کالبد شکافی پرسش از فاجعه دهمزنگ

دولت دولتیار

(در سنجیدار خرد انتقادی)

هنوز خون شهداى جنبش روشنایى از گوشه و اطراف چوک دهمزنگ نخشکیده است اما پرسشهاى ظاهرا انتقادی درصدد به انحراف کشانیدن این فاجعه عظیم است. پرسش قاعدتا باید معطوف به معناى فاجعه باشد نه تمرکز محض به تبعات و پیایندهاى فاجعه.

براى درک فاجعه و مصیبتی به عظمت کشتار دهمزنگ باید اول به معناى فاجعه توجه کرد.طرح پرسش درباره یک فاجعه مى تواند دو صورت داشته باشد: صورت اول طرح پرسش تلاش براى فهم دو انگیزه ى متضاد است که فاجعه را خلق مى کند و معناى فاجعه از چگونگی تضاد و نسبت دو ذهنیت متقابل کشف مى شود؛ ذهنیتی که به دنبال رهایى، عدالت، انسانیت و عصیان در برابر نظم موجود است و ذهنیتی که به هر قیمت ممکن نظم موجود را حفظ کرده و در برابر هر گونه عصیان و انتقاد بر ضد نظم مسلط ظالمانه و ناعادلانه، از زور، خشونت و توطیه کار گرفته و آن را سرکوب مى کند. این نوع پرسش خردمندانه و انسانى است. زیرا در صدد کشف معناى حقیقت است. بی عدالتى، ناروایى، تبعیض، تحقیر، استثمار، نفرت و عداوت در یک ساختار و نظم تنها با یافتن پاسخ این نوع پرسش معطوف به معناى فاجعه، آشکار مى شود. صورت دوم طرح پرسش درباره ى فاجعه تلاش برای توجیه فاجعه به هر شکل ممکن است. این نوع پرسش معطوف به توجیه علت فاجعه است و با تحریف علت فاجعه درصدد نابود کردن معناى فاجعه و یا بى ارزش جلوه دادن فاجعه است. طرح کنندگان چنین پرسشهایى با استفاده از تکنیک روش هاى حاکم علمی تظاهر به بى طرفى در طرح پرسش از فاجعه مى کنند. اما در حقیقت در صدد برجسته کردن رابطه ى علّی بر اساس چگونگى حضور و کنش هاى جمعى ستمدیده ها و قربانیان فاجعه هستند نه درصدد فهم و کشف رابطه ى علت معلولى میان علت هاى قریب و بعید فاجعه.

از همین رو طراحان این نوع پرسش با هشیارى و زیرکى مى خواهند علت ها و عاملان اصلى فاجعه را کنار گذاشته و با پیروى کردن از پیش داورى ها و پیش فرض ها و تعصبات ذهنى و تعلقات مادى خود، حقیقت را تحریف کنند. شوربختانه این روزها روشن فکران کج فهم و مغرض برای سرکوب جنبش روشنایى حتى از فاجعه ى که در آن فهمیده ترین همنوعان مان و فعالترین اعضاى جنبش روشنایى شهید شدند، نیز استفاده ابزارى و بهره وری گروهى و غیراخلاقى مى کنند. این روشن فکران برای تحریف افکار عمومى و تضعیف جنبش روشنایى و در واقع براى سرکوب حقیقت به پرسش هاى از نوع دوم مرتبط با فاجعه پرداختند. آنان این پرسش را از سران جنبش روشنایى در رابطه با فاجعه دهمزنگ طرح کرده اند: چرا و چگونه این فاجعه رخ داد و چرا باید رخ مى داد؟

طراحان این سوال براى گیج کردن بیشتر افکار عمومى در مقام ادعاى کشف حقیقت نیز خود را جا زده اند و با تاکید بر این واقعیت که جامعه ى که از پرسش درباره مصیبت و فاجعه بر خود فرار مى کند، محکوم به تکرار و تداوم فاجعه و مصیبت است، به مغالطه موضوع و تخطیه حقیقت مى پردازند. بدون شک جامعه ى که پرسش را سرکوب مى کند و یا از پرسش درباره ى مصیبت ها و ماتم ها و فاجعه هاى خود، فرار مى کند در حقیقت به تداوم و تکرار فاجعه بر خود کمک کرده است و ساختار بوجود آورده فاجعه را استحکام می بخشد. اما پیش از هر چیزی باید ماهیت پرسش را فهمید که آیا پرسش درصدد کشف معناى فاجعه و بر ملا ساختن علت هاى فاجعه و یا در صدد تبرئه کردن عاملان فاجعه و محکوم کردن قربانیان فاجعه است. پرسشهایى که این روزها بعض از منتقدان درباره ى فاجعه ى دهمزنگ مطرح کرده اند، نه مبناى علمى عقلى دارد و نه مبناى اخلاقى. زیرا پرسش خردمندانه و عقلانى هم با روشهای عقلانى و هم با دغدغه های اخلاقى و انسانى سازگارى دارد. پرسشى که به فهم فاجعه کمک نکند بلکه برعکس قربانیان فاجعه را محکوم کرده و مقصر جلوه دهد و از روشهاى فهم روند تقابل و منازعه که یک طرف منازعه جنایت را بر طرف دیگر تحمیل مى کند، عاجز باشد، پرسش مغرضانه است. پرسش فوق با این فرض که سران جنبش روشنایى برای تظاهرات اصرار ورزیدند و در نتیجه باعث فاجعه ى عظیم دهمزنگ شدند هم ناعقلانى و نابى خردانه است و هم نا عادلانه.

این پرسش به دلایل ذیل غیر علمى و غیر عقلانى است:

دلیل اول

هر پرسش علمی و انتقادی از کنش جمعی یا پدیده اجتماعی بایستی بر اساس فهم پیش فرضهاى کنشگران آن طرح شود در غیر آن صورت یک خطاء روشی محسوب می شود.فهم یک فاجعه تنها با تفهم و تفسیر پیش فرض هاى هر دو طرف قربانیان فاجعه و عاملان فاجعه ممکن مى شود. فاجعه ى دهمزنگ یک حادثه است و یک طرفِ قربانی دارد که جنبش روشنایى است. این جنبش به کنش جمعىِ پرداخته است که هدف آن اعتراض به تبعیض و تعصب حکومت است و طرف دیگر آن به ظن غالب حکومت است که در برابر خواست مشروع جنبش روشنایى بى اعتنایى کرده و براى تضعیف و نابودى جنبش روشنایى قبلا از تمام حربه هاى چون تهدید رسانه ها برای بایکوت خبرى جنبش روشنایى، تطمیع، ترغیب و نفاق قومی استفاده کرده است. مذاکره جنبش روشنایى با حکومت به دلیل این که حکومت پیشرفت هاى جنبش روشنایى را قبول نکرده بود، شکست خورد و تظاهرات به عنوان آخرین گزینه ى اعتراض جمعى و ابزار فشار بر حکومت از سوى شورای رهبرى جنبش در نظر گرفته شده بود. پیش فرض های اصلى جنبش روشنایى براى تظاهرات مسالمت آمیز این بود؛

الف: حکومت با تمام لجاجت و علیرغم اراده ى تبعیض آمیز و متعصبانه خود در برابر مطالبات جنبش روشنایى، حداقل از کمترین کار ویژه ى قانونی خود درباره ى تظاهرات جنبش روشنایى که تامین امنیت تظاهرات است، خوددارى نمى کند. این پش فرض هم با در نظرداشت تجارب قبلی که حکومت امنیت تجمعات مسالمت آمیز را تامین کرده بود و هم با توجه به تعهد و قول مسئولان حکومت که قبلا به سران جنبش روشنایى گفته بودندمسیر هاى ده گانه اعلام شده ى تظاهرات را به یک مسیر تقلیل دهید تا امنیت را بطور کامل تامین کنیم”، معقول و منطقى بنظر می رسد.

ب: تظاهرات به عنوان رفتار اعتراضی در درون یک نظمی صورت می گیرد که توسل به خشونت برای شکست حریف، قاعده بازی محسوب نمی شود. حتی طرح این پرسش انتقادی از سوی منتقدان جنبش روشنایی، با قبول این پیش فرض می تواند موضوعیت داشته باشد.

اما در نهایت فاجعه ى دهمزنگ اتفاق افتاد و ده ها تن از بهترین و با سواد ترین شهروندان این کشور به شهادت رسیدند و تجمع مسالمت آمیز جنبش روشنایی با انتحار و کشتار خونین روبرو شد. در چنین موقعیتى فاجعه چه معنا پیدا می کند؟ یا فاجعه چگونه باید معنا شود و چه نوع پرسشى در رابطه با فاجعه عقلانى و رهگشا است؟ چه نوع پرسشی به کشف علت فاجعه و درک انگیزه ى خلق کنندگان فاجعه کمک مى کند؟ این پرسش که سران جنبش روشنایى چون تظاهرات را سامان داده اند پس مسئول فاجعه محسوب مى شوند، مبنای عقلی و منطقی ندارد. چون این پرسش پیش فرض قربانیان فاجعه یعنى پیش فرض های جنبش روشنایى را نادیده گرفته است.

رفتار خصمانه حکومت هم از موضع گیرى های حکومت در رابطه با جنبش روشنایى قابل فهم است . حکومت تا کنون خواستهاى جنبش روشنایى را نادیده گرفته است: براى تضعیف جنبش روشنایى از حربه هاى نفاق قومى، تطمیع، ترغیب، دروغ گویى و تهدید کار گرفته است. بعلاوه استدلالهاى حکومت در رابطه به تغییر مسیر برق از بامیان به سالنگ متناقص و متضاد است. چگونه به تعهد و تصمیم حکومتِ باور کرد که در ابتدا مى گفت علت تغییر مسیر برق به دلیل کاهش یافتن هزینه انتقال برق از مسیر سالنگ است در حالى که ده برابر آن هزینه را براى مسیر دوشى به عنوان راه حل بدیل در نظر گرفته است؟! عقل حکم میکند که حکومت در تصمیم و موضع گیرى خود صادق نیست و هر نوع ظن غالب از سوى قربانیان فاجعه دهمزنگ مبنى بر دست داشتن حکومت در کشتار مردم قابل توجیه است. البته با این استدلال منطقى نمیتوان نتیجه گرفت که حکومت عامل اصلى فاجعه ى دهمزنگ است. میتوان فرض هاى زیاد دیگر مبنى بر دخیل بودن عوامل بیرون از حکومت را نیز محتمل دانست. تنها نتیجه ى اصلى این استدلال این است که نمیتوان اعضاى جنبش روشنایى را با در نظر داشت پش فرضهاى آنان در فاجعه ى دهمزنگ عامل فاجعه تلقی کرد. پس طرح این سوال یک خطاى روشى است زیرا در این سوْال اولا فرض هاى دو طرف بخصوص قربانیان فاجعه نادیده گرفته شده است و دوما هیچگونه نسبت همبستگى میان موضع گیرى اعضاى شوراى رهبرى جنبش با محاسبات و تهدیدات احتمالى در این پرسش ها ثابت شدنى نیست بلکه بر عکس شواهد ابتدایى دال بر همبستگى میان موضع گیرى های قبلى حکومت و کشتار و فاجعه ى هولناک دهمزنگ است.

دلیل دوم؛ مغالطه مسأله مرگ و زندگی

علی امیری یکی از منتقدان که در رخداد فاجعه دهمزنگ سران جنبش روشنایی را مسئول می داند، مسأله اصلی پرسش انتقادی خود از فاجعه دهمزنگ را مرگ و زندگی عنوان کرده است و در تبیین فاجعه دهمزنگ دید زیبایی شناسی به مرگ را به مثابه کتمان علت فاجعه و حتی علت فاجعه می داند. امیری می گوید؛ صیانت ذات امر ارادی است و اراده امر تاریخی است و ظهور و زوال دارد.’ مرگ را تبریک گفتن نشانه خود بیگانگی است. دوای استبداد خون نیست، آگاهی است. اما آگاهی فرع بر حیات است و حیات موضوع عدالت است عدالت را برای زندگی می خواهیم نه مرگ. در این استدلال امیری تناقض های فراوان می توان یافت و این استدلال بر اساس یک مغالطه بزرگ بنا شده است که در این جا به دلایل ثابت کننده مغالطه پردازی علی امیری و تناقضات استدلال هایش می پردازم.

    • نگاه زیبایی شناسی به فاجعه و تخریب ذات برای نیروهای سکولار معلول است نه علت. خواست جنبش تداوم حیات است اما منتهی شدن خواست غایت های حیات به فاجعه که خارج از توان محاسبه جنبش بود معلول یک نظم استبدادی پیچیده است. اشتباه امیری این است که علت را با معلول اشتباه گرفته است. علت همان تداوم حیات است. ستایش از مرگِ قربانیان فاجعه به معنای فروکاستِ مرگ به تخریب ذات با نگاه زیبای شناسی نیست. باید میان نگاه زیبایی شناختی به پدیدار ها از جمله ‘هستی بخشیدن’ به پدیده به عنوان ‘زیبایی’ و میان نگاه زیبایی شناختی به پدیدار ها به مثابه ‘فوت زیبایی’ تفاوت قائل شد. در فاجعه دهمزنگ مسأله ستایش مرگ و رمانتیزه کردن خون ریخته شده مردم نیست بلکه نگاه زیبایی شناختی به حیات است که با مرگ حیات، حس عاطفی در کنار تحلیل عقلانی فعال می شود. با این حس نه علت فاجعه کتمان می شود و نه مرگ معنایی زیبایی پیدا می کند بلکه برعکس با تصورات استتیک به مرگ، فوت زندگی و حیات از دست رفته نکوهش می شود. با زبان هنر عمق فاجعه و شدت رنج به تصویر کشیده می شود چیزی که عقل به تنهایی قادر نیست. منحرف کردن حس زیبایی شناسی به زندگی را به رمانتیسم مرگِ پس از فاجعه یک مغالطه است که از سوء فهم در شناخت موقعیت دو حس و دو نگاه سرچشمه می گیرد. این مغالطه نه از رمانتیسم مبتذل بلکه از خرد مبتذل ناشی می شود. شاید هم امیری واکنش عموم به فاجعه و کل وضعیت را به نگاه زیبایی شناسی یک و یا چند فرد تقلیل دهد.
    • اینکه اراده معطوف به حیات را اصلِ امرِ تاریخی بدانیم و ارزشهای چون عدالت و آزادی را فرع بدانیم یک مغالطه است. تاریخ حیات در هر دوره تاریخی با غایت آن هویت پیدا می کند. تقسیم بندی تاریخ به قدیم و جدید و تقسیم بندی های چون قرون قدیم، قرون وسطی، قرون جدید و قرون معاصر با غایت مشخص چون سنت، دین و نابرابری و یا عقل، برابری و رفاه، موضوعیت می یابد. حیات یک هستیِ کلی است و هر دوره تاریخی با غایت خود هستی پیدا می کند. عبور از هر دوره تاریخِ حیات به دوره دیگر با آگاهی تجربی و مبارزه و حتی با فاجعه های مرگبار همراه بوده است. در واقع تاریخ بشر تاریخ ظهور و زوال انواع حیات است. از این رو غایات تاریخ یا غایات چون عدالت، آزادی، برابری، حقوق بشر و رفاه همگانی فرع بر حیات نیست بلکه جزء ذات یک نوعِ از حیات یا هستیِ تاریخی است. و این هستی با غایات اجتماعی در یک زمان مشخص فعلیت می یابد. وقت یک جامعه برای حیات خود غایت تعریف می کند در واقع یک حیات خاص را برای خود خلق می کند. پس غایات اجتماعی چون عدالت و برابری فرع بر حیات نیست بلکه خودِ حیات است. حیاتِ تاریخی بدون غایات مشخص یک تصور انتزاعی است که در دنیای واقع هستی ندارد. این استدلال علی امیری علاوه بر این خطاء معرفتی بر این فرض مغلوط اخلاقی نیز بنا نهاده شده است که در برابر بی عدالتی و زندگی برده وار به اعتبار اصالتِ حیات بر عدالت نباید ایستادگی کرد چون مقاومت در برابر ستمگران و بی داد گران احتمالا هزینه جان هم دارد. در حالیکه برعکس عبور از یک حیات راکد و برده وار به حیات پویا و همراه با آزادی و عدالت همواره معلول یک آگاهی تاریخی است و این آگاهی از آن جاییکه خودش یک حیاتِ دیگری است و با حیات برده وار سازواری ندارد پس برای عبور به حیاتِ عدالت و حیات آزادی و حیات پویا و پایا هر هزینه را تجویز و مشروعیت می بخشد.
    • آگاهی فرع بر حیات نیست. بلکه آگاهی عینِ حیات است. چون آگاهی نسل جدید ستمدیده محصول شرایط بی عدالتی است. آگاهی ‘صیانت نفس’ را ارزش می دهد، تداوم می بخشد و تضمین می کند. اگر صیانت نفس تنها ‘میل’ نه بلکه امر ارادی باشد پس ناشی از آگاهی است. صیانت نفس هم همواره آگاهانه و ارادی نیست. گاهی میان دو صورت حیات نفس تناقض و تضاد پیش می آید. تناقض میان صیانت نفس به صورت غریزی و صیانت نفس به صورت ارادی بدین معنا است که صیانت نفس در هر شرایط اجتماعی ارزش ندارد و عقل آن را تایید نمی کند. صیانت نفس یک میل است و عقل در خدمت این میل است چنانچه ‘با دیگران برابر بودن’ نیز هم یک میل و هم امر عقلانی و ارادی است. عقل حکم می کند که برای استمرار حیات باید مکانیسم های تضمین حیات بصورت عقلانی و عینی تعبیه شود. ساختن این مکانیسم و عبور از حیات برده وار ممکن است هزینه جانی داشته باشد اما این قربانی دادن به معنای بی ارزش دیدن حیات و خود بیگانگی با نفس نیست بلکه نتیجه طبیعی خودآگاهی در راستای تداوم حیات و تضمین حیات است. به عبارت دیگر گاهی برای رسیدن به هدف باید ابزار از جنس هدف تعیین کرد و این عین عقلانیت است. بعلاوه زمانی که میان دو میل ‘صیانت ذات’ و ‘برابر بودن با دیگری’ تضاد پیش می آید عقل ‘صیانت ذات’ را با ‘برابر بودن با دیگری’ در کنار هم حکم می کند. هرچند که در کوتاه مدت نیروهای موجود از حیات خود برای رسیدن به این هدف مایه بگذارد و صیانت ذات در یک وضعیت خاص به مخاطره افتد. در این جا می توان گفت عقل کار گزینشی کرده است و این یعنی ‘خودآگاهی از حیات’ و یا قرار دادن عقل در خدمت ‘میل صیانت ذات’. پس نه آگاهی فرع بر حیات است و نه حیات نسبت به آگاهی اصل است. آگاهی و حیات دو صورت انطباق عین و ذهن است. ذهن (خودآگاهی) که به عینیت (حیات) مکانیسمِ تضمین و تداوم تجویز می کند.

تجربه تاریخی بشر ثابت کرده است که رشد عقل و آگاهی از متن تاریکی و ظلمت رشد خطی داشته است نه دوره ایی. منتهی شدن مبارزه آگاهی با تاریکی به فاجعه نیز پدیده تک خطی است. اگر فاجعه ی برای گریز از یک وضعیتِ تاریکی به یک وضعیتِ روشنایی رخ می دهد قاعدتا نباید به تکرار رخ دهد در غیر آن صورت یا آگاهی مخدوش است و یا شرایط عینی و متصلبِ ظلمت، فراگیر و نهادی است. تکرار فاجعه در این وضعیت نشان دهنده ناعقلانیت نیست بلکه بیانگر درز افتادن در دیوار تاریخ قدرت ستم و نیز در ساختار آگاهی مخدوشِ ستمدیده ها است. از این منظر فاجعه یا ‘مرگِ حیات’ بیشتر در نتیجه آگاهی جزئی از حیات عقلانی رخ می دهد که استثناء در قاعده فوق محسوب می شود. تاریخ ستمدیدگان نیز گویای این واقعیت است.

جنبش سیاه پوستان در آفریقایی جنوبی و مبارزات عصر رنسانس در اروپا و انقلاب کبیر فرانسه همه کم و بیش با فاجعه و قربانی های مرگبار روبرو شدند اما دستاورد آن نه تخریب حیات بلکه تضمین و تداوم حیات بود. اگر جنبش روشنایی در مرحله آغازین مبارزه خود با فاجعه مواجه گردید نه نشانه نا عقلانیت آن بلکه نشان دهنده آگاهی مخدوش کل جامعه ستمدیده و نیز نشانه ظلمت فراگیر و نهادی بودن آن در ساختار های کلان جامعه افغانستان است. از این منظر جنبش روشنایی خود نقدِ کلیتِ جامعه ستمدیده و نیز تاریخ قدرت استبدادی است. جنبش روشنایی وجدان رنجور و آگاهی مخدوش هزاره ها را تکان داده است که باید به فاجعه های تحمیل شده بر خود تامل کنند و در همگانی کردن آگاهی ویران کننده قدرت ستمگر نقش بگیرند. این همان قاعده استثنائی؛ رشد ناقص آگاهی از حیات طبعا گاهی تبعات مرگ حیات را بدنبال دارد، است که جنبش روشنایی اکنون با آن در گلاویز است. بنابر این اگر فاجعه دهمزنگ را بدون این ملاحظات روشی و تجربه های تاریخی صرف به سائقه تخریب ذات و ناعقلانیت کلِ حرکت جنبش تعبیر کنیم نشانگر یک مغالطه و تخطیه و نیز نامنصفانه است.

  • تمسخر حقانیت (عدالت و آزادی) به دلیل خطرات و هزینه های جانی رسیدن به آن و تمجید از واقعیت به عنوان سوژه عقلانیت در مقام محکومیت مبارزه ستمدیده ها ناشی از نگاه بردگی به واقعیت و حقانیت است. ستمدیده ها با سنجش واقعیت در یک شرایط تاریخی برای حقانیت مبارزه می کنند اما تاریخ همواره مطابق میل ستمدیده ها پیش نمی رود. سرکوب و حیله های ساختاری قدرت ستمگر و گسست ها و نقطه ضعف های داخلی جامعه ستمدیده در شکست مبارزات ستمدیده ها نقش دارد. شکست، سختی ها و هزینه های مقاومت ممکن است پیایندهای مخرب روان شناختی در جامعه ستم دیده داشته باشد که ‘برده انگاری’ نمونه روشن آن است. برده انگاری تنها یک هنجار رفتاری یا یک پدیده نیست بلکه یک نظام معرفتی در جامعه ستمدیده نیز است. نظام شناخت که ستمدیده خود را حقیر و اربابِ ستمگر را سوژه دانایی و زیبایی می بیند. نفرت از خود، تحقیرِ خود و توجیه تمام ستمگری ها و جنایت های تحمیل شده برخود به مثابه جلوه های برده انگاری در جامعه ستمگر به همان اندازه که مانع شناخت ‘خود آگاهی ستمدیده’ می شود بیشتر از آن شمشیر جنایت ستمگر را بر ضد خود ستمدیده ها برنده تر می سازد. برده انگاری جهان بینی ستمدیده ها را در ‘خود زنی’ محدود می کند و با این جهان بینی، ستمدیده ها خوشبختی، خرد و دانایی را تنها در وجود اربابان ستمگر می بینند و برای آرامش کاذب خود و برای معنا بخشیدن به تمام جنایت های بی شمار برخود، خود-بد پنداری می کنند و بدین ترتیب ناخاسته ظلم و توحش ستمگر را برضد خود توجیه می کنند. این حالت دقیقا مانند وضعیتی است که قربانی تجاوز از متجاوز قدردانی کرده و خود را مقصر بداند که لیاقت بیشتر از تجاوز را ندارد. تمسخرِ حقانیت و متضاد دیدن واقعیتِ حیاتِ برده وار و حقانیتِ ایده آل عدالت و آزادی در این نگاه انتقادی از جنبش روشنایی ریشه در چنین نگرش و نگاه برده انگاری دارد. از این رو نمی توان خطاء محاسبه شورای رهبری جنبش روشنایی در درک عمیق واقعیت شرایط امنیتی را دال بر نادیده گرفتن واقعیت از سوی آنها به دلیل غرق شدن در ایده آل های حقانیت دانست. ‎

دلیل سوم؛ پرسش از فاجعه باید غایت گرا و ساختار شکن باشد.

منطق این پرسش که قربانیان فاجعه باید پاسخگوى فاجعه ى تحمیل شده بر خود باشد، همانقدر که به لحاظ روش شناختى باطل است به لحاظ اخلاقى و انسانى نیز مردود و خطرناک است. فاجعه که بر ستم دیده ها تحمیل میشود، زمانى قابل درک است که ساختارى که ستم دیده ها در آن بار ستم را بر دوش مى کشند، قبلا باید فهمیده و تجزیه شود. ساختارى که در نفس خود هم یک نظم ناعادلانه و ظالمانه است و هم از نظم موجود با تمام ابزار ممکن حفاظت مى کند. چنانچه کارل مانهایم هم گفته بود منازعه در یک نظام ناعادلانه دو حالت دارد: یا ستم دیده ها از ظلم و بى عدالتى به ستوه مى آیند و در واقع به خود آگاهى می رسند و در برابر نظم حاکم شورش میکنند و یا طبقه مسلط براى جلوگیرى از پیشرفت ستم دیده ها مکانیزم سلطه و سرکوب را تغییر میدهد. فاجعه نتیجه رویارویی این دو عنصر نظم است. بنابراین از منظر دغدغه انسانى و ارزشهاى متعالى چون عدالت و برابرى در آزادى نمیتوان رنج و مصیبتى را که ستم دیده ها به دلیل عصیان و شورش در برابر نظم نابرابر و نا عادلانه متحمل میشود نتیجه بى کفایتى و ناشایستگى ستم دیده ها دانست. غایتِ عصیان در برابر نظم ظالمانه، رسیدن به عدالت و برابرى و احیاء کرامت انسانى است. ارزش مسؤلیت و تکلیف مبارزه را در چنین وضعیتى نه نفس مبارزه که غایت آن یعنی آزادی و برابرى تعیین میکند هر چند که نتیجه هم به سادگی قابل دسترس نباشد.از اینرو اولویت وظیفه بر نتیجه تنها یک آموزه ى اخلاقى نیست بلکه گزاره معرفت شناختى نیز هست زیرا آگاهى جمعى که ستم دیده ها را براى یک مبارزه ى جمعى وا میدارند، روند طبیعى تکامل عقل است. عقل نه تنها آگاهى سوبژکتیو از شرایط عینى است که نیروى محرک براى رهایى از نظم نا عادلانه به سوى نظم عادلانه با غایت آزادى و برابرى نیز است. جنبش روشنایى یک حرکت طبیعى از درون جامعه و یک نوع تحرک اجتماعى مثبت و یک جنبش اعتراضی در برابر نظم فاسد و ناکارا و فاشیستی است. این جنبش نتیجه ى رشد عقل در میان یک نسل است که با نگاه به گذشته و قدم گذاشتن درحال براى آینده اقدام میکند. عصیان این نسل در نتیجه زیستن متوالی در نظم ناعادلانه است و این نسل، تعصب، تبعیض و تحقیر را با پوست، خون و استخوان خود لمس کرده اند و عصیان آنها نتیجه این تجربه اجتماعی و رشد عقل تاریخی آنها است. پس عقل تنها محاسبه خشک شیوه هاى رسیدن به هدف نیست بلکه رشد عقل، با تجربه های واقعى و تدریجى ستم دیده ها براى ایجاد تعادل میان غایت هاى اخلاقى و ریسک مبارزه با انتخاب شیوه هاى رسیدن به آن غایت ها ممکن می شود. منتهى شدن مبارزه ى ستم دیده ها به فاجعه را نمیتوان نشانگر ناعقلانى بودن آنان تلقى کرد. پرسش راهگشا و عقلانی از تجربه فاجعه نافی عقلانی بودن هر مبارزه منتهی به فاجعه نیز نیست. باید میان دو نوع فاجعه تفاوت قائل شد. فاجعه ی که به تکرار رخ می دهد که نتیجه نیندیشیدن به آن توسط قربانیان و محکومان فاجعه است و فاجعه ی که برای رهایى از تکرار فاجعه رخ می دهد. فاجعه ی نوع دوم فاجعه ی است که خارج از محاسبه و توان ستمدیده ها بوده و در اصل با پیچیدگی های زیاد برای سرکوب آگاهی ستمدیده هابر ستمدیده ها تحمیل می شود. این فاجعه پدیده طبیعی منازعه با نظم سرکوبگرانه است و در نهایت هم نتیجه بخش و هم مؤثر است. اعتراض و مبارزه مدنی جنبش روشنایی در برابر نظام فاسد قومی که به فاجعه منتهی شده است اگر هیچ دستاورد عینی از هدف اولیه خود نداشته باشد، دست کم مکانیسم و ساختار درونی مرجعیت فرسوده سیاسی ستمدیده ها را سست خواهد کرد و ستمدیده ها را هم در غایت مبارزه برای عدالت و هم در مکانیسم و شیوه های آن به تفکر و تامل واخواهد داشت که خود در جلوگیری از تکرار فاجعه تعیین کننده خواهد بود. از اینرو پرسشی که ماهیت مبارزه ستمدیده ها را با ناکامی آن در هدف بدون در نظر گرفتن ساختار و نظمی که این مبارزه برای رهایی از آن شکل گرفته است، توجیه کرده و نا عقلانی بودن آن را ثابت می کند، بلحاظ معرفت شناختی پرسش باطل و بلحاظ اخلاقی پرسش مغرضانه است.

طرفداران این پرسش خواسته یا ناخواسته از نظم موجود دفاع می کنند و با کارگذاران نظم استبدادی و متعصبانه همنوا شده و توطیه و ستم آنها را توجیه می کنند. طراحان این پرسش چون نتوانسته اند خود را در موقعیت تجربه زیستتحقیر شده های تاریخ قرار دهند، بنابر این از درک حقیقت فراسوی ساختار موجود عاجز بوده و در نهایت فاجعه را در حد بی احتیاطی رهبران ستمدیده فروکاست می دهند. هابرماس درست گفته است؛ انتقاد ستمدیدگان از ساختار نامشروع ساده است اما انتقاد از مبارزات پراکنده و یا منسجم خودشان که تحت انقیاد ساختار نامشروع قرار دارد دشوار است و احتمال خطاء روشی و اخلاقی زیادی در آن متصور است. زیرا احتمال اینکه در فرایند مبارزه با سرخوردگی های ناشی از شکست، امکان تک نگری و غافل ماندن از ابعاد پیچیده شکست در مبارزه رخ دهد خیلی زیاد است. این نگرشِ ستمدیده ها باعث می شود که آنها فاجعه را معنا دار نبینند و در نتیجه به تداوم فاجعه برخود نقش بازی می کنند. منتقدان فاجعه دهمزنگ دقیقا به همین کج فهمی گرفتار شده اند. آنها به جای پرداختن به معنای فاجعه و اینکه عاملان فاجعه از چه نقطه ضعف های کلی در ساختار جامعه ستمدیده بهره گرفته اند، غافل هستند و تمام انرژی شان را روی خطاء محاسبه احتمالی سران جنبش روشنایی متمرکز کرده اند.بنظر من فاجعه دهمزنگ با نگاه تحقیر آمیز و لجوجانه و رفتار تبعیض آمیز و استبدادی حکومت و مخالفین داخلی جنبش در جامعه ستم دیده هزاره معنا دار می شود نه با خطاء محاسبه سران جنبش.

جنبش روشنایی با سیاست ورزی جمعی و دموکراتیک و با ساختار سیال و نسبتا غیر عمودی و با در پیش گرفتن آرمان جمعی و علائق همگانی و بدور از تعلقات خانوادگی و مافیایی و پرهیز کردن از دلالی با ارزش های عدالت و آزادی، رشد تدریجی خرد در جامعه ستمدیده هزاره و تغییر عمودی در نگرش سیاسی آنها به ساختار قدرت را نشان می دهد.رخداد فاجعه دهمزنگ برای سرکوب جنبش روشنایی و نیز انتقاد از جنبش روشنایی بخاطر فاجعه تحمیل شده بر آنها از سوی رهبران سیاسی و طرفداران آنها، در چنین شرایطی معنا پیدا می کند. زیرا سیاست دلالی و معامله گری رهبران جامعه ستمدیده هزاره با حکومت متعصب و فاشیستی باعث حاکم شدن فضای نا امیدی و ترس عمومی در میان مردم ستمدیده هزاره شده است و این واقعیت، شرایط را برای سرکوب بیشتر، تحقیر بیشتر، تبعیض بیشتر و در نتیجه تکرار فاجعه بیشتر بر مردم هزاره هموار نموده است. جنبش روشنایی در چنین وضعیتی پدیدار شد و فاجعه دهمزنگ نیز بخاطر نابودی جنبش در چنین موقعیتى معنا دار به نظر می رسد و گرنه هیچ نشانه و دلالت معتبر برای درک معنای این فاجعه تا هنوز وجود ندارد. اگر فاجعه دهمزنگ نگرش بخشی از مردم ستمدیده هزاره را نسبت به مرجعیت سیاسی فرسوده و ناکارای شان تغییر داده است و نقش داخلی و خودی مردم هزاره را در تداوم تبعیض بر علیه خودشان نامستور ساخته است و آنها را نسبت به تاریخ و گذشته پر از فاجعه شان به تامل وا داشته اند، قطعا مبارزه جمعی آن ها را در آینده قویتر، مؤثر تر و مفیدتر خواهد ساخت و عقلانیت یک جامعه نیز معنای این جز این ندارد.

از این زاویه جنبش روشنایی هم فاجعه های تاریخی در گذشته بر مردم ستمدیده هزاره و هم فاجعه تحمیل شده بر خود در دهمزنگ را معنا دار می بیند. این نشانه تحول مثبت و قابل توجه در جامعه ستم دیده هزاره است. زیرا یکی از نشانه های رشد عقل در جامعه استبداد زده، مصیبت زده و بلا زده همین است که فاجعه های تحمیل شده بر خود را معنا دار ببینند. از همین نقطه می توان به این نتیجه رسید که طرح این پرسش که اعضاء شورای رهبری جنبش روشنایی باید به چگونگی و چرایی فاجعه پاسخ دهد، ریاکارانه و ابزارگونه نیز است.

دلیل چهارم؛ تجربه عینی رفتار سیاسی منتقدان و بر ملا شدن ناراستی آنان.

اکثر مبلغان این پرسش از هوا داران احزاب سیاسی فرسوده و ناکارا و دلال هزاره است که مبارزه هدفمند برای عدالت اجتماعی را با پول و منافع خانوادگی و باندی خود معامله می کنند و با این شیوه سیاست ورزی اتوریته سیاسیاجتماعی و آرمان اخلاقی مردم ستمدیده هزاره را نابود کرده اند. جنبش روشنایی در برابر چنین نوع سیاست ورزی نیز به مبارزه پرداخته است؛ جنبش روشنای دست کم تا کنون به جای منافع شخصی، به منافع جمعی، به جای سیاست تضرع و زاری، از موضع برابر در حقوق شهروندی، به جای سیاست دلالی به تلاش جمعی برای رسیدن به علائق جمعی و به جای شخصیت محوری و کاریزماگرایی به احترام همگانی و تصمیم جمعی مبادرت ورزیده است که این واقعیت، پیر های خرف و سوداگران سیاسی را نگران کرده اند و از همین رو برای تخریب جنبش روشنایی از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند. طرح چنین پرسشهای از سوی کسانی چون علی امیری و سایر طرفداران احزاب دلال را می توان بر اساس شواهد و مشاهدات تجربی رفتار آنان در این بستر بهتر فهمید. عقل سلیم حکم می کند که نسبت به صداقت چنین افرادی باید تردید کرد. زیرا تجربه فعالیت سیاسی این افراد در گذشته ثابت کرده است که طرز فکر این افراد نسبت به تحولات سیاسی و اجتماعی همراه با منافع اربابان احزاب سیاسی آنها سمت و سو پیدا می کند نه بخاطر دغدغه های روشنفکری و ارزشهای چون عدالت و برابری در آزادی. حتی اگر فرض را بر صداقت این افراد بگیریم اما داده های مشاهدات عینیِ رفتار سیاسی و نتیجه سنجشِ تجربی کنش سیاسی آنها بر اساس شیوه ی آزمون علمیتجربی و رفتارگرایی این حقیقت را ثابت می کند که جهت گیری های فکری این فرهنگیان، موازی و همگام با تغییر در موضع گیری های رهبران سیاسی احزاب آنها است. و در نتیجه اندیشه و شعار های این افراد حامل منافع باندی و خانوادگی رهبران آنها است نه حامل حقیقت.

برای مثال در تظاهرات بیست و هفتم ثور که با هدف واحد و مکانیسم یکسان با تظاهرات دو اسد صورت گرفت و علی امیری برای بسیج مردم در آن تظاهرات تبلیغ می کرد و از تمرین مدنیت و محکم بستن کمر برای بدست آوردن حق و کمی پیشتر از آن حتی از تغییر نظام سخن می گفت اما در فاصله زمانی بسیار کوتاه از بیست و هفتم ثور تا دو اسد چه تحول بزرگ و چه رنسانس و دیگرگونی ریشه یی در جامعه افغانستان رخ داده است که علی امیری و کسان امثال وی تظاهرات دو اسد را نکوهش کرده و طوری از تظاهرات انتقاد می کنند که گویا تمام خواسته ها و مطالبات چند روز پیش شان برآورده شده و شعار های دیروز شان جامعه عمل پوشیده است. علی امیری در تظاهرات بیست و هفتم ثور از جوانان به عنوان آفرینندگان امید به آینده یاد می کرد اما در تظاهرات دو اسد مشارکت جوانان در تظاهرات را ناشی از احساسات و در نتیجه القاء و تلقین سران جنبش می داند و در نتیجه سران جنبش را مسئول کشتار دهمزنگ معرفی می کند. در حالیکه بیشتر شهدای دهمزنگ جوانان تحصیلکرده حتی در سطح عالی ماستری بودند و مشارکت آنها در تظاهرات ناشی از خودآگاهی و رسالت وجدانی خودشان بودند و در کل، حضور مردم در تظاهرات خودجوش و خودخواسته بود. آیا تناقض به چنین بزرگی نشانه ناراستی و کین شخصی نیست؟

چطور ممکن است که همان جوانان خردمندان و آفرینندگان امید برای آینده باشند و چند روز بعد به عنوان مجموعه احساساتی و بدون خرد که با رفتار ناعقلانى شان فاجعه دهمزنگ را عینیت بخشیدند، شناخته شوند؟

واقعا چه ضمانتی وجود داشت که در تظاهرات بیست و هفتم ثور فاجعه دهمزنگ رخ نمی داد؟ آیا هیچ تفاوت ماهوی در تصمیم گیری و منابع و امکانات جنبش روشنایی از بیست و هفتم ثور تا دو اسد وجود داشت که بر مبنای آن استدلال کرد که قطعا چنین فاجعه ی در تظاهرات بیست و هفتم ثور کاملا منتفی بود؟ وقت جواب همه منفی است پس چگونه و چطوری می توان پرسش های افراد چون علی امیری را غیر جانبدارانه و منطقی دانست و چگونه به مسأله آنان تعمق کرد؟

بعلاوه طرح چنین پرسشهایی و فروکاست حضور صدها هزار نفری مردم و نسل جدید به چند فرد مشخص که در مقام شورای رهبری جنبش چهره نمایی می کنند، بی انصافی و توهین به شعور صدها هزار انسانی است که بطور خود جوش و خود خواسته و آگاهانه و برای خواسته جمعی که هویت فردی خود را در این خواست جمعی می دیدند، مشارکت کرده بودند.

‎- [ ] در اصل جنبش تحت کنترل و نظارت نسلی معترض و بیداری است که خود نمایی چند فرد در مقام شورای رهبری جنبش را بی معنا می کند. واقع این است که چنین موضع گیری های متناقض و متضاد و چرخش های ١٨٠ درجه ی و آنی در فکر و نگرش این افراد آنهم همزمان با تغییر موضع گیری های اربابان حزبی آنها و بدون کوچک ترین تغییر در تصمیم گیری ظالمانه حکومت، نشانه ی نا راستی و ریاکاری و فقدان تعهد اخلاقی و فکری است.این یک ادعا و یا توهین نیست، شناخت و واقعیتی است که با مشاهده و سنجش رفتار آنان با روش تجربیعلمی اثبات شده و تایید شدنی است.