عقاب ها پرپر می شوند؛ اما پرواز شان ادامه دارد
نویسنده: مهرالدین مشید
پرپر شدن عقابها؛ خاموشی پرواز نیست
عقاب های آزادی فرو میافتند و با خونهایشان به سوی شفق تاریخ خطهای درشت میکشند و عاشقانه و عامدانه به سوی این سرخیِ سرانجام میشتابند؛ زیرا انان میدانند که آزادی، همیشه از راههای هموار و بیخطر نمیگذرد و گاهی باید از فراز آتش و خون عبور کرد تا به صبحی دیگر رسید. بالاخره آنان میروند، اما رفتنشان پایان نیست؛ بلکه هر قطره خونشان بذری است که در حافظه یک ملت کاشته میشود و هر جانباختنشان، فریادی است که دیوارهای بلند استبداد را به لرزه درمیآورد. عقاب اگرچه از آسمان فرو میافتد، اما آسمان را ترک نمیکند؛ نامش در باد میماند، پروازش در خاطرهها و آرمانش در قلب نسلی که هنوز رؤیای آزادی را زنده نگه داشته است.
پس هر کمانداری که تیر را صادقانه برای رهایی، آزادی و آزاده گی شلیک میکند؛ باید آن را صادقانه و بدون فریب پاس داشت؛ زیرا پاسداری از شهامت های انسانی، رسم انسانیت است و انسانیت را باید پاس داشت. اگر این شهامتها را به بهانههای گوناگون کوچک بشماریم، در حقیقت نه تنها به قهرمانان، بلکه به خودِ انسانیت جفا کردهایم. آزادی، بیش از هر چیز، به پاسداشت انسانهایی نیاز دارد که در لحظههای دشوار، شجاعت ایستادن و انتخاب کردن را داشتهاند.
چه بسا آنان که امروز میافتند، فردا به قامت هزاران انسان دیگر برمیخیزند؛ زیرا تاریخ را تنها فاتحان نمینویسند، گاهی خونِ های پاکِ شکستخوردگانِ آزادی، پررنگترین سطرهای آن را مینویسد. از همین رو است که عاشقان آگاهی، آزادی و عدالت، آن نسل مردانی اند که آزادی را نه در شعار؛ بلکه در میدان های خونین نبرد می ازمایند. این مردان و زنان با شهامت در اوجی از ایثار و شکوهی از اراده خلل ناپذیر آگاهانه سر های پرغرور را بهدست گرفته و آگاهانه پای در رکابی می گذارند که میدانند، پایانش نه تنها مرگ با عزت؛ بلکه جاودانه شدن است.
این مردان و زنان پرغرور می دانند که جنگیدن برای آزادی، بهای سنگینی دارد؛ اما در برابر استبداد سر فرود نمی آورند؛ این به معنای آن است که آنان پیش از آنکه بمیرند، مرگ را به استقبال گرفته اند. آنان جان های شان را در راه آزادی هزینه می کنند تا باشد که درخت آگاهی، آزادی و عدالت بارور گردد. آنان با پایمردی ها و شاهکاری های بی بدیل به دنبال این حقیقت اند تا به اثبات برسانند که آزادی، عزت و کرامت انسانی تنها واژههایی در کتابها نیستند.
هرچند این انسان های با غرور سرانجام کشته می شوند؛ اما مرگ آنان پایان راه آنان نیست. گلوله میتواند انسانی را از پا بیندازد؛ اما نمیتواند اراده و آرمانی را که با آگاهی و ایمان در جان انسان ریشه کرده است، بکشد.
حسیب قوای مرکز، گذشته از پیشینه اش نامی در میان نامهای بسیار نیست؛ نمادی است از نسلی که برای آزادی برخاست، خطر را شناخت، مرگ را دید و با این همه عقب ننشست و دست کم در جا ننشست و ایستادن را بر سکوت، قیام را بر خاموشی،ایستادن را بر تکان و مقاومت را بر تسلیم ترجیح داد. او رفت، اما رفتنش پایان یک راه نیست؛ شهادتش گواه نسلی است که میخواست آزاد زندگی کند و بهای این خواستن را با جان خویش پرداخت. نام او، از همینرو، تنها یاد یک انسان نیست؛ یاد ایستاده گی است در برابر تاریکی. او رفت؛ اما این پرسششان هنوز زنده است تا کجا میتوان آزادی را قربانی ترس کرد و تا چه زمانی میتوان سرها را خم نگه داشت؟ درود بر آنان که آگاهانه سر بهدست گرفتند؛ اما آزادی را به زانو ننشاندند. یاد او و همه جانباختگان راه آزادی، در حافظه این سرزمین ماندگار باد.
نه تنها او؛ بلکه همه آزادی خواهان رفتند؛ اما پرچمی را که آنان با خون خود برافراشتند، بر زمین نگذاشتند. انان خاموش شدند؛ اما صدای شان در کوهها و درهها و در حافظه مردم باقی مانده اند. آنان سر دادند تا دیگران سرافراز بمانند؛ آنان جان دادند تا آزادی زنده و درخت آزادی به بار و برگ بنشیند؛ آنان رفتند تا آیندگان بدانند که در تاریکترین روزهای این سرزمین، هنوز مردانی بودند که از مرگ نهراسیدند. نام این بزرگ مردان را باید با احترام بر زبان آورد؛ الیته نه از آن رو که مرده اند؛ بلکه از آن رو که آنان آرمانی را زنده گذاشتند که مرگ نیز توان کشتنش را ندارد. هرچند آنان افتادند؛ اما آرمان شان نیفتاده؛ آنان کشته شدند؛ اما آزادیخواهی شان نمرده اند. آنانی که برای خاموشکردن شما گلوله ها شلیک کردند، ندانستند که بعضی انسانها وقتی میمیرند، تازه به یک نام، یک خاطره و یک فریاد تاریخی و الگوی بی بدیل تبدیل میشوند یا به تعبیری دوباره با شکوه تر سبز می شوند و جوانه های تازه می زنند.
هرچند این عقابها گاهی از آشیانهای بلند آزادی بر زمین میغلطند و چون سپیدار بلند آزادی، تازهتازه دوباره قد میکشند؛ اما دریغ و درد که بهای این برخاستن، خون جوانانی است که آزادی را نه در شعار؛ بلکه در میدان زنده گی جستوجو می کنند. آنان میروند؛ اما آرمانشان نمیمیرد؛ زیرا آزادی را میتوان سرکوب کرد، اما نمیتوان برای همیشه در زنجیر کشید.
بحث بر سر رادمردی، شجاعت و ایثار، حساب آنانی را جدا میسازد که هر چیز و هر حادثهای را از عینک تباری مینگرند و آن را با ایدئولوژی رنگآمیزی میکنند تا نیات اصلیشان پنهان بماند؛ زیرا این افراد مشتی سودجو و استفادهجو هستند که در هر زمانی، به نرخ روز نان میخورند و، به گفته مولانای بزرگ، از هیچ خزعبلاتی گفتن اجتناب نمیکنند و به بیشرمانهترین حالت، طالبان را رنگآمیزی میکنند تا با مومیاییکردن باطل و حقیقت، حقیقت را پنهان سازند. واکنش شماری از افراد در رابطه با شهادت حسیب، گویای چنین واقعیتی است.
اما شهادت حسیب را نمیتوان با ترازوی قومیت، زبان، جغرافیا و گرایش سیاسی سنجید. ارزش یک انسان را آنچه در لحظه انتخاب میکند تعیین میکند؛ آنگاه که میان ترس و ایستادگی، سکوت و اعتراض، و زندگی شخصی و آرمان آزادی یکی را برمیگزیند. اگر کسی در برابر استبداد ایستاده و بهای آن را با جان خویش پرداخته باشد، پیش از آنکه به تبار و تعلق او نگاه کنیم، باید به شجاعتی بنگریم که در وجود او برای دفاع از کرامت انسان شکل گرفته است.
از این منظر، واکنشهای دوگانه به مرگ حسیب نیز خود یک آزمون اخلاقی است: آیا حقیقت را به خاطر حقیقت میخواهیم، یا تنها زمانی از آن دفاع میکنیم که با منافع، تعلقات و روایت سیاسی ما سازگار باشد؟ اگر معیار ما انسانیت باشد، خون هیچ آزادیخواهی نباید با رنگ قومیت یا ایدئولوژی کمرنگ شود.
حسیب را میتوان نقد کرد، عملکرد او را میتوان بررسی کرد و درباره راه و روش مبارزهاش بحث کرد؛ اما نمیتوان شجاعت و ایثار انسانی را به دلیل تعلقات سیاسی یا تباری نادیده گرفت. تاریخ، سرانجام، میان کسانی که برای حقیقت هزینه دادهاند و کسانی که حقیقت را برای حفظ منفعت خود معامله کردهاند، داوری خواهد کرد. حقیقت را نمیتوان با رنگآمیزی باطل مومیایی کرد؛ زیرا حقیقت، حتی زیر خاکستر تبلیغات و تعصب، راهی برای بازگشت به حافظه جمعی پیدا میکند.
هزاران دریغ و درد که این عقابهای بلندپرواز هندوکش نه تنها خار چشم دشمنان سوگندخوردهٔ خود هستند؛ بلکه گاهی خار چشم آنانی نیز میشوند که در ظاهر ادعای همسنگری با آنان دارند. پس توطئه بزرگتر از آن است که با این سادگی چونوچرا و ظاهر ماجرا را باور کرد. تاریخ افغانستان بارها نشان داده است که در میدانهای دشوار آزادی، همیشه مرز میان دوست و دشمن آنگونه که در ظاهر دیده میشود، روشن و ثابت نبوده است. گاهی دشمن آشکار با سلاح میآید و تکلیفش روشن است؛ اما خطر پیچیدهتر آنجا است که کسی در لباس همسنگر، همان آرمان را بر زبان آورد، ولی در عمل از رویش شاخههای تازهٔ آن بترسد. زیرا برخی با آزادی تا آنجا همراهاند که آزادی دیگران، جایگاه و منافع آنان را تهدید نکند.
از همینجا است که سرنوشت انسانهای مستقل و آرمانخواه دشوارتر میشود. آنان نه تنها باید با استبداد و خشونت بیرونی بجنگند؛ بلکه گاهی ناگزیر اند با حسادت، انحصارطلبی، رقابتهای پنهان و سیاستهای حذف در درون جبههٔ خود نیز دستوپنجه نرم کنند. عقاب آزاد را دشمن آشکار میتواند هدف بگیرد؛ اما پرواز بلند او گاهی حتی برای کسانی که خود را صاحب آسمان میدانند نیز نگرانکننده میشود.
بنابراین، هر روایتی که همهٔ این حوادث را تنها به یک عامل، یک گروه یا یک دشمن فروبکاهد، بخشی از حقیقت را پنهان میکند. توطئه، اگر وجود داشته باشد، ممکن است شبکهای از منافع، ترسها، رقابتها و محاسبات سیاسی باشد؛ شبکهای که در آن دشمن بیرونی، رقیب درونی و فرصتطلب بیطرف، گاهی ناخواسته یا آگاهانه در یک نقطه به هم میرسند.
و شاید بزرگترین خیانت به خون این عقابها آن باشد که پس از رفتنشان، از نام و آرمان آنان برای ساختن همان دیوارهایی استفاده شود که خودشان برای فروریختنشان جان دادند. آزادی، اگر قرار است میراث آنان باشد، نباید به نام گروهی مصادره شود؛ باید به حق همهٔ انسانهایی تبدیل گردد که هنوز رؤیای پرواز در آسمان آزاد هندوکش را در سر دارند.
او اگر هر جرمی داشت، جرماش بهمراتب کمتر از آن «بشکهٔ زردِ هیبتسالار و حقانیسالار» است که با یک حملهٔ انتحاری جان دهها انسان مظلوم را گرفت؛ اما او هر مرمیای که به سوی طالبان شلیک کرده، در منطق دفاع از آزادی، آگاهی و عدالت معنا مییابد؛ دفاع از آرمان میلیونها زن و دختری که زیر سیطرهٔ طالبان از ابتداییترین حقوق انسانی و فرصتهای زندگی محروم ماندهاند.
در چنین وضعیتی، نمیتوان همهٔ گلولهها را با یک ترازو سنجید و میان مهاجم و مدافع، میان سرکوبگر و قربانی، و میان کسی که برای تحکیم استبداد میجنگد و کسی که در برابر استبداد ایستاده است، علامت مساوی گذاشت. تاریخ، تنها تعداد گلولهها را نمیشمارد؛ جهت گلوله، زمینهٔ شلیک و آرمانی را که پشت آن ایستاده است نیز به قضاوت میگیرد.
اگر دفاع از آزادی جرم باشد، پس نخست باید از کسانی پرسید که آزادی را از میلیونها انسان گرفتهاند؛ اگر مقاومت جرم باشد، باید پیش از همه حساب کسانی را خواست که راه هرگونه اعتراض و انتخاب را بستهاند. نمیتوان قربانی را به جرم مقاومت محکوم کرد و سرکوبگر را به نام نظم و امنیت تبرئه نمود.
این سخن به معنای تقدیس خشونت نیست؛ بلکه تأکید بر یک اصل روشن اخلاقی است: خشونتِ تحمیلی با مقاومت در برابر خشونت، یکسان نیست. آنکس که برای سلطه، ارعاب و خاموشکردن انسانها دست به خشونت میزند، با کسی که در برابر محرومیت، استبداد و سرکوب ایستادگی میکند، در یک جایگاه اخلاقی قرار ندارد. از همین رو، اگر قرار است تاریخ دربارهٔ آنان داوری کند، باید فراتر از تبلیغات، برچسبها و قضاوتهای تباری بنگرد و بپرسد: چه کسی آزادی را گرفت، چه کسی انسان را به حاشیه راند، چه کسی در برابر آن ایستاد و چه کسی برای حفظ کرامت انسان هزینه پرداخت؟ اینجاست که تفاوت میان جنایت و مقاومت، میان ترور و مبارزه و میان قدرتطلبی و فداکاری آشکار میشود.