بیدار شو
هموطن بر خیز از خواب گران بیدار شو در سحر گاه هان روشن گوهر پربار شو دشمن از بیرون ندارد تا ب میدان ترا اند رون خانه د فع د شمن مکار شو تا بکی باشی اسیر حیله های ع و غ خیز با رزمنده گان و داد خواهان یار شو تا بکی…
بیشتر بخوانید
هموطن بر خیز از خواب گران بیدار شو در سحر گاه هان روشن گوهر پربار شو دشمن از بیرون ندارد تا ب میدان ترا اند رون خانه د فع د شمن مکار شو تا بکی باشی اسیر حیله های ع و غ خیز با رزمنده گان و داد خواهان یار شو تا بکی…
بیشتر بخوانید
داکتر رحیم رامشگر خزید ای میخواره گان ! پا بر سر غم ها زنیم پا برسرغم ها ، ازین سرمستی صهبا زنیم بر عشق پر سودای ما تنگست اگر این شهرها آئید همچون عاشقان تا خیمه در صحرا زنیم عشقست بحر بیکران، مائیم همان موج روان کی زیبد ای دریا دلان ! برما، دل از…
بیشتر بخوانید
عزیزه عنایت شـاد خـاطـرازهــوا و یـاد میهـن میکــنم باغ دل ازیاد نـامش سبزوروشـن میکنـم کی شــود تـا بـازگـردد گلشن زیبـای دل سبزوخرم هرطـرف زیبنده وپرموج گـل غنچه هـای آرزو بشکفـته گردد هــرکجا یکدلی را پیشه سازیم ازبــرای ملک مـا اتفــاق وهمــدلـی آرد ببـار آســوده گـی محـــو سازد ظلم وبنیـاد جفـا وبـرده گی تــابـکـی چشـم…
بیشتر بخوانید
شنيدى قصهء آن “بز چينى”؟ كه ميگه انگك و بنگك كجايى؟ كجايى اشرف دلقك كجايى؟ بگو با عبدل لشمك كجايى؟ وطن را مجمرى آتش نمودى به مكر و حيله و قرتك كجايى؟ تو كان شرم و ننگ خلق افغان بآن لنگى و آن خشتك كجايى؟ به هر ديدار و گفتارت به هر جا به چيغ…
بیشتر بخوانید
همه جا صحبت از ترسی است که آدمها از خواندن داستان های داستایوسکی دارند. یکی می گوید سال ها است به سمتش نرفتم چون هر بار از او قصه ای می خوانم انگار در باره من نوشته است. یکی می نویسد نباید از او زیاد خواند چون داستان هایش غم انگیز است. هرمان هسه نویسنده سوئیسی و…
بیشتر بخوانید
داکتر رحیم رامشگر ساقیا ! در ساغر ما ، بادهُ گلرنگ ریز تا برد از یاد ما ، غم های رنگارنگ ریز ما اسیر شام تاریم ای فروغ صبحدم ! پرتو افشان از فلک این نظم شام ننگ ریز سخت دل تنگم طبیبا من ز هجران کسی .. شربت از وصلش بکام عاشق…
بیشتر بخوانید
چه سبك سال نوى چه خنك روز و شبى تا چه حد خسته كن است اينهمه سال نو و هفته و ماه اينهمه رنج و غم و اينهمه آه سال ها از پى هم در گذر اند چه شتابان چقدر زود هنگام آنچه در جاى خودش سنگين است آنچه تغيير نخواهد گاهى آنچه تجديد نبايد…
بیشتر بخوانید
رسول پویان پیام سـال نو خـون و خـروج و جنگ و ادبار است دفـاع از خـائـن و افـراطـی و جـانی و غـدّار است امـیـد زنـدگـی در پـنـجـۀ وحـشــت گـرفـتــار است تمـام حـال و فـردای وطـن بحـران و کـشـتار است نـدارد جنگ و خونـریـزی توگویی در وطـن پایان دل خـرد و کلان از تـیـغ خــون آلــوده…
بیشتر بخوانید
نویسنده : مهرالدین مشید همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشند دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشند ادامهء چندین دهه جنگ و افزایش ناامنی ها نه تنها از هم گسبختگی های دردبار را در کشور بوجود آورده و ساختار های قومی و زبانی را در کشور شکننده کرده است؛ بلکه گروه…
بیشتر بخوانید
نشد، خر کند ولی کله خر نه ! گفت: خبرداری که پیش بینی شده در سال جدید ۲۰۱۷ میلادی بازهم جنگ باندهای آدمکش و مافیای قدرت درکشورما ادامه خواهد داشت؟ گفتم: بلی خبر دارم. گفت: نظرت چیست؟ گفتم: آنچه مایه تأثر و تأسف است اینکه قربانیان اصلی ملت افغانستان است نه کس دیگری. گفت: راجع…
بیشتر بخوانید
امین الله مفکر امینی 2016-28-12 کـابل جان دامن عشرت سرایت خون گرفته بد اما ن پاکت جای گزینی دو نـــا ن گرفته چنان زیرو زبـرکـردند گنجهای مد فـو نـت که پرخون اند دیده ها بچون ما جــرا یـت جوا نا ن بذله گو یت پریشان حال کردنـــد چومرغی دام صیاد بی پرو بـال کــــردند…
بیشتر بخوانید
خشم گره خورده ترکید درد ها لبریز شد و ناله ها سرزد پنجره بازشد و قیام دیگرراه افتید درب باستیل بازشد محکومین بی گناه «هورا» کنان به بیرون شتافتند دسته های اقارب دورونزدیک سر هم ریختند اشک شادیانه جاری شد آنکه سالها ندیده بود همدیگررا دوید وخندید ونعره کشید به آغوش گرفت وبوسید وفشرد اما…
بیشتر بخوانید
شنيدم روبهى بى حد تبه كار به شهر و برزنى ملاى مكار چسان ملا و شيخ دون و شياد كه روبه را ز دستش داد بيداد چنان ملا كه اندر مكر و افسون گرفتى سبقت از روباه گردون بديد تا روبه همچو وضع و حالت به ترس و لرز افتيد و به وحشت بگفتا بچه…
بیشتر بخوانید
اهدا به قهرمانان ششم جدی ۱۳۵۸ صدا های خود را جهانی بسازیم فزآینده وجاودانی بسازیم بنای هدفمند و همزیستن را به همسویی و مهربانی بسازیم وطن را رهانیم زچنگال گرگان فضای خوش شاد مانی بسازیم چمن را کنیم پاک از لاشه خواران بهار خوش و بی خزانی بسازیم ازین خاک دیرینه ُ آریانا جهان نو…
بیشتر بخوانید
رسول پویان آدم بی مـایـه تا لـب بـر سـخن وا می کند پسـتۀ بی مغز عمق خویش رسـوا می کند چـون نمی داند خـرام و شـیوۀ کبک دری عـکه بـا رفـتـار زشـت خـود پا پا می کند آشـپز ناشتی نمی دانـد طـریق پخـت و پـز هرچه دردیگ است باکفگیرکج جا می کند خاک بر چشمان…
بیشتر بخوانید