جوانی
طی شد، دریغ و درد، زمان جوانیم
مانده است بهره ی اندکی از زندگانیم
پروردمت به خون جگر، دشمنم شدی
این بود عاقبت ثمر باغبانیم
مجنون منم، تو بر منی لیلای بی بدیل،
حق با تو است هر طرفی گر دوانیم
به کی شوم، طبیب، ز نبضم بدار دست
بنگر به حال خسته و رنگ خزانیم
یک سوی درد غربت و یک سو غم فراق
پیری رسید و مرحله ی ناتوانیم
در این زمانه محرم رازی نمانده است
ممکن نشد نهفتن سرّ نهانیم
محمد اسحاق