افغانستان؛ سرزمینی میان جغرافیا و تاریخ
چرا راهها همیشه سرنوشت ما را تعیین کردهاند؟
گاهی برای فهم یک کشور، لازم نیست از پایتخت آن شروع کنیم.
کافی است یک جاده را دنبال کنیم.
جادهای که از میان شهرها و روستاها عبور میکند، از کنار بازارها میگذرد، کامیونها را به مرز میرساند، خانوادهها را به یکدیگر متصل میکند و در عین حال میتواند به یکی از مهمترین نقاط آسیبپذیری امنیتی یک کشور تبدیل شود.
افغانستان را میتوان از روی همین جادهها شناخت.
سرزمینی که در طول تاریخ، نه فقط به دلیل کوهها و درههایش، بلکه به دلیل موقعیت جغرافیاییاش اهمیت داشته است؛ سرزمینی میان آسیای مرکزی، ایران، شبهقاره هند و در فاصلهای مهم از چین.
جغرافیا برای افغانستان هم فرصت بوده و هم نفرین.
فرصت، زیرا میتواند پل ارتباطی میان مناطق مختلف باشد.
نفرین، زیرا هرگاه دولت مرکزی ضعیف شده، همین موقعیت جغرافیایی افغانستان به میدان رقابت قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای تبدیل شده است.
من این واقعیت را در سالهای خدمت در ساختار امنیتی افغانستان، بیش از آنکه در کتابها بخوانم، در مسیرها و جادهها لمس کردم.
برای یک افسر امنیتی، جاده فقط یک خط روی نقشه نیست.
جاده یک موجود زنده است.
اگر امن باشد، اقتصاد حرکت میکند.
اگر ناامن شود، اقتصاد متوقف یا گران میشود.
اگر دولت نتواند امنیت آن را تضمین کند، اعتماد مردم و تجار نیز بهتدریج کاهش مییابد.
از همینجا بود که برای من مفهوم واقعی رابطه میان امنیت، اقتصاد و جغرافیا روشنتر شد.
جغرافیا؛ فرصت یا آسیبپذیری؟
افغانستان در ظاهر کشوری محصور در خشکی است.
اما در تاریخ، همیشه کشوری منزوی نبوده است.
کاروانها، بازرگانان، سپاهیان، دانشمندان، مهاجران و فرهنگها از این سرزمین عبور کردهاند.
هرات در غرب افغانستان نمونه برجسته این واقعیت است.
این شهر قرنها یکی از مراکز مهم فرهنگی و تجاری منطقه بوده است. موقعیت آن در نزدیکی ایران و مسیرهای منتهی به آسیای مرکزی، به هرات جایگاهی داده که فراتر از مرزهای سیاسی افغانستان است.
وقتی به تاریخ هرات نگاه میکنیم، درمییابیم که جغرافیا فقط کوه و دشت نیست.
جغرافیا میتواند فرهنگ تولید کند.
میتواند بازار ایجاد کند.
میتواند زبانها و اندیشهها را به یکدیگر نزدیک کند.
و در شرایط دیگر، میتواند جنگ و رقابت را نیز به همراه آورد.
همین دوگانگی در سراسر تاریخ افغانستان دیده میشود.
کشوری که میتوانست از موقعیت خود برای تجارت منطقهای استفاده کند، بارها به دلیل ناامنی و رقابتهای سیاسی و نظامی، از همان موقعیت آسیب دیده است.
از راههای قدیمی تا کریدورهای جدید
اگر در گذشته کاروانها اهمیت داشتند، امروز کریدورها اهمیت دارند.
مفهوم «راه» تغییر کرده است، اما اهمیت آن از بین نرفته.
امروز یک کریدور فقط جاده نیست.
شامل بندر، خط آهن، گمرک، سیستم بانکی، فناوری اطلاعات، امنیت، قراردادهای تجاری و روابط سیاسی میان چند کشور است.
کشوری که بتواند در چنین شبکهای جایگاه خود را پیدا کند، میتواند از جغرافیا درآمد، نفوذ و امنیت تولید کند.
اما کشوری که نتواند، ممکن است صرفاً به محل عبور دیگران تبدیل شود.
این تفاوت بسیار مهم است.
افغانستان سالها درباره موقعیت «چهارراه آسیا» سخن گفته است.
اما چهارراه بودن بهتنهایی یک مزیت نیست.
چهارراه زمانی ارزشمند است که راهها امن باشند، قوانین قابل پیشبینی باشند، تجارت امکانپذیر باشد و دولت بتواند از موقعیت جغرافیایی خود برای ایجاد ارزش اقتصادی استفاده کند.
در غیر این صورت، چهارراه میتواند به محل برخورد تبدیل شود، نه محل اتصال.
هرات–تورغندی؛ جغرافیا در سطح میدان
برای من، یکی از ملموسترین نمونههای این مسئله مسیر هرات–تورغندی است.
در نگاه اول، ممکن است این مسیر فقط یک جاده و یک گذرگاه مرزی به نظر برسد.
اما برای کسی که در حوزه امنیت آن فعالیت کرده است، معنای آن بسیار گستردهتر است.
در این مسیر، امنیت با تجارت پیوند میخورد.
مرز با اقتصاد پیوند میخورد.
اقتصاد با زندگی مردم پیوند میخورد.
و همه اینها در نهایت با ظرفیت دولت ارتباط پیدا میکند.
وقتی یک مسیر تجاری امن باشد، تنها کامیونها سود نمیبرند.
راننده، فروشنده، کارگر، صاحب انبار، مأمور گمرک، هتل، رستوران، بازار محلی و خانوادههایی که به این اقتصاد وابستهاند نیز از آن بهره میبرند.
امنیت یک جاده در واقع امنیت یک زنجیره اقتصادی است.
اما وقتی ناامنی وارد این زنجیره شود، اثر آن نیز زنجیرهای است.
هزینه حملونقل بالا میرود.
ریسک تجارت افزایش مییابد.
سرمایهگذاری کاهش پیدا میکند.
و در نهایت مردم عادی هزینهای را میپردازند که شاید هیچ نقشی در ایجاد ناامنی نداشتهاند.
این همان نقطهای است که امنیت از یک مفهوم نظامی به یک مفهوم اجتماعی تبدیل میشود.
جاده و زندگی روزمره
گاهی در تحلیلهای امنیتی، مردم در پشت اعداد و آمار پنهان میشوند.
از تعداد حملات سخن میگوییم.
از تعداد نیروها.
از میزان تجهیزات.
از کیلومترهای جاده.
اما در پایان، امنیت باید در زندگی انسانها دیده شود.
امنیت یعنی یک مادر بتواند فرزندش را به مدرسه بفرستد.
یعنی یک تاجر بتواند کالای خود را از یک شهر به شهر دیگر منتقل کند.
یعنی راننده بتواند شب به خانه برگردد.
یعنی یک کشاورز بتواند محصول خود را به بازار برساند.
و یعنی مردم بتوانند برای فردای خود برنامهریزی کنند.
اگر یک دولت نتواند چنین پیشبینیپذیری سادهای ایجاد کند، حتی اگر در اسناد رسمی از امنیت و توسعه سخن گفته شود، بخشی از معنای واقعی دولتداری هنوز تحقق نیافته است.
امنیت؛ زیرساخت پنهان توسعه
در سالهای خدمت، به تدریج برایم روشن شد که امنیت را نباید صرفاً هزینه دولت دانست.
امنیت، در شرایط درست، نوعی سرمایهگذاری است.
یک مسیر امن میتواند تجارت را افزایش دهد.
یک مرز امن میتواند درآمد گمرکی ایجاد کند.
یک بازار امن میتواند سرمایهگذاری جذب کند.
یک شهر امن میتواند نیروی انسانی خود را حفظ کند.
اما این رابطه یک شرط دارد: امنیت باید در خدمت زندگی اقتصادی و اجتماعی قرار گیرد، نه اینکه صرفاً به یک عملیات نظامی تبدیل شود.
هدف نهایی امنیت، فقط شکست دادن یک تهدید نیست.
هدف آن ایجاد شرایطی است که جامعه بتواند بدون ترس دائمی زندگی، کار، آموزش و سرمایهگذاری کند.
این شاید یکی از مهمترین تفاوتهای میان «کنترل امنیتی» و «امنیت پایدار» باشد.
چرا افغانستان از جغرافیای خود به اندازه کافی استفاده نکرد؟
این پرسش دشواری است.
افغانستان موقعیت جغرافیایی مهمی دارد، اما موقعیت جغرافیایی به خودی خود ثروت تولید نمیکند.
برای تبدیل جغرافیا به قدرت اقتصادی، چند چیز لازم است:
امنیت.
زیرساخت.
ثبات سیاسی.
قوانین قابل پیشبینی.
دیپلماسی اقتصادی.
و مهمتر از همه، تداوم سیاست.
اگر هر چند سال مسیر سیاست خارجی یا اقتصادی کشور تغییر کند، سرمایهگذار نمیتواند آینده را پیشبینی کند.
اگر امنیت مسیرها تضمین نشود، تجارت نمیتواند پایدار شود.
اگر روابط منطقهای پرتنش باشد، کشور نمیتواند از همه مسیرهای موجود استفاده کند.
بنابراین، مشکل افغانستان تنها این نیست که «راه به دریا ندارد».
مشکل عمیقتر این است که هنوز نتوانسته بهطور پایدار نقش خود را در شبکههای منطقهای تعریف کند.
افغانستان و همسایگانش
آینده افغانستان را نمیتوان جدا از همسایگان آن تصور کرد.
ایران در غرب.
ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان در شمال.
پاکستان در شرق و جنوب.
و چین در شرق دورتر.
هر یک از این کشورها منافع، نگرانیها و ظرفیتهای متفاوتی دارند.
افغانستان اگر بخواهد از جغرافیای خود استفاده کند، نیازمند یک سیاست منطقهای متوازن است.
نه میتواند خود را از منطقه جدا کند و نه میتواند اجازه دهد جغرافیای آن صرفاً توسط دیگران تعریف شود.
سیاست خارجی موفق افغانستان باید بتواند میان منافع مختلف منطقهای فضای همکاری ایجاد کند.
راهآهن، انرژی، تجارت، آب، ترانزیت و امنیت مرزی میتوانند زمینههای همکاری باشند.
اینها موضوعات سادهای نیستند.
اما مزیت آنها این است که منافع مشترک ایجاد میکنند.
کشورها ممکن است در سیاست با یکدیگر اختلاف داشته باشند، اما تجارت و منافع اقتصادی میتواند هزینه درگیری را افزایش دهد.
در اینجا جغرافیا میتواند از عامل رقابت به عامل همکاری تبدیل شود.
افغانستان؛ پل یا میدان رقابت؟
این شاید یکی از مهمترین پرسشهای آینده باشد.
آیا افغانستان میتواند به یک پل منطقهای تبدیل شود؟
یا همچنان میدان رقابت قدرتهای دیگر باقی خواهد ماند؟
پاسخ به این پرسش تنها به کشورهای خارجی مربوط نیست.
بخش بزرگی از پاسخ در داخل افغانستان قرار دارد.
اگر نهادهای داخلی ضعیف باشند، دیگران فضای بیشتری برای تعریف آینده کشور پیدا میکنند.
اگر سیاست خارجی فاقد تداوم باشد، شرکای منطقهای اعتماد بلندمدت پیدا نمیکنند.
اگر امنیت مسیرها تضمین نشود، پروژههای اقتصادی نیز شکننده باقی میمانند.
و اگر مردم از منافع تجارت و اتصال منطقهای سهم نبرند، حتی موفقیتهای اقتصادی نیز نمیتوانند مشروعیت پایدار ایجاد کنند.
بنابراین، استفاده از جغرافیا نیازمند چیزی بیش از پروژههای عمرانی است.
نیازمند دولتداری است.
خاطرهای که جغرافیا به من آموخت
در سالهای خدمت، وقتی به مسیرها و مناطق مختلف نگاه میکردم، گاهی به این فکر میکردم که فاصله میان یک کشور فقیر و یک کشور دارای ظرفیت اقتصادی شاید همیشه در منابع طبیعی آن نباشد.
گاهی در توانایی آن کشور برای «وصل شدن» نهفته است.
کشوری که بتواند شهرهای خود را به یکدیگر وصل کند، مناطق خود را به بازار وصل کند، بازار خود را به منطقه وصل کند و منطقه را به اقتصاد جهانی وصل کند، حتی اگر منابع محدودی داشته باشد، میتواند ظرفیتهای بزرگی ایجاد کند.
اما اگر هر اتصال با یک مانع امنیتی، سیاسی یا نهادی مواجه شود، جغرافیا به جای فرصت به محدودیت تبدیل میشود.
این چیزی بود که در محیط امنیتی افغانستان بیش از پیش احساس کردم.
امنیت یک مسیر، در نهایت امنیت یک مفهوم بزرگتر بود: امنیت حرکت.
حرکت مردم.
حرکت کالا.
حرکت سرمایه.
حرکت دانش.
و حتی حرکت امید.
فرهنگ راه و فرهنگ اتصال
افغانستان فقط یک مسئله ژئوپلیتیکی نیست.
فرهنگ نیز در این میان نقش دارد.
این سرزمین در طول تاریخ از طریق رفتوآمد انسانها، تجارت، زبان، شعر، هنر و دانش با مناطق پیرامون خود ارتباط داشته است.
هرات نمونهای از همین فرهنگ اتصال است.
راهها فقط کالا جابهجا نمیکنند.
ایده نیز جابهجا میکنند.
فرهنگ نیز جابهجا میشود.
تجربه نیز منتقل میشود.
از همین رو، بسته شدن راهها فقط یک مسئله اقتصادی نیست؛ میتواند به انزوای فرهنگی و اجتماعی نیز منجر شود.
و باز شدن راهها فقط به معنای افزایش تجارت نیست؛ میتواند به بازگشت افغانستان به یک فضای منطقهای گستردهتر کمک کند.
آینده؛ افغانستان باید جغرافیای خود را به استراتژی تبدیل کند
افغانستان نمیتواند کوههای خود را جابهجا کند.
نمیتواند همسایگان خود را انتخاب کند.
نمیتواند موقعیت جغرافیایی خود را تغییر دهد.
اما میتواند تصمیم بگیرد با این جغرافیا چه کند.
میتواند جغرافیا را به فرصت تبدیل کند یا اجازه دهد دیگران از آن بهعنوان میدان رقابت استفاده کنند.
میتواند راهها را فقط بهعنوان پروژههای عمرانی ببیند یا آنها را بخشی از یک استراتژی ملی اتصال اقتصادی بداند.
میتواند امنیت را فقط مسئله نیروهای نظامی بداند یا آن را زیرساختی برای تجارت، آموزش و زندگی اجتماعی تلقی کند.
و میتواند روابط خود با همسایگان را صرفاً بر اساس بحرانهای روزمره تنظیم کند یا یک سیاست منطقهای بلندمدت و متوازن ایجاد کند.
به باور من، آینده افغانستان تا حد زیادی به پاسخ به همین انتخابها بستگی دارد.
جغرافیای افغانستان تغییر نخواهد کرد.
اما معنای ژئوپلیتیکی آن میتواند تغییر کند.
سخن پایانی
افغانستان قرنها در مسیر راهها زندگی کرده است.
کاروانها آمدهاند و رفتهاند.
امپراتوریها شکل گرفتهاند و فروپاشیدهاند.
مرزها تغییر کردهاند.
راههای جدید جای راههای قدیمی را گرفتهاند.
اما یک حقیقت همچنان باقی مانده است:
افغانستان نمیتواند از جغرافیای خود فرار کند.
بنابراین، مسئله این نیست که چگونه از موقعیت جغرافیایی خود خلاص شویم؛ مسئله این است که چگونه آن را به سرمایه ملی تبدیل کنیم.
برای من، جادهای که در گذشته فقط یک مسئولیت امنیتی به نظر میرسید، امروز معنای بزرگتری پیدا کرده است.
آن جاده میتواند نماد افغانستان باشد:
اگر امن باشد، حرکت ایجاد میکند.
اگر حرکت ایجاد شود، تجارت شکل میگیرد.
اگر تجارت شکل بگیرد، فرصت ایجاد میشود.
و اگر فرصت با نهادهای پایدار همراه شود، امید نیز امکان ماندن پیدا میکند.
شاید افغانستان برای ساختن آینده خود بیش از هر چیز نیازمند آن باشد که از یک «سرزمین میان کشورها» به یک «کشور متصلکننده» تبدیل شود.
نه میدان رقابت دیگران، بلکه شریک منطقهای آنان.
نه صرفاً مسیر عبور، بلکه مقصد سرمایهگذاری.
نه فقط موضوع امنیت منطقه، بلکه بخشی از راهحل امنیت منطقه.
جغرافیا سرنوشت نیست.
جغرافیا یک امکان است.
اما این دولتداری، امنیت، فرهنگ و اراده سیاسی هستند که تعیین میکنند یک امکان به فرصت تبدیل شود یا به بحران.
افغانستان هنوز همان جغرافیا را دارد.
پرسش اصلی این است که آیا میتواند این بار، جغرافیای خود را به استراتژی تبدیل کند؟
— وحیدالله نورزی
افسر ارشد نظامی سابق | تحلیلگر استراتژیک و امنیتی
افغانستان و ژئوپلیتیک منطقه










