ترامپ واقعاً چه در سر دارد؟ آغاز نبرد بر سر اروپا


نویسنده: توماس رُپِر ــ
بسیاری از مردم میپرسند که دونالد ترامپ با این اقدامات بهظاهر آشوبگرایانه، بهدنبال چه هدفی است؟ تصور اینکه او، همانطور که برخی گمان میکنند، از رؤیای سلطه جهانی آمریکا دست کشیده باشد، غیرممکن به نظر میرسد. اما طرح او چه میتواند باشد؟
دنیس دوبروین، خبرنگار خبرگزاری روسی تاس در بروکسل، با تحلیلهای ژرف و دقیق خود دربارهٔ ساختار درونی اتحادیهٔ اروپا همواره توجه من را جلب کرده است. مقالات او بنیانی محکم دارند و پیشبینیهایش تاکنون درست از آب درآمدهاند.
برای نمونه، دوبروین در دسامبر ۲۰۲۳ با جزئیات فاش کرد که اورزولا فون در لاین چگونه در حال دگرگونسازی اتحادیهٔ اروپا از یک سازمان بینالمللی به نهادی شبهدولتی است. او روندی را پی گرفته که در آن، کشورهای عضو عملاً از درِ پشت، درون یک ساختار دولتی واحد ادغام میشوند؛ بهگونهای که دیگر تصمیمگیریها نه در دولتهای منتخب ملی، بلکه در بروکسل انجام خواهد شد.
این روند اکنون شتاب گرفته است؛ نشانه آن را میتوان در تلاش بیوقفه فون در لاین برای تمرکز هرچه بیشتر قدرت در بروکسل مشاهده کرد.
در آوریل ۲۰۲۴، دوبروین در ادامه تحلیلهای پیشین خود نشان داد که فون در لاین چگونه قصد دارد این روند را با در دست گرفتن کنترل صنایع دفاعی اروپا تکمیل کند. این پیشبینی نیز به حقیقت پیوست، چنانکه انتصاب یک کمیسر جدید مخصوص حوزهٔ تسلیحات و اختیاراتی که به او واگذار شد، مهر تأییدی بر آن بود.
اکنون، دوبروین در مقالهای تازه به بررسی طرحی پرداخته که ترامپ ظاهراً قصد اجرای آن را دارد. تحلیلگران بینالمللی این روزها تلاش میکنند بفهمند که هدف نهایی ترامپ از این اقدامات بهظاهر بینظم و آشوبگرایانه چیست. اما مقالهٔ دوبروین، از نگاه من، پاسخی بسیار روشن به این پرسش ارائه میدهد. پس از خواندن آن، دریافتم که اقدامات ترامپ نهتنها بینظم نیست، بلکه کاملاً هدفمند و در چارچوب نقشهای مشخص قرار دارد.
جنگ در اوکراین یا نبرد بر سر میراث اروپا؟
دنیس دوبروین، خبرنگار تاس در بروکسل، دربارهٔ برتریای که ترامپ با فروبردن اروپا در هیستری به دست میآورد
جنگ اوکراین و اقدامات بازیگران غربی که در اطراف کییف گرد آمدهاند، امروز بیش از هرچیز به آشوبی مطلق و ناهنجاریای بیپایان شباهت دارد. رأیگیری مضحک در مجمع عمومی سازمان ملل دربارهٔ دو قطعنامه جداگانه در مورد اوکراین، که برخی از سران کشورها به اشتباه «خلاف انتظار» رأی دادند، نمونه بارز این سردرگمی است.
ایالات متحده ظاهراً بهدنبال صلح است، اتحادیهٔ اروپا گویا آماده است تا «تا آخرین اوکراینی» بجنگد، و لندن در تلاش است تا آنچه از اوکراین باقی مانده را به مستعمرهای غیررسمی تبدیل کند…. در نگاه نخست، این وضعیت کاملاً بیمعنا به نظر میرسد. جای تعجب نیست که بسیاری از تحلیلگران خبره فعلاً سکوت کردهاند، در حالی که فضای غالب، تحت تأثیر احساسات پرشور، تحلیل عقلانی را به حاشیه رانده است.
در واقع، همین احساسات افراطی مهمترین عاملی است که مانع از درک درست ما از رویدادهای جاری میشود. هیاهوی رسانهای و تبلیغاتی تمام صداهای دیگر را خاموش کرده است. اما حتی اگر این هیاهو را کنار بگذاریم، باز هم تصویر کاملی از آنچه در حال وقوع است نخواهیم داشت، مگر آنکه زاویهٔ دید خود را تغییر دهیم.
آنچه در جریان است نه صرفاً جنگی محدود در اوکراین، بلکه یک جنگ تمامعیار اقتصادی، ترکیبی، و رسانهای در مقیاس جهانی است. این جنگ نه برای اوکراین، نه برای کنترل بخشی از آن، و نه برای منابعی خیالی در جریان است؛ بلکه آنچه امروز حقیقتاً در معرض خطر قرار دارد، تجدید تقسیم اروپا و نبرد بر سر میراث اتحادیهٔ اروپا است.
و هماکنون، مرحلهٔ دوم این نبرد در افق نمایان شده است: جنگ برای تقسیم دوبارهٔ جهان و تعیین هژمون جدید، جنگی که ایالات متحده هنوز امیدوار است بتواند از آن اجتناب کند … اما این، داستانی دیگر است.
برای روشن شدن موضوع از همان ابتدا
اوکراین، بهعنوان یک کشور، غنیمت جنگی یا هدف نهایی این درگیری نیست، بلکه تنها یک میدان نبرد است. اوکراین، بهعنوان یک دولت، چیزی جز یک رژیم مزدور نیست که در ازای پول، برای تحقق اهداف دیگران میجنگد. در این منازعه، اوکراین و مردمش تنها برای روسیه اهمیت دارند.
ایالات متحده هیچ تمایلی به پایان سریع این درگیری ندارد. مأموریت اصلی دونالد ترامپ، چهل و هفتمین رئیسجمهور آمریکا، بیرون کشیدن ایالات متحده از این رویارویی است.
نخبگان بروکسل برای بقای خود میجنگند، اما هنوز امیدوارند که بتوانند با واشنگتن به توافقی دست یابند و آن را متقاعد کنند که حمایت از کییف، بهجای چپاول کامل اروپا، بهنفع هر دو طرف است تا بتوانند در کنار یکدیگر علیه روسیه، چین و دیگر کشورهای سرکش بجنگند. با این حال، استدلالهای آنها ضعیف است.
لندن، طبق سنت تاریخی خود، از آبهای گلآلود ماهی میگیرد، به این امید که از اختلافات میان بروکسل و واشنگتن، بیشترین امتیازات را نصیب خود کند. اما واقعیت این است که دولت کنونی بریتانیا، حتی سایهای از دوران وینستون چرچیل را نیز با خود ندارد.
مجموعهٔ تمام این سیاستهای غربی ـــ هرچند به ظاهر آشفته و بینظم ـــ هدف واحدی را دنبال میکند: ادامهٔ رویارویی نظامی با روسیه در اوکراین.
تحریمهای روسیه نیز در آیندهای قابل پیشبینی لغو نخواهند شد.
احساسات در سیاست
پس از آنکه ترامپ آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده (USAID) را کنار زد، فشارهای اقتصادی شدیدی بر کییف وارد کرد و کل نظام تحریمهای غرب علیه روسیه را ـــ هرچند فعلاً در قالب مذاکرات غیرالزامآور در ریاض ـــ به چالش کشید، موجی از هیستری اروپا و رسانههای جهانیگرا را دربرگرفت.
شکی نیست که این حملهٔ روانی از سوی ترامپ و حلقهٔ نزدیکانش یک اقدام کاملاً حسابشده است. در این میان، ایلان ماسک را میتوان بهعنوان سخنگوی غیررسمی این جریان در برابر محافل جهانیگرا در آمریکا و اروپا دانست. هدف اصلی این تاکتیک، ایجاد سردرگمی و فلج کردن مخالفان است تا نتوانند بهطور مؤثر در برابر روند تضعیف نهادها و حذف چهرههای حزب دموکرات که میتوانند ریاستجمهوری ترامپ را به خطر بیندازند، مقاومت کنند. ترامپ آشکارا از تجربهٔ نخستین دوره ریاستجمهوریاش درس گرفته است.
آشفتگی و فلج سیاسی در پایتختهای اروپایی، بهویژه سکوت طولانی اورزولا فون در لاین در هفتههای نخست بازگشت ترامپ به کاخ سفید، بهروشنی نشان میدهد که این تاکتیک مؤثر بوده است.
ترامپ و اوکراین
اروپا باور ندارد که ترامپ واقعاً بهدنبال برقراری صلح در اوکراین باشد. برای او، ارائهٔ یک توافق با روسیه که مسکو از آن استقبال کند، اما کییف و بروکسل ـــ با پشتیبانی لندن ـــ بهشدت آن را رد کنند، یک سناریوی ایدهآل است. در چنین شرایطی، واشنگتن میتواند، در حالی که درگیریها همچنان ادامه دارند، بهطور رسمی از حمایت از رژیم کییف عقبنشینی کند. اما بار کامل حمایت از اوکراین بر دوش اروپا خواهد افتاد. نکتهٔ کلیدی این است که ایالات متحده تمام اهرمهای کنترل بر روند جنگ را در دست خواهد داشت و این کنترل را از طریق ناتو اعمال خواهد کرد.
اگر ترامپ بهطور رسمی حمایت خود را از کییف متوقف کند، چند نتیجهٔ مهم در پی خواهد داشت:
۱. ایالات متحده تا حد زیادی از خطر گسترش جنگ، از جمله تهدیدات هستهای، مصون خواهد ماند.
۲. واشنگتن خواهد توانست تحریمها علیه روسیه را بهطور قابلتوجهی کاهش دهد، و این به آمریکا اجازه میدهد تا دوباره به منابع کلیدی روسیه دسترسی پیدا کند، در حالی که «شرکای» اروپایی از این امتیاز محروم خواهند ماند.
۳. این تصمیم، امکان کاهش هزینههای واشنگتن در زمینهٔ ارسال تسلیحات به اوکراین را فراهم میکند. در عین حال، ترامپ میتواند توقف کمکهای نظامی را بهعنوان یک پیروزی به رأیدهندگان داخلی بفروشد و در صحنهٔ بینالمللی، بهویژه در روابط با کشورهای جنوب جهانی، نقش «میانجی صلح» را ایفا کند.
اما از همه مهمتر، تشدید بحران اقتصادی اروپا به دلیل تداوم جنگ در اوکراین اقتصاد قارهٔ سبز را تضعیف خواهد کرد. این روند رقابت صنعتی اروپا با آمریکا را کاهش میدهد و موجب خروج سرمایه، نیروی کار، و حتی صنایع و شرکتهای کلیدی از اروپا به سمت ایالات متحده خواهد شد.
این وضعیت با تداوم تحریمهای اروپا علیه روسیه، که پیشتر دسترسی اروپا به منابع و سرمایههای روسی را مسدود کرده است، بیش از پیش وخیمتر خواهد شد. در حقیقت، تحریمهای اتحادیهٔ اروپا علیه روسیه کشورهای اروپایی را بیش از هر اقدام تجاری یا تعرفهای دیگری به آمریکا وابسته کردهاند و این روند همچنان ادامه خواهد داشت.
در نهایت، واشنگتن میتواند با کاهش تحریمها، فشار بر نظام بانکی روسیه را کاهش دهد. این اقدام، در راستای تضعیف تلاشهای روسیه، چین، و کشورهای پیشرو جنوب جهانی برای کنار گذاشتن دلار از مبادلات تجاری جهانی خواهد بود ـــ و این، بزرگترین تهدید برای ایالات متحده محسوب میشود.
صلح آمریکایی به سبک ترامپ
باید درک کرد که چشمانداز ترامپ برای بازگرداندن «عظمت آمریکا» همچنان همان رؤیای سلطهٔ جهانی ایالات متحده است، اما اینبار با رویکردی متفاوت.
حزب دموکرات و دولتهای اوباما و بایدن مطابق با سنت «پایان تاریخ» عمل کردند ـــ دورانی پس از جنگ سرد که در آن بهنظر میرسید ایدههای نئولیبرالیسم، جهانیگرایی، و آتلانتیکگرایی به سلطهٔ کامل خود رسیدهاند. این رویکرد، متکی بر «قدرت نرم» تحت هدایت «آژانس توسعهٔ بینالمللی آمریکا» (USAID) بود، در حالی که در مواقع لزوم، با «بمبارانهای بشردوستانهٔ» تنبیهی علیه مخالفان همراه میشد و تا حد امکان از شبکهای گسترده از متحدان و اقمار آمریکا بهره میبرد.
در همین حال، ایالات متحده طی دههها، نخبگان فکری، سیاسی و اقتصادی کشورهایی را که در دسترس داشت از لحاظ ایدئولوژیک آموزش داد. امروز، این نخبگان تقریباً در سراسر اروپا بر مسند قدرت هستند. آمریکا همچنین با حمایت از مهرههای خود، از جمله از طریق انقلابهای رنگی، نفوذ خود را تثبیت کرد ـــ هرچند که این روند در بسیاری از موارد بیسروصدا و بدون خشونت پیش میرفت. سلطهٔ اقتصادی نیز از طریق یک نظام مالی مبتنی بر دلار اعمال میشد، که با کنترل بر نخبگان محلی، آمریکا را به منابع مورد نیازش پیوند میداد.
در نهایت، این سیستم با یک استراتژی آگاهانه تکمیل شد: صدور بیثباتی و آشوب به مناطق حساسی که در آنها منافع آمریکا در معرض تهدید قرار داشت.
بحران واشنگتن: ساختاری که به نقطهٔ انفجار رسیده است
مشکل اصلی واشنگتن این است که بیش از یک دهه است که بحرانی عمیق در ساختار اقتصادی آن شکل گرفته و به نقطهٔ اوج خود نزدیک میشود. نظام مالی مبتنی بر دلار بهشدت دچار عدم تعادل شده است و آمریکا دیگر نمیتواند تورم داخلی خود را مانند گذشته به خارج صادر کند. این مسأله بهویژه افزایش غیرقابلکنترل بدهیهای این کشور را بههمراه داشته است.
همزمان، فساد نیز با پیچیدهتر شدن سازوکارهای نفوذ آمریکا و گسترش «قدرت نرم» آن رشدی تصاعدی داشته است. درست بههمین دلیل، بودجههای هنگفتی که به USAID اختصاص داده شده بود تنها پس از انحلال این نهاد افشا شد. با این حال، این تنها بخشی کوچک از هزینههایی بود که آمریکا برای حفظ سلطهٔ ایدئولوژیک خود صرف میکرد. هدف اصلی این هزینهها، تقویت شبکهٔ نفوذ و کنترل بر نخبگان کشورهای مختلف از طریق تأمین مالی برنامههای سیاسی و اجتماعی بود.
در مقابل، نخبگان طرفدار آمریکا در کشورهای همپیمان کارایی چندانی از خود نشان ندادند. چنان که معمولاً در چنین شرایطی رخ میدهد، وفاداری و عوامفریبی جایگزین شایستگی و مدیریت کارآمد شد.
جنگ اوکراین، نقطهٔ عطفی بود که بحران سیاست جهانی را به سطحی بیسابقه رساند و آمریکا را در برابر معضلی جدی قرار داد.
اکنون، برای واشنگتن، دو راهحل قابل مشاهده است:
۱. رویکرد «تکاملی» جو بایدن: او تلاش داشت سیستم کنونی را با اعمال اصلاحاتی تدریجی حفظ کند، در حالی که با ایجاد و گسترش هرجومرج در نقاط مختلف جهان، روند توسعهٔ دیگر کشورها و مناطق را در مقایسه با آمریکا کند و متوقف سازد.
۲. رویکرد «انقلابی» دونالد ترامپ: ترامپ قصد دارد پرهزینهترین بخشهای سازوکار ایدئولوژیک آمریکا را، همراه با شبکهٔ فساد، هزینههای سنگین، و نهادهایی که در برابر او ایستادهاند، از میان بردارد و تنها سازوکارهای مالی و اقتصادی سلطهٔ آمریکا ـــ بهویژه نظام مالی مبتنی بر دلار ـــ را حفظ کند. سپس، او خواهد کوشید تا برتری صنعتی و فناوری آمریکا را با بیشترین سرعت ممکن احیا کند ـــ آنهم در مقیاسی که با موقعیت این کشور در دوران پس از جنگ جهانی دوم قابل مقایسه باشد؛ دورانی که آمریکا بهطور کامل رهبری جهان را از بریتانیا ربود.
آمادگی برای یورشی بزرگ
ترامپ بهدنبال آن است که سلطه آمریکا دیگر بر پایه شبکههای پیچیده اتحادهای جهانی، سیستمهای نفوذ و منافع اقتصادی نباشد، بلکه بر قدرت خام نظامی، صنعتی و اقتصادی استوار شود. اما در این مسیر یک مشکل اساسی وجود دارد: بازسازی این قدرت ـــ برای مثال، احیای «کمربند زنگزده» شهرهای صنعتی آمریکا ـــ نیازمند منابع عظیمی است. برآورد دقیق این منابع در شرایط کنونی دشوار است، اما به نظر میرسد که هزینه آن نه در حد هزاران میلیارد، بلکه در مقیاس دهها هزار میلیارد دلار خواهد بود.
با این حال، در چنین ابعادی، مفهوم سنتی پول دیگر کارایی ندارد. در این سطح، دیگر بحث بر سر مبادلات مالی نیست، بلکه موضوع اصلی، کنترل بر اقتصاد کشورها و قارههاست.
برای تأمین این منابع، آمریکا ناگزیر است که این کشورها و قارهها را غارت کند. بهعبارتدیگر، مسیر ترامپ تلاشی برای بازگشت به دوران طلایی امپریالیسم آمریکا است. در حقیقت، رؤیای «عظمت آمریکا» در نگاه او چیزی جز بازآفرینی یک امپراتوری نظامی-صنعتی نیست.
اوکراین و منابع
جنگ اوکراین، که غرب از سال ۲۰۱۴ (و حتی دقیقتر، از دههٔ ۱۹۹۰) آن را برنامهریزی و تحریک کرده است، هم برای واشنگتن و هم برای بروکسل، جنگی بر سر منابع است ـــ اما نه منابع اوکراین!
تمام توافقات کنونی دربارهٔ «ذخایر معدنی» یا «عناصر کمیاب» چیزی جز توهم نیست. اوکراین منابعی در حد تریلیونها یورو ندارد. این ارقام از طریق آمارسازیهای فریبنده بهدست میآیند، مثلاً با ضرب حجم ذخایر شناساییشده در قیمت بازار هر تن سنگ معدن، بدون در نظر گرفتن هزینههای استخراج، حملونقل، بازسازی زیرساختهای ویرانشده، فساد محلی، و فرآیند رساندن محصولات به بازار. و از همه مهمتر، عامل زمان نادیده گرفته میشود ـــ سرعت استخراج و بهرهبرداری از منابع محدود است و این امر نرخ بازگشت سرمایه را بهشدت کاهش میدهد. اگر این فاکتورها در نظر گرفته شوند، سود خالص حاصل از این منابع تنها چند صد میلیارد دلار خواهد بود، و حتی دستیابی به این رقم نیز حداقل ۵۰ تا ۱۰۰ سال زمان میبرد.
اگر این توضیح پیچیده بهنظر میرسد، میتوان آن را سادهتر بیان کرد: اگر واقعاً اوکراین دارای منابعی به ارزش تریلیونها دلار بود، چرا در ۳۰ سال گذشته آنها را استخراج و به فروش نرسانده است؟
در حقیقت، موضوع در مقیاسی کاملاً متفاوت قرار دارد. از همان ابتدا، هدف غرب از مداخله در اوکراین، کنترل منابع روسیه بود ـــ تمام منابع آن. اما تحقق این هدف مستلزم تغییر در رهبری سیاسی روسیه بود. زمانی که کودتای میدان در روسیه در سال ۲۰۱۲ شکست خورد، سناریوی اوکراینی وارد مرحلهای شتابیافته شد.
مورد فنلاند
در چارچوب تلاشهای غرب برای تجزیهٔ روسیه، ماجرای فنلاند نکتهٔ جالبی در خود دارد. این کشور در سال ۲۰۲۲ نه بهدلیل ترس از «تهاجم روسیه»، بلکه با انگیزهای دیگر به ناتو پیوست. فنلاند میخواست بهموقع به جمع «پیروزان» بپیوندد، به این امید که شاید ظرف یک سال و نیم، فرصتی برای تصاحب بخشی از کارلیا پیدا کند. اما این محاسبه برای هلسینکی به شکست انجامید.
نه فنلاند و بروکسل توانستند به منابع روسیه دست یابند، و نه واشنگتن. از همین رو، آمریکا اکنون به سراغ طرح جایگزین رفته است: تکهتکه کردن اروپا، چراکه این قاره میتواند به منبع جدیدی برای تأمین منافع واشنگتن بدل شود.
منبع: آنتی اشپیگل، ۲۶ فوریهٔ ۲۰۲۵