توافقنامه همکاری نظامی روسیه و افغانستان

ضرورت دوجانبه و برمبنای منافع طرفین : منافع روسیه ؛ افغانستان با…

بازخوانی تحولات افغانستان؛ از بن بست سیاسی تا تحول اجتماعی

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان در آستانهٔ دگرگونی؛ از متن استبداد تا…

چگونگی آبیاری  زمین های زراعتی

نوشته کریم پوپل مورخ ۲۲ می ۲۰۲۶ آبیاری عملیه رساندن مقادیر کنترل…

پیاوړی لیکوال، تکړه شاعر

له ښاغلي ډاکټر طارق رشاد سره چې د علم، ادب…

آیینۀ تاریخ

رسول پویان چه خـوش گفت توسیدیـد فیلسوف که بُد جنگ اسپارت وآتن…

زمزمه های بازگشت اشرف غنی به کابل از شایعه تا…

نویسنده: مهرالدین مشید در این روزها زمزمه‌های بازگشت اشرف غنی به…

دستاوردهای خلاق چخوف، نویسنده برجسته رئالیست روسی 

برگردان. رحیم کاکایی پیشگفتار مترجم : رئالیسم بی‌رحمانه‌ی یک راوی غمگین  نویسنده ای…

لحاف مهربان کودکی

ساجده میلاد من به گذشته می اندیشم  من شب ها  در آغوش سبز…

نقش زنان مسلمان در جامعه اسلامی !

مقدمه . بی گمان یکی از مهم ترین مباحث در تبیین…

بدخشان؛ گره کور و پاشنه آشیل حاکمیت طالبان

نویسنده: مهرالدین مشید بدخشان؛ جرقه های بحران و احتمال خیزش تازه…

شیرۀ جان

رسول پویان شیرۀ جان ازدو چشم خون چکانم می چکد لـؤلــؤی لالا…

            و حدت خواهی 

در عاشقی ،  عشق   نمایی   نمیکنم گنج  ی  محبتیم…

فیلسوفان یهودی تبار؛ آته ایسم ناتمام،سوسیالیسم احساسی

Hermann Cohen (1842- 1918 ) آرام بختیاری هرمان کوهن؛ میان کانت و…

حماسه هایی که به بهای خیانت نخبگان به سوگواره تبدیل…

نویسنده: مهرالدین مشید روایت تراژدی ملتی که بهای جاه‌طلبی نخبگان را…

د دموکراسۍ د ناکامو تجربو انتقادي ارزونه

نور محمد غفوری سریزه  د تحمیلي جمهوریت او تقلبی دموکراسۍ تجربې موږ ته…

حکمت چیست؟

برهان الدین « سعیدی» حکمت دنیا فـزاید ظن و شک ــ …

این خون کسی ریخته یا می سرخ است یا توت…

نویسنده: جمشید کوهستانی    نظامی سابق فرستنده: محمد عثمان نجیب  ##########################نوتبرعلاوه شعر حضرت سعدی لکه…

افغانستان در تنگنای بن بست؛ انحصار طالبان و پراکنده گی…

نویسنده: مهرالدین مشید روایت یک بن بست تاریخی؛ قدرت یک دست…

جوانی 

طی شد، دریغ و درد، زمان جوانیم مانده است بهره ی…

افغانستان؛ از انحصار و پراکندگی تا همگرایی و مشارکت

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان؛ از واگرایی های سیاسی تا جستجوی وفاق…

«
»

ایران در عصر خاموشی

« از فرسایش اپوزیسیون تا حکومت وحشت »

تهیه و تدوین: فرشید یاسائی

“…حکومت‌های امنیتی معمولاً از وضعیت جنگی یا بحران خارجی برای تشدید کنترل داخلی استفاده می‌کنند. جنگ ـ چه واقعی و چه در سطح تهدید دائمی ـ فضای جامعه را به سوی «امنیتی شدن» سوق داده است. در چنین وضعیتی، حکومت می‌تواند بسیاری از اقدامات خود را با استناد به حفظ ثبات، امنیت ملی یا مقابله با دشمن توجیه کند. بخشی از جامعه نیز، حتی اگر ناراضی باشد، ممکن است در شرایط بحران خارجی از ترس فروپاشی یا ناامنی گسترده، به سکوت روی آورد. به همین دلیل، فضای جنگی برای حکومت فقط یک تهدید نیست؛ گاه فرصتی برای بازسازی کنترل داخلی است. در چنین فضایی، مرز میان مخالف سیاسی، معترض مدنی و «تهدید امنیتی» عملاً از میان می‌رود و دستگاه امنیتی دست بازتری برای سرکوب پیدا می‌کند….”

پیشگفتار: ایران امروز در یکی از پیچیده‌ترین و تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر خود ایستاده است؛ دوره‌ای که در آن، نه ‌تنها ساختار قدرت دگرگون شده، بلکه روان جامعه نیز دچار فرسایشی عمیق و ماندگار شده است. آنچه روزگاری نظامی ایدئولوژیک با ظاهری مذهبی به شمار می‌رفت، اکنون بیش از هر زمان دیگر به ساختاری امنیتی ـ نظامی شباهت دارد؛ ساختاری که بقای خود را نه از رضایت عمومی، بلکه از کنترل، نظارت و سرکوب به دست می‌آورد. در چنین فضایی، جامعه به ‌تدریج از سیاست فاصله گرفته و بسیاری از مردم، به ‌ویژه نسل جوان، دیگر نه به تغییر، بلکه به بقا بیشترمی‌اندیشند. وحشت ، سکوت، مهاجرت و انزوا، آرام – ‌آرام به عناصر ثابت زندگی روزمره بدل شده‌اند. این رساله تلاشی است برای فهم این دگرگونی بزرگ؛ دگرگونی‌ای که نه ‌فقط ساختار حکومت، بلکه معنای سیاست و روان جمعی جامعه را نیز تغییر داده است.

همزمان با گسترش اقتدار امنیتی، اپوزیسیون ایران نیز وارد مرحله‌ای از بحران تاریخی شده است. سال‌ها اختلاف، بی‌اعتمادی و نزاع‌های فرقه‌ای، بسیاری از نیروهای مخالف را از جامعه دور کرده و بخش بزرگی از انرژی سیاسی را صرف درگیری‌های درونی ساخته است. در حالی که مردم داخل کشور زیر فشار سرکوب، بحران اقتصادی و انسداد سیاسی زندگی می‌کنند، بخش‌هایی از اپوزیسیون خارج از کشور همچنان درگیر جنگ‌های هویتی و حذف متقابل‌اند. پیامد این وضعیت، شکل‌گیری تردیدی عمیق در ذهن جامعه نسبت به امکان ظهور یک بدیل قابل اعتماد است. مسئله امروز دیگر تنها نبود اتحاد و ائتلاف نیست؛ بلکه فرسایش تدریجی اعتماد عمومی به اصل مفهوم اپوزیسیون است. این رساله می‌کوشد نشان دهد چگونه این فرسایش، خود به یکی از عوامل دوام وضعیت موجود تبدیل شده است.

قطع و وصل اینترنت، تشدید نظارت، بازداشت‌ و اعدامهای مداوم و گسترش فضای امنیتی، جامعه ایران را به وضعیتی رسانده که در آن ارتباطات اجتماعی و سیاسی به‌ شدت آسیب دیده‌اند. انسان‌ها زمانی توان مقاومت و امید دارند که بتوانند یکدیگر را ببینند، صدای هم را بشنوند و احساس کنند تنها نیستند. اما حکومت‌های امنیتی دقیقاً همین پیوندها را هدف قرار می‌دهند. خاموشی اینترنت فقط خاموشی شبکه‌ها نیست؛ خاموشی حافظه جمعی، همبستگی اجتماعی و امکان سازمان‌یابی نیز هست. در چنین شرایطی، جامعه به مجموعه‌ای از افراد پراکنده تبدیل شده که هر کدام بیش از هر چیز درگیر حفظ زندگی فردی خویش‌اند. این رساله تلاش می‌کند نشان دهد چگونه ترس، انزوا و فرسودگی اجتماعی، به ابزارهای نوین کنترل سیاسی تبدیل شده‌اند.

با این حال، هدف این نوشته صرفاً توصیف تاریکی نیست. تاریخ ملت‌ها بارها نشان داده است که حتی در شدیدترین دوره‌های سرکوب نیز، جامعه به‌ طور کامل نابود نمی‌شود. زیر لایه‌های سکوت، همواره حافظه‌ای پنهان، خشمی فروخورده و میلی برای بازپس‌گیری کرامت انسانی باقی می‌ماند. مسئله اساسی این است که آیا نیروهای سیاسی و اجتماعی خواهند توانست این حافظه را به شکلی عقلانی، مدنی و آینده‌نگر بازسازی کنند یا نه. اگر سیاست همچنان در قالب نفرت، حذف و انتقام باقی بماند، هر تغییری ممکن است تنها به بازتولید چرخه‌ای تازه از استبداد بینجامد. اما اگر فرهنگ تحمل اختلاف و پذیرش تکثر و دگراندیشی شکل گیرد، شاید راهی برای خروج از این بن‌بست تاریخی گشوده شود.

این نوشته نه ادعای ارائه راه‌حلی قطعی دارد و نه در پی دفاع از جریان سیاسی خاصی است. هدف آن، تلاشی برای فهم زمانه‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم؛ زمانه‌ای که مرز میان امید و یأس، مقاومت و بقا و سیاست و ترس، بیش از هر زمان دیگری درهم تنیده شده است. شاید نخستین گام برای عبور از بحران، دیدن واقعیت همان‌گونه باشد که هست، نه آن‌گونه که آرزو داریم… زیرا جامعه‌ای که نتواند واقعیت خود را بشناسد، نخواهد توانست آینده‌ای متفاوت بسازد.

*****

آغاز: یکی از بزرگ ‌ترین خطاهای سیاست در جوامع دوقطبی، تبدیل اختلاف به دشمنی وجودی است. در چنین وضعیتی، هر جریان سیاسی نه یک رقیب، بلکه «تهدیدی برای موجودیت» تلقی می‌شود. نتیجه آن است که سیاست از عرصه گفت ‌وگو و رقابت خارج شده و به میدان حذف متقابل فرو می‌غلتد. در اپوزیسیون ایران نیز بخشی از بحران دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. جمهوری‌خواه و سلطنت‌طلب، به‌جای آنکه یکدیگر را دو روایت متفاوت از آینده ایران بدانند، اغلب همدیگر را مانع اصلی نجات کشور تصور می‌کنند. در چنین فضایی، انرژی نیروها به‌جای ساختن یک بدیل سیاسی، صرف بی‌اعتبارسازی، افشاگری، تحقیر و جنگ روانی می‌شود. تداوم این روند، نه ‌تنها به شکل‌گیری آلترناتیوی دموکراتیک کمک نمی‌کند، بلکه به فرسایش اعتماد عمومی و خستگی جامعه می‌انجامد.

مدیریت اختلاف، به معنای حذف اختلاف نیست. برعکس، نخستین گام در مدیریت شکاف‌های سیاسی، پذیرش پایدار بودن آن‌هاست. برخی اختلافات در تاریخ ملت‌ها بنیادی و ماندگارند؛ مانند اختلاف میان سلطنت و جمهوری، مذهب و سکولاریسم، یا تمرکزگرایی و فدرالیسم. تلاش برای حذف این شکاف‌ها معمولاً نتیجه‌ای معکوس به همراه دارد. آنچه اهمیت دارد، تبدیل این تضادها از «جنگ هویتی» به «رقابت سیاسی قابل تحمل» است. جامعه‌ای بالغ تلقی می‌شود که بتواند اختلافات عمیق را بدون فروپاشی اجتماعی و نفرت دائمی مدیریت کند. در چنین جامعه‌ای، نیروها شاید هرگز متحد نشوند، اما می‌آموزند موجودیت یکدیگر را تحمل کنند.

یکی از شروط اساسی این گذار، تفکیک میان «مخالفت» و «تخریب» است. مخالفت سیاسی بخشی طبیعی از حیات دموکراتیک است؛ اما تخریب زمانی آغاز می‌شود که هر جریان، مشروعیت اخلاقی و ملی دیگری را به ‌طور کامل انکار می کند. در فضای اپوزیسیون ایران، این گرایش بارها دیده شده است؛ جایی که هر طرف، دیگری را یا خائن می‌خواند، یا وابسته، یا عامل استمرار استبداد. در نتیجه، گفت ‌وگو ناممکن می‌شود، زیرا گفت‌وگو تنها میان نیروهایی ممکن است که حداقلی از مشروعیت متقابل را برای یکدیگر قائل باشند. بدون این حداقل، سیاست به جنگ حافظه‌ها و کینه‌های تاریخی تقلیل پیدا می‌کند.

برای جلوگیری از چنین وضعیتی، ضروری است نیروهای سیاسی بر سر «قواعد رقابت» به توافق برسند، نه الزاماً بر سر اهداف نهایی. ممکن است جمهوری‌خواهان و سلطنت‌طلبان هرگز درباره شکل حکومت آینده توافق نکنند، اما بتوانند بر اصولی چون انتخابات آزاد، آزادی زندانیان سیاسی ، نفی خشونت داخلی ولغو مجازات اعدام ، حق فعالیت برابر، آزادی رسانه و حق انتخاب مردم به تفاهمی حداقلی برسند. اهمیت این توافق‌ها در آن است که اجازه می‌دهد رقابت سیاسی از مسیر مدنی و اجتماعی عبور کند، نه از مسیر حذف و انتقام. دموکراسی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود: پذیرش این حقیقت که رقیب سیاسی، دشمن مطلق نیست!

از سوی دیگر، باید پذیرفت که همه نیروها الزاماً نباید در قالب یک جبهه واحد گرد هم آیند. در بسیاری از تجربه‌های تاریخی، تکثر اپوزیسیون نه نشانه ضعف، بلکه نشانه واقعی بودن جامعه بوده است. مشکل زمانی آغاز می‌شود که این تکثر به جنگ دائمی فرقه‌ها تبدیل گردد. بنابراین مسئله اصلی، «وحدت کامل» نیست، بلکه ایجاد نوعی همزیستی سیاسی است؛ همزیستی‌ای که در آن جریان‌ها مستقل باقی بمانند، اما از تخریب سیستماتیک یکدیگر بپرهیزند. این امر در شرایط ایران اهمیتی دوچندان دارد، زیرا جامعه از فرسودگی روانی، بی‌اعتمادی و بحران‌های انباشته رنج می‌برد و توان تحمل چرخه‌ای تازه از انتقام‌جویی سیاسی را ندارد.

نکته مهم دیگر، تفاوت میان فضای داخل و خارج کشور است. در خارج، سیاست اغلب بیشتر هویتی، رسانه‌ای و نمادین می‌شود. گروه‌ها برای حفظ پایگاه خود ناچارند مرزهایشان را پررنگ ‌تر کنند و این امر به رادیکال ‌تر شدن زبان سیاسی می‌انجامد. اما در داخل ایران، بخش بزرگی از مردم کمتر درگیر نزاع‌های نظری اپوزیسیون‌اند و بیش از هر چیز به امنیت، معیشت، آزادی‌های فردی و پایان سرکوب می‌اندیشند. این شکاف میان فضای ذهنی خارج و واقعیت اجتماعی داخل، یکی از دلایل شکست بسیاری از پروژه‌های اتحاد و ائتلاف بوده است. زیرا اپوزیسیون خارج‌ نشین اغلب تصور می‌کند مسئله اصلی جامعه، شکل نهایی حکومت است؛ در حالی که برای بخش بزرگی از مردم، مسئله فوری‌تر، امکان زیستن عادی و امن است.

مدیریت اختلاف نیازمند نوعی بلوغ سیاسی است؛ بلوغی که بپذیرد هیچ جریان سیاسی مالک انحصاری حقیقت، ایران یا آینده نیست. هر نیرویی تنها بخشی از واقعیت اجتماعی را نمایندگی می‌کند، نه تمام آن را. تا زمانی که نیروها خود را تنها نماینده مشروع ملت بدانند، چرخه حذف و دشمنی ادامه خواهد یافت. اما اگر بپذیرند جامعه ایران متکثر، چندلایه و متناقض است، امکان شکل‌گیری فرهنگی مبتنی بر رقابت مدنی فراهم می‌شود. چنین فرهنگی الزاماً به اتحاد نمی‌انجامد، اما می‌تواند از فروغلتیدن اختلافات به جنگ دائمی جلوگیری کند و شاید در شرایط ایران، همین دستاورد خود گامی بزرگ باشد.

وقتی اپوزیسیون به مجموعه‌ای از جزایر منزوی تبدیل شده که هر کدام فقط با زبان و حافظه سیاسی خود سخن می‌گویند، به‌تدریج «سرمایه اجتماعی» خود را از دست می‌دهد. سرمایه اجتماعی فقط تعداد هواداران یا دنبال‌کنندگان رسانه‌ای نیست؛ بلکه میزان اعتمادی است که جامعه به امکان همکاری، عقلانیت و آینده‌سازی نیروهای سیاسی دارد. جامعه زمانی به یک نیروی سیاسی اعتماد می‌کند که احساس کند آن نیرو قادر است فراتر از خشم، نفرت و هویت بسته عمل کند. اما اگر مردم ببینند نیروهای مخالف حکومت حتی در ابتدایی‌ترین سطوح گفت‌وگو نیز ناتوان‌اند و دائماً در حال تخریب متقابل‌اند، به‌تدریج این تصور شکل می‌گیرد که «پس از سقوط این حکومت نیز چیزی جز هرج ‌ومرج و انتقام در انتظار نخواهد بود!». در این لحظه، بخشی از جامعه به ‌جای امید به تغییر، به سوی انفعال، بی‌تفاوتی یا حتی پذیرش وضع موجود رانده می‌شود. حکومت‌ها دقیقاً از همین نقطه سود می‌برند؛ زیرا بقای هر نظام اقتدارگرا فقط بر سرکوب استوار نیست، بلکه بر ترس جامعه از آلترناتیو نیز تکیه دارد.

یکی از مهم‌ترین ابزارهای حکومت‌های اقتدارگرا، تعمیق و تغذیه شکاف‌های درونی اپوزیسیون است. حکومت لزوماً نیازی ندارد همه مخالفان را نابود کند؛ کافی است آنان را نسبت به یکدیگر بدبین، خشمگین و بی‌اعتماد نگه دارد. در چنین وضعیتی، اپوزیسیون به ‌جای آنکه نیرویی برای تولید امید و سازمان‌یافتگی باشد، به میدان جنگ فرقه‌ها تبدیل می‌شود. هر گروه می‌کوشد ثابت کند دیگری «خطر اصلی» است و در نتیجه، مسئله بنیادین ـ یعنی ساختن افقی مشترک برای آینده ـ به حاشیه رانده می‌شود. در بسیاری از مواقع، حکومت حتی بدون دخالت مستقیم نیز از این وضعیت بهره می‌برد، زیرا منطق فرقه‌ای به‌طور طبیعی خود را بازتولید می‌کند. شبکه‌های اجتماعی نیز این روند را تشدید کرده‌اند؛ زیرا الگوریتم‌ها معمولاً خشم، تحقیر و قطبی‌سازی را بیش از گفت‌وگو و پیچیدگی تقویت می‌کنند. به همین دلیل، اپوزیسیون ممکن است از نظر رسانه‌ای بسیار پرصدا به نظر برسد، اما از نظر اجتماعی و سیاسی روزبه‌روز ضعیف ‌تر شود.

یکی از نشانه‌های فرسایش سرمایه اجتماعی، ناتوانی در تولید «زبان مشترک» است. زبان مشترک به معنای توافق کامل نیست؛ بلکه به معنای وجود مجموعه‌ای از مفاهیم حداقلی است که نیروهای مختلف بتوانند در چارچوب آن با یکدیگر سخن بگویند. اگر هیچ تفاهمی درباره مفاهیمی چون حق رأی مردم، نفی خشونت داخلی، استقلال کشور، آزادی زندانیان سیاسی یا حق فعالیت برابر وجود نداشته باشد، هر گفت ‌وگو به ‌سرعت به جنگ هویتی فرو می‌غلتد. در غیاب این زبان مشترک، حتی واژه‌ها نیز معانی متفاوت پیدا می‌کنند؛ آزادی، عدالت، ملت، دموکراسی یا سکولاریسم هر کدام به پرچم نبرد ایدئولوژیک بدل می‌شوند. نتیجه آن است که سیاست از عرصه حل مسئله خارج شده و به میدان نبرد روایت‌ها تبدیل می‌شود. جامعه نیز پس از مدتی از این هیاهوی بی‌پایان خسته می‌شود و دیگر میان نیروهای مختلف تفاوتی جدی احساس نمی‌کند.

راه‌حل این بحران الزاماً ایجاد وحدت کامل نیست، بلکه ساختن «حداقل‌های ارتباطی» است. تجربه بسیاری از کشورها نشان می‌دهد نیروهای سیاسی می‌توانند اختلافات عمیق داشته باشند، اما بر سر قواعد رقابت به توافق برسند. برای نمونه، در گذار سیاسی اسپانیا پس از مرگ فرانکو، سلطنت‌طلبان، جمهوری‌خواهان، سوسیالیست‌ها و حتی بخشی از مخالفان قدیمی رژیم هرگز به وحدت ایدئولوژیک نرسیدند، اما توافق کردند کشور نباید وارد چرخه‌ای تازه از جنگ داخلی شود. آنان به ‌جای حل همه اختلافات تاریخی، تصمیم گرفتند چارچوبی برای همزیستی سیاسی ایجاد کنند. همین امر سبب شد گذار اسپانیا، با وجود همه ضعف‌ها و انتقادها، به خشونت گسترده فرو نغلتد. در آفریقای جنوبی نیز شکاف میان حکومت سفیدپوستان و جنبش ضدآپارتاید بسیار عمیق بود، اما وجود افراد تاثیر گذاری که توانستند میان عدالت و انتقام تمایز بگذارند، مانع فروپاشی کامل جامعه شد. در اروپای شرقی پس از فروپاشی بلوک شرق نیز مخالفان حکومت‌های کمونیستی اختلافات جدی داشتند، اما دریافتند اگر تمام انرژی صرف تسویه‌ حساب داخلی شود، فرایند گذار نابود خواهد شد.

یکی از مهم‌ترین راهکارها، انتقال رقابت از سطح «هویت» به سطح «برنامه» است. تا زمانی که نیروها فقط بر گذشته، تاریخ، نمادها و هویت‌های مطلق تکیه کنند، هر اختلافی به نبردی وجودی تبدیل خواهد شد. اما اگر رقابت بر سر برنامه‌های اقتصادی، حقوق شهروندی، ساختار دولت یا سیاست خارجی شکل گیرد، امکان گفت ‌وگو بیشتر می‌شود. در جوامع دموکراتیک نیز اختلافات شدید وجود دارد، اما این اختلافات عمدتاً بر سر سیاست‌گذاری است، نه نفی کامل مشروعیت طرف مقابل. برای اپوزیسیون ایران نیز شاید یکی از گام‌های ضروری همین باشد: عبور تدریجی از سیاست حافظه و ورود به سیاست برنامه.

راهکار دیگر، ایجاد نهادهای میانجی و فضاهای بی‌طرف گفت‌وگو است. در بسیاری از کشورها، دانشگاهیان ، انجمن‌های مدنی، رسانه‌های مستقل یا شخصیت‌های مورد اعتماد جامعه ، هنرمندان ، ورزشکاران و معلمان …نقش پل ارتباطی را ایفا کرده‌اند. نبود چنین فضاهایی باعث می‌شود هر گفت‌وگو فوراً به میدان بسیج هواداران و حمله‌های رسانه‌ای تبدیل شود. اپوزیسیون ایران تا حد زیادی فاقد این نهادهای میانجی پایدار است و به همین دلیل، گفت‌وگوها معمولاً یا شخصی می‌شوند یا به ‌سرعت فرو می‌پاشند. ایجاد فرهنگ گفت‌وگوی محدود اما مستمر، حتی اگر به توافق نینجامد، می‌تواند از فرسایش کامل سرمایه اجتماعی جلوگیری کند.

شاید مهم‌ترین مسئله این باشد که نیروهای سیاسی بپذیرند جامعه خسته ‌تر و واقع ‌گراتر از آن است که وارد جنگی بی‌پایان و هویتی دیگر شود. مردم ممکن است اختلاف را بپذیرند، اما جنگ دائمی را نه. جامعه‌ای که سال‌ها زیر فشار سرکوب، بحران اقتصادی و بی‌ثباتی زیسته، بیش از هر چیز به نشانه‌هایی از عقلانیت، ظرفیت همکاری و امکان آینده نیاز دارد. اگر اپوزیسیون نتواند چنین تصویری ارائه دهد، حتی افزایش نارضایتی عمومی نیز الزاماً آن را به نیروی جایگزین تبدیل نخواهد کرد. زیرا سقوط یک حکومت، به ‌خودی ‌خود برای هیچ نیرویی مشروعیت تولید نمی‌کند. مشروعیت زمانی شکل می‌گیرد که جامعه احساس کند نیروهای سیاسی قادرند اختلاف را بدون نابودی متقابل مدیریت کنند.

یکی از مهم‌ترین تحولاتی که در سال‌های اخیر در ساختار قدرت ایران رخ داده، حرکت تدریجی نظام از یک «اقتدار ایدئولوژیک ـ روحانی» به سوی نوعی «اقتدار امنیتی ـ نظامی» است. حتی پیش از حذف یا تضعیف عملی رهبری سنتی، نشانه‌های این دگرگونی آشکار بود؛ اما اکنون به نظر می‌رسد سپاه پاسداران و شبکه‌های امنیتی وابسته به آن، بیش از هر زمان دیگری به مرکز واقعی قدرت تبدیل شده‌اند. در چنین ساختاری، مشروعیت سیاسی دیگر نه از رضایت عمومی، نه از مشارکت اجتماعی و نه حتی از مرجعیت دینی، بلکه عمدتاً از توان کنترل، سرکوب و مدیریت بحران ناشی می‌شود. این تغییر، ماهیت حکومت را نیز دگرگون کرده است. جامعه به‌تدریج وارد وضعیتی شده که هرچند رسماً «حکومت نظامی» نامیده نمی‌شود، اما بسیاری از ویژگی‌های آن را در خود دارد: گسترش فضای امنیتی، نظارت دائمی، ترس از بیان علنی مخالفت، فرسایش نهادهای مدنی و کاهش شدید امکان سازمان‌یابی مستقل.

در چنین فضایی، اپوزیسیون داخلی بیش از هر چیز با مسئله بقا روبه ‌روست. بسیاری از نیروهای داخل کشور نه فرصت کنش سیاسی آزاد را دارند و نه امکان شکل دادن به شبکه‌های پایدار مخالف. فشار امنیتی باعث شده افراد به ‌تدریج از فعالیت آشکار فاصله بگیرند و جامعه وارد نوعی سکوت اجباری شود. این سکوت الزاماً به معنای رضایت نیست؛ بلکه اغلب نشانه وحشت، خستگی و بی‌اعتمادی به امکان تغییر است. در حکومت‌های امنیتی، یکی از اهداف اصلی دقیقاً همین است: شکستن باور مردم به اثرگذاری کنش جمعی. هنگامی که افراد احساس کنند هیچ حرکت اعتراضی به نتیجه نمی‌رسد و هزینه آن بسیار سنگین است، جامعه به سوی انفعال رانده می‌شود. خطر اصلی برای حکومت‌های اقتدارگرا نه صرفاً اعتراض، بلکه شکل‌گیری امید اجتماعی و اعتماد متقابل میان مردم است. از همین رو، دستگاه امنیتی می‌کوشد این اعتماد را نابود کند و افراد را از یکدیگر جدا نگه دارد.

در این میان، اپوزیسیون خارج از کشور در وضعیتی متناقض قرار گرفته است. از یک سو، آزادی بیان، رسانه و ارتباطات گسترده‌تری در اختیار دارد؛ اما از سوی دیگر، به دلیل فاصله گرفتن از واقعیت روزمره داخل کشور، گاه بیش از اندازه درگیر رقابت‌های هویتی و نمادین می‌شود. بخشی از اپوزیسیون خارج ‌نشین، به ‌جای آنکه به تولید راهبرد و راهکار، سازماندهی و ایجاد اعتماد اجتماعی بپردازد، درگیر نزاع دائمی بر سر رهبری، مشروعیت تاریخی و حذف رقیب است. در چنین فضایی، هر جریان می‌کوشد نه ‌فقط حکومت، بلکه دیگر نیروهای مخالف را نیز بی‌اعتبار کند. نتیجه آن است که انرژی سیاسی، به‌ جای ساختن بدیل، صرف درگیری‌های پایان‌ناپذیر داخلی شده است! این وضعیت تا حد زیادی ناشی از فقدان «افق مشترک» است. هنگامی که هیچ توافق حداقلی درباره آینده، شیوه گذار یا قواعد رقابت وجود نداشته باشد، سیاست به میدان کشمکش دائمی برای هژمونی تبدیل می‌شود.

یکی از تراژدی‌های اپوزیسیون ایران این است که بخش‌هایی از آن هنوز در منطق «پیروزی کامل» می‌اندیشند. هر جریان تصور می‌کند تنها زمانی موفق خواهد شد که دیگران حذف یا حاشیه ‌نشین شوند. اما تجربه تاریخی نشان داده است که در جوامع پیچیده و چندپاره، چنین تصوری اغلب به بازتولید استبداد منجر می‌شود. زیرا نیرویی که در دوران مبارزه توان تحمل رقیب را ندارد، بعید است پس از رسیدن به قدرت نیز تکثر سیاسی را بپذیرد. از همین رو، بحران اصلی اپوزیسیون را باید در ناتوانی آن در پذیرش تکثر جست ‌وجو کرد. بسیاری از نیروها هنوز سیاست را نبرد نهایی خیر و شر می‌بینند، نه عرصه مدیریت اختلافات پایدار.

در عین حال، باید توجه داشت که حکومت‌های امنیتی معمولاً از همین پراکندگی اپوزیسیون سود می‌برند. هرچه مخالفان بیشتر درگیر نزاع‌های داخلی شوند، حکومت کمتر به استفاده مستقیم از خشونت گسترده نیاز خواهد داشت. فرسایش روانی، بی‌اعتمادی و ناامیدی، خود به ابزار کنترل تبدیل می‌شوند. جامعه وقتی می‌بیند مخالفان حتی بیرون از فضای سرکوب نیز قادر به گفت‌وگو و همکاری محدود نیستند، نسبت به امکان آینده‌ای متفاوت دچار تردید می‌شود. این تردید، سرمایه‌ای مهم برای بقای نظام‌های اقتدارگراست. زیرا بقای این حکومت‌ها تنها بر قدرت نظامی استوار نیست، بلکه بر فقدان یک بدیل قابل اعتماد نیز تکیه دارد.

با این همه، تاریخ نشان می‌دهد حکومت‌های امنیتی نیز با نوعی تناقض درونی روبه‌رو هستند. هرچه قدرت بیشتر نظامی و متمرکز می‌شود، فاصله حکومت با جامعه نیز افزایش می‌یابد. این فاصله ممکن است در کوتاه‌مدت به کنترل شدیدتر بینجامد، اما در بلندمدت مشروعیت سیاسی را فرسوده می‌کند. نظام‌های امنیتی معمولاً قادرند ترس تولید کنند، اما به ‌سختی می‌توانند امید و مشارکت واقعی اجتماعی ایجاد کنند. در نتیجه، جامعه ممکن است برای مدتی طولانی خاموش بماند، اما این خاموشی الزاماً به معنای ثبات پایدار نیست. زیر سطح سکوت، نارضایتی، خشم و فرسایش اجتماعی انباشته می‌شود.

از این رو، شاید مهم‌ترین وظیفه هر اپوزیسیون جدی در چنین شرایطی، بازسازی اعتماد اجتماعی و امکان تصور آینده باشد. جامعه‌ای که در فضای امنیتی و ترس زندگی می‌کند، بیش از هر چیز نیازمند نشانه‌هایی از عقلانیت، مسئولیت‌پذیری و توان مدیریت اختلاف است. اگر اپوزیسیون نتواند چنین تصویری ارائه دهد و صرفاً به میدان جنگ فرقه‌ای تبدیل شود، حتی ضعف حکومت نیز الزاماً به تقویت آن نخواهد انجامید. زیرا خلأ قدرت همیشه به آزادی منتهی نمی‌شود؛ گاه به آشوب، اقتدارگرایی تازه یا بازتولید همان چرخه خشونت می‌انجامد. به همین دلیل، مسئله اصلی فقط «سقوط یک نظام» نیست، بلکه توانایی ساختن فرهنگی سیاسی است که پس از سقوط نیز بتواند جامعه را از فروپاشی و انتقام حفظ کند.

یکی از عمیق‌ترین پیامدهای سرکوب گسترده و فضای امنیتی، تغییر روان ‌شناسی نسل جوان است. نسلی که در سال‌های گذشته بارها به خیابان آمد، هزینه داد، زندان، مهاجرت و مرگ را تجربه کرد، اکنون در برابر واقعیتی ایستاده که در آن «بقا» بر «تغییر» تقدم یافته است. این دگرگونی صرفاً ناشی از ترس فردی نیست، بلکه نتیجه فرسایش تدریجی امید اجتماعی است. هنگامی که اعتراض‌های گسترده با سرکوب شدید پاسخ داده می‌شوند، ارتباطات قطع می‌گردد، رهبران مدنی حذف می‌شوند و هیچ افق روشنی برای تغییر دیده نمی‌شود، جامعه به سمت نوعی محافظه‌کاری غریزی حرکت می‌کند. در چنین شرایطی، بسیاری از جوانان دیگر نمی‌پرسند چگونه می‌توان نظام را تغییر داد، بلکه می‌پرسند چگونه می‌توان زنده ماند، مهاجرت کرد، از بازداشت گریخت یا آینده شخصی خود را حفظ نمود. این تغییر ذهنیت، یکی از مهم‌ترین موفقیت‌های حکومت‌های امنیتی است؛ زیرا حکومت زمانی احساس ثبات می‌کند که جامعه، به‌جای کنش جمعی، درگیر استراتژی‌های فردی بقا شود.

قطع طولانی‌مدت اینترنت نیز فقط یک اقدام فنی یا امنیتی نیست، بلکه نوعی بازسازی آگاهانه فضای سیاسی است. اینترنت در سال‌های اخیر تنها ابزار ارتباط نبود؛ بلکه به حافظه جمعی، امکان سازماندهی، انتقال تجربه و تولید احساس همبستگی تبدیل شده بود. هنگامی که حکومت اینترنت را برای هفته‌ها یا ماه‌ها محدود می‌کند، در واقع جامعه را به مجموعه‌ای از افراد منزوی تبدیل می‌سازد که از وضعیت یکدیگر اطلاع دقیقی ندارند. این انزوا، ترس را تشدید می‌کند؛ زیرا انسان زمانی توان مقاومت بیشتری دارد که بداند تنها نیست. خاموشی اینترنت، افزون بر قطع ارتباطات، نوعی ابهام روانی نیز ایجاد می‌کند؛ مردم نمی‌دانند چه تعداد بازداشت شده‌اند، اعتراض‌ها در کجا ادامه دارد، یا چه بر سر دیگران آمده است. در چنین وضعیتی، شایعه، ترس و بی‌اعتمادی جای اطلاع‌رسانی را می‌گیرد و حکومت می‌تواند در سایه همین تاریکی، بازداشت‌ها، اعدام‌ها و حذف مخالفان را با هزینه اجتماعی کمتری پیش ببرد.

حکومت‌های امنیتی معمولاً از وضعیت جنگی یا بحران خارجی برای تشدید کنترل داخلی استفاده می‌کنند. جنگ ـ چه واقعی و چه در سطح تهدید دائمی ـ فضای جامعه را به سوی «امنیتی شدن» سوق داده است. در چنین وضعیتی، حکومت می‌تواند بسیاری از اقدامات خود را با استناد به حفظ ثبات، امنیت ملی یا مقابله با دشمن توجیه کند. بخشی از جامعه نیز، حتی اگر ناراضی باشد، ممکن است در شرایط بحران خارجی از ترس فروپاشی یا ناامنی گسترده، به سکوت روی آورد. به همین دلیل، فضای جنگی برای حکومت فقط یک تهدید نیست؛ گاه فرصتی برای بازسازی کنترل داخلی است. در چنین فضایی، مرز میان مخالف سیاسی، معترض مدنی و «تهدید امنیتی» عملاً از میان می‌رود و دستگاه امنیتی دست بازتری برای سرکوب پیدا می‌کند.

در این میان، سکوت جامعه را نباید الزاماً با رضایت اشتباه گرفت. بسیاری از حکومت‌های اقتدارگرا در ظاهر آرام و با ثبات به نظر می‌رسند، اما زیر این سکوت، لایه‌های عمیقی از خشم، فرسودگی و بی‌اعتمادی انباشته شده است. جامعه‌ای که برای مدت طولانی تحت فشار روانی و امنیتی قرار گیرد، ممکن است از نظر ظاهری منفعل شود، اما این انفعال اغلب نشانه خستگی تاریخی است، نه پذیرش قلبی وضعیت موجود. مشکل آنجاست که فرسایش طولانی‌مدت می‌تواند سرمایه انسانی و اجتماعی را نیز نابود کند. نسلی که تمام انرژی خود را صرف بقا می‌کند، به‌تدریج از سیاست، مشارکت جمعی و آرمان‌گرایی فاصله می‌گیرد. نتیجه، جامعه‌ای است که در آن فردگرایی دفاعی، مهاجرت گسترده و بی‌اعتمادی عمومی جای کنش سیاسی سازمان‌یافته را می‌گیرد.

اپوزیسیون خارج از کشور نیز در برابر این واقعیت با بحران درک وضعیت موجود مواجه است. بخشی از اپوزیسیون هنوز با زبانی سخن می‌گوید که متعلق به دوران امید و بسیج اجتماعی است، در حالی که بخش بزرگی از جامعه داخل وارد مرحله «خستگی و بقا» شده است. هنگامی که فاصله میان زبان اپوزیسیون و تجربه واقعی مردم زیاد شود، شکافی عمیق شکل می‌گیرد. مردم داخل کشور ممکن است احساس کنند نیروهای خارج ‌نشین شدت ترس، هزینه و فرسودگی روانی را درک نمی‌کنند. به همین دلیل، شعارهای حداکثری یا جنگ‌های رسانه‌ای اپوزیسیون گاه برای جامعه داخل نه الهام‌بخش، بلکه دور از واقعیت به نظر می‌رسند. جامعه‌ای که زیر فشار امنیتی شدید زندگی می‌کند، بیش از هر چیز به نشانه‌هایی از عقلانیت، درک واقعیت و مسئولیت‌پذیری نیاز دارد.

با این حال، تاریخ نشان داده است که دوره‌های سکوت و انفعال اجتماعی الزاماً دائمی نیستند. در بسیاری از کشورها، پس از دوره‌های شدید سرکوب، جامعه برای مدتی طولانی به ظاهر خاموش مانده، اما نارضایتی در لایه‌های زیرین حفظ شده است. بلوک شرق یک چنین تجربه ای را داشت…! آنچه اهمیت دارد، حفظ حداقلی از حافظه جمعی و اعتماد اجتماعی است. حکومت‌های امنیتی می‌کوشند جامعه را به وضعیتی برسانند که افراد نه ‌تنها از حکومت، بلکه از یکدیگر نیز بترسند. اگر این ترس کامل شود، جامعه به مجموعه‌ای از انسان‌های منزوی تبدیل می‌شود که هر کدام صرفاً به نجات فردی می‌اندیشند. شاید مهم‌ترین مسئله در چنین شرایطی، حفظ همین رشته‌های نازک اعتماد و حافظه باشد؛ زیرا هر تغییر سیاسی در آینده، تنها زمانی ممکن خواهد شد که جامعه دوباره بتواند احساس کند تنها نیست و هنوز امکان تصور یک زندگی مشترک وجود دارد.

سخن پایانی: ایران امروز در نقطه‌ای ایستاده که در آن، نه حکومت توان بازسازی مشروعیت گذشته خود را دارد و نه اپوزیسیون توانسته است تصویری روشن و قابل اعتماد از آینده ارائه دهد. نتیجه این وضعیت، جامعه‌ای است که میان وحشت، خستگی و بی‌اعتمادی معلق مانده است. نسل جوانی که زمانی خیابان را به میدان اعتراض تبدیل کرده بود، اکنون بیش از هر چیز به بقا، مهاجرت و حفظ حداقل امنیت شخصی می‌اندیشد. این دگرگونی تنها پیامد سرکوب فیزیکی نیست، بلکه حاصل سال‌ها فرسایش روانی و نابودی امید اجتماعی است. حکومت‌های امنیتی به ‌خوبی می‌دانند خاموش کردن امید، بسیار مؤثرتر از خاموش کردن اعتراض است. از همین رو، جامعه ایران بیش از هر زمان دیگر در معرض خطر فرو رفتن در سکوتی طولانی قرار گرفته است.

در چنین شرایطی، شاید بزرگ‌ترین خطر نه صرفاً استمرار استبداد، بلکه عادی شدن آن باشد. جامعه‌ای که برای مدت طولانی در فضای ترس زندگی کند، ممکن است به ‌تدریج با محدودیت، سرکوب و بی ‌قدرتی خو بگیرد( کره شمالی !) . این عادت تاریخی، یکی از پیچیده‌ترین شکل‌های شکست سیاسی است؛ زیرا انسان‌ها حتی توان تصور تغییر را نیز از دست می‌دهند. هنگامی که مردم باور کنند هیچ نیرویی قادر به ایجاد تفاهم نیست، سیاست جای خود را به انفعال و فردگرایی دفاعی می‌دهد. در این وضعیت، هر فرد تنها به نجات شخصی می‌اندیشد و مفهوم کنش جمعی فرو می‌پاشد. شاید بزرگ ‌ترین پیروزی هر حکومت اقتدارگرا نیز دقیقاً همین باشد: نابودی باور جامعه به امکان آینده‌ای متفاوت.

اما در برابر این تاریکی، هنوز یک حقیقت پابرجاست: هیچ جامعه‌ای برای همیشه در سکوت باقی نمی‌ماند. تاریخ نشان داده است که حتی شدیدترین نظام‌های امنیتی نیز نتوانسته‌اند برای همیشه شکاف میان حکومت و جامعه را پنهان کنند. سرکوب می‌تواند اعتراض را به تعویق بیندازد، اما نمی‌تواند مسئله‌های حل ‌نشده یک ملت را نابود کند. بحران مشروعیت، فرسایش اقتصادی، شکاف اجتماعی و خشم انباشته، دیر یا زود دوباره خود را آشکار خواهند کرد. پرسش اصلی آن نیست که آیا تغییر رخ خواهد داد یا نه؛ بلکه این است که آن تغییر با چه فرهنگی، با چه حافظه‌ای و با چه سطحی از آگاهی سیاسی همراه خواهد بود.

اگر اپوزیسیون ایران بخواهد در آینده نقشی واقعی ایفا کند، ناچار است از منطق حذف و جنگ فرقه‌ای عبور کند. هیچ جریان سیاسی به ‌تنهایی نماینده تمام حقیقت، تاریخ یا آینده ایران نیست. هر پروژه‌ای که بخواهد تکثر را انکار کند، دیر یا زود به بازتولید اقتدارگرایی خواهد انجامید. شاید مهم‌ترین درس این دوران آن باشد که آزادی فقط در سقوط یک حکومت خلاصه نمی‌شود؛ آزادی، پیش از هر چیز، در توانایی تحمل اختلاف و ساختن همزیستی سیاسی معنا پیدا می‌کند. بدون این بلوغ، حتی پیروزی سیاسی نیز ممکن است به شکست تاریخی تازه‌ای تبدیل شود.

این رساله تلاشی بود برای ثبت بخشی از اضطراب، سکوت و پیچیدگی زمانه‌ای که ایران در آن گرفتار شده است؛ زمانه‌ای که در آن بسیاری از مردم دیگر نه با امید، بلکه با خستگی زندگی می‌کنند. با این حال، تاریخ ملت‌ها تنها از شکست‌ها ساخته نمی‌شود؛ بلکه از حافظه کسانی نیز شکل می‌گیرد که در تاریک ‌ترین دوران‌ها، توان دیدن حقیقت را از دست ندادند. شاید آینده ایران نه از دل شعارهای بزرگ، بلکه از دل بازسازی تدریجی اعتماد، عقلانیت و کرامت انسانی زاده شود. شاید همین حفظ امکان امید، در دورانی که همه چیز به سوی خاموشی می‌رود، خود نوعی مقاومت باشد. پایان- ژوئن ۲۰۲۶