شعر،ادب و عرفان

چه كرده ايم ؟

چى كرده ايم كه گرفتار اين بلا شده ايم؟ چى بوده ايم كه سزاوار اين جزا شده ايم؟   در اين كرانه ى رنگ و ريا و مكر و فريب! دچار خائن و مزدور و بی حيا شده ايم!   نفاق و كينه و بغض و تعصب و تبعييض! اسير تك تك اين ها جدا…

بیشتر بخوانید

حقیقت وجود

  از هزاران درهزاران نطفه یک واحد منم در میان صد هزارانِ دیگر یک هم تویی دیگ ارث من ز اجدادِ بسی جوشیده است قطره ای از چشمه ساران نیاکانم تویی خون خالص، خون نا خالص همه جعل و فریب آیت زیبای انسانی منم و هم تویی ما همه زنجیر هستی را تجسم داده ایم…

بیشتر بخوانید

سیرو کله جنگ

رسول پویان بـه بند رشـمۀ زلـفی دلـم لَکَـتو شد به رد یُـو دل وامُنده مـه دِگه او شد رکابیم به پِت پِت فناد وگاوگم گشت چراغ موشک دل بی غذای مندوشد چُلُکه زد سـیاهی به چِنگ لِنگ خو به لای ابر پِنُم نیز قرص مه تو شد کلـیز خُـمبه بکـندک مـرا دم سابات جگرزدست ورم…

بیشتر بخوانید

پریشان حالی!

امین الله مفکر امینی 2018-11-03 پریشان حالی ما ز پریشان حالی جمع ماست چون کز افتراق و جـدایی سعادت طمع ماست درچار راه زنده گی درگیریم برهی مقصــو د بی هدف طی منزل بربن اوهام ندارد ســـو د طی طریقتها زبرخاسته گان گنداب خطاســت غـلامان را حـــامی آزاده گان کردن جفا ست نوای آزادی بـــــــــر…

بیشتر بخوانید

دلنوازی

به قلم خواجه عبداله احرار خـدمـت خلـق خدا کـن تا به قـرب حـق رسی نیـست والاتـر از ایـن ایثـار به نـزد کـردگـار چـون رضای حـق به خرسندی دلها بسته است دل بـدست آور که گـردی در دوعـالـم رستگار دلنوازی کار هر کس نیست به جـز صاحبـدلان کار انسانی فقط این است از این کار دست…

بیشتر بخوانید

عشق عیار

  رسول پویان بهــار جـامــــۀ زرد خـــزان دربـر کرد شکوفه خون دل ازجوی دیدگان سرکرد بشاخ صبح چو گل زد خنده یی بشکفت عـبـوس شب بـدر آمـد و پاک پرپر کرد چوعقل وعشق شکوفان شدند، شیخ دغل تو را اسـیر بهـشت خیال و محشـر کرد حکایت اسـت که قابیل کـشـت هابیل را و ازدواج به…

بیشتر بخوانید

ناله ها بی تاثیر است !

امین الله مفکر امینی 2018-06-03 زکــابل نــــوای غمها خیــــــزد همی بیـــــــــخون نبینی دامـن کابل دمــی ز آه مظلومان دل آسمــــــان بسوخت کس علاج درد وغم مــردم را نجست ناله ها بــــــی تاثیراست یا دلها سنگ یا بدین ومذهب نیست، جزشعارجنـگ به لقمه نانــــــی دربدر اهـــــــل خـرد دست طمع زناکس ربــوده جوهرمـرد این دین ومذهب و…

بیشتر بخوانید

بنگر چگونه

بنگر چگونه عطر بهاران از تنش ازنو  تراوان باغ هزاران ساله ای که زخم تبر ها خورده   از بس از دست ناکس در هم شکسته گویی و از پا فتاده…   *   جعفر مرزوقی ( برزین آذرمهر)…

بیشتر بخوانید

تا اوج آرزو

ای زن بپا بخیز گاه درنگ نیست دشمن«همیشه فاتح میدان جنگ نیست» خیزوسریر ظلم وجهالت بهم بریز باهرکی ضد حق زن است بی امان ستیز فرصت مده زکف با چشم باز از پی دیو سیه بتاز برخیز خصم سفله بخاک سیه فگن درهرکرانه شورو قیامت بپا بکن دام وقفس شکن سهم تو نیست گوشه ای…

بیشتر بخوانید

جادوی مهر

نوشته نذیر ظفر ۱۷/۴/ ۱۱ جـــادوی عـــــــشق تـــــــــو ما را به تمنا انداخت باشـــــــه ای مــــــــــهر تو مرغ دلم از پا انداخت جانـــــــگداز بود چنان آتش مــــــهرت به همــــه سوخته گان را همه در سوزش و غو غا انداخت زاهــــــــد از یاد تو در گوشه ای سجاده گریست مــــــطرب از شــــــوق تو آهنــگ دل افزا…

بیشتر بخوانید

آوای زن

  صدای ما در میهن که فریادش طنین همصدایی هاست میگوید مگر زن بودنم جرم است ویا مادر بودن تقصیر که باشم ساکت خاموش پایم بسته در زنجیر ویا اندر فضای احتناق و حالت دلگیر برای آنکه بنیاد ترا با شیره جانم ،بصد احساس وارمانم همش با جوهر انسانیت ، با مهر پروردم بساط زندگی…

بیشتر بخوانید

زخم خون

  رسول پویان تیغ را در دست قاتل داده اند همچنان پول ووسایل داده اند سـرنـوشت مـردم بیچـاره را پـاک در چنگ اراذل داده اند امنیت را با قشون ویران کنند مـیری با دزد قـوافـل داده اند انتحـاری را بـه عـنوان شهید رتـبـــۀ والا و کامــل داده اند داعـش ســوریـه و بغــداد را در فـغانـسـتان…

بیشتر بخوانید

ستیزه

  بر کشیده ، سر ، نهنگ ِ موج ، از سکون ِ صخره ای آب، می کشند چنگ ، چشمه ها،به سنگ و خاره سنگ ، اختران، به شام تیره رنگ … روی ریل ِ زندگی روان قطار ِ خون… … درستیزه اند ،زندگان، مرده ،بردگی گزیده گان!   *   جعفر مرزوقی (…

بیشتر بخوانید

به یادم می آید!

              از قصه ګوی پرحرف نوشته  :نصیراحمد «مومند» روز جمعه بودبچه ها همه رفتند کسی به کارهای شخصی و کسی بادوستان به میله و پکنک،، تنها ماندم ، چشمم به در دوخته شده بود، پشه ای هم پرنزد وکسی در رابازنکرد .به چرت وفکربودم که کدام سرګرمی پیدا کنم وخوده مصروف بسازم ، درجریان ورق زدن…

بیشتر بخوانید

واگشت

  * نیشخند از ریشه دارد می زند بر ریشِ دشمن… باغ از دستِ تبر زن گشته گوئیا سترون! * جعفر مرزوقی( برزین آذرمهر )…

بیشتر بخوانید