انشاء
خانم “میر”، معلم کلاس سوم “شهید شمسه”، رو به دانشآموزان کرد و گفت: دخترا یادتون باشه، برای زنگ انشاء فردا، هر کدومتون، دربارهی صلح انشائی بنویسید و با خودتون بیارید.
همهمه در کلاس پیچید.
خانم “میر”، با خودکارش چند بار روی میزش زد و ادامه داد: به بهترین انشاء دربارهی صلح، جایزهای خواهم داد.
دانشآموزان هیجان زده، شروع به حرف زدن با هم کردند و سیل سوالهای پشت سر هم، از خانم معلم شروع شد.
***
روز بعد در کلاس انشاء دانشآموزان یکی یکی انشاهایشان را خواندند.
“شیدا” آخرین نفر بود، که انشایش را خواند.
《خدای خوب و مهربان! تو مرا نعمت پدر و مادر خوب و دلسوز دادی!… ما را خوراکیهای تمیز و لذیذ بخشیدی!… گوش و چشم و دست و پا و سایر اعضاء دادی، طبیعت زیبا و حیوانات و گیاهان گوناگون را خلق کردی، آری، تو، نعمتهای بیشماری را به ما دادهای، و من دوست دارم برای هر یک از این نعمتها تو را شکر کنم، ولی همهی اینها با یک چیز برای مردم ارزشمند و زیبا است. آن چیز هم صلح است. صلح است که هر چیز را زیبا میکند. لمنیت و سلامت را به مردم هدیه میدهد و مردم را خوشنود، اما دیو سیاه جنگ دوست ندارد، صلح در جایی برپا شود و با بدی و شر خود، مردم را به جان هم میاندازد و نعمت صلح را از مردم میگیرد.
خدایا! قبل از هر نعمتی نعمت صلح را بر ما بفرست و شر جنگ را نابود کن… آمین!》
***
انشای “شیدا” به عنوان بهترین انشاء شد و خانم “میر”، یک جامدادی مخملی صورتی به او جایزه داد.
#رها_فلاحی










