چرا برای ویتکاف و کوشنر دشوار است توافق روسیه و اوکراین را نهایی کنند

نویسنده: فیودور لوکیانوف ــ
چرا دیپلماسی صلح آمریکا همچنان دور خود میچرخد
استیو ویتکاف، فرستادهٔ ویژهٔ ایالات متحده، و جرد کوشنر در یک نشست خبری در جریان نشست «ائتلاف داوطلبان» در کاخ الیزه، ۶ ژانویهٔ ۲۰۲۶، پاریس، فرانسه.
تلاشهای دیپلماتیک برای پایان دادن به یک درگیری مسلحانهٔ شدید و خونین همواره باید مورد استقبال قرار گیرد و پافشاری دولت دونالد ترامپ، که بیش از یک سال و نیم است این هدف را دنبال میکند، نیز شایستهٔ توجه است؛ حتی اگر نتایج بهدستآمده تا اینجا را بهسختی بتوان چشمگیر توصیف کرد.
دستکم، کاخ سفید همچنان تنها بازیگر در غرب است که هم برای تغییر وضعیت تلاش میکند و هم از اهرمی قابلتوجهی برای تأثیرگذاری بر آن برخوردار است. احتمالاً، ترامپ و نزدیکترین همکارانش واقعاً خواهان پایان یافتن جنگ هستند، زیرا ادامهٔ آن توجه واشنگتن را از اولویتهای سیاست خارجیای که آنها مهمتر میدانند منحرف میکند. اما اگر چنین است، چرا ابتکار دیپلماتیک ترامپ همچنان دور خود میچرخد و هر تلاش تازهای به ناامیدی دیگری ختم میشود؟
ترامپ و فرستادگان اصلی او تمایل دارند به این درگیری همچون مسألهای فوقالعاده دشوار اما اساساً فنی نگاه کنند؛ معمایی که باید جدا از نظام بینالمللی گستردهتر حل شود. این رویکرد بازتابدهندهٔ جهانبینی کاخ سفید کنونی است؛ جایی که امور بینالمللی مجموعهای از مسائل عملی تلقی میشوند که باید به شیوهای حلوفصل شوند که موقعیت آمریکا را تقویت کند، و ترجیحاً نوعی منفعت تجاری نیز بههمراه داشته باشد. با توجه به سوابق حرفهای رئیسجمهور و دو میانجی اصلی او، استیو ویتکاف و جرد کوشنر، این امر چندان تعجبآور نیست.
چنین رویکردی میتواند بهعنوان یک ابزار مفید باشد، اما هنگامی که جایگزین درک فرایندهایی شود که اساساً این درگیری را به وجود آوردند ــــ و به تعبیر روسها، «علل ریشهای» آن ــــ سودمندی خود را از دست میدهد. هرگونه توافق پایدار مستلزم درکی از این مسأله است که، اگر قرار باشد از رویاروییهای مشابه در آینده جلوگیری شود، چه چیزهایی باید در روابط میان قدرتهای بزرگ تغییر کند.
ترامپ بارها تأکید کرده است که اگر در سال ۲۰۲۲ رئیسجمهور بود، جنگ هرگز آغاز نمیشد؛ با این مضمون ضمنی که جو بایدن و دموکراتها صرفاً بیش از حد ناتوان بودند که بتوانند از آن جلوگیری کنند. ترامپ گاه اذعان کرده است که گسترش طولانیمدت ناتو بهسوی شرق در شکلگیری بحران نقش داشته، اما عموماً علاقهٔ چندانی به فرایندهای گستردهتر نظامی و سیاسی پشت این بحران نشان نمیدهد.
با این حال، سیاست آمریکا و ناتو در قبال اوکراین ساخته و پرداختهٔ یک دولت یا مشتی از مقامها در واشنگتن و بروکسل نبود، بلکه طی چندین دهه و بر پایهٔ برداشت خاصی از منافع راهبردی غرب شکل گرفت. از دیدگاه مسکو، بحرانی که در سال ۲۰۲۲ وارد حادترین مرحلهٔ خود شد، نقطهٔ اوج فرایندهایی بود که از پایان جنگ سرد در جریان بودند.
این امر تا حدی توضیح میدهد که چرا واشنگتن همچنان میزان اهمیت نتیجهٔ جنگ برای طرفهای اصلی را دستکم میگیرد. برای روسیه و اوکراین، آنقدر مسائل حیاتی در میان است که نمیتوان این درگیری را از طریق همان نوع معاملهای حل کرد که ترامپ بهطور غریزی به آن گرایش دارد. منافع دو طرف آشکارا در تضاد است، اما هردو نتیجهٔ جنگ را سرنوشتساز میدانند. اروپای غربی نیز، که سرمایهگذاری سیاسی سنگینی در آرمان اوکراین کرده، مستقیماً در نتیجهٔ آن ذینفع است. بنابراین، هر تلاش تازهٔ دو میانجی واشنگتن با همان مانع روبهرو میشود: هیچیک از طرفها این مسأله را صرفاً یک معاملهٔ دیگر نمیبیند.
تناقض دیگری نیز در موضع آمریکا وجود دارد، زیرا واشنگتن میخواهد به میانجی اصلی در درگیریای بدل شود که ادامهٔ آن را از نظر مادی مورد حمایت قرار داده است. موضع ایالات متحده مسلماً در دوران ترامپ تغییر کرده است، زیرا تمرکز شدید پیشین واشنگتن بر اوکراین به میزان قابلتوجهی کاهش یافته است. ترامپ ترجیح میدهد آمریکا عقب بنشیند و در عین حال نفوذ تعیینکنندهٔ خود را بر آنچه در ادامه رخ میدهد حفظ کند؛ اما دشواری دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
انتقال بار مالی، مسؤولیت سیاسی، و خطرات به اروپاییهای غربی، در حالی که واشنگتن همچنان شرایط را دیکته کند، مستلزم درجهای از فرمانبرداری شرکای کوچکتر است، که آمریکا دیگر نمیتواند آن را تضمین کند. دولتهای اتحادیهٔ اروپا و کییف نیز آموختهاند چگونه با این رئیسجمهور نامتعارف برخورد کنند، و هنگامی که نمیتوانند او را متقاعد سازند، بهطور فزاینده در دور زدن فشارهای او مهارت پیدا کردهاند.
تنها ابزار آمریکا، که در برابر آن دفاع چندانی وجود نخواهد داشت، قطع کامل حمایت نظامی است؛ اما بعید است ترامپ چنین گامی بردارد، حتی اگر شخصاً مایل به انجام آن باشد، زیرا تسهیل یک پیروزی کامل روسیه هدف او نیست. ممکن است شکل دقیق توافق نهایی برای او نسبت به سلفش اهمیت کمتری داشته باشد، اما شکست کامل اوکراین مسألهای دیگر خواهد بود. کنار گذاشتن اوکراین نیز در میان تشکیلات سیاسی آمریکا ــــ جایی که عملاً هیچ جریان قابلتوجهی خواهان یک نزدیکی بنیادی با روسیه نیست ــــ از حمایت چندانی برخوردار نخواهد بود.
بنابراین، کاخ سفید آن تغییر رادیکال در سیاست آمریکا را که برای دگرگون کردن این درگیری ضروری خواهد بود در نظر ندارد. اما بدون چنین تغییری، رویدادها تمایل دارند به مسیر پیشین خود بازگردند: رویاروییای طولانی و فوقالعاده شدید که هیچکس نمیتواند با اطمینان مدت آن را پیشبینی کند.
در یکچنین رویارویی، کسانی که واقعاً در جنگ میجنگند و خطرات آن را متحمل میشوند در نهایت بیش از میانجیها یا حامیان خارجی اهمیت دارند. اما هیچیک از اینها بهمعنای بیهوده بودن دیپلماسی رفتوبرگشتی ویتکاف و کوشنر نیست، زیرا ارتباط میان دشمنان امری ضروری است، و زیرساخت موجود برای گفتوگوی رسمی همچنان ناکافی است. افزون بر این، کانالهای غیررسمی میتوانند در جایی که دیپلماسی رسمی از کار افتاده است به احیای تفاهم کمک کنند؛ اما دیپلماسی غیررسمی محدودیتهایی دارد.
دوستان و شرکای تجاری ممکن است تماسهایی برقرار کنند، و حوزههایی را بیابند که در آنها مصالحه قابل تصور است، اما خود آنان صلح را برقرار نمیکنند. دیپلماسی رفتوبرگشتی داماد رئیسجمهور و یک شریک تجاری مورد اعتماد، ممکن است سرانجام به کاتالیزوری برای مذاکرات جدی بدل شود؛ با این حال، اگر آن لحظه فرا برسد، توافق باید بهدست مقامها و نهادهایی مذاکره شود که از مشروعیت دولتی و قدرت اجرای آنچه امضا میکنند برخوردارند. روابط شخصی میتوانند در را باز کنند، اما بهتنهایی نمیتوانند به یک جنگ پایان دهند.
ــــــــــــــــــــ
* فیودور لوکیانوف، سردبیر Russia in Global Affairs، رئیس هیأترئیسهٔ «شورای سیاست خارجی و دفاعی» و مدیر پژوهشی باشگاه بینالمللی گفتوگوی والدای.
منبع: راشا تودی، ۷ سپتامبر ۲۰۲۶
https://www.rt.com/russia/645192-ukraine-cannot-be-settled-like/









