرند. اعتصاب، بایکوت، تظاهرات و پارلمانتاریسم تنها تا آن‌جا اهمیت دارند که به سازمان‌دهی پرولتاریا و تقویت و گسترش تشکل‌های آن برای تحقق انقلاب سوسیالیستی یاری رسانند.

*                *                 *

بنابراین، جهت تحقق سوسیالیسم، انقلاب سوسیالیستی ضروری است و انقلاب سوسیالیستی هم باید با دیکتاتوری پرولتاریا آغاز شود، یعنی پرولتاریا باید قدرت سیاسی را به عنوان وسیله‌ای جهت سلب مالکیت از بورژوازی به‌دست گیرد .

اما جهت تحقق این هدف، پرولتاریا باید سازمان‌دهی شود، صفوف پرولتاریا باید به‌طور فشرده، منسجم و متحد شکل گیرد، باید سازمان‌های قوی پرولتری تشکیل شوند و این سازمان‌ها باید پیوسته رشد کنند.

این سازمان‌های پرولتری باید چه اشکالی داشته باشند؟

گسترده‌ترین سازمان‌های توده‌ای، اتحادیه‌های کارگری(سندیکاها) و تعاونی‌های کارگری (به‌ویژه تعاونی‌های تولید و مصرف‌) هستند. هدف اتحادیه‌های کارگری(عمدتاً) مبارزه علیه سرمایه صنعتی جهت بهبود شرایط کار و زندگی کارگران در چارچوب سیستم سرمایه‌داری موجود است. هدف تعاونی‌ها (عمدتاً) مبارزه با سرمایه تجاری جهت تضمین افزایش مصرف در بین کارگران از طریق کاهش قیمت اقلام ضروری اولیه، البته در محدوده سیستم سرمایه‌داری است. بی‌تردید پرولتاریا هم به اتحادیه‌های کارگری و  هم به تعاونی‌ها به‌عنوان ابزارهایی جهت سازمان‌دهی توده‌های پرولتاریا نیاز دارد. از این‌رو، از دیدگاه سوسیالیسم پرولتری مارکس و انگلس، پرولتاریا باید از هر دو شکل سازمانی بهره گیرد و آن‌ها را تقویت و تحکیم نماید، البته تا جایی که این امر در شرایط سیاسی فعلی امکان‌پذیر باشد.

اما اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌ها به‌تنهایی نمی‌توانند نیازهای سازمانی پرولتاریای میلیتانت را برآورده سازند. دلیل این امر آن است که سازمان‌های مذکور نمی‌توانند از  چارچوب سرمایه‌داری فراتر روند، زیرا هدف آن‌ها بهبود وضعیت کارگران تحت سیستم سرمایه‌داری است. حال آن‌که کارگران می‌خواهند خود را بطور کامل از بردگی سرمایه‌داری آزاد کنند، می‌خواهند این محدودیت‌ها را از بین ببرند، و نه این‌که صرفاً در محدوده‌ی سیستم سرمایه‌داری عمل کنند. از این‌رو، علاوه بر این سازمان‌ها، تشکلی مورد نیاز است که عناصر آگاه طبقاتی کارگران همه حرفه‌ها را  پیرامون خود جمع کند، تا پرولتاریا را به یک طبقه آگاه تبدیل نماید و هدف اصلی خود را در هم شکستن سیستم سرمایه‌داری و آماده شدن برای انقلاب سوسیالیستی قرار دهد.

چنین تشکلی حزب سوسیال دموکرات پرولتاریا (Social-Democratic Party of the proletariat) است.

این حزب باید یک حزب طبقاتی باشد و باید کاملاً مستقل از احزاب دیگر باشد – زیرا که  این حزب طبقه پرولتاریا است، و رهایی‌ پرولتاریا تنها توسط خود این طبقه می‌تواند محقق شود.

این حزب باید حزبی انقلابی باشد؛ زیرا رهایی کارگران تنها از طریق وسایل انقلابی، یعنی از راه انقلاب سوسیالیستی، امکان‌پذیر است.

این حزب باید یک حزب بین‌المللی باشد، درهای حزب باید به روی همه پرولتاریای آگاه طبقاتی گشوده باشد – زیرا که رهایی کارگران مسئله ای ملی نیست، بلکه مسئله ای اجتماعی/ همگانی است که برای پرولتاریای گرجستان، پرولتاریای روسیه و پرولتاریای همه ملت‌های دیگر به یک اندازه اهمیت دارد.

از این‌رو، روشن است که هر چه پرولتاریای ملل مختلف متحدتر باشند، هر چه موانع ملی که بین آن‌ها ایجاد شده است، بیش‌تر از بین بروند، حزب پرولتاریا نیرومندتر خواهد بود و سازمان‌دهی پرولتاریا به‌مثابه یک طبقه واحد و تجزیه‌ناپذیر آسان‌تر خواهد گشت.

از این رو، ضروری است که تا آن‌جایی که ممکن‌ست، اصل مرکزیت- سانترالیسم(centralism) باید در سازمان‌های پرولتری در برابر پراکنده‌گی و فدراسیون سُست حاکم گردد – صرف‌نظر از این‌که این سازمان‌های حزبی، اتحادیه‌ای یا تعاونی باشند.

هم‌چنین روشن است که همه این سازمان‌ها، تا آن‌جا که شرایط سیاسی یا سایر شرایط مانع نشوند، باید بر پایه اصول دموکراتیک (democratic) سازمان یابند.

اما رابطه حزب، با تعاونی‌ها و اتحادیه‌های کارگری چگونه باید باشد؟ آیا این سازمان‌ها باید حزبی باشند یا غیرحزبی؟

پاسخ به این پرسش به شرایط و اوضاعی بستگی دارد که پرولتاریا در آن به مبارزه می‌پردازد. با این همه، شکی نیست که هرچه اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌ها رابطه‌ای دوستانه‌تر با حزب سوسیالیستی پرولتاریا داشته باشند، رشد و تکامل هر دو نیز کامل‌تر خواهد بود.

دلیلش این است که هر دوی این سازمان‌های اقتصادی، اگر با یک حزب نیرومند سوسیالیستی ارتباط نزدیکی نداشته باشند، غالباً به تنگ‌نظری صنفی گرفتار می‌شوند؛ منافع محدود صنفی را بر منافع عمومی طبقاتی مقدم می‌شمارند و از این راه زیان بزرگی به پرولتاریا وارد می‌سازند.

بنابراین، در همه موارد باید اطمینان حاصل شود که اتحادیه‌های کارگری و تعاونی‌ها تحت نفوذ ایدئولوژیک و سیاسی حزب قرار داشته باشند. تنها در این صورت است که این سازمان‌ها به مکتبی سوسیالیستی تبدیل خواهند شد، مکتبی که پرولتاریا را – که در حال حاضر به گروه‌های جداگانه تقسیم شده است – به یک طبقه آگاه و متحد سازمان‌دهی کند.

به طور کلی، ویژگی‌های بارز سوسیالیسم پرولتری مارکس و انگلس چنین است.

*                *                 *

نگاه آنارشیست‌ها  به سوسیالیسم پرولتری چیست؟

اول از همه باید بدانیم که سوسیالیسم پرولتری صرفاً یک دکترین فلسفی نیست. این دکترین توده‌های پرولتری، و پرچم آن‌هاست؛ این دکترین توسط پرولترها در سراسر جهان مورد تحسین و «احترام» قرار می‌گیرد. در نتیجه، مارکس و انگلس صرفاً بنیان‌گذاران یک «مکتب» فلسفی نیستند – آن‌ها رهبران زنده جنبش  پرولتری هستند، جنبشی که هر روز در حال رشد و قدرت گرفتن است. هر کسی که با این دکترین مبارزه می‌کند، هر کسی که می‌خواهد آن را «واژگون» سازد، باید این واقعیت را به‌خوبی در نظر داشته باشد وگرنه ممکن است در یک نبرد نابرابر، بیهوده سر خود را به باد دهد. آقایان آنارشیست‌ها به‌خوبی از این امر آگاه هستند. به همین دلیل است که در مبارزه با مارکس و انگلس، به نوعی سلاح جدید و بسیار نامعقول متوسل می‌شوند.

این سلاح  جدید چیست؟

تحقیق جدیدی از تولید سرمایه‌داری؟

رد  کتاب سرمایه مارکس؟ البته که نه!

یا شاید با مسلح کردن خود به «واقعیت‌های جدید» و روش «قیاسی» که کتاب «انجیل» سوسیال دموکراسی – یعنی مانیفست کمونیست مارکس و انگلس – را به‌طور «علمی» رد کنند؟ باز هم نه!

پس این سلاح شگفت‌انگیز چیست؟

متهم کردن مارکس و انگلس به «سرقت ادبی»(plagiarism)!

باورتان می‌شود؟

به ادعای آنارشیست‌ها، مارکس و انگلس هیچ چیز اصیلی ننوشته‌اند، سوسیالیسم علمی یک داستان کاملاً تخیلی است، زیرا مانیفست کمونیست مارکس و انگلس، از ابتدا تا انتها، از مانیفست ویکتور کُنسیدرانت (Victor Considerant) «سرقت» شده است.

البته این کاملاً مزخرف است، اما و. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili)، «رهبر بی‌همتای» آنارشیست‌ها، این داستان سرگرم‌کننده را با چنان اعتمادبه‌نفسی تعریف می‌کند، و شخصی به نام پی‌یر راموس(Pierre Ramus)، «حواری» ساده‌لوح چرکزیشویلی، هم‌راه با  آنارشیست‌های وطنی ما این «کشف» را با چنان شور و حرارتی تکرار می‌کنند که بی‌مناسبت نیست دست‌کم به‌اختصار به این «داستان» بپردازیم…

اکنون به سخنان چرکزیشویلی گوش کنید:

«تمام بخش نظری مانیفست کمونیست، یعنی فصل‌های اول و دوم… از وی. کنسیندانت گرفته شده است. در نتیجه، مانیفست مارکس و انگلس – آن کتاب مقدس دموکراسی انقلابی قانونی – چیزی جز یک تفسیر ناشیانه از مانیفست وی. کنسیندانت نیست.

مارکس و انگلس نه‌تنها محتوای مانیفست کُنسیدرانت را تصاحب کردند، بلکه حتی… برخی از عنوان‌های سرفصل‌های آن را نیز به عاریت گرفتند.» (مراجعه کنید به مجموعه مقالات چرکزیشویلی، راموس و لابریولا(Ramus and Labriola) که به زبان آلمانی با عنوان «منشأ «مانیفست کمونیست» منتشر شده است، صفحه ۱۰).

آنارشیست دیگری، پی‌یر راموس(P. Ramus)، نیز همین داستان را تکرار می‌کند:

«می‌توان با قاطعیت ادعا کرد که اثر اصلی آن‌ها (مارکس-انگلس) (مانیفست کمونیست) چیزی جز یک سرقت ادبی، دزدی بی‌شرمانه نیست؛ با این‌حال، آن‌ها آن را کلمه به کلمه مانند دزدان معمولی رونویسی نکردند، بلکه فقط ایده‌ها و نظریه‌ها را دزدیدند…» (همانجا، صفحه ۴).

همین ادعا را آنارشیست‌های وطنی ما در نوباتی(Nobati)، موشا(Musha)(۱۱)، خما(Khma)(۱۲)، و  نشریات دیگر تکرار کرده اند.

بنابراین، وانمود می‌شود که سوسیالیسم علمی و اصول تئوریک آن از مانیفست کُنسیدرانت «دزدیده» شده است.

اما آیا این ادعا هیچ پایه و اساسی دارد؟

اصلاً وی. کُنسیدرانت که بود؟

و کارل مارکس که بود؟

وی. کنسیدرانت، که در سال ۱۸۹۳ درگذشت، پیرو فوریه(Fourier) اتوپیایی(سوسیالیست تخیلی) بود و هم‌چنان یک اتوپیایی(utopian) اصلاح‌ناپذیر باقی ماند، کسی که امیدهایش را برای «نجات فرانسه» به سازش(conciliation) میان طبقات بسته بود.

اما کارل مارکس، که در سال ۱۸۸۳ درگذشت، یک ماتریالیست(materialist) و از مخالفان سرسخت سوسیالیست‌های تخیلی بود. مارکس توسعه نیروهای مولده و مبارزه طبقاتی را ضامن رهایی بشریت می‌دانست.

آیا بین این دو، وجه اشتراکی وجود دارد؟

زیربنای تئوری سوسیالیسم علمی، نظریه ماتریالیستی مارکس و انگلس است. از دیدگاه این نظریه، توسعه زندگی اجتماعی به‌طور کامل به رشد نیروهای مولده بستگی دارد.

اگر سیستم فئودالی-زمین‌داری( ارباب و رعیتی) جای خود را به سیستم بورژوایی داد، «علت» این امر بر دوش رشد نیروهای مولده بود که پیدایش سیستم بورژوایی را اجتناب‌ناپذیر کرد.

یا دوباره: اگر سیستم کنونی بورژوایی به‌ناگزیر جای خود را به سیستم سوسیالیستی خواهد داد، دلیلش این است که رشد نیروهای مولدهٔ مدرن چنین ضرورتی را ایجاب می‌کند.

از این‌رو ضرورت تاریخی نابودی سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم ضرورتی تاریخی است. و از همین‌جا این اصل مارکسی نتیجه می‌شود که آرمان‌های خود را باید در روند تاریخیِ تکامل نیروهای مولده جست‌وجو کنیم، نه در ذهن و تخیل انسان‌ها.

این مبنای تئوری مانیفست کمونیست مارکس و انگلس است (مراجعه کنید به مانیفست کمونیست، فصل‌های اول و دوم.)

آیا مانیفست دموکراتیک و. کنسیدرانت چنین چیزی می‌گوید؟ آیا کنسیدرانت دیدگاه ماتریالیستی را پذیرفته بود؟

ما قاطعانه می‌گوییم که نه چرکزیشویلی، نه راموس و نه نوباتیست‌های(آنارشیست‌) ما هیچ جمله یا حتی یک کلمه‌ از مانیفست دموکراتیک(Democratic Manifesto) کنسیدرانت نقل نمی‌کنند که توضیح داده باشد کنسیدرانت ماتریالیست بوده و تحول زندگی اجتماعی را بر اساس رشد نیروهای مولده بنا کرده است. برعکس، ما به‌خوبی می‌دانیم که کنسیدرانت در تاریخ سوسیالیسم به‌عنوان یک اتوپیایی ایده‌آلیست(سوسیالیست تخیلیِ ایده‌آلیست) شناخته می‌شود (مراجعه کنید به پل لوئیس، تاریخ سوسیالیسم در فرانسه).

پس چه چیزی این «منتقدان» عجیب و غریب را وامی‌دارد که چنین یاوه‌سرایی‌هایی کنند؟ چرا حتی وقتی که قادر به تشخیص ایده‌آلیسم از ماتریالیسم نیستند، به انتقاد از مارکس و انگلس می‌پردازند؟ آیا این فقط برای سرگرم کردن مردم است؟ …

زیربنای تاکتیکی(tactical) سوسیالیسم علمی، دکترین مبارزه طبقاتی سازش‌ناپذیر است، زیرا این مؤثرترین سلاحی است که پرولتاریا در اختیار دارد. مبارزه طبقاتی پرولتاریا سلاحی است که پرولتاریا به وسیله آن قدرت سیاسی را به دست خواهد گرفت و سپس برای استقرار سوسیالیسم، از بورژوازی سلب مالکیت می‌کند.

این‌ست زیربنای تاکتیکی سوسیالیسم علمی، آن‌گونه که در مانیفست (Manifesto) مارکس و انگلس بیان شده است.

اما آیا در مانیفست دموکراتیک(Democratic Manifesto) کنسیدرانت نیز چیزی از این دست وجود دارد؟ آیا کنسیدرانت مبارزه طبقاتی را مؤثرترین سلاح پرولتاریا می‌دانست؟

همان‌طور که از مقالات چرکزیشویلی و راموس (به سمپوزیوم فوق الذکر مراجعه کنید) برمی‌آید، در مانیفست کنسیندرانت حتی کلمه‌ای در این مورد وجود ندارد – وی از مبارزه طبقاتی را  صرفاً به‌عنوان واقعیتی رقت‌انگیز اسفناک یاد می‌کند. اما درباره مبارزه طبقاتی به‌عنوان وسیله‌ای جهت درهم شکستن سرمایه‌داری، کنسیندرانت در مانیفست خود از آن چنین می‌نویسد: «سرمایه، کار و استعداد – این‌ها سه عنصر اساسی تولید، سه منبع ثروت، سه چرخ مکانیسم صنعتی هستند… سه طبقه‌ای که آن‌ها را نمایندگی می‌کنند «منافع مشترک» دارند؛ وظیفه آن‌ها این است که ماشین‌ها را هم برای سرمایه‌داران و  هم برای مردم به کار اندازند… در مقابل آن‌ها… هدف بزرگ سازماند‌هی اتحاد طبقات در چارچوب وحدت ملت قرار دارد…» (مراجعه کنیدبه جزوه ک. کائوتسکی(K. Kautsky) «مانیفست کمونیست- سرقت ادبی»، صفحه ۱۴، که در آن این عبارت از مانیفست کنسیدرانت نقل شده است.).

ای همه طبقات، متحد شوید! – این شعاری است که و. کنسیندرانت در مانیفست دموکراتیک خود اعلام کرد.

بگوئید که بین این تاکتیک‌های آشتی طبقاتی و تاکتیک‌های مبارزه آشتی‌ناپذیر طبقاتی مورد حمایت مارکس و انگلس با فراخوان قاطع که اعلام می‌دارند: پرولتاریای همه کشورها، علیه همه طبقات ضدپرولتری متحد شوید؟ چه وجه مشترکی وجود دارد؟

البته  که هیچ وجه مشترکی بین آن‌ها وجود ندارد!

پس چرا آقایان چرکزیشویلی و پیروان احمقش این مزخرفات را می‌گویند؟ آیا فکر می‌کنند ما مرده‌ایم؟ آیا تصور می‌کنند ما آن‌ها را  افشا نمی‌کنیم؟!

و سرانجام، نکته جالب دیگری هم وجود دارد. وی. کنسیندرانت تا سال ۱۸۹۳ زنده بود. وی مانیفست دموکراتیک خود را در سال ۱۸۴۳ منتشر کرد. مارکس و انگلس در پایان سال ۱۸۴۷ مانیفست کمونیست خود را نوشتند. پس از آن مانیفست مارکس و انگلس بارها و بارها به همه زبان‌های اروپایی منتشر شد. همگان می‌دانند که مانیفست مارکس و انگلس سندی دوران‌ساز(در جنبش کارگری) بود. با این وجود، در هیچ‌جا، نه کنسیدرانت و نه هیچ‌یک از پیروانش در طول حیات مارکس و انگلس ادعا نکردند که مارکس و انگلس «سوسیالیسم» را از مانیفست کنسیدرانت سرقت کرده اند. آیا این عجیب نیست خواننده محترم؟

پس چه چیزی باعث می‌شود که این تازه به دوران رسیده‌های «قیاسی» – ببخشید، «دانش‌مندان» – این مزخرفات را بگویند؟ آن‌ها به نمایندگی از چه کسی صحبت می‌کنند؟ آیا آن‌ها مانیفست کنسیدرانت را بهتر از خود کنسیدرانت می‌شناسند؟ یا شاید فکر می‌کنند که وی. کنسیدانت و هوادارانش هرگز مانیفست کمونیست را نخوانده‌اند؟ اما دیگر بس است… بس است، زیرا خود آنارشیست‌ها جنگ دن‌کیشوت‌وارِ راموس و چرکزیشویلی را جدی نمی‌گیرند: پایان ننگین این جنگ مسخره آن‌قدر آشکارست که ارزش توجه زیادی ندارد…

بیایید به نقد اصلی بپردازیم.

*                *                 *

آنارشیست‌ها از بیماری خاصی رنج می‌برند: آن‌ها بسیار علاقه‌مندند که احزاب مخالفان خود را «نقد» کنند، اما زحمت آشنایی با این احزاب را به خود نمی‌دهند. ما دیده‌ایم که آنارشیست‌ها دقیقاً هنگام «نقد» از روش دیالکتیکی و تئوری ماتریالیستی سوسیال‌دموکرات‌ها نیز دقیقاً با همین شیوه رفتار می‌کنند (مراجعه کنید به فصل‌های اول و دوم ).

جهت نمونه، بیایید واقعیت زیر را در نظر بگیریم. چه کسی نمی‌داند که  بین سوسیالیست‌های انقلابی- اس‌آرها (Socialist-Revolutionaries) و سوسیال‌دموکرات‌ها(Social-Democrats)  اختلافات اساسی وجود دارد؟ چه کسی نمی‌داند که سوسیالیست‌های انقلابی، مارکسیسم، تئوری ماتریالیستی مارکسیسم، و روش دیالکتیکی آن، برنامه و مبارزه طبقاتی را رد می‌کند – در حالی که سوسیال‌دموکرات‌ها کاملاً بر مارکسیسم استوارند؟ این اختلافات اساسی باید برای هر کسی که چیزی، حتی اگر فقط کمی گوشی برای شنیدن داشته باشد، باید در مورد اختلاف نظر بین رولوشنایا روسیا(Revolutsionnaya Rossiya ) (ارگان سوسیالیست‌های انقلابی) و ایسکرا(Iskra) (ارگان سوسیال‌دموکرات‌ها) شنیده باشد. اما در باره آن «منتقدانی» که حتی تفاوت بین این دو را نمی‌بینند و فریاد می‌زنند که هم سوسیالیست‌های انقلابی(S–R) و هم سوسیال‌دموکرات‌ها(S–D) مارکسیست هستند، چه باید گفت؟ نبابراین، جهت نمونه، آنارشیست‌ها ادعا می‌کنند که هم رولوشنایا روسیا(Revolutsionnaya Rossiya ) و هم ایسکرا(Iskra) ارگان‌های مارکسیستی هستند (مراجعه کنید به سمپوزیوم آنارشیست‌ها، نان و آزادی، صفحه ۲۰۲ ).

همین یک نمونه نشان می‌دهد که آنارشیست‌ها تا چه اندازه با اصول سوسیال‌دموکراسی «آشنا» هستند!

پس از این، میزان اعتبار «نقد علمی» آن‌ها خودبه‌خود روشن می‌شود….

اکنون بیایید همین «نقد» را بررسی کنیم.

«اتهام» اصلی آنارشیست‌ها این است که  آن‌ها سوسیال‌دموکرات‌ها را سوسیالیست‌های واقعی نمی‌دانند – آن‌ها مدام تکرار می‌کنند شما سوسیالیست نیستید، بلکه دشمن سوسیالیسم هستید.

کروپوتکین در این مورد می‌نویسد: «… ما به نتایجی متفاوت از نتایجی که اکثر اقتصاددانان… مکتب سوسیال‌دموکرات به آن رسیده‌اند، می‌رسیم… ما… به کمونیسم آزاد می‌رسیم، در حالی که اکثر سوسیالیست‌ها (منظورم سوسیال‌دموکرات‌ها نیز هست – نویسنده) به سرمایه‌داری دولتی(state capitalism) و اصول اشتراکی‌ها – کُلکتیویسم(Collectivism) می‌رسند (مراجعه کنید به کروپوتکین، علوم مدرن و آنارشیسم، صفحات ۷۴-۷۵ ).

این «سرمایه‌داری دولتی» و «اصول اشتراکی‌»(Collectivism) که آنارشیست‌ها به سوسیال‌دموکرات‌ها نسبت می‌دهند، چیست؟

«سوسیالیست‌های آلمانی می‌گویند که تمام ثروت انباشته شده باید در دست دولت متمرکز شود، دولتی که آن را در اختیار انجمن‌های کارگری قرار می دهد، تولید و مبادله را سازمان می‌دهد و بر زندگی و کار جامعه نظارت کند.» (مراجعه کنید به کروپوتکین، سخنرانی‌های یک شورشی، صفحه ۶۴).

و باز می‌نویسد:

«اشتراکی‌ها در طرح‌هایشان… مرتکب دو اشتباه اساسی می‌شوند. آن‌ها می‌خواهند سیستم سرمایه‌داری را از بین ببرند، اما در عین‌حال دو نهادی را که پایه‌های همین سیستم را تشکیل می‌دهند، حفظ می‌کنند: «دولت نماینده و کار مزدی» (مراجعه کنید به فتح نان کروپوتکین، صفحه ۱۴۸ ). … «همان‌طور که به‌خوبی شناخته شده است، اصول اشتراکی(Collectivism)، همان‌گونه که می‌دانیم… کار مزدی را حفظ می‌کند. فقط … دولت نماینده … جای کارفرما را می‌گیرد …»

نمایندگان این دولت «حق استفاده از تمام ارزش اضافی حاصل از تولید را حفظ می‌کنند. علاوه بر این، در این سیستم… بین کار کارگر معمولی و کار انسان آموزش‌دیده فرق گذاشته می‌شود: از دیدگاه اشتراکی‌ها(Collectivism)، کار کارگر غیرماهر، به نظر اشتراکی‌ها (Collectivism)، کار ساده است، در حالی که صنعت‌گر ماهر، مهندس، دانش‌مند و غیره همان‌کاری را انجام می‌دهند که مارکس آن را کار پیچیده می‌نامد و و از این‌رو حق دریافت دست‌مزد بالاتری دارند» (همان‌جا، ص ۵۲). بنابراین، کارگران محصولات مورد نیاز خود را نه بر اساس نیازهایشان، بلکه «متناسب با خدماتی که به جامعه ارائه می‌دهند» دریافت خواهند کرد (همان‌جا، ص ۱۵۷).

آنارشیست‌های گرجستانی تنها با تحسین بیش‌تری نیز همین مطالب را تکرار می‌کنند، اما با اعتمادبه‌نفس و جسارت بیش‌تری. به‌ویژه در میان آن‌ها، آقای باتون (Baton). وی می‌نویسد:

«اصول اشتراکی‌(Collectivism) سوسیال‌دموکرات‌ها چیست؟  اصول اشتراکی‌ها، یا به‌عبارت دقیق‌تر، سرمایه‌داری دولتی(state capitalism)، بر این اصل استوار است:

هر کس باید به اندازه دل‌خواه خود یا به اندازه‌ای که دولت تعیین می‌کند کار کند و در برابر آن، معادل ارزش کار خود را به‌صورت کالا دریافت کند…

» در نتیجه، در چنین سیستمی «به یک مجلس قانون‌گذاری نیاز است… (و هم‌چنین) به یک قوه مجریه، یعنی وزرا، انواع مدیران، ژاندارم‌ها و جاسوسان و شاید حتی  به نیروهای نظامی نیاز باشد،  به‌ویژه اگر تعداد ناراضیان زیاد گردد، » (مراجعه کنید به نوباتی، شماره ۵، صفحات ۶۹-۶۸).

این است نخستین «اتهامی» که آقایان آنارشیست علیه سوسیال‌دموکراسی مطرح می‌کنند.

*                *                 *

بنابراین، از استدلال‌های آنارشیست‌ها چنین نتیجه می‌شود که:

۱. به نظر سوسیال‌دموکرات‌ها، جامعه سوسیالیستی بدون وجود دولتی که در مقام کارفرمای اصلی، کارگران را استخدام کند و بی‌تردید  دارای «وزرا… ژاندارم‌ها و جاسوسان» باشد، غیرممکن است.

۲. به نظر سوسیال‌دموکرات‌ها، در جامعه سوسیالیستی، تمایز بین کار «ناپاک» و «پاک» حفظ خواهد شد، اصل «به هر کس به اندازه نیازش» رد می‌شود و بجایش اصل دیگری، یعنی «به هر کس به اندازه خدماتش» حاکم خواهد شد.

این دو اساس «اتهام» آنارشیست‌ها علیه سوسیال‌دموکراسی است.

آیا این «ااتهامات» مطرح شده توسط آقایان آنارشیست‌ها پایه و اساسی دارد؟

ما تأکید می‌کنیم که هر آن‌چه آنارشیست‌ها در این باره می‌گویند یا نتیجه حماقتشان است یا تهمتی آگاهانه و شرم‌آور.

واقعیت‌ها چنین‌اند.

در سال ۱۸۴۶، کارل مارکس نوشت:: «طبقه کارگر در جریان تکامل خود، جامعه کهنه بورژوایی را با انجمنی جایگزین خواهد کرد که در آن طبقات و تضاد را از بین می‌برد و دیگر قدرت سیاسی به‌معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت...» (مراجعه کنید به فقر فلسفه ).

یک سال بعد، مارکس و انگلس همین ایده را در مانیفست کمونیست (مانیفست کمونیست، فصل دوم) بیان کردند.

انگلس در سال ۱۸۷۷ نوشت: «نخستین افدامی که دولت واقعاً به‌عنوان نماینده کل جامعه انجام می‌دهد – تصاحب ابزار تولید به نام جامعه – در عین‌حال آخرین اقدام مستقل آن به‌عنوان یک دولت است. دخالت قدرت دولتی در روابط اجتماعی، در حوزه‌های مختلف، یکی پس از دیگری، زائد می‌شود و سپس خودبه‌خود از بین می‌رود… دولت «ملغی» نمی‌شود، بلکه زوال می‌یابد» (آنتی دورینگ).

همین انگلس در سال ۱۸۸۴ بار دیگر نوشت:: «بنابراین، دولت از ازل وجود نداشته است. جوامعی بوده‌اندکه بدون دولت زندگی می‌کردند، جوامعی که هیچ تصوری از دولت نداشتند… در مرحله‌ معینی از رشد اقتصادی، که لزوماً با تقسیم جامعه به طبقات مرتبط بود، دولت به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شد…

ما اکنون به‌سرعت به مرحله‌ای از رشد تولید نزدیک می‌شویم که در آن، وجود این طبقات نه‌تنها دیگر ضرورتی ندارد، بلکه به مانعی قطعی برای تولید تبدیل خواهد شد- به‌همانگ‌ونه که این طبقات در مرحله قبلی پدید آمدند، ناگزیر ازمیان خواهند رفت. هم‌راه با آن‌ها، دولت نیز ناگزیر ازمیان خواهند رفت. جامعه‌ای که تولید را بر اساس هم‌کاری آزاد و برابر تولیدکنندگان سازمان‌دهی کند، کُل ماشین دولتی را به جایی می‌فرستد که به آن تعلق دارد: به موزه آثار باستانی، در کنار چرخ نخ‌ریسی و تبر بُرُنزی. (مراجعه کنید به منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت).

انگلس همین نظر را  بار دیگر در سال ۱۸۹۱ گفت (مراجعه کنید به مقدمه او بر جنگ داخلی در فرانسه).

همان‌طور که می‌بینید، از نظر سوسیال‌دموکرات‌ها، جامعه سوسیالیستی جامعه‌ای است که در آن دیگر جایی برای به‌اصطلاح دولت، یعنی قدرت سیاسی، با وزرا، فرمانداران، ژاندارم‌ها، پلیس و ارتش وجود نخواهد داشت. آخرین مرحله (در) وجود دولت، دوران انقلاب سوسیالیستی است، یعنی زمانی که پرولتاریا قدرت سیاسی را به دست می‌گیرد و دولت خود (دیکتاتوری) را برای نابودی نهایی بورژوازی برپا می‌کند. اما وقتی‌که بورژوازی از بین برود، وقتی‌که طبقات محو شوند، وقتی‌که سوسیالیسم به‌طور کامل مستقر گردد، دیگر نیازی به هیچ قدرت سیاسی نخواهد بود – و آن‌چه که به‌اصطلاح دولت نامیده می‌شود به تاریخ خواهد پیوست.

همان‌ط‌ور که می‌بینید، «اتهام» مذکور آنارشیست‌ها صرفاً یاوه‌گویی و بی‌اساس است.

اما دربارهٔ دومین بخش این «اتهام»، کارل مارکس چنین می‌گوید: «در مرحله‌ی عالی‌تر جامعه‌ی کمونیستی (یعنی سوسیالیستی)، پس از آن‌که تبعیت برده‌وار فرد از تقسیم کار، و به هم‌راه آن تضاد بین کار فکری و جسمی نیز از بین رفته باشد؛ پس از آن‌که کار به… نخستین نیاز زندگی تبدیل شده باشد؛ پس از آن‌که نیروهای مولده نیز با رشد همه‌جانبه‌ی افراد افزایش یافته باشند… تنها در آن زمان است که افق تنگ حقوق بورژوایی به‌طور کامل پشت سر گذاشته می‌شود و جامعه می‌تواند بر پرچم خود بنویسد: «از هر کس به اندازه‌ی توانایی‌اش، به هر کس به اندازه‌ی نیازش»» (نقد برنامه‌ی گوتا).

همان‌طور که می‌بینید، از نظر مارکس، مرحله عالی‌تر جامعه کمونیستی (یعنی سوسیالیستی) سیستمی خواهد بود که در آن تقسیم کار به کارهای «ناپاک» و  کارهای»پاک» و هم‌چنین تضاد بین کار فکری و جسمی به‌طور کامل از میان رفته است، کار برای همگان برابر خواهد بود و در جامعه اصل کمونیستی اصیل حاکم می‌شود: از هر کس به اندازه توانایی‌اش، به هر کس به اندازه نیازش. در چنین جامعه‌ای دیگر جایی برای کار مزدی وجود ندارد.

بنابران، روشن است که این «اتهام» نیز بی‌پایه و اساس است.

یکی از این دو حالت وجود دارد: یا آقایان آنارشیست هرگز آثار یادشده مارکس و انگلس را نخوانده اند و صرفاً بر اساس شایعات به «نقد» آن می‌پردازند، یا یا این آثار را خوانده‌اند و آگاهانه دروغ می‌گویند.

سرنوشت نخستین»اتهام» آن‌ها چنین است.

*                *                 *

دومین «اتهام» آنارشیست‌ها این است که آن‌ها سوسیال‌دموکراسی را انقلابی نمی‌دانند.. آقایان آنارشیست‌ها به ما می‌گویند که شما انقلابی نیستید، انقلاب قهرآمیز را رد می‌کنید، و می‌خواهید سوسیالیسم را فقط از طریق صندوق‌های رأی برقرار کنید.

به این نوشته‌های زیر توجه کنید:

«… سوسیال‌دموکرات‌ها… عاشق رجزخوانی در مورد موضوع «انقلاب»، «مبارزه انقلابی»، « جنگ مسلحانه» هستند… اما اگر شما با صداقت، از آن‌ها اسلحه بخواهید، رسماً یک صندوق رأی برای رأی دادن در انتخابات را به شما می‌دهند…» آن‌ها ادعا می‌کنند که «تنها تاکتیک مناسب برای انقلابیون، پارلمانتاریسم مسالمت‌آمیز و قانونی، همراه با سوگند وفاداری به سرمایه‌داری، به قدرت مستقر و به کُل سیستم بورژوازی موجود است» (مراجعه کنید به سمپوزیوم نان و آزادی، صفحات ۲۱، ۲۲-۲۳).

آنارشیست‌های گرجستانی نیز همین گفته را تکرار می‌کنند، البته با اعتمادبه‌نفس بیشتری. جهت نمونه، باتون(Baton) را در نظر بگیرید که می‌نویسد:

«تمام سوسیال دموکراسی… آشکارا ادعا می‌کند که مبارزه با کمک تفنگ و سلاح، شیوه بورژوایی انقلاب است و احزاب تنها از طریق برگه‌های رأی، تنها از طریق انتخابات عمومی می‌توانند قدرت را به دست گیرند و سپس، از طریق اکثریت پارلمانی و قانون‌گذاری، جامعه را  بازسازی کنند» (مراجعه کنید به تسخیر قدرت سیاسی، صفحات ۳-۴ ).

این همان‌چیزی است که آقایان آنارشیست‌ها درباره مارکسیست‌ها می‌گویند.

آیا این «اتهام» هیچ پایه و اساسی دارد؟ ما تأکید می‌کنیم که در این‌جا نیز آنارشیست‌ها چیزی جز ناآگاهی و علاقهٔ خود به افترا و تهمت را آشکار نمی‌کنند.

واقعیت‌ها چنین‌اند.

کارل مارکس و فردریک انگلس در اواخر سال ۱۸۴۷ نوشتند:

«کمونیست‌ها از پنهان کردن عقاید و اهداف خود ابایی ندارند. آن‌ها آشکارا اعلام می‌کنند که اهدافشان تنها  از طریق سرنگونی قهرآمیز همه مناسبات اجتماعی موجود قابل تحقق است. بگذارید طبقات حاکم از یک انقلاب کمونیستی به خود بلرزند. پرولترها چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند. اما آن‌ها جهانی برای فتح پیش رو دارند. کارگران همه کشورها، متحد شوید!» (مراجعه کنید به مانیفست حزب کمونیست. در برخی از نسخه‌های قانونی، چندین کلمه در ترجمه حذف شده‌اند.)

مارکس در سال ۱۸۵۰، در آستانهٔ انتظار برای خیزش دیگری در آلمان، در نامه‌ای به رفقای آلمانی خود نوشت:

«نباید به هیچ بهانه‌ای سلاح و مهمات را تسلیم کرد…کارگران باید … به‌طور مستقل خود را در قالب یک گارد پرولتری، با فرماندهان و ستاد فرماندهی ویژهٔ خود، سازمان دهند…» و این نکته را «شما باید این نکته را هم در جریان قیامِ و هم پس از آن همواره مدنظر داشته باشید.» (نگاه کنید به «محاکمهٔ کمونیست‌های کلن»، پیام مارکس به کمونیست‌ها.)) (۱۳).

در سال‌های ۱۸۵۱-۱۸۵۲، کارل مارکس و فردریک انگلس نوشتند:

«… وقتی وارد مسیر قیام  شدید، با بیش‌ترین عزم و اراده و با نهایت قاطعیت عمل کنید و همواره در موضع تهاجمی باشید. دفاع، مرگ هر قیام مسلحانه‌ است… دشمنان خود را در زمانی غافل‌گیر کنید که نیروهایشان پراکنده است، هر روز، هرچند با پیروزی‌های کوچک، موفقیت‌های تازه‌ای به دست آورید… دشمن را وادار به عقب‌نشینی کنید، پیش از آن‌که بتواند نیروهای خود را برای مقابله با شما گرد آورد؛ به قول دانتون(Danton)، بزرگ‌ترین استاد سیاست انقلابی که تاکنون شناخته شده است: جسارت، جسارت، و بازهم جسارت!» de l’audace, de l’audace, encore de l’audace!» (انقلاب و ضدانقلاب در آلمان.)

ما فکر می‌کنیم که در این‌جا منظور  مارکس و انگلس چیزی فراتر از «برگه‌های رأی» مد نظر باشد.

سرانجام، تاریخ کمون پاریس را به‌یاد بیاورید، به‌خاطر بیاورید که کمون در آغاز چقدر مسالمت آمیز رفتار کرد، هنگامی که به پیروزی خود در پاریس بسنده کرد و از حمله به ورسای، آن کانون ضدانقلاب، خودداری نمود.

به نظر شما مارکس در آن زمان چه گفت؟ آیا او از پاریسی‌ها خواست پای صندوق‌های رای بروند؟ آیا او رضایت خود را از بی‌خیالی کارگران پاریس ابراز کرد (تمام پاریس در دست کارگران بود)، آیا وی از نرمش و مدارا و خوش‌طینتی کارگران در برابر نیروهای شکست‌خوردهٔ ورسای دفاع نمود؟ ببینید مارکس چه گفت:

«چه انعطاف‌پذیری، چه ابتکار تاریخی، چه روحیهٔ فداکاری در این پاریسی‌ها وجود دارد! پس از شش ماه گرسنگی… آن‌ها زیر سرنیزه‌های پروس قیام می‌کنند… تاریخ نمونه‌ای همتای این عظمت را به خود ندیده است! اگر شکست بخورند، فقط «نیت پاک» آن‌ها قابل سرزنش خواهد بود. پس از آن‌که نخست وینوی(Vinoy) و سپس بخش ارتجاعی گارد ملی پاریس عقب‌نشینی کردند، آن‌ها باید فوراً به سمت ورسای(Versailles) پیش‌روی می‌کردند، 

آن‌ها به دلیل محظور اخلاقی، فرصت خود را از دست دادند. آن‌ها نمی‌خواستند جنگ داخلی را آغاز کنند، گویی آن موجود شرور و ناقص‌الخلقه، تی‌یرز(Thiers)، با تلاش خود جهت خلع سلاح پاریس، جنگ داخلی را از پیش آغاز نکرده بود!» (نامه‌هایی به کوگلمان.) (۱۴)

کارل مارکس و فردریک انگلس این‌گونه می‌اندیشیدند و همین‌گونه عمل می‌کردند.

سوسیال‌دموکرات‌ها نیز این‌گونه می‌اندیشند و همین‌گونه عمل می‌کنند.

اما آنارشیست‌ها هم‌چنان تکرار می‌کنند: مارکس و انگلس و پیروانشان فقط به  صندوق رأی دل بسته اند – آن‌ها هرگونه اقدام انقلابیِ قهرآمیز را رد می‌کنند!

همان‌طوری‌که می‌بینید، این «اتهام» نیز چیزی جز افترا نیست؛ افترايی که تنها ناآگاهی آنارشیست‌ها  را از ماهیت واقعی مارکسیسم آشکار می‌کند.

چنین است سرنوشت  دومین«اتهام»

*                *                 *

سومین «اتهام» آنارشیست‌ها این است که  خصلت توده‌ای سوسیال‌دموکراسی را انکار می‌کنند، سوسیال‌دموکرات‌ها را بوروکرات می‌نامند و مدعی‌اند که برنامهٔ سوسیال‌دموکرات‌ها برای دیکتاتوری پرولتاریا به‌معنای مرگ انقلاب است؛ و  از آن‌جایی که سوسیال‌دموکرات‌ها از چنین دیکتاتوری‌ای دفاع می‌کنند، در واقع می‌خواهند دیکتاتوری خود و نه دیکتاتوری پرولتاریا را برقرار سازند.

به آقای کروپوتکین(Kropotkin) گوش دهید:

«ما آنارشیست‌ها حکم نهایی خود را دربارهٔ دیکتاتوری صادر کرده‌ایم… ما می‌دانیم که هر دیکتاتوری، صرف‌نظر از این‌که چقدر نیت صادقانه‌ای داشته باشد، منجر به مرگ انقلاب خواهد شد. ما می‌دانیم… که ایده دیکتاتوری چیزی جز محصول مهلک بُت‌وارگی(fetishism) دولتی نیست که… همواره در تلاش برای تداوم برده‌داری بوده است» (مراجعه کنید به کروپوتکین، سخنرانی‌های یک شورشی، صفحه ۱۳۱).

سوسیال دموکرات‌ها نه تنها دیکتاتوری انقلابی را به رسمیت می‌شناسند، بلکه «از دیکتاتوری بر پرولتاریا نیز حمایت می‌کنند… کارگران فقط تا جایی که ارتشی منضبط و تحت کنترل آن‌ها باشند، برایشان اهمیت دارند… سوسیال‌دموکراسی می‌کوشد تا از طریق پرولتاریا ماشین دولتی را تصرف کند» (مراجعه کنید به نان و آزادی، صفحات ۶۲، ۶۳ ).

آنارشیست‌های گرجستانی نیز همین را می‌گویند: «دیکتاتوری پرولتاریا به‌معنای واقعی کلمه کاملاً غیرممکن است، زیرا پیروان دیکتاتوری، دولت‌مردان هستند و دیکتاتوری آن‌ها نه فعالیت‌های آزادانه کُل پرولتاریا، بلکه استقرار همان حکومت نمایندگی موجود در رأس جامعه خواهد بود.» (مراجعه کنید به باتون، تسخیر قدرت سیاسی، صفحه ۴۵ ). سوسیال‌دموکرات‌ها نه برای تسهیل رهایی پرولتاریا، بلکه … «با حکومت خود، بردگی جدیدی برقرار کنند.» از دیکتاتوری حمایت می‌کنند (به نوباتی، شماره ۱، صفحه ۵. باتون مراجعه کنید).

این سومین «اتهام» آقایان آنارشیست‌هاست.

افشای این امر، که یکی از تهمت‌های همیشگی آنارشیست‌ها با هدف فریب خوانندگانشان است، نیازی به تلاش زیادی ندارد.

ما در این‌جا به دیدگاه عمیقاً اشتباه کروپوتکین نمی‌پردازیم که معتقدست هر دیکتاتوری به‌معنای مرگ انقلاب است. بعداً هنگام بحث در مورد تاکتیک‌های آنارشیست‌ها، در این مورد بحث خواهیم کرد.  فعلاً فقط به خود این «اتهام» می‌پردازیم.

کارل مارکس و فردریک انگلس در اواخر سال ۱۸۴۷ گفتند که پرولتاریا جهت برقراری سوسیالیسم، باید به دیکتاتوری سیاسی دست یابد تا با کمک این دیکتاتوری، حملات ضدانقلابی بورژوازی را دفع نماید و ابزار تولید را از وی بگیرد؛ و این دیکتاتوری نباید دیکتاتوری چند نفر معدود، بلکه باید دیکتاتوری کُل پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه باشد:

«پرولتاریا از برتری سیاسی خود استفاده خواهد کرد تا به‌تدریج تمام سرمایه را از بورژوازی بگیرد، تمام ابزارهای تولید را در دست… پرولتاریای متشکل به‌عنوان طبقه حاکم…، متمرکز سازد…»(مراجعه کنید به مانیفست کمونیست ).

یعنی دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری کُل پرولتاریا به‌مثابه یک طبقه بر بورژوازی خواهد بود و نه سلطه چند فرد بر پرولتاریا.

مارکس و انگلس بعدها همین ایده را تقریباً در تمام آثار دیگر خود، مانند هجدهم برومر لویی بناپارت، مبارزات طبقاتی در فرانسه، جنگ داخلی در فرانسه، انقلاب و ضدانقلاب در آلمان، آنتی دورینگ و سایر آثار تکرار کردند.

اما این همه ماجرا نیست؛ برای اینکه بدانیم مارکس و انگلس دیکتاتوری پرولتاریا را چگونه تصور می‌کردند، و چه اندازه این دیکتاتوری را ممکن می‌دانستند، بسیار جالب است که موضع آنان را نسبت به کمون پاریس بدانیم. مسئله این است که دیکتاتوری پرولتاریا نه‌تنها توسط آنارشیست‌ها، بلکه توسط خرده بورژوازی شهری، از جمله همه جور قصاب‌ و میخانه‌دار – یعنی همه کسانی که مارکس و انگلس آن‌ها را آدم‌های بی‌فرهنگ(philistines) می‌نامیدند – نیز محکوم می‌شود. این همان چیزی است که انگلس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا، خطاب به چنین بی‌فرهنگ‌هایی(philistines)، گفت:

«اخیراً، آلمانی‌های بی‌فرهنگ بار دیگر از شنیدن عبارت «دیکتاتوری پرولتاریا» وحشت‌زده شده‌اند. بسیار خوب، آقایان، آیا می‌خواهید بدانید این دیکتاتوری چه شکلی است؟ به کمون پاریس نگاه کنید. آن دیکتاتوری پرولتاریا بود» (مراجعه کنید به کتاب «جنگ داخلی در فرانسه»، مقدمه انگلس)(۱۵).

همان‌طور که می‌بینید، انگلس دیکتاتوری پرولتاریا را در قالب کمون پاریس تصور می‌کرد.

بنابراین، هر کسی که می‌خواهد بداند دیکتاتوری پرولتاریا از دیدگاه مارکسیست‌ها چیست، باید کمون پاریس را مطالعه کند. پس بیایید به سراغ کمون پاریس برویم. اگر معلوم شود که کمون پاریس واقعاً دیکتاتوری چند فرد بر پرولتاریا بوده است، آن‌گاه ــ مرگ بر مارکسیسم، مرگ بر دیکتاتوری پرولتاریا! اما اگر دریابیم که کمون پاریس واقعاً دیکتاتوری پرولتاریا بر بورژوازی بوده است، آن‌گاه… با صدای بلند به تهمت‌زنندگان آنارشیست خواهیم خندید؛ همان کسانی که در مبارزه خود علیه مارکسیست‌ها، چاره‌ای جز ابداع تهمت ندارند.

تاریخ کمون پاریس را می‌توان به دو دوره تقسیم کرد: دوره نخست، زمانی که امور پاریس توسط «کمیته مرکزی» مشهور کنترل می‌شد، و دوره دوم، زمانی که پس از انقضای اختیارات «کمیته مرکزی»، اداره امور به کمون تازه منتخب واگذار شد.

این «کمیته مرکزی» چه بود، و ترکیبش چگونه بود؟ کتاب «تاریخ عامه‌پسند کمون پاریس» نوشته آرتور آرنولد(Arthur Arnould) پیش روی ماست که به گفته خود آرنولد، به‌طور خلاصه به این سئوال پاسخ می‌دهد. مبارزه تازه آغاز شده بود که حدود ۳۰۰ هزار کارگر پاریسی، که در گروهان‌ها و گردان‌ها سازمان‌دهی شده بودند، نمایندگانی از صفوف خود انتخاب کردند. به این ترتیب «کمیته مرکزی» تشکیل شد.

آرنولد می‌گوید: «تمام این شهروندان (اعضای «کمیته مرکزی») که در انتخابات جداگانه توسط گروهان‌ها یا گردان‌های خود انتخاب شده بودند، فقط برای گروه‌های کوچکی که نمایندگان آن‌ها بودند، شناخته شده بودند. این افراد چه کسانی بودند، چه‌جور آدم‌هایی بودند و می‌خواستند چه کار کنند؟ «این یک دولت ناشناس بود که تقریباً منحصراً از کارگران عادی و کارمندان جزء ادارات تشکیل شده بود، که نام سه چهارم آن‌ها در خارج از خیابان‌ها یا محل کار دفاترشان ناشناخته بود… سنت‌ها واژگون شده بود. اتفاق غیرمنتظره‌ای در جهان رُخ داده بود. در میان آن‌ها حتی یک نفر از طبقات حاکم وجود نداشت. انقلابی رُخ داده بود که توسط یک وکیل، نماینده مجلس، روزنامه‌نگار یا ژنرال نمایندگی نمی‌شد. در عوض، در میان آن‌ها یک معدن‌چی اهل کروزو(Creusot)، یک صحاف، یک آشپز و دیگرانی از این دست حضور داشتند.» (مراجعه کنید به تاریخ عامه کمون پاریس، صفحه ۱۰۷).

آرتور آرنو در ادامه می‌گوید:

«اعضای «کمیته مرکزی» گفتند: «ما افرادی گمنام، ابزارهای فروتن مردمی هستیم که مورد حمله قرار دارند… ابزارهای اراده مردم هستیم، این‌جاییم تا صدای آن‌ها باشیم، تا پیروزی‌اش را تحقق بخشیم. مردم، کمون(Commune) می‌خواهند و ما برای پیش‌برد انتخابات کمون این‌جا می‌مانیم.» نه کم‌تر و نه بیش‌تر. این دیکتاتورها خود را بالاتر از توده‌ها قرار نمی‌دهند و از آن‌ها فاصله نمی‌گیرند. انسان احساس می‌کند که آن‌ها با توده‌ها، در میان توده‌ها، و برای توده‌ها زندگی می‌کنند، که هر لحظه با آن‌ها مشورت می‌کنند، به سخنانشان گوش می‌دهند و آن‌چه را که می‌شنوند منتقل می‌کنند، و فقط می‌کوشند… تا نظر سیصد هزار نفر را به‌طور خلاصه منتقل کنند.» (همان، ص. ۱۰۹).

کمون پاریس در نخستین دوره حیات خود چنین عمل کرد.

کمون پاریس چنین بود.

دیکتاتوری پرولتاریا چنین است.

حال به دوره دوم کمون بپردازیم، دوره‌ای که کمون به‌جای «کمیته مرکزی» امور را در دست گرفت و فعالیت می‌کرد. آرنو با شور و شوق از این دو دوره که در مجموع دو ماه به طول انجامید، سخن می‌گوید و ادامه می‌د‌هد که این یک دیکتاتوری واقعی مردمی بود. بشنویم:

«نمایش باشکوهی که این مردم در طول آن دو ماه به جهانیان عرضه کردند، ما را سرشار از نیرو و امید می‌کند… تا به چهره آینده بنگریم. طی آن دو ماه، یک دیکتاتوری واقعی در پاریس حاکم بود، نه دیکتاتوری کاملاً بی‌رقیب یک فرد، بلکه تمام مردم – که خودشان تنها صاحب‌اختیار اوضاع بودند … این دیکتاتوری بیش از دو ماه، بدون وقفه، از ۱۸ مارس تا ۲۲ مه (۱۸۷۱)، ادامه داشت…»… به خودی‌خود «… کمون فقط یک نیروی معنوی بود و هیچ نیروی مادی دیگری جز هم‌دلی همگانی … شهروندان در اختیار نداشت، مردم حاکم بودند، تنها حاکمان، خودشان پلیس و دستگاه قضایی خود را برپا کردند…» (همان‌جا، صفحات ۲۴۲، ۲۴۴).

این توصیف کمون پاریس از آرتور آرنولد است، زیرا که خود وی یکی از اعضای کمون و از شرکت‌کنندگان فعال در نبردهای تن به تن آن بود.

یکی دیگر از اعضای کمون و همین‌گونه شرکت‌کننده‌ای فعال در نبردهای آن، لیساگارای(Lissagaray)، نیز کمون پاریس را به همین شکل توصیف می‌کند. (نگاه کنید به تاریخ کمون پاریس اثر وی.)

مردم به‌عنوان «تنها حاکمان»، «نه دیکتاتوری یک فرد، بلکه دیکتاتوری تمام مردم» ــ این همان چیزی است که کمون پاریس بود.

انگلس برای اطلاع  افراد بی‌فرهنگ‌ اعلام نمود: «به کمون پاریس نگاه کنید. آن دیکتاتوری پرولتاریا بود.»

پس این است دیکتاتوری پرولتاریا آن‌طور که مارکس و انگلس تصور می‌کردند.

همان‌طور که می‌بینید، آقایان آنارشیست‌ها همان‌قدر درباره دیکتاتوری پرولتاریا، کمون پاریس و مارکسیسم که این‌همه از آن «انتقاد» می‌کنند، اطلاعات دارند، که من و شما، خواننده عزیز، از زبان اچینی اطلاعات داریم.

روشن است که دو نوع دیکتاتوری وجود دارد. دیکتاتوری اقلیت، دیکتاتوری یک گروه کوچک، دیکتاتوری ترپوف‌ها(Trepovs) و ایگناتیف‌ها(Ignatyevs) که علیه مردم اعمال می‌شود. در رأس این نوع دیکتاتوری معمولاً یک محفل کوچک و پشت‌پرده قرار دارد که در خفا تصمیم می‌گیرد و حلقه طناب را هرچه بیش‌تر دور گردن اکثریت مردم تنگ‌تر می‌کند.

مارکسیست‌ها دشمن چنین دیکتاتوری‌ای هستند و با چنین دیکتاتوری‌ای بسیار سرسختانه‌تر و فداکارانه‌تر از آنارشیست‌های پرهیاهوی ما مبارزه می‌کنند.

نوع دیگری از دیکتاتوری وجود دارد، دیکتاتوری اکثریت پرولتاریا، دیکتاتوری توده‌ها، که علیه بورژوازی، علیه اقلیت اعمال می‌شود. در رأس این دیکتاتوری، توده‌ها قرار دارند؛ در این‌جا جایی برای محفل‌های پشت‌پرده یا تصمیم‌های مخفیانه وجود ندارد، در این‌جا همه چیز آشکارا، در خیابان‌ها، در جلسات و اجتماعات انجام می‌شود – زیرا این دیکتاتوری خیابان، و توده‌ها، دیکتاتوری علیه همه ستم‌گران است.

مارکسیست‌ها «با تمام قوا» از این نوع دیکتاتوری حمایت می‌کنند – و دلیلش این است که چنین دیکتاتوری‌ای سرآغاز باشکوه انقلاب بزرگ سوسیالیستی است.

آقایان آنارشیست‌ها این دو دیکتاتوری کاملاً متضاد را با هم اشتباه گرفتنه‌اند و بدین ترتیب خود را در موقعیت مضحکی قرار داده‌اند: آن‌ها نه با مارکسیسم، بلکه با ساخته‌های خیالاتشان مبارزه می‌کنند؛ نه با مارکس و انگلس، بلکه با آسیاب‌های بادی می‌جنگند، درست همان‌گونه که دون کیشوت(Don Quixote) فقید در روزگار خود چنین می‌کرد…

این است سرنوشت سومین «اتهام».

(ادامه دارد)*

* ادامه‌ی این مقاله در مطبوعات منتشر نشد زیرا در اواسط سال ۱۹۰۷، رفیق استالین توسط کمیته مرکزی حزب برای انجام کار حزبی به باکو منتقل شد و چند ماه بعد در آن‌جا دستگیر شد. یادداشت‌های وی درباره فصل‌های پایانی اثر آنارشیسم یا سوسیالیسم؟ در جریان بازرسی پلیس از محل اقامتش از بین رفت. ــ ویراستار.

یادداشت‌ها:

۱. در پایان سال ۱۹۰۵ و آغاز سال ۱۹۰۶، گروهی از آنارشیست‌ها در گرجستان، به رهبری آنارشیست مشهور و پیرو کروپوتکین(Kropotkin)، وی. چرکزیشویلی(V. Cherkezishvili) و حامیانش میخاکو تسرتلی(باتون) (- Baton- Mikhako Tsereteli)، شالوا گوگلیا(ش. گ.) Shalva Gogelia–Sh. G) و دیگران، مبارزه‌ی شدیدی را علیه سوسیال دموکرات‌ها انجام دادند. این گروه در تفلیس روزنامه‌های نوباتی(Nobati)، موشا(Musha) و بقیه را منتشر کردند.

آنارشیست‌ها در میان پرولتاریا هیچ حمایتی نداشتند، اما در میان عناصر بی‌طبقه و خرده بورژوازی به موفقیت‌هایی دست یافتند. جی. وی. استالین(J. V. Stalin) مجموعه‌ای از مقالات را علیه آنارشیست‌ها با عنوان کلی «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(?Anarchism or Socialism) نوشت. چهار بخش اول در ژوئن و ژوئیه ۱۹۰۶ در آخالی تسخووربا (Akhali Tskhovreba) منتشر شد.

بقیه‌ مقالات به دلیل توقیف روزنامه از سوی مقامات منتشر نشد.

از این‌رو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را به‌طور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آنها را با زبانی ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر بازنویسی کند، که او نیز با کمال‌میل این کار را انجام داد.»

در دسامبر ۱۹۰۶ و در ۱ ژانویه ۱۹۰۷، مقالاتی که در آخالی تسخووربا منتشر شده بودند، با اندکی بازنگری در آخالی درویبا(Akhali Droyeba)، با این توضیح سرمقاله، تجدید چاپ شدند: «اخیراً، اتحادیه کارمندان اداری به ما نامه نوشت و پیش‌نهاد کرد که مقالاتی در مورد آنارشیسم، سوسیالیسم و ​​​​مسائل مرتبط منتشر کنیم (مراجعه کنید به آخالی درویبا، شماره ۳ ).  چندین رفیق دیگر نیز همین درخواست را مطرح کرده‌اند. ما با کمال‌میل این خواسته‌ها را پذیرفتیم و این مقالات را منتشر می‌کنیم. . لازم می‌دانیم یادآوری کنیم که بخشی از این مقالات پیش‌تر در مطبوعات گرجی منتشر شده بود، اما به دلایلی که خارج از اختیار نویسنده بود، ناتمام ماند.).  از این‌رو، تصمیم گرفتیم همه مقالات را به‌طور کامل تجدید چاپ کنیم و از نویسنده خواستیم آن‌ها را با زبانی ساده‌تر و قابل‌فهم‌تر بازنویسی کند، که او نیز با کمال‌میل این کار را انجام داد.» این توضیح علت وجود دو نسخه از چهار بخش نخست کتاب «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»(Anarchism or Socialism) را روشن می‌کند. انتشار این مجموعه مقالات سپس در روزنامه چونی تسخووربا (Chveni Tskhovreba)(زندگی ما) در فوریه ۱۹۰۷ و در روزنامه درو(Dro) (زمان) در آوریل ۱۹۰۷ ادامه یافت. نخستین نسخه مقالات «آنارشیسم یا سوسیالیسم؟»، آن‌گونه که در آخالی تسخووربا منتشر شده بود، به‌عنوان ضمیمه این جلد آمده است.

«چونی تسخووربا» (زندگی ما) – یک روزنامه روزانه بلشویکی بود که به طور قانونی در تفلیس تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر می‌شد، از ۱۸ فوریه ۱۹۰۷ شروع به انتشار کرد. در مجموع، ۱۳ شماره منتشر شد. این روزنامه در ۶ مارس ۱۹۰۷ به دلیل «گرایش‌های افراطی» توقیف شد.

«درو» (زمان) – یک روزنامه روزانه بلشویکی که پس از توقیف «چونی تسخووربا» در تفلیس منتشر می‌شد، از ۱۱ مارس تا ۱۵ آوریل ۱۹۰۷ تحت نظارت جی. وی. استالین منتشر می‌شد. م. تسخاکایا(M. Tskhakaya) و م. داویتاشویلی(M. Davitashvili) اعضای هیئت تحریریه بودند. در مجموع، ۳۱ شماره منتشر شد.

۲. نوباتی (ندا یا فراخوان)، هفته‌نامه‌ای بود که آنارشیست‌های گرجستان در سال ۱۹۰۶ در تفلیس منتشر می‌کردند.

۳. کارل مارکس و فردریش انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۳۲۸.

۴. کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۳۲۹.

۵. این(موضوع) با این اندیشه که بین شکل و محتوا تضاد وجود دارد، منافاتی ندارد. نکته این است که تضاد بین محتوا و شکل به طور کلی نیست، بلکه بین شکل قدیمی و محتوای جدید است که به دنبال شکل جدیدی است و به سمت آن تلاش می‌کند. و برای دستیابی به آن می‌کوشد..

۶.. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریش انگلس، خانواده هیلیگه(خانواده مقدس)، بخش «نبرد انتقادی علیه ماتریالیسم فرانسوی قرن هجدهم»، در مجموعه آثار مارکس و انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe)، بخش اول، جلد سوم، صص. ۳۰۷–۳۰۸. «Kri-tische Schlacht gegen den franzosischen Materialismus.» (Marx-Engels, Gesamtausgabe, Erste Abteilung, Band 3, S. 307-08.)

۷. نگاه کنید به: کارل مارکس، فقر فلسفه (Misère de la Philosophie)، در مجموعه آثار مارکس و انگلس، بخش اول، جلد ششم، ص. ۲۲۷.

8. رجوع کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار برگزیده، جلد دوم، مسکو، ۱۹۵۱، ص. ۲۹۲.

۹. همان، جلد دوم، ص. ۲۳.

10. رجوع کنید به فردریک انگلس، انقلاب در علم آقای یوگن دورینگ (آنتی دورینگ)، مسکو، ۱۹۴۷، صص. ۲۳۳–۲۳۵.

۱۱. موشا (کارگر) – روزنامه‌ای که توسط آنارشیست‌های گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر می‌شد.

۱۲. خما (صدا) – روزنامه‌ای که توسط آنارشیست‌های گرجستانی در تفلیس در سال ۱۹۰۶ منتشر می‌شد.

۱۳. کارل مارکس، محاکمه کمونیست‌های کلن، منتشر شده توسط انتشارات مولوت، سن پترزبورگ، ۱۹۰۶، صفحه ۱۱۳ (ضمیمه نهم. خطابه کمیته مرکزی به اتحادیه کمونیست‌ها، مارس ۱۸۵۰). (مراجعه کنید به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحات ۱۰۵–۱۰۴).

۱۴. نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد دوم، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۲۰.

۱۵. نویسنده این عبارت را از رساله‌ کارل مارکس با عنوان «جنگ داخلی در فرانسه» نقل می‌کند،  رساله‌ای با مقدمه‌ای از ف. انگلس، ترجمه روسی از آلمانی با ویراستاری ن. لنین، ۱۹۰۵ (نگاه کنید به به کارل مارکس و فردریک انگلس، آثار منتخب، جلد اول، مسکو ۱۹۵۱، صفحه ۴۴۰ ).

برگردانده شده از:

J. V. Stalin

?Anarchism Or Socialism  

December, 1906 — January, 1907
https://www.marxists.org/reference/archive/stalin/works/1906/12/x01.htm