افغانستان در بن‌بست؛ راه‌های برون‌رفت و چشم‌انداز آیند

نویسنده: مهرالدین مشید فردای افغانستان و چگونگی عبور از وضعیت موجود در…

فرانس مهرینگ؛ تئوریسین ژورنالیست، ژورنالیست صاحبنظر

France Mehring (1846- 1919 ) آرام بختیاری مهرینگ؛ کوشش در راه روشنگری…

افغانستان در آستانه یکخطر وبحران جدید ( تداوم بحران نیم قرنه) 

نوشته از بصیر دهزاد  آغاز جنگ ها و حملات پراگنده گروه…

قرائت های تاریخی و فراتاریخی دینی؛ از بن بست تا…

نویسنده: مهرالدین مشید در دو سده اخیر، یکی از مهم‌ترین رویکردها…

تضاد دین و حقیقت...!

توهم خدای دین، حقیقتِ بشر را در آزادی او به…

نقدواره پژوهشیِ بر  مفاهیم جمهوری و جمهوریت 

1میرعبدالواحد سادات     از منظر  حقوق اساسی و علوم سیاسی  در راستای :  …

روح و نَفْس چیست؟

برهان الدین « سعیدی»  بادِ نفس مر سینه را ز اندوه…

طبع  شکسته

نوشته نذیر ظفر  2/8/26 ورجینیا  كوچهِ ما پر از گلِ است ،…

تحولات بدخشان؛ نشانه‌های سقوط یا پایان مأموریت طالبان

نویسنده: مهرالدین مشید جرقه‌ای که آتش مقاومت را در سراسر افغانستان…

بردی کربابایف

برگردان . رحیم کاکایی روسلان سمیاشکین نویسنده براستی مردمی و یکی از  بنیان…

ژورنالیست، راوی حقیقت است، نه مبلغ یک روایت

نور محمد غفوری هر حرفه‌ای چارچوب، قواعد، اصول و معیارهای خاص…

پر له خەمم!

[خه‌م] پر له خەمم! پر لە خەم... خەم له سینگمە، پر لە بەخەڵم‌و پر لە…

یاداشت انتقادی بر یک مصاحبه تلویزیونی

نور محمد غفوری ژورنالیسم، رسالتش پرسیدن است، نه دفاع کردن؛ روشن…

بنیادگرایی دینی و لیبرال‌دموکراسی؛ از سوخت‌رسانی تا امتم دهی به…

نویسنده: مهرالدین مشید  رابطه متقابل افراط‌گرایی دینی، بحران‌های نظم لیبرال و…

راز ارقام در هستی

رسول پویان جهان با رمز و رازش در دل ارقام پنهان…

بنیامین؛ چپ مستقل،یا لیبرال ضد بورژوا

Benjamin, walter (1892- 1940) آرام بختیاری تخریب ریوانجیستی روشنگران توسط ژورنالیسم زرد. والتر…

کله چې جګړه کاروبار شي

محمد سليم سليمان جګړه د انسانانو لپاره د مرګ، بې‌ځایه کېدو،…

 افغانستان؛ در بن‌بست اعتماد و آینده ناپیدا

 نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان؛ میان بی‌اعتمادی و بن‌بست سیاسی افغانستان در یکی…

شایسته‌سالاری؛ بنیان عدالت اجتماعی و پیش‌شرط حکمرانی کارآمد

 نور محمد غفوری عدالت اجتماعی، به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین ارزش‌های دولت…

رسول حمزتف شاعر شوروی و مردم داغستان

مترجم:  رسول حمزتف از مهم‌ترین شاعران داغستان و یکی از چهره‌های…

«
»

افغانستان در بن‌بست؛ راه‌های برون‌رفت و چشم‌انداز آیند

نویسنده: مهرالدین مشید

فردای افغانستان و چگونگی عبور از وضعیت موجود

در شرایط کنونی، افغانستان در یکی از پیچیده‌ترین و سرنوشت‌سازترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد. بن‌بست سیاسی، انزوای بین‌المللی، رکود اقتصادی، مهاجرت گسترده نخبگان، محدودیت‌های اجتماعی و کاهش سرمایه انسانی، همگی این پرسش را مطرح می‌کنند که آیا این وضعیت پایدار خواهد ماند یا زمینه‌های تغییر در حال شکل‌گیری است. پاسخ به این پرسش نیازمند نگاهی واقع‌بینانه به ظرفیت‌های داخلی، تحولات منطقه‌ای و نظام بین‌الملل است؛ زیرا آینده افغانستان نه تنها به اراده بازیگران داخلی؛ بلکه به تعامل میان عوامل داخلی و خارجی نیز وابسته است.

آنچه مسلم است، هیچ وضعیتی در سیاست برای همیشه ثابت نمی‌ماند. تجربه تاریخ نشان داده است که حکومت‌هایی که نتوانند میان قدرت، مشروعیت و کارآمدی توازن برقرار کنند، دیر یا زود با فشارهای فزاینده روبه‌رو می‌شوند. طالبان نیز از این قاعده مستثنا نیستند. هرچند ساختار رهبری این گروه، به‌ویژه تحت هدایت ملا هبت‌الله، از انسجام ایدئولوژیک و انضباط سازمانی قابل توجهی برخوردار است؛ اما این انسجام به تنهایی برای اداره یک کشور متنوع و پیچیده کافی نیست. تفاوت دیدگاه‌ها میان جناح‌های مختلف طالبان، فشارهای اقتصادی، مطالبات اجتماعی و ضرورت تعامل با جهان، به مرور زمان می‌تواند شکاف‌هایی را در درون این ساختار ایجاد کند که یکپارچگی ظاهری این گروه را به شدت دگرگون بسازد. در این صورت این پیش فرض مطرح می شود که هرگاه تغییری از درون طالبان آغاز شود، تدریجی، محتاطانه و همراه با اصلاحات محدود خواهد بود. این تغییر می‌تواند در قالب تعدیل برخی سیاست‌های داخلی، گسترش تعاملات خارجی، افزایش مشارکت نیروهای متخصص و کاهش محدودیت‌های اجتماعی ظاهر شود. چنین روندی زمانی امکان‌پذیر خواهد شد که بخشی از ساختار قدرت به این نتیجه برسد که بقای نظام، بیش از هر چیز، به افزایش مشروعیت داخلی و کاهش انزوای خارجی وابسته است.

 احتمال تحول و اصلاحات اساسی از درون طالبان، با توجه به عملکرد و ساختار این گروه تا امروز، از دید بسیاری از تحلیلگران پایین ارزیابی می‌شود؛ زیرا طالبان تاکنون در موضوعاتی مانند تشکیل حکومت فراگیر، حقوق زنان، آزادی‌های مدنی و مشارکت سیاسی، انعطاف قابل توجهی از خود نشان نداده اند. البته این احتمال را نمی‌توان بصورت کامل منتفی دانست؛ زیرا فشارهای داخلی، انزوای بین‌المللی، مشکلات اقتصادی یا تغییر در رهبری می‌تواند زمینه برخی اصلاحات محدود را از سوی طالبان فراهم کند. با این حال، در شرایط کنونی، انتظار اصلاحات عمیق و بنیادین از درون طالبان چندان محتمل به نظر نمی‌رسد؛ اما اگر تغییر از بیرون شکل گیرد، وضعیت پیچیده‌تر خواهد بود. کشورهای منطقه و قدرت‌های جهانی درباره افغانستان منافع مشترک و در عین حال متعارض دارند. چین بیش از هر چیز به امنیت مرزها و حفاظت از سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی می‌اندیشد؛ روسیه نگران گسترش افراط‌گرایی در آسیای مرکزی است؛ ایران بر امنیت مرزها، حقابه، مهاجرت و وضعیت شیعیان تمرکز دارد؛ پاکستان همچنان افغانستان را بخشی از معادلات امنیت ملی خود می‌داند؛ و کشورهای غربی نیز بیشتر بر موضوعاتی مانند مبارزه با تروریسم، حقوق بشر و جلوگیری از بحران‌های انسانی تأکید می‌کنند. همین تفاوت منافع سبب می‌شود که شکل‌گیری یک اجماع بین‌المللی درباره آینده افغانستان بسیار دشوار باشد. 

از سوی دیگر، ژئوپلیتیک افغانستان هم فرصت است و هم تهدید. موقعیت راهبردی این کشور در قلب آسیا، آن را به چهارراه اتصال آسیای مرکزی، جنوب آسیا، خاورمیانه و چین تبدیل کرده است. اگر افغانستان دارای حکومتی با مشروعیت ملی و سیاست خارجی متوازن باشد، این موقعیت می‌تواند به موتور توسعه اقتصادی و همکاری منطقه‌ای تبدیل شود؛ اما در غیاب چنین شرایطی، همین موقعیت ژئوپلیتیکی می‌تواند زمینه رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای را فراهم کند و کشور را بار دیگر به میدان کشمکش‌های نیابتی بدل سازد.

از این رو، خروج از بن‌بست موجود صرف با تغییر یک حکومت یا جابه‌جایی قدرت تحقق نمی‌یابد؛ بلکه نیازمند تغییر در شیوه حکمرانی است. افغانستان بیش از هر زمان دیگر به یک دولت فراگیر، قانون‌محور و پاسخگو نیاز دارد؛ دولتی که مشروعیت خود را از رضایت شهروندان بگیرد، نه صرف از قدرت نظامی. بازسازی نهادهای ملی، تضمین حقوق اساسی همه شهروندان، مشارکت همه اقوام و گروه‌های اجتماعی در ساختار قدرت، سرمایه‌گذاری بر آموزش و احیای اعتماد عمومی، از مهم‌ترین پیش‌شرط‌های عبور از بحران کنونی است.

عدم تمایل طالبان برای اصلاحات

با تاسف که طالبان تا کنون برای بیرون شدن از بن بست کنونی هیچ اقدام جدی و بنیادی از خود نشان نداده اند و در یک محاسبه نادرست بر این باور اند که افزایش فشار بر مردم می‌تواند از گسترش خشم و نارضایتی عمومی جلوگیری کند. این تصور، نادیده گرفتن واقعیت‌های عینی جامعه افغانستان و حرکت برخلاف روند طبیعی تحولات اجتماعی و تاریخی است. ممکن است چنین سیاستی در کوتاه‌مدت بتواند با اتکا به ابزارهای امنیتی، از بروز برخی واکنش‌های آشکار جلوگیری کند یا روند اعتراض‌ها را به تاخیر اندازد؛ اما تجربه تاریخ نشان می‌دهد که سرکوب، به‌تنهایی قادر به از میان بردن نارضایتی‌های عمیق اجتماعی نیست. در چنین شرایطی، احتمال دارد رویارویی جامعه با حکومت به تعویق افتد؛ اما نمی‌توان با قاطعیت گفت که این وضعیت برای همیشه ادامه خواهد یافت.

البته این تحلیل به معنای پیش‌بینی قطعی آینده نیست؛ زیرا تحولات سیاسی و اجتماعی همواره می‌توانند تحت تأثیر رخدادهای پیش‌بینی‌ناپذیر قرار گیرند و مسیرهای متفاوتی را طی کنند. طالبان هم از این قاعده مستثنی نیستند و احتمال بوجود آمدن جنبش فراگیر بر ضد طالبان را نمی توان منتفی شمرد که در آن نقش همه اقوام و بویژه پشتون ها برجسته خواهد بود. در صورتی که در آینده تحول یا جنبش فراگیری علیه طالبان شکل گیرد، نقش پشتون‌های آگاه، وطن‌دوست و منتقد طالبان می‌تواند در آن برجسته باشد؛ زیرا بسیاری پشتون ها بر این باور اند که طالبان، افزون بر آسیب‌هایی که به سراسر افغانستان وارد کرده‌اند، با تلاش برای پیوند زدن سیاست‌ها و عملکرد خود به یک هویت قومی، بیشترین زیان را نیز به اعتبار و جایگاه همان قوم وارد ساخته‌اند. از همین رو، بخشی از پشتون‌های آگاه و ملی‌گرا، طالبان را نه نماینده خود؛ بلکه عامل آسیب به منافع ملی و حیثیت اجتماعی و سیاسی خویش می‌دانند و از عملکرد آنان انتقاد می‌کنند.

از همین رو، هرچه شکاف میان حکومت و مردم عمیق‌تر شود، احتمال شکل‌گیری اشکال گوناگون نارضایتی مدنی و سیاسی نیز افزایش می‌یابد. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که ثبات پایدار تنها با اتکا به ابزارهای امنیتی به دست نمی‌آید؛ بلکه نیازمند مشروعیت سیاسی، مشارکت عمومی، عدالت، پاسخ‌گویی و احترام به حقوق شهروندان است. هرگاه این عناصر تضعیف شوند، فاصله میان حکومت و مردم بیشتر می‌شود و زمینه برای بحران‌های عمیق‌تر فراهم می‌گردد.

در افغانستان نیز آینده بیش از هر چیز به نوع تعامل حاکمان با جامعه، میزان پذیرش تنوع قومی و فرهنگی، رعایت حقوق اساسی شهروندان و گشودن فضای گفت‌وگو بستگی دارد. اگر سیاست حذف، انحصار و محدودیت همچنان ادامه یابد، نارضایتی‌های انباشته‌شده ممکن است در مقاطع مختلف به شیوه‌های گوناگون، از اعتراضات مدنی و مقاومت‌های سیاسی گرفته تا دیگر اشکال واکنش اجتماعی، بروز پیدا کند. شکل و زمان این تحولات را نمی‌توان با قطعیت پیش‌بینی کرد؛ اما اصل نارضایتی اجتماعی را نیز نمی‌توان برای همیشه نادیده گرفت. در این میان، نقش همه اقوام افغانستان، از جمله پشتون‌های آگاه، تاجیک‌ها، هزاره‌ها، ازبک‌ها، ترکمن‌ها، نورستانی‌ها، بلوچ‌ها، ایماق‌ها و سایر شهروندان کشور، در تعیین سرنوشت آینده مهم و تعیین‌کننده است. بسیاری از منتقدان طالبان بر این باور اند که این گروه کوشیده است میان خود و یک قوم خاص پیوند ایجاد کند، در حالی که طالبان نماینده همه پشتون‌ها نیستند و در میان پشتون‌ها نیز دیدگاه‌ها و مخالفت‌های متنوعی وجود دارد. از همین رو، آینده افغانستان زمانی روشن‌تر خواهد شد که همه شهروندان، فارغ از تعلقات قومی، زبانی و مذهبی، بر محور منافع ملی، عدالت، آزادی، برابری و حاکمیت قانون به تفاهم برسند.

تجربه تاریخ افغانستان نیز نشان می‌دهد که هیچ حکومتی بدون پشتوانه واقعی مردم و بدون پذیرش تنوع اجتماعی نتوانسته است ثباتی پایدار ایجاد کند. بنابراین، راه برون‌رفت از بن‌بست کنونی نه در افزایش فشار بر جامعه، بلکه در پذیرش واقعیت‌های اجتماعی، احترام به کرامت انسانی، ایجاد حکومتی فراگیر و فراهم ساختن زمینه مشارکت همه شهروندان در تعیین سرنوشت کشور نهفته است. از رویکرد های طالبان چنین برمی‌آید که این گروه تاکنون اراده‌ای جدی برای اصلاحات بنیادین، پذیرش تنوع قومی و سیاسی و آشتی ملی از خود نشان نداده است. استمرار سیاست‌های انحصارگرایانه، حذف منتقدان، محدود کردن آزادی‌های اساسی و نادیده گرفتن حقوق شهروندی، شکاف میان حاکمیت و جامعه را عمیق‌تر ساخته و چشم‌انداز دستیابی به صلح پایدار را با چالش‌های جدی روبه‌رو کرده است.

انعطاف ناپذیری طالبان و افزایش جبهه های مخالف

انعطاف ناپذیری های طالبان سبب شده  تا جبهه های ضد طالبانی افزایش یابد و این نشانه آشکار نارضایتی مردم و ایجاد تحولات در جبهه ضد طالبان است. اکنون جبهه مقاومت ملی، جبهه آزادی، جبهه متحد، جبهه رهایی بخش، سپاه آزادی، جبهه استقلال و جبهه نوین مقاومت بر ضد طالبان مصروف مبارزه اند. با توجه به اعلام جبهه های جدید بر ضد طالبان، این پرسش مطرح می شود که آیا این به معنای تجدید نظر در پروژه طالبان است؟ اعلام جبهه‌های جدید با نام‌های گوناگون و آغاز یا گسترش فعالیت‌های ضد طالبان را می‌توان از چند زاویه تحلیل کرد؛ اما هنوز در این زمینه شواهد قطعی در دست نیست تا بر بنیاد آن نتیجه گرفت که این روند به معنای واقعی پایان یا تجدیدنظر در «پروژه طالبان» است؛ اما افزایش شمار جبهه ها حاوی چند پیام مهم است که باید به آنها اشاره شود. نخست، افزایش شمار جبهه‌های مخالف نشان می‌دهد که بخشی از جامعه افغانستان، به‌ویژه برخی نیروهای سیاسی، نظامی و قومی، راهی برای مشارکت سیاسی در ساختار کنونی نمی‌بینند و به همین دلیل به ایجاد تشکل‌های جدید روی آورده‌اند. این وضعیت بیانگر تداوم بحران مشروعیت و نبود اجماع ملی در کشور است. دوم، این جبهه‌ها این پیام را می‌دهند که مخالفت با طالبان، برخلاف تصور برخی، از میان نرفته و در حال سازمان‌دهی مجدد است. هرچند تا زمانی که این گروه‌ها از انسجام، رهبری واحد، حمایت مردمی گسترده و منابع کافی برخوردار نباشند، تبدیل شدن آنها به یک نیروی تعیین‌کننده دشوار خواهد بود. سوم، درباره اینکه آیا این تحولات نشانه تجدیدنظر در «پروژه طالبان» است، پاسخ قطعی وجود ندارد. اگر منظور از پروژه، حمایت یا محاسبات برخی بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی باشد، ممکن است برخی کشورها در حال بازنگری در سیاست‌های خود باشند؛ زیرا طالبان تاکنون نتوانسته‌اند به رسمیت شناخته شوند، حکومت فراگیر تشکیل دهند یا ثبات پایدار ایجاد کنند که این را به خودی خود نمی توان به معنای کنار گذاشتن طالبان یا حمایت از جبهه‌های مخالف تلقی کرد.

در نهایت، افغانستان همچنان صحنه رقابت منافع قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی است. اگر جبهه‌های جدید صرف پراکنده و بدون برنامه سیاسی مشترک باقی بمانند، تأثیر محدودی خواهند داشت؛ اما اگر بتوانند بر محور یک برنامه ملی، فراگیر و مورد حمایت بخش‌های مختلف مردم افغانستان متحد شوند، ممکن است در آینده به یکی از عوامل مهم در معادلات سیاسی افغانستان تبدیل شوند. بنابراین، ظهور این جبهه‌ها بیش از آنکه به‌تنهایی نشانه پایان پروژه طالبان باشد، نشانه آن است که بحران سیاسی افغانستان وارد مرحله‌ای تازه شده است؛ مرحله‌ای که در آن مشروعیت طالبان همچنان محل مناقشه است و بازیگران داخلی و خارجی در حال ارزیابی و بازتنظیم گزینه‌های خود هستند.

این موضوع این پرسش را مطرح می سازد که چه بازی ای در راه است؟ در این رابطه از احتمال هایی می توان سخن گفت؛ اما نمی‌توان آن را به‌عنوان یک واقعیت قطعی بیان کرد. در سیاست، به‌ویژه در افغانستان، همواره بازیگران داخلی و خارجی در حال بازنگری راهبردهای خود هستند. اگر هم‌زمان شاهد افزایش جبهه‌های مخالف، تغییر مواضع برخی کشورها، افزایش فشارهای دیپلماتیک بر طالبان یا تحرکات تازه منطقه‌ای باشیم، می‌توان گفت که نشانه‌هایی از تغییر در معادلات سیاسی دیده می‌شود؛ اما این به معنای وجود یک «بازی جدید» از پیش طراحی‌شده نیست. با استفاده از این اصطلاح می توان گفته که گسترش جبهه‌های مخالف طالبان می‌تواند نشانه ورود افغانستان به مرحله‌ای تازه از رقابت‌های سیاسی و ژئوپلیتیکی باشد؛ مرحله‌ای که در آن برخی بازیگران داخلی و خارجی ممکن است در حال بازنگری راهبردهای خود باشند. با این حال، برای نتیجه‌گیری درباره وجود یک پروژه یا بازی جدید، به شواهد بیشتری نیاز است. 

هرچه باشد، اوضاع کنونی بیانگر  سه سناریو قابل تصور است. نخست اینکه جبهه‌های جدید حاصل ابتکار نیروهای داخلی و واکنش به بن‌بست سیاسی باشند. دوم اینکه برخی بازیگران منطقه‌ای یا بین‌المللی به‌تدریج در حال متنوع کردن گزینه‌های خود در کنار طالبان باشند. سوم اینکه ترکیبی از هر دو عامل؛ یعنی نارضایتی داخلی با تغییر محاسبات برخی قدرت‌های خارجی هم‌زمان شده باشد. در شرایط کنونی، شواهد برای طرح این سناریوها وجود دارد؛ اما برای اثبات اینکه «بازی دیگری قطعاً در راه است» هنوز از آن نمی‌توان با اطمینان سخن گفت تا زمانی که اصل برابری همه شهروندان، عدالت، مشارکت سیاسی و احترام به کرامت انسانی مبنای حکومت‌داری قرار نگیرد، اعتماد ملی شکل نخواهد گرفت و افغانستان همچنان با بحران مشروعیت، بی‌ثباتی و گسترش نارضایتی اجتماعی دست‌وپنجه نرم خواهد کرد.

طالبان هنوز هم فرصت دارند تا از تمامیت خواهی منصرف گردیده و با ادای رسالت تاریخی افغانستان را از بن بست کنونی نجات بدهند؛ در غیر این صورت، در نتیجه افزایش مخالفت ها و تشکیل جبهه های جدید، افغانستان وارد بحرانی خواهد شد که مهار آن فراتر از توان طالبان خواهد بود. حال  پرسش اساسی این است که چگونه می‌توان جامعه به تاراج‌رفته افغانستان را از چنگال تروریسم، استبداد و جهل رهایی بخشید، ارزش‌های ازدست‌رفته را دوباره احیا کرد و افغانستان ویران را به سوی ثبات، توسعه و همبستگی ملی رهنمون ساخت؟ پاسخ این پرسش، نه در معجزه و نه در راه‌حل‌های مقطعی، بلکه در یک تحول عمیق فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی نهفته است. این تحول زمانی امکان‌پذیر می‌شود که آگاهی جایگزین جهل، قانون جایگزین خودکامگی، شایسته‌سالاری جایگزین انحصار، و مشارکت ملی جایگزین حذف و تبعیض گردد.

آینده افغانستان 

آینده افغانستان در گرو شکل‌گیری دولتی است که مشروعیت خود را از اراده مردم بگیرد، حقوق و کرامت همه شهروندان را بدون هیچ‌گونه تبعیض قومی، مذهبی، زبانی یا جنسیتی به رسمیت بشناسد و زمینه آموزش، آزادی اندیشه، عدالت اجتماعی و توسعه اقتصادی را فراهم سازد. در چنین بستری، امید دوباره در دل مردم زنده خواهد شد و سرمایه انسانی کشور، که بزرگ‌ترین سرمایه افغانستان است، بار دیگر در مسیر آبادانی قرار خواهد گرفت.

اگر بذر آگاهی در ذهن نسل جوان کاشته شود، نهال آزادی در سایه قانون و عدالت رشد خواهد کرد و درخت تنومند همبستگی ملی به ثمر خواهد نشست. آن روز، افغانستان از چرخه خشونت و ویرانی فاصله خواهد گرفت و به کشوری تبدیل خواهد شد که شهروندانش به جای ترس از آینده، با امید و اعتماد در ساختن فردایی بهتر سهیم باشند. این مسیر هرچند دشوار و زمان‌بر است؛ اما با اراده ملی، خرد جمعی و مشارکت همه نیروهای دلسوز کشور، دست‌یافتنی خواهد بود.

نتیجه‌گیری

این بحث نشان می‌دهد که افغانستان در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد. تداوم بن‌بست سیاسی، نبود مشروعیت فراگیر، محدودیت حقوق و آزادی‌های اساسی، بحران اقتصادی، مهاجرت گسترده نخبگان و انزوای بین‌المللی، آینده کشور را با چالش‌های عمیق روبه‌رو ساخته است.  در همین حال آینده افغانستان نه به صورت کامل در دست بازیگران داخلی و نه صرف به تصمیم قدرت‌های خارجی وابسته است. سرنوشت این کشور در نقطه تلاقی اراده ملی، تحولات منطقه‌ای و نظم بین‌المللی رقم خواهد خورد. با این حال، تجربه تاریخ نشان داده است که هیچ تغییر پایداری بدون شکل‌گیری یک اجماع ملی و بدون پذیرش تنوع اجتماعی و سیاسی امکان‌پذیر نیست. اگر افغانستان بتواند از چرخه انحصار، حذف و تقابل عبور کرده و به سوی حکمرانی ملی، مشارکت همگانی و تعامل سازنده با جهان حرکت کند، بن‌بست کنونی می‌تواند به نقطه آغاز فصل تازه‌ای از ثبات، توسعه و امید تبدیل شود تا بجای  استمرار انحصار و خشونت؛ برعکس آگاهی، همبستگی، آزادی و عدالت در آن رقم بخورد و افغانستان بار دیگر به کشوری امن، آباد و متعلق به همه شهروندانش تبدیل شود. در غیر این صورت، استمرار وضعیت موجود، خطر فرسایش بیشتر سرمایه انسانی، تعمیق بحران مشروعیت و تداوم بی‌ثباتی را در پی خواهد داشت.  ۲۶- ۸