آنارشیسم؛ متهمی برای شکستهای جنبش کارگری ایران؟
نقدی بر جزماندیشی در لباس مارکسیسم علمی
فرشید یاسائی
سرکار خانم اردوان! نوشتهٔ شما « قطارِ لنین رفت؛ آنارشیسم در ایستگاه “شورش ناگهانی” جا ماند!» دربارهٔ آنارشیسم، در نگاه نخست ممکن است نقدی تاریخی و نظری از موضع مارکسیسم به نظر برسد؛ اما با اندکی دقت، مسئلهای جدیتر آشکار میشود: شما از یکسو آنارشیسم را با مجموعهای از صفات منفی، از جمله خردهبورژواییبودن، تخیلیبودن، نفی سازمان و انضباط و حتی همسویی عملی با فاشیسم، معرفی میکنید و از سوی دیگر، بیآنکه شواهد مشخصی ارائه دهید، آن را در جایگاه یکی از عوامل تضعیف جنبش کارگری و تثبیت نظم موجود در ایران مینشانید. در این میان، آنچه غایب است، نه واژگان پرطمطراق نظری و نه نقلقول از مارکس و انگلس، بلکه همان چیزی است که هر تحلیل مدعی رویکرد علمی بیش از هر چیز به آن نیاز دارد: شواهد مشخص، تحلیل تاریخی و اثبات رابطهٔ میان ادعا و واقعیت.
مسئلهٔ من این نیست که چرا شما از مارکسیسم دفاع میکنید یا چرا با آنارشیسم مخالفید. اختلاف نظری، حتی اختلافی عمیق و آشتیناپذیر، حق هر پژوهشگر و فعال سیاسی است. مسئله از جایی آغاز میشود که مخالفت نظری جای شناخت موضوع را میگیرد و داوری ایدئولوژیک، پیش از بررسی واقعیت، نتیجه را تعیین میکند. شما آنارشیسم را چنان یکدست و یکپارچه تصویر میکنید که گویی با ایدئولوژیای مواجهیم که همهٔ پیروانش دربارهٔ سازمان، مبارزهٔ طبقاتی، انقلاب، انضباط و مناسبات قدرت دیدگاهی واحد دارند. حال آنکه آنارشیسم سنتی متکثر از اندیشهها و جنبشهاست؛ از کمونیسم آنارشیستی و آنارشوسندیکالیسم تا گرایشهای دیگر صورتهای ضداقتدارگرایی. این جریانها نه در همهٔ مبانی نظری یکساناند و نه در روشهای سازمانیابی و راهبردهای سیاسی با یکدیگر توافق دارند. تقلیل این تنوع به تصویری واحد و سپس محکومکردن آن تصویر، بیش از آنکه نقد آنارشیسم باشد، ساختن هدفی سادهشده برای حمله به آن است.
البته آنارشیسم را نیز میتوان و باید نقد کرد؛ همانطور که هیچ سنت فکری دیگری از نقد مصون نیست. اما نقد مستلزم شناخت دقیق موضوع است. برای مثال، این ادعا که آنارشیسم هرگونه تشکیلات، انضباط و سازمان سیاسی را نفی میکند، با تاریخ بسیاری از جریانهای آنارشیستی سازگار نیست. آنارشوسندیکالیستها سازمانهای کارگری تشکیل دادهاند، کمونیستهای آنارشیست دربارهٔ سازماندهی تولید و توزیع بحث کردهاند و بسیاری از گرایشهای آنارشیستی از فدراسیون، تصمیمگیری جمعی و هماهنگی میان گروهها دفاع کردهاند. اختلاف اساسی در بسیاری از موارد بر سر اصل سازمانیابی نیست، بلکه بر سر ساختار قدرت، تمرکز تصمیمگیری، سلسلهمراتب و امکان نظارت اعضا بر سازمان است. میتوان دربارهٔ کارآمدی این الگوها بحث کرد، اما نمیتوان مخالفت با اقتدار متمرکز را بیدرنگ به مخالفت با هر نوع سازمان تعبیر کرد و سپس از این مقدمهٔ نادرست، نتیجهای سیاسی گرفت.
بااینحال، مهمترین اشکال نوشتهٔ شما نه در این سادهسازی نظری، بلکه در نحوهٔ کاربرد آن برای توضیح وضعیت جنبش کارگری ایران است. شما آنارشیسم را به عاملی برای پراکندگی نیروهای کارگری و تثبیت سرمایهداری تبدیل میکنید؛ گویی با جنبشی سازمانیافته و دارای نفوذ روبهرو هستیم که در صحنهٔ سیاسی و کارگری ایران حضور مؤثر داشته و با اقدامات مشخص خود مانع سازمانیابی طبقهٔ کارگر شده است. اما اینجاست که پرسش اساسی مطرح میشود: این جنبش سازمانیافته دقیقاً کجاست؟ کدام تشکیلات آنارشیستی در ایران، در کدام دوره و در کدام بخش از طبقهٔ کارگر، چنین نفوذی داشته است؟ کدام اعتصاب، کدام تشکل مستقل یا کدام مبارزهٔ کارگری بهواسطهٔ مداخلهٔ مشخص آنارشیستها شکست خورده یا منحرف شده است؟ نام سازمانها، اسناد فعالیتها، مواضع علنی، شواهد نفوذ و نمونههای تاریخی این تأثیرگذاری کداماند؟
من بیش از پنجاه سال است که با اندیشه و سنت آنارشیستی سروکار دارم. این سابقه، بهخودیخود، نه مرا از خطا مصون میکند و نه جای پژوهش مستند را میگیرد؛ اما دستکم به من حق میدهد دربارهٔ چنین ادعای بزرگی پرسش کنم. در تجربه و شناخت من از فضای سیاسی ایران، آن جنبش آنارشیستیِ سازمانیافته و برخوردار از نفوذی که شما مسئول پراکندگی و ناکامی جنبش کارگری معرفی میکنید، وجود قابلاثباتی ندارد. ممکن است افراد آنارشیست، گرایشهای ضداقتدارگرا یا فعالیتهای پراکندهای در ایران وجود داشته باشند؛ اما حضور افراد و انتشار اندیشه، با وجود یک جنبش سازمانیافته و دارای قدرت تأثیرگذاری گسترده، دو مقولهٔ کاملاً متفاوتاند. اگر شما شواهدی در اختیار دارید که تصویر دیگری ارائه میکند، وظیفهٔ شماست آنها را عرضه کنید. نمیتوان ابتدا وجود یک نیروی مخرب را مفروض گرفت و سپس ناکامیهای یک جنبش اجتماعی را به آن نسبت داد.
در اینجا با یک وارونگی عجیب در منطق استدلال روبهرو هستیم: بهجای آنکه از واقعیتهای تاریخی به تبیین علل شکست برسیم، ابتدا نظریهای دربارهٔ زیانباربودن آنارشیسم میپذیریم و سپس میکوشیم شکستهای موجود را در چارچوب آن توضیح دهیم. حال آنکه جنبش کارگری ایران با موانعی عینی و تاریخی روبهرو بوده است: سرکوب تشکلهای مستقل، بازداشت و پیگرد فعالان، اخراج و فشار اقتصادی، محدودیتهای قانونی، مداخلهٔ نهادهای حکومتی، دشواری پیوند میان بخشهای مختلف طبقهٔ کارگر و اختلافات سیاسی و سازمانی در میان نیروهای مخالف. هر تحلیل جدی باید سهم این عوامل را بررسی کند و در صورت وجود شواهد، نقش دیگر جریانها را نیز بسنجد. اما اگر قرار است آنارشیسم را عاملی مهم یا تعیینکننده بدانیم، باید نشان دهیم که این عامل واقعاً در کجا و چگونه عمل کرده است. نمیتوان فقدان توضیح مستند دربارهٔ شکستهای واقعی را با حضور یک مقصر اثباتنشده جبران کرد.
شاید بهتر باشد پرسش را از سوی دیگری مطرح کنیم: اگر تشکیلات حزبی متمرکز، انضباط سازمانی و رهبری سیاسی، آنگونه که شما تأکید میکنید، ضرورتهای اجتنابناپذیر رهایی طبقهٔ کارگرند، آیا نباید عملکرد تاریخی این الگوها نیز با همان معیارهای انتقادی بررسی شود؟ سهم تصمیمهای سیاسی، خطاهای تحلیلی، شیوههای رهبری و مناسبات قدرت درونی تشکیلات مختلف در کامیابیها و ناکامیهای جنبش کارگری چه بوده است؟ آیا هر تشکیلاتی که خود را نمایندهٔ منافع تاریخی پرولتاریا میداند، الزاماً در عمل نیز منافع و استقلال آن را تأمین میکند؟ آیا انضباط سازمانی همیشه به تقویت قدرت جمعی کارگران میانجامد، یا ممکن است در شرایطی به تمرکز تصمیمگیری و محدودشدن امکان نقد درونی منجر شود؟ این پرسشها نه تبلیغ آنارشیسماند و نه انکار اهمیت سازمانیابی؛ بلکه پرسشهایی ضروری دربارهٔ هر پروژهای هستند که مدعی رهایی انسان از سلطه است.
مشکل زمانی عمیقتر میشود که شما مخالفت با تشکیلات مورد تأیید خود را به سود جمهوری اسلامی تفسیر میکنید و از بهرهبرداری وزارت اطلاعات از جریانهای آنارشیستی سخن میگویید. در اینجا دیگر صرفاً با یک اختلاف نظری روبهرو نیستیم؛ با ادعایی مواجهیم که بار سیاسی و امنیتی سنگینی دارد. اگر مدعی هستید دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی از یک جریان آنارشیستی مشخص بهرهبرداری کرده است، باید روشن کنید کدام جریان، در چه زمانی، با چه اقداماتی و بر پایهٔ کدام اسناد. آیا از نفوذ امنیتی سخن میگویید؟ از همکاری آگاهانه؟ از بهرهبرداری حکومت از اختلافات میان مخالفان؟ یا صرفاً از این احتمال که ضعف سازمانی برخی گروهها میتواند به سود حکومت تمام شود؟ این موارد نه مترادفاند و نه میتوان یکی را بدون شواهد به دیگری تبدیل کرد.
حکومتهای اقتدارگرا ممکن است از اختلافات، پراکندگیها و اشتباهات نیروهای مخالف خود بهرهبرداری کنند؛ اما این واقعیت عمومی، بهخودیخود، هیچ جریان خاصی را عامل آن وضعیت یا همکار حکومت معرفی نمیکند. حتی اگر ثابت شود که حکومت در موردی از اختلافات میان مخالفان سود برده است، هنوز باید نشان داد که نقش یک جریان مشخص چه بوده و رابطهٔ علّی میان اقدامات آن و پیامد مورد ادعا چیست. بهرهبرداری حکومت از یک وضعیت، با ایجاد آن وضعیت از سوی یک جریان، و این هر دو با همکاری آگاهانهٔ آن جریان با حکومت، سه ادعای متفاوتاند که هرکدام به شواهد مستقل نیاز دارند. نمیتوان این فاصلههای منطقی را با چند عبارت سیاسی پر کرد.
همین مسئله در پیوندی که میان آنارشیسم و فاشیسم برقرار میکنید نیز دیده میشود. تأثیر برخی اندیشههای ژرژ سورل بر شماری از جریانهای فاشیستی را نمیتوان انکار کرد؛ اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که آنارشیسم بهطور کلی بسترساز فاشیسم بوده یا مخالفت با اقتدار متمرکز، بهخودیخود، راه را برای فاشیسم هموار میکند. تأثیرپذیری یک جریان از متفکری خاص، همپوشانی محدود در برخی مفاهیم، تغییر موضع سیاسی بخشی از یک جنبش و تعلق نظری یا سازمانی به یک سنت، مقولههایی متفاوتاند. برای آنکه از تاریخ نتیجهای معتبر بگیریم، باید همین تفاوتها را حفظ کنیم. در غیر این صورت، تاریخ به انباری از نامها و نقلقولها تبدیل میشود که میتوان از میان آنها برای محکومکردن هر رقیبی شاهدی انتخاب کرد.
اما آنچه در سراسر نوشتهٔ شما بیش از همه جلب توجه میکند، کاربرد مکرر صفت «علمی» برای مارکسیسم است؛ گویی این صفت بهتنهایی مسئله را حل میکند و نظریهای که چنین عنوانی دارد، دیگر در معرض پرسشهای بنیادی قرار نمیگیرد. مارکس و انگلس متفکرانی مهم و اثرگذار در تاریخ اندیشهٔ اجتماعیاند؛ آثار آنان همچنان موضوع مطالعه، نقد و بحثاند. اما اهمیت تاریخی و نظری آنان به این معنا نیست که هر داوریشان دربارهٔ آنارشیسم یا هر نتیجهای که از منازعات سیاسی زمان خود گرفتهاند، حقیقتی نهایی و فراتاریخی است. نقد مارکس بر پرودون را باید با بررسی استدلالهای اقتصادی و فلسفی آن دو سنجید؛ اختلاف مارکس و باکونین را باید در بستر منازعات واقعی دربارهٔ دولت، انقلاب و سازمان بررسی کرد؛ و تجربهٔ جنبشهای مارکسیستی و آنارشیستی را باید با توجه به شرایط تاریخی و نتایج عملیشان تحلیل کرد. نقلقول از بنیانگذاران یک سنت فکری میتواند نقطهٔ آغاز بحث باشد، اما جایگزین استدلال مستقل نمیشود.
علم نه با اعلام علمیبودن یک نظریه، بلکه با شیوهٔ مواجههٔ آن با شواهد، نقد و امکان بازنگری معنا پیدا میکند. اگر هر موفقیت را نشانهٔ درستی خط خود بدانیم و هر شکست را به خرابکاری رقیب نسبت دهیم، نظریهای ساختهایم که هیچ نتیجهای نمیتواند آن را به پرسش بکشد. چنین رویکردی، هرقدر هم از واژگان علمی استفاده کند، در معرض تبدیلشدن به جزماندیشی ایدئولوژیک است. مارکسیسم نیز، اگر قرار است روش نقد اجتماعی باشد، باید بتواند عملکرد نیروهای مدعی خود را نقد کند؛ همانگونه که آنارشیسم نیز باید در برابر نقد استدلالی و تاریخی پاسخگو باشد.
نکتهٔ بنیادی همینجاست: نمیتوان با معیارهای سختگیرانه از رقیب بازخواست کرد و برای جریان خودی مصونیت نظری قائل شد. اگر ضعف تشکیلاتی، اختلافات داخلی یا ناتوانی در ایجاد سازمان پایدار از نظر شما عواملیاند که میتوانند به بقای نظم سرمایهداری کمک کنند، این معیار باید دربارهٔ همهٔ نیروها به کار رود. اگر انضباط و رهبری سیاسی را ضروری میدانید، باید نشان دهید که چه سازوکارهایی از تبدیل آنها به سلطه بر اعضا جلوگیری میکنند. اگر از علم سخن میگویید، باید آماده باشید که مفروضات خودتان نیز به همان اندازهٔ مفروضات رقیب بررسی شوند. و اگر کسی را به هموارکردن راه حکومت متهم میکنید، باید برای این اتهام سند داشته باشید، نه صرفاً استنتاجی که از پیش با موضع سیاسی شما سازگار است.
بنابراین، مسئلهٔ من دفاع بیقیدوشرط از آنارشیسم نیست؛ مسئله دفاع از حق نقد مستدل و ضرورت تمایز میان ادعا و واقعیت است. من آنارشیسم را نقدپذیر میدانم، اما نمیپذیرم که تصویری سادهشده از آن جای شناخت تاریخیاش را بگیرد. نمیپذیرم که شکستهای جنبش کارگری ایران، بدون اثبات حضور و نفوذ یک جریان آنارشیستی سازمانیافته، به آن نسبت داده شود. و نمیپذیرم که مخالفت با یک الگوی حزبی، بدون ارائهٔ شواهد، به معنای خدمت به دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی معرفی شود.
پس پرسش نهایی من از شما روشن است: اگر واقعاً بر پایهٔ تحلیل علمی سخن میگویید، تشکیلات آنارشیستی مورد ادعای شما در ایران کدام است؟ کدام اقدام مشخص آن موجب شکست کدام مبارزهٔ کارگری شده است؟ و اسناد شما دربارهٔ بهرهبرداری وزارت اطلاعات از این جریان چیست؟ پاسخ مستند به این پرسشها میتواند بحثی جدی و مفید را آغاز کند. اما اگر برای این ادعاها شواهد مشخصی ندارید، بهتر است آنها را بهعنوان برداشت سیاسی خود مطرح کنید، نه نتیجهای اثباتشده دربارهٔ تاریخ جنبش کارگری ایران.
در پایان، شاید بد نباشد به این نکته بازگردیم که هدف از نقد نظریههای رهاییبخش، انتخاب یک نام مقدس و محکومکردن نامی دیگر نیست. مسئله این است که کدام اندیشه و کدام شیوهٔ سازمانیابی، در شرایط واقعی، به افزایش توان تصمیمگیری مستقل انسانها، گسترش مشارکت و مهار قدرت میانجامد. هیچ حزبی صرفاً به دلیل ادعای نمایندگی طبقهٔ کارگر، مالک حقیقت نیست؛ همانطور که هیچ جریان آنارشیستی صرفاً به دلیل مخالفت با اقتدار متمرکز، از نقد بینیاز نمیشود.
اگر مارکسیسم علمی است، باید از نقد مصون نباشد؛ و اگر آنارشیسم قرار است نقد شود، باید بر پایهٔ آنچه واقعاً هست نقد شود، نه بر پایهٔ تصویری که برای محکومکردنش ساختهایم. جنبش کارگری ایران نیز بیش از آنکه به یافتن متهمان ایدئولوژیک نیاز داشته باشد، به شناخت دقیق موانع واقعی خود، نقد صادقانهٔ خطاهای همهٔ نیروها و بررسی مستند تجربههای تاریخی نیاز دارد.پایان