چند چهره آشنا برای سمنگانیان
پویا هاشمی؛ صدای آگاه
و چهرۀ پرتلاش رسانهای سمنگان
پویا هاشمی از جمله جوانان مستعد و توانمند عرصۀ ژورنالیزم و گزارشگری است که با دانش، پشتکار و تسلط بر چند زبان، جایگاه شایستۀ خود را در دنیای رسانهها یافته است.
او زادۀ قریۀ قوشآسیاب سمنگان است. دوران کودکی و نوجوانی خود را در عربستان سعودی سپری کرده و در همانجا زبان عربی را آموخته است. سپس تحصیلات عالی خود را تا مقطع ماستری در یکی از دانشگاههای ایران ادامه داده و در کنار آن، زبان انگلیسی را نیز فرا گرفته است. اشتغال او در سفارت ایالات متحدۀ امریکا در کابل، در کنار فعالیتهای ژورنالیستی، زمینهای برای آشنایی بیشترش با مسایل اجتماعی و سیاسی فراهم ساخته است.
زبان مادری پویا هاشمی اوزبیکی است و به زبانهای فارسی، عربی و انگلیسی نیز تسلط دارد. توانایی او در گفتوگو به این زبانها و ترجمه و انتقال دقیق مطالب و اسناد مهم از زبانی به زبان دیگر، از ویژگیهای برجستۀ او به شمار میرود.
او بهعنوان یکی از گزارشگران تلویزیون افغانستان انترنشنل، رویدادهای مهم ملی و بینالمللی را با سرعت، دقت و آگاهی دنبال میکند و به زبانهای مختلف به اطلاع مخاطبان میرساند. آشنایی با زبانهای گوناگون و توانایی درک و تحلیل رویدادها، به او امکان میدهد تا از منابع مختلف بهره بگیرد و تصویری روشنتر از تحولات جهان به مخاطبان ارائه کند.
پویا جوانی مؤدب، خوشاخلاق و مردمدوست است؛ کسی که با رفتار نیک و منش صمیمانۀ خود، در دل مردم راه یافته و اعتماد و محبت آنان را به دست آورده است. بیگمان، استعداد، دانش زبانی و تلاش پیگیر او میتواند زمینهساز موفقیتهای بیشترش در عرصۀ رسانه و ژورنالیزم باشد
خاطرهای از پدر گرامی پویا، زندهیاد سید مهراب، در ذهنم زنده است. ایشان در دوران شاگردی ما در لیسۀ ایبک، از دانشآموزان لایق، خوشاخلاق و دوستداشتنی بودند. در روزگاری که پوشیدن دریشی در میان شاگردان چندان معمول نبود، سید مهراب همیشه با دریشی و یخنقلم همرنگ، پاکیزه، منظم و اتوشده به مکتب میآمد. آراستگی، وقار و رفتار دوستانۀ او خاطرهای نیک و ماندگار از وی در ذهنم بر جای گذاشته است
اسماعيل پهلوان!
قوماندان نام آشناى جنبش و جِهره اى ماندكار در تاريخ سمنكَان
اسماعيل پهلوان از جهره هاى شناخته شدة نظامى جنبش ملى اسلامى افغانستان و از قومانداناني بود كه در سالهاى پايانى حكومت داكتر نجيب الله، در تحولات سياسى و نظامى شمال كشور نقش داشت. نام او با رويدادهاى مهم آن دوره و به ويره تحولات سمنكان پيوند خورده است.
اسماعيل پهلوان زاده قريه زوى زندان سمنكان است از نوجوانى در استخراج كاز شيرغان در كنار جنرال عبدالرشيد دوستم، به كاركَرى مشغول بود. هر دو از همان سال هاى جوانى به سركشى، جسارت و روحية كاكه كَى شهرت داشتند. پس از سقوط حكومت سردار محمد داوود خان، هردو به صفوف نيروهاى نظامى دولت جمهورى دموكراتيك افغانستان پيوستند و در جنكَهاى آن دوره در برابر مخالفان حكومت اشتراك كردند.
با كذشت زمان، جنرال دوستم به مقام قوماندانى فرقه رسيد وبراى دوست ورفيق ديرينه اش، اسماعيل پهلوان، يك كندى نظامى تشكيل داد. اسماعيل با اين كندى در محاربه هاى مختلف اشتراك ورزيد و به تدريج در ميان نيروهاى نظامى ومردم به جهره اى شناخته شده تبديل شد.
در سالهاى پايانى حكومت داكتر نجيب الله، اسماعيل بهلوان همراه با كندى نظامى اش به سمنكَان مأمور شد و در نبردهاى آن زمان نقش فعال داشت. او در ميان جوانان، روشنفكران ومردم محل جايكاه خاصى پيدا كرده بود.
برخورد رفيقانه، كشاده رويى و ارتباط نزديكش با مردم، سبب شده بود كه تنها بهعنوان يك قوماندان نظامى شناخته نشود، بلكه در ميان بخش هايى از جامعه نيز محبوبيت داشته باشد.
اما در وايسين سال هاى حكومت داكتر نجيب الله، مسير سياسى و نظامى اسماعيل پهلوان تغيير كرد. او به كَروه هاى مجاهدين پيوست، در برابر حكومت وقت موضع كَرفت و با نيروهايش در بيرون شهر موضع كَرفت.
در اين ميان، نقش همسرش، خانم شكيلا, نيز در كَسترش
در اين ميان، نقش همسرش، خانم شكيلا، نيز در كسترش نفوذ اجتماعى او قابل يادآورى است. شكيلا تولد جوزجان زنى تحصيل كرده، هوشيار و با درايت بود. او با حضور در محافل اجتماعى، تبليغ و ارتباط با مردم، جهره و نام اسماعيل پهلوان را در منطقه برجستهتر مى ساخت. در مراسم و محافل مختلف, به زنان زحمت كش و افراد شايسته، به نام اسماعيل پهلوان تحفه هايى اهدا مى كرد.
اين سخاوت و شيوة رفتار او زبان زد مردم شده بود و شكيلا نيز در ميان مردم احترام خاصى به دست آورده بود.
ماجراى والى سمنكَان؛ روايتى از زبان اسماعيل پهلوان پهلوان با صمد پويا، والى وقت سمنكَان، بود. اسماعيل پهلوان در مخالفت با حكومت داكتر نجيب الله، والى را بازداشت كرده بود.
او در روايتى از آن ماجرا جنين كَفته بود:
«وقتى والى را بازداشت كردم، مى خواستم او را از طريق قشلاق از دريا عبور بدهم.
اما وقتى ديدم كه اين مرد، با وجود اختلاف سياسى، يك انسان صاحب عزت ومقام است, از اين كار بسيار ناراحت شدم. اورا به خانه بردم و با احترام، همجون مهمان نكَه داشتم! هرجند در واقع در اسارت من بود. تا اينكه سيد منصور آغا، رهبر اسماعيلان افغانستان، از طريق جنرال دوستم زمينه رهايى اورا فراهم كرد. من نيز والى را با عزت و احترام دوباره به شهر رساندم.»
اين روايت, از زبان خود اسماعيل پهلوان، كوشهاى از رفتار وبرخورد شخصى او را در آن روزكَار نشان مى دهد.
مدتى نكَذشت كه ميان اسماعيل پهلوان و مجاهدين تفاهم صورت كَرفت ونيروهاى مختلف به شهر بازكَشتند. با تشكيل حكومت اسلامى، همان كندك نظامى به يك فرقه تبديل شد و اسماعيل پهلوان بهعنوان قوماندان فرقه و احمدخان به عنوان معاون آن فرقه در سمنكان تعيين كَر ديدند.
اسماعيل پهلوان در آغاز حكومت اسلامى، همراه با نيروهاى نظامى اش در كابل مستقر شد. بر اساس خاطرات و روايت هاى آن زمان، در مناطقى كه نيروهاى وابسته به او مستقر بودند، مردم با برخورد و رفتار متفاوتى روبه رو مى شدند و اسماعيل پهلوان در آن ساحات نفوذ و اقتدار قابل توجهى داشت.
تصميم سرنوشت ساز شكيلا
در همان روزكَار پرآشوب، خانم شكيلا با درك وضعيت ناپايدار سياسى و نظامى و نكَرانى از آيندة همسر و فرزندانش، به اين نتيجه رسيد كه ادامة حضور در آن شرايط مى تواند زندكَى خانواده را با خطر جدى روبه رو سازد.
او مى انديشيد كه ممكن است اسماعيل پهلوان روزى در كشمكشها و جنكً هاى تنظيمى جان خود را از دست بدهد وخانواده بدون سريرست بماند. به همين دليل، با تلاش و دورانديشى شكيلا، زمينة مهاجرت خانواده به آلمان فراهم شد وآنان افغانستان را ترك كردند.
سخن پايانى
اسماعيل پهلوان از جمله جهره هايى است كه نامش با تاريخ جنبش ملى اسلامى افغانستان، تحولات نظامى و سياسى شمال كشور و رويدادهاى سمنكَان كَره خورده است.
كارنامه او، با همه فراز و نشيب هاى سياسى و نظامى آن دوران، بخشى از خاطرات و روايت هاى تاريخ معاصر اين سرز
مين را تشكيل مى دهد.
براى من، اسماعيل پهلوان تنها يك نام در تاريخ جنبش يست! او رفيق و دوستى بود كه خاطرات و شناخت شخصى ازاو دارم. شجاعت، سخاوت، مهربانى وبرخورد
شخصى از او دارم. شجاعت، سخاوت، مهربانى و برخورد رفيقانه اش با مردم، از ويركَى هايى است كه در ياد و خاطرة بسيارى از آشنايانش باقى مانده است.
اسماعيل پهلوان با حضور و نقش آفرينى خود، نامى در تاريخ جنبش و خاطرات مردم سمنكان بر جاى كَذاشت.
براى او سلامتى، آرامش و سعادت آرزو دارم. اميدوارم روزكَار باقى مانده زندكَى اش در كنار خانواده، سرشار از خوشى و آرامش باشد
جا دارد از شخصيت كرامى قدرت مظهر بخاطر تكميل اين نوشته و تهيه عكس مرا يارى رسانيد
سيف اللّٰه خان! مردانه جنكَيد ناجوانمردانه كشته شد!
سركَذشت سيف اللّٰه خان، قوماندان نام آشناى حزب جمعيت اسلامى در سمنكان، يكى از روايت هاى تلخ و فراموش ناشدنى دوران جنكَهاى داخلى افغانستان است؛ مردى كه با شجاعت جنكَيد، سالها رنج زندان را تحمل كرد، اما سرانجام قربانى نيرنك و ناجوانمردى شد.
پس از پيروزى مجاهدين در سال ١٣٧١ خورشيدى و تشكيل حكومت به رياست برهان الدين ربانى، به فرمان رئيس جمهور وبا حمايت احمدشاه مسعود، وزير دفاع وقت، مسئوليت نشكيل لواى پياده نظام ٠٥ه به سيف اللّٰه خان سپرده شد و رتبة بريدجنرالى نيز به او اعطا كَرديد.
سيف اللّٰه خان سركَرم تشكيل پرسونل و سازمان دهى اين لوا بود كه اختلافات ميان كَروه هاى مجاهدين شدت كَرفت.
مولوى قدوس فعاليت جمعيت اسلامى را در ايبك محدود ساخت و سيف اللّٰه خان ناكزير قواى خود را به درة زندان انتقال داد. در پي اين رويداد، جنكً ميان نيروهاى جمعيت اسلامى وجنبش ملى در ايبك آغاز شد وماهها ادامه يافت.
پس از ماهها جنكً و خون ريزى، سرانجام پيشنهاد صلح و مذاكره ميان طرفين مطرح كَرديد. به سيف اللّٰه خان وعده داده شد كه در صورت برقرارى صلح، زمينه فعال سازى دوبارة لوا فراهم خواهد شد. او با اعتماد به اين وعده، تنها به قصد مذاكره وارد شهر شد؛ اما اين سفر، آغاز سرنوشت تلخ او بود.
در همان جريان، مولوى قدوس و احمد خان، قوماندان فرقة سمنكان، سيف اللّٰه خان را دستكَير كردند. با مشورة رسول پهلوان، كه براى شكست دادن نيروهاى مولوى ظاهر به ايبك آمده بود، سيف اللّٰه خان را با دستان بسته، همان روز توسط هليكوپتر به زندان شبرغان انتقال دادند.
پس از اين رويداد، مولوى ظاهر فرماندهى جنكً را به خوشوقت قوماندان سپرد. خوشوقت حدود دو هفته
مقاومت كرد، اما سرانجام تاب نياورد و به تالقان فرار نمود.
در ادامه، مولوى ظاهر ناكزير تسليمى خود را به مولوى قدوس اعلام كرد. سپس افراد مولوى قدوس، والى وقت، و احمد خان او را دستكَير كرده وبه زندان جوزجان انتقال
دادند.
سيف اللّٰه خان ومولوى ظاهر بيش از سه سال را دريك سلول زندان سپرى كردند. سيف الله خان كه پيش از آن سواد خواندن و نوشتن نداشت، در دوران زندان باسواد شد و در ماه هاى پايانى حبس، بيشتر اوقات خود را با مطالعه مى كَذراند. جه تلخ است كه مردى با آن همه تجربه جنكً و فرماندهى، در پشت ميله هاى زندان به آموختن الفبا و مطالعه روى آورد؛ شايد كتاب تنها همدم روزهاى تنهايراش بود.
در جريان جنكً هاى خونين ميان جنبش و جمعيت, شمار زيادى از افراد دو طرف به اسارت درآمده بودند. سرانجام طرح تبادلة اسيران روى دست كَرفته شد و اميد آزادى در دل زندانيان زنده كَرديد.
اما خبر آزادى سيف اللّٰه خان، شماري از مسئولان وقت در سمنكان را نكَران ساخت. آنان از بازكَشت او و ييامدهاى احتمالى آن بيم داشتند و در انديشه طرحى براى جلوكيرى از آزادى و بازكَشت مستقلانه او برآمدند.
در همين راستا، مولوى قدوس و احمد خان، همراه با قاسم جان و عبدالوهاب از حزب اسلامى، نزد عبدالرشيد دوستم مراجعه كردند. بيشنهاد آنان اين بود كه سيف اللّٰه خان بايد در صفوف جنبش باقى بماند و زمينه تشكيل يك لوا برايش فراهم شود. كَفته مى شد قاسم جان و عبد الوهاب براى به دست آوردن سيف اللّٰه خان هزينه هنكَفتى نيز مصرف كرده بودند.
سرانجام مولوى قدوس و احمد خان، سيف اللّٰه خان را از
عبدالوهاب تسليم كردند.
قاسم جان و عبدالوهاب او را به باغى در جِهار بولك بلخ انتقال دادند. سيفالله خان كه فضاى اطراف را غيرعادى و نكَران كننده احساس كرده بود، دريافت كه جانش در خطر است. از آنان خواهش كرد اجازه دهند دو ركعت نماز بخواند.
اجازه دادند!
سيف اللّٰه خان در حالت ايستاده و در حال اداى نماز بود كه قاسم جان با تفنك كلاشينكف او را به ركَبار بست وبه زندكَى اش پايان داد. بدينسان، مردى كه از ميدان هاى جنكً وسالها زندان جان سالم به در برده بود، در لحظه اى كه براى عبادت در برابر پروردكَار ايستاده بود، ناجوانمردانه به قتل رسيد.
به روايت نقل شده، صاحب باغ از سر ترحم، جسد سيف اللّٰه خان را در همان محل به كونه امانت به خاك سپرد تا از تجزيه و تعفن آن جلوكَيرى شود.
هفت سال وسه ماه كذشت. سرانجام مردم جغت، به سركردكَى جوره قل روزى، معاون پيشين سيف اللّٰه خان، و ذبيح الله، برادر او، جسدش را از خاك بيرون آوردند و به قبرستان آبايى شان در قرية آقكمر انتقال دادند و دوباره به خاك سپردند! تا اين مرد پس از سالها غربت و بى سرنوشتى، سرانجام در كنار نياكان خود آرام كَيرد.
پايان تلخ زندكَى سيف اللّٰه خان، تصويرى دردناك از بى رحمى جنكً، فريب و بى وفايى انسان هاست.
او در ميدان جنكً مردانه ايستاد، سالها رنج زندان را نحمل كرد وحتى در اسارت نيز به آموختن و مطالعه روى آورد! اما سرانجام نه در ميدان نبرد، بلكه با نيرنك و ناجوانمردى جان باخت.
او در ميدان جنكً مردانه ايستاد، سالها رنج زندان را تحمل كرد و حتى در اسارت نيز به آموختن و مطالعه روى آورد! اما سرانجام نه در ميدان نبرد، بلكه با نيرنكً و ناجوانمردى جان باخت.
روحش شاد، يادش كرامى و نامش در حافظة مردم جغت و سمنكان جاودانه باد.
سيف اللّٰه خان مردانه جنكَيد، ناجوانمردانه كشته شد ويس از هفت سال وسه ماه، سرانجام در قبرستان آبايى خود
آرام كَرفت
محسن حسن ؛شاعر، ژورنالیست
و فرزند فرهیختۀ سمنگان
فن ژورنالیزم را از زندهیاد محسن حسن سمنگانی آموختم؛ انسانی مهربان، فرهیخته و آشنا با ادبیات و رسانه. او نخستین خبرنگار سمنگان بود که همزمان با آغاز فعالیت آژانس باختر، بهعنوان نمایندۀ این آژانس در ولایت، اخبار و رویدادهای سمنگان را به مرکز گزارش میداد.
محسن جان در کنار زندهیاد رازق فانی، بنیانگذار جریدۀ «سمنگان»، بهعنوان معاون این نشریه نیز نقش ارزندهای ایفا کرد. مردمداری، فروتنی و نیکمنشی او زبانزد خاص و عام بود. من افتخار داشتم چهار سال در مطبوعات سمنگان، زیر نظر و با راهنمایی ایشان، فعالیت کنم و از دانش، تجربه و بینش ارزشمندش بهره ببرم.
محسن جان از آن انسانهای نازنینی بود که محبوبیتش نه از مقام و منصب، بلکه از صفای دل، فروتنی، مردمداری و محبت بیریای او سرچشمه میگرفت. او با مردم ساده و صمیمی بود، درد دلشان را میشنید و با نیکخویی و مهربانی در دلها جا باز میکرد. در فرهنگ مردمپرور سمنگان، نام او با نیکی، صداقت و خاطرات خوش گره خورده بود؛ زیرا انسانهای بزرگ با رفتنشان از میان مردم ناپدید نمیشوند، بلکه چون عطر گل بادام در هوای ایبک، در خاطرها میمانند و در حافظۀ جمعی مردم ریشه میدوانند. او انسانی باتقوا، مردمدوست و خدمتگزار بود و بیش از نیم قرن از عمر پربارش را در راه ژورنالیزم، فرهنگ و ادب افغانستان سپری کرد. مجموعههای شعری «یک دسته گل» و «اشک خونین» و اثر پژوهشی «ارمغان سمنگان»، یادگار عشق عمیق او به شعر، فرهنگ، تاریخ و سرزمینش هستند.
یاد و نام این چهرۀ فرهنگی، ادبی و رسانهای سمنگان گرامی و ماندگار باد
متین خان؛ آموزگار مهربانی،
اخلاق و بردباری در سمنگان
متین خان، استاد زبان پشتو در سمنگان، از چهرههای شناختهشده و محبوبی بود که نامش با مهربانی، اخلاق نیکو و مردمداری گره خورده بود. او را همه میشناختند و دوستش داشتند؛ زیرا در رفتار و کردار، نمونۀ یک انسان بااخلاق، صمیمی و دوستداشتنی بود.
متین خان در میان شاگردانش به نام «متین خان اوغان» نیز شهرت داشت. او آموزگاری باتجربه و دلسوز بود که با علاقه و پشتکار، بیوقفه در راه آموزش شاگردان تلاش میکرد. برایش آموزش تنها یک وظیفۀ رسمی نبود، بلکه رسالتی انسانی و فرهنگی به شمار میرفت. بسیاری از کسانی که در سمنگان شاگرد او بودند، زبان پشتو را بهدرستی آموختند و توانستند به این زبان روان صحبت کنند؛ دستاوردی که نشاندهندۀ مهارت و تعهد او در عرصۀ آموزش بود.
اما در زندگی متین خان، داستانی دیگر نیز وجود داشت؛ داستانی از عشق، بردباری و پایداری در راه رسیدن به آرزو.
او همسر آیندهاش را از قریۀ کهنۀ ایبک انتخاب کرده بود؛ در روزگاری که رضایت گرفتن از خانوادهها و اقارب برای ازدواج، بهویژه در قریه کهنه ایبک کاری بس دشوار بود؛ گویی گذشتن از هفتخوان رستم! با این همه، متین خان با صبر، احترام، تحمل دشواریها و بیش از ده سال انتظار و تلاش، سرانجام توانست رضایت دختر، خانواده و اقارب او را به دست آورد و به آرزوی دیرینۀ خود برسد.
این پایداری، احترام به دیگران و وفاداری به خواستۀ قلبیاش، نهتنها او را به آرزویش رساند، بلکه بر محبوبیت و جایگاه انسانیاش نیز افزود. متین خان نشان داد که با بردباری، احترام و ارادۀ استوار میتوان از دشوارترین راهها گذشت و به مقصود رسید.
او در زندگی، بیش از آنکه به مال و ثروت و جاه و مقام بیندیشد، به انسان بودن، اخلاق نیکو و حرمت گذاشتن به دیگران اهمیت میداد. همین ویژگیها بود که از او انسانی عزیز و خاطرهانگیز ساخت.
امروز متین خان در میان ما نیست، اما یاد و خاطرۀ نیکش همچنان در دل شاگردان، دوستان و آشنایانش زنده است. انسانهای نیک با رفتن از جهان فراموش نمیشوند؛ آنان در خاطرات شیرین، در دلهای مهربان و در اثر نیکیهایی که بر جای گذاشتهاند، به زندگی ادامه میدهند.
یاد متین خان گرامی، خاطراتش جاودانه و روانش شاد و آرام باد
امان معاشر