گوشه یی از خاطره های دشوارم که رنج هایش هنوز هم پایان ندارند
نویسنده : خانم میرزا نولجی قسمت دوم فردای آن روز همرای خاله ام به قلعۀ دشت رفتیم . ایمل و تابش برای من گفته بودند که کاووس در قلعۀ دشت نزد قوماندان الماس اسیر است. بالاخره خانۀ الماس را یافتیم و با زن های خانواده اش صحبت کردیم. این زنها از صحتمندی برادرم اطمینان…
بیشتر بخوانید