سرمایهداری در لبهٔ شکست؛ اقتصاد بحرانزده و سیاست مشتآهنین
نویسنده: مهرالدین مشید
بحران های ساختاری نظام سرمایه داری و ظهور رهبران زورگو
نظام سرمایهداری جهانی در مرحله پسین خود با مجموعهای از بحرانهای هم زمان اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و زیستمحیطی مواجه است. این بحرانها نه پدیدههایی تصادفی یا صرف ناشی از سوء مدیریت؛ بلکه پیامدهای درونی منطق تمرکز سرمایه، تمرکز قدرت اقتصادی و پیوند ساختاری سرمایه با دولتهای مسلط اند. زورگویی رهبران سرمایهداری در قالب فشارهای اقتصادی، تحریمها، مداخلات سیاسی و هژمونیکسازی نظم جهانی به سازوکاری برای مدیریت بحرانها و انتقال هزینههای آن به جوامع پیرامونی و طبقات فقیر بدل شده است. آنچه مسلم است، اینکه سرمایهداری متأخر در اشکال متکثر خود لیبرال مالی در آمریکا، دولتی اقتدارگرا در چین، و بوروکراتیک تنظیمی در اتحادیه اروپا یک منطق مشترک، یعنی عقل ابزاری معطوف به انباشت و کنترل را بازتولید میکند. عقلانیتی که هدفش نه حقیقت، عدالت یا رهایی انسان؛ بلکه کارآمدی برای تولید سود، تمرکز ثروت و مهار انسانها است؛ عقلی که انسان و طبیعت را به ابزار تقلیل داده و سلطه را عقلانی و ضروری جلوه میدهد. تفاوتهای نهادی این الگوها، مانع از اشتراک آنها در زورگویی سیستماتیک، خشونت ساختاری و تبدیل شدن انسان به شی نشده است.
واقعیت این است که سرمایهداری متأخر نهتنها نظامی اقتصادی؛ بلکه شکلی از عقلانیت تاریخی است که جهان را به اعمال قدرت بدل ساخته است. بحرانهای معاصر سرمایهداری از فروپاشی ارزش ها تا تخریب طبیعت نشاندهندۀ بنبست تاریخی نظمیاند که عقل را به ابزار تمرکز سرمایه و انسان را به تابع بازار تقلیل داده است. این به معنای آن است که زورگویی رهبران سرمایهداری تجلی سیاسی نهادی همان عقلانیتی است که سلطه را طبیعی و خشونت را عقلانی جلوه میدهد. پس از بحران بزرگ ۲۰۰۸، ادبیات اقتصاد سیاسی بیش از هر زمان دیگری بر «بحران دوامدار» سرمایهداری تأکید میکند. سرمایهداری متأخر نهتنها با بحرانهای دوره ای مواجه است، بلکه در وضعیتی از بحران سرهم افتاده قرار دارد؛ وضعیتی که در آن، بحرانهای گوناگون مالی، سیاسی، اقتصادی و هویتی بهصورت همزمان بازتولید میشوند. در این شرایط، رهبران سیاسی و اقتصادی جهان سرمایهداری، بهجای اصلاحات ساختاری، برعکس به ابزارهای زور و اجبار متوسل میشوند تا نظم موجود را حفظ کنند.
این وضعیت نقد سرمایه داری، در سنت مارکسی و سایر مکتب های اقتصادی را موجه می گرداند و بیانگر این واقعیت است که در جهان سرمایه داری، نقد تنها متوجه توزیع نابرابر ثروت نیست؛ بلکه نقد شکلی از هستی اجتماعی است؛ یعنی انسان آنگونه میاندیشد و عمل میکند که در ساختارهای اجتماعی و مناسبات تولیدی زندگی میکند، نه صرف بر پایه اراده فردی. مارکس نشان داد که چگونه مناسبات اجتماعی در سرمایهداری بهصورت مناسبات میان اشیاء ظاهر میشوند. مکتب فرانکفورت این نقد را یک گام پیش برد و استدلال کرد که سرمایه داری متاخر، نهتنها کار، بلکه عقل، فرهنگ و سوژه را نیز به انقیاد درآورده است. آنان با توجه به سیستم غیرعادلانه و افسونگری نظام سرمایه، بویژه تبدیل شدن انسان به ابزار کار، استدلال نموده اند که نظام های سرمایه داری را هر از گاهی بحران های ساختاری تهدید می کند. بحران ساختاری به بحرانی گفته می شود که ریشه در بنیادها و سازوکارهای درونی یک نظام دارد، نه در خطاهای مقطعی، افراد یا رویدادهای گذرا.
بحرانهای ساختاری سرمایهداری معاصر
بحران نابرابری و تمرکز ثروت، بحران مالی سازی اقتصاد، بحران دموکراسی و دولت، بحران زیست محیطی و سایر بحران های ساختاری در جهان سرمایه از جمله بحران هایی اند که جهان سرمایه به آنها سخت دست و گریبان است. این بحران ها سبب شده تا جهان به لبه پرتگاه برود. بحران نخست برخاسته از تمرکز سرمایه در دست اقلیت کوچکی از نخبگان مالی و شرکتهای فراملی است که به تضعیف طبقه متوسط و گسترش فقر ساختاری در جهان انجامیده است. به تعبیر توماس پیکتی، نرخ بازگشت سرمایه بهطور مزمن از نرخ رشد اقتصادی پیشی گرفته و این امر، نابرابری را به یک ویژگی پایدار نظام تبدیل کرده است. بحران دوم، بحران مالیسازی اقتصاد است که غلبه سرمایه مالی بر سرمایه مولد، اقتصاد جهانی را بهشدت آسیبپذیر کرده است. بازارهای مالی، بهجای خدمت به تولید، خود به منبع اصلی سود تبدیل شدهاند و بحرانهای مالی به ابزاری برای بازتوزیع معکوس ثروت از پایین به بالا بدل گشتهاند. بحران سوم، بحران دموکراسی و دولت است که ناشی از نفوذ گسترده سرمایه در سیاست است. نفوذ گسترده سرمایه در سیاست، سبب شده است که دولتها بیش از آنکه نماینده اراده عمومی مردم باشند؛ برعکس به مثابه حافظ منافع سرمایهداران بزرگ عمل می کنند. از نظر دانشمندان، این وضعیت نمایانگر «بحران مشروعیت» است که نظام سیاسی دیگر قادر به توجیه اخلاقی تصمیم های خود در برابر شهروندان نیست. بحران چهارم، بحران زیستمحیطی است؛ البته طوری که سرمایهداری مبتنی بر رشد نامحدود، با محدودیتهای اکولوژیک سیاره زمین در تضاد قرار می گیرد. تخریب محیط زیست، تغییرات اقلیمی و بهرهکشی افسار گسیخته از منابع طبیعی، نشاندهنده بنبست تاریخی این الگوست. تنها این بحران ها نیست که به بهای انباشت ثروت در میان مشتی از سرمایه داران، به بهای قربانی حیات میلیون ها انسان، جهان را به پرتگاه نابودی کشانده؛ بلکه بنا بر زورگویی ها و یکه تازی های رهبران و حامیان نظام های سرمایه داری، چنان توفان خاموش با شتاب بی پیشینه در راه است که طعمه نخستین آن، زورگویان سرمایه داری خواهد بود.
بسیاری از دانشمندان خطر های غیر قابل مهار یا خطر های ذاتی در جهان سرمایه را در گذشته ها درک کرده و از جنگ های خانمان سوز برخاسته از نظام سرمایه داری دریافته بودند که نظام سرمایه داری « ومپایر» است که تنها با مکیدن خون انسان، مشبوع می شود و بس. چنانکه سارتر می گوید، غرب به تمدن و فرهنگ جدیدی نیاز دارد تا از افتادن در کام فاجعه رهایی یابد. از نظر او جنگ های وحشتناک اول و دوم جهان برخاسته از متن تمدن و فرهنگ غرب است. پیش از سارتر و پس از او دانشمندان زیادی به نقد نظام سرمایه داری پرداخته اند که به گونه مختصر، می توان به آنها اشاره کرد. چنانکه مارکس نشان داد که چگونه مناسبات اجتماعی در سرمایهداری بهصورت مناسبات میان اشیاء ظاهر میشوند. مکتب فرانکفورت این نقد را یک گام پیش برد و استدلال کرد که سرمایهداری متأخر، نهتنها کار، بلکه عقل، فرهنگ و سوژه را نیز به انقیاد درآورده است.
مارکس و فتیشیسم کالا: بنیاد فلسفی زورگویی
در کتاب «سرمایه»، مارکس فتیشیسم کالا را سازوکاری میداند که در آن، روابط انسانی در قالب ارزش مبادلهای اشیاء پنهان میشوند. این مفهوم در بخش دوم فصل یکم کتاب « کاپیتال یا سرمایه» با عنوان «فرآیند مبادله» و بهویژه در بخش «فتیشیسم کالا و راز ارزش» آمده است. مارکس توضیح میدهد که ارزش کالاها در ظاهر خاصیت ذاتی آنهاست، در حالی که در واقع محصول کار انسانی و مناسبات اجتماعی هستند. فتیشیسم کالا به وضعیتی اشاره دارد که در آن روابط انسانی واقعی در پشت کالاها پنهان میشوند و ارزش کالاها بهنظر میرسد که ویژگی ذاتی خودشان است، نه نتیجه کار انسانها. در این چارچوب، زورگویی رهبران سرمایهداری نه انحراف، بلکه پیامد منطقی نظامی است که در آن ارزش انسان تابع ارزش بازار است. سلطه اقتصادی، خود را بهصورت ضرورت عینی و قانون طبیعی بازنمایی میکند.
لوکاچ و شیءوارگی
لوکاچ مفهوم «شیءوارگی» را برای توصیف وضعیتی بهکار میبرد که در آن، انسانها به اجزای قابل محاسبه یک نظام تبدیل میشوند؛ یعنی انسان در نظام های سرمایه داری از انسانیت تهی شده و به پرزه ماشین سرمایه داری بدل می شود؛ البته طوریکه انسانها به ابژههایی قابل خرید و فروش یا اندازهگیری تقلیل مییابند، و آگاهی انسانی از آن روابط پنهان و خودکار به نظر میرسد. در سرمایهداری متأخر، زورگویی رهبران سیاسی–اقتصادی به صورت دقیق در همین منطق ریشه دارد؛ یعنی انسانها نه بهعنوان سوژههای اخلاقی، بلکه بهعنوان متغیرهای اقتصادی مدیریت میشوند.
گفتنی است که جورج لوکاچ، فیلسوف و نظریهپرداز مارکسی، مفهوم شیءوارگی را در کتابش «آگاهی طبقاتی» توسعه داد. این مفهوم ادامهی نقد مارکس درباره فتیشیسم کالا است، اما او از سطح کالا و اقتصاد فراتر رفته و این مفهوم را به تمام مناسبات اجتماعی و آگاهی انسان تعمیم می دهد. او می گوید، همان گونه که در فتیشیسم کالا، ارزش انسانی پشت کالاها پنهان میشود، شیءوارگی کل مناسبات اجتماعی را شی گون می سازد. لوکاچ نشان میدهد که این پدیده باعث میشود تا افراد بی آنکه بدانند، سوژههای فعال و آگاه جامعه خود را از دست میدهند و خود به بازتولید نظام سلطه کمک می کنند.
مکتب فرانکفورت و عقل ابزاری
هورکهایمر و آدورنو در دیالکتیک روشنگری نشان دادند که عقل مدرن، بهجای رهایی، به ابزار سلطه بدل شده است. عقل ابزاری، تنها به کارآمدی میاندیشد و هر آنچه را غیرقابل اندازهگیری باشد، حذف میکند. در چنین عقلانیتی، زورگویی رهبران سرمایهداری نهتنها مجاز، بلکه «عقلانی» تلقی میشود. به همین گونه، آدورنو و هورکهایمر استدلال میکنند که صنعت فرهنگ، آگاهی انتقادی را خنثی و سلطه را به امری بدیهی تبدیل میکند. در همین راستا رسانهها و گفتمانهای مسلط، زورگویی اقتصادی و سیاسی را در پوشش مفاهیمی چون؛ «امنیت»، «رشد» و «رقابتپذیری» مشروعیت میبخشند. آدورنو و هورکهایمر از روز گویی های توجیه پذیر، زیر پوشش رسانه ها در جهان سرمایه داری سخن می گویند که جامعه را ناخواسته به سوی تک ساحتی می برد.
جامعهٔ تکساحتی مفهومی است که هربرت مارکوزه به آن اشاره کرده است؛ یعنی جامعهای که در آن تفکر انتقادی، امکان بدیل و اندیشه های رهاییبخش سرکوب میشود و همهچیز در یک منطق غالب حل میگردد. در جامعهٔ تکساحتی، انسان نه با زور عریان، بلکه با رضایت مدیریت شده کنترل میشود. به گونه مثال، آزادی هست، اما فقط در چارچوبی که قدرت تعریف کرده است.
مارکوزه و جامعه تکساحتی و سرکوب رهایی
هربرت مارکوزه، فیلسوف مکتب فرانکفورت، موضوع جامعه تک ساختی و سرکوب رهایی را در کتابش زیر نام «انسان تک بعدی» مطرح کرده است. او نشان میدهد که سرمایهداری صنعتی و پیشرفته، جامعه را به سمت یک ساحتی شدن سوق میدهد و توان انتقاد و تصور بدیلها را از انسانها میگیرد. جامعه تکساحتی، جامعهای است که در آن، تفکر انتقادی و آگاهی رادیکال سرکوب میشود؛ رسانهها، آموزش و فرهنگ مصرفمحور، مردم را به تابع نظم موجود تبدیل میکنند؛ نیازها و خواستههای انسانها به تقاضاهای اقتصادی و فنی محدود میشوند؛ و مخالفت واقعی یا تصور یک جامعه آزاد و عادلانه به حاشیه رانده میشود.
مارکوزه با عنوان کردن « سرکوب رهایی» میگوید حتی میل به آزادی و تغییر نیز در سرمایهداری پیشرفته جذب و خنثی میشود. در نتیجه اعتراض های اجتماعی به شکل «مصرف فرهنگی» یا «سرگرمی سیاسی» هضم میشوند؛ تکنولوژی و رسانهها امکان تفکر انتقادی مستقل را محدود میکنند؛ و انسانها به صورت ناآگاهانه در خدمت نظام سرکوب و سلطه قرار می گیرند.
این نظر یک پیام واضح فلسفی دارد، مبنی بر اینکه جامعه تک ساحتی نشان میدهد، سرمایهداری پیشرفته نه فقط از طریق زور، بلکه از طریق فرهنگ، آگاهی و هویت انسانها، سلطه خود را حفظ میکند. در حالیکه رهایی واقعی بدون گسست از عقل ابزاری و بازسازی آگاهی انتقادی ممکن نیست. مارکوزه نشان میدهد که سرمایهداری پیشرفته، حتی میل به رهایی را نیز جذب و بیاثر میکند. زورگویی در این چارچوب، نه فقط بیرونی، بلکه درونی است؛ سوژهها خود به بازتولید نظم سلطه کمک میکنند، زیرا بدیلها غیرقابل تصور جلوه داده میشوند. او سرمایه داری را نظام سرکوب نرم خوانده که انسان حتی سرکوب را احساس نمیکند. از نظر او رهایی در این نظام ناممکن است؛ اما هابرماس سرمایهداری را نه صرف سرکوبگر؛ بلکه مختلکننده ارتباط اجتماعی نیز میداند. از نظر مارکوزه، سرمایهداری انسان را «راضی اما اسیر» میکند؛ اما هابرماس می گوید، سرمایهداری گفتوگو را میکُشد، اما هنوز میتوان آن را احیا کرد.
هابرماس، پیش از چرخش کامل به نظریه کنش ارتباطی، از «استعمار زیستجهان» سخن میگوید؛ استعمار زیستجهان یعنی تسلط منطق سیستمهای اقتصادی، سیاسی یا تکنولوژیک بر قلمرو زندگی روزمره، فرهنگ و روابط انسانی، بهگونهای که انسانها و جوامع ناگزیر شوند ارزشها، اهداف و رفتارهای خود را با منطق سیستم (پول، بازار، قدرت) منطق و هماهنگ نمایند. فرآیندی که در آن منطق سیستم (پول و قدرت) حوزههای معنا، اخلاق و ارتباط انسانی را در مینوردد. او زورگویی رهبران سرمایهداری، را بیان سیاسی این استعمار عنوان می کند. زورگویی رهبران سرمایه داری چرخش مرکزی نظریه او است که همین اکنون در حال تحقق است.
زورگویی رهبران سرمایهداری
زورگویی بهمعنای استفاده نظاممند از قدرت اقتصادی، سیاسی و نهادی برای تحمیل اراده نخبگان سرمایهدار بر سایر دولتها و جوامع تعریف میشود. این زورگویی در چند سطح اقتصادی، سیاسی و حقوقی و ژئوپلیتیک نظامی قابل مشاهده اند. چنانکه ما شاهد هستیم که تحریمهای اقتصادی، فشارهای مالی، تحمیل سیاستهای ریاضتی از سوی نهادهای بینالمللی و کنترل زنجیرههای تأمین جهانی، از مهمترین ابزارهای زورگویی اقتصادیاند. این سیاستها اغلب به نام «ثبات» یا «اصلاحات ساختاری» اجرا میشوند، اما پیامد واقعی آنها، تضعیف حاکمیت اقتصادی کشورهای پیرامونی است. در حالی که این تحریم ها بیشتر رنگ زورگویی اقتصادی را دارند. گاهی هم این زورگویی ها زیر چتر زورگویی سیاسی–حقوقی صورت می گیرد. قانونگذاری به نفع شرکتهای بزرگ، خصوصیسازی خدمات عمومی و تضعیف حقوق کارگران، نمونههایی از سلطه حقوقی سرمایه بر دولتاند. در این چارچوب، قانون از ابزار عدالت به ابزار انباشت سرمایه تبدیل میشود. از سویی هم زورگویی ژئوپلیتیک و نظامی یعنی پیوند منافع اقتصادی با مداخلات نظامی و امنیتی، نشاندهنده مرحلهای است که در آن سرمایهداری برای حفظ هژمونی خود به خشونت سازمانیافته متوسل میشود. والرشتاین این روند را نشانه افول هژمونی و تشدید بیثباتی نظام جهانی میداند.
هژمونی مالی و زورگویی عقلانی شده
در آمریکا، آنچه مارکس «فتیشیسم کالا» مینامید، در قالب فتیشیسم بازارهای مالی تجسد عینی یافته است. چنانکه والاستریت نه بازتاب اقتصاد واقعی، بلکه مرجع حقیقت اقتصادی تلقی میشود. در این کشور تصمیم های سیاسی—از سیاستهای پولی گرفته تا بودجههای اجتماعی—تابع رضایت بازارها است و تقاضای مردم در انها نقش کم رنگ دارد. در بازار ها چنان سلطه مالی حاکم است و فتیشیسم بازار بیرحمانه فرمان می راند که جهان سرمایه داری هرگونه زور گویی و ناروایی را زیر نام آزادی بر مردمان آزاد جهان تحمیل می نماید.
تحریمهای اقتصادی، جنگهای تجاری و فشار بر کشورهای پیرامونی، در گفتمان رسمی آمریکا بهعنوان دفاع از «آزادی» و «نظم مبتنی بر قواعد» عرضه میشوند. این همان چیزی است که آدورنو آن را ایدئولوژی عقلانیشده سلطه مینامید؛ البته خشونتی که خود را اخلاقی جلوه میدهد. شگفت آور اینکه، در چنین فضای زورگویی ها رسانهها جریان اصلی و صنعت سرگرمی، نابرابری، فقر و خشونت ساختاری را طبیعیسازی میکنند. سوژه آمریکایی، به تعبیر مارکوزه، به شهروندی تکساحتی بدل میشود که حتی نارضایتیاش در قالب مصرف جذب میگردد.
شیءوارگی انسان در نظم تکنولوژیک
چین نمونهای برجسته از پیوند سرمایهداری و اقتدارگرایی است که آن را زیر نام « سرمایه داری دولتی و عقل کنترلی می توان به بحث گرفت. اگر در آمریکا بازار، و در اروپا قانون، ابزار سلطهاند، در چین فناوری و نظارت نقش محوری دارند. نظام امتیاز اجتماعی، در چین در واقع تجسد عینی شیءوارگی لوکاچی را بر می تابد که در نتیجه انسان به داده تقلیل مییابد و زورگویی می تواند، بدون توهم لیبرالی، جای پا برای خود باز کند. برخلاف غرب، زورگویی در چین کمتر نیازمند پوشش ایدئولوژیک آزادی است. عقل ابزاری در شکل عریان خود عمل میکند که در نتیجه کارآمدی، ثبات و رشد، جایگزین مفاهیم رهاییبخش میشوند.
مارکس علیه مارکسیسم دولتی
تناقض بنیادین چین در آن است که به نام مارکس، یکی از خشنترین اشکال ازخودبیگانگی سرمایهدارانه را بازتولید میکند؛ جایی که کارگر، هم موضوع انباشت و هم ابژه کنترل است. ابژهٔ کنترل به انسان، بدن، ذهن، رفتار یا منابعی گفته میشود که قدرت سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی میکوشد آنها را نظارت، مهار و فرمانپذیر سازد. این مفهوم در همه عرصه های علمی و فرهنگی مصداق های خود را دارد. به گونه مثال در سیاست، شهروند بهعنوان ابژهٔ کنترل امنیتی و انضباطی؛ در اقتصاد، نیروی کار بهعنوان ابژهٔ کنترل بهرهوری؛ در فرهنگ و رسانه، افکار عمومی بهعنوان ابژهٔ کنترل روایت؛ و در ایدئولوژیهای تمامیتخواه، بدن و باور انسان بهعنوان ابژهٔ اطاعت، به کار برده می شود. خلاصه اینکه، هرجا قدرت میخواهد فرمان براند، چیزی را به ابژهٔ کنترل فرو میکاهد؛ یعنی از «فاعل آگاه» به «موضوع قابل مدیریت» تبدیل میکند.
سلطه قانونمند سرمایه
اتحادیه اروپا نمونهای از آن چیزی است که هابرماس آن را «استعمار زیستجهان از طریق سیستم» مینامد؛ یعنی زورگویی در جهان سرمایه نه با تانک، بلکه با دستورالعمل، مقررات و سیاستهای ریاضتی اعمال میشود. تحمیل سیاستهای ریاضتی به یونان، نمونهای روشن از خشونت ساختاری است؛ خشونتی که در زبان تکنوکراتیک «ضرورت اقتصادی» پنهان میشود و دموکراسی را به امری صوری تقلیل میدهد. بحران یونان در واقع مثال کلاسیک زورگویی نرم است که با چهره دیگری نمودار شده است. اخلاق بدون رهایی بلای دیگری است که دامنگیر عقل بوروکراتیک و خشونت نرم اتحادیه اروپا است. در حالیکه اروپا خود را وجدان اخلاقی جهان معرفی میکند، اما در عمل، مرزهای بسته، سیاستهای مهاجرتی سختگیرانه و بهرهکشی از پیرامون، نشان میدهد که عقل بوروکراتیک نیز از منطق سلطه رها نیست. از آنچه گفته آمد، فهمیده می شود که وحدت در کثرت: سه چهره یک عقلانیتاست. از منظر مارکسی–فرانکفورتی، تفاوت میان آمریکا، چین و اتحادیه اروپا، تفاوت در شکل سلطه است، نه در ماهیت آن.
نشست داوس و بحران رهبری در فرااتلانتیک
بحران ها در جهان سرمایه چنان لبریز و انفجاری شده که منافع شخصی و کشوری رهبران، بر منافع جهانی و مسئولیت های مشترک جهانی آنان اثرات سنگین برجا گذاشته است. چنانکه دیدیم نشست داوس صحنهٔ تقابل دو رویکرد شد. ترامپ با منطق فشار، تعرفه، اولگرایی ملی و زورگویی اقتصادی وارد شد و قواعد چندجانبهگرایی را به چالش کشید. او اقتصاد را ابزار سیاست قدرت میبیند، نه عرصهٔ اجماع. او در محور نگاه یک جانبه گرایی، با تمام توان در برابر چند جانبه گرایی اروپایی ها مقاومت کرد و حتی از تهدید هم دریغ نکرد.
در برابر، اروپاییها تلاش کردند از چندجانبهگرایی، تجارت آزادِ قاعدهمند و دیپلماسی اقتصادی دفاع کنند؛ اما واکنششان بیشتر دفاعی، محتاط و پراکنده بود تا قاطع. داوس به صحنهٔ آشکار شکاف فراآتلانتیک بدل شد. ترامپ با سیاستهای اول آمریکا، تعرفهمحوری و فشار اقتصادی نظم تجارت آزاد و چندجانبهگرایی را به چالش کشید. در مقابل، اروپا از قواعد مشترک، نهادهای بینالمللی و دیپلماسی اقتصادی دفاع کرد، اما واکنشش بیشتر احتیاط امیز و تدافعی بود. هرچند لحن و مضمون بیانیههای رهبران جهان نسبت به سالهای قبل بهطرز چشمگیری متفاوت بود؛ اما اظهارات نخست وزیر کانادا در این نشست تکان دهنده بود. او با زبانی بی پیشینه گفت که «نظم جهانی مبتنی بر قوانین» که پس از جنگ سرد شکل گرفته بود، اکنون نه در حال انتقال، بلکه در حال فروپاشی است. او تأکید کرد که این نظام نه فقط در معرض تغییر، بلکه از اساس «گسسته» شده و دیگر مثل قبل قابل اتکا نیست. او از کشورهای متوسط (نه ابرقدرتها) خواست تا با هم متحد شوند و دیگر صرف در چارچوب بازی ابرقدرتها نباشند. این سخنان او که گفت، قوانین بین المللی به طور گزینشی اجرا می شود؛ برای کسانی که همیشه از نظم لیبرال بینالملل دفاع میکردند، بسیار غیرمنتظره و تکاندهنده بود. او آشکارا از پایان نظم جهانی سنتی سخن گفت و به اجرای تبعیضآمیز قوانین بینالمللی اشاره کرد و دعوت به اتحاد کشورهای متوسط کرد تا «صدای جدیدی» در سیاست جهانی شوند. این سخنان او واکنش شدید ایالات متحده و پیامدهای سیاسی-اقتصادی آن را به دنبال داشت و در پاسخ به این اظهارات ترامپ که «کانادا بهخاطر ایالات متحده زنده است» گفت «کانادا به این دلیل زنده نیست؛ کانادا به این دلیل رشد میکند که ما کانادایی هستیم.»
داوس نشان داد که بحران در فرااتلانتیک تنها اقتصادی نه؛ بلکه بحران اعتماد و رهبری، برخاسته از زورگویی اقتصادی در برابر نظم قاعدهمند است. این وضعیت رهبران اروپا را شگفت زده ساخته است؛ زیرا اروپایی که هنوز به اجماع عملی نرسیده است و هنوز میان مقاومت نمادین و وابستگی عملی سرگردان است؛ دشوار به نظر می رسد تا به زورگویی های ترامپ پاسخ یک دست ارایه کند. آندرس فوگ راسموسن، سرمنشی پیشین ناتو، آینده ناتو را خطرناک خواند و خواهان اتحاد اروپا شد و گفت، ترامپ فقط به زور و قدرت احترام میگذارد. کی بر استارمر نخست وزیر انگلیس با اشاره به سخنان ترامپ مبنی بر اینکه نیرو های بریتانیا از حضور در خط مقدم نبرد خودداری کرده اند، واکنش نشان داد و گفت، چنین سخنانی واقعیت تاریخی ندارد و رییس جمهور آمریکا باید بابت این اظهارات عذرخواهی کند. ترامپ هم در داوس هشدار داد که موضوع گرینلند شکاف میان امریکا و اروپا را افزایش داده است.
این در حالی است که اروپا در واکنش به زور گویی های ترامپ میان مقاومت نرم و سازگاری ناگزیر؛ یعنی نه تسلیم کامل و تقابل آشکار در نوسان است. رهبران اروپا، تأکید بر چندجانبهگرایی در برابر یکجانبهگرایی آمریکا دارند و خواهان خودمختاری راهبردی اروپا اند. آنان طرح «خودمختاری راهبردی اروپا» در حوزه های (امنیتی، اقتصادی، انرژی) را ارایه کرده و در برابر تهدیدها، تعرفهها و فشارهای فراآتلانتیکی ترامپ، دست به انتقاد علنی زده اند و برای رسیدن به هدف سرگرم تقویت انسجام دروناروپایی هستند. به یقین که زورگویی های سرمایهداری، پیامد های ناگواری برای جهانیان دارد. از جمله به ژرفتر شدن شکاف شمال–جنوب؛ تضعیف دولتهای ملی و افزایش دولتهای شکننده؛ گسترش نارضایتی اجتماعی و ظهور پوپولیسمهای اقتدارگرا؛ و عادیسازی خشونت ساختاری علیه کارگران، مهاجران و حاشیه نشینان، می توان اشاره کرد.
امکان رهایی در عصر عقل ابزاری
سرمایهداری متأخر به مرحلهای رسیده است که در آن، ابزارهای سلطه کارآمدتر از همیشه؛ اما مشروعیت آنها شکنندهتر از هر زمان دیگر است. سنت مارکسی–فرانکفورتی نشان میدهد که رهایی نه در اصلاح تکنیکی، بلکه در گسست از عقل ابزاری و احیای عقل انتقادی نهفته است. بااینحال، این رهایی نه وعدهای قطعی، بلکه امکانی شکننده در دل بحران است. بحرانی که به انسداد رهایی در عصر عقل ابزاری می انجامد؛ «انسداد رهایی در عصر عقل ابزاری» یعنی وضعیتی که در آن عقل بهجای رهایی انسان، به ابزار سلطه و کنترل بدل میشود و امکان آزادی واقعی مسدود میگردد. سرمایهداری متأخر، چه لیبرال، چه اقتدارگرا و چه بوروکراتیک، جهان را به مسئلهای برای مدیریت بدل کرده است. آنچه در هر سه الگو مشترک است، حذف سوژه انتقادی و تبدیل انسان به ابزار است. به تعبیر آدورنو، «زندگی نادرست، زندگی درست نمیزاید». رهایی، اگر ممکن باشد، نه در انتخاب میان این الگوها، بلکه در گسست از عقل ابزاری و احیای نقد رادیکال نهفته است؛ نقدی که جرات کند و بپرسد آیا نظمی که برای بقا نیازمند این حجم از زورگویی است، شایسته بقا است یا خیر.
نتیجهگیری
بحرانهای جهان سرمایهداری و زورگویی رهبران آن، رابطهای دیالکتیکی دارند. هرچند زورگویی ابزاری برای مدیریت موقت بحرانها است؛ اما در بلندمدت خود به تشدید بحرانهای ساختاری میانجامد. تعمیق نابرابری و تمرکز ثروت؛ فرسایش مشروعیت سیاسی و بیاعتمادی عمومی؛ ظهور اقتدارگرایی و پوپولیسم؛ کالاییشدن کامل زندگی و طبیعت؛ انسداد رهایی و کاهش امکان بدیلهای اجتماعی؛ و بالاخره بیثباتی جهانی و تشدید تنشهای ژئوپلیتیک، از نتایج ناگوار بحران های سرمایه داری است. سرمایهداری متأخر بیش از هر زمان دیگری با محدودیتهای تاریخی خود روبهرو شده است. عبور از این وضعیت، مستلزم بازاندیشی بنیادین در رابطه میان سرمایه، دولت، دموکراسی و عدالت اجتماعی است؛ امری که بدون فشار اجتماعی، آگاهی انتقادی و بدیلهای نهادی ممکن نخواهد بود. بحرانهای سرمایهداری اگر مهار نشوند، دموکراسی را تضعیف، جامعه را قطبی، رویارویی ها را تشدید و سیاست را عریانتر میکنند. 26-1










