جوردانو برونو (بخش نخست)

« اندیشه‌ای فراتر از مرزهای زمانه »  تهیه و تدوین :…

حضرت دوست

نوشته نذیر ظفر  شدم خراب إزا و خوب‌تر نمیگردم نهال خشک   شدم با…

 پس از پنج سال؛ آغاز شمارش معکوس برای پایان یک…

نویسنده: مهرالدین مشید پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت،…

جوهر عشق

رسول پویان دلی از جـوهـر عشق آفریدند سری در پیکـر عشق آفریدند سفر…

۱۵ اگستروزی که نه‌تنها جمهوریت؛ بلکه رویاهای یک ملت فرو…

نویسنده: مهرالدین مشید ۱۵ اگست ۲۰۲۱ را نباید صرف به‌عنوان روز…

آیازبان پارسی گویشی مردم کابل و تهران  ویا گویش هزارگی …

نوشته: دکتر حمیدالله مفید در این پسین روز ها برخی ماجراجویان…

آسیب شناسی  استقلال افغانستان آن در بعد های سیاسی، اقتصادی،…

نوشته از بصیر دهزاد   روابط بین المللی و تکنالوژی معاصر…

کمدی الاهی یا کمدی انسانی؟ بالزاک و دانته

Balzak, Honore de (1799- 1850) آرام بختیاری بلبشو و شهر فرنگ جامعه…

         پنجساله گی چیره گی تاریکی درافغانستان       

    نوشته ی :اسماعیل فروغی                                                            پنجسال ازفاجعه ی تسلیم دادن…

میرزا تورسون‌زاده شاعر صلح و دوستی تاجیکستان

 برگردان. رحیم کاکایی زویا عثمانووا میهن‌دوستی پرشور که هرگز چیزی را بر…

 افغانستان ؛ در چنبره افراطیت دینی و تندروی قومی

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان در طول تاریخ معاصر خود، به‌ویژه در…

از دیدگاه علم سیاست !

تلاش و سعی چه به شکل مسلحانه باشد یا غیر…

افغانستان در بن‌بست؛ راه‌های برون‌رفت و چشم‌انداز آیند

نویسنده: مهرالدین مشید فردای افغانستان و چگونگی عبور از وضعیت موجود در…

فرانس مهرینگ؛ تئوریسین ژورنالیست، ژورنالیست صاحبنظر

France Mehring (1846- 1919 ) آرام بختیاری مهرینگ؛ کوشش در راه روشنگری…

افغانستان در آستانه یکخطر وبحران جدید ( تداوم بحران نیم قرنه) 

نوشته از بصیر دهزاد  آغاز جنگ ها و حملات پراگنده گروه…

قرائت های تاریخی و فراتاریخی دینی؛ از بن بست تا…

نویسنده: مهرالدین مشید در دو سده اخیر، یکی از مهم‌ترین رویکردها…

تضاد دین و حقیقت...!

توهم خدای دین، حقیقتِ بشر را در آزادی او به…

نقدواره پژوهشیِ بر  مفاهیم جمهوری و جمهوریت 

1میرعبدالواحد سادات     از منظر  حقوق اساسی و علوم سیاسی  در راستای :  …

روح و نَفْس چیست؟

برهان الدین « سعیدی»  بادِ نفس مر سینه را ز اندوه…

طبع  شکسته

نوشته نذیر ظفر  2/8/26 ورجینیا  كوچهِ ما پر از گلِ است ،…

«
»

جوردانو برونو (بخش نخست)

« اندیشه‌ای فراتر از مرزهای زمانه » 

تهیه و تدوین : فرشید یاسائی

پیشگفتار: تاریخ تمدن بشری همواره صحنه رویارویی دو نیروی بزرگ بوده است؛ از یک سو قدرت‌هایی که می‌کوشند اندیشه را در چارچوب‌های از پیش تعیین ‌شده محدود کنند و از سوی دیگر انسان‌هایی که حقیقت را بر آسایش، آزادی را بر سکوت و وجدان را بر اطاعت کورکورانه ترجیح داده‌اند. در میان این گروه دوم، نام * جوردانو برونو با احترام و ستایش یاد می‌شود؛ مردی که اندیشه را موهبتی الهی می‌دانست و باور داشت انسان تنها زمانی به حقیقت نزدیک می‌شود که جرئت پرسیدن، اندیشیدن و نقد کردن داشته باشد. زندگی او تنها روایت یک متفکر یا یک راهب نیست، بلکه داستان انسانی است که حاضر شد جان خود را فدای آزادی اندیشه کند، اما حقیقتی را که به آن ایمان داشت انکار نکند.
جوردانو برونو در یکی از حساس ‌ترین دوره‌های تاریخ اروپا زندگی می‌کرد؛ عصری که رنسانس افق‌های تازه‌ای را پیش روی دانش و هنر گشوده بود، اما در همان حال، نهادهای مذهبی همچنان اقتدار فراوانی بر زندگی فکری و اجتماعی مردم داشتند. بسیاری از اندیشمندان میان وفاداری به باورهای سنتی و پذیرش یافته‌های جدید سرگردان بودند. در چنین فضایی، برونو نه راه سکوت را برگزید و نه تسلیم قدرت شد. او با شهامتی کم‌نظیر اندیشه‌های خود را آشکارا بیان کرد و برای دفاع از آن‌ها تا واپسین لحظه زندگی ایستاد. 

اهمیت جوردانو برونو تنها در نظریه‌های فلسفی یا دیدگاه‌های کیهان‌شناسانه او خلاصه نمی‌شود. ارزش واقعی او در این است که آزادی اندیشه را حقی بنیادین برای انسان می‌دانست و معتقد بود: هیچ قدرت سیاسی یا مذهبی نباید انسان را از جست ‌وجوی حقیقت بازدارد. او باور داشت که جهان بسیار گسترده‌تر و شگفت ‌انگیزتر از آن چیزی است که انسان‌ها در چارچوب باورهای محدود خود تصور می‌کنند. همین نگاه گسترده، او را به یکی از پیشگامان تفکر نوین تبدیل کرد؛ هرچند بسیاری از هم‌عصرانش توان درک اندیشه‌های او را نداشتند. 

سرگذشت برونو یادآور این حقیقت است که پیشرفت دانش و تمدن، همواره مرهون انسان‌هایی بوده است که جرئت کرده‌اند برخلاف جریان رایج بیندیشند. بسیاری از اندیشه‌هایی که در زمان او جرم به شمار می‌آمد، امروزه از بدیهیات علمی یا فلسفی محسوب می‌شود. از این رو، زندگی او تنها بخشی از تاریخ ایتالیا یا کلیسای قرون وسطی نیست، بلکه بخشی از تاریخ مبارزه انسان برای آزادی اندیشه و تفکر، استقلال وجدان و کرامت انسانی است. 

این رساله با هدف آشنایی با زندگی، شخصیت، مبارزات، اندیشه‌ها و میراث جوردانو برونو تدوین شده است. در فصل‌های پیش رو، زندگی او از دوران کودکی تا ورود به فرقه دومینیکن، سال‌های مهاجرت، شکل‌گیری اندیشه‌های فلسفی، رویارویی با دادگاه تفتیش عقاید، محاکمه، مرگ و تأثیر ماندگار او بر تاریخ اندیشه بررسی خواهد شد. همچنین تلاش خواهد شد نشان داده شود که چرا پس از گذشت بیش از چهار قرن، نام جوردانو برونو همچنان نماد آزادی اندیشه، شجاعت اخلاقی و وفاداری به حقیقت باقی مانده است. در هفت فصل وارد جهان او میشویم. 

*****

فصل نخست: 

« اروپا در آستانه دگرگونی و تولد جوردانو برونو »

آغاز : برای شناخت جوردانو برونو، پیش از هر چیز باید اروپای قرن شانزدهم را شناخت؛ قاره‌ای که در آن، اندیشه‌های کهن هنوز بر اریکه قدرت تکیه زده بودند، اما نسیم رنسانس آرام‌ -آرام پایه‌های آن جهان قدیمی را به لرزه درمی‌آورد. این دوره، عصر تضادهای بزرگ بود؛ از یک سو، دانشگاه‌ها و مراکز علمی با ترجمه آثار یونان و روم باستان جان تازه‌ای گرفته بودند و هنرمندان، فیلسوفان و دانشمندان افق‌های تازه‌ای را پیش روی انسان می‌گشودند و از سوی دیگر، کلیسا همچنان بزرگ‌ ترین قدرت مذهبی، فرهنگی و حتی سیاسی اروپا به شمار می‌رفت و بر بسیاری از عرصه‌های زندگی مردم نظارت داشت! هر اندیشه‌ای که با آموزه‌های رسمی کلیسا ناسازگار به نظر می‌رسید، می‌توانست به اتهام بدعت‌گذاری، محاکمه و مجازات منجر شود. در چنین فضایی، اندیشیدن جسورانه تنها یک فعالیت علمی نبود، بلکه گاه به معنای به خطر انداختن جان انسان بود. اروپا در آستانه تولد دنیای مدرن قرار داشت، اما برای رسیدن به آن، می‌بایست بهای سنگینی بپردازد؛ بهایی که گاه با خون اندیشمندان و آزادی‌خواهان پرداخت می‌شد. 

در چنین روزگاری، در سال ۱۵۴۸ میلادی، کودکی در شهر کوچک نولا، در نزدیکی ناپل، چشم به جهان گشود که بعدها نام او در سراسر تاریخ اندیشه طنین‌انداز شد. نام اصلی او «فیلیپو برونو» بود و بعدها، هنگامی که به فرقه دومینیکن پیوست، نام «جوردانو» را برای خود برگزید؛ نامی که تا امروز با شجاعت فکری و آزادی اندیشه پیوند خورده است. نولا شهری آرام در دامنه کوهستان و در نزدیکی آتشفشان وزوو بود؛ منطقه‌ای که از روزگار روم باستان، محل تلاقی فرهنگ‌ها و اندیشه‌های گوناگون به شمار می‌رفت. برونو از همان کودکی در محیطی رشد کرد که بقایای تمدن کلاسیک هنوز در آن دیده می‌شد و همین پیشینه فرهنگی، هرچند به‌طور غیرمستقیم، بعدها در گرایش او به فلسفه یونان، اندیشه‌های نوافلاطونی و آثار نویسندگان باستان تأثیر گذاشت. درباره خانواده او اطلاعات چندانی در دست نیست، اما می‌دانیم که پدرش، جیووانی برونو، سربازی ساده بود و مادرش، فراولیسا ساوولینو، زنی دیندار و سخت‌کوش بود که فرزندش را با آموزه‌های مسیحی پرورش داد. 

فیلیپو از همان سال‌های نخست زندگی، هوشی سرشار، حافظه‌ای کم‌نظیر و روحیه‌ای کنجکاو از خود نشان داد. او به پرسش‌هایی می‌اندیشید که بسیاری از همسالانش هرگز مطرح نمی‌کردند و از حفظ کردن پاسخ‌های آماده، رضایت نداشت. روایت‌های تاریخی نشان می‌دهد که ذهن او همواره در جست‌وجوی چرایی پدیده‌ها بود و از همان نوجوانی به مطالعه کتاب‌هایی علاقه نشان می‌داد که برای بسیاری از مردم زمانش دشوار یا حتی غیرضروری به نظر می‌رسید. او نه ‌تنها به الهیات، بلکه به منطق، فلسفه، ادبیات، نجوم و هنر نیز علاقه‌مند بود. همین عطش سیری‌ناپذیر برای دانستن، بعدها او را به یکی از پرمطالعه‌ ترین متفکران عصر خود تبدیل کرد؛ انسانی که کتاب را نه وسیله‌ای برای کسب مقام، بلکه راهی برای نزدیک شدن به حقیقت می‌دانست. 

در پانزده‌ سالگی، خانواده او تصمیم گرفتند که فرزندشان وارد صومعه دومینیکن در ناپل شود؛ تصمیمی که در آن زمان برای بسیاری از خانواده‌های مؤمن، افتخاری بزرگ به شمار می‌رفت. ورود به این فرقه به معنای دسترسی به یکی از غنی‌ترین کتابخانه‌های اروپا و آموزش فلسفه، الهیات، منطق و زبان‌های کلاسیک بود. برونو با اشتیاق فراوان این راه را آغاز کرد و به ‌سرعت استعداد خود را در میان استادان آشکار ساخت. او آثار *Aristotle، *Plato، متفکران مسیحی و نویسندگان کلاسیک را مطالعه کرد، اما برخلاف بسیاری از طلاب، هیچ‌گاه مطالعه را به تکرار و حفظ آموزه‌های رسمی محدود نکرد. او همواره می‌کوشید میان دیدگاه‌های گوناگون ارتباط برقرار کند و از دل آن‌ها به فهمی تازه برسد. همین ویژگی، اگرچه نشانه نبوغ او بود، به ‌تدریج بدگمانی برخی از هم‌قطارانش را نیز برانگیخت. 

نخستین نشانه‌های استقلال فکری برونو در همان سال‌های اقامت در صومعه آشکار شد. گفته می‌شود او بسیاری از تصاویر قدیسان را از حجره خود برداشت و تنها صلیب را باقی گذاشت؛ رفتاری که از نگاه مسئولان صومعه، نشانه‌ای از بی‌اعتنایی به سنت‌های رایج بود. او همچنین برخی کتاب‌هایی را مطالعه می‌کرد که در آن زمان مشکوک یا ممنوع به شمار می‌رفتند و درباره بسیاری از مسائل الهیاتی پرسش‌هایی مطرح می‌کرد که پاسخ‌های رایج برایش قانع‌کننده نبود. این روحیه پرسشگر، نه از سر دشمنی با ایمان، بلکه از باور عمیق او به این اصل سرچشمه می‌گرفت که ایمان راستین از جست ‌وجوی حقیقت هراسی ندارد. همین نگرش، بعدها او را در مسیر رویارویی با قدرتمندترین نهاد مذهبی زمانه قرار داد و سرنوشت او را برای همیشه دگرگون ساخت. 

اگر بخواهیم شخصیت جوان جوردانو برونو را تنها با یک واژه توصیف کنیم، آن واژه «کنجکاوی» است؛ کنجکاوی‌ای که هیچ مرزی نمی‌شناخت و از هیچ پرسشی نمی‌هراسید. او نمی‌خواست صرفاً آموزه‌های گذشتگان را تکرار کند، بلکه آرزو داشت خود نیز در کشف حقیقت سهمی داشته باشد. این ویژگی، در عصری که اطاعت فضیلت شمرده می‌شد! هم موهبتی بزرگ بود و هم خطری جدی. برونو هنوز نمی‌دانست که همین عطش پایان‌ناپذیر برای دانستن، او را از آرامش صومعه به سال‌ها آوارگی، محاکمه و در نهایت به میدان اعدام خواهد کشاند؛ اما تاریخ نیز هنوز نمی‌دانست که نام این راهب جوان، قرن‌ها بعد، به نمادی از آزادی اندیشه و استقلال وجدان تبدیل خواهد شد. 

فصل دوم: 

« سال‌های طلبگی، نبوغ علمی و آغاز رویارویی با سنت »

ورود جوردانو برونو به صومعه دومینیکن تنها آغاز یک زندگی رهبانی نبود، بلکه سرآغاز سفری عمیق در دنیای اندیشه به شمار می‌رفت. صومعه سن دومنیکو ماجوره در ناپل از معتبرترین مراکز علمی ایتالیا بود و کتابخانه آن مجموعه‌ای کم‌نظیر از آثار الهیات، فلسفه، منطق، ادبیات و علوم طبیعی را در خود جای داده بود. بسیاری از طلاب تنها آن بخش از کتاب‌ها را مطالعه می‌کردند که استادان برای آنان تعیین می‌کردند، اما برونو چنین روحیه‌ای نداشت. او ساعت‌های طولانی را در کتابخانه سپری می‌کرد و با ولعی شگفت‌انگیز، هر کتابی را که به دستش می‌رسید مطالعه می‌کرد. او نه‌ تنها نوشته‌های متکلمان مسیحی، بلکه آثار فیلسوفان یونان، نویسندگان رومی، متفکران عرب و اندیشمندان یهودی را نیز بررسی می‌کرد. همین مطالعات گسترده سبب شد ذهن او از همان جوانی از مرزهای معمول آموزش‌های کلیسایی فراتر رود و به افقی بسیار وسیع‌تر بیندیشد. او به‌ خوبی دریافته بود که حقیقت را نمی‌توان تنها در یک کتاب یا یک سنت جست‌وجو کرد، بلکه حقیقت همچون نوری است که پرتوهای آن در فرهنگ‌ها و اندیشه‌های گوناگون پراکنده شده است. 

در همین سال‌ها، استعداد خارق‌العاده برونو در حفظ مطالب، توجه استادان و دانشجویان را به خود جلب کرد. او قادر بود صفحات طولانی کتاب‌ها را تنها با یک یا دو بار مطالعه به خاطر بسپارد و ماه‌ها بعد آن‌ها را بدون کمترین اشتباه نقل کند. این توانایی خارق‌العاده بعدها او را به یکی از مشهورترین استادان «هنر حافظه» در اروپا تبدیل کرد. برونو معتقد بود حافظه تنها وسیله‌ای برای انباشتن اطلاعات نیست، بلکه ابزاری برای نظم بخشیدن به اندیشه و پرورش عقل انسان است. 

او روش‌هایی ابداع کرد که بر پایه تصویرسازی ذهنی، ارتباط مفاهیم و نظم منطقی استوار بود و این روش‌ها را در کتاب‌های متعددی شرح داد. آوازه حافظه شگفت‌انگیز او چنان گسترش یافت که بعدها در دربارهای فرانسه و انگلستان نیز از او دعوت شد تا درباره این هنر سخنرانی کند. با این همه، برونو هرگز حافظه را هدف نهایی نمی‌دانست؛ از دیدگاه او، ارزش واقعی دانش در توانایی اندیشیدن، تحلیل کردن و کشف حقیقت نهفته بود، نه در حفظ کردن طوطی‌وار مطالب. 

هرچه دانش برونو بیشتر می‌شد، پرسش‌های او نیز عمیق‌تر می‌گردید. او هنگام مطالعه آثار Thomas Aquinas*، Augustine of Hippo * و دیگر متفکران مسیحی، همواره می‌کوشید استدلال‌های آنان را با عقل خود بیآزماید. او هیچ اندیشه‌ای را صرفاً به دلیل شهرت گوینده یا جایگاه دینی او نمی‌پذیرفت. این شیوه تفکر که امروز نشانه یک ذهن پژوهشگر به شمار می‌آید، در قرن شانزدهم می‌توانست خطرناک باشد! بسیاری از استادان انتظار داشتند شاگردان، آموزه‌های رسمی را بی‌چون ‌وچرا بپذیرند، اما برونو باور داشت که خداوند عقل را نیز همچون ایمان به انسان عطا کرده است و بی‌اعتنایی به عقل، ناسپاسی در برابر این موهبت الهی است. این نگرش، کم‌ – کم فاصله‌ای میان او و برخی از هم‌قطارانش ایجاد کرد؛ فاصله‌ای که بعدها به شکافی عمیق تبدیل شد. 

در همان دوران، برونو به فلسفه نوافلاطونی، آثار منتسب به *هرمس تریسمجیستوس و برخی سنت‌های فکری کهن علاقه‌مند شد. او در این نوشته‌ها با تصوری از جهان روبه‌ رو شد که در آن، طبیعت صرفاً مجموعه‌ای از اشیای بی‌جان نبود، بلکه جلوه‌ای از نظم و حکمت الهی به شمار می‌رفت. برونو می‌کوشید میان ایمان، فلسفه و شناخت طبیعت پیوند برقرار کند و باور داشت که مطالعه جهان نیز نوعی شناخت آفریدگار است. این دیدگاه بعدها در فلسفه او جایگاهی اساسی یافت و سبب شد طبیعت را کتابی بزرگ بداند که همانند کتاب مقدس، نشانه‌هایی از حقیقت الهی را در خود جای داده است. هرچند برخی از برداشت‌های او از این متون امروز از نظر تاریخی یا فلسفی محل بحث است، اما تردیدی نیست که این مطالعات، افق فکری او را بسیار گسترده‌تر از چارچوب‌های رایج زمان خود کرد. 

نخستین سوءظن‌ها نسبت به برونو زمانی شدت گرفت که برخی از راهبان متوجه شدند او نسبت به بعضی از رسوم مذهبی پرسش‌هایی انتقادی مطرح می‌کند و به جای پذیرش بی‌چون ‌وچرای سنت، خواهان بررسی دوباره آن‌هاست. گفته می‌شود که او در حجره خود تنها صلیب را نگاه داشته و تصاویر دیگر را کنار گذاشته بود؛ اقدامی که از نظر مسئولان صومعه، نشانه‌ای نگران‌کننده تلقی شد. افزون بر این، خبر رسید که برونو کتاب‌هایی را مطالعه می‌کند که برخی از آن‌ها در فهرست آثار مشکوک قرار دارند! هرچند هنوز اتهام رسمی علیه او مطرح نشده بود، اما فضای بی‌اعتمادی روزبه ‌روز سنگین‌تر می‌شد. برونو به‌خوبی احساس می‌کرد که اندیشه آزاد، در محیطی که اطاعت بی‌چون ‌وچرا فضیلت شمرده می‌شود، به‌آسانی تحمل نخواهد شد. 

این دوره از زندگی برونو را می‌توان نقطه آغاز شکل‌گیری شخصیتی دانست که بعدها در برابر دادگاه تفتیش عقاید نیز سر فرود نیآورد. او هنوز جوانی کمتر از سی سال داشت، اما به این باور رسیده بود که حقیقت را نمی‌توان با فرمان، تهدید یا مجازات تغییر داد. انسان ممکن است به سکوت وادار شود، اما اندیشه را نمی‌توان به زنجیر کشید. همین ایمان به آزادی وجدان، در سال‌های بعد او را به سفرهای طولانی، مناظره‌های بی‌شمار، نگارش آثار ماندگار و سرانجام به محاکمه‌ای تاریخی کشاند که نام او را برای همیشه در حافظه بشریت ثبت کرد. 

فصل سوم: 

« ترک صومعه، آغاز آوارگی و سفر در جست‌ وجوی حقیقت »

سال‌های پایانی اقامت جوردانو برونو در صومعه، بیش از آنکه با آرامش و عبادت همراه باشد، با اضطراب، سوءظن و فشارهای فکری سپری شد. او هرچه بیشتر مطالعه می‌کرد، بیشتر درمی‌یافت که بسیاری از پرسش‌های بنیادین انسان، پاسخ‌هایی ساده و از پیش آماده ندارند. برای او، ایمان واقعی با پرسشگری در تضاد نبود، بلکه پرسش، مقدمه‌ای برای رسیدن به ایمانی آگاهانه به شمار می‌رفت. اما این شیوه اندیشیدن، در محیطی که هرگونه فاصله گرفتن از تفسیر رسمی کلیسا می‌توانست به بدعت‌گذاری تعبیر شود، خطرناک بود. گزارش‌هایی به مسئولان صومعه رسید که برونو برخی از آموزه‌های پذیرفته ‌شده را به بحث می‌گذارد، آثار نویسندگانی را مطالعه می‌کند که خواندن آن‌ها توصیه نمی‌شود و در گفت ‌وگوهای خصوصی، دیدگاه‌هایی متفاوت از نظر رایج ابراز می‌کند. فضای صومعه به ‌تدریج برای او تنگ شد و احساس کرد اگر در آنجا بماند، نه آزادی اندیشیدن خواهد داشت و نه امنیت جانی. 

در سال ۱۵۷۶، هنگامی که احتمال گشوده شدن پرونده‌ای علیه او قوت گرفت، برونو تصمیمی گرفت که سرنوشت زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد. او لباس رسمی فرقه دومینیکن را کنار گذاشت، صومعه را ترک کرد و بی‌آنکه بداند مقصد نهایی‌اش کجاست، راه سفر را در پیش گرفت. از آن لحظه به بعد، زندگی او به زندگی مردی تبدیل شد که خانه‌اش جاده، همدمش کتاب و سرمایه‌اش اندیشه بود. او از شهری به شهر دیگر و از کشوری به کشور دیگر رفت؛ نه برای کسب ثروت یا قدرت، بلکه برای یافتن جایی که بتواند آزادانه بیندیشد و آزادانه سخن بگوید. این آوارگی، نزدیک به یک ربع قرن ادامه یافت و تقریباً سراسر اروپای غربی را دربر گرفت. کمتر متفکری در آن عصر چنین زندگی پرماجرایی را تجربه کرده بود؛ زندگی‌ای که هر ایستگاه آن، بر غنای اندیشه او می‌افزود. 

نخستین مقصدهای او شهرهای مختلف ایتالیا و سپس سوئیس بود. او مدتی در جنوا اقامت کرد؛ شهری که در آن زمان یکی از مراکز مهم نهضت اصلاح دینی به شمار می‌رفت. برونو گمان می‌کرد شاید در آنجا آزادی بیشتری برای بیان اندیشه‌های خود بیابد، اما خیلی زود دریافت که تعصب تنها به یک مذهب یا یک نهاد خاص محدود نیست. او با برخی از رهبران مذهبی ژنو نیز دچار اختلاف شد و دریافت که هرگاه اندیشه‌ای مستقل از چارچوب‌های رسمی مطرح شود، ممکن است با مخالفت روبه ‌رو گردد. این تجربه، باور او را عمیق‌تر کرد که حقیقت را نباید اسیر مرزهای فرقه‌ای یا مذهبی دانست و هیچ گروهی نمی‌تواند خود را مالک انحصاری حقیقت معرفی کند. 

پس از ترک ژنو، برونو راهی فرانسه شد و در تولوز به تدریس فلسفه پرداخت. در آنجا استعداد کم‌نظیر او در سخنوری، مناظره و آموزش آشکار شد و دانشجویان بسیاری جذب کلاس‌های او شدند. برونو با بیانی شیوا و ذهنی خلاق، فلسفه را از قالب خشک و سنتی بیرون می‌آورد و آن را به گفت ‌وگویی زنده درباره انسان، طبیعت و خدا تبدیل می‌کرد. اندکی بعد به پاریس رفت؛ شهری که در آن زمان یکی از مهم‌ترین مراکز علمی اروپا بود. شهرت او در هنر حافظه و توانایی بی‌نظیرش در مناظره، توجه محافل دانشگاهی و حتی دربار را به خود جلب کرد. گفته می‌شود که پادشاه فرانسه، هنری سوم از دانش و حافظه خارق‌العاده او شگفت ‌زده شد و از او حمایت کرد. این حمایت، فرصت ارزشمندی در اختیار برونو گذاشت تا برخی از مهم‌ترین آثار خود را منتشر کند و اندیشه‌هایش را در سطحی گسترده‌تر عرضه نماید. 

اقامت در فرانسه برای برونو تنها یک موفقیت علمی نبود، بلکه مرحله‌ای مهم در تکامل فلسفی او نیز به شمار می‌رفت. او هر روز بیش از پیش به این نتیجه می‌رسید که جهان هستی را نمی‌توان با الگوهای محدود گذشته توضیح داد. مطالعه آثار * نیکلاس کپرنیک ذهن او را دگرگون کرده بود. کپرنیک نشان داده بود که زمین مرکز جهان نیست و به دور خورشید می‌گردد؛ اما برونو به همین اندازه بسنده نکرد. او با شهامتی بی‌سابقه استدلال کرد که اگر زمین تنها یکی از سیارات است، پس هیچ دلیلی وجود ندارد که خورشید تنها ستاره عالم باشد. او احتمال داد که هر ستاره، خورشیدی دیگر است و پیرامون آن نیز جهان‌هایی وجود دارد؛ جهانی که شاید در آن‌ها نیز حیات جریان داشته باشد. این اندیشه، چهار قرن پیش از آنکه اخترشناسی مدرن شواهدی برای وجود سیارات فراخورشیدی ارائه کند، نشان‌دهنده وسعت تخیل فلسفی و جسارت ذهنی او بود. البته برونو این دیدگاه را نه بر پایه مشاهده‌های تجربی، بلکه از رهگذر استدلال فلسفی و تأمل در عظمت آفرینش مطرح می‌کرد. 

سال‌های آوارگی، برونو را از نظر مادی فقیرتر، اما از نظر فکری غنی‌تر ساخت. او در هر شهر، چیزی تازه می‌آموخت و با هر اندیشمند، افقی جدید پیش روی خود می‌گشود. او دیگر تنها یک راهب یا استاد فلسفه نبود؛ بلکه به متفکری اروپایی تبدیل شده بود که مرزهای جغرافیایی و مذهبی را درنوردیده و دغدغه اصلی‌اش شناخت حقیقت بود. همین روحیه جهانی، بعدها سبب شد آثار او در کشورهای مختلف خوانده شود و اندیشه‌هایش از مرزهای ایتالیا فراتر رود. با این همه، هرچه شهرت او بیشتر می‌شد، مخالفانش نیز افزون ‌تر می‌شدند و سایه دادگاه تفتیش عقاید آرام – ‌آرام بار دیگر بر زندگی او سنگینی می‌کرد؛ سایه‌ای که سرانجام او را به واپسین و دشوارترین فصل زندگی‌اش خواهد رساند. 

فصل چهارم :  

« انگلستان، اوج اندیشه فلسفی و تولد جهان بی‌نهایت »

پس از سال‌های پرتنش آوارگی در فرانسه، جوردانو برونو در میانه دهه ۱۵۸۰ میلادی راهی انگلستان شد؛ کشوری که در آن زمان یکی از مراکز مهم شکوفایی علمی، ادبی و سیاسی اروپا به شمار می‌رفت. او در لندن اقامت گزید و به‌ سرعت وارد محافل فکری و دانشگاهی شد. فضای فکری انگلستان، هرچند نسبت به برخی مناطق اروپا بازتر به نظر می‌رسید، اما همچنان از تنش‌های مذهبی و سیاسی خالی نبود. با این حال، برونو در این کشور فرصتی یافت تا اندیشه‌های خود را با آزادی بیشتری بیان کند و آثار مهمی را به رشته تحریر درآورد. او در این دوره با استادان دانشگاه آکسفورد نیز مناظره‌هایی انجام داد که بعدها به یکی از بحث‌برانگیزترین وقایع زندگی او تبدیل شد. گفته می‌شود که او در این مناظره‌ها، با نقد سنت ارسطویی و دفاع از دیدگاه‌های نوین خود، واکنش‌های متفاوتی برانگیخت؛ برخی او را نابغه‌ای جسور و برخی دیگر او را متفکری خطرناک می‌دانستند که نظم فکری زمانه را به چالش می‌کشد. 

در همین دوره اقامت در انگلستان، برونو مهم‌ترین آثار فلسفی خود را نوشت و نظام فکری‌اش به تدریج شکل نهایی خود را یافت. او دیگر تنها یک شارح یا منتقد نبود، بلکه به متفکری مستقل تبدیل شده بود که جهان را بر پایه اصولی نو تفسیر می‌کرد. در این آثار، او به ‌طور آشکار با جهان‌بینی محدود و مرکزگرای سنتی مخالفت کرد و در مقابل، تصویری از کیهانی بی‌کران ارائه داد که در آن زمین هیچ جایگاه ویژه‌ای ندارد. این اندیشه، ادامه و بسط ایده‌های کپرنیک بود، اما برونو یک گام فراتر رفت و گفت که اگر زمین و سیارات دیگر به دور خورشید می‌چرخند، هیچ دلیلی وجود ندارد که کل جهان محدود به منظومه شمسی باشد. از نظر او، ستارگان بی‌شمار آسمان، خورشیدهایی مستقل هستند که ممکن است هر یک دارای منظومه‌های سیاره‌ای خاص خود باشند. این دیدگاه، نه‌تنها ساختار کیهان‌شناسی زمانه را به چالش کشید، بلکه مفهوم انسان از جایگاه خود در جهان را نیز دگرگون ساخت. 

یکی از مهم‌ترین پیامدهای فلسفه برونو، کنار گذاشتن تصور «مرکزیت جهان» بود! در جهان او، هیچ مرکز مطلقی وجود نداشت و هر نقطه‌ای می‌توانست از دید ناظر خود مرکز باشد. این اندیشه، تأثیری عمیق بر فلسفه مدرن و بعدها بر علم کیهان‌شناسی گذاشت. برونو باور داشت که جهان بی‌نهایت است و این بی‌نهایت بودن، نشانه عظمت بی‌پایان خداوند است. او خدا را نه موجودی جدا از جهان، بلکه حضوری جاری در سراسر هستی می‌دانست؛ حضوری که در هر ذره از طبیعت جاری است و جهان را به صورت زنده و پویا نگه می‌دارد. این نگرش، او را به نوعی *« پان‌تئیسم فلسفی» نزدیک کرد، هرچند او هرگز خود را در قالب‌های محدود فلسفی تعریف نمی‌کرد. 

در کنار این دیدگاه‌های کیهان‌شناسانه، برونو به مسئله انسان نیز توجه ویژه‌ای داشت. او انسان را موجودی می‌دانست که توانایی ذهنی‌اش می‌تواند از مرزهای زمان و مکان فراتر رود. از نظر او، عقل انسان ابزار شناخت بی‌نهایت است و نباید در چارچوب‌های بسته محصور شود. همین نگاه باعث شد که او به شدت با آموزش‌های خشک و مبتنی بر حفظیات مخالفت کند و بر اهمیت خلاقیت فکری، تخیل و شهود تأکید ورزد. در آثار این دوره، برونو بیش از پیش به این نتیجه رسید که حقیقت، یک نظام بسته و نهایی نیست، بلکه فرآیندی بی‌پایان از کشف و درک است.

با وجود موفقیت‌های فکری، اقامت برونو در انگلستان نیز بدون تنش نبود. برخی از محافل دانشگاهی و مذهبی، اندیشه‌های او را بیش از حد رادیکال و غیرقابل پذیرش می‌دانستند. اختلاف نظرها به ‌تدریج شدت گرفت و فضای اولیه پذیرش، جای خود را به احتیاط و فاصله‌گیری داد. برونو دریافت که حتی در مراکز علمی پیشرفته نیز، آزادی اندیشه محدودیت‌های خاص خود را دارد. با این حال، او انگلستان را با دستاوردی بزرگ ترک کرد: یک نظام فکری منسجم که بعدها پایه بسیاری از مباحث فلسفی و علمی مدرن شد. 

پایان دوره انگلستان، آغاز مرحله‌ای تازه در زندگی او بود؛ مرحله‌ای که در آن، اندیشه‌هایش بیش از پیش در معرض قضاوت نهادهای مذهبی قرار گرفت. او به قاره اروپا بازگشت، بی‌آنکه بداند این بازگشت، او را به سمت سال‌های پایانی زندگی و رویارویی مستقیم با دستگاه تفتیش عقاید سوق خواهد داد؛ رویارویی‌ای که سرنوشت فلسفه او و نامش را برای همیشه در تاریخ تثبیت کرد. 

فصل پنجم: 

« بازگشت به قاره اروپا، زندان‌های طولانی و آغاز سقوط به سوی دادگاه تفتیش عقاید »

پس از سال‌های پرتنش اقامت در انگلستان، جوردانو برونو بار دیگر به قاره اروپا بازگشت، بی‌آنکه بداند این بازگشت آغاز مرحله‌ای سرنوشت‌ ساز و تاریک در زندگی او خواهد بود. فضای فکری اروپا در این دوره، برخلاف آنچه شاید در انگلستان تجربه کرده بود، به ‌تدریج در حال بسته ‌تر شدن بود و دستگاه تفتیش عقاید کلیسا قدرت بیشتری می‌یافت. برونو که اکنون نامی شناخته‌ شده در محافل فلسفی شده بود، دیگر صرفاً یک استاد آواره نبود، بلکه به متفکری بدل شده بود که اندیشه‌هایش به‌صورت مستقیم با بنیان‌های الهیاتی و فلسفی زمانه در تعارض قرار می‌گرفت. او در این بازگشت، ابتدا به آلمان سفر کرد و در شهرهای مختلف آن اقامت کوتاه داشت، اما هیچ‌جا برای او آرامش پایدار فراهم نشد، زیرا سایه اتهام بدعت‌گذاری همواره او را دنبال می‌کرد. 

در این دوران، برونو تلاش کرد بار دیگر به تدریس و نگارش ادامه دهد و حتی در برخی دانشگاه‌ها به عنوان مدرس فلسفه پذیرفته شد، اما شخصیت مستقل و زبان تند او در نقد سنت‌های فکری، بار دیگر باعث ایجاد تنش با نهادهای مذهبی و دانشگاهی شد. او دیگر صرفاً یک متفکر نظری نبود، بلکه به نمادی از چالش با نظم فکری مسلط تبدیل شده بود. آثار او در این دوره بیش از پیش بر مفهوم جهان بی‌نهایت، وحدت طبیعت و نقد ساختارهای بسته معرفتی تمرکز داشت. او معتقد بود که حقیقت را نمی‌توان در مرزهای ثابت و قطعی محصور کرد و هرگونه تلاش برای محدود کردن اندیشه، در نهایت به توقف رشد انسانی منجر خواهد شد. این دیدگاه، در فضای مذهبی و سیاسی آن زمان، به‌عنوان تهدیدی جدی تلقی می‌شد. 

سرانجام در سال ۱۵۹۱، برونو تصمیم گرفت به ایتالیا بازگردد؛ تصمیمی که بسیاری از مورخان آن را نقطه عطفی در سرنوشت او می‌دانند. او به دعوت یکی از اشراف و حامیان خود، Giovanni Mocenigo، به ونیز رفت، با این امید که شاید بتواند در فضایی امن ‌تر به تدریس و فعالیت فکری ادامه دهد. اما این امید دیری نپایید. خیلی زود اختلاف میان او و میزبانش آشکار شد؛ زیرا موچنیگو انتظار داشت برونو صرفاً نقش یک آموزگار خصوصی را ایفا کند، در حالی که برونو همچنان به بحث‌های فلسفی گسترده و گاه بحث ‌برانگیز ادامه می‌داد. این اختلاف، به ‌تدریج به دشمنی تبدیل شد و سرانجام موچنیگو او را به دستگاه تفتیش عقاید ونیز تحویل داد. 

دستگیری برونو در ونیز آغاز یکی از طولانی‌ترین و پیچیده‌ترین پرونده‌های تفتیش عقاید در تاریخ اروپا بود. او ابتدا در زندان‌های ونیز مورد بازجویی قرار گرفت و سپس به رم منتقل شد؛ جایی که هشت سال از عمر خود را در شرایط سخت زندان و بازجویی‌های مکرر گذراند. در طول این سال‌ها، مقامات کلیسایی تلاش کردند او را وادار به انکار دیدگاه‌هایش کنند، اما برونو با سرسختی کم‌نظیری در برابر این فشارها ایستادگی کرد. او حاضر نشد از اصول فکری خود، به ‌ویژه در مورد بی‌نهایت بودن جهان و نقد محدودیت‌های معرفتی، دست بردارد. این پایداری، از یک سو تحسین برخی از ناظران را برمی‌انگیخت و از سوی دیگر خشم شدید دادگاه را افزایش می‌داد. 

محاکمه او در رم یکی از مهم‌ترین رویدادهای تاریخ تفتیش عقاید به شمار می‌رود. در این محاکمه، برونو نه تنها به عنوان یک فرد، بلکه به عنوان نماینده نوعی اندیشه مورد قضاوت قرار گرفت؛ اندیشه‌ای که مرزهای سنتی دانش و ایمان را به چالش کشیده بود. دادگاه بارها از او خواست تا دیدگاه‌های خود را انکار کند، اما او با وجود سال‌ها زندان و فشار روانی، از این کار خودداری کرد. این مقاومت، سرنوشت او را به طور قطعی به سوی محکومیت نهایی سوق داد و راه را برای آخرین فصل زندگی‌اش هموار ساخت؛ فصلی که در آن، اندیشه و مرگ در برابر یکدیگر قرار گرفتند و تاریخ یکی از تراژیک ‌ترین صحنه‌های خود را رقم زد. ..ادامه دارد

* ارسطو (Aristotle)

ارسطو (۳۸۴–۳۲۲ پیش از میلاد) فیلسوف بزرگ یونان باستان و شاگرد افلاطون بود. او در حوزه‌های گوناگونی مانند منطق، اخلاق، سیاست، متافیزیک، زیست‌شناسی و نظریهٔ شناخت آثار مهمی پدید آورد و تأثیر او بر فلسفهٔ غرب بسیار گسترده بوده است. ارسطو برخلاف افلاطون، بیشتر بر مطالعهٔ جهان محسوس و تجربهٔ عینی تأکید می‌کرد و معتقد بود شناخت جهان باید از مشاهده و بررسی واقعیت آغاز شود.

از مهم‌ترین آثار او می‌توان به  متافیزیک (Metaphysics)، اخلاق نیکوماخوسی (Nicomachean Ethics)، سیاست (Politics)، دربارهٔ نفس (On the Soul) و فن شعر (Poetics) اشاره کرد. در منطق نیز مجموعهٔ آثار او که بعدها با عنوان ارگانون (Organon) شناخته شد، نقش مهمی در شکل‌گیری منطق سنتی داشت. اندیشه‌های ارسطو بعدها تأثیر چشمگیری بر فیلسوفان مسلمان و مسیحی، از جمله ابن‌سینا، ابن‌رشد و توماس آکویناس، گذاشت.

* افلاطون (Plato) 

افلاطون (حدود ۴۲۷–۳۴۷ پیش از میلاد) فیلسوف برجستهٔ یونان باستان و شاگرد سقراط و استاد ارسطو بود. بیشتر آثار او به صورت گفت ‌وگو نوشته شده‌اند و در آنها موضوعاتی مانند عدالت، حقیقت، معرفت، اخلاق، سیاست و ماهیت واقعیت بررسی می‌شود. یکی از مشهورترین نظریات او، نظریهٔ مُثُل است؛ بر اساس این دیدگاه، واقعیت حقیقی فراتر از جهان محسوس قرار دارد و اشیای محسوس تنها نمودهای ناقصِ مُثُل یا صورت‌های کامل هستند.

مهم‌ترین اثر افلاطون جمهوری (Republic) است که در آن دربارهٔ عدالت، آموزش، ساختار جامعه و حکومت فیلسوفان بحث می‌کند. از دیگر آثار مهم او می‌توان به ضیافت (Symposium)، فایدون (Phaedo)، فایدروس (Phaedrus) و تیمائوس (Timaeus) اشاره کرد. فلسفهٔ افلاطون تأثیر عمیقی بر اندیشهٔ غرب گذاشت و بعدها، به ‌ویژه از طریق سنت نوافلاطونی، بر متفکران مسیحی مانند آگوستین نیز اثرگذار شد.

* توماس آکویناس  (Thomas Aquinas)   (۱۲۲۵–۱۲۷۴) فیلسوف و متکلم برجستهٔ ایتالیایی و از مهم‌ترین اندیشمندان مسیحی در قرون وسطی بود. او عضو فرقهٔ دومینیکن بود و در دانشگاه‌های پاریس و ناپل به تحصیل و تدریس پرداخت. آکویناس تلاش کرد میان عقل و ایمان و نیز میان فلسفهٔ ارسطویی و آموزه‌های مسیحی سازگاری برقرار کند.

مهم‌ترین اثر او «خلاصهٔ الهیات» (Summa Theologiae) است که در آن به موضوعاتی مانند وجود خدا، اخلاق، فضایل و رابطهٔ عقل و وحی می‌پردازد. اندیشه‌های او تأثیر بسیار زیادی بر فلسفه و الهیات مسیحی گذاشت و بعدها مکتبی فکری به نام تومیسم بر پایهٔ آرای او شکل گرفت.

* آگوستین قدیس (Augustine of Hippo)  یا آگوستین اهل هیپو (۳۵۴–۴۳۰ میلادی)، یکی از مهم‌ترین متفکران مسیحی اواخر دوران باستان و از تأثیرگذارترین چهره‌ها در شکل‌گیری الهیات مسیحی غرب بود. او در شمال آفریقا، در شهر تاگاست، زاده شد و پس از سال‌ها جست‌وجوی فکری و دینی، به مسیحیت گروید. آگوستین بعدها اسقف شهر هیپو شد و بخش بزرگی از زندگی خود را صرف تدریس، موعظه و نگارش آثار الهیاتی و فلسفی کرد.

اندیشهٔ آگوستین پیوند عمیقی میان فلسفه، ایمان و تجربهٔ درونی انسان برقرار می‌کند. او تحت تأثیر افلاطون‌گرایی، دربارهٔ موضوعاتی مانند خدا، روح، اراده، گناه، زمان و حقیقت تأمل کرد و بر اهمیت درون‌نگری و جست ‌وجوی حقیقت در نفس انسان تأکید داشت. از دیدگاه او، انسان برای رسیدن به سعادت حقیقی به خدا نیازمند است.

از مهم‌ترین آثار او می‌توان به اعترافات (Confessions) و شهر خدا (The City of God) اشاره کرد. «اعترافات» اثری شخصی و فلسفی است که در آن آگوستین مسیر زندگی، خطاها و تحول فکری و دینی خود را روایت می‌کند. «شهر خدا» نیز در پاسخ به بحران‌های سیاسی و اجتماعی امپراتوری روم نوشته شد و دیدگاه او را دربارهٔ تاریخ، جامعه و سرنوشت انسان بیان می‌کند. اندیشه‌های آگوستین قرن‌ها بر فلسفه و الهیات مسیحی، به‌ویژه در غرب، تأثیر گذاشت.

* هرمس تریسمجیستوس (Hermes Trismegistus) شخصیتی اسطوره‌ای و حکمی است که در سنت هلنیستیِ مصر پدیدار شد و معمولاً به‌عنوان ترکیبی از هرمس یونانی و تحوت (Thoth) مصری شناخته می‌شود. نام او به معنای «هرمسِ سه ‌بار بزرگ» است. او در متون هرمسی به‌عنوان حکیمی با دانش الهی و اسرارآمیز معرفی می‌شود که دربارهٔ خدا، جهان، نفس انسان و ارتباط میان عالم مادی و معنوی سخن می‌گوید.

آثار منسوب به او مجموعه‌ای از متون فلسفی و دینی است که امروزه با عنوان مجموعهٔ هرمسی (Corpus  Hermeticum)  شناخته می‌شوند. این متون احتمالاً در سده‌های نخست میلادی و در محیط فکری یونانی-مصری نوشته شده‌اند، نه اینکه واقعاً به قلم یک شخص تاریخی به نام هرمس تریسمجیستوس باشند. اندیشه‌های هرمسی بعدها بر سنت‌های فلسفی، عرفانی و کیمیاگری در جهان یونانی، اسلامی و اروپایی تأثیر گذاشت و در دورهٔ رنسانس نیز توجه بسیاری از اندیشمندان اروپایی را به خود جلب کرد.

* نیکلاس کوپرنیک، Nicolaus Copernicus، اخترشناس لهستانیِ دورهٔ رنسانس بود که در سال‌های ۱۴۷۳ تا ۱۵۴۳ میلادی زندگی کرد. مهم‌ترین دستاورد او ارائهٔ مدل خورشیدمرکزی بود؛ یعنی این دیدگاه که زمین و دیگر سیارات به دور خورشید می‌گردند، نه اینکه خورشید و سیارات به دور زمین حرکت کنند.

کوپرنیک نظریهٔ خود را در کتاب مشهورش «دربارهٔ گردش افلاک آسمانی» (De revolutionibus orbium coelestium)  مطرح کرد. اندیشهٔ او نقطهٔ عطفی در تاریخ علم بود و زمینه را برای کارهای دانشمندانی مانند کپلر، گالیله و نیوتن فراهم کرد. به همین دلیل، کوپرنیک را یکی از چهره‌های اصلی انقلاب علمی می‌دانند.

* پان‌تئیسم  (  : Philosophical Pantheism دیدگاهی فلسفی است که بر اساس آن، خدا و کل هستی از یکدیگر جدا نیستند؛ یعنی خدا را نه موجودی مستقل و بیرون از جهان، بلکه حقیقتی حاضر در سراسر طبیعت و هستی می‌داند. در پان ‌تئیسم فلسفی، جهان صرفاً آفریده‌ای جدا از خدا تلقی نمی‌شود، بلکه کل واقعیت، در وحدتی بنیادین، جوه یا بیان امر الهی است. بنابراین طبیعت، انسان و دیگر موجودات بخشی از یک کل واحد هستند.

این دیدگاه را باید از خداباوری سنتی (Theism) متمایز کرد؛ زیرا در خداباوری، خدا معمولاً موجودی متشخص و متمایز از جهان در نظر گرفته می‌شود. همچنین با پان‌انته‌ایسم (Panentheism) تفاوت دارد؛ در پان‌انته‌ایسم، جهان در خدا قرار دارد، اما خدا فراتر از جهان نیز هست. از مهم‌ترین فیلسوفانی که اندیشه‌هایشان با پان ‌تئیسم پیوند خورده است، باروخ اسپینوزا (Baruch Spinoza) است. در فلسفهٔ او، واقعیت بنیادی واحد است و خدا و طبیعت در تعبیر مشهور Deus sive Natura («خدا، یا طبیعت») به یک حقیقت واحد اشاره می‌کنند.