برگردان. رحیم کاکایی
زورا سورونبایوا شاعر، نویسنده و نمایشنامهنویس قرقیزی شوروی
زورا سورونبایوا نخستین نویسنده زن در قیرقیزستان شوروی، 15 اوت 1924، در روستای جولگولوت(ژولگولوت)، ناحیه آک سو، منطقه ایسیک کول قیرقیزستان در سال ۱۹۲۴ در یک خانواده دهقان فقیر بدنیا آمد و تک فرزند خانواده بود. او تحصیلات عالی نداشت. به جای دانشگاه، در دفتر تحریریه روزنامه « پراودای ایسیک- کول » مشغول به کار شد، جایی که بلافاصله پس از فارغالتحصیلی از مدرسه به عنوان منشی- تایپیست و سپس به عنوان خبرنگار شروع به کار کرد. او دیرتر آن را دانشگاه خود نامید. از سال ۱۹۵۹ تا ۱۹۷۴، او خبرنگار روزنامه بین منطقهای «کمونیستی امگک» بود و از سال ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹، دوباره به عنوان خبرنگار « پراودای ایسیک-کول » مشغول به کار شد . او در سرگذشت خود می نویسد که: «… من تمام عمرم را در یک جا کار کردهام، میتوان گفت همانند یک درخت، ریشههای عمیقی در آنجا دواندهام… نخستین بار در آن دفتر تحریریه («پراودای ایسیک-کول ») قلم به دست گرفتم و از آن زمان تاکنون، پیوسته، در آنجا کار کردهام. کار خلاقانهام را با شعر شروع کردم. خجالتی بودم و جوان، شعر مینوشتم و هرگز آنها را به کسی نشان نمیدادم – کم رو بودم. به نحوی، شعرهایم به دست سردبیر روزنامه، شایک ژامانساریف، افتادند. او یک روز با من تماس گرفت و پرسید: «زورا، این شعر توست؟». من بیکلام آنجا ایستادهام، میترسیدم پاسخ آری یا نه بدهم. شایک آقا نتوانست مقاومت کند و گفت: «اوه، زورا، تو آن را نوشتی، مگر نه؟ اسمت آخرش هست. شعر فوقالعادهای است؛ ما آن را منتشر خواهیم کرد. معلوم می شود که زیاد خواندهای، سخت کار کردهای، مدت زیادی دنبالش گشتهای. چرا خجالت میکشی؟ خجالت نکش، ادامه بده…». این کلمات در آن زمان الهام زیادی به من بخشیدند.
نخستین تلاشهای شاعرانه سورونبایوا، که مورد تأیید همکارانش قرار گرفت، در سالهای پس از جنگ منتشر شد. در سال ۱۹۹۵، به پاس خدماتش به فرهنگ و ادبیات قیرقیز، عنوان ارزشمند نویسنده مردمی قرقیزستان به او اهدا شد که نخستین زنی بود که به این افتخار دست مییافت. درونمایه آثار سورونبایوا بیشتر حول محور زندگی زنان، چالش میان سنت و مدرنیته، و تقابل زندگی روستایی و شهری میچرخد. زورا سورونبایوا مسیر خلاقانه خود را در سال ۱۹۴۷ آغاز کرد، زمانی که اثر خود بنام ” به دختر کره ای ” برای نخستین بار در یک روزنامه محلی منتشر شد. با گذشت زمان، تعدادی مجموعه شعر از جمله «دهکده من» نخستین مجموعه شعر او در سال ۱۹۶۰ ، «دوستی»، «کوهها به یاد میآورند» و دیگر آثار وی منتشر شدند. نخستین تلاش او در نثر، داستان “کل آسترا”بود که در سال ۱۹۷۱ منتشر شد. این داستان شهرت بیسابقهای برای سورونبایوا به ارمغان آورد و به یکی از پرخوانندهترین آثار او تبدیل گردید. هشت سال بعد، این داستان به روسی ترجمه و با عنوان «گلهای پاییزی» منتشر شد.. با وجود موفقیتش در حوزه خلاقیت، زندگی شخصی نویسنده به هیچ وجه ایدهآل نبود. همانطور که خود زورا سورونبایوا تعریف می کند، در جوانی عاشق مردی به نام شریف شده بود. با این حال، رابطه آنها با شروع جنگ و رفتن شریف به جبهه به سرعت پایان یافت. مدتی بعد، او را بخاطر ازدواج اجباری می ربایند. یک ماه بعد، خانه شوهر خود را ترک کرد و برای زندگی با اقوام به شهر میرود. چند سال بعد، اقوام سورونبایوا از ترس تنها ماندن او، وی را شوهر می دهند. ازدواج دوم او نیز ناموفق بود. زورا سورونبایوا پسرش را برمی دارد و شوهرش را ترک می کند. آنطور که خود نویسنده تعریف میکند، او تمام عمرش را منتظر شریف می شود. او اقرار میکند: «من باور داشتم که شریف بالاخره من را پیدا خواهد کرد». این دو عاشق سرانجام در پیری یکدیگر را دیدار می کنند. او از آشنایان خود می شنود که شریف به شدت بیمار است. پس از خرید هدایا برای او و خانوادهاش، به همراه یکی از دوستانش به ملاقات شریف می رود. معلوم می شود که همسر شریف از وجود زورا سورونبائوا خبر داشته و وقتی سورونبائوا درِ خانه شریف را می زند، همسر شریف به گرمی از او پذیرایی می کند.
مدت کوتاهی پس از این دیدار، شریف درمی گذرد. زورا سورونبایوا در جوانی یکی از زیباترین دختران “کارا کول”( شهری در استان ایسیقکول، و مرکز این استان در کشور قرقیزستان.مترجم) بحساب می آمد. حتی ضربالمثلی وجود داشت که: «فقط دو دختر زیبا در کاراکول وجود دارد – دختری به نام زینیدا و زورای ما». اشعار او که در روزنامهها و مجلات ملی منتشر می شدند، به دلیل خودجوشی و خلوص غناییشان متمایز بودند. سورونبایوا در اشعاری مانند «ترانه یک جیگیت»(جیگیت: سوارکار ماهر و شجاع. مترجم)، « به برادر چوپانم »، «به کودکان»، «شکوفا باش، میهن من» و اشعار دیگر، احساسات خود را در باره زندگی نو در قرقیزستان بیان میکند. او نویسنده نمایشنامههای «همسران»، «درخشش آتش»، «معبد ویران» و آثار دیگر است. سورونبایوا آثار زیادی در ژانر رمان نوشته است. از دیگر آثار او میتوان به : یتیمان، آندری، زن مو خاکستری، گلهای رُز وحشی، نامهای از لنینگراد، کوهها میدانند و رمان «غریبه» اشاره کرد. زورا سورونبایوا از سال ۱۹۵۴ عضو اتحادیه نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی و از سال ۱۹۵۳ عضو اتحادیه روزنامهنگاران اتحاد جماهیر شوروی بود. به پاس دستاوردهای بزرگ وی در زمینه ادبیات، عنوان افتخاری چهره فرهنگی افتخاری جمهوری قرقیزستان، نویسنده مردمی جمهوری قرقیزستان و همچنین مدالها و گواهینامههای افتخاری جمهوری قرقیزستان به او اعطا شد. به غیر از این به وی مدالهای «برای کار شجاعانه در جنگ بزرگ میهنی ۱۹۴۱-۱۹۴۵»، «به پاس تلاش دلاورانه. به یادبود صدمین سالگرد تولد ولادیمیر ای. لنین»، «۳۰ سال پیروزی در جنگ بزرگ میهنی ۱۹۴۱-۱۹۴۵»، «۴۰ سال پیروزی در جنگ بزرگ میهنی ۱۹۴۱-۱۹۴۵»، «جانباز کار»، گواهی افتخار و گواهی شورای عالی جمهوری سوسیالیستی شوروی قرقیزستان اهدا شدند.
آثار و کتابهای زورا سورونبایوا به حق بعنوان صندوق طلایی ادبیات قرقیزستان محسوب میشوند. داستان « گل آسترا » ( که به روسی بنام گلهای پاییزی منتشر شد) سورونبایوا به مسائل رشد شخصیت، ترسیم رشد و پویایی آن و بررسی تغییرات عمیق روانشناختی روح انسان اختصاص دارد. در داستانهای قیرقیزی دهه 1960، موضوع موقعیتهای درگیری که نیاز به تصمیمات اخلاقی آشکار داشتند، جایگاه محوری را اشغال کرده و در همبستگی و ارتباط نزدیک ایدئولوژیکی و هنری با فعالیت زندگی قهرمان به تصویر کشیده می شود. بر این اساس، مفهوم شخصیت و فعال بودن موقعیتها به شیوه های گوناگون حل می شدند. بیشتر، مفهوم شخصیت به گونهای ساخته میشد که احتیاط های روزمره ناگزیر بالاتر از همه اصول قرار میگرفتند و قهرمانان عملیترین و «محتاطانهترین» تصمیمات را میگرفتند و به راحتی باورها و آرمانهای خود را به خطر میانداختند. دقیقاً همین نوع “سازش محتاطانه” است که داستان “گلهای پاییزی” (1968) درباره آن سخن میگوید، و شخصیت اصلی آن به راحتی باور و دیدگاههای خود را با پیروی از پیشنهادها و اندرزهای آشنایان تغییر میدهد و همانطور که نویسنده ادعا میکند، چیزهای خوبی از این ماجرا بیرون می آیند. این مسئله آشکارا در این اثر بیان شده است، برای نمونه، جایی که قهرمان داستان به توصیه والدینش ازدواج میکند، بدون هیچ دردسری انواع “اصول” و “عهد وفاداری” را به قلمرو شیفتگیهای زودگذر جوانی سوق میدهد و تنها با آههایی گاه به گاه و فریادهای لفاظانه از آنها جدا میشود. از این رو، قهرمان داستان، احتیاط و تدبیر روزانه را بالاتر ازباورهای خود قرار میدهد و در برابر یک گزینش اخلاقی دشوار، تصمیمی سازش پذیر میگیرد.
و البته، در این مورد، موضوع مسئله قهرمان داستان زورا سورونبایوا نیست، بلکه خود نویسنده است، جایگاه نویسنده در گزینش چنین راه حل هنری است. و وقتی قهرمان داستان با انسانی که زمانی محبوب او بود دیدار میکند، مودبانه عذرخواهی میکند، درباره وضعیت تأهل او می پرسد و حتی بدون توجه به زخمهای عاطفی همصحبت وی (که حالا صرفاً یک همصحبت است)، موفق میشود او را به خانه اش دعوت کند. داستان با پیشگفتاری آغاز میشود که در آن نویسنده- راوی در یک اتوبوس بین شهری با زن جوانی آشنا می شود که در «چشمان بزرگ و زیبای» او، با کمال تعجب متوجه غمی پنهان، حتی دردی عمیق می شود که برای جوانان در آن سن و سال غیرمعمول است. و البته، گفتگویی آغاز میشود و همسفر او، بنام گولکان، درباره «زندگی شخصی ناخوشایند» خود صحبت میکند. او دلیل ناراحتی خود را اینگونه بیان میکند: «آدم از ثروت و طول عمر خوشحال نمیشود. من مطمئنم که آدم فقط وقتی خوشحال است که کسی که دوستش دارد در کنارش باشد. در آن صورت نه سختی و نه فقر ترسناک نیستند». معلوم میشود که او در دوران دانشجویی، عاشق پسری به نام سلیمان بوده، اما دوستان و عمههای دلسوزش او را با پسر دیگری به نام صفر آشنا میکنند که از نظر معیارهای روزمره «کمتر ایدهآل» نیست. یک دوراهی پیش میآید: آیا باید برای عشق ازدواج کند یا برای راحتی؟ مخالفت گولکان که صرفاً به صورت لفاظی و نه قاطعانه بیان میشوند، نمیتوانند دوستان پرانرژی و اقوام دلسوز او را از یک سرمایهگذاری خانوادگی «عملاً موجه»، واقعبینانهتر و حسابشدهتر بازدارند: ازدواج گولکان با صفر که «از هر نظر» مثبت است ازدواج کرده است. نقشه آنها در واقع از نظر پیامد آن موفقیتآمیز است، زیرا، همانطور که نویسنده داستان با کمی رضایت گزارش میدهد، صفر یک مرد عالی برای خانواده ، یک شوهر دوستداشتنی و حتی تقریباً یک قهرمان از آب در میآید. مسئله این است که او بوسیله فردی بنام امانبک که توسط صفر اخراج شده است، چاقو زده می شود ، کسی که قبلاً به نوعی رئیس شده بود، زیرا میدید که او به خوبی از پس مسئولیتهای شغلیاش بر نمیآید. گولکان همه اینها را میداند، میبیند که صفر شوهر “ایدهآل” است و عاشق او خواهد شد. اپیزود جالب جایی است که گولکان با محبوب و معشوق پیشین خود، که اکنون یک «جراح مشهور» است، سلیمان ذاکروویچ، روبرو می شود که – بطور اتفاقی – صفر شوهر گولکان را عمل جراحی و درمان می کند. پس از صحنهای نسبتاً ساختگی که در آن گولکان با دیدن سلیمان از هوش می رود و در دفتر او به هوش میآید، بین آنها گفتگویی بسیار خاص رخ می دهد:
سلیمان میپرسد: «گولکان، از خودت بگو. در این مدت چطور زندگی میکردی»؟ «در این مدت چطور زندگی کردم؟» (یعنی گولکان پاسخ می دهد) . بله، به طرق مختلف… اولش که تصمیم گرفتم تسلیم اقوامم شوم و با صفر ازدواج کنم، امیدوار بودم که تو را فراموش کنم، بعد فکر کردم بدون تو خواهم مرد. اما زمان زخمم را التیام بخشید. دیگر درد نمیکند، فقط وقتی که تو بر حسب اتفاقً آن را بلحاظ عاطفی تحریک بکنی ». سلیمان با تعجب گفت: «و من فکر میکردم که تو با میل خودت ازدواج کردی و خیلی خوشحال هستی». او با تلخی پرسید: «چه کار کردی؟ نمیتوانستی کار دیگری بکنی؟» «نمیدانم، سلیمان. حالا دیگر نمیدانم». در واقع، او نمیدانست، و به نظر نویسنده، این چیز خوبی است. او هیچ موضع اخلاقی روشنی، هیچ اصول محکمی نداشت، به جز اظهارات لفاظانه و کلماتی که به زودی فراموش میشدند. نه او و نه محبوبش، سلیمان، هیچ اقدامی برای رسیدن به اهدافشان یا مبارزه برای خوشبختی خود انجام نمیدهند. در عوض، محبوب او، که گولکان را از دست داده، سالهاست که فروتنانه منتظر خبرهای دلگرم کننده از منطقه همجواری است که او در آن زندگی میکند. حتی به ذهن هیچ یک از شخصیتهای داستان خطور نمیکند که خودشان باید اقدامی انجام دهند، کاری را انجام دهند… معلوم میشود که نه گولکان و نه سلیمان با هیچ مسئله دشوار یا مانع غیرقابل عبوری روبرو نبودهاند، آنقدر که باعث شود یکدیگر را از دست بدهند و سپس، با احساساتی شیرین، از «زندگی شخصی ناخوشایند خود» شکایت کنند. و در پس سکون و بیعملی آنها، اظهارات پرشور عشق که در روزهای شاد گفته می شد، معلوم می شود که فقط لفاظی است و نه چیز دیگر.
«سوار اتوبوس شدیم. سلیمان مرا به یک پارک بزرگ حومه شهر برد… دست در دست هم، قدم میزدیم، بیآنکه بدانیم کجا هستیم. در کوچهای شلوغ، سلیمان ناگهان مرا متوقف کرد و در حالی که به چشمانم نگاه میکرد، گفت: – دوستت دارم و نمیتوانم بدون تو زندگی کنم، گولکان. چقدر منتظر این کلمات بودم! و سپس آنها را شنیدم. توصیف آنچه در آن لحظات احساس کردم دشوار است. فکر میکردم هیچکس بر روی زمین از من خوشبت تر نیست. سلیمان به من گفت: «گولکان، عزیزم، همیشه دلم برایت تنگ شده بود. باور کن، این قبلاً هرگز برای من اتفاق نیفتاده بود… به نظرم میرسد که من تمام عمرم تو را میشناختهام و دوست داشتهام».
البته، با توجه به شیوه زندگی در آن زمان، پس از سالها زندگی، اینها فقط حرف بودند، در حالی که در واقعیت همه چیز متفاوت شده بود. بر اساس داستانهای س. ژتیمیشف و ز. سورونبایوا، بعنوان نمونه میتوان نتیجه گرفت: بله، در ادبیات قیرقیز دهه ۶۰ میلادی تمایلی به اجتناب از درگیری و پیچیدگیها، اما یافتن راهحلی محتاطانه وجود داشت. همه نویسندگان با لفاظی های اخلاقی قهرمانان آیتماتوف موافق نبودند؛ همه معتقد نبودند که مثلاً جمیله باید «زیاد ریسک میکرد» و خانوادهای خوب و مرفه را با دانیار ترک می کرد. یا دویشن باید از آلتینای جدا میشد، کسی که هم به او نزدیک و هم عزیز بود و هرگز خوشبختی ساده انسانی را تجربه نکرده بود. همه این نمونهها از شاخصترین آثار نثر قیرقیز دهه ۱۹۶۰ نشان میدهد که طیف ایدئولوژیک و هنری نثر به هیچ وجه یکنواخت نبود، ادبیات قیرقیز در جهات مختلفی توسعه یافت و با جدالهای درون ادبی و برخورد دیدگاهها و مفاهیم مشخص میشد. این امر با تجزیه و تحلیل مشهورترین و محبوبترین آثار این دهه پربار و دگرگونکننده مشهود است. با این حال، باید توجه داشت که در ادبیات قیرقیز دهه ۱۹۶۰، دیدگاه متفاوتی در مورد مسئله قهرمان معاصر وجود داشت که با دیدگاه آیتماتوف و پیروانش متمایز بود. برای نمونه، ک. جوسوبالیف، نویسنده داستان شگفتانگیز «خورشید خودنگارهاش را تمام نکرد» (۱۹۶۷)، موضع کاملاً متفاوتی اتخاذ کرد و برداشت هنری کاملاً متفاوتی از قهرمان زمان خود ارائه داد. بسیار دشوار است که او را به تقلید از آیتماتوف یا پایبندی به دیدگاههای ایدئولوژیک و زیباییشناختی او متهم کنیم، اما واقعیت این است که در دهههای 60 و 70 میلادی، او چنان از زیباییشناسی رئالیسم سوسیالیستی فاصله گرفت که با این وجود لازم بود مختصات خلاقانه، ایدئولوژیک و هنری او مشخص شود، با این وجود، با اذعان به اینکه او، نویسنده داستان «خورشید خودنگارهاش را بپایان نرساند»، یکی از جالبترین پدیدههای ادبیات قرقیزستان در دهههای 60 و 70 میلادی را بازتاب داده است.
بسیاری از فصلها در ترجمه رمان «گلهای پاییزی» وجود ندارند. مترجم فقط طرح کلی فصلها را ارائه داده است. جایگاه زنان مسلمان، حتی در خانواده مبهم بود. شرایط تاریخی، سنتهای ملی و نقش زنان در جامعه در اینجا نقش مهمی ایفا میکنند. برای نمونه، پیش از انقلاب، صرفاً تلاش برای خواندن یک آهنگ با یک مرد منجر به فاجعه میشد. و امروز، بسیاری از دختران جوان شاعران مردمی، آکینها (شاعران)، نویسندگان و غیره هستند. با گذشت سالها، اوضاع تغییر کرد و زنان به طور فزایندهای بر حقوق خود تأکید کردند: آنها شروع به تحصیل کردند و زندگی آنها دیگر محدود به خانواده و خانهداری نبود. طبیعتاً، مطابق با تغییرات تاریخی در جامعه، نقش زنان نیز تغییر کرد. نخستین نویسندگان و مربیان زن در ادبیات قیرقیز در میانه سده نوزدهم نمایان شدند. آنها در آثار خود درباره تربیت فرزندان، اخلاق، روابط خانوادگی و دیگر مسائل حیاتی نوشتند. برای مترجمان بسیار دشوار است که آن سنت ملی، آن طعم، آن رسم و رسومی را که فقط مختص مردم قیرقیز است، در ترجمه منتقل کنند. زورا سورونبایوا تأثیر قابل توجهی بر ادبیات قرقیزستان گذاشت. آثار او نه تنها شامل شعر، بلکه شامل نثر، نمایشنامه و رمانهایی است که به مسائل اجتماعی مبرم میپردازند. مضامین اصلی آثار او زندگی زنان، عروسربایی، ازدواجهای اجباری و محکومیت هنجارها و سنتهایی بود که حقوق زنان را نقض میکنند. زورا سورونبایوا فقط یک نویسنده نیست، بلکه زنی است که آثار و زندگیاش مهمترین مسائل زمان خود را روشن کرد. امروز، پس از گذشت دههها، آثار او همچنان مطرح و قابل توجه هستند و نام او به عنوان یکی از برجستهترین چهرههای ادبیات و فرهنگ قرقیزستان در تاریخ ماندگار خواهد بود. زندگی و آثار زورا سورونبایوا نه تنها نویسندگان معاصر قرقیز، بلکه همه کسانی را که به قدرت کلمات و امکان تغییر از طریق فرهنگ اعتقاد دارند، الهام میبخشد. برای من، مادربزرگم به نمادی از قدرت و خرد زنانه تبدیل شد، نمونهای از اهمیت مبارزه برای حقوق خود، برای حق عشق، آزادی و شادی. زورا سورونبایوا در سالهای پایانی زندگی کاری خود، استاد افتخاری دانشگاه ک. تینیستانوف ایسیک-کول بود. به مناسبت هفتاد و پنجمین سالگرد تولدش، یک مدرسه راهنمایی در روستای زادگاهش، ژولگولوت، به نام او نامگذاری شد و خیابانی در شهر کاراکول در منطقه ایسیک-کول نیز به نام او نامگذاری شد. زورا سورونبایوا در ۱۴ آوریل ۲۰۱۲ در سن ۸۸ سالگی درگذشت. مراسم تودیع زورا سورونبایوا، تنها زنی که عنوان نویسنده مردمی قرقیزستان را دریافت کرده است، در شهر کاراکول برگزار شد. این خبر را نظیره موکانبتووا، دبیر مطبوعاتی اداره ایالتی منطقه ایسیک کول، گزارش داده بود. به گفته او، زورا سورونبایوا در ۱۴ آوریل پس از یک بیماری جدی درگذشت. مراسم وداع در تئاتر نمایشی منطقهای ک. جانتوشف در شهر کاراکول برگزار شد. پس از مراسم یادبود، این نویسنده در روستای زادگاهش ژولگولوت در ناحیه آکسو در منطقه ایسیککول به خاک سپرده شد.
کتابهای منتشر شده از زورا سورونبایوا به زبان قرقیزی
- روستای من: مجموعهای از اشعار. – ف.: قرقیزستانمامباس، ۱۹۶۰. – ۷۲ ص.
- دوستی : ترانهها. اشعار. – قرقیزستان، ۱۹۶۶. – ۹۹ ص.
- یتیمان: یک داستان. – ف.: قرقیزستان، ۱۹۷۰. – ۱۲۴ ص.
- گل آسترا : یک داستان و داستانها. – ف.: قرقیزستان، ۱۹۷۳. – ۲۳۹ ص.
- زن سپید مو: داستانها. – انتشارات مدرسه، ۱۹۷۶. – ۲۰۷ ص.
- گلهای رز وحشی : یک داستان. – ف.: قرقیزستان، – ۱۹۷ ص.
- آندری : قصهها و داستانها. – ف.: قرقیزستان، ۱۹۸۱. – ۱۸۴ ۶.
- کوهها میدانند: اشعار. – ف.: قرقیزستان، ۱۹۸۵. – ۱۱۱ ص.
- آرام باش، مادر: اشعار. – ف.: مدرسه، ۱۹۸۵. – ۱۲ ص.
- غریبه: یک رمان. – ف.: ادبیات، ۱۹۸۸. – کتابهای ۱–۲. – ۷۰۰ ص.
- نامهای از لنینگراد: یک داستان. – ف.: مدرسه، ۱۹۸۹.
- آرمان : رمان. – ب.: انتشارات بییکتیک. 2002. – 528 ص.
- داستان یک عشق: مجموعهای از داستانها.انتشارات – بییکتیک ، ۲۰۰۴. – ۳۲ ص.
به زبان روسی
- گلهای پاییزی: یک داستان، یک داستان. – ف.: قرقیزستان، ۱۹۷۹. – ۱۹۲ ص.
نمایشنامهها
- عروس یک مرد (کمدی). تئاتر درام ایسیک-کول به نام ک. ژانتوشف. ۱۹۸۶.
- آرامگاه شکسته (تراژدی). تئاتر درام ایسیک-کول به نام ک. ژانتوشف. ۱۹۸۹.
- ایلدت (“آرامگاه شکسته”). تئاتر درام ژامبیل به نام آبای. ۱۹۹۲.
- ثروت و عشق. تئاتر درام ایسیک-کول به نام ک. ژانتوشف. ۲۰۰۱.
- تئاتر درام نارین صبح آتشین به نام م. ریسکولوف. ۲۰۰۱.
منابع.
http://nlkr.gov.kg/news/k-90-letiyu-so-dnya-rozhdeniya-narodnogo-pis