بدرقهام کن
بدرقهام کن با فنجانی چای و پیالهای توت که مرا در استوانهای سرد به جنگل میبرند گاهی یک تلفن تمام نسبتهای خونی را قطع میکند و تو با چاقوی تیزت پشت میز آشپزخانه میمانی راه میروی و گلهای نیاوردهات بر سر گورم میریزند بر سر استوانهای که در تنم آتش گرفت و هیچوقت به جنگل…
بیشتر بخوانید