فراتر از فروپاشی: چرا دولتها پیش از سقوط، از درون ضعیف میشوند؟
تحلیلی نهادی از افغانستان و منطق سرایت بحران در منطقه
وحیدالله نورزی
Former Senior ANP/ANCOP Officer | Field-Informed Security & Strategic Analyst
فروپاشی دولتها معمولاً در روز سقوط آغاز نمیشود.
آنچه در یک روز به شکل سقوط یک پایتخت، فرار یک مقام یا فروپاشی یک ساختار امنیتی دیده میشود، اغلب نتیجه فرایندی طولانیتر است؛ فرایندی که در آن اعتماد، مشروعیت، ظرفیت نهادی و پیوند میان دولت و جامعه بهتدریج فرسوده شدهاند.
افغانستان یکی از روشنترین نمونههای این واقعیت است.
برای فهم فروپاشی سیاسی، بنابراین نباید فقط به آخرین روز نگاه کرد. باید پرسید چه اتفاقی در سالها و حتی دهههای پیش از آن رخ داده بود که یک نظام سیاسی توان مقاومت خود را از دست داد.
این پرسش ما را از «حادثه» به «فرایند» میبرد.
دولت ممکن است پابرجا باشد، اما نهادها از درون فرسوده شده باشند
دولت فقط مجموعهای از وزارتخانهها، نیروهای امنیتی، قوانین و ساختمانهای اداری نیست.
دولت زمانی ظرفیت واقعی پیدا میکند که این ساختارها بتوانند در شرایط فشار نیز تصمیم بگیرند، قانون را اجرا کنند، مسئولیت بپذیرند و اعتماد جامعه را حفظ کنند.
ممکن است یک کشور ارتش بزرگی داشته باشد، اما اگر فرماندهی سیاسی فاقد مشروعیت باشد، انسجام آن ارتش در لحظه بحران آسیبپذیر خواهد بود.
ممکن است پولیس آموزش دیده و تجهیزات مناسب داشته باشد، اما اگر مأمور احساس کند قانون برای همه یکسان اجرا نمیشود، اعتماد حرفهای و انگیزه او بهتدریج فرسوده خواهد شد.
بنابراین ظرفیت نهادی را نمیتوان فقط با تعداد نیرو، تجهیزات یا بودجه اندازهگیری کرد.
آزمون واقعی در لحظه بحران اتفاق میافتد.
در آن لحظه مشخص میشود که آیا سازمان فقط وجود دارد، یا واقعاً میتواند عمل کند.
فاصله میان دستور و میدان
در محیطهای امنیتی پیچیده، یکی از مهمترین مشکلات زمانی ایجاد میشود که تصمیمگیری از واقعیت میدان فاصله بگیرد.
در سطح سیاسی ممکن است یک تهدید کوچک ارزیابی شود؛ در سطح فرماندهی ممکن است همان تهدید شکل دیگری داشته باشد؛ و در سطح نیروهای حاضر در میدان، واقعیت کاملاً متفاوتی دیده شود.
اگر این سه سطح نتوانند اطلاعات، تجربه و ارزیابی خود را به یکدیگر منتقل کنند، سیستم بهتدریج دچار خطای محاسباتی میشود.
من این فاصله میان تصمیم و اجرا را در محیط حرفهای افغانستان از نزدیک تجربه کردهام.
اما تجربه میدانی بهتنهایی برای توضیح یک بحران کافی نیست. تجربه به ما نشان میدهد چه چیزی در میدان رخ میدهد؛ پژوهش کمک میکند بفهمیم چرا رخ داده است؛ و تحلیل راهی برای پیوند دادن این دو فراهم میکند.
از همینجا اهمیت نگاه میدانی در کنار مطالعه دانشگاهی آشکار میشود.
فروپاشی امنیتی پیش از فروپاشی سیاسی
هیچ نظام سیاسی بدون یک ساختار امنیتی قابل اعتماد نمیتواند برای مدت طولانی پایدار بماند.
اما امنیت فقط توانایی جنگیدن نیست.
امنیت به اعتماد نیز وابسته است.
نیروی امنیتی باید بداند که فرماندهی او را در شرایط دشوار تنها نمیگذارد. فرمانده باید بداند که تصمیم حرفهای او قربانی ملاحظات سیاسی نخواهد شد. و جامعه باید باور داشته باشد که نیروهای امنیتی برای حفاظت از قانون و شهروندان فعالیت میکنند، نه برای منافع یک فرد یا جناح.
وقتی این زنجیره اعتماد قطع شود، ممکن است سازمان امنیتی هنوز ظاهراً فعال باشد؛ اما ظرفیت واقعی آن کاهش یافته است.
در چنین شرایطی، فروپاشی سیاسی میتواند بسیار سریعتر از آنچه ناظران انتظار دارند اتفاق بیفتد.
مسئله فقط افغانستان نیست
افغانستان را نباید در خلأ ژئوپلیتیکی مطالعه کرد.
موقعیت جغرافیایی کشور، مرزهای طولانی، همسایگان متعدد، مسیرهای تجاری و مهاجرتی و ارتباط آن با محیط امنیتی آسیای مرکزی، آسیای جنوبی و غرب آسیا باعث میشود ضعف داخلی آن پیامدهایی فراتر از مرزهایش داشته باشد.
اما یک نکته مهم وجود دارد:
دخالت خارجی بهتنهایی توضیحدهنده همه بحرانهای افغانستان نیست.
همانگونه که ضعف داخلی نیز بهتنهایی کافی نیست.
در بسیاری از موارد، این دو عامل یکدیگر را تقویت کردهاند.
نهاد ضعیف، فضای بیشتری برای مداخله خارجی ایجاد میکند؛ مداخله خارجی ممکن است وابستگی سیاسی و امنیتی را افزایش دهد؛ وابستگی میتواند مشروعیت داخلی را تضعیف کند؛ و کاهش مشروعیت دوباره نهادها را شکنندهتر میسازد.
این یک چرخه است، نه یک علت منفرد.
چرا توافق سیاسی کافی نیست؟
افغانستان برای عبور از بحران به توافق سیاسی نیاز دارد، اما تجربه گذشته نشان میدهد که توافق سیاسی بدون نهادسازی پایدار نمیماند.
اگر توافق فقط میان گروههای سیاسی برای تقسیم قدرت باشد، ممکن است بحران را برای مدتی متوقف کند، اما الزاماً ریشه آن را از بین نمیبرد.
از سوی دیگر، نهادسازی بدون توافق سیاسی نیز شکننده است؛ زیرا نهادی که از سوی بازیگران اصلی پذیرفته نشده باشد، بهراحتی میتواند به ابزار رقابت سیاسی تبدیل شود.
بنابراین مسئله واقعی انتخاب میان «توافق» و «نهاد» نیست.
مسئله ساختن رابطه میان آنهاست.
توافق باید به ایجاد قواعد پایدار منجر شود و نهادها باید بتوانند این قواعد را حتی پس از تغییر رهبران حفظ کنند.
اعتماد؛ سرمایهای که دیده نمیشود
در بحثهای مربوط به دولتسازی معمولاً درباره قانون اساسی، بودجه، ارتش، پولیس، انتخابات و ساختار اداری صحبت میشود.
اما یکی از مهمترین عناصر کمتر دیدهشده، اعتماد است.
اعتماد را نمیتوان با یک فرمان ایجاد کرد.
اعتماد زمانی شکل میگیرد که شهروند بارها تجربه کند که قانون قابل پیشبینی است؛ کارمند دولت ببیند که مسئولیتپذیری ارزش دارد؛ و نیروی امنیتی مطمئن باشد که فداکاری او بیمعنا نخواهد شد.
به همین دلیل، یک ظلم کوچک در یک نهاد میتواند پیامدی بزرگتر از خود داشته باشد.
اگر بیعدالتی اصلاح نشود، اعتماد آسیب میبیند.
اگر اعتماد آسیب ببیند، همکاری کاهش مییابد.
اگر همکاری کاهش یابد، ظرفیت نهاد ضعیف میشود.
و اگر نهاد ضعیف شود، جامعه در برابر بحرانهای بعدی آسیبپذیرتر خواهد شد.
از این زاویه، عدالت فقط یک ارزش اخلاقی نیست؛ بخشی از معماری امنیت ملی است.
بحران چگونه از مرزها عبور میکند؟
بحران زمانی فرامرزی میشود که یک دولت نتواند پیامدهای داخلی و خارجی شوکها را مدیریت کند.
تروریسم، مهاجرت، قاچاق، افراطگرایی، رقابت ژئوپلیتیکی، ناامنی مرزی و اختلال در مسیرهای تجاری میتوانند از یک بحران داخلی به مسئلهای منطقهای تبدیل شوند.
در محیط امروز، حتی بحرانهایی که در خارج از افغانستان رخ میدهند میتوانند بر محاسبات امنیتی این کشور اثر بگذارند.
جنگها و رقابتهای قدرتهای بزرگ در غرب آسیا، تغییر مسیرهای انرژی و تجارت و تحول در روابط میان قدرتهای منطقهای، همگی میتوانند برای افغانستان پیامد داشته باشند.
کشوری که نهادهای مقاوم دارد، شوک خارجی را جذب میکند.
کشوری که نهادهای شکننده دارد، ممکن است همان شوک را به بحران داخلی تبدیل کند.
این تفاوت میان «در معرض بحران بودن» و «توان مدیریت بحران» است.
نتیجه: فروپاشی را باید پیش از سقوط مطالعه کرد
مهمترین درس افغانستان این نیست که یک دولت چگونه در یک روز سقوط کرد.
درس مهمتر این است که چگونه ظرفیت مقاومت یک دولت میتواند سالها پیش از سقوط نهایی، آرامآرام فرسوده شود.
دولتها معمولاً زمانی آسیبپذیر میشوند که فاصله میان قانون و اجرا، میان فرماندهی و میدان، میان دولت و جامعه و میان قدرت و پاسخگویی افزایش پیدا کند.
فروپاشی نهایی فقط آخرین حلقه این زنجیره است.
برای جلوگیری از تکرار این چرخه، افغانستان به چیزی فراتر از یک توافق سیاسی موقت نیاز دارد: نهادهای پاسخگو، امنیت حرفهای، قانون قابل پیشبینی، مشروعیت سیاسی و فرهنگی که اعتماد را بهعنوان یک سرمایه ملی بشناسد.
یک دولت ممکن است با زور مدتی دوام بیاورد؛ اما دوام پایدار زمانی شکل میگیرد که نهادها بتوانند حتی در شرایط فشار، تغییر رهبران و کاهش حمایت خارجی به کار خود ادامه دهند.
در نهایت، پرسش راهبردی این نیست که «چه کسی در روز سقوط پیروز شد؟»
پرسش مهمتر این است:
چرا یک نظام پیش از آن روز، توان ایستادن خود را از دست داده بود؟
پاسخ به این پرسش فقط برای فهم افغانستان اهمیت ندارد.
برای هر جامعهای که میخواهد از چرخه جنگ، بحران و فروپاشی خارج شود، این پرسش یک هشدار است:
فروپاشی از روزی آغاز نمیشود که دولت سقوط میکند؛ از روزی آغاز میشود که نهادها دیگر توان اصلاح خود را از دست میدهند.
وحیدالله نورزی