افغانستان؛ از کانون تروریسم فراملی تا عرصهی مانورهای ژئوپلیتیک قدرتهای جهانی
نویسنده: مهرالدین مشید
افغانستان در دو دههی اخیر به یکی از پیچیدهترین کانونهای بحران در نظام بینالملل بدل شده است؛ بحرانی که در آن تروریسم، فروپاشی دولت، مداخله های خارجی و رقابتهای ژئوپلیتیک بهصورت درهمتنیده عمل میکنند. واقعیت های میدانی نشان میدهد که تروریسم در افغانستان نه صرف محصول افراطگرایی دینی، بلکه نتیجهی تعامل میان ضعف دولت-ملت، اقتصاد سیاسی جنگ و منافع متعارض قدرتهای منطقهای و جهانی است. این وضعیت سب شده تا افغانستان از یک «واحد سیاسی مستقل» به «فضای مانور ژئوپلیتیک» تنزل یابد و این سبب بازتولید مزمن ناامنی و تروریسم را ممکن ساخته است. با این حال افغانستان را نمیتوان تنها بهعنوان کشوری گرفتار بحرانهای داخلی تحلیل کرد؛ بلکه با توجه به موقعیت ژئوپلیتیک خاص، تاریخ مداخله های خارجی و پیوند ساختاری آن با امنیت منطقهای و جهانی، می توان گفت که این کشور به بخشی از معادله کلان نظم بینالملل بدل سده است. از این منظر، تروریسم در افغانستان نه پدیدهای تصادفی، بلکه عنصری کارکردی در چارچوب رقابتهای قدرت های منطقه ای و جهانی است.
حال پرسش اصلی این است که چگونه افغانستان به فضایی بدل شد که در آن تروریسم و مانورهای سیاسی قدرتهای جهانی بهصورت همزمان و متقابل به صورت پی در پی تولید و درحال افزایش اند؟ مردم افغانستان تنها بهای جولان بیش از ۲۲ گروه تروریستی فعال تخت حاکمیت خودکامه و شکست خورده ملاهبت الله را نمیدهند؛ بلکه بیشتر از آن بهای مانور های سیاسی قدرت های منطقه ای و جهانی را نیز می پردازند. پیش از وارد شدن به اصل بحث، لازم است تا به چگونگی شناخت دولت افغانستان بحیث یک دولت شکست خورده اشاره شود. دولتِ شکستخورده به دولتی گفته میشود که تواناییهای بنیادین چون، کنترل سرزمین، انحصار مشروع خشونت، تأمین امنیت، ارایه خدمات عمومی و اعمال حاکمیت قانون را از دست داده و سیاست قدرت در آن برجسته شده است؛ البته طوری که بهجای قانون و مشروعیت، زور عریان تعیینکننده روابط در آن می شود. آشکار است، زمانیکه دولت فرو میپاشد، خلای قدرت در آن ایجاد میشود؛ این خلا نه با دموکراسی، بلکه با شبکههای زور، بازیگران مسلح و مداخلات خارجی پر میگردد. در نتیجه، سیاست قدرت بازتولید میشود و خودِ همین سیاست، شکست دولت را عمیقتر میکند. بنابراین دولتِ شکستخورده طالبان زاینده سیاست قدرت است، و سیاست قدرت به قبرستان دولت بدل شده است.
افغانستان را میتوان در چارچوب نظری «دولت شکستخورده» و واقعگرایی سیاسی در روابط بینالملل صورتبندی کرد. بر اساس این رویکرد گفته می توان که ضعف انحصار خشونت مشروع، فرسایش مشروعیت سیاسی، ناتوانی در ارائه خدمات عمومی و وابستگی ساختاری به بازیگران خارجی زمینه را برای ظهور بازیگران غیر دولتی خشونتمحور در این کشور فراهم کرده است. در چنین شرایطی، تروریسم در افغانستان نه تنها کنش ایدئولوژیک؛ بلکه جانشین نظم سیاسی غایب نیز شده است. از منظر واقعگرایی، دیده می شود که قدرتهای منطقه ای و جهانی بهجای دولتسازی پایدار، اغلب به دنبال مدیریت تهدید و مهار رقبای خود در افغانستان هستند؛ امری که به شکلگیری «بیثباتیِ مدیریتشده» در این کشور انجامیده است. از همین رو است که تروریسم در افغانستان از لحاظ ساختاری به ابزار ژئوپلیتیک بدل شده است. استفاده از تروریسم بحیث ابزار ژئوپلیتیک سبب شده
تروریسم در افغانستان: پیامد ساختاری یا ابزار ژئوپلیتیک؟
تروریسم در افغانستان همزمان دارای پیامدِ ساختاری و در ضمن به ابزارِ ژئوپلیتیک بدل شده است. از یکسو، فروپاشی دولت، فقر مزمن، اقتصاد جنگ، حذف سیاسی و خلای مشروعیت، بستر اجتماعی و نهادی تروریسم را تولید و بازتولید میکنند و بر این واقعیت مهر تایید می گذارد که تروریسم در این معنا محصول شکست ساختار دولت و جامعه است. از سوی دیگر، بازیگران منطقهای و فرامنطقهای از گروههای تروریستی بهمثابه ابزار فشار، عمق استراتژیک و چانهزنی سیاسی بهره میبرند. این بازی افغانستان را به میدان رقابت نیابتی بدل کرده است. بنابراین تروریسم در افغانستان نه تنها انحراف؛ بلکه برآیند پیوند بحران داخلی با بازی قدرت خارجی است؛ تا زمانی که این پیوند گسسته نشود، تروریسم در این کشور پایان نمییابد. این سبب شده تا گروههای تروریستی فعال در افغانستان، از طالبان و القاعده تا داعش خراسان—در خلای قدرت در این کشور رشد کنند؛ اما تداوم آنها بدون چشمپوشی، استفاده ابزاری یا رقابت غیرمستقیم بازیگران خارجی قابل توضیح نیست.
تروریسم امروز در افغانستان بهتدریج چهار کارکرد اصلی پیدا کرده است: یک – اهرم فشار ژئوپلیتیک در رقابت میان قدرتها؛ یعنی وسیله فشار و معامله در رقابتهای منطقهای و جهانی که در نتیجه افغانستان را به میدان جنگ نیابتی و اهرم چانهزنی قدرتها بدل کرده است. دو – تبدیل شدن افغانستان به ابزار چانهزنی سیاسی برای بازیگران محلی؛ یعنی مکانیسم کنترل اجتماعی و ابزار سرکوب جامعه و حذف مخالفان در غیاب یک دولت مشروع. سه – کارکرد اقتصادی (رانتی؛ یعنی منبع درآمد از طریق جنگ، قاچاق، مالیات اجباری، کمکهای پنهان و اقتصاد سایه؛ خشونت خود به «کسبوکار» تبدیل میشود. تروریسم دیگر فقط ایدئولوژی نیست؛ مکانیسم قدرت، اقتصاد و سیاست است و به ابزار قدرت تبدیل شده است؛ بوسیله آن قدرتها فشار میآورند، معامله میکنند، نظم میسازند یا برهم میزنند و حتی از آن منفعت اقتصادی و ژئوپلیتیک میگیرند. البته به این معنا که برخی بازیگران تروریسم را مهار، هدایت یا تحمل میکنند؛ نه برای حذف آن، بلکه برای مدیریت صحنهٔ سیاسی و امنیتی آن؛ یعنی تروریسم از دشمن مطلق به ابزار قابل تنظیم در بازی قدرت یا از یک «تهدید امنیتی» به یک «متغیر سیاسی قابلمدیریت» تنزل یافته است.
نقش قدرتهای جهانی و منطقهای
مداخله های امریکا، روسیه، چین، و بازیگران منطقهای چون پاکستان، ایران و هند، در افغانستان هر یک با منطق امنیتی خاص خود صورت گرفتهاند. با این حال، نقطه مشترک این مداخله ها، اولویت منافع ژئوپلیتیک بر امنیت انسانی بوده است. از همین رو بود که امریکا افغانستان را زیر چتر گفتمان امنیتیِ «جنگ جهانی علیه ترور» تعریف کرد. در این رویکرد، نابودی دشمن را در اولویت قرار داد و به ساختن دولت در افغانستان توجه نکرد. در نتیجه دولتسازی به مجموعهای از اقدام های تکنیکی انتخابات صوری، نهادسازی شتابزده و پروژه محور تقابل یافت؛ البته بیآنکه به مشروعیت سیاسی، قرارداد اجتماعی و واقعیتهای قدرت محلی توجه شود. این سبب شد تا در افغانستان دولتی وابسته، شکننده و فاقد ریشه اجتماعی شکل بگیرد که با کاهش حمایت خارجی پیش از حمله طالبان به کابل فروپاشید.
در این بازی تنها امریکایی ها مردم افغانستان را به قربانی نگرفتند؛ بلکه بنا بر ناتوانی های زمامداران و رهبران فاسد افغانستان؛ روسیه و چین، بیشتر بر مهار سرریز ناامنی به آسیای مرکزی و سینکیانگ تمرکز کردند. از سویی هم پاکستان، افغانستان را عمق استراتژیک امنیتی خود تلقی نمود. این رویکردها در مجموع، افغانستان را به میدان رقابت بدل کردند، نه به موضوع توسعه و ثبات پایدار. این عوامل دست بدست هم داد و در افغانستان حکومتی پایدار و مردم محور و دموکراتیک شکل نگرفت. پس از ناکامی های جمهوریت، اکنون که طالبان در افغانستان فرمان می رانند و دولتداری را به فرمان سالاری تقلیل داده است؛ در ضمن بازتعریف حاکمیت در افغانستان را سخت به چالش برده اند.
طالبان و بازتعریف حاکمیت
طالبان حاکمیت را نه بر پایهی دولت مدرن، قانون اساسی و رضایت شهروندان؛ بلکه بر اساس غلبه قهری، تفسیر ایدئولوژیک از شریعت و تمرکز قدرت در حلقهای بسته بازتعریف کردهاند. در این الگو، حاکمیت از «قرارداد اجتماعی» به اطاعت دینی–امنیتی تقلیل یافته است؛ مرز میان دولت و گروه مسلح از میان رفته و مشروعیت نه از مردم؛ بلکه از ادعای نمایندگی دین و پیروزی نظامی استخراج شده است. نتیجه آن دولتی فاقد نهادهای پاسخگو، قانونمند و شهروندمحور است که بیشتر بر کنترل و انضباط اجتماعی استوار است تا حکمرانی عمومی و مردم محور.
با بازگشت طالبان به قدرت، نه مداخله خارجی در افغانستان پایان یافت و نه تروریسم در این کشور پایان یافت. طالبان امروز در موقعیتی پارادوکسیکال قرار دارند، از یکسو مدعی حاکمیت ملی و از سوی دیگر، در تعامل تاکتیکی با قدرتهای منطقهای برای بقای خود تلاش می کنند. این وضعیت، مفهوم حاکمیت در افغانستان را از یک اصل حقوقی–سیاسی به یک ابزار معامله ژئوپلیتیک تقلیل داده است؛ امری که امکان بازتولید گروههای افراطی دیگر، از جمله تی تی پی داعش و سایر گروههای تروریستی را همچنان در این کشور حفظ کرده است. هرچند بهای این همه را مردم افغانستان پرداخته و هنوز هم می پردازند؛ اما این وضعیت نه تنها پیامد های ناگواری را به مردم افغانستان؛ بلکه برای نظم منطقه ای و جهانی نیز به بار آورده است.
حاکمیت طالبان و پیامدها برای جامعه افغانستان و نظم منطقهای
حاکمیت طالبان در داخل افغانستان به فروپاشی نهادهای مدنی، حذف مشارکت سیاسی و مهندسی اجباری جامعه انجامیده است. محدودسازی نظاممند زنان، سرکوب تنوع فرهنگی و تضعیف آموزش و رسانهها، جامعه افغانستان را به سوی انزوای اجتماعی، فقر ساختاری و مهاجرت گسترده سوق داده و سرمایه انسانی کشور را فرسوده است. در این چارچوب، دولت نه بهمثابه تأمینکنندهی خدمات عمومی؛ بلکه بهعنوان ابزار انضباط ایدئولوژیک عمل میکند. در سطح منطقهای، طالبان به عاملی برای بیثباتی مزمن بدل شدهاند. همزیستی طالبان با شبکههای تروریستی فراملی، افغانستان را به فضای خاکستری امنیتی تبدیل کرده که نگرانیهای امنیتی همسایگان، رقابتهای ژئوپلیتیک و مداخله های نیابتی را تشدید نموده است. همزمان، فقدان مشروعیت بینالمللی طالبان نظم منطقهای را به سوی مدیریت بحران بهجای همکاری پایدار سوق داده و افغانستان را از یک بازیگر بالقوه اتصال منطقهای به منبع تهدید و نااطمینانی بدل ساخته است. بزرگترین پیامد این وضعیت، فرسایش امنیت انسانی، انسداد توسعه و مهاجرت گسترده است. افغانستان به جای آنکه بخشی از نظم منطقهای شود، به «حاشیهی ناامن» آن بدل شده است؛ حاشیهای که هزینههای آن را مردم میپردازند و منافعش به بازیگران بیرونی میرسد.
پرسشی بدون پاسخ
حال پرسش این است، کشوری که از پنج دهه بدین سو، درگیر بحران است و نه تجاوز و حمله شوروی و امریکا و نه هم مداخله های کشور های منطقه به ویژه پاکستان و ایران، زمینه را برای نجات آنان فراهم نکرد و برعکس روز تا روز بر دشواری هایش افزوده شد و هر روز قربانی بیشتر این تجاوز ها و مداخله ها شد. این تجاوز ها و مداخله ها امروز هم نه تنها افغانستان را در کام حاکمیت تروریستی فرو برد؛ بلکه این کشور را از یک سو به کانون تروریسم فراملی و از سویی هم به عرصه مانور های ژئوپلیتیک قدرت های جهانی بدل کرده است. پس با این حال افغانستان چه راهی را در پیش دارد تا از کام تروریسم رهایی یابد و بار دیگر در زیر چتر یک حکومت ملی و مردمی به سرزمین امن برای شهروندانش بدل شود. در همین حال از گذشته ها آموختیم که هیچ تجاوز و مداخله ای نه مقدس است و نه هم ناجی، برعکس تجاوز شوروی (۱۹۷۹–۱۹۸۹) ویرانی ساختار دولت و جامعه؛ نظامیشدن سیاست و مشروعیتیافتن خشونت؛ شکلگیری جهاد بهمثابه هویت سیاسی–نظامی؛ مداخلهٔ نیابتی قدرتهای منطقهای و جهانی و آغاز مهاجرت میلیونی و گسست اجتماعی و حملهٔ امریکا (۲۰۰۱–۲۰۲۱) سرنگونی طالبان، اما دولتسازی سطحی و وابسته؛ بازتولید فساد، اقتصاد رانتی و نهادهای شکننده؛ تداوم جنگ در قالب «ضدترور»؛ وابستگی امنیتی و مالی به خارج و بازگشت طالبان با قدرت بیشتر را در پی داشت. سرانجام دولت ضعیف، جامعه زخمی، و نظامی شدن سیاست محصول تجاوز شوروی و شکست دولتسازی، فرسایش مشروعیت، و فروپاشی جمهوریت نتیجه حمله امریکا در افغانستان بود و است. شوروی افغانستان را به میدان جنگ ایدئولوژیک بدل کرد و امریکا افغانستان را به پروژهٔ امنیتی ناکام تقلیل داد. در واقع دولت فرسوده، جامعه قطبیشده، تروریسم نهادینه و افغانستان بهعنوان ابژهٔ مداخله نه سوژهٔ تصمیمگیر، حاصل هر دو است. این رخداد های خونین نشان داد که هیچ انقلابی قادر به رهایی یک جامعه نیست و برعکس بر بار وابستگی های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن جامعه می افزاید. افغانستانی که دو تجاوز را پشت سر نهاده، نیرو های سیاسی و اجتماعی موافق و مخالف طالبان به اندازه کافی متفرق و پراکنده اند؛ نه توانایی انقلاب را دارد و نه هم کشوری حاضر است در افغانستان اشتباه شوروی و امریکا را تکرار کند. در این میان تنها تغییر درون ساختاری است که زمینه را برای نجات یک کشور فراهم می کند. تغییر درونساختاری سیاسی و اجتماعی یعنی دگرگونیای که از دل نهادها، روابط قدرت و بافت اجتماعی خود جامعه برمیخیزد؛ نه اینکه تحمیلی، وارداتی، و نه حاصل مداخلهٔ بیرونی ها باشد. با تاسف که طالبان ظرفیت ایجاد چنین تغییر را ندارند و مردم افغانستان ناگزیر اند، برای مدتی زیر چکمه های ستم طالبان و گروه های تروریستی فراملی زنده گی کنند تا آنکه یک تحول درونی ای رونما گردد که چگونگی آن را همین اکنون نمی توان تعریف کرد.
نتیجهگیری
افغانستان در گذار از یک بحران داخلی به کانون تروریسم فراملی، بهتدریج از سوژهی سیاست به ابژهی رقابتهای ژئوپلیتیک فرو کاسته می شود. ضعف حاکمیت طالبان و فقدان اجماع منطقهای، این کشور را به فضای مانور قدرتهای جهانی و منطقهای بدل کرده؛ سرزمینی که امنیت، تروریسم و منافع راهبردی بر نیازهای جامعه و دولتسازی پیشی گرفتهاند. پیامد نهایی، بیثباتی پایدار است که نهتنها افغانستان، بلکه نظم امنیتی منطقه و فراتر از آن را فرسایش میدهد. این در حالی است که افغانستان امروز نه فقط جولانگاه تروریسم، بلکه نماد عریان سیاست قدرت در نظام بینالملل معاصر است. تا زمانی که این کشور از ابژهی مداخله ها و مانورها به سوژه تصمیمگیری سیاسی بدل نشود، چرخهی خشونت، تروریسم و بیثباتی همچنان بازتولید خواهد شد. حل بحران افغانستان، بیش از هر چیز، مستلزم بازتعریف رابطهی میان امنیت، حاکمیت و منافع ژئوپلیتیک است.
یک کشور زمانی به استقلال ملی و دولت – ملت و شکوفایی های مادی ومعنوی می رسد که از ابژه مداخله رهایی یابد و به سوژه تصمیم گیری بدل شود. ابژهٔ مداخله آن است که اراده ای از بیرون بر او تحمیل میگردد؛ سوژهٔ تصمیمگیری یعنی فاعلِ اصلیِ تصمیم؛ بازیگری که اختیار، اراده و مسئولیت انتخاب را در اختیار دارد و مسیر عمل را تعیین میکند. سوژه تصمیم گیری چنان قدرتمند باشد که با ابتکار عمل، قدرت تصمیم و استفاده از ابزار ها مداخله گر را در جایش میخکوب نماید. با تاسف که افغانستان از پنج دهه بدین سو، سوژههای مداخله → آمریکا، ناتو، قدرتهای منطقهای (پاکستان، ایران، روسیه، چین) بوده و دولت های افغانستان، جامعه و ساختارهای سیاسی آن ابژه مداخله بوده اند. پس از حاکمیت طالبان این آسیب پذیری افغانستان بیش از افزون گردیده و امروز نه فقط جولانگاه تروریسم، بلکه نماد عریان سیاست قدرت در نظام بینالملل معاصر شده است. 26-7-2












