ابوالحسن ابتهاج
– دکتر بیژن باران
ابوالحسن ابتهاج (۱۸۹۹-۱۹۹۹) اولین بانکدار تکنوکرات بود که سمت وزارت سیاسی نگرفت و به عنوان مدیر بانک ملی خدمت کرد. نه تکنوکراتهای مربوط به نحوه انجام امور دولتی و نه سیاستمداران مربوط به آنچه در دولت انجام میدادند، از دستگیری در دوران استبداد مصون نبودند. ای. آر. بلک پدر، رئیس سابق بانک جهانی، گزارش داد که ابتهاج «یکی از مهمترین ایرانیان پس از جنگ جهانی دوم، پیشگام برجسته در توسعه جهان سوم، ملیگرایی کاملاً متعهد به ارتقای منافع کشورش» بود. ابتهاج در برابر دخالت، فساد و حماقت بیتحمل بود و همین امر باعث شد دشمنان زیادی داشته باشد. گفته میشود که دی. راکفلیر، ۱۹۱۵-۲۰۱۷، بانکدار آمریکایی، ضامن او بود.
ابتهاج در رشت متولد شد. پدرش کارمند گمرک بود. در سن ۱۱ سالگی، او برای تحصیل به لیسه مونتین در پاریس و کالج پروتستان سوری، که اکنون دانشگاه آمریکایی بیروت است، فرستاده شد. او کار خود را در بانک شاهنشاهی ایران در دهه ۱۹۲۰، در بانک کشاورزی در ۱۹۳۶ و با بازرسی شرکتهای دولتی آغاز کرد. در ۱۹۴۰، به عنوان معاون رئیس جمهور منصوب شد؛ در ۱۹۴۲، رئیس بانک ملی، بانک ملی و مدیر عامل بانک رهنی شد. او از ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۲ سفیر ایران در فرانسه بود. او در صندوق بینالمللی پول به عنوان مدیر بخش خاورمیانه کار کرد. در ۱۹۵۴ به ایران بازگشت و رئیس سازمان برنامه و بودجه شد. در این سازمان، ابتهاج با کمک گروهی از جوانان ایرانی آموزش دیده در غرب، به همراه مشاوران و وامهای بانک جهانی، یک برنامه توسعه چشمگیر با تمرکز بر سدسازی و جادهسازی را آغاز کرد. در ژانویه ۱۹۶۰، او بانک ایرانیان را راهاندازی کرد. در مارس ۱۹۶۱، در برنامه تلویزیونی پانورامای بیبیسی مصاحبهای، از تورم فزاینده کشور، عدم هماهنگی در برنامهریزی و هزینه کردن درآمدهای نفتی ایران برای ارتش انتقاد کرد.
او در این مصاحبه خواستار کمکهای چندجانبه بیشتر شد. از کمکهای دوجانبه انتقاد کرد. او به عنوان مثالی مشخص از رابطه آمریکا با ایران استفاده کرد که به گفته او منجر به «بیاعتمادی اکثر مردم و نفرت بسیاری از مردم از ایالات متحده» شده است. جای تعجب نیست که این موضوع با واکنش منفی دولت ایران مواجه شد. اگرچه دوستان ابتهاج در بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول به او هشدار دادند که در صورت بازگشت به خانه، خطر دستگیری او را تهدید میکند، اما او هشدار آنها را نادیده گرفت. به محض ورود به فرودگاه تهران، همسرش، آذر، نیز به او اطلاع داد که گزارشهای گستردهای مبنی بر دستگیری او منتشر شده است. پس از استعفای او در ۱۹۵۹، اندکی پس از بازگشت از جلسهای در سانفرانسیسکو، جایی که دیدگاههای انتقادی خود را به اشتراک گذاشته بود. در ۱۱ نوامبر ۱۹۶۱، دستگیر شد. او از خانهای متعلق به بنیاد پهلوی برای اقامت رئیس سازمان برنامه و بودجه بود، بیرون رانده شد. در دوران تصدی او برای مدیر سازمان برنامه و بودجه، ادعاهایی مبنی بر فساد وجود داشت. او بنا بر قراردادی که در زمان ریاستش بر سازمان برنامه و بودجه امضا کرده بود، به طور غیرقانونی عمل میکرد، اما هیچ اتهامی علیه او مطرح نشد. پس از ده روز، و اندکی پس از اطلاع به بازداشتکنندگانش مبنی بر اینکه اگر امور بانک ایرانیان به دلیل بازداشت او آسیب ببیند، آنها را مسئول خواهد دانست، به او اجازه داده شد تا وکلا و خانوادهاش را ببیند. او کسب و کار خود را از سلولش اداره میکرد. سازمان ملل متحد و آدلای استیونسون، سفیر ایالات متحده در سازمان ملل متحد، برای آزادی او کمپین کردند. او پس از هفت ماه در مه ۱۹۶۲ از زندان آزاد شد.
دستگیری خمینی پس از آنکه شاه را طرفدار آمریکا و طرفدار صهیونیسم نامید منجر شد به قیام ۵ تا ۷ ژوئن ۱۹۶۳. دبیرکل سفارت ایالات متحده در تهران، با او برای سنجش علاقه ابتهاج به نخستوزیر شدن، تماس گرفت. او پاسخ داد: فقط در صورتی علاقهمند خواهد بود که ۱- ارتش ایران به اندازه مورد نیاز برای امنیت داخلی کاهش یابد؛ ۲- شاه به عنوان یک پادشاه مشروطه سلطنت کند، نه اینکه بدون مسٔولیت حکومت کند؛ و ۳- ایران از سازمان پیمان مرکزی، خارج شود -یک اتحاد نظامی که ایالات متحده، ایران، عراق، پاکستان، ترکیه و بریتانیا برای حفظ وضع موجود منطقهای تشکیل داده بودند. او از مجتمع نظامی-صنعتی ایالات متحده و منافع تسلیحاتی در فروش سلاح به مشتریانی مانند ایران، ترکیه و پاکستان اطلاعی نداشت. به «جلسات پانزدهمین اجلاس کمیسیون اقتصادی سازمان ملل برای آسیا و خاور دور (ECAFE)، ۹ تا ۱۹ مارس ۱۹۵۹» مراجعه کنید.
پس از ۲۵ سال زندگی مشترک، او عاشق آذرنوش، یک استاد زیبای دندانپزشکی در دانشگاه تهران، شد. او در یک حرکت نمایشی، خانه خانوادهاش را فقط با راکت تنیس، چوب گلف و کتابهایش ترک کرد. در ۱۹۵۶، پس از طلاق از مریم، با آذرنوش ازدواج کرد. او از ازدواج دوم خود صاحب یک پسر و یک دختر شد. داراییهای خود در ایران، از جمله بانک ایرانیان، را فروخت. در ماه مه ۱۹۷۸ به همراه همسرش به فرانسه رفت. در ۱۹۸۴، آنها به لندن نقل مکان کردند. آپارتمانی در نزدیکی باغهای کنزینگتون خریدند. خاطرات ابتهاج در ۱۹۹۱ به زبان فارسی در لندن منتشر شد. او در ۲۵ فوریه ۱۹۹۹ در آنجا درگذشت.
در ۱۹۵۶، پدرم با توصیهنامهای از ا. مجیدیان از وزارت خزانهداری به اداره پرسنلی سازمان برنامه و بودجه منتقل شد. گفته شد که در یک بعد از ظهر، کارمندی به خانه رفت. همسرش را با ابتهاج دید که به او گفته بود ساعت کاری است و باید به سر کار برگردد. پدرم دکتر ع. توفیق را در سازمان برنامه و بودجه استخدام کرد. یک شغل حسابداری پاره وقت در دفتر هفتگی در چهارراه استانبول پیدا کرد. در اوایل دهه ۱۹۶۰، ابتهاج پدر بازنشستهام را در بخش پرسنلی کارخانه سیمان تهران استخدام کرد. او روزانه با ون شرکت به محل کارخانه رفت و آمد کرد. به او سهام داده شد که پنج فرزندش پس از مرگش در ۲۰۱۸ آن را به ارث بردند.
*
حمایت چپ از نیروی کار و حمایت راست از سرمایه از قرن بیستم، جدالهای خونینی را در جهان و ایران ایجاد کرده است. در حالی که راست از سرمایه مرتبط با استعمار حمایت میکند، چپ از نیروی کار با همدردی کارگران غربی حمایت میکند، آنها دو قرن است که با هم اختلاف دارند. با این حال به یکدیگر نیاز دارند. راستهای در قدرت، چپها را زندانی، شکنجه و اعدام میکردند. این راست چندین لایه دارد: کمپرادور لولا به سرمایه خارجی، دربار برای حفظ وضع موجود، الهیات شیعه و محافظهکاری سنتی، سلسله مراتب بوروکراتیک و منفعت شخصی، و ملیگرایی برای انباشت سرمایه. مردم ایران ۱۲۰ سال است که برای مدرنیسم و کثرتگرایی سیاسی، علیه استبداد مطلق و دخالت استعماری، نبردی خونین را آغاز کردهاند. این نبرد ادامه خواهد داشت. راستها عموماً فاسد هستند، مانند وثوقالدوله، ۲۰۰۰۰۰ تومان در رشوه برای قرارداد ۱۹۱۹ و طوفانیان برای معاملات تسلیحاتی با آمریکا در دهه ۱۹۷۰. نه پاکدست مانند دکتر مصدق، ابتهاج، خاتمی و نزیه. در خاطرات علم آمده است: «بهترین وزرا و صادقترین همکاران ما از نیروهای چپ بودند. ذهن آنها معطوف به توسعه میهن و منافع ملی بود.» در فرانسه، چپ و راست برای قدرت دولتی بحث و رقابت میکنند؛ در نظم سیاسی ایران، سانسور و سرکوب چپ را راست اعنمال کند، از حکومت با انتخابات مسالمت آمیز طفره می روند- از قانونگذاری اجتناب میکند. تقاضاها را به یک قیام تبدیل میکند.
از ابتدای تاریخ، تحت استبداد شرقی، توده مردم در تصمیمات ملی مانند انتخاب جانشین، اعلام جنگ و بازسازی ملی بیتأثیر بودند. آنها زمانی که نظام در خطر بود، به جنگ فرستاده میشدند. در نظامهای باستانی یونان و روم، قدرت در دست نخبگان درباری بود. سپس، با نظام انتخاباتی پسافئودالی غرب، با آغاز منشور کبیر/ماگنا کارتا در قرن سیزدهم، و انتخابات دو مجلس، ابتدا اشراف و سپس شهروندان وارد حکومت شدند. غرب یک حکومت جمهوری جدید را جایگزین سلطنت کرد. در شرق، این کنار گذاشتن مردم از قدرت به یک عادت مزمن تبدیل شد. دو مضمون ضد استبداد و ضد دخالت خارجی در انقلاب مشروطه ۱۹۰۶ و جمهوری اسلامی ۱۹۷۹، با مطالبه حاکمیت خود، منجر به روی کار آمدن خودیها و رقابت با غرب در اقتصاد شد. غیرمسلمانان تحت قیمومیت شیعیان خودی هستند.
در هر گروه اجتماعی-سیاسی، جناحهای چپ-رادیکال و راست-محافظهکار وجود دارند. در ژوئن ۱۹۷۶، مجاهدین/پیکار و فداییان، جناح چپ را با جناح راست خود سرکوب کردند؛ بقایای آنها در اوین در ۱۹۷۹ آزاد شدند. چپ در خط مقدم مبارزه بود؛ راست نیز در نیروهای دولتی یا حتی در نیروی ضربت میدانی از نوع شعبان بیمخ بود که سرکوبگر بود. عدم توسعه اتحادیههای کارگری، احزاب و نهادهای مدنی منجر به الیگارشی شد. عوامل دیگر جغرافیا، آب و هوا، منابع طبیعی، ژئوپلیتیک و فرهنگ هستند.
در قرن بیستم، راست جهانی فاشیسم، نازیسم، دیکتاتوریهای قاتل، بیماری و قحطی را در هند، آفریقا و جهان ایجاد کرد. آنها جنگها را تحمیل کردند، نه دارو و غذا. نمونههایی از راست در جهان: فاشیسم، با ۵۷ میلیون کشته در جنگ جهانی دوم، ۲۰ میلیون کشته در جنگ جهانی اول، جنگ ویتنام با ۴.۵ میلیون کشته؛ شکنجه جمیله بو پاشا در مبارزات آزادیبخش الجزایر علیه استعمار فرانسه، جنگهای افغانستان، عراق، سوریه، لیبی و ایران. دیکتاتورها – فرانکو در اسپانیا، کائتانو در پرتغال، دیگران در برزیل، آرژانتین، شیلی، اندونزی، الجزایر و هندوچین.
باید ضد استبداد و مخالف سانسور بود. باید فاشیسم یکنواخت حزب رستاخیز در ایران را نفرین کرد. باید از حقوق بشر و کانون نویسندگان ایران دفاع کرد. ساواک، شاعر ملی، م. آزرم (درگذشته در پاریس در ۲۰۱۶) و شاعر یک نظام برابریطلب، سلطانپور، را در زندان داشت؛ مادام کلود هزینه زنبارگی شاه را از بودجه دربار می گرفت. فیلم مادام کلود، یک دلال پاریسی دهه ۱۹۶۰؛ خدمات لذتبخش؛ تصویری از خدمات او در فیلم نتفلیکس ۲۰۲۱ در ویکیپدیا؛ و خاطرات ۷ جلدی علم در مورد زنبارگی شاه را ببینید. بنا بر خاطرات علم، پس از کودتای ۱۹۵۳، یک مسجد شیعیان در دانشگاه تهران، یک حسینیه در تهران و بسیاری از مساجد شیعیان ساخته شدند. جناح راست هر کتاب منقد دین، استثمار، سلطه استعماری را سانسور میکرد. مثال: علی اکبر اکبری لومپنیسم، بررسی چندین مسئله اجتماعی در نقد آرای عمومی بدون احزاب سیاسی ۱۹۷۰، نقد دیدگاه اجتماعی-اقتصادی ابوالحسن بنیصدر، یعنی اقتصاد توحیدی مختلط با مالکیت خصوصی و دولتی غالب. مجوز ساواک برای انتشار کتب بازرگان، شریعتی، سحابی، فرید، نراقی و شایگان باید بررسی شود. همه سرکوبها و سانسورها مانع از فروپاشی طبقه حاکم در انقلاب ۱۹۷۹ نشد. استبداد همیشه ویرش /ابسشن کنترل است- با مرگ یا فرار رهبر پایان مییابد.
بیش از نیمی از پارلمانهای کشورهای اروپایی احزاب سوسیالیست چپگرا هستند. در تاریخ معاصر اروپا، جریانهای مخالف چپ عبارتند از: نئونازیسم، سرمایه مالی خارجی و پوپولیسم، با یک رهبر غیرمنتخب دیگر یا انتخابات تقلبی. یکی از خصایص مهم فاشیسم، جذب عاطفی توده است. به گفته متفکر سیاسی آلمانی، اولریکه گوئرو، مهمترین ویژگی فاشیسم، همگنسازی و یکسان سازی جمع است. یعنی گروهی از افراد حول یک ایده سیاسی جمع می شوند. هرکسی که با آنها مخالف باشد یا با آنها زاویه داشته باشد، از گروه طرد می شود.
منابع. 2026/06/04
احمد مجیدیان– دکتر بیژن باران
احمد مجیدیان در ۱۹۰۸ در زیاران متولد شد. در ۲۰۰۱ در وناتچی، واشنگتن، آمریکا درگذشت. پس از مرگ پدر به تهران آمد. نظام مافی، یک اشرافزاده، احمد را برای اتمام مدرسه تشویق و کمک کرد. سفارش او را به رئیس دانشگاه البرز گفت. با توصیه آقای جردن، او وارد دبیرستان/کالج نوجوانان آمریکایی البرز شد. از آنجا فارغالتحصیل شد. در استخدام بانک ملیُ یکی از چهار نامزد برای ادامه تحصیل در اروپا شد. در ۱۹۲۸ با هزینه بانک ملی به انگلستان اعزام شد. اعزام دانشجویان به غرب برای تحصیلات عالی با جنگهای ایران و روسیه ۱۸۲۶-۱۸۲۸ آغاز شد. مجیدیان مدرک لیسانس ۴ ساله خود را در رشته اقتصاد بانک داری از دانشگاه منچستر یا مدرسه اقتصاد لندن، که در ۱۸۹۵ تأسیس شده بود، به پایان رساند. او به ایران بازگشت. از ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۴ مدیر کل بانک ملی رشت شد. او ممکن است در آن شهر با ابتهاج ملاقات کرده باشد. بانک ملی در ۱۹۲۷، قبل از رکود بزرگ، شروع به کار کرد. سه مدیر اجرایی اول (مدیرعامل) آلمانی بودند؛ چهارمین نفر ا.ح. ابتهاج، دهمین نفر ا. مجیدیان (۱۹۶۰-۱۹۶۱) و یازدهمین نفر ی. خوشکیش بود. ا. کاشانی، مدیرعامل بانک مرکزی، ۱۹۶۰ شد. این بانک بیمارستان هم داشت.
او یک تکنوکرات بانکی بود، نه یک چهره سیاسی. او رئیس نشر اسکناس و رئیس خزانه جواهرات بود تا اینکه به عنوان رئیس دفتر نمایندگی ایران در نیویورک منصوب شد، سمتی که مدتها از ۱۹۳۴ تا ۱۹۵۱ در اختیار داشت. مصدق از ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳ نخست وزیر بود. مجیدیان به تهران احضار شد. در ۱۹۵۱ به هیئت مدیره بانک رهنی منصوب شد. او همچنین معاون بانک ملی شد. در آن زمان، این سمت یکی از مهمترین سمتها در کشور بود. روسای آن اغلب به وزارتخانه منصوب میشدند. در تهران، او خانهای در خیابان ژاله داشت. به دلیل کارکردهای مالی جهانی، پس از توافق برتون وودز در ۱۹۴۴ که منشأ صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی شد، بانکهای ملی جای خود را به بانکهای مرکزی متصل به سوئیفت دادند. دلار آمریکا برای ارز ذخیره برای تجارت جهانی پذیرفته شد.
من عکسی از جلسه رسمی ۱۹۵۶ دارم. احمد مجیدیان (چپ)، معاون رئیس کل بانک مرکزی ایران، و حسنعلی منصور (۱۹۲۳-۱۹۶۵)، معاون نخست وزیر در جلسه اند. من در دهه ۱۹۶۰ دیدار نوروزی و تابستان ۱۹۶۹ از آنها در باغ صبا، تهران بازدید کردم. باغبان او انواع گلهای زیبا را در حیاط بزرگ خانهاش در خیابان صبا پرورش میداد. او نام این گلها را میدانست – پیچ امینالدوله، یاس زرد، سلبی، شمعدانی اژدر و پیچک، گل انگشتانه، شمشاد، میمون، کوکب، گل اختر، گلایل، فلاکس، یاس رونده، گل رز سفید، چای/ لیمویی، و سرخ. من یک گل رز چای را به بوته گل رزم پیوند زدم که در ۱۹۶۳ غرق گل معطر شد. در خانه باغ صبا، او یک راننده، یک آشپز، یک پرستار کودک و یک باغبان داشت. مادرش، شهربانو با او و بعداً با مادرم، زمانی که من در ۱۹۶۴ تهران را ترک کردم، زندگی میکرد.
مجیدیان از ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۳ و تا ۱۹۷۸ مدیر کل بانک ملی/مرکزی بود. مدیر اجرایی، ۱۹۶۰-۱۹۶۱. بانک مرکزی در خیابان فردوسی واقع شده بود؛ امضای مجیدیان روی اسکناسهای ایرانی بود. او در ۱۹۵۸ معاون بانک مرکزی شد. در ۱۹۶۰، قانون جدید بانکداری تصویب شد و بانک مرکزی به عنوان یک گره برای سوئیفت تأسیس شد. ابراهیم کاشانی، مدیر کل بانک ملی، را رئیس بانک مرکزی کردند. احمد مجیدیان رئیس آن شد. بانک ملی فقط یک بانک تجاری با هزینه بالا بود، دیگر مرکز اقتصاد کشور نبود، همانطور که قبلاً حسابهای وزارتخانه را داشت.
او سفرهای رسمی به شهرهای بزرگ پنج قاره انجام داد. در سفرهای رسمی خود، با ملکه الیزابت شام خورد. وقتی مرغ سوخاری خوردند، ملکه گفت: «من مال خودم را با انگشتانم میخورم.» او همچنین به من گفت که در سفر دکتر مصدق به ترومن در ۱۹۵۱، حسابداری پرونده نفتی او را در نیویورک آماده کرد. در پاییز ۱۹۵۱، دکتر مصدق که از ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳ نخست وزیر بود، سفری شش هفتهای به ایالات متحده داشت تا از ملی شدن نفت ایران در سازمان ملل متحد دفاع کند. برای ملاقات با ترومن به واشنگتن سفر کرد. مجیدیان چندین سند در مورد نفت ایران تهیه و ترجمه کرد و آنها را در اختیار مصدق قرار داد.
محمد همایون (۱۹۱۷-۱۹۷۷) یک نیکوکار و سرمایهگذار بود. او شرکت میلارد، یک شرکت واردات و صادرات در تهران، را داشت که مجیدیان در آن سهام داشت. مجیدیان بعداً در دهه ۱۹۶۰ شریک شرکت کاشی سرامیک همایون شد. محل دفن او در مسجد فیروزآبادی در شهر ری، نزدیک مقبره جلال آل احمد است. روستای برگ جهان بخشی از بخش روستایی لواسان کوچک، لواسانات است که بخش، شهرستان شمیرانات، استان تهران، ایران است. کارهای خیریه همایون: ساخت اولین جاده ماشین رو به روستا، تنها مدرسه روستا، مسجد محله شاهان و یک حمام بهداشتی با دوش. همسر او انگلیسی بود و به شیعه گروید. او سالانه به حرم امام رضا میرفت. در خانه ایشان مراسم خیریه برای حضرت عباس برگزار میکرد. همایون و میناچی حسینیه ارشاد، یکی از مراکز مدرن شیعه در تهران را تأسیس کردند. این مکان با سخنرانیهای دکتر شریعتی در ۱۹۶۴، بنا بر ع. علیآبادی، مشهور است. سرانجام، در ۱۹۷۲، ساواک به دستور شاه حسینیه را تعطیل کرد. تا زمان انقلاب بازگشایی شد.
در ماه مه ۱۹۶۱، دکتر علی امینی (۱۹۰۵-۱۹۹۲) نخست وزیر شد (۱۹۶۱-۱۹۶۲) و پس از او ا. علم. او به تسویه حسابهای شخصی، از جمله با دکتر احمد امامی، دبیرکل حزب ملیون، که رئیس بانک ملی و مورد تنفر او بود، پرداخت و به مجیدیان دستور داد تا او را اخراج کند. مجیدیان از دستور رئیس دولت پیروی نکرده، او را کنار گذاشت. در ۱۹۶۲ یا ۱۹۶۱، علی امینی، ا. مجیدیان را در پروندهای مربوط به خرید کاغذ از خارج از کشور دستگیر کرد. او در ۱۹۶۳ به همراه ابتهاج و دیگران برای مدت کوتاهی زندانی شد. او گفت که تغییرات داخلی در بانک ملی بر عهده من است، دکتر احمد امامی وظایف خود را به خوبی انجام میدهد. دلیلی برای برکناری او وجود ندارد. اختلاف بین نخستوزیر و رئیس بانک ملی به اوج خود رسید. سرانجام، آ. ح. بهنیا، وزیر دارایی، مأمور اخراج مجیدیان شد. این کار خیلی زود انجام شد. مجیدیان ریاست بانک ملی را رها کرد و وارد بخش خصوصی شد. زمانی که او معاون رئیس بانک ملی بود، پروندهای در دادگاه کیفری در مورد خرید کاغذ تشکیل شد که سالها غیرفعال ماند و رسیدگی نشد. پس از برکناری او، پرونده آغاز شد. او محاکمه و تبرئه شد.
در ۱۹۶۵، پس از تبرئه شدن در دادگاه، به همراه خانوادهاش به نیویورک/کوئینز نقل مکان کرد. او در ۱۹۶۹، زمانی که من به دیدارش رفتم، مدیر دفتر نیویورک بنیاد پهلوی بود. او با همسر، سه فرزند و یک خدمتکار ایرانیاش زندگی میکرد. مینا در ۱۹۵۱ در نیویورک متولد شد، همان سالی که مهرداد به دنیا آمد. مجید و مهران دو پسر هستند که در تهران متولد شدهاند. هر سه پزشک در کالیفرنیا هستند. یکی از آنها به پرینستون رفت. دختر به دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیس، میسوری رفت.
در ۱۹۷۲، او در بنیاد پهلوی در خیابان پنجم نیویورک کار کرد. در این شغل، دو کشتی از تایوان برای بنیاد پهلوی خرید. سپس به تهران بازگشت. خانهاش در خیابان وزرا، منطقه عباس آباد بود. من در تابستان ۱۹۷۲ به دیدار آنها رفتم. خواهر شاه، اشرف از مجیدیان ۱۳۵ میلیون دلار وام درخواست کرد. به او گفته شد باید آن را با شاه در میان گذارد. قاعده در بانک ها این بود که درخواست وام اعضای دربار را شاه باید اشراف داشته باشد. پاسخ شاه این بود که با اشرف صحبت کند. احمد جرات نکرد و وام را تأیید کرد. او در ۱۹۷۶ بازنشسته شد. به کالاباساس، حومه لسآنجلس، کالیفرنیا نقل مکان کرد.
احمد مجیدیان پسر قهرمان بک، خیاط در زیاران در پایین طالقان بود. این خیاط از همسر اولش که زود فوت کرد، دو فرزند داشت: تقی (۱۹۰۱-۱۹۷۰) که تا ۶۹ سالگی زندگی کرد و بتول (۱۹۰۳-۱۹۷۶) که تا ۷۳ سالگی زندگی کرد. محترم مجیدیان (۱۹۱۴-۱۹۹۷) با تقی ازدواج کرد و صاحب سه دختر و دو پسر شد. بعدها از او طلاق گرفت، با شایان ازدواج کرد و دو دختر به دنیا آورد. مهدی، راننده، و تقی به عنوان سرپرست در باغبانی کار میکردند. زیاران زادگاه جلال آل احمد (۱۹۲۳-۱۹۶۹) رماننویس است که پسر عمه/پسرعموی آیتالله طالقانی بود. مادر احمد، شهربانو، از ۱۸۹۲ تا ۱۹۶۶، یعنی ۷۴ سال، زندگی کرد. او دو خواهر بزرگتر به نامهای زلیخا (۱۸۹۰-۱۹۶۵) و جواهر داشت. پدرشان، صادق، و مادرشان اهل کولج بودند. از همسر دومش، خیاط، دو پسر در خانهاش در زیاران داشت که نام خانوادگیشان مجیدیان بود: مهدی، ۱۹۰۶-۱۹۷۵، که ۶۹ سال زندگی کرد؛ احمد، که ۹۳ سال زندگی کرد، از ۱۹۰۸ تا ۲۰۰۱. همه آنها پس از مرگ شوهر به تهران آمدند.
محمدعلی مافی، ملقب به سالار معظم و نظامالسلطنه (۱۸۸۲-۱۹۷۹)، سیاستمدار، نماینده مجلس، وزیر دادگستری، سناتور در دوران پهلوی و قاجار و زمیندار ثروتمندی بود. دوستی او تا دهه ۱۹۶۰ پابرجا ماند، زمانی که نام مافی را دایی و مادربزرگم به زبان می آوردند.
در ۱۹۵۰، احمد با اقدس اسدی (۱۹۲۱-۲۰۰۴) با شماره مجوز ازدواج ۱۸۱۷۲ در شهرستان نیویورک (منهتن)، ایالات متحده آمریکا ازدواج کرد. آخرین آدرس احمد: ۲۳۴۱۶ پارک هرموسا، کالاباساس، کالیفرنیا، و سپس: ۱۴۲۵ خیابان اورچارد، وناتچی، واشنگتن. من بارها در دهه ۱۹۸۰ به آدرس اولی آنها سر زدم. این زوج در آدرس دومی، نزدیک خانه دخترشان، درگذشتند. در ۲۰۰۱، جسد او سوزانده شد؛ بعداً، همسرش، اقدس، نیز در آنجا سوزانده شد. من برای او شعری نوشتم زیرا سوزاندن اجساد در تشیع در ایران تأیید یا انجام نمیشود. خاکستر آنها را دخترشان گرفت. یکی از برادران اقدس یک ژنرال ارتش بود که در دهه ۱۹۷۰ با درگیری با ساواک به ما کمک کرد.
او باهوش، آگاه، باوجدان، قابل اعتماد و یک تکنوکرات بود. او در یک حرکت ستون دفتر کل را جمع و تفریق میکرد. احمد طبق ضربالمثل تیمور لنگ «از سربازی به سرداری» تبدیل شد: پسر خیاط مدیر کل بانک ملی ایران شد، که امضایش روی اسکناس های دهه ۱۹۶۰ ظاهر میشد. او حافظه و بیان بیعیب و نقصی داشت. او شوخطبع، شیرینزبان، مهماننواز، سخاوتمند و پرانرژی بود. برای تمرین ذهن چابک، او شطرنج انفرادی را از روی مسائل و جدول کلمات متقاطع چاپ شده در روزنامه بازی کرد.
در زندگیاش، هرگز به کسی بدرفتاری نکرد و سخاوتمند بود. او بسیاری از آشنایان و اقوام خود را برای مشاغل دولتی توصیه میکرد. در آن زمان هیچ آگهی استخدامی وجود نداشت. او من و همسرش را به سینما دیانا در خیابان شاهرضا برد تا یک فیلم سیاه و سفید را در تراس تماشا کنیم. جاده ۳۰۱ در مریلند را به یاد دارم که در دهه ۱۹۷۰ بارها در آن رانندگی کردم. چندین بار از او خواستم خاطراتش را بنویسد. او پاسخ داد که نمیخواهد اسرار بسیاری از افراد طبقه حاکم ایران را فاش کند. کتابهایی را از انگلیسی، آلمانی یا فرانسوی به فارسی می توانست ترجمه کند. الگوی او دبلیو. چرچیل (۱۸۷۴-۱۹۶۵) بود. صورتش به دلیل تصادف موتورسیکلت در جوانی زخمی شده بود. او قد بلند و خوشقیافه بود. در روایات جنگ جهانی دوم و گفتن جوکهایی با لهجه رشتی در وقت ناهار، به ویژه موش، پنیر و تیغ، مهارت چشمگیری داشت.
سرگرمیهای او قطارهای برقی رومیزی، کلکسیون تمبر، خواندن اشعار کلاسیک، از جمله مولانا، فردوسی و حافظ، و کتابهای تاریخی، شاهنامه، یک ردیف کتاب به زبانهای فارسی، انگلیسی و آلمانی، یک ردیف نوارهای گلها از موسیقی سنتی ایرانی، یک ضبط صوت بزرگ آلمانی با ۲ حلقهی نوار مایلار قهویی براق آنالوگ، نوارهای ویدیویی مسابقات تنیس بود. او مرتباً در زمین تنیس بانک ملی بازی میکرد. او تا پیری هر روز پیادهروی میکرد. ما در ۱۹۸۷ در اطراف دریاچهای در نزدیکی کالاباساس قدم زدیم. من به مدت ۲ هفته برای یک ماموریت ناسا بجای هتل، در خانه ش ماندم. روزی برای نهار به «خانه استیک» رفتیم. من خواستم پول میز را حساب کنم. او نگذاشت. گفت تو مهمان من هستی. گفتم یک عمر شما پول غذای مرا داده اید. اجازه دهید حساب را من بپردازم. نگذاشت. در گیشه پرداخت گفت «شهروند مسن» تا تخفیف قیمت غذایش را بگیرد. در آن لحظه یاد راندن به رستواران فرودگاه لاگاردیاُ در شمال محله کویینز افتادم که بچه هایش پرس غذا را تمام نکردند. من هم مال خود هم مال آنها را خوردم. او خوشش آمد. زیرا مخالف تلف کردن عمر و مال بود. ولی تفریح مانند مهمانی، ورق بازی، دیدن فیلم، شوق گل را دوست داشت. برای او شناخت دیگران مهم بود. روزی خاله من از گرم نگرفتن دایی با پسر نوجوانش گلایه کرد. دایی گفت: من با بیژن مصاحبت های فراوان داشته ام= او را می شناسم.
در ۱۹۶۳ چاپخانه بانک مرکزی تهران ۴ آلبوم تمبر سفارشی قطع بزرگ برایش ساخت. او یکی را به من داد. من هنوز آن را در چمدانی که ۶۵ سال پیش از تهران آورده بودم، دارم. او در بازیهای گروهی با ورق، پوکر و رامی عالی بود. در رامی، هدف این است که کارتها را در توالیها و مجموعههای معتبر قبل از حریفان بچینید. رامی معمولاً یک بازی قرعهکشی و دور انداختن است که در آن کارتها تا زمان اعلام معتبر، دوباره مرتب میشوند. در پوکر، هدف ساختن قویترین دست یا بلوف استراتژیک برای وادار کردن حریف به فولد/ باز کردن دست است. او همچنین سولیتر با ورق، بازی میکرد. در سده ۲۱ روی آیفون این بازی الکترونیک است. برای او ورق بازی در حضور ذهن مانند ۲۰ سیوالی، سریع الانتقالی مانند خلبانی، فضای خودمانی – مانند بازیهای تصویری رایانه ای نافع بودند. او موضوعاتی را که دوست نداشت، از جمله تغییر حکومت، شعر نو، حکومت شوروی و ایدههای عدالت اجتماعی، به طنز میکشید. مهرداد در هنرستان موسیقی تهران ویولن سل می آموخت. مجیدیان مهندسی و طب را بهتر از مطربی دانسته، تغییرات اجتماعی را نمی دید، گفت: شنیدم مهرداد طبل می زند! در حالیکه درآمد ماهانه مهرداد از نواختن موسیقی متن فیلم از درآمد ماهانه پدر با ۴۰ سال سابقه خدمت، بیشتر بود. در یک بحث، او دوبیتی علی اکبر گلشن، ۱۹۰۱-۱۹۷۴ را نقل کرد: «برو، قوی شو، اگر راحت جان طلبی،/ که در نظام طبیعت، ضعیف پایمال است.» در انقلاب ۱۹۷۹، من دوبیتی را درباره شاه به او یادآوری کردم. او ساکت ماند.
فروپاشی امپراتوری عثمانی در ۱۹۰۸-۱۹۱۸ همزمان با انقلاب ترکهای جوان، تولد جمهوری و قانون اساسی ۱۹۰۸ بود که همزمان با انقلاب مشروطه ایران بود. این امپراتوری مدتها پیش مورد حمله قدرتهای استعماری و جنبشهای آزادیبخش ملی قرار گرفته بود. در این فرآیند زوال بود که گروههای اقلیت و مردم ناراضی به کشورهای دیگر مهاجرت کردند. این کشورها یا مدتها وجود داشتند، مانند ایران، یا در حال شکلگیری بودند، مانند بالکان و لبنان. لقب ترکی برخی از این مهاجران، بک، مخفف بیک/بویوک ترکی به معنای «بزرگ» بود که گاهی در انتهای نامهای عثمانی برای نشان دادن احترام و تکریم با تعظیم میآمد.
جد بزرگ مجید بک از ترکیه عثمانی به تهران و طالقان مهاجرت کرده بود. مجید بک، ۱۸۴۶-۱۹۱۶، با زنی از کولج ازدواج کرد و ۶ فرزند به دنیا آورد: امیر بک، علی بک، قهرمان بک، حیدر بک، اسکندر بک و بالا خانم. حیدر بک در بالا طالقان ازدواج کرد. نام خانوادگی او پاکزاد بود، جد بیژن پاکزاد (۱۹۴۴-۲۰۱۱)، طراح مد در خیابان رودیو هالیوود، طبق این شجرهنامه خانوادگی. کار بیژن با بوتیک پلنگ صورتی در تهران آغاز شد. او در ۱۹۷۳ به ایالات متحده مهاجرت کرد. علی بک ۵ فرزند با نام خانوادگی مجیدیان داشت: محمود، قاسم، حسین، عبدالله و مسیح الملوک. محمود سرهنگ شد و با طوبا از شیراز ازدواج کرد. او ۴ دختر و یک باغ گیلاس در ولیان، شمال شرقی تهران، داشت. من او را در ۱۹۸۷ در لندن، در خانه دخترش ملاقات کردم. او از دخترش خواست که برای مهمان یک فنجان شکلات داغ بیاورد. دختر پاسخ داد: «بابا، فقط به این دلیل که شما آن را دوست داری، به این معنی نیست که بیژن خان هم آن را دوست دارد!» امیر بک ۴ فرزند داشت: علی اکبر، علی اصغر، ولی و فرخنده. نام خانوادگی اولی مجیدیان، دومی شادخو و بقیه رنجبران بودند. ریاضیدان، مریم میرزا خانی (۱۹۷۷-۲۰۲۱)، دختر یکی از اقوام مادرم در فشندک، پایین طالقان، استان البرز بود. در ۱۹۱۴ یا ۱۱۲ سال پیش، و سپس در ۱۹۲۵، شناسنامه با نام خانوادگی بر اساس تقویم شمسی فارسی در ایران اجباری شد. دفترچههای شناسایی مورد استفاده برای سرشماری پس از انقلاب ۱۹۰۶ صادر شدند. آیتالله طالقانی (۱۹۱۰-۱۹۷۹)، اهل گیلیارد، میان طالقان، نزدیک شهرک، پس از انقلاب ۱۹۷۹ خانهاش به موزه تبدیل شد. فرهاد در تابستان ۱۹۷۹ مرا به موزهاش رساند.
مجیدیان مسیر گذار به مدرنیته برای خانواده من بود. او ۳۰۰ تومان نقد برای هزینههای درمانی تیفوئید مهرداد، برادرم، پرداخت کرد، وام برای ساخت خانه یوسف آباد را تسهیل کرد، عکسی از خیابان کاف با دو مسیر جانبی/ پلازا در واشنگتن را به من نشان داد که من در دهه ۱۹۹۰ روزانه در آن رانندگی می کردم، با خاطراتش جهان غرب را مانند قطبنما برای ما برادران تصویر می کرد، یک معرفینامه دانشگاهی به من داُد، کار دولتی برای خویشان امین توصیه می کرد.
منابع. 2026/06/04 Wikipedia
Resources. http://rasekhoon.net/mashahir/show-119836.aspx احمد مجیدیان
http://www.rezatabatabaeiarani.blogfa.com/cat-40.aspx?p=2 احمد مجیدیان
http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=40797 بنیاد پهلوی
کتاب: شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران -جلد سوم
