جوردانو برونو (بخش نخست)

« اندیشه‌ای فراتر از مرزهای زمانه »  تهیه و تدوین :…

حضرت دوست

نوشته نذیر ظفر  شدم خراب إزا و خوب‌تر نمیگردم نهال خشک   شدم با…

 پس از پنج سال؛ آغاز شمارش معکوس برای پایان یک…

نویسنده: مهرالدین مشید پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت،…

جوهر عشق

رسول پویان دلی از جـوهـر عشق آفریدند سری در پیکـر عشق آفریدند سفر…

۱۵ اگستروزی که نه‌تنها جمهوریت؛ بلکه رویاهای یک ملت فرو…

نویسنده: مهرالدین مشید ۱۵ اگست ۲۰۲۱ را نباید صرف به‌عنوان روز…

آیازبان پارسی گویشی مردم کابل و تهران  ویا گویش هزارگی …

نوشته: دکتر حمیدالله مفید در این پسین روز ها برخی ماجراجویان…

آسیب شناسی  استقلال افغانستان آن در بعد های سیاسی، اقتصادی،…

نوشته از بصیر دهزاد   روابط بین المللی و تکنالوژی معاصر…

کمدی الاهی یا کمدی انسانی؟ بالزاک و دانته

Balzak, Honore de (1799- 1850) آرام بختیاری بلبشو و شهر فرنگ جامعه…

         پنجساله گی چیره گی تاریکی درافغانستان       

    نوشته ی :اسماعیل فروغی                                                            پنجسال ازفاجعه ی تسلیم دادن…

میرزا تورسون‌زاده شاعر صلح و دوستی تاجیکستان

 برگردان. رحیم کاکایی زویا عثمانووا میهن‌دوستی پرشور که هرگز چیزی را بر…

 افغانستان ؛ در چنبره افراطیت دینی و تندروی قومی

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان در طول تاریخ معاصر خود، به‌ویژه در…

از دیدگاه علم سیاست !

تلاش و سعی چه به شکل مسلحانه باشد یا غیر…

افغانستان در بن‌بست؛ راه‌های برون‌رفت و چشم‌انداز آیند

نویسنده: مهرالدین مشید فردای افغانستان و چگونگی عبور از وضعیت موجود در…

فرانس مهرینگ؛ تئوریسین ژورنالیست، ژورنالیست صاحبنظر

France Mehring (1846- 1919 ) آرام بختیاری مهرینگ؛ کوشش در راه روشنگری…

افغانستان در آستانه یکخطر وبحران جدید ( تداوم بحران نیم قرنه) 

نوشته از بصیر دهزاد  آغاز جنگ ها و حملات پراگنده گروه…

قرائت های تاریخی و فراتاریخی دینی؛ از بن بست تا…

نویسنده: مهرالدین مشید در دو سده اخیر، یکی از مهم‌ترین رویکردها…

تضاد دین و حقیقت...!

توهم خدای دین، حقیقتِ بشر را در آزادی او به…

نقدواره پژوهشیِ بر  مفاهیم جمهوری و جمهوریت 

1میرعبدالواحد سادات     از منظر  حقوق اساسی و علوم سیاسی  در راستای :  …

روح و نَفْس چیست؟

برهان الدین « سعیدی»  بادِ نفس مر سینه را ز اندوه…

طبع  شکسته

نوشته نذیر ظفر  2/8/26 ورجینیا  كوچهِ ما پر از گلِ است ،…

«
»

خون بهای آزادی! 

باز نشر برگی از آرشیف 

به مناسبت ۲۸ اسد 

————————— 

              غفار عریف 

                                      

       سرگذشت به دست آمدن آزادی سیاسی در میهن عزیزمان، در سرزمین خورشید و زادگاه راد مردان آزادی خواه؛ در گستره ی تاریخ سیاسی و در باریکی های زمانه همیشه با عزم و اراده ی استوار، سرافرازی و افتخار و همچنان با اشک و خون، رنج و عذاب مردم همراه بوده است و انسان های بی شماری برای رسیدن به هدف والای «آزادی»، در این کوره راه دشوار گذر با جانبازی و فداکاری و از خودگذری و نثار جان و زندگی خود؛ استیلا گران سیطره جو را در شط خون غرق کرده اند. 

        تازش گران بر فرهنگ و تمدن باستانی این مرز و بوم، جهانگشیان ستمگر، ازجمله اسکندر مقدونی و چنگیز خان در نتیجه ی پیکارهای حق طلبانه ی نیاکان ما قادر به آن نشدند که در قلمروهای سرزمین تاریخی ما، تسلط دایمی پیدا کنند و پایدار باقی بمانند و سرانجام با پذیرش و تحمل شکست های رسوایی آمیز با سر افگندگی راه آمده ی خود را دو باره در پیش گرفتند. 

          پس از تازش عرب ها در سده ی هفتم عیسایی، حکمروایی ستمگرانه ی امرای بیدادگر اموی را، قیام های آزادی خواهانه ی مردم خراسان، به سوی واژگونی سوق داد تا این که به کلی نابود شدند. ابو مسلم خراسانی سردار سپاه نامدار و آزادمنش خراسان، نه تنها حدود جغرافیایی آن زمان کشور ما را از لوث استیلا گران عرب پاک و آزاد کرد؛ بلکه خاک های از دست رفته را که در زیر تسلط عرب های اشغالگر بود، نیز آزاد و به سیاست برتری نژادی و حاکمیت مطلق اموی ها پایان داد. 

         طاهر پوشنگی(فوشنجی) خلفای متعصب عباسی را که با سفاکی و بی مایه گی با کاربرد خدعه و نیرنگ و ضعف اخلاقی، ابو مسلم خراسانی و وزیر فضل بن سهل سرخسی خراسانی را، به قتل رسانیده و خاندان برمکیان بلخ را نابود کرده بود، درس عبرت تاریخی داد. طاهر بن حسین فوشنجی، نام خلیفه ی عباسی را از خطبه انداخت و استقلال سیاسی قلمرو های زیر فرمان خود را به گونه ی رسمی اعلام کرد. 

       یعقوب لیث صفار، یار و غمخوار مستمندان و دهقانان با روحیه نفرت از دولت عباسی و در ناسازگاری با حاکمیت عرب ها در خراسان به انسجام، استحکام و تمرکز دولت پرداخت. سرزمین های ایران تاریخی را از زیر فرمانروایی عرب ها آزاد کرد و در گستره ی حوزه ی حکمروایی خود درآورد و وحدت سیاسی خراسان را تامین کرد؛ سیادت زبان عربی را مردود دانست و به جای آن زبان پارسی را که پیش از اسلام در کشور رایج بود و با آن سخن زده می شد، برگزید. 

         احسان طبری چه خوب نگاشته است: 

         «وقتی در (جهان سیاست)، دوران های سیطره بهره کشان، به سیر و سیاحت می پردازید، حیران می شوید که تاریخ بر چه مبانی گندیده ای استوار بوده و چگونه رذیلت، پای در تاریک فضیلت می نهاد، و با کبکبه و دبدبه، می گذشته است.» (جستارهائی از تاریخ، چاپ کابل، ص ۱۰) 

       بر پایه سخن بالا دیده می شود که تاریخ سیاسی سرزمین تاریخی ما پس از صفاریان، در حکومت های (سامانیان، غزنویان، سلجوقی ها، غوری ها، خوارزم شاهیان، ملوک کرت، گورگانیان…) از فراز و فرودهای فراوانی گذشته است. خاطره های ننگین سر به نیست کردن ها- ویرانی ها و آتش زدن های چنگیز و علاء الدین جهانسوز را، ثبت برگ های خود کرده است، طعم تلخ نفوذ دولت های خارجی، روح و روان انسان های میهن دوست را در هم فشرده بود تا این که در فرایند مبارزات آزادی خواهی در پای زنده کردن دو باره ی زندگی سیاسی، بهای سنگینی پرداختند و خیزش های آزادی خواهانه ی مردم شکل گرفت. 

        دهه ی پسین قرن هجدهم، سراسر سده ی نوزدهم و دو ده ی اول قرن بیستم تا آغاز جنگ سوم با انگلیس ها و اعلام رسمی استقلال سیاسی کشور، اوج سیاست توسعه طلبی و حرکت های استیلا گرانه استعمار گران انگریزی بر ضد مردم ما شمرده می شود و از پی آن سرکوب آزادی خواهان و مشروطه طلبان، ایستایی اصلاح های اساسی سیاسی و کند کردن آهنگ پیشرفت اجتماعی (اقتصادی و سیاسی) بر پایه سناریوی اهریمنی انگلیس، سازماندهی شد . 

 با پایان جنگ جهانی دوم و فرو ریزی سیستم مستعمراتی در منطقه (استقلال سرزمین پهناور هند) و پس از آن تقسیم نیم قاره به دو دولت (هندستان و پاکستان) بر اساس برنامه های راهبردی بریتانیا، شیوه ی برخورد و سیاست های حریصانه ی انگلیس ها در برابر دولت و مردم سرزمین ما تغییر پیدا کرد، تا آن سرحد که حاکمیت و تمامیت ارضی کشور از سوی پاکستان بانی و میراث خوار انگلیس، به خطر افتید. 

      در گذشته، در آغاز سده ی نوزدهم، زمان شاه ابدالی با شعله ور کردن نخستین جرقه ی آتش دشمنی با تسلط و استحکام حکمروایی انگلیس، به مبارزه ی مردم جان تازه بخشید و در سیاست خارجی در گام نخست به‌ دنبال جلوگیری از پیشروی استعمار انگلیس در هند، برآمد. در مقابل کپتان ملکم نماینده ی انگریز در هند در برنامه ی خریداری فتح علی شاه قاجار، سرمایه گذاری کلانی کرد و با او معاهده یی را به امضا رسانید که بر بنای آن قوای حکومت قاجاری به طرفداری از تجاوز گران بریتانیایی با سپاه خراسان می جنگید و حمله ها را سازماندهی می کرد. حکام قاجاری به وصیت انگلیس و بنابر وظیفه ی ناپاک، فراریان افغان: محمود ابدالی و وزیر فتح خان را بر ضد قدرت مرکزی شوراندند و آنان را تجهیز کردند. سرانجام شماری از خان های درانی یکجا با خدمتگاران زر خرید و مسلمان نمای انگلیسی از قماش میا غلام محمد خان، توطئه سقوط دادن زمان شاه را نقشه کردند. ملا عاشق خان شنواری در قلعه ی مستحکم خود، در عملی کردن برنامه ی توطئه، خدمت صادقانه به انگلیس و خیانت تاریخی به مردم و کشور خود انجام داد. چشمان زمان شاه را نشتر زدند تا این که در زندان بالاحصار جان سپرد. محمود ابدالی جاهل و تشنه ی قدرت، رحمت الله خان وزیر مدبر و برادران او را اعدام کرد. باتکمیل شدن این برنامه ی انگریزی، انگلیس ها به کمک حکومت قاجار و سک های پنجاب، دولت مرکزی را نابود کردند و نقشه ی سیاسی استعمار بریتانیا را تحقق دادند و تهداب به زیر آمدن نظم اجتماعی (سیاسی و اقتصادی) کشور گذاشته شد. 

          دو بار سلطنت محمود ابدالی و دو بار پادشاهی شاه شجاع  ابدالی، گندیدگی های سیاسی و پوسیدگی های اجتماعی را به میراث گذاشت. کشور به شکل قطعه قطعه به مناطق خودسر، میان شهزادگان ابدالی و شماری از مخلصان و خادمان درباری تقسیم شد. دسایس کشنده و فتنه گری های سحر آمیز پر از نیرنگ های انگلیسی وزیر فتح خان ملقب به «شاه دوست» و گاهی هم «تاج بخش»، زمینه ساز برادر کشی ها، انتقام گیری ها، خون خواهی ها و خانه جنگی های بنیاد بر انداز شد. برتر شمردن منافع شخصی، جاه طلبی های خانوادگی – قومی – قبیله ای، شیرازه ی حیات سیاسی و اداره ی دولت را در هم شکست و پایه های نظام خان خانی را محکم تر کرد. 

        وضعیت به وجود آمده، زمینه ی آن را فراهم آورد تا شاه شجاع فراری در سال ۱۸۰۹ در کناره های اتک با رنجیت سنگ دیدار کند. هرچند شاه بی عزت پیشتر به تاریخ ۱۷ / ۶ / ۱۸۰۹ پس از گفت و گو با الفنستن، عهد نامه ی پشاور را با انگلیس ها امضا کرده بود؛ ولی این بار به هدف رسیدن دو باره به تاج و تخت، در حالی که وزیر فتح خان شریر پس از آن که برادران خود را حاکم استان ها تعیین کرده بود و دیگر در صحنه وجود نداشت و هم چنان از شاه محمود و پسرش کامران نیز نام و نشانی باقی نمانده بود؛ معاهده ی لاهور را به امضا رسانید.  

به تاریخ ۲۶ / ۶ / ۱۸۳۸ معاهده ی سه جانبه دارای هجده بند میان مکناتن – رنجیت سنگ – شاه شجاع بسته شد و بدین ترتیب مناطق ساحل راست سند ملکیت خراسان (افغانستان امروزی)؛ لاکن غصب شده از سوی انگلیس به رنجیت سنگ تعلق گرفت. قاضی محمد حسن نماینده ی شاه شجاع و امضا کننده ی معاهده که خود از طرفداران سرسخت انگلیس بود و با الکساندر برنس پیش از پیش، به موافقه پنهانی رسیده بود، استقلال ملی و تمامیت ارضی کشور را به انگلیس ها تسلیم کرد. 

       واه که رویدادهای تاریخی آن زمان پیامد سناریوی نوشته شده به دست انگلیس ها چه شگفتی آور بود! سیاستمداران و دولتمردان در آن روز گاران با پشتارههای از جرم و گناه و معامله گری های سیاسی به استقبال سرنوشت یکسان شتافتند و بیشتر شان دارای سرشت و ماهیت همسان نیز بودند: 

            شاه شجاع به اسارت عطا محمد حاکم کشمیر در آمد؛ وزیر فتح خان به کمک رنجیت سنگ، کشمیر را به دست آورد و در عوض شاه شجاع را به رنجیت سپارید و او را در لاهور زندانی کردند – لیکن توانست از حبسخانه فرار کند؛ شاهزاده کامران در دربار خود در هرات، وزیر فتح خان را ابتدا کور و سپس به زندان افگند؛ پدر و پسر (محمود و کامران) در هرات بر سر لاش قدرت به جان هم افتیدند تا این که با پا در میانی رجال فیودالی، به سازش و آشتی تن در دادند – هنگامی که از هرات و کندهار ناگزیر به فرار شدند و سایه شکست تعقیب شان می کرد، در سید آباد وردک، وزیر فتح خان را اعدام کردند؛ عطا محمد خان که زمانی حاکم کشمیر بود، در دام سردار دوست محمد خان افتید و کور کرده شد؛ وزیر یار محمد خان که هم به شاه محمود و هم به شاهزاده کامران خدمت کرده بود، همین که زمام امور را در هرات به دست گرفت، در اولین اقدام کامران را به زندان انداخت و پس از آن از بین برد؛ شاه محمود را شرب مدام کشت… 

         شاه شجاع بار دوم در کندهار اعلان سلطنت کرد. انگلیس ها بر اساس معاهده ی لاهور داخل افغانستان شده بودند، به تاریخ ۷ / ۵ / ۱۸۳۵ در کندهار عهد نامه ی هشت ماده ای را با شاه شجاع به امضا رسانیدند و با این کار موافقنامه ی لاهور تکمیل شد و استان های شرقی از پیکر کشور جدا کرده شد. 

      زنده یاد غبار نگاشته است: 

       «به این ترتیب دولت انگلیس چنانچه گفته بود عجالتا” افغانستان {خراسان –نویسنده} را بحیث یک “گل” از روی اتلس جهان زدود. لاردلیتن گفت: اشغال نظامی افغانستان {خراسان – نویسنده}از طرف قشون انگلیسی آنقدر دوام می کند که ملت افغانستان به اطاعت انگلستان عادت گیرد و از قدرت امپراتوری بکلی مطلع شود. اما آقای بیگنس فلد از این “سخاوت” لیتین انتقاد کرد و گفت: اشغال نظامی باید”ابدی و جاودانی” باشد تا دنیا عادت بگیرد که قدرت ما در افغانستان پایدار و جاودانی است. دولت انگلیس در تمام این اقدامات خاصمانه و ظالمانه خود در برابر افغانستان، زیر پرچم “مقابله با خطر روس” و بعد ها زیر بیرق “انتی کمونیزم” قرار می گرفت تا دنیا و مخصوصا” مردم انگلستان را اغفال نماید.» (افغانستان در مسیر تاریخ، ج اول، ص ۴۴۷) 

        پس از آن که انگلیس ها تاج سلطنت را بر فرق شاه شجاع نهادند و معاهده ی ۱۸۳۹ به اقامت دایمی قشون انگلیس در داخل کشور رسمیت داد، شعله های آتش جنگ اول مردم افغانستان با انگلیس ها زبانه کشید. قوای متجاوز انگریز به سرکردگی شاه شجاع، مکناتن و جنرال کین، قصد هجوم به کابل را کردند تا این که به غزنه رسیدند. مدافعان شهر با دلیری پایداری کردند، در نتیجه ی جنگ های تن به تن از کشته ها پشته آباد شد. سپاه فرنگی در یک حمله ی سنگین ناگهانی، سر صدها مبارز میدان جنگ را از تنه جدا کرده و شماری از آنان را یکجا با هشتاد تن اسیر جنگی به قرارگاه خود آوردند. در پیش روی قرارگاه انگلیس ها، گردن اسرا را بریدند و از تماشای این جنایت، شادی و سرور برپا کردند و راه کابل را در پیش گرفتند. بدین گونه مکناتن نماینده سفیر انگلیس و نایب السلطنه تعیین شد. 

      در سال ۱۸۴۰ مردم درفش پیکار بر ضد انگریز را برافراشتند. نخستین ضربه ها را بر قوای انگلیس دلیر مردان پروان و کاپیسا و کوهدامن و رزمندگان غلجایی، زدند. در قیام ماه جولای ۱۸۴۱ در غزنی، نیرو های نظامی انگلیس به شدت کوفته شدند. در روز اول نومبر ۱۸۴۱، امین الله خان لوگری و عبدالله خان اچکزایی به هدف راندن دشمن مکار، در عاشقان و عارفان کابل در شب با مردم مجلس کردند و در نتیجه نقشه ی جنگ با متجاوز را به تصویب رسانیدند. در روز دوم نومبر در هنگام قیام عمومی، الکساندر برنس را در اقامتگاهش در کوچه خرابات کشتند سر او را به نشانه ی پیروزی و درس عبرت به استیلا گران، در چوک کابل آویزان کردند. موهن لال مسؤل اداره ی خدمات جاسوسی انگلیس با خواندن کلمه ی طیبه از اعدام شدن نجات یافت. 

       دریغا که یک شمار عمال زر خرید، جیره خوار، آله ی دست و نوکر انگلیس ها در بدل دریافت پول از دشمن تاریخی مردم و آزادی میهن، حیثیت و وجدان خود را زیر پا گذاشته و با اجرای کارهای تروریستی برخی از مبارزان ملی را از بین بردند: 

        «عبدالعزیز در میدان جنگ مشهور بیماهرو [بی بی مهرو] عبدالله خان اچکزائی را از پشت سر و از بین سپاه ملی به گله [گلوله] زد. محمد الله، میر مسجدی خان را در بستر بیماری مسموم نمود…» (افغانستان در مسیر تاریخ، ج اول، ص۵۵۲) 

      رزمندگان ملی به رهبری وزیر اکبر خان به تاریخ ۲۳ / ۱۲ / ۱۸۴۱ در یک نشست در قلعهٔ محمود خان به گناه غدر، دو پشتگی و دو رویی و بی وفایی و عهد شکنی انگلیس ها، مکناتن و کپتان تریور را به سزای اعمال شان رسانیدند؛ از این رو عساکر انگلیس به قومانده ی جنرال پالک و جنرال نات به خون خواهی مکناتن و الکساندر برنس بازار زیبا و قدیمی کابل (چهار چته) را به آتش کشیدند و شهرهای استالف و چهاریکار را که پایگاه مبارزان ملی پروان و کاپیسا و کوهدامن بود، آتش زدند و با خاک یکسان کردند. 

       پس از شکست انگلیس ها و بیرون رفتن آنان از کابل، سردار دوست محمد خان با نفس راحت بر تخت سلطنت نشست؛ ولی مردم از یاد نبرده بودند که زمانی جنگ ناکرده به بخار گریخت و باز به درگاه مکناتن سر خم کرد و تسلیم دشمن مکار و متجاوز شده بود و به دستور فرنگ با اهل و عیال و منسوبان خانوادگی در هند جای گزید. دوست محمد خان در نخستین اقدام ضد ملی بر قهرمانان نامدار جنگ میهنی هجوم برد: 

       «نایب امین الله خان لوگری دشمن شماره اول انگلیس به حکم امیر دوست محمد خان در زندان ارگ بالاحصار زندانی و در آنجا بمرد»، «محمد شاه خان غلجائی از طرف قوای دوست محمد خان مورد هجوم و تاراج قرار گرفت و قلعه جدید آباد لغمان او را منهدم ساخت»، «…در صدد جلوگیری از فعالیت وزیر برآمد… وزیر اکبر خان دچار تب ملا ریا شد» و به اشارهٔ پدر «توسط گولی های زهر آگین یک طبیب هندی مسموم شده و در ظرف چند ساعت بنفع دولت انگلیس از بین رفت.» این تنها نبود، دوست محمد خان با امضای معاهده های (۳۰ / ۳ / ۱۸۵۵ و ۶ / ۱ / ۱۸۵۷) راه های رخنه کردن استعمارگران بریتانیایی را در افغانستان باز گذاشت تا آنان در مسایل داخلی کشور دست آزاد داشته باشند و بدین گونه آزادی میهن را فدای قدرت خواهی ها و جا طلبی های شخصی کرد. 

       امیر شیرعلی خان بسان پدر در راه به دست آوردن آزادی کشور کدام گام مؤثری را برنداشت؛ بلکه در هنگام تجاوز دو باره ی دشمن، به عوض جنگ با انگلیس ها و راندن قوای آنان از قلمرو های میهن، به نیروهای داخلی امر عقب نشینی داد و خودش به هدف گرفتن کمک از دولت تزار روس به مزار فرار کرد. 

       در گفت و گوهای سمله در جولای ۱۸۷۳ بود که انگلیس ها پیشنهاد کردند که امیر شیر علی خان در سیاست خارجی از دولت انگلیس مشورت بگیرد و حضور دایمی هیأت انگلیسی را به خاطر معاینه سرحدات قبول کند. هیأت گفت و گو کننده به ریاست شخصیت مجرب و وطن دوست، سید نور محمد شاه (صدراعظم) با نیرومندی این پیشنهاد را رد کرد. در سال ۱۸۷۴ در انگلستان سیاست پیشروی (فارورد پالیسی) در محاذ کشورما به تصویب رسید و افزون بر آن در همین سال بارتل فریزر انگریز ضرورت رخنه کردن سیاسی انگلیس ها را در این سرزمین طرح کرد و لارد لیتن برای عملی کردن آن گماریده شد. پس از آن که انگلیس ها گفت و گوهای پشاور (از ۳۰ جنوری تا مارچ ۱۸۷۷) را به طور یک جانبه پایان یافته اعلان کردند و نتیجه ی از آن به دست نیامد، به یک هیأت سیاسی – نظامی به فرماندهی جنرال نویل چمبرلین و سر لیوی کیوناری با سپاه و ساز و برگ نظامی وظیفه دادند تا با گذر از سرحدات سه گانه، به سوی کابل مارش کنند. این حرکت سرآغاز استیلای دو باره ی استعمار گران انگلیس بود که منجر به جنگ دوم مردم افغانستان با انگلیس شد. 

       سپاه انگلیس از هر طرف مانند مور و ملخ های زهری به تاریخ ۲۱ / ۱۱ / ۱۸۷۸ به این سرزمین سرازیر شدند (محاذ کندهار، محاذ خیبر، محاذ کرم). در خوست، حاکم حکومت محلی به انگلیس ها پیوست، اسرار نظامی و خریطه های دفاعی (نقشه هایی را که نقاط در آن ها نشانی شده بود) را به دشمن سپرد. در گیر و دار چنین رویدادها سردار محمد یعقوب خان در مارچ ۱۸۷۹ اعلام پادشاهی کرد. سرداران زمامدار در کابل (ولی محمد خان لاتی)، کندهار و جلال آباد به مانند گذشته در خدمت انگلیس ها در آمدند. 

        انگلیس ها به خاطر رسیدن به هدف های سیاسی و نظامی خویش، در گام نخست درِ گفت و گوها را گشودند. شاه و شماری از درباریان به تاریخ ۲۶ / ۵ / ۱۸۷۹ پس از دیدار با کیوناری نماینده ی سیاسی انگلیس، بار دیگر برنامه ی جا به جایی قشون دشمن‌ را در این سرزمین با حق مداخله نماینده ی سیاسی آن در امور داخلی کشور پذیرفتند و امیر محمد یعقوب خان معاهده ی ننگین کندمک را امضا کرد. 

       وطن پرستان کشور در ناسازگاری با تبهکاری های انگلیس ها و حرکت های بیشرمانه ی جیره خواران داخلی آنان، دست به اقدام های متقابل زدند و با غریو وطن خواهانه به لانه ی جاسوسی انگلیس در کابل یورش برده، کیوناری و دیگر کار مندان انگلیس را بسان مکناتن و الکساندر برنس، نابود کردند و سفارت را به آتش کشیدند. و اما واکنش انگلیس ها در برابر این رویداد ها چه بود؟ 

        انگلیس ها به تاریخ ۱۶ / ۱۰ / ۱۸۷۹ قشون خویش را به فرماندهی جنرال رابرتس با برنامه ی خراب کردن بالاحصار و بر افگندن قلعه های جنگی، ضبط همه ی توانایی های مالی و نظامی، در هم شکستن استواری و پایداری مردم و اعدام مبارزان ملی، برقراری حکومت نظامی انگلیسی و تجزیه ی کشور، داخل کابل کردند. جنرال رابرتس بر طبق برنامه، بالاحصار را در شعله های آتش به ویرانه مبدل کرد، سه تن از رزمندگان را به نام های خسرو خان نورستانی (در این وقت نام نورستان – کافرستان بود)، محمد اسلم و سردار سلطان عزیز، در کابل  حلق آویز کرد. 

        در جنگ های تاریخ ۱۳ / ۱۲ / ۱۸۷۹، مدافعان قله ی تخت شاه در زیر آتش توپخانه انگلیس تا آخرین نفر از بین رفتند. محمد عثمان خان صافی و ۸۳ تن دلیر زنان میهن در جنگ های کوه آسمایی در زیر آتش گلوله ی دشمن جان باختند. جنرال رابرتس در جنگ های شب ۲۳ / ۱۲ / ۱۸۷۹ تمامی خانه ها و آبادی های محله ی شیرپور را با خاک یکسان کرد و مبارزان ملی تلفات سنگین دادند. قهرمانی جنگ آوران در جنگ میوند و دیگر جبهه های نبرد، حماسه های جاودان به جا گذاشت… سرانجام استیلا گران انگلیسی با شرمساری و آبرو ریختگی جبری به خروج واداشته شدند؛ جنگ دوم مردم افغانستان با انگلیس پس از هجده ماه پایان یافت. 

        سردار عبدالرحمان خان نیز بسان پیشینیان خود در پیوند به آزادی سیاسی کشور٬ روش تسلیم طلبانه را در پیش گرفت و جنگ ناکرده در برابر انگلیس ها زانو زد، تعظیم کرد و در تعهد به خدمتگزاری و سرسپردگی به آنان٬ حلف وفاداری به جا آورد و با زد و بندهای آشکار و پنهان، سد راه یورش پیروزمندانه مردم بر قشون استیلاگر شد و با این تاکتیک قوای دشمن که در حال گریز بود و محصور مانده بود، از زیر ضربه های کوبنده ی نیروهای مردمی نجات یافت و در پایان کار بنابر خواست سیاسی انگلیس، معاهده ی دیورند را به امضا رسانید. 

         برخورد و روش امیرعبدالرحمان خان سفاک در برابر قهرمانان ملی جنگ دوم با انگلیس ها، بسیار خصمانه و جابرانه بود و با کار برد حیله و نیرنگ های گوناگون در پی قلع و قمع آنان بر آمد:  

          جنرال محمد جان خان وردک را، ابتدا به مزار راند و پس از آن اعدام کرد؛ عصمت الله خان را به زندان انداخت تا این که در در همان جا جان داد و برادرش به نام ارسلاح خان را به چوبه ی دار سپرد؛ محمد افضل خان و محمد موسی خان صافی را با وحشیانه ترین روش بر ضد کرامت انسانی و بیرحمانه ترین بیدادگری سلطنتی سنگسار کرد؛ قیام اندری ها (بر ضد خودش) به رهبری عبدالکریم پسر ملا دین محمد مشک عالم را، با ریختن خون فرزندان مردم با وحشت سرکوب کرد و سر صدها انسان را از تنه جدا کرده، کله مناری در کابل برپا کرد. بسیاری از رزمندگان راه آزادی از مردم کوهدامن و کوهستان، کانون مهم خیزش ملی در جنگ بر ضد انگلیس ها، از چنگ وحشیگری امیر بیدادگر به هند آواره شدند. 

       سردار حبیب الله خان نیز به گونه ی سرداران پیشین در راه آزادی کشور از زیر یوغ استعمار کهن، صادقانه گام بر نداشت. امیر بدون در نظر گرفتن خواست و رای بسیاری از رجال کشوری و لشکری دربار در مبارزه با انگلیس و به دست آوردن آزادی سیاسی کشور، بیشتر تابع افکار شمار ناچیز ی از راست گرایان انگلیس مشرب شد که از سیاست سازش با انگریز طرفداری می کردند؛ بنابران پس از گفت و گوهای زیاد با فرستاده ی سیاسی انگلیس، سرلوئیز دین بالاخره معاهده ی تاریخ ۲۱ / ۳ / ۱۹۰۵ را به امضا رسانید و با این خطای مدهش سیاسی، آرمان و هدف آزادی را فدای جاه طلبی های شخصی کرد و اجرایی شدن و به سر رسانیدن تمام پیمان های عبدالرحمان خانی را با انگلیس پذیرفت. این تنها نبود؛ بلکه پسان ها از فرط غضب و خودکامگی، نهضت مشروطه خواهی و جنبش استقلال طلبی مردم افغانستان را با به زندان انداختن و اعدام کردن آزادی خواهان و رهبران نخستین هسته ی طرفدار دموکراسی بیرحمانه خاموش کرد و سبب خشنودی و رضای خاطر انگلیس ها شد. 

       بدین ترتیب دیده شد که سرداران فراری و جیره خوار استعمار که هر کدام در نتیجه ی خیانت به یکدیگر و از پیامد زد و بند های اسارت بار با کشور استعمارگر، به آسانی و رایگان به سلطنت رسیده بودند، در سراسر سده ی نوزدهم تا آغاز جنگ سوم، مردم افغانستان با انگلیس ها هیچگونه توجه برای به دست آوردن آزادی سیاسی و دفاع از حق حاکمیت ملی و خود ارادیت نداشتند. 

        در اساس امان الله خان با پخش اعلامیه رسمی دولت به تاریخ ۲۸ / ۲ / ۱۹۱۹ و فرستادن نامه ی رسمی به تاریخ ۳ / ۳ / ۱۹۱۹ به نشانی لارد چلسفورد نائب السلطنهء هند بریتانیایی (درخواست بازنگری در معاهده ی تاریخ ۲۱ / ۳ / ۱۹۰۵ بر بنای برابری حقوق دولت ها) به طور یک جانبه به آزادی سیاسی افغانستان رسمیت داد و فرمان آماده باش سپاه و سفر بری را در جبهه های شرقی و جنوب صادر کرد و با این اقدام های سیاسی و نظامی جنگ سوم مردم افغانستان با انگلیس ها در امتداد خط دیورند آغاز شد. 

          پس از درگیری های نظامی در جبهه های جنگ، سرانجام هیأت انگلیسی به ریاست سر هنری دابس به تاریخ ۹ / ۱ / ۱۹۲۱ به کابل آمد و روند گفت و گوها، یازده ماه به درازا کشید و در پایان عهد نامه ی چهارده ماده ای بسته شد و با امضای این قرارداد، استقلال افغانستان در نزد دولت انگلیس شکل رسمی به خود گرفت. 

         هنگامی که نادر غدار بر پایه ی برنامه و دسایس و توطئه های بوقلمون انگلیس پادشاه افغانستان شد، بار دیگر دهشت و وحشت بر ضد وطن پرستان و مبارزان راه آزادی و طرفداران دموکراسی و عدالت اجتماعی گسترش یافت. پس از کشته شدن این ستمگر قرآن خوار سوگند شکن، بیدادگری سلطنتی بر ضد مردم در حکومت هاشم خان جلاد تا سال های دیگر با همان شگرد ادامه پیدا کرد، سپس با آوردن اندک تغییر راهبردی در شیوه  شکنجه کردن روشنفکران مبارز و ستمگری بر مردم در زمان حکومت دو عضو دیگر این خاندان، دامنه ی بیدادگری تا آغاز دهه ی معروف به دموکراسی رسید. در سراسر این گاهه های زمانی، ده ها مبارز وطن پرست و پیکار جویان راستین راه آزادی به جوقه های اعدام سپرده شدند و یا در زندان های وحشتناک سلطنتی جان باختند و یا هم تبعید شدند. 

         جنبش آزادی خواهی و روند پیکار های جانبازانه ی مردم افغانستان به خاطر آزادی و آزادگی، جانبازی های فراوان و فداکاری های بی شماری را در پی داشت. 

        شرف و افتخار به آنانی که در این راه میهنی با استواری و با فداکاری راه پیمودند و نام و نشان و افتخار جاوید کمایی کردند! 

                                          (پایان) 

                                      ۱۰ / ۶ / ۲۰۰۵