از هیولای ساختهشده تا دشمن مقدس؛ روایت قدرت از تروریسم
نویسنده: مهرالدین مشید
تروریسم سایه ای که قدرت ها می سازند و سپس با آن می جنگند
تروریسم در جهان معاصر تنها یک پدیدهٔ امنیتی یا نظامی نیست؛ بلکه مفهومی فراتر از آن است که در تقاطع سیاست، قدرت و گفتمان شکل میگیرد. در بسیاری از موارد، آنچه «تروریسم» نامیده میشود، نهتنها بیانگر واقعیتی از خشونت سازمانیافته است؛ بلکه محصول نوعی روایتسازی سیاسی نیز به شمار میرود. قدرتهای سیاسی و بازیگران بینالمللی در طول تاریخ معاصر، برای توجیه سیاستهای امنیتی، مداخلات نظامی و حتی بازآرایی نظم جهانی، گاه از مفهوم تروریسم بهعنوان ابزاری گفتمانی بهره بردهاند. از این منظر، تروریسم تنها یک تهدید عینی نیست، بلکه بخشی از هندسهٔ قدرت در سیاست جهانی است. از همین رو است که تا کنون نه تنها در سطح کشور ها و حتا سازمان ملل، از تروریسم تعریف مشخصی ارایه نشده؛ بلکه از گروه های تروریستی نیز تعریف درستی ارایه نشده است. دردآور اینکه شماری از کشور ها، مدارا و سازش با تروریسم وحمایت از گروههای تروریستی را در محور منافع ملی شان تفسیر می کنند.
با توجه به اینکه تروریسم تنها تهدید نه؛ بلکه بخشی از هندسه قدرت در سیاست جهانی است. در این چارچوب، پدیدهٔ تروریسم اغلب از مرحلهٔ «تهدید واقعی» فراتر رفته و در روندی پیچیده به «هیولایی نمادین» تبدیل میشود؛ هیولایی که با برجستهسازی رسانهای، سیاسی و امنیتی، به یکی از اصلیترین محورهای سیاست داخلی و خارجی دولتها بدل میگردد. این فرآیند نهتنها ترس جمعی را در افکار عمومی تقویت میکند؛ بلکه زمینهٔ لازم برای اتخاذ سیاستهایی را فراهم میآورد که در شرایط عادی ممکن است با مقاومت اجتماعی یا حقوقی روبهرو شوند. بدین ترتیب، تروریسم در بسیاری از موارد به ابزاری برای بسیج افکار عمومی و مشروعیتبخشی به سیاستهای امنیتی و نظامی تبدیل میشود. در مرحلهای دیگر، همین تهدید به «دشمن مقدس» ارتقا مییابد؛ یعنی دشمنی که مبارزه با آن نهتنها ضرورتی امنیتی؛ بلکه وظیفهای اخلاقی و جهانی معرفی میشود. چنین روایتی، مرز میان سیاست و اخلاق را درهم میآمیزد و جنگ یا مداخلهٔ نظامی را در قالب دفاع از ارزشهای جهانی مانند آزادی، امنیت و حقوق بشر توجیه میکند. در این چارچوب، گفتمان مبارزه با تروریسم به یکی از مهمترین ابزارهای بازتعریف مشروعیت قدرت در نظام بینالملل تبدیل میشود.
از منظر نظری، این فرایند را میتوان در پرتو نظریههای گفتمان و قدرت تحلیل کرد. اندیشمندانی چون میشل فوکو بدین باور بودند که قدرت تنها در ابزارهای نظامی یا اقتصادی خلاصه نمیشود؛ بلکه از طریق ساختارهای تولید دانش و روایتهای مسلط نیز اعمال میگردد. به بیان ساده، جامعه خودش بهتنهایی تصمیم نمیگیرد چه چیزی «تهدید» یا «دشمن» است؛ این برداشت تا حد زیادی توسط رسانهها، دولتها و گفتمانهای مسلط شکل داده میشود. یعنی قدرتها با تعریف و برجستهسازی برخی پدیدهها، آنها را بهعنوان خطر معرفی میکنند. بنابراین، اگر بخواهیم پدیدهای مثل تروریسم را درست بفهمیم، فقط نگاه به اعمال خشونت کافی نیست؛ باید ببینیم چه کسانی، چگونه و با چه اهدافی آن را تعریف و روایت میکنند. بدون این نگاه، تحلیل ما ناقص و یک بعدی خواهد بود.
در سطح ژئوپلیتیکی، روایتسازی پیرامون تروریسم پیامدهای گستردهای دارد. این روایتها میتوانند زمینهساز شکلگیری ائتلافهای نظامی، تغییر در دکترینهای امنیتی و حتی بازآرایی موازنهٔ قدرت در مناطق مختلف جهان شوند. از این رو، مبارزه با تروریسم گاه از یک اقدام امنیتی محدود فراتر رفته و به بخشی از استراتژی کلان قدرتها برای مدیریت بحرانها و شکلدهی به نظم جهانی تبدیل میشود. یک نمونهٔ روشن آن، رویدادهای پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ است. پس از این حملات، «تروریسم» بهعنوان یک تهدید جهانی و فوری تعریف شد و این روایت، زمینهساز اقدام هایی چون، شکلگیری ائتلاف نظامی، مداخله نظامی، تغییر دکترین امنیتی و بازآرایی موازنه قدرت گردید. چنانکه به رهبری ایالات متحده آمریکا، یک ائتلاف بینالمللی برای مبارزه با تروریسم ایجاد شد؛ حمله به افغانستان برای سرنگونی القاعده و رژیم طالبان، با عنوان «جنگ علیه تروریسم» توجیه شد؛ مفهوم «جنگ پیشدستانه» و مبارزه جهانی با تروریسم وارد سیاست امنیتی شد. در نتیجه حضور نظامی آمریکا در منطقه تقویت شد و ژئوپلیتیک آسیای میانه و خاورمیانه تغییر کرد. اینجا بود که «روایت تروریسم» فقط یک تعریف ساده از تهدید نبود؛ بلکه به ابزار شکلدهی ائتلافها، توجیه جنگ و بازسازی نظم منطقهای و جهانی تبدیل شد. این بصورت دقیق نشان میدهد که چگونه تروریسم میتواند در سطح ژئوپلیتیکی، بخشی از استراتژی کلان قدرتها گردد.
از همین رو است که عنوان «از هیولای ساختهشده تا دشمن مقدس؛ روایت قدرت از تروریسم» به پارادوکسی عمیق در سیاست جهانی اشاره دارد: پدیدهای که همزمان میتواند یک تهدید واقعی باشد و در عین حال در بستر رقابتهای ژئوپلیتیکی و گفتمانهای قدرت، بازتعریف و حتی ابزاری شود. بررسی این پارادوکس نهتنها برای فهم سیاستهای امنیتی معاصر ضروری است؛ بلکه به ما کمک میکند تا رابطهٔ پیچیدهٔ میان قدرت، روایت و امنیت را در جهان امروز بهتر درک کنیم؛ زیرا در جهان امروز، قدرت، روایت و امنیت بههم گره خوردهاند. قدرتها (دولتها و بازیگران بزرگ) با ساختن روایتهایی چون، چه چیزی «تهدید» است، درک مردم و جهان را شکل میدهند. این روایتها سپس بهانه و چارچوبی برای سیاستهای امنیتی (مثل جنگ، نظارت یا ائتلافها) فراهم میکنند.
در واقعیت، بازیگران قدرتمند، یعنی(دولتها یا رسانههای بزرگ) تعیین میکنند که چه روایتی باید غالب شود؛ روایت مشخص میکند چه چیزی خطرناک است و امنیت بر اساس همان روایت تعریف و اجرا میشود. بنابراین امنیت فقط یک واقعیت عینی نیست، بلکه تا حد زیادی ساخته و پرداختهٔ روایتهای قدرت است؛ به همین دلیل، فهم امنیت بدون توجه به این روایتها، ناقص خواهد بود. تروریسم تنها یک عمل خشونتآمیز نیست، بلکه یک «داستانسازی هدفمند» است. گروههای تروریستی با خلق روایتهایی مانند «مظلومیت»، «جهاد»، یا «مقاومت»، تلاش میکنند خشونت خود را مشروع جلوه دهند، نیرو جذب کنند و ذهنها را تحت تأثیر قرار دهند. در مقابل، دولتها نیز با برچسب «تروریسم» میکوشند دشمنان خود را بیاعتبار سازند.
تروریسم و مطالعات امنیتی
در بسیاری از مطالعات امنیتی، تروریسم فقط یک پدیدهٔ خشونتآمیز نیست، بلکه مفهومی برساخته در گفتمان قدرت است. دولتها و بازیگران بینالمللی گاه با برجستهسازی یک تهدید، آن را به شکل «هیولا» در ذهن جامعه تصویر میکنند. این فرآیند به دولتها امکان میدهد تا حمایت عمومی برای سیاستهای امنیتی، نظامی و مداخلهگرانه را به دست آورند. در مرحلهٔ بعد، همان تهدید به یک دشمن مطلق و مقدس تبدیل میشود؛ یعنی دشمنی که مبارزه با آن نهتنها مشروع، بلکه نوعی وظیفه اخلاقی و جهانی معرفی میگردد. در این چارچوب، جنگ یا مداخلهٔ نظامی به عنوان دفاع از امنیت جهانی و ارزشهای انسانی توجیه میشود. اندیشمندانی مانند میشل فوکو نشان دادهاند که قدرت و دانش در ساختن مفاهیم سیاسی نقش اساسی دارند. بر اساس این دیدگاه، روایتهای رسمی دربارهٔ امنیت، تروریسم و تهدیدها میتوانند، بخشی از مکانیسمهای تولید و حفظ قدرت باشند.
روایت تروریسم همواره در میدان «تقابل و تعامل مفهومی» شکل میگیرد، نه در خلأ. دولتها نیز از همین مفاهیم (مثل امنیت و ثبات) برای توجیه اقدامات ضد تروریستی بهره میگیرند و با تروریسم از در تعامل پیش می آیند. تعامل بسیاری از کشور ها با طالبان در افغانستان و با جولانی در سوریه از این دست تعامل است؛ آنهم تعامل با دو گروهی که پیشینه تروریستی آنان به همگان آفتابی است. در نهایت، این تعامل و تقابل در چارچوب قدرت معنا پیدا میکند؛ یعنی هر بازیگری که توانایی بیشتری در شکلدهی افکار عمومی داشته باشد، میتواند روایت مطلوب خود را غالب سازد.
روایت تروریسم در واقع در کشمکش میان مفاهیم رقیب و در تعامل با مفاهیم مشروعیت بخش شکل میگیرد؛ جایی که معنا نه ثابت، بلکه محصول رقابت روایتها و توازن قدرت است. مفاهیم رقیب یعنی ایدهها، برداشتهایی که برای تبیین یک پدیدهٔ واحد، تفسیرهای متفاوت و گاه متضاد ارائه میشوند. این مفاهیم در تقابل با یکدیگر قرار میگیرند و هرکدام تلاش میکنند «واقعیت» را به نفع خود معنا و تثبیت کنند. این مفاهیم نشان میدهند که واقعیتهای اجتماعی و سیاسی، ثابت و یگانه نیستند؛ بلکه میدان رقابت تفسیرها و معناها هستند. فهم این مفاهیم کمک میکند تا پدیدهها را عمیقتر و انتقادیتر درک کنیم.
وقتی تروریسم به چنین روایتی تبدیل شود، پیامدهای مهم وحتی خطرناک را در پی دارد. در این صورت مداخله های نظامی فرامرزی مشروعیت پیدا می کند؛ نظارت و کنترل امنیتی در داخل کشورها تشدید می یابند و ائتلافها و رقابتهای ژئوپلیتیکی جدید شکل می گیرند. چنانکه نشانه ها و تاثیر این روایت سازی را در یازدهم سپتامبر مشاهده کردیم که چگونه امریکا توانست با راه اندازی تبلیغات وسیع و سازمان یافته حتی رقبای خود را در یک ائتلاف بزرگ بر ضد تروریسم بسیج نمود. این گونه روایت سازی ها در هر زمانی با ابزار ها و بهانه های جدید، پا به میدان می گذارند نا هر از گاهی از تروریسم، هیولای جدید بسازند. در منطق قدرت، «تروریسم» گاهی بهصورت یک «هیولای ساختهشده» بازنمایی میشود و سپس به «دشمن مقدس» تبدیل میگردد تا اقدامهای نظامی مانند حمله ها از سوی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل علیه ایران در قالب مبارزهای مشروع و ضروری توجیه شود. بهصورت خلاصه، این روایت نشان میدهد که چگونه تعریف و بازتعریف «دشمن» میتواند زمینهساز مشروعیتبخشی به مداخله و جنگ گردد. اینجا است که یک فاجعهٔ فکری و سیاسی نه تنها در پرتو منطق ساختاری و تاریخی قدرت؛ بلکه در رابطه به تروریسم و شناخت گروه های تروریستی نیز دست می دهد.
«فاجعهٔ فکری» یعنی ناتوانی در درک ریشههای عمیق و ساختاری تروریسم و «فاجعهٔ سیاسی» یعنی استفاده ابزاری از تروریسم برای پیشبرد منافع. این فاجعه زمانی بزرگتر می شود که به تروریسم فقط بهعنوان عمل چند گروه خشونتگرا دیده شود. در این صورت دچار فهم سطحی میشویم. زیرا تروریسم در بسیاری موارد در دل ساختارهای قدرت، رقابتهای ژئوپلیتیک و روایتهای سیاسی شکل میگیرد یا دستکم تعریف و برجسته میشود. مبارزهٔ واقعی با تروریسم زمانی ممکن است که فراتر از اقدامات نظامی، ساختارها، سیاستها و روایتهایی که آن را تولید یا بازتولید میکنند، نیز مورد نقد و اصلاح قرار گیرند؛ در غیر آن، تروریسم فقط مدیریت میشود، مدیریتی که هیچ گاه به حل نهایی معضل تروریسم نمی پردازد. ارادهٔ جهانی برای محو تروریسم زمانی به گونه واقعی تمثیل می یابد که منافع قدرتهای بزرگ بر سر تعریف «دشمن» و «امنیت» همسو گردد؛ یعنی وقتی تروریسم دیگر ابزار رقابت ژئوپلیتیک نباشد، بلکه تهدیدی مشترک و غیرقابل بهرهبرداری تلقی شود.
با تاسف بازی با تروریسم تا زمانی ادامه مییابد که برای قدرتها «ابزار کمهزینهٔ نفوذ و فشار» باقی بماند؛ یعنی تا وقتی رقابتهای ژئوپلیتیک بر اصول امنیت جمعی غلبه داشته باشد و اجماع واقعی بر سر حذف کامل آن شکل نگرفته باشد.
نتیجه
از آنچه گفته آمد، تروریسم صرف یک واقعیت عینی و تهدید بیرونی و مستقل نیست، بلکه محصول مستقیم یا غیر مستقیم بازی های قدرت و برساختهای سیاسی–روایتی است که در خدمت بازتولید قدرت قرار میگیرد. قدرتها با خلق، بزرگنمایی یا بازتعریف «دشمن»، هم مشروعیت اقدام های خود را به اثبات می رسانند و هم افکار عمومی را در مسیر مطلوب هدایت مینمایند. از این منظر، فهم تروریسم تنها با مطالعهٔ خشونت آن ممکن نیست، بلکه باید نحوهٔ روایت و استفادهٔ سیاسی از آن نیز بررسی شود. در این میان، تروریسم از یک پدیدهٔ پیچیده و چندلایه، به ابزاری برای ساده سازی جهان به دوگانهٔ «خیر و شر» فروکاسته میشود.
در نهایت، این فرایند نشان میدهد که آنچه بهعنوان «دشمن مقدس» معرفی میشود، نهتنها تهدیدی امنیتی؛ بلکه بخشی از سازوکار قدرت برای استمرار هژمونی، بسیج سیاسی و توجیه مداخله ها است؛ جایی که مرز میان واقعیت و روایت، بیش از آنکه روشن باشد، آگاهانه مبهم ساخته میشود. در چنین چارچوبی، مبارزه با تروریسم نیز گاه نه صرف برای نابودی آن، بلکه برای مدیریت، مهار و حتی تداوم همان سایه صورت میگیرد. در این صورت است که قدرت، هم به مثابه خالق تهدید تروریسم و هم مدعی نجات از آن عرض اندام می کند.