عشق نافرجام…
باران باتمام قدرتش سیل آسا میبارید جویهای کنار جاده لبریز شده و آب ها با سرعت مانند سرنوشت انسان ها بی هدف ، سرگردان و بدون وقفه بطرف نامعلومی روان بودند . ابرهای سیاه آسمان به فرمان آذرشسپ با صایقه های خود خشمگینانه میغریدند، گویا میخواهند دینا را با تمام زیبای ها , پلیدها , خده ها و نیرنگ های موجودات شرورش بدرند.…
بیشتر بخوانید