تحول ششم جدی، روزی که برایم زنگ زندهگی دوباره را به نواختن گرفت
نوشته از بصیر دهزاد
قصه واقعی از صفحات زندهگی ام
این نوشته در واقعیت قسمت پنجم داستان زنده گی ام در زندان پل چرخی است که تحت عنوان بالا در پنج قسمت سالها قبل در سایت های مختلفه انترنتی اقبال نشر یافته بود.
در طی این روز ها که ششم جدی در ابعاد وسیع به نقد و تحلیل گرفته میشود، علاقه گرفتم تا واقعات ششم جدی را بحیث بخشی از داستان زنده گی باز گو و مجددن نشر نمایم.
آکنون در تاریکی شب در زندان پل چرخی یک شبحی نا مرئی همراه با خوف، ترس و اضطراب در گشت و گذار است. بلی یک روز تاریخی و فراموش ناشدنی و آن ششم جدی است که در آستانه وقوع است.
امروز قروانه چاشت که دانه های برنج آن مانند ساچمه با دندان ها در جنگ بود ند، دوباره مسترد گردید و بعدن همه زندانیان حوالی ساعت سه بجه بعد از ظهر این قروانه را خوردند و به تعقیب آن برای تفریح روزانه همه در حویلی بلاک ، به مانند روز های گذشته، به قدم زدن پرداخته ، تعداد از همه اولتر با دوش در مقابل تشناب ها صف ها را برای رفع ضرورت تشکیل و هر کسی قدیفه های خویش را بر در ورودی تشناب میبستند. این هم بدلیل کسب نوبت بود و هم یک پرده که خود را حین رفع حاجت باید مصئون احساس مینمودند. تعدادی هم طبق معمول در زیر دیوار درزیر آفتاب نشسته با همان دشمنان نیشدار حمله ور میشدند تا با تصفیه کاری پیراهن و نیفه ها ی تنبان را از شر دشمنان خون خور را در مواضع چیندار کشیده ، پاک کاری مینمودند.
در این شام نان قروانه شب در یک دیگ کلان توسط چند زندانی جنائی که این وظیفه را همیشه اجرا میگردند، آورده شد و همه با کاسه های که بیشتر شان پلاستیکی بودند، بطرف دیگ رفته در صف ها ایستاده شدند. منکه اکثرن نان شب را فقط با یک پارچه نان سیلو و یک گیلاس شیر پودری سپری میکردم، اول به آن دیگ قروانه نظر انداختم. از بالای دیگ کمی روغن و در زیر پارچه های شلغم دیده میشدند. اما اینبار باز هم تعداد مگس های بریان شده روی دیگ قروانه شنا میکردند.
بعد از خورد ن قراوانه تعداد زیادی در اخیر دهلیز بلاک که در آنجا یک تلویریون رنگه ۱۶ انچ قرار داشت ، روی زمین مینشستند و برای آغاز پروگرام تلویزیون که ساعت پنج شام با یک نغمه کوتاه آغاز میگردید ، دقیقه شماری میکردند و بخاطر دیدن فلم های هندی ویا فلم پاکستانی پنجشنبه شب ها جا های خوب تر را ریزرف میکردند. بیاد دارم که در این شام تعداد که همیشه با هم یکجا بودند، باز هم در یک قطار نشستند. آنها گوئي به مانند یونیفورم ، از بالا بروت های دبل و از پائين نیم متر ایزاربند های پوپک دار با رشمه های رنگ رنگ شان نمایان بودند، توجه را بخود جلب مینمود. متوجه شدم که آنها در این شام با اضطراب بیشتر با یکدیگر چیز های را خموشانه با زبان رد و بدل میکردند، گوئی حرفی در میان است و ترس و تشویش خویش را یکی با دیگری شریک میسازند.
ساعت هفت شام نزدیک است و همه مصروف دیدن پروگرام رنگارنگ تلویزیون اند که در آن آهنگ های غربی ، هندی ، ترکی و عربی نشر میگردیدند. توجه همه را جلب نموده بود. رقص عربی جمیله عربی اکثرن همه را خموش و ساکت میساخت و چشمان به تلویزیون عمیق و دقیق دوختن بودند. جالب بود که چند مرد با ریش های دراز و تسبیح بدست که همیشه کلوج های استنجای شان تشناب ها را مسدود و باعث ایجاد مشکل برزگ برای دیگر زندانیان میگردیدند، این شام های شب جمعه در مقابل تلویزیون را فراموش نمیکردند و با عجله بیشتر نماز شام را جماعت میکردند.
نزدیکی ساعت هفت شام است که یکباره تلویزیون قطع گردید . همه منتظر ادامه نشرات تلویزیون بودند. دقایق یکی پی دیگری میگذشتند ولی از از سر گیری نشرات خبری نبود. این حالت بیشتر از نیم ساعت دوام نمود. تعدادی دوباره به جا های خواب و یا اطاق های کوته قفلی خویش برگشتند. حوالی ساعت هشت شب شد که دو عسکر و یک صاحب منصب نمایان گردیدند و همه را امر نمودند که بر بلاک های (دهلیز های در هر کدام ۱۴-۱۶ اطاقهای کوته قفلی بودند) برگردند. من و همه اطاقی هایم شیر علی، انجنیر آصف، کریم و دانشمل به اطاق خویش برگشیم. . در اطاق با یکدیگر گفتیم که خموش شدن تلویزیون و قفل شدن دهلیز ها موضوع عادی نیست ، حتمن واقعه درحال وقوع است!.
در این شب پر هیجان و اضطراب که خواب را از چشمان و آرامش را از دلها ربوده بود، من هم با نارامی مراقب وضع بودم . از اینکه اطلاعات در مورد کودتای نظامی مشترک حفیظ الله امین با گلب الدین حکمتیار از زبان به زبان انتقال نموده بود و سفر جنرال ضیا الحق رئیس جمهور پاکستا ن به کابل بیان تشکیل یک مثلث بد، زشت و شوم را بیان مینمود و یک احتمال و پیشداوری داشت ، وضه را به وقوع یک حالت خطرناک مبدل سازد . ترس تشویش همه را داشت دلهره تر از روزه و ماه های میساخت که درخطر کشتن در کشتار گاهای رژیم فاشیست حفیط الله امین یعنی پولیگون پل چرخی قرار داشتند و گویا به مانند آهو سر بر سنگ نهاده و در انتظار اینکه کدام روز بخت شان با شکار دژخیمان بسته خواهد شد.
من هم با داشتن احساس یک انسان که میخواهد زنده بماند و آزاد گردد، می اندیشیدم، با نارامی روانی هر لحظه بطرف کلکین های که بلندی آن مانع دیدن چشم انداختن به مناطق دور تر از زندان میگردیدند، میرفتم تا ببینم چه واقع خواهد شد.. ولی من بعضن با ایستادن بلای پنجه های پایم دوردست ها را میدیدم و حسرت آزادی در دلم جوش میزد. من همیشه از منزل سوم بلاک چهارم سرک پل چرخی و تعمیر های حربی پوهنتون را تماشا میکردم، در همین لحظه از اضطراب و تشویش چند باری بطرف کلکین رفته ، با دو دست میله های آهنین این کلکین را محکم گرفته خود را به طرف بالا میکشانیدم و با ز هم مراقب همان سرک پل چرخی بودم. حوالی ساعت نه شب باز هم به همان سمت چشمانم دوخته شده بودند که یک یی از زندانیان ، یک مرد با قد میانه از ولات جوزجان بطرفم آمد و پرسید : « معلم چه را میبینی، بیرون که تاریک است ، چه ر ا سیل میکنی؟» منکه هنوز چشمانم به همان سرک دوخته شده بود، دیدم و متوجه شدم که چراغ های وسیاط از آن سرک به سمت لته بند در حرکت اند. من دقیق تر شده متوجه شدم که به مانند یک قطار نظامی یکی پی دیگری در حرکت اند. باز آن مرد با قد میانه و ریش ماش و برنج و لنگی سیاه و سفیدش که به شیوه سمت شمال بسته شده بود، پرسید که : « چیزی مالوم میشه ( معلوم میشود) ؟» من گفتم: « بلی من یک قطار را میبینم. در همین حالت متوجه شدم که یک وسیله به زندان نزدیک میشود و ظرف ثانیه های بعدی همان وسایط این یکی در عقب دیگری بطرف زندان نزدیک میشوند. من در یک لحظه فکر کردم که این حالت غیر عادی است و ممکن همان کودتا؟؟؟. باشد. به مرد شبرغانی گفتم :« یکی ، دو، سه ،چهار.. میخواستن پنجمینش را به شمارش گیرم که واسطه اولی که در واقعیت ماشین محاربوی بود، اولین فیر را در بطرف برج دفاعی محبس نمود. صدای هیبت ناک بود که برای تقریبن سی دقیقه آتش متقابل بین پوسته برج و ماشین های محاربوی رد و بدل میشد و ادامه داشت. حوالی ساعت ده شب بود که آتش خموش شد ولی آتش دلحره گی و تشویش و اضطراب بر دلهای زندانیان بیشتر از روز های قبلی شعله ور میگردید.
یک شبی که با یک چشم خندیدیم و با چشم دیگر اشک ریختیم.
آخر های های شب بود که دیگر حرفی از جنگ و آتشباری نبود و همه جا سکوت حکمفرما بود . آن قروانه لعنتی شلغم در این شب وحشتناک معده های تعداد زیاد را خراب و اسهال ساخته بود. آنهای که به اسهال و پیچش مصاب نبودند، معده و روده های شان پر از نفق و باد بود که آرامش خواب را آز آنها گرفته بود. در حالیکه دروازه های دهلیز ها بسته شده بودند و رفتن به تشناب نا ممکن بود، این شب بود که تعدادی از محبوسین در همان کاسه های پلاستیکی که در آن قروانه میخوردند، مجبورن رفع حاجت میکردند. دیگر خواب از چشمان فرار نموده بود ، شب طولانی تر و خسته کن تر میشد. در همین کسوت و تاریکی کسی بالای بیرل کثافات که خالی هم بود ،بالا شده در تاریکی میخواست رفع حاجت نماید که صدای باد های درون روده و معده اش به مانند فیر ماشیندار بیرون میشدند، همه را غیر ارادی به خنده انداخت و کسی صدا زد: « تسلیم تسلیم برادر ما تسلیم هستیم» . این آغار یک نمایشنامه کومیک بود که از عمق تشویش و اضطراب زندانیان بیرون میشد. خنده و صدا های تسلیم تسلیم به مانند آهنگ کورس بیشتر میشد ولی از عسکر های که در یک لحظه حضور میرسانیدند و زندانیان را با سوته لت و کوب میکردند، درکی و خبری نبود ، گوئی به خواب عمیق فرو رفته ویا خلع سلاح شده به صفوف زندانیان اضافه شده باشند.
من که در این شب ممکن دو ساعت در خواب رفته بودم، ساعت حوالی شش صبح بیدار شدم و بیاد آوردم که چه شبی وحشتناک و کومیک را گذشتاندم. دستمال گردن ام را بر دور سر و پیشانی دور داده ، بستم و در دهلیز که در آن هنوز قفل بود، بطرف دروازه نزدیک شدم تا ار زندانیان که در دهلیز عمومی خواب میکردند، با کنجکاوی بپرسم که چیزی ممکن برای شان روشن گردیده باشد. در همین لحظه که در همه زنده گی ام هیجانی ترین خاطره است و خواهد بود، مرد قندهاری که با ریش و موهای ماش و برنجش به من نزدیک شد، دستش را از آستین چپن جیلک اش کشید و از میان میاله های آهنین دروازه دهلیز دستم را گرفت و فشرد و گفت: « معلم صاحب تبریک باشد، امین سقوط کرد، ما شب صحبت کارمل صاحب را از یک رادیوی که زندانیان جنائی با خود داشتند شنیدیم. ببرک کارمل اعلان نمود که امین و دار و دسته اش از بین رفته است و قدرت به دست جنای پرچم افتاده است. در منزل دوم بلاک چهارم زندان پل چرخی همه زندانیان جنائي بودند . در این شب آنها رادیو ی کوچک شان را از طریق سوراخ های باز که اصلن برای مرکزگرمی بودند به بالا انتقال داده بودند.
برایم هنوز که غیر قابل باور بود که ببرک کارمل که برای اهداف و ایده های انقلابی و وطنپرستانه اش مبارزه و راهی این زندان شده بودم، اکنون در رآس قدرت سیاسی قرار دارد. درست ساعت هشت صبح بود که عسکر ها دروازه های دهلیز ها را باز نمودند. تعادای زیادی بطرف تشناب ها یورش بردند چونکه از فرط بسته بودن دروازه ها تمام شب را در مشکل بزرگ گذشتانده بودند.
منکه در زندان با تعداد هموندان سیاسی خود روابط داشتم، با دوش بطرف آنها رفته جویای معلومات شدم. اولین شخص رفیق جلال رزمنده بود که او را از یک سال بدین طرف میشناختم. قبل از آنکه از او بپرسم که رفیق جلال….. او سقوط رژیم فاشیستی و دژخیمان امین را برایم تبریک داد. و گفت :« رفقا باید با یکدیگر تماس داشته باشند و مسئولیت امنیت هر دهلیز را باید رفقا خود شان بگیرند. منکه از فرط خوشی و ختم یک دوره بیش از سه ماه با ترس و اضطراب و خطر مرگ ، چشمانم پر از اشک شده بود، این حرف را به مانند دستور حزبی و ادای مسئولیت سازمانی تلقی نموده در حدود بیست دقیقه تعداد هموندان سازمانی که در همان دهلیر منزل سوم حدود یکصد نفر بودند، گوئی سازمان حزبی را احیا نموده باشیم، روابط را تآمین نموده و وظایف جدید را تقسیم نمودیم. ما دیگر آزاد های درزندان بودیم که وظایف عسکر ها را برای تآمین امنیت و مصئونیت همه زندانیان و خود مان به عهده گرفته بودیم. زیرا در همین روز سر صدا های وجود داشتند که ممکن افسران مربوط رژیم امین در زندان ، در تبانی با زندانیان حزب اسلامی حکمتیار بر پرچمی ها و خلقی های پیروان مرحوم نور محمد ترکی حمله و آنان را در زندان از بین ببرند.
روز ۷ جدی
اکنون روز ۷ جدی روزیست که برای اولین بار نان بهتر از روز های دیگر آماده شده است و لقمه های نان با لذت روانی یعنی احساس آزادی یکجا و بدون ترس و تشویش در حلقوم فرو میرود و خوشی های درونی توان و انرژی را برای وظایف جدید ده برابر بیشترمیسازد. حوالی ساعت ده صبح است که تعداد از بادیگارد های امین را به همین بلاک میآورند. آنان همه با دریشی های نظامی ولی بدوم ن کلاه در یک کنج حویلی به هم استاده بودندکه پیوسته با تف های از حلقوم برامنده دیگر زندانیان استقبال و خوش آمدید میگردیدند.
رفیق جلال رزمنده که همه روز را مصروف جمع کردن لست رفقای حزبی بود، پیوسته همه رفقا را از احتمال توطیه امینی ها در زندان هوشدار میداد که همه باید یکدست بوده روابط تنگاتنگ را با هم حفظ نمائيم . اما یک تعداد محدود از همان حزبی های که چندان باور به تغیر نداشتند، از ترس و بزدلی نمیخواستند بگویند که حزبی بودند.
***
هشتم جدی
امروز هشتم جدی است. دو روز را بحیث آزاد های در زندان سپری نمودم. رفیق جلا ل زرمنده نزدم میآید و میگوید. :« رفقای پرچمی که عضویت شان تثبیت گردیده است، بخاطر وظایف حزبی و امنیتی امروز از زندان بیرون میشوند. منکه احساسات مبارزه انقلابی بر روانم بصورت عجیبی مسلط شده بود، میخواستم بال بکشم، بخانه بروم و با پدر و مادر رنجدیده ، خواهران و برادر بزرگم روبرو شوم و بگویم گه اینک من زنده از زیر ساطور امین جلاد نجات یافته ام و در روز دیگر روانه وظایف سازمانی شوم. برادر دیگرم درست یکماه قبل از این تحول و بعد از رهائی از زندان در شهر شبرغان مصروف کار بود.
حوالی ساعت هفت شام بود که رفیق جلال رزمنده لستی را به خوانش گرفت و نام مرا نیز خواند و من به عجله همان چپن جیلک و بستره خوابم را برداشته از دروازه بلاک چهارم بطرف دروازه عمومی زندان پل چرخی روان شدم. از فرط هیجان و خوشی از آزادی ، راه را تا دروازه عمومی زندان پل چرخی که باید پیاده میپیمودم ، خیلی طولانی احساس مینمودم. وقی در چند ده میتری دروازه عمومی نزدیک میشدم ، شعله آتش از چوب ها را دیدم که در اطرافش سربازان نشسته ، خود را گرم میکردند. نزدیک و نزدیک میشدم. متوجه شدم که روشنی شعله آتش که به چهره سربازان میتابید، همه چهره های مینمودند که با سربازان ما شباهت ندارند. بیشتر نزدیک شدم میشنوم که آنها روسی حرف میزنند. این اولین باریست که دریافتم که همین های بودند که دوشب قبل بطرف برج زندان آتش نمودند و اکنون زندان را در تصرف دارند. این اولین احساس عجیب و نا پیدا در روانم چیره گشت .
آکنون که از در زندان پل چرخی بیرون شده ام ، روانه بس های شهری شدم که برای انتقال زندانیان الی مرکز شهر آماده شده بودند. آکنون در این چرت غرق هستم که چه صحنه را در استقبال وقوع آن هستم که باز هم با فامیل یکجا میشوم. با پدر، مادر، برادر و خواهران بجان برابرم ماه های طولانی رنج دو زندانی ، برادرم انجنیر جمیل و من را ، تحمل نموده و اکنون به بازگشت زنده من بخانه شک و گمان دارند.
اکنون شب ناوقت و هوا سرد است. حوالی نزدیک به ده بجه شب است که به خانه نزدیک میشوم. دلم هولزده و هیجان تنم را فراگرفته است. به دروازه نزدیک شدم. بستره را باز پشت پائین کرده یر زمین گذاشتم و دروازه حویلی را با زنجیر آن کوبیدم. بار اول و بار دوم. قبل از آنکه بار سوم دق الباب کنم، صدای آهسته و لرزانی بگوشم رسید که صدا کرد: «کی هستی؟» من صدا زدم :« من هستم ،بصیر هستم باز کن دروازه را !!» خواهرم که شوکه شده بود جرئت بازکردن را نداشت ، بدون کدام عکس العمل برگشت و باز هم من در را کوبیدم. اینبار برادر عزیز و بجان برابرم معلم صاحب وکیل صدا زد : کی هستی؟ من صدا زدم من هستم بیادر ،بصیر هستم. !!. او در را باز کرد مرا سخت در آغوش فشر و هردو روانه داخل خانه شدیم که همه آماده گی برای خواب داشتند. این هیجان بود که در زنده گی انسانها به ندرت واقع میگردد. مادرم با دیدن من تحمل نشستن را نداشت و بزمین نشست. دفعتن سرشته نان را کردند و بعد از سه ماه باز هم مزه نان را یافتم که دیگر با مزه قروانه زندان پل چرخی در تفاوت بزرگ بود
دو روز بعد از آمدن به منزل روز سوم دوباره حسب وظیفه سازمانی به ناحیه چهارم حزبی در کارته پیروان رهسپار شدم و دوره جدید از زنده گی، کار و مبارزه آغاز گردید.
در هفته بعدی بر گشتن به فاکولته حقوق با یک ورقه عرض برای اجازه شرکت در امتحانات سالانه که روز های اخیر آن ادامه داشت. با ورقه عرضم داخل ریاست فاکولته شدم. مرحوم دوکتورپوهندوی محمد ولی یوسفی یکی از دانشمندان بی بدیل فلسفه که در آن وقت بحیث رئیس فاکولته ایفای وظیفه مینمود، ورقه ام را ملاحظه نمود و کوتاه گفت : شما هم؟. بعد امر اشتراک امتحانات را داد و خوشبختانه با موفقیت اقبال فراغت از فاکولته را بدست آوردم.
پایان













