دلاک
ترجمه : بهروز مطلب زاده چشم های محمد ولی، پسر10 ساله مش صادق درد می کرد. یک روز بچه، روکرد به مادرش وگفت: – چشم های احمد، پسرکبلائی قاسم هم درد می کرد. دیروزداشتیم کنارنهربا هم بازی می کردیم.احمد با علف خارداردماغ اش روخون انداخت، تا یه ذره خون ازدماغ اش اومد، درد چشم هاش…
بیشتر بخوانید