سیری در شعر «آرش کمانگیر»

 

سیاوش کسرائی
(1305 ـ 1374)
(اصفهان ـ وین)
آرش کمانگیر
(شنبه 23 اسفند 1337)
تحلیلی از شین میم شین
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
·        معنی تحت اللفظی:
·        برف می بارد به روی سنگ خارا و خار.
·        کوه ها خاموش، دره ها دلتگ و راه ها چشم به راه کاروانی با صدای زنگ اند.
1
·        سیاوش در این بند آغازین حماسه آرش، محیط وقوع حماسه را بسان فیلمی رئالیستی از برابر چشمان خواننده و شنونده می گذراند.
·        همه چیز محیط زیست از برف تا کوه، از دره تا راه از شرنگ سکوت لبریزند، سکوتی گورستانی، سکوتی تو در تو، عمیق و ژرف.
·        سیاوش اما نه شاعر یأس و سکون و مرثیه و عزا، بلکه سلحشوری حماسه سرا ست.
2
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
·        به همین دلیل خاموشی کوه ها یادآور خاموشی پیران خردمند خوداندیش است، به قصد بررسی ماضی و پی افکندن طرحی نو برای مضارع.
·        حتما حریفی خواهد پرسید که به چه دلیل ما به این نتیجه می رسیم؟
·        پاسخ به این پرسش حریف را سیاوش بلافاصله می دهد:
3
دره ها دلتنگ
·        همه چیز در این بند آغازین حماسه اسطوره واره است:
·        کوه ها به پیران قوم شبیه اند:
·        پیران اندیشنده، راه و راه حل جو و راهیاب و راه حل یاب!
·        دره های بسان توده دلتنگ اند از تأمل عمیق پیران مو سپید، در هیئت کوه ها:
·        پیران قوم بسان کوه های سرافراز صبور و استوار و خاموش و اندیشنده، و ضمنا نیوشنده و پژواکنده.
4
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
·        راه ها نیز نه راه های معمولی در اشعار شعرای طبقات ارتجاعی، بلکه راه هائی سرشته به اندیشه، خوش بینی و امید انقلابی، مجهز به زره تئوری علمی و انقلابی اند.
·        درست به همین دلیل منتظرند.
·        اما نه منتظرانی منفعل و علیل.
·        منتظران کاروان توده ها، کاروانی زنده و پویا، رزمنده و انقلابی:
·        با صدای زنگ:
·        خروشان و آوازه خوان.
·        لبریز از شعر و شعور و شعار!
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی، گر پیامی مان نمی آورد،
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
·        معنی تحت اللفظی:
·        اگر از بام خانه ها دودی برنمی خاست، اگر سوسوی چراغی پیام نمی آورد، اگر رد پا ها بر روی جاده های لغزان نمی افتاد، در این توفان دمسرد دلپریشنده چه می کردیم؟
1
·        سیاوش به هنگام سرودن این حماسه 32 سال بیشتر نداشته است.
·        اما علیرغم آن فیلسوفی تمام عیار است.
·        وقتی حریفی سیاوش را به تصادفی دیده بود، 55 ساله بود ولی سی و پنج ساله می نمود.
·        به روایت حریف، سیاوش به تقلید از رضا شلتوکی می گفت:
·        «ما همچنان و هنوز 25 ساله ایم.» 
·        25 ساله هم می نمود:
·        جوان و پویا و گویا و کوشا و رهسپر و رهنما
2
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی، گر پیامی مان نمی آورد،
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
·        سیاوش در این بند حماسه، چندین شناخت افزار دیالک تیکی رهگشا را بسط و تعمیم می دهد:
الف
 بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
·        اولا دیالک تیک نشانه و رهائی را در سنت نیما به شکل دیالک تیک دود کلبه ها و رهائی از کولاک بسط و تعمیم می دهد.
·        نشان و نشانه از مقولات فلسفی اصلی در فلسفه نیما ست.
·        اما چه رابطه ای میان دود و رهائی از کولاک وجود دارد؟
·        احتمالا به این دلیل که دود کلبه نشانی از وجود کلبه مسکونی به مثابه پناهگاهی است:
·        پناهگاهی از گزند برف و بوران و سرما و یخبندان و مرگ!
ب
یا که سوسوی چراغی، گر پیامی مان نمی آورد،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
·        ثانیا سیاوش دیالک تیک نشانه و رهائی را به شکل دیالک تیک سوسوی چراغ و رهائی از کولاک بسط و تعمیم می دهد.
·        باز هم به همان دلیل ذکر شده در بالا:
·        سوسوی چراغ هم سمبل امید است و هم نشانه اجتماع، همبود و   آبادی است:
·        سوسوی چراغ پل پیوند میان فرد و جامعه است.
·        پل گذار از تنهائی به همبائی است.
·        پل گذار از خطر یأس آمیز مرگ در چنگ توفان به رهائی در دامان امن و مطمئن جامعه و همبود است.
ت
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
·        ثالثا سیاوش دیالک تیک نشانه و رهائی را به شکل دیالک تیک رد پا و رهائی از کولاک بسط و تعمیم می دهد.
·        همین دیالک تیک در فلسفه نیما به شکل بسیار بغرنجی مطرح شده است.
·        دیالک تیک نشانه ـ راه ـ مقصد را سیاوش در سنت نیما، اما در پله فلسفی بمراتب متعالی تر از نیما به شکل دیالک تیک ردپاها ـ رهیابی ـ رهائی بسط و تعمیم می دهد و ضمنا رد پاها را به مثابه پل پیوند میان نسل ها تجسم می بخشد.
·        سیاوش علاوه بر اینها همه، از مخاطره آمیز بودن راه رهائی پرده برمی دارد:
·        به همین دلیل از جاده های لغران سخن می گوید.
پ
·        مفهوم «جاده های لغزان» اما ضمنا حاوی معانی دیگری است:
·        در این مفهوم نوعی هشدار شاعر توده ها گنجانده شده است:
·        جاده های زندگی مخاطره آمیزند و رهرو هر لحظه می تواند لیز بخورد و زمین بخورد:
·        هر لحظه می تواند زخم بردارد.
·        مورد توهین و تحقیر و شکنجه و آزار قرار گیرد، منحرف شود و از پا در آید.
·        به همین دلیل رد پاها نه فقط رهنماینده، بلکه ضمنا قوت قلب دهنده اند.
·        سرمشق واره اند.
·        رد پاها تصاویر لایزال استیل زندگی و شیوه زیست اند.   
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه، روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
·        معنی تحت اللفظی:
·        در روی تپه روبروی من کلبه ای روشن است.
·        در به رویم باز می کنند و با مهربانی پذیرا می شوند.
1
·        اکنون راوی حماسه با صراحتی بی چون و چرا معرفی می شود:
·        شاعر نه تماشاچی صرف و نقال منفعل، بلکه شرکت کننده فعال در روند تبیین حماسه است.
·        شاعر نه مفسر صرف و حکیمی طراز کهن، بلکه سوبژکتی کنشگر و فیلسوفی طراز نوین است:
·        این ضمنا اثبات تجربی صحت تئوری رهائی سیاوش است:
·        نشانه ها به رهیابی و رهائی منجر شده اند:
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی، گر پیامی مان نمی آورد،
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد؟
2
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه، روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
·        این بند شعر تأییدی بر حدس ما ست:
·        با این بند شعر، دیالک تیک دود و سوسو و پناهگاه امن تأیید و دیالک تیک نشانه ها ـ رهیابی ـ رهائی به شکل دیالک تیک ردپاها ـ رهیابی ـ کلبه بسط و تعمیم می یابد و سوبژکت رهرو گیر افتاده در مهلکه برف و بوران بطور منطقی و تجربی رهائی می یابد و در کلبه ای روشن به رویش باز می شود.
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله ی آتش
قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز:
·        معنی تحت اللفظی:
·        به محض گشایش در، دریافتم که در ورای توفان خشمناک برف و بوران سوزناک سرما، در کنار شعله آتش، عمو نوروز به کودکان خود قصه می گوید. 
1
·        سیاوش بدین ترفند هم زمینه سوبژکتیف لازم را برای نقل حماسه فراهم می آورد و هم محیط نقل حماسه را تصور و تصویر می کند:
·        خواننده اکنون می فهمد که در توفان برف و بوران سرما در کنار آتش قصه ای نقل می شود.
·        بدین طریق سیاوش به مثابه سوبژکت رهائی یافته از مهلکه مرگ، خواننده و شنونده را نیز با خود وارد کلبه روشن و سرشار از مهربانی و گرما می کند.
2
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله ی آتش
قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز
·        سیاوش ضمنا خواننده را با چندین دیالک تیک عینی آشنا می سازد:
الف
·        سیاوش دیالک تیک داخلی و خارجی را به شکل  دیالک تیک درون گرم و روشن و مهربار و برون سرد و تاریک و مرگبار بسط و تعمیم می دهد:
·        رهائی در فلسفه سیاوش به شکل گذار از عالم برف و سرما و تاریکی به عالم گرما و مهربانی و روشنی تبیین می یابد.
·        این ولی بسط و تعمیم کدام دیالک تیک عام است؟
ب
·        این بسط و تعمیم دیالک تیک طبیعت و جامعه است:
·        این به معنی گذار سوبژکت از عالم تنهائی به عالم همبائی است.
·        این ضمنا به معنی تفهیم ترفند رهائی از طریق خروج از تنهائی و ورود به همبائی است:
·        به معنی خروج از انفراد و فردگرائی و ورود به اجتماع و جمعگرائی (همبستگی)  است.
·        این به معنی تبیین ضرورت تشکیل تشکل طبقاتی است.
·        شاید خود شاعر به این ظرافت ها وقوف کامل نداشته باشد.
·        انعکاس واقعیت عینی در آئینه ضمیر انسان ها و بویژه  هنرمندان روندی فوق العاده بغرنج و شورانگیز است.
ت
 زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله ی آتش
·        سیاوش در این بند شعر ضمنا مقوله آتش را با محتوای واقعی ـ عینی ـ استه تیکی ـ هنری هنگفتش در مزرع خاطر خواننده و شنونده نشا می کند:
پ
·        آتش مهمترین وسیله تولید بوده است و کشف آتش مهمترین گام در زمینه غلبه انسان بر طبیعت.
·        شاید بتوان گفت که کشف و حفظ آتش در گذار بنی بشر از عالم حیوانی به عالم انسانی نقش تعیین کننده ای داشته است.
·        شاید یکی از دلایل تأکید مبرم سیاوش و سایه بر آتش ـ چه آگاهانه و چه خودپو ـ به همین دلیل بوده است.
·        آتش یکی از مقولات مرکزی در شعر سایه است.
·        سایه تلاش وافر و همه جانبه در جهت تئوریزه کردن استه تیکی ـ هنری مقوله آتش به خرج می دهد.
ث
·        آتش اما در حماسه آرش یکی از مقولات دیالک تیکی مهم سیاوش است:
·        سیاوش دیالک تیک طبیعت بی رحم و جامعه مهربان را به شکل دیالک تیک برف و بوران و سرما و یخبندان و آتش بسط و تعمیم می دهد و ضمنا در مقوله آتش گرما و روشنائی و مهربانی و رهائی و زندگی را تجرید می کند.
·        ما باید در روند تحلیل حماسه آرش به محتوای غنی و غول آسای مقوله آتش پی ببریم.
«گفته بودم زندگی زیبا ست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجا ست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه ی مهتاب
·        معنی تحت اللفظی:
·        «گفته بودم که زندگی زیبا ست.
·        خواه بگویم و خواه نگویم، در همین پدیده، چه بسا نکته ها نهفته است:
·        آسمان فراخ
·        آفتاب زرین
·        دشت های پهناور
·        سر بدر کشیدن گل از اعماق برف
·        رقص پر پیچ و تب ماهی در بلور آب
·        عطر خاک خیس از باران در کوهسار
·        خواب گندامزارها در چشمه مهتاب!»
1
·        قصه عمو نوروز برای کودکان با ستایش از زندگی شروع می شود.
·        برای شناخت راستین سیاوش باید با ضد تاریخی سیاوش آشنا شد:
·        با فلسفه بورژوائی واپسین و فلاسفه و هنرمندان طبقات اجتماعی واپسین آشنا شد و برای تمیز جهان بینی توده های مولد و زحمتکش از جهان بینی طبقات اجتماعی ارتجاعی،  انگل و پتیاره باید با محتوای ایدئولوژیکی شعر سیاوش آشنا شد.
·        خط بینشی سیاوش خط سرخی است که در تار و پود تاریخ  از حکیم سرخ طوس تا سیاوش کشیده شده است و در کانون این خط بینشی، زندگی قرار دارد
·        زندگی به مثابه عالی ترین و ستایش انگیزترین ارزش ها.
2
·        وقتی به عظمت این بینش می توانیم اندکی پی ببریم که به تاریخ سرایش این حماسه نظر کنیم:
·        سال 1337
·        حدود 5 سال پس از کودتا
·        سال های خفت و خون پس از کودتای امپریالیسم و دربار
·        سال های بازگشت خونبار ارتجاع زخم خورده و هار
·        سال های تهوع هنرمندان تهوع انگیز طبقات واپسین از زندگی و ارزش های والای انسانی
·        سال های سجده بر خاک متروپول های «دموکراسی» های فرمال بورژوائی
·        سال های وازدگی، نومیدی، تحقیر زندگی، تجلیل مرگ و انتحار داوطلبانه
·        سال های سرافکندگی عزت انسانی و گدائی غرور
3
گفته بودم زندگی زیبا ست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجا ست
·        عمو نورزو نه امروز، بل همیشه ستایشگر زندگی بوده است و در این ستایش، نکته های چه بسا باریکتر از مو نهفته است.
·        نکته هائی دلیل مند و نه بی درونمایه و یاوه.
·        سیاوش برای اثبات مستدل زیبائی زندگی از شکوه لایزال هستی طبیعی آغاز می کند:
·        طبیعت مادر به مثابه هنرمندترین هنرمندان، با تخیل غول آسا، با تصورات ژرف، با تصاویر سحرانگیز، با تابلوهای نقاشی شگرف و با تندیس هائی شکوهمند در آسمان و کوه و دره و دشت.
4
 آسمان باز
  
·        سیاوش از آسمان به مثابه زیبائی فراخ متنوع و متحول شروع به حرکت و استدلال می کند تا به اثبات زیبائی زندگی نایل آید:
·        آسمان باز به مثابه پرده لایتناهی سینمای همیشه متحول هستی طبیعی.
·        تا دلت بخواهد فیلم
·        تا دلت بخواهد تصویر
·        تا دلت بخواهد آهنگ
·        تا دلت بخواهد رنگ
·        تا دلت بخواهد نقش
5
 آفتاب زر
·        دومین مظهر زیبائی هستی طبیعی خورشید است:
·        دختری عریان و فروزان در 149 میلیون کیلومتری زمین با میلیاردها سوزن از نور
·        تجسم زیبائی محض
·        چشمه فروزان زندگی
·        زنی همیشه زاینده، پزنده، سازنده، شوینده، آفریننده، بخشنده و همیشه جوان
6
باغ های گل
·        سیاوش اکنون از آسمان دل برمی کند و بر زمین نظر می افکند و باغات پر گل و معطر و رنگین و زیبا را نشان خواننده و شنونده می دهد و از زیبائی زندگی و ارزشمندی دفاع پیگیرانه از آن به دفاع برمی خیزد.
7
دشت های بی در و پیکر 

·        بعد دشت های فراخ را نشان خواننده و شنونده می دهد.
·        زمین به مثابه جنتی بی بدیل در کهکشان بیکران
8
 سر برون آوردن گل از درون برف
·        زمین به مثابه صحنه هنرنمائی طبیعت مادر:
·        اعجاز آمیز و حیرا انگیز و شورانگیز:
·        سر برکشیدن سماجت آمیز گل از اعماق یخبندان و برف به مثابه تجسم عینی و مرئی و ملموس زیبائی و زندگی
9
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
·        سیاوش در هیئت عمو نوروز، خواننده و شنونده را در هیئت کودکان از خشکی به دریا می برد تا رقص شورانگیز ماهی ها را در بلور آب نشان شان دهد و از شکوه لایزال زندگی پرده بردارد.
10
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
·        و بعد از دریا به سوی کوه می برد تا آنها را با عطر خاک خیس از باران آشنا کند.
·        با هوای زلال و با صفا و سرشار از اکسیژن
·        با نسیم جانبخش نرم آهنگ
11
خواب گندمزارها در چشمه ی مهتاب
·        بعد آنها را از کوهساران به کشتزاران می آورد تا خواب گندمزاران را در چشمه مهتاب نشان شان دهد.
·        تابلو های نقاشی، یکی زیباتر از دیگری، یکی حیرت انگیزتر از دیگری
·        بی نهایتی شگرف با تار و پودی از شکوه و زیبائی 
  
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم، پای کوبیدن
کار کردن، کار کردن
آرمیدن
·        معنی تحت اللفظی:
·        آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن
·        در عزا و شادی مردم با مردم بودن، با مردم گریستن و دوشادوش مردم به رقص برخاستن و پای کوبیدن.
·        کار کردن و آرمیدن.
·        سیاوش در ادامه استدلال تجربی و منطقی خود برای اثبات زیبائی زندگی خواننده و شنونده را از عالم طبیعت به جامعه می برد تا منابع اصیل لذت و زیبائی را نشان شان دهد.
·        برای درک عمیق منظور سیاوش باید به دیالک تیک های بسط و تعمیم یافته در این بند شعر دست یابیم:
1
آمدن، رفتن، دویدن
·        سیاوش با همین سه نکته دیالک تیک حرکت و سکون در جامعه را به خواننده و شنونده حماسه آموزش می دهد و بی کمترین تردید بر نقش تعیین کننده حرکت در این دیالک تیک تأکید می ورزد:
·        زیبائی زندگی در دیالک تیک حرکت و سکون تجربه می شود و تعیین کننده نه سکون و عزلت و گوشه گیری عارفانه، بلکه جنبش و تقلا و تلاش است.
·        سیاوش با این دیالک تیک اساسی، حساب خود را از عرفا و شعرا و فلاسفه طبقات واپسین جدا می کند.
·        در فلسفه تاریخ (فلسفه اجتماعی) سیاوش از جامعه گریزی، عزلت، مردمگریزی، گوشه گیری و تجلیل از تنهائی و نتیجتا نیهلیسم، پوچی، بیهودگی، یأس و نومیدی خبری نیست.
·        سیاوش شاعر پیشرو ترین طبقه اجتماعی است که باید فردای سعادتمند بشری را بسازد.
2
عشق ورزیدن
·        عشق یکی از دیرینه ترین و مبهم ترین مقولات ادبی و فلسفی در قرون وسطی کشور است.
·        سیاوش این مقوله دیر آشنا را بنا بر جهان بینی خود بازتعریف می کند.
·        در شعر سیاوش، عشق به معماران عملی و نظری جامعه و جهان، جای عشق سنتی را، عشق مبتنی بر حوایج غریزی فردی را می گیرد و در دیالک تیک عشق فردی و عشق اجتماعی، کفه ترازو به نفع عشق اجتماعی، عشق به توده تاریخساز سنگین تر و تعیین کننده تر می گردد.
·        آن سان که سوبژکت انقلابی مورد نظر سیاوش در عشق به توده، از عشق فردی که سهل است، از جان شیرین خویش می گذرد.
·        شاید بتوان سیاوش را پیشاهنگ بازتعریف علمی و انقلابی مقوله عشق در کشور نامید.
3
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم، پای کوبیدن
·        سیاوش اکنون دیالک تیک شادی و اندوه را از چارچوب حقیر و تنگ شخصی و فردی خارج می سازد و با شادی و اندوه توده ای جایگزین می کند.
·        زیبائی زندگی بزعم سیاوش در همراهی و همدمی با توده است:
·        خواه به هنگام عزا و خواه به هنگام جشن و شادی.
·        این معیار ارزشی اتیکی ـ استه تیکی ـ تئوریکی ضمنا به مثابه معیار تعیین کننده ی شیوه و استیل زیست مبارز توده ای آموزش داده می شود:
·        معیار عینی برای توده ای بودن مبارز انقلابی در پیوند تنگاتنگ او در همه حال، با توده است.
4
·        این معیار سیاوش، معیار لنینی بی چون و چرائی ست:
·        لنین از نزدیکی ژرف بلشویک انقلابی به توده سخن می گوید.
·        آن سان که او می تواند نبض لحظه به لحظه توده را در دست داشته باشد.
·        این معنائی جز برقراری پیوند ارگانیک با توده ندارد:
·        مبارز انقلابی در جامعه ارگانیزه می شود و به عضوی در ارگانیسم توده اعتلا می یابد.
·        آن سان که به محض «به درد آمدن عضوی» از ارگانیسم جامعه، مبارز انقلابی ارگانیک نیز احساس درد می کند و آرام و قرار از دست می دهد:   
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
(سعدی)  
·        این چیزی جز هومانیسم مارکسیستی ـ لنینیستی نیست.
4
 کار کردن، کار کردن
آرمیدن
·        سیاوش اکنون دیالک تیک حرکت و سکون فوق الذکر را به شکل دیالک تیک کار و استراحت بسط و تعمیم می دهد و به عنوان دلیلی علمی، منطقی و تجربی برای اثبات زیبائی بلامنازع زندگی به خدمت می گیرد:
·        کار بزعم سیاوش به مثابه منبع و سرچشمه لایزال لذت، شادی، رضایت و زیبائی اصیل و راستین مطرح می شود.
·        حق با سیاوش است:
·        حتی آرامش و استراحت، عیش و نوش و خور و خواب فقط و فقط پس از انجام کار می چسبد.
·        بدون کار، بنی بشر احساس پوچی، بیهودگی، بی معنائی، کسالت و رخوت می کند.
·        کار منبع بی بدیل و بی جانشین معنای زندگی است و کمتر کسی بهتر و عمیق تر از سیاوش به این حقایق امور واقف است:
5
 چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
·        همین بیت شعر، تأییدی بر حدس ما ست:
·        پس از کار است که محیط زیست در نگاه سوبژکت، رنگ و محتوا و معنای دیگری به خود می گیرد و بطرزی بکلی دیگر و بمراتب ژرفتر استنباط،  احساس و ادراک می شود و جرعه های آب تازه از سبوئی، جسم و روح آدمی را در ژرف ترین دریای لذت شناور می سازد.
  
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
·        معنی تحت اللفظی:
·        هر روز صبح گوسفندان را به چرا بردن
·        همصدا با بلبلان کوهی آواره خواندن
·        به آهو بچگان در تله افتاده شیر دادن
·        در خستگی نیمروز در پناه دره استراحت کردن
·        سیاوش پس از تأکید بر اهمیت کار بطور کلی و بالاعم، به توضیح مشخص و بالخص کار می پردازد تا مسئله را برای خواننده و شنونده قابل تصور و تجسم ذهنی سازد و بطرز تصویرمندی تفهیم کند:
1
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
·        یکی از فرم های کار و به عبارت دقیقتر، تولید اجتماعی، دامپروری است:
·        دامپروری یکی از مدارج تعالی بشری در مسیر ترقی و توسعه اجتماعی بوده است.
·        دامپروری فرم دیگری از برقراری وحدت میان طبیعت دوم (انسان، جامعه، همبود) با طبیعت اول (جانوران) است:
·        انسان به پرورش و توسعه و تکثیر انواع دیگر جانوران کمر می بندد تا ضمن حفظ و توسعه و تحکیم نوع خویش به حفظ و توسعه و تحکیم انواع دیگر از موجودات طبیعی کمک کند:
·        بدین طریق، دیالک تیک تولید و مصرف بکار می افتد و گام به گام توسعه می یابد.
2
·        درست است که بنی بشر برای نجات خود و همبود خود از گرسنگی و مرگ به توسعه و تکثیر انواع مختلف نباتات و جانوران همت می گمارد، ولی همزمان به توسعه و تحکیم انواع دیگر از موجودات زنده کمک می کند.
·        چه بسا نباتات و جانورانی که به دلیل فقدان همین وحدت با بنی بشر نسل شان برای همیشه بر افتاده است.
·        اگر انسان گندم را ـ به عنوان مثال ـ برای تغذیه مستمر خویش کشف نکرده بود، امروزه بیشک از آن کمترین نشانی باقی نمانده بود.
·        دیالک تیک جامعه و طبیعت هم خادم رشد و توسعه جامعه بشری است و هم خادم توسعه و تکامل انواع در طبیعت مادر است.
3
همنفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن
·        کار اما زادگاه طبیعی زبان و تفکر و استه تیک و هنر است.
·        به همین دلیل، روند کار با شعر و ترانه و آواز همراه و همبستر می شود و سیاوش به این حقیقت امر وقوف کامل دارد.
·        به قول سیاوش، دامپرور همنفس با بلبلان کوهی آواره می خواند.
·        می توان گفت که در روند کار دیالک تیک طبیعت و جامعه به شکل دیالک تیک شبان و بلبل بسط و تعمیم می یابد.
4
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
·        وحدت با طبیعت در قاموس سیاوش اما نه وحدتی مکانیکی و مرده، بلکه وحدتی دیالک تیکی است که در فرم همبستگی و عشق متقابل تجلی می یابد:
·        جامعه با طبیعت، انسان با بره و بز و گوساله و بلبل و آهو رابطه دوستی و همبستگی برقرار می کند و بسان همنوع خود آهوبچه اسیر در تله را شیر می دهد تا از گرسنگی و تشنگی نمیرد.
·        این رابطه دیالک تیکی رابطه ای اصیل و نیرومند است:
·        مادری که گوساله اش در خیابان ده بوسیله ماشینی زیر گرفته شده بود و مرده بود، به همان تلخی در سوگ گوساله می گریست که در سوگ فرزند خود گریسته بود.
5
·        بدین طریق دیالک تیک تلخ و دردناکی میان طبیعت اول و طبیعت دوم (انسان، جامعه) برقرار می شود:
·        انسان برای بقای نوع خویش بناگزیر دشنه بر حلقوم همنوع طبیعی خویش می نهد، ولی در عین حال به دلیل همین رابطه دیالک تیکی به حفط و توسعه انواع موجودات طبیعی دیگر کمک می کند:
·        داد و ستدی بسیار مفید برای هر دو طرف:
·        آمیزه شگرفی از اندوه و عشق  
6
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
·        سیاوش حکیمی دیالک تیکی اندیش است:
·        به همین دلیل در شعر او، کار در فرم های مادی و فکری با استراحت همراه و همبستر می شود:
·        بدین طریق، دیالک تیک حرکت و سکون به شکل دیالک تیک کار و استراحت بسط و تعمیم می یابد.
·        بدون استراحت، موجود زنده نمی تواند به تجدید انرژی جسمی و روحی و روانی نایل آید و بتواند به کار جسمی و روحی و فکری ادامه دهد.
·        از دیالک تیک حرکت و سکون (تلاش و استراحت) گریز و گزیری امکان پذیر نیست.
گاهگاهی
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته
قصه های درهم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکانگهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
·        معنی تحت اللفظی:
·        از دیگر زیبائی های زندگی، اولا نیوشیدن قصه های درهم غم از قطرات باران است که بر بام های سفالین خانه ها می بارند.
·        ثانیا تماشای گهواره ساکن رنگین کمان در کنار بام خانه ها ست.
·        ثالثا پیش آتش ها نشستن و به رؤیاهای دامنگستر و گرم شعله ها دل بستن است.
1
·        سیاوش در این بند شعر، زیبائی های مبتنی بر پدیده های طبیعی از قبیل باران و رنگین کمان و آتش را برمی شمارد و تأثیرات استه تیکی ـ روحی ـ روانی ناشی از آنها را تصور و تصویر می کند.
2
·        می توان گفت که سیاوش عالی ترین دیالک تیک هستی را، یعنی دیالک تیک ماده و روح را به شکل دیالک تیک طبیعت و جامعه و سپس به شکل دیالک تیک باران و رنگین کمان و آتش و انسان بسط و تعمیم می دهد و بدون اتلاف حتی حرفی از نقش تعیین کننده ماده (طبیعت، باران، رنگین کمان و آتش) پرده بر می دارد.
·        چرا و به چه دلیل ما به این نتیجه می رسیم؟     
3
 گاهگاهی
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته
قصه های درهم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکانگهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
·        به این دلیل که در قاموس سیاوش به مثابه حکیم ماتریالیست، منشاء پدیده های روحی از قبیل زیبائی های سمعی، بصری و فکری، در فرم قصه و ترانه و رنگ و رؤیا، پدیده های مادی در فرم باران و رنگین کمان و شعله های آتش است.
·        به قول مارکس، روح همیشه سایه ماده را بالای سر خود دارد.
·        سؤال اما این است که چرا سیاوش از واژه «گاهگاهی» استفاده می کند؟
4
گاهگاهی
·        دلیل سیاوش احتمالا بی آنکه خود بداند، این است که لذت بردن از همه این زیبائی های طبیعی در استراحت و سکون صورت می گیرد و نه در حرکت، نه در روند تلاش و تقلا و کار.
·        در قاموس سیاوش اما در دیالک تیک حرکت و سکون، نقش تعیین کننده از آن حرکت است.
·        تفاوت و تضاد سیاوش با هنرمندان فئودالی همین جا نیز نمودار می گردد:
·        در فلسفه سیاوش، حرکت مطلق است و سکون نسبی.
·        سوبژکت اجتماعی مورد نظر سیاوش فقط گاهگاهی از کار و تلاش دست برمی دارد تا استراحت کند و انرژی لازم برای تداوم تولید مادی و فکری را در جسم و جان خویش پدید آورد.  
5
 زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته
قصه های درهم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
·        در این بند شعر، عناصر طبیعی هیئت انسانی و اجتماعی به خود می گیرند:
·        قطرات باران به نقال قصه های درهم غم استحاله می یابند و سقف سفالین بام خانه ها به پل پیوند میان باران و انسان بدل می شود.
·        بدین ترفند دیالک تیک سوبژکت ـ وسیله ـ اوبژکت به شکل باران ـ سقف بام خانه ها ـ انسان بسط و تعمیم می یابد.
  
6
 بی تکانگهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
·        رنگین کمان در این بند شعر به گهواره ساکن و بی حرکت تشبیه می شود.
·        تصور و تصویر بدیعی است که احتمالا زاده تخیل خاص سیاوش است.
7
 یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
·        سیاوش در این بند شعر، روند روحی و روانی ناشی از گرمای جانبخش آتش را تصور و تبیین می کند:
·        سوبژکت گریخته از سرمای برف و تن سپرده به گرمای آتش کرسی و یا اجاق همیشه غرق رؤیا و تخیل می شود.
·        هاشم رضی در اثری که راجع به ادیان آسمانی ترجمه و یا تألیف کرده، فصلی را به بررسی نقش عوامل آب و هوائی در تشکیل تصورات مذهبی اختصاص داده است.
·        بی دلیل نیست که همه پیامبران ادیان بزرگ آسمانی از منطقه گرمسیر خاور نزدیک برخاسته اند.
 آری آری زندگی زیبا ست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجا ست
گر بیفروزی اش، رقص شعله اش در هر کران پیدا ست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ما ست!»
·        معنی تحت اللفظی:
·        آری، زندگی زیبا ست
·        زندگی به آتشگاهی دیرینه پا بر جا شبیه است.
·        اگر آتشگاه زندگی را روشن کنی، رقص شعله اش در هر کرانه پیدا می شود.
·        در غیر اینصورت خاموش می ماند و خاموشی آن گناه ما ست.
·        استنتاج نهائی عمو نوروز در این بند شعر با صراحت تام و تمام ابلاغ می شود:
آری آری زندگی زیبا ست.
·        این حقیقت امر اما به چه معنی است؟
1
آری آری زندگی زیبا ست
·        آنچه که حقیقت امر مبرهنی جلوه می کند، حاوی و حامل موضعگیری ایدئولوژیکی ـ طبقاتی مهمی است:
·        سیاوش به مثابه شاعر توده های مولد و زحمتکش منادی زیبائی و گرانبهائی زندگی است و نه بسان هنرمندان طبقات اجتماعی واپسین منادی و مبلغ تهوع انگیزی آن.
·        طبیعی هم همین است:
·        سازندگان جامعه و جهان بطور منطقی، تجربی، علمی و قانونمندی عاشق و شیفته محصول کار خویش اند:
·        سازندگان زندگی قاعدتا نمی توانند عاشق آن نباشند.
·        به همان سان که هر مولدی عاشق مولود خویش است.
·        به همان سان که هر مادر ـ پدری عاشق فرزند خویش است.
·        فقط طبقات اجتماعی انگل و پتیاره اند که از زندگی بیزارند و عاشق مرگ در فرم های گونه گون اند.
·        حماسه آرش ضمنا کانون مرزبندی ایدئولوژیکی ـ طبقاتی دقیق سیاوش با هنرمندان طبقات اجتماعی دیگر است.

1
آری آری زندگی زیبا ست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجا ست
گر بیفروزی اش، رقص شعله اش در هر کران پیدا ست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ما ست!»
·        سیاوش در این بند معروف و از انرژی و نیرو لبریز شعر، از آتش اجاق در اتاق به آتش آتشگاه عبور می کند و ضمنا زندگی را به آتشگاهی همیشه پایدار تشبیه می کند.
·        گذار از آتش اجاق در اتاق به آتش آتشگاه اما به چه معنی است؟
2
·        گذار از آتش اجاق به آتش آتشگاه در واقع به معنی گذار از منفرد و یا خاص به عام است.
·        از همین گذار سیاوش جوان می توان به طرز تفکر فلسفی و دیالک تیکی عمیق او پی برد.
·        به جرئت می توان گفت که شعر سیاوش به حکمت (فلسفه) سرشته است.
·        اما این گذار از منفرد (خاص) به عام به چه دلیل صورت می گیرد؟   
  
3
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
·        دلیل این گذار این است که منفرد و خاص در دیالک تیک منفرد (خاص) و عام بهتر، عمیقتر و همه جانبه تر درک می شود.
·        در دیالک تیک آتش اجاق و آتش آتشگاه به عنوان مثال، منظور سیاوش از «پیش آتش ها نشستن و دل به رؤیاهای گرم  شعله بستن» بهتر و ژرفتر درک می شود.
·        این گذار از منفرد و یا خاص به عام را می توان در مثال های بیشماری تجربه کرد.
·        تجزیه و تحلیل و توضیح منفرد در عالم عام به شناخت عمیقتر آن منجر می شود.
·        در غیر اینصورت بنی بشر در چارچوب تنگ موضوعی منفرد و یا خاص گرفتار می ماند و سرگیجه می گیرد.
4
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجا ست
·        اما به چه دلیل سیاوش از دیرینگی آتشگاه زندگی سخن می گوید؟
·        دلیل دیگر بر تفکر فلسفی ـ دیالک تیکی سیاوش در همین جا نیز است:
·        سیاوش در تک تک اشعار کوتاه و بلند خود، رادیکال می اندیشد:
·        از آتش اجاق بالاخص به آتشگاه زندگی بالاعم عبور می کند تا به خواننده و شنونده شعر خود وسعت دید و نظر بخشد و از میخکوب گشتن او در قفس تنگ حال حاضر ممانعت به عمل آورد.
·        خواننده شعر سیاوش باید بداند که زندگی قدمتی عظیم دارد و آتشگاه آن از دیر زمانی روشن است.
5
اثری از مجید افسر ارجمند
گر بیفروزی اش، رقص شعله اش در هر کران پیدا ست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ما ست!»
·        در این بند موجز و مختصر شعر دنیائی معنا و ژرفای فلسفی و اسلوبی تغلیظ یافته است.
·        آتش آتشگاه زندگی در فلسفه تاریخ (اجتماعی) سیاوش، نه آتشی خودپو و خود به خودی، بلکه آتشی سوبژکت مند است، آتشی افروختنی است.
·        همینجا سیاوش بلحاظ جهان بینی با ماتریالیسم مکانیکی و متافیزیکی مرزبندی می کند.
·        همین جا سیاوش از اردوی فلسفی ـ اسلوبی فویرباخ خارج می شود و وارد اردوی فلسفی ـ اسلوبی مارکس و انگلس و لنین می گردد:
·        تاریخ (جامعه) سازنده دارد:
·        تاریخ را توده ها می سازند.
·        چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای اجتماعی نه خود به خودی، نه خودپو، نه اوتوماتیک، بلکه فاعل انسانی مند و یا سوبژکت مند اند.
·        بدون حضور انسان اجتماعی آب حتی در جامعه و جهان از آب تکان نمی خورد.
·        جامعه و جهان به مثابه اوبژکت به سوبژکت نیاز دارد.
·        مراجعه کنید به دیالک تیک اوبژکت و سوبژکت در تارنمای دایرة المعارف روشنگری
6
 گر بیفروزی اش، رقص شعله اش در هر کران پیدا ست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ما ست!»
·        آتشگاه زندگی بزعم سیاوش، به شرطی روشن خواهد بود که افروخته شود و مورد حراست و پاسداری مداوم قرار گیرد.
·        در غیر اینصورت، خاموش خواهد شد و خاموشی گناه سوبژکت اجتماعی است.
·        سیاوش بدین طریق مسئولیت اجتماعی افراد بشری را خاطرنشان می شود.
·        سیاوش در اشعار دیگری نیز از مفهوم «آتش افروختنی» بهره برمی گیرد تا بر سوبژکت مندی چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای هستی اجتماعی (تاریخی) تأکید ورزد:
از سراشیبی این گردنه ی لغزنده
کور رهیاب که از دست و دل خویش مدد می گیرد
به سلامت بگذشت
و تو و من، ای جان
اندر امید آن آتش افروختنی بر سر کوه
در تک تاریک دره هول
بینواتر ماندیم
·        این بدان معنی است که سیاوش به تئوری تاریخ مارکس و انگلس و لنین وقوفی بی چون و چرا دارد و گرنه نمی بایستی بکرات این مفهوم فلسفی تعیین کننده را به گوش هوش خواننده و شنونده اشعار خویش برساند.  
7
 گر بیفروزی اش، رقص شعله اش در هر کران پیدا ست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ما ست!»
·        این بند شعر ضمنا حاوی اتیک (اخلاق) مارکسیستی ـ لنینیستی است:
·        انسان انقلابی بزعم سیاوش، نه انسانی بی بند و بار، آسوسیال (ضد اجتماعی)، بی پرنسیپ و لاابالی و مسئولیت ناشناس، بلکه فردی خودآگاه، جامعه آگاه، مسئول و مکلف است.
·        به همین دلیل، اگر آتش آتشگاه زندگی را بر نیافروزد، از انجام وظیفه و تکلیف خود شانه خالی کرده و گناهکار است:
·        جامعه و جهان نه جای «خور و خواب و خشم و شهوت» (سعدی)  و غفلت، بلکه میدان « کار و پیکار و همبستگی» (احسان طبری)  است.
·        انسان ایدئال سیاوش، انسانی خوداندیش، خردمند، خودمختار و مسئولیت شناس است و نه «تفاله یک زنده» (فروغ) و نه موجود خود خواه و کوته بین و خرفت و کودن.    
آری آری زندگی زیبا ست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجا ست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیدا ست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ما ست!»  

·        سیاوش بلافاصله پس از تئوریزه کردن زیبائی زندگی و گناه تلقی کردن خاموشی آتش آتشگاهی که زندگی است، تئوری یاد شده را جامه عمل می پوشاند:  
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند.
·        بدین طریق، بدون اتلاف حرفی حتی، دیالک تیک پراتیک و تئوری به خواننده و شنونده آموزش داده می شود:
·        تئوری نه برای پوز دادن و قمپز درکردن، بلکه برای عمل است. 
·        تئوری برای عمل درست و بارآور است:
·        اگر زندگی آتشگاهی است و خاموشی آتش آتشگاه زندگی، گناه سوبژکت اجتماعی است، پس پیش به سوی « افکندن کنده ای در کوره افسرده جان آتشگاه زندگی!»
·        مراجعه کنید به  دیالک تیک پراتیک و تئوری در تارنمای دایرة المعارف روشنگری
·        وقتی گفته می شود که در مکتب سیاوش می توان و باید به آموزش مارکسیسم ـ لنینیسم پویا، زنده و شاداب پرداخت، به همین دلایل است.
·        درک سیاوش از تئوری مارکس و انگلس و لنین درکی طراز نوین است و درست به همین دلیل، سیاوش یگانه بی همتا بوده است و دریغا که جایش برای همیشه خالی خواهد ماند.
چشم هایش در سیاهی های کومه، جست و جو می کرد
زیر لب ـ آهسته ـ با خود گفتگو می کرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
·        معنی تحت اللفظی:
·        چشم های عمو نو روز در سیاهی های کلبه می گشت و او زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:
·        «زندگی به شعله های فروزنده نیاز دارد و شعله های فروزنده به هیمه های (هیزم و خس و خار خشک سوختنی) سوزنده.»
1
چشم هایش در سیاهی های کومه، جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
·        منظور سیاوش از این واقعیت امر چیست؟
·        ضمنا چرا عمو نوروز نه با صراحت و با صدای بلند و نه با سکنه کلبه، بلکه آهسته و زیر لب و با خویشتن خویش گفت و گو می کند؟
2
چشم هایش در سیاهی های کومه، جست و جو می کرد
زیر لب ـ آهسته ـ با خود گفتگو می کرد:
·        دلیل این امر شاید تبیین رئالیستی و عینی روند پسیکولوژیکی تشکیل نظر و یا تئوری باشد:
·        پیر مرد سیاهی های کلبه را می بیند و طریق و ترفندی برای غلبه بر آن می جوید و به دیالک تیک وسیله و آماج می رسد.
·        این گذار از اوبژکتیف (سیاهی های کلبه) به سوبژکتیف (تئوری غلبه بر سیاهی های کلبه) روندی درونی و فکری است:
·        روندی مبتنی بر خوداندیشی است.
·        شاید به همین دلیل، پیر مرد نه با صدای بلند و نه با دیگران، بلکه زیر لب و با خویشتن خویش گفتگو می کند:
·        هدف پیرمرد تئوریزه کردن ترفند غلبه بر سیاهی های کلبه است. 
·        این حدس ما در ادامه شعر تأیید می شود:  
3
«زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
·        پیر مرد طی تأملات درونی خویش به این نتیجه می رسد:
·    برای غلبه بر سیاهی های کومه به شعله فروزنده نیاز است و برای تأمین شعله فروزنده به هیمه سوزنده.
·        این اما بلحاظ اسلوبی ـ فلسفی به چه معنی است؟
4
زندگی را شعله باید برفروزنده
·        سیاوش بدین طریق و ترفند، دیالک تیک وسیله و آماج را به شکل دیالک تیک شعله و روشنائی (غلبه بر سیاهی های کومه)  بسط و تعمیم می دهد.
·        این استنتاج سیاوش به معنی نیل به یک تئوری است:
·        برای غلبه بر سیاهی های کومه به شعله های فروزنده نیاز است.
5
شعله ها را هیمه سوزنده
·        تئوری اما به تنهائی به درد کسی نمی خورد:
·        تئوری باید جامه عمل بپوشد:
·        به زبان هگل، تئوری (روح) برای مؤثر افتادن، باید برونی شود.
·        مادیت یابد.
·        شیئیت یابد.
·        چیز واره شود.
·        با واقعیت عینی درآمیزد.
·        سیاوش درست به همین دلیل، ساز و برگ دیالک تیکی یاد شده را دوباره به خدمت می گیرد:
·        یعنی دیالک تیک وسیله و آماج را بار دیگر اما به شکل دیالک تیک هیمه و شعله بسط و تعمیم می دهد:
·         شعله ای که در دیالک تیک پیشین وسیله ای برای غلبه بر سیاهی های کومه بود، در این دیالک تیک به آماج بدل می شود تا غلبه بر سیاهی های کومه امکان پذیر گردد.
·        وقتی از تبدیل اقطاب دیالک تیکی به یکدیگر سخن می رود، منظور همین است.
·        فقط باید سیستم مختصات عوض شود.
6
·        وقتی گفته می شود که در مکتب سیاوش می توان و باید به آموزش تفکر مفهومی نایل آمد، به همین دلایل نیز است:
·        بهتر، طبیعی تر، بی هارت و پورت تر و فروتنانه تر از سیاوش نمی توان به تدریس هنر تفکر دیالک تیکی پرداخت.
·        رئیس ساواک گفته بود:
·        «سیاوش در دانشگاه سیستان و بلوچستان فقط ادبیات فارسی تدریس نمی کند، بلکه بطرز بی سر و صدائی مارکسیسم ـ لنینیسم تدریس می کند و کمونیست می پرورد.»
·        (نقل به مضمون)  
«زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش،
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان!»
·        معنی تحت اللفظی:
·        «زندگی به شعله فروزنده نیاز دارد و شعله به هیمه سوزنده.
·        ای انسان، تو به جنگل می مانی، به جنگلی که آزادانه روییده، بی دریغ بر روی کوه ها دامن افکنده است.
·        ای انسان جنگل واره، بر سرانگشتان تو آشیانه ها جاوید باد!
·        در سایبان های تو چشمه ها جوشنده باد!
·        بر سر تو، آفتاب و باد و باران افشاننده باد!
·        جان تو خدمتگزار آتش باد!
·        سربلند و سر سبز باش!»
1
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
·        سیاوش پس از تئوریزه کردن رسم و راه غلبه بر سیاهی های کومه، یعنی پس از پرده برداشتن از ضرورت روشنائی و راه تهیه و تولید روشنائی از طریق آتش افروزی و رسیدن به هیمه سوزنده، به جنگل می رسد که منبع لایزال هیمه و هیزم است و بلافاصله میان جنگل و انسان علامت تساوی می گذارد.
·        انسان در فلسفه تاریخ سیاوش جنگل آسا ست.
·        این اما به چه معنی است؟
2
محمدعلی شهبازی (١٣٢٧ـ ۱۳۶۷)
دبیر ادبیات فارسی
(اعدام در اوین شهریور ـ  مهر ۱۳۶۷)
جنگلی هستی تو ای انسان
·        بزعم سیاوش برای غلبه بر سیاهی های کومه باید آتشگاه  زندگی روشن شود و این امر تنها از طریق هیمه و هیزم نهادن مدام بر آتشگاه امکان پذیر است، هیمه و هیزمی که از جنگل عرضه می شود و جنگل چیزی جز انسان نیست.
·        آتشگاه زندگی با هیمه و هیزم انسانی روشن می شود.
·        علی شهبازی همیشه همین را می گفت:
«ما همه هیمه های زندگی هستیم.
همین و بس!»
·        یادش به یاد باد، روزبهی دیگر در پله ای دیگر!
3
 دنیس دیدرو (1713 ـ 1784)    
یکی از خلاق ترین اندیشمندان ماتریالیست روشنگری اروپا و از مؤلفین برجسته دایرة المعارف
و از همکاران و دوستان دآلمبر، روسو، کاندیلا.
جنگلی هستی تو ای انسان
·        آنچه که چیز ساده، دلبخواهی، تصادفی و پیش پا افتاده ای می نماید، حاوی و حامل یکی از تئوری های بزرگ مارکس،  انگلس و لنین است که در مفهوم«سوبژکتیویته» تبیین می یابد:
الف
 لودویگ فویرباخ (1775 ـ 1833)
·        با همین مفهوم است که ماتریالیسم دیالک تیکی حساب خود را از ماتریالیسم مکانیکی (ماتریالیسم قرن هجدهم فرانسه) و ماتریالیسم متافیزیکی (فویرباخ) جدا می کند.
ب
·        جهان بینی طبقه کارگر (مارکسیسم ـ لنینیسم) بر خلاف جهان بینی ماتریالیستی بورژوائی آغازین نه منفعل و تماشاچی، بلکه فعال و رزمده است:
ت
·        ماتریالیسم مارکس و انگلس و لنین، بر خلاف ماتریالیسم مکانیکی و متافیزیکی، نه ماتریالیسمی مرده، بی خون و تماشاگر، بلکه ماتریالیسمی زنده، پویا، رزمنده و جانبدار است.
·        نه ماتریالیسمی ایستاده در خارج از گود، بلکه ماتریالیسمی رزمنده  در داخل گود است.
·        ماتریالیسم مارکس و انگلس و لنین، ماتریالیسمی سنگرمند است.
پ
·        در فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای اجتماعی سوبژکت مند (فاعل انسانی مند) اند و نه خودپو و خود به خودی محض بسان چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای طبیعی.
·        در قاموس مارکسیسم ـ لنینیسم بدون شرکت سوبژکت تاریخی تاریخ و جامعه و جهانی ساخته نمی شود.   
ث
جنگلی هستی تو ای انسان
·        سیاوش همین تئوری تعیین کننده کلاسیک های مارکسیسم را جامه استه تیکی ـ هنری می پوشاند:
·        آتشگاه زندگی بدون جنگل انسان بی هیمه و هیزم خواهد ماند و شعله های فروزنده آن فرو خواهد مرد و سیاهی کومه را فرا خواهد گرفت.
·        سیاوش با بسط و تعمیم دیالک تیک وسیله و آماج، به شکل دیالک تیک هیمه و شعله طریق و ترفند غلبه بر سیاهی های کومه را پیشاپیش استدلال و اثبات کرده است.  
4
 جنگلی هستی تو ای انسان
·        سیاوش اما ضمنا و نه فقط در این شعر، هومانیسم مارکسیستی را از پله ای فراتر و متعالی تر از فلسفه هومانیسم تئوریزه می کند:
·        سیاوش انسان را به مثابه سوبژکت صرفنظرناپذیر زندگی تصور و تصویر می کند.
·        فلسفه هومانیسم هم همین سودا را بر سر داشته است:
·        قرار دادن انسان در کانون هستی سودای اصلی فلسفه هومانیسم بوده است.
·        سیاوش در اشعار دیگرش همین هومانیسم را از صراحتی سوزان می گذراند.
·        او حتی یک سال قبل از سرایش «حماسه آرش»، هومانیسم مارکسیستی را بطرز ستایش انگیزی حتی در مقیاس جهانی تئوریزه کرده است:
انسان
«آوا» (1336)   
·        پایان گرفت دوری و اینک من
·        با نام مهر، لب به سخن باز می کنم
·        از دوست داشتن
·        آغاز می کنم
·        انگار آسمان و زمین جفت می شوند
·        انگار می برندم تا سقف آسمان
·         انگار می کشندم بر راه کهکشان
·        در دشت های سبز فلک چشم آفتاب
·         گردیده رهنما
·        در قصر نیلگون
·        فانوس ماهتاب افکنده شعله ها
·        با بال های عشق
·        پرواز می کنم
·        با من ستارگان همه پرواز می کنند
·        دستم پر از ستاره و چشمم پر از نگاه
·         آغوش می گشایم
·         دوشیزگان ابر به من ناز می کنند
·        پرواز می کنم
·         در سینه می کشم همه آبی آسمان
·         می آیدم به گوش نوای فرشتگان:
·        «انسان مسیح تازه!
·        انسان امید پاک  در بارگاه مهر
·         اینک، خدای خاک!»
·         در سجده می شوند به هر سو ستارگان
·         
·        پر می کشم ز دامن شط شهاب ها
·         می بینم آن چه بوده به رؤیا و خواب ها
·        سرمست از نیاز، چو پروانه بهار
·        سر می کشم به هر ستاره و پا می نهم بر آن،
·        تا شیره ای بپرورم از جست و جوی خویش
·         تامیوه ای بیاورم از باغ اختران
·        چشم خدای بینم
·        بیدار می شود
·         دست گره گشایم در کار می شود
·         پا می نهم به تخت
·        سر می دهم صدا
·        وا می کنم دریچه ی جام جهان نما،
·         تا بنگرم به انسان درمسند خدا
·         این است عاشقان که من امشب
·         دروازه های رو به سحر باز می کنم
·         این است عاشقان که من امروز
·         از دوست داشتن
·         آغاز می کنم
«جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش،
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان!»
·        سیاوش در این بند هومانیستی حماسه هومانیستی «آرش کمانگیر»، مقوله انسان را زیر ذره بین استه تیکی ـ تئوریکی ـ هنری قرار می دهد و به سلیقه و سیاق خود بازتعریف می کند.
·        بازتعریفی بی هارت و پورت، رئالیستی و در عین حال لبریز از تصویر و تصور و تخیل و تئوری.
1
جنگل ای روییده آزاده
·        جنگل انسان بزعم سیاوش، جنگلی آزاده روییده است.
·        چرا و به چه دلیل سیاوش به این نتیجه می رسد؟
·        برای پاسخ به این پرسش باید آزادی را به مثابه مقوله ای فلسفی تعریف کرد.
·        آزادی و یا اختیار را فقط و فقط می توان در دیالک تیک ضرورت و آزادی و یا در دیالک تیک جبر و اختیار تعریف و تعیین کرد و نه در ورای این دیالک تیک و نه به عنوان چیزی مجرد و انتزاعی.
·        دلیل سیاوش به احتمال قوی این است که تشکیل انسانیت انسان، یعنی گذار انسان از عالم حیوانی به عالم انسانی، یعنی تمایز طبیعت دوم (جامعه و انسان) از طبیعت اول، به معنی گذار از جهان جبر به خطه اختیار و یا آزادی بوده است.
·        این اما به چه معنی است؟ 
2
اثری از مجید ارجمند
جنگل ای روییده آزاده
·        این بدان معنی است که در فلسفه سیاوش آزادی با تفکر و شناخت و شعور همگام بوده است:
·        انسان در روند کار و ببرکت کار شروع به تفکر و تکلم می کند و گام به گام بر جبر طبیعی غلبه می کند و حیطه آزادی نوبنیاد خود را تشکیل می دهد و رفته رفته وسعت می بخشد:
·        انسان با توسعه شناخت خویش ضمنا آزادی خود را توسعه می دهد:
·        رویش جنگل انسان به همین دلیل رویشی مبتنی بر آزادی است.
·        هگل خواهد گفت:
·        «آزادی درک ضرورت است!»
·        «اختیار شناخت جبر است»، شناخت قوانین و قانونمندی های عینی هستی است. 
·        هرچه شناخت بشری توسعه می یابد، بنی بشر آزادتر می گردد.
·        به عبارت دیگر، خرد و خودمختاری (استقلال نظری و عملی) دست در دست با هم می آیند و می روند.
2
 بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
·        این دومین خصیصه جنگل انسان است:
·        دامن گستردن بی دریغ بر روی کوه ها.
·        اشاعه سرسبزی، خرمی و زیبائی.
·        سیاوش بدین طریق بر بخشندگی، سازندگی، زیبا سازی و سرسبز سازی بشریت تأکید می ورزد:
·        انسان در قاموس سیاوش نه موجودی مخرب و دگرستیز، بلکه موجود جنگل آسا ست:
·        گسترنده بی دریغ سرسبزی و صفا و صمیمیت و زیبائی است.
·        سیاوش ضمنا بر نقش صرفنظرناپذیر انسانی اشاره دارد:
·        بدون انسان جهان به بیغوله ای درندشت بدل می شود و از زیبائی و رویش و خرمی بی نصیب می ماند.
·        بدون انسان جامعه و جهانی تشکیل نمی شود.
·        سیاوش عملا دیالک تیک طبیعت و جامعه را به شکل دیالک تیک کوه و جنگل بسط و تعمیم می دهد، جنگل به معنی بشریت مولد، سازنده و بی دریغ بخشنده.
3
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
·        منظور سیاوش از مفهوم «آشیانه ها» از سوئی به معنی تکثیر انواع است:
·        تشکیل انواع مختلف پرنده ها و همراه با پرنده ها، تلاش و تقلا و غلغله شورانگیز هستی سرشته به چهچه و ترانه و موسیقی و آواز.
·        و از سوی دیگر به معنی تداوم و بسط و تعمیم دیالک تیک طبیعت اول با طبیعت دوم در فرم دیالک تیک آشیانه ها و جنگل انسان است.
·        مفهوم «آشیانه ها» و گاه گاهواره ها در شعر سیاوش بارها و بارها به معانی مختلف به خدمت گرفته می شود:
الف
·        آشیانه ها و گاهواره ها به مثابه تداوم نسل های متوالی نباتی ـ جانوری ـ بشری
ب
·        آشیانه ها و گاهواره ها به مثابه زادگاه حیات در فرم های گوناگون و تداوم نوای ساز شورانگیز زندگی
ت
·        آشیانه ها و گاهواره ها به مثابه گرهگاه هومانیسم و ناتورالیسم است.
پ
·        آشیانه ها و گاهواره ها به معنی تجلیگاه عشق و عاطفه و احساس انسانی به همنوع از هر نوع
4
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
·        بخشندگی در بخشندگی.
·        بخشندگی به توان چند:
·        جنگل بی دریغ بخشنده انسان و سایه خستگی زدای آسایش بخش و چشمه جوشان حیات بخش
·        بزعم سیاوش جنگل انسان خدا واره ای بی دریغ بخشنده است.
·        بهتر از این نمی توان از مقوله انسان نوعی به دفاع برخاست.
·        بهتر از این نمی توان هومانیسم مارکسیستی ـ لنینیستی را نمایندگی کرد.
5
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
·        سیاوش پس از بازتعریف مقوله انسان به مثابه خدا واره بی دریغ بخشنده و سازنده، دست به نیایش خدای انسان برمی دارد:
·        آرزوی شاعر توده ها و هومانیست انقلابی از این قرار است:
·        آفتاب و باد و باران بر سر جنگل انسان افشان باد تا از رویش باز نماند.
·        سیاوش بار دیگر دیالک تیک طبیعت اول و طبیعت دوم را به شکل دیالک تیک آفتاب و باد و باران و جنگل انسان بسط و تعمیم می دهد و بدون اتلاف کمله ای ـ حتی ـ ضرورت توجه جدی بر دیالک تیک طبیعت مادر و جامعه، بر دیالک تیک ناتورالیسم و هومانیسم، بر دیالک تیک اکولوژی و سوسیولوژی را خاطرنشان می شود:
·        موجز تر از موجز!
·        بی کلامی حتی!
·        بی کمترین هارت و پورت و گنده گوئی و یاوه بافی و خودنمائی!   
6
جان تو خدمتگر آتش
·        نیایش شاعر توده ها ادامه می یابد:
·        جان جنگل انسان خادم ابدی آتش بادا!
·        آتشی که معنای زندگی است!
·        آتشی که روح و جان و معنای آتشگاهی به نام زندگی است!
·        اکنون مقوله آتش صراحت خاصی کسب می کند:
·        جنگل انسان باید خدمتگزار آتش باشد:
·        آتش به معنی پیشرفت اجتماعی
·        آتش به معنی انقلاب اجتماعی
·        آتش به معنی بهسازی مستمر شرایط حیات بشری
·        آتش به معنی برقراری هارمونی میان طبیعت اول و طبیعت دوم
·        آتش به معنی ناتورالیسم هومانیسم و هومانیسم ناتورالیسم!
7
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان!
·        این واپسین آرزو و واپسین دعای شاعر توده ها ست:
·        سربلندی و سرسبزی جنگل انسان!
·        سربلندی به معنی پایان بردگی و سرافکندگی است و سرسبزی به معنی تداوم رویش و توسعه و گسترش سلامت و سعادت و شادی و شادابی!
«زندگانی شعله می خواهد!»،  صدا سر داد عمو نوروز
 «شعله ها را هیمه باید روشنی افروز 
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او ـ  به جان ـ  خدمتگزار باغ آتش بود.»
·        معنی تحت اللفظی:
·        عمو نوروز با صدائی رسا اعلام می کند:
·        «زندگانی به شعله نیاز مبرم دارد و شعله ها به هیمه.
·        داستان ما، کودکان من، از آرش بود و آرش از جان و دل خدمتگزار باغ آتش بود.»
1 
«زندگانی شعله می خواهد!»،  صدا سر داد عمو نوروز 
·        عمو نوروز و در حقیقت سیاوش، پس از تعریف جامعه با مقولات فلسفی زندگی و انسان، به مثابه موجودی جنگل آسا، دست به ریشه می برد و ساز و برگ تعیین کننده زندگی انسانی را بطرزی جمع بندی شده ـ تقطیریافته با صراحتی سوزان خاطرنشان می شود:
·        زندگانی به نور و روشنائی و روشنائی به شعله نیاز مبرم دارد.
·        اینجا سیاوش در سنت مانی و نیما دوئالیسم نور و ظلمت و دیالک تیک روز و شب را از پرده پهناور خاطر خروشان خویش خطور می دهد:
·        بدین طریق، سنتی دیرینه و دیرنده تداوم می یابد:
·        نبرد بی امان و بی پایان نور بر ضد ظلمت از مانی تا نیما!

«زندگانی شعله می خواهد!»،  صدا سر داد عمو نوروز 
«شعله ها را هیمه باید روشنی افروز»
·        سیاوش اما شاعری دیالک تیکی اندیش است و نه سطحی و ساده لوح و عوامفریب.
·        او در سنت مارکس و انگلس و لنین در تئوری و پراتیک، در نظر و عمل پیگیر و قاطع و رادیکال است:
·        به همین دلیل راه و رسم تأمین شعله و نور و طریق و ترفند غلبه بر ظلمت را به خواننده می آموزد:
·        شعله ها به هیمه نیاز دارند.
·        روندهای اجتماعی به سوبژکت انقلابی نیاز دارند.
3
·        اینجا سیاوش از سوئی دیالک تیک آتش را به شکل دیالک تیک وسیله و آماج و بلافاصله به شکل دیالک تیک هیمه و شعله بسط و تعمیم می دهد و بر نقش تعیین کننده وسیله (هیمه)  تأکید می ورزد. 
·        روند و روال زندگی در جهان و جامعه واقعا هم از این قرار است:
·        در جامعه و جهان در دیالک تیک سوبژکت ـ اوبژکت، نقش تعیین کننده از آن سوبژکت است.
·        این یکی از کشفیات بزرگ مارکس و انگلس است.
·        تاریخ بی سوبژکت (فاعل انسانی) نبوده و نیست و نخواهد بود.
·        اوتوماتیسمی در جامعه و یا تاریخ وجود ندارد.  
4
·        سیاوش اما از سوی دیگر دیالک تیک ساختار و فونکسیون را به شکل دیالک تیک هیمه و شعله بسط و تعمیم می دهد تا ساز و برگ تهیه و تولید آتش را به خواننده خاطرنشان شود و از نقش صرفنظرناپذیر آرش پرده بردارد:
5
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
·        اکنون محتوای داستان عمو نوروز به اطلاع خواننده و شنونده رسانده می شود:
·        اینجا سخن از آرش است.
·        آرش اما کیست؟
6
 خسرو روزبه (۱۲۹۴ – ۱۳۳۷) (۲۱ اردیبهشت) 
سرگرد کمونیست، ریاضیدان، نویسنده، متخصص نظامی و استاد دانشکده افسری
از اعضای شاخص و حیاتی سازمان نظامی و مخفی حزب توده و مسئول شعبه اطلاعات کل آن
جنجال ‌برانگیزترین و شناخته‌ شده ‌ترین جانسپار جنبش کمونیستی در ایران
روزبه نویسنده چندین کتابچه آموزش شطرنج و جنگ ‌افزارهای توپخانه ‌ای بود 
و تالیفات او درباره خمپاره و توپ سالها به عنوان کتاب درسی مدارس نظامی تدریس می‌شد.
او به همراه آرداشس اُوانِسیان همچنین نخستین فرهنگ واژگان سیاسی در ایران را به رشته تحریر درآورد.
خسرو روزبه که یکی از شخصیت‌های شگفتی ‌زای تاریخ معاصر ایران به‌ شمار رفته 
و عملیات او در گریز از دام ماموران، سالها نقل محافل و شهره خاص و عام بود، 
به سال ۱۳۳۶ دستگیر و یکسال پس از آن به اعدام محکوم شده و تیرباران شد.
مجسمه ‌ای به افتخار او در ایتالیا برپا ست.
بسیاری از فعّالان چپ ‌گرا – از جمله غیر توده‌ای‌ ها – نام او را بر فرزندان تازه متولد شده خود نهاده اند
روزنامهٔ «ایزوستیا»، تعبیر «مردی بود که افسانه شد» را برای او به کار برد.
و نماد مخالفت مصالحه ‌ناپذیر، مقاومت قهرمانانه و جان‌ فشانی شد.
نقل از ویکی پدیا 
او ـ  به جان ـ  خدمتگزار باغ آتش بود.
·        اکنون معرفی مارکسیستی ـ لنینیستی آرش با صراحت و روشنی تام و تمام صورت می گیرد:
·        آرش خادم باغ آتش بوده است!
·        به زبان ستارخان، «آرش سگ توده بوده است!»
7
او ـ  به جان ـ  خدمتگزار باغ آتش بود.
·        سیاوش با معرفی آرش به مثابه خادم باغ آتش، حساب خود را و عملا حسابجهان بینی مارکسیستی ـ لنینیستی را از  حساب قلمفرسایان طبقات اجتماعی دیگر بطرزی رادیکال جدا می کند.
·        این اما به چه معنی است؟

 

8
او ـ  به جان ـ  خدمتگزار باغ آتش بود.
·        این بلحاظ فلسفی ـ بلحاظ جهان بینی ـ به معنی بسط و تعمیم دیالک تیک شخصیت و جامعه به شکل دیالک تیک آرش و باغ آتش است.
·        این اما هنوز هنر بزرگی نیست.
·        هر ننه مرده ای از هر طبقه اجتماعی ئی کم و بیش به همین بسط و تعمیم جامه عمل پوشانده است.
·        مرزبندی میان شاعر توده با شاعر اقلیت های ممتاز در تعیین قطب تعیین کنندهدر این دیالک تیک است.
·        به همین دلیل، وابستگان به اردوی ارتجاع از مفهوم «نقش تعیین کننده» در دیالک تیک عینی، همانقدر دل خوشی دارند که از حصبه و وبا و طاعون و ایدز و مالاریا و سرطان.
·        سیاوش اما شاعر طراز نوین است و بی کمترین تردید و دو دلی نقش تعیین کننده را از آن جامعه (توده) می داند.
·        به همان سان که در واقعیت عینی هست و در آئینه ضمیر کلاسیک های بزرگ مارکسیسم ـ لنینیسم منعکس و از سوی آنها با صراحتی بی چون و چرا فرمولبندی شده است:
·        آرش ها بزرگ و مهم اند، اما تاریخ را نه آرش ها، بلکه توده ها می سازند.
·        سیاوش در روند توسعه و تکامل حماسه آرش ضمنا نشان خواهد داد که خود آرش ها را هم در تحلیل نهائی خود توده می سازد.
·        البته آرش های حقیقی را و نه آرش واره های قلابی، تصنعی و تحمیلی و پر هارت و پورت را. 
9
 او ـ  به جان ـ  خدمتگزار باغ آتش بود.
·        در روند سرایش شعر از سوی سیاوش،  مفاهیم او نیز بلحاظ کمی و کیفی رشد و نمو می کنند، توسعه و تکامل می یابند.
·        زیباتر و پویاتر و شاداب تر و ژرفتر و پرمعناتر می گردند:
·        اکنون مفهوم مرده و بی جان و منجمد «آتشگه زیبای زندگی» با مفهوم زنده و پویا و بالنده باغ آتش جایگزین می گردد:
·        باغ به مثابه سمبل رویش و شادابی و شادی و بالندگی. 
·        باغ به مثابه سمبل بی چون و چرای زندگی!

 

روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود:
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
·        سیاوش پس از وصف آرش به وصف محیط پرورش و پیدایش آرش می پردازد:
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
·        اولین حقیقت امری که سیاوش ـ در کسوت عمو نوروز ـ به اطلاع کودکان می رساند، جو حاکم بر کشور بوده است:
·        جوی تلخ و تار.
·        منظور سیاوش بی تردید جو پس از کودتای امپریالیستی 28 مرداد است.
2
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
·        سیاوش اکنون از عالم عام، از خطه مفهوم عام روزگار، پله به پله پایین می آید تا منظور خود را در میادین منفرد به خواننده و شنونده شعر تفهیم کند:
·        اولین مشخصه روزگار تلخ و تار سیاه بختی توده بوده است.
·        چرا و به چه دلیل؟  
3
دشمنان بر جان ما چیره
·        پاسخ به این پرسش را سیاوش بلافاصله عرضه می کند:
·        دلیل تیره بختی و سیاه روزی توده، غلبه دشمنان بر جان توده بوده است.
·        اما منظور سیاوش از غلبه بر جان توده چیست؟
·        ضمنا جان به چه معنی است؟
4
دشمنان بر جان ما چیره
·        جان در ادبیات فارسی از فردوسی تا سعدی، قرینه دوئالیستی و یا دیالک تیکی تن است:
·        دوئالیسم تن و جان
·        دیالک تیک تن و جان
·        دیالک تیک تن و جان بسط و تعمیم عالی ترین دیالک تیک هستی است، بسط و تعمیم دیالک تیک ماده و روح (وجود و شعور) است.
·        بنابرین می توان گفت که بزعم سیاوش دشمنان بر روح و شعور توده چیره بوده اند.
·        این اما به چه معنی است و چگونه می توان بر روح و شعور توده چیره گشت؟
  
5
دشمنان بر جان ما چیره
·        شاید منظور سیاوش این باشد که دشمنان علاوه بر قلع و قمع سپاه توده و تسخیر و تخریب دژهای آن، به تسخیر روان و روح توده نایل آمده است:
·        تئوریسین های امپریالیستی این اندیشه را در مفهوم «تسخیر قلب و روح توده» تبیین می دارند:
·        منظور از قلب، عالم احساس و عاطفه و عشق است.
·        دشمنان می خواهند که به ترفندی در دل توده برای خود جا باز کنند.
·        آن سان که عاطفه و احساس و عشق توده شامل حال آنان گردد.
  
·        منظور سیاوش نیز احتمالا همین است:
·        دشمنان پس از قلع و قمع سپاه توده و تسخیر دژهای اجتماعی ـ اقتصادی ـ سیاسی ـ نظامی آن به تسخیر جان توده نایل آمده اند.
·        این به معنی غلبه کامل دشمنان است.
·        غلبه مادی و غلبه روحی.
·        غلبه به تمام معنی.
·        ولی چرا دشمنان و نه دشمن؟ 
6
دشمنان بر جان ما چیره
·        منظور سیاوش به احتمال قوی طبقه حاکمه داخلی تحت فرمان دربار و طبقه حاکمه بین المللی تحت سرکردگی امپریالیسم امریکا بوده است.
·        می توان گفت که مفهوم دشمنان تجسم دیالک تیک داخلی و خارجی است.
·        دیالک تیک داخلی و خارجی یک از مهمترین دیالک تیک های فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی است و در این دیالک تیک نقش تعیین کننده از آن داخلی است، بی آنکه خارجی هیچ واره و هیچکاره باشد.  
7
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان، بس داستان های پریشان داشت
·        شهر سیلی خورده و یا ملت مغلوب دچار ضعف بود و بیمار بود.
·        تب داشت و هذیان می گفت.
·        تب داشت و پریشان گوئی می کرد.
·        اکنون دیالک تیک دیگری در کارگاه فکری شاعر توده سوهان نی خورد:
·        دیالک تیک دشمنان و شهر سیلی خورده که بسط و تعمیم دیالک تیک طبقه حاکمه و توده است. 
·        یکی از نشانه های اصلی «غلبه دشمنان بر جان توده» هم همین است:
·        هذیانگوئی!
·        پریشانگوئی!
·        داستان سرائی!
·        اما چرا و به چه دلیل و به چه ترفند؟
8
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان، بس داستان های پریشان داشت.
·        دلیل این وضع و حال همیشه از این قرار است که دشمن پس از قلع و قمع سپاه خلق و تسخیر دژهای آن، آتش بس می دهد و توپ ها و تفنگ ها از غرش باز می ایستند تا توپ ها و تفنگ های ایدئولوژیکی یکه تاز بلامنازع میدان شوند.
·        برای چی؟
·        برای تسخیر قلب و روح توده!
·        برای چپاول ایمان توده به امر رهائی!
·        نتیجه نفوذ تئوری دشمن در جان توده، همین هذیانگوئی است، همین داستان های پریشان سرائی است.
9
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
·        اینکه زندگی مغلوبین، سرد و سیاه چون سنگ باشد، امری طبیعی و قابل فهم است.
·        سؤال اما این است که منظور سیاوش از بدنامی و ننگ چیست؟
·        وقتی از غرش توپ ها و تفنگ های ایدئولوژیکی دشمن سخن می رود، منظور همین است:
·        تلاش شبانه روزی دشمن غالب در جهت مانی پولاسیون و تحریف افکار عمومی:
·        نشان دادن سفید به عنوان سیاه، خیر به عنوان شر.
·        بی آبرو کردن سرچشمه های آبرو و آبرومند جا زدن بی آبرویان.
·        وارونه سازی و وارونه نمائی تمام اجتماعی!
·        بدنام سازی شریف ترین فرزندان خلق!
10
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بی جان
·        این تبیین استه تیکی ـ هنری حدس ما ست:
·        به بند بندگی کشیدن غیرت و به بیماری دلمردگی افکندن و تضعیف عشق. 
·        روزگار تلخ و تار از این قرار بوده است.
·        کارگر مبارزی از خطه شمال کشور که بلحاظ روانی مخدوش بود، نقل می کرد که چشم تن توان دیدن دیگر نداشت.
·        آن سان که سردرگم و گیج و منگ چه بسا سر بر در و دیوار می کوفتیم.
·        یادش به یاد باد، آموزگار صبور ما!
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید، چون بر شاخه، برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برج های شهر
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
·        زمستان فرا رسید.
·        فصل گشت و گذار در گلستان ها سپری شد و مردم به نشستن در شبستان ها روی آوردند.
·        از گل اندیشه ها عطر فراموشی می تراوید.
·        عفریت ترس و وحشت بر فضای کشور بال گسترده بود.
·        کسی از جای خود نمی جنبید، بسان برگ که در شاخه از جا نمی جنبد.
·        سنگر آزاده ها خاموش بود و خیمه گاه دشمنان پر جوش.
·        مرزهای کشور ـ بسان سرحدات اندیشه ـ بی سامان شده بود.
·        برج های کشور ـ بسا ن باروهای دل ـ تخریب شده بود و دشمنان از سرحد و بارو گذشته بودند.
·        در این بند شعر، تشریح استه تیکی ـ رئالیستی جو حاکم پس از پیروزی کودتای امپریالیستی ادامه می یابد.
1
فصل ها فصل زمستان شد.
·        سیاوش با بهره گیری از مفهوم «زمستان» با تیری واحد، چندین نشان می زند:
الف
·        اولا بسان اخوان ثالث از سختی مشقت بار زیست پرده بر می دارد:
·        از سرما، یحبندان، لغزندگی راه ها، خطر زمین خوردن و زخم برداشتن، سیطره فراگیر ظلمت و غیاب آفتاب.
·        از «ناجوانمردانه سرد بودن هوا»، به قول اخوان ثالث.
ب
·        ثانیا از سردی روابط میان انسانی در نتیجه سلطه استبداد و سرکوب و خفقان و آزار و کشتار پرده برمی دارد.
ت
·        ثالثا بطرزی مسکوت، دیالک تیک حیات و ممات را به شکل دیالک تیک بهار و زمستان بسط و تعمیم می دهد و روند سیطره مرگ در طبیعت را بطرزی استه تیکی ـ سمبلیکی سوسیالیزه می کند.
2
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی
·        سیاوش اینجا نیز از محو ایام گشت و گذار و ترانه و شادی و غلبه سرما و یخبندان و عزلت و خاموشی پرده برمی دارد.
·        از «بی پاسخ ماندن سلام» به قول اخوان ثالث.
3
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
·        این تشبیه سیاوش خیلی بکر و بدیع و زیبا ست:
·        اندیشه به گل تشبیه می شود، گلی که عطر فراموشی از آن در فضا پخش می شود.
·        اما منظور سیاوش از مفهوم «فراموشی» چیست؟
·        چه چیزی بوسیله چه کسانی و به چه دلایلی فراموش می شود؟ 
4
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید، چون بر شاخه، برگ از برگ
·        در این بند شعر از وحشت حاکم بر جامعه پرده برداشته می شود، از وحشتی مرگبار.
·        وحشتی که جامعه را فلج کرده است.
·        درست به همان سان که سرمای شدید زمستان برگ درختان را خشک و یخزده می کند و از کرد و کار عادی و روزمره بازمی دارد.
·        تشبیه انسان مولد به برگ از سوی سیاوش نیز بسیار زیبا و ستایش انگیز است.
·        برگ گاز کربنیک هوا را و اشعه ماورای بنفش آفتاب را جذب می کند و در اختیار ارگانیسم درخت قرار می دهد تا با استفاده از آب و املاح توسعه کمی و کیفی بیابد.
·        رابطه برگ با درخت در این بند شعر سیاوش به رابطه انسان مولد و جامعه تشبیه می شود:
·        توسعه جامعه هم نتیجه کرد و کار بی امان و عرقریز توده های مولد و زحمتکش یدی و فکری است.
·        ثروت انباشته گشته در جامعه و جهان ـ اگر ثروت های طبیعی را مورد صرفنظر قرار دهیم ـ چیزی جز انباشت ثمره کار زحمتکشان یدی و فکری نیست.
5
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
·        فرمولبندی این بیت شعر خیلی اندیشیده و سنجیده و دقت مند صورت گرفته است:
·        سیاوش دیالک تیک انقلاب و ارتجاع را به شکل دیالک تیک آزادگان و دشمنان بسط و تعمیم می دهد و بدین طریق و ترفند به جانبداری از انقلاب و آزادی خواهان می پردازد.
·        به چرخش قلمی، امپریالیسم و دربار (طبقه حاکمه فئودالی ـ بورژوائی) به مثابه دشمنان تصور و تصویر می شوند که بر جبهه آزادی (دوستان و همرزمان شاعر) غالب آمده اند.
·        سیاوش ضمنا دیالک تیک دوست و دشمن را به شکل دیالک تیک سنگر آزادگان و خیمه گاه دشمنان بسط و تعمیم می دهد، سنگری که خاموش گشته و درست به دلیل خاموشی آن، خیمه گاه دشمنان پرجوش گشته است.   
·        خاموشی سنگر آزادگان در عین حال به معنی شکست قطعی جبهه انقلاب و آزادی است و درست به همین دلیل است که خیمه گاه دربار و امپریالیسم پر جوش گشته است:
·        سیاوش احتمالا با مفهوم «پر جوش گشتن خیمه گاه دشمنان» از ورود سرمایه داران جهانی به کشور و عقد قراردادهای متنوع  اقتصادی، سیاسی، نظامی، فرهنگی و غیره پرده برمی دارد.
6
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
·        این بیت شعر، تأییدی بر حدس ما ست:
·        در و دروازه کشور به روی چپاولگران بین المللی چارطاق باز شده است:
·        بچاپ بچاپ بی حد و مرز، بی بگیر و ببند!
·        جالب اما در عین حال مقایسه مرزهای ملک با مرزهای اندیشه است:
·        دیالک تیک مادی و فکری در این بیت شعر، به شکل دیالک تیک مرزهای ملک و سرحدات فکر بسط و تعمیم می یابد و از بی سامانی حاکم در هر دو قطب این دیالک تیک پرده برداشته می شود.
·        این بدان معنی است که دو قطب دیالک تیکی مادی و روحی (فکری، معنوی، ایدئولوژیکی) دست در دست با هم می روند و همدیگر را مشروط می سازند.
  
7
برج های شهر
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
·        دراین بند شعر، اندیشه یاد شده، از صراحت سوزانی گذرانده می شود.
·        برج های محافظت و حراست از کشور در هم شکسته اند و همراه با آن، باروهای دل تخریب گشته اند.
·        نتیجه این تخریب مادی و فکری و روحی عبور دشمنان از سرحد و از بارو ست.
·        این تصور و تصویر سیاوش فوق العاده منطقی، تجربی و زیبا ست.
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچکس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغ های آرزو، بی برگ
آسمان اشک ها، پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
·        سیاوش در این بند شعر، نتیجه بی سامانی سرحدات کشور و سرحدات اندیشه را و رخنه بی ممانعت دشمن از هر سو به جامعه و شعور اجتماعی را تشریح می کند:
1
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید 

·        وضع روحی و روانی مردم اکنون از این قرار است:
·        سینه ناتوان از اندوختن کینه است و دل ناتوان از ورزیدن مهر.
·        منظور سیاوش از این بیت چیست؟
2
·        آنچه در این بیت عیان است، این حقیقت امر است که سیاوش دیالک تیک حیاتی ـ اساسی جذب و دفع را به شکل دیالک تیک عشق و نفرت و یا مهر و کین بسط و تعمیم می دهد و آن را برای بیان اندیشه ای به خدمت می گیرد:
·        قبل از سیاوش همین اندیشه و همین دیالک تیک را ژان لافیت در اثر آنتی فاشیستی معروف خود تحت عنوان «آنان که زنده اند!» به خدمت گرفته بود.
·        نفرت، کینه، دشمنی و آشتی ناپذیری در رابطه با دشمنان داخلی و خارجی توده های مولد و زحمتکش و مهر و محبت و عشق نسبت به خلق:
·        دیالک تیک جذب و دفع که بدون آن حیات بشری امکان ناپذیر است.
·        اکنون این سؤال پیش می آید که نقش تعیین کننده در این دیالک تیک حیاتی ـ اساسی از آن کدام قطب است؟
3
·        تردید نمی توان داشت که نقش تعیین کننده از آن جذب است.
·        چون اول باید ارگانیسم چیزی را از آن خود کند تا بعد از بهره برگیری از آن، مازاد مضر و زاید را دفع کند.
·        همین تعیین کنندگی در فرم های مختلف بسط و تعمیم آن نیز اعتبار خود را حفظ می کند:
·        در دیالک تیک عشق و نفرت نیز نقش تعیین کننده از آن عشق است:
·        عاشقترین افراد به خلق، آشتی ناپذیر ترین، رزمنده ترین و پیگیرترین آنها هستند.
·        بنا بر این می توان حکم زیر از ژان لافیت را مورد تردید قرار داد:
·        «کینه همانقدر مقدس است که عشق.»
  
·        صمد بهرنگی و شرکاء همین حکم ژان لافیت را در حرف تکرار می کنند و در عمل وارونه می سازند:
·        نتیجه این می شود که کینه مقدس تر از عشق است.
·        و چون به سبب فقر فلسفه و محدودیت طبقاتی دید، قادر به تعریف و تعیین عشق و کین نیستند، هم عشق و هم کین انتزاعی می ماند.
·        پیرو صمد بهرنگی و چریکیسم فردی مکانیکی و ماشین واره می گردد:
·        هپیلی هپو به تمام معنی!
4
·        در دیالک تیک عشق و نفرت، نقش تعیین کننده از آن عشق است.
·        درست به همان دلیل که در دیالک تیک جذب و دفع، نقش تعیین کننده از آن جذب است:
·        به قول حریفی، به هنگام رویاروئی اجتناب ناپذیر باید بدان آن اندیشید که چگونه می توان بر حریف چیره شد و ضمنا از ریختن خون او پرهیز کرد.  
·        عشق مقدس تر از نفرت است، مهر تعیین کننده تر از کین است.  
·         در قاموس سیاوش نیز قضیه از همین قرار است:
عزيزا، نه من مرد رزم آورم
يكي شاعر دوستي پرورم
·        سیاوش می داند که ایندو قطب دیالک تیکی همدیگر را مشروط می سازند.
·        یکی بدون دیگری معنی ندارد.
·        نمی توان در آن واحد مهر خلق در دل داشت و خواهان رهائی توده های مولد و زحمتکش از قید و بند مادی و معنوی بود و نسبت به دشمنان خلق کینه در سینه نیاندوخت.
5
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید.
·        روانشناسی شکست اما از این قرار است:
·        فقط برج و باروی دژهای اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی توده تخریب و تسخیر نشده، بلکه علاوه بر آن و به دلیل آن، دژهای پسیکولوژیکی ـ ایدئولوژیکی توده های مولد و زحمتکش تخریب و تسخیر شده اند.
·        نتیجتا نه سینه توده دیگر قادر به اندوختن کینه است و نه دل آن قادر به ورزیدن مهر.
·        این شاید به معنی بی تفاوتی، خنثی وارگی، سقوط به درجه جمادات و آدمیت زدائی آدم ها باشد.
·        به قول کارگری، به معنی «استحاله آدمی به مدفوع بی بو و بی خاصیت!» باشد.
·        شرایط پس از پیروزی کودتا از این قرار بوده است.  
6
هیچکس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.
·        قحط مهر در این بیت بطور مشخص تشریح می شود:
·        روابط میان انسانی از هم گسیخته اند و اعتماد به همنوع محو گشته است.
·        هر کس در دید دیگری می تواند دشمنی باشد، حتی اگر دیروز دوست بوده باشد:
·        بنی بشر در لحظات بحران روحی، روانی و ایدئولوژیکی می تواند خرید و فروش شود و جبهه عوض کند.
·        اخوان و محمد زهری نیز همین روانشناسی را تصویر کرده اند.
·        همین بی اعتمادی به یکدیگر را.
·        همین تخریب روابط دوستی را.
7
باغ های آرزو، بی برگ
·        باغ های آرزو، آرمان و ایدئال برگ درختان خود را از دست داده اند و درخت بدون برگ به جانور و انسانی فاقد دماغ و دهن شباهت دارد که قادر به تنفس نیست.
·        یعنی بیشتر مرده است تا زنده.
8
آسمان اشک ها، پر بار
·        گسیختن روابط میان انسانی نتیجه اش تنهائی، بی کسی، بی پناهی و فشار روحی و روانی است و راه تخلیه روان از فشار، می تواند گریه باشد:
·        آسمان آبی چشم ها ابری است.
9
 گرمرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
·        سیاوش در این بیت شعر، از وارونگی جامعه پرده برمی دارد:
·        آزادگان گرمرو در زندان بسر می برند و خودفروشان نامردمی زمام امور را بدست دارند.
·        اما منظور از مفهوم «گرمرو» چیست؟
·        کسی که روی گرم دارد و از سر و صورتش عاطفه و احساس و  عشق می بارد؟
·        و یا کسی که رهروی گرم و پیگیر است، وفادار قاطع به امر رهایش خلق است؟
·        در هر صورت، سخن سیاوش از جامعه ای وارونه است:
·        جامعه ای که در آن انسان های شریف در بند و زندان اند و جماعت لات و لومپن بر سر کارند.

ادامه دارد.