تجربه میدان در غرب افغانستان — از ادرسکن تا شیندند
Wahidullah Noorzai | Former Senior ANCOP/ANP Officer, Military & Security Analyst
گاهی فهمیدن یک میدان، با خواندن نقشه آغاز نمیشود.
با شنیدن یک گزارش هم آغاز نمیشود.
میدان را باید دید، در آن حرکت کرد، با مردمش سخن گفت، محدودیتهایش را لمس کرد و در لحظهای که تصمیمگیری دیگر امکان انتظار برای اطلاعات کامل را نمیدهد، مسئولیت تصمیم را پذیرفت.
غرب افغانستان برای من فقط یک جغرافیا نبود. بخشی از مهمترین تجربههای حرفهای و فکری من در همین جغرافیا شکل گرفت؛ از ادرسکن تا شندند، از جادهها و پاسگاهها تا مراکز ولسوالیها، از مأموریتهای امنیتی تا لحظاتی که یک تصمیم کوچک میتوانست پیامدهایی بسیار بزرگتر داشته باشد.
آنچه بعدها درباره امنیت، بحران، نهاد و استراتژی نوشتم، از اتاقهای نظری آغاز نشد. بخش مهمی از آن از میدان آمد.
این روایت درباره گذشته برای گذشته نیست.
درباره این پرسش است که میدان چگونه میتواند به شناخت تبدیل شود.
غرب افغانستان؛ جایی که نقشه با واقعیت فاصله میگیرد
در نگاه اول، یک منطقه را میتوان روی نقشه تعریف کرد: ولسوالیها، جادهها، فاصلهها، مراکز اداری و مسیرهای ارتباطی.
اما امنیت روی نقشه اتفاق نمیافتد.
یک جاده فقط یک خط میان دو نقطه نیست. جاده میتواند مسیر انتقال نیرو، تجارت، مهاجرت، قاچاق، نفوذ، فرار، امدادرسانی یا درگیری باشد.
یک ولسوالی نیز فقط یک واحد اداری نیست. در پشت نام آن، شبکهای از مردم، فرماندهان محلی، بزرگان، نیروهای امنیتی، گروههای مسلح، منافع اقتصادی و روابط اجتماعی قرار دارد.
این تفاوت میان «جغرافیای روی کاغذ» و «جغرافیای واقعی میدان» یکی از نخستین درسهایی بود که تجربه غرب افغانستان به من آموخت.
در چنین محیطی، اطلاعات ضروری است؛ اما اطلاعات بهتنهایی تصمیم نیست.
گزارش ممکن است درست باشد، اما کامل نباشد.
نقشه ممکن است دقیق باشد، اما رفتار انسانها را نشان ندهد.
و یک برنامه ممکن است منطقی باشد، اما میدان الزاماً مطابق برنامه رفتار نمیکند.
اینجاست که تجربه وارد میشود.
Information is not judgment.
اطلاعات ماده خام تصمیم است؛ خودِ تصمیم نیست.
تجربه میدانی به تدریج به من آموخت که در محیطهای پرریسک، گاهی کیفیت تصمیم نه به مقدار اطلاعات موجود، بلکه به توانایی تشخیص اهمیت اطلاعات و شناخت محدودیتهای آن وابسته است.
ادرسکن؛ جایی میان اطلاعات و واقعیت
ادرَسکن برای من فقط نام یک ولسوالی نیست. این منطقه بخشی از دورهای بود که در آن فاصله میان آنچه درباره یک محیط میدانیم و آنچه واقعاً در آن اتفاق میافتد، برایم معنای عملی پیدا کرد.
در محیطهای پیچیده امنیتی، فرمانده یا مسئول امنیتی نمیتواند همیشه منتظر بماند تا تمام اطلاعات جمعآوری شود.
گاهی باید با اطلاعات ناقص تصمیم گرفت.
اما تصمیم با حدس تفاوت دارد.
تصمیم حرفهای یعنی تشخیص اینکه کدام اطلاعات قابل اتکا است، کدام بخش هنوز نامطمئن است، چه چیزی را نمیدانیم، چه گزینههایی در اختیار داریم و اگر شرایط تغییر کرد، چگونه میتوانیم مسیر خود را اصلاح کنیم.
این تفاوت ظریفی است، اما در میدان اهمیت حیاتی دارد.
Information is not judgment.
اطلاعات ماده خام تصمیم است؛ خودِ تصمیم نیست.
تجربه میدانی به تدریج به من آموخت که در محیطهای پرریسک، گاهی کیفیت تصمیم نه به مقدار اطلاعات موجود، بلکه به توانایی تشخیص اهمیت اطلاعات و شناخت محدودیتهای آن وابسته است.
شندند؛ میدانِ تغییر شرایط
شندند نیز بخش دیگری از همین تجربه است؛ جغرافیایی که در آن امنیت را نمیتوان از محیط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جدا کرد.
در چنین محیطی، وضعیت ثابت نمیماند.
آنچه صبح یک تهدید محسوب میشود، ممکن است عصر تغییر کند.
آنچه در یک گزارش بهعنوان یک واقعیت قطعی ارائه میشود، ممکن است با رسیدن نیروها به محل، شکل دیگری پیدا کند.
و آنچه از نظر تاکتیکی موفق به نظر میرسد، الزاماً به یک نتیجه پایدار امنیتی منجر نمیشود.
این یکی از تفاوتهای اساسی میان اثر تاکتیکی و نتیجه راهبردی است.
ممکن است یک عملیات به هدف فوری خود برسد، اما اگر شرایطی که عملیات را ایجاد کرده بود همچنان باقی بماند، مسئله اصلی حل نشده است.
از طرف دیگر، ممکن است تصمیمی در کوتاهمدت کمتر چشمگیر باشد، اما گزینههای آینده را حفظ کند و امکان واکنش بهتر را در اختیار فرماندهی قرار دهد.
میدان به من آموخت که همیشه نباید فقط پرسید:
«آیا این اقدام موفق شد؟»
باید پرسید:
«این اقدام چه چیزی را برای فردا تغییر داد؟»
وقتی برنامه با واقعیت روبهرو میشود
برنامهریزی ضروری است.
اما برنامهریزی با پیشبینی کامل آینده تفاوت دارد.
در محیطهای پیچیده، برنامه باید وجود داشته باشد تا تصمیمگیری جهت داشته باشد؛ اما همان برنامه باید قابلیت اصلاح نیز داشته باشد.
این همان جایی است که سازگاری اهمیت پیدا میکند.
اگر شرایط تغییر کند و ما فقط به این دلیل که برنامه اولیه را نوشتهایم به آن وفادار بمانیم، برنامه از ابزار تصمیمگیری به مانع تصمیمگیری تبدیل میشود.
میدان به ما اجازه نمیدهد که برای حفظ ظاهرِ ثبات، واقعیت را نادیده بگیریم.
واقعیت باید بتواند برنامه را اصلاح کند.
این اصل بعدها برای من اهمیت بیشتری پیدا کرد:
The field is not merely where strategy is executed.
The field is where strategy is tested.
و اگر نتیجه با انتظار ما مطابقت نداشته باشد، باید آماده باشیم که خودِ فرضیه را دوباره بررسی کنیم.
تجربه؛ چیزی بیشتر از خاطره
سالها بعد، وقتی به این تجربهها نگاه میکنم، تفاوت میان «خاطره» و «تجربه قابل تحلیل» برایم روشنتر شده است.
خاطره میگوید چه اتفاقی افتاد.
تجربه میپرسد چرا اتفاق افتاد.
تحلیل یک قدم جلوتر میرود و میپرسد آیا میتوان از آن اتفاق چیزی فراتر از همان موقعیت آموخت.
اگر پاسخ مثبت باشد، تجربه میتواند به یک اصل تبدیل شود.
این مسیر برای من به تدریج چنین شکلی پیدا کرد:
Field → Observation → Experience → Analysis → Principle
میدان نقطه آغاز است.
مشاهده، واقعیت را ثبت میکند.
تجربه، مشاهده را در بستر تصمیم و پیامد قرار میدهد.
تحلیل، رابطه میان آنها را بررسی میکند.
و اصل، آن چیزی است که پس از عبور از این مراحل میتواند در موقعیت دیگری نیز مورد آزمایش قرار گیرد.
این هنوز یک نظریه دانشگاهی تثبیتشده نیست.
یک مسیر فکری است که از تجربه میدانی شکل گرفته و همچنان باید در برابر واقعیت آزموده و اصلاح شود.
آنچه میدان به من آموخت
یکی از مهمترین درسهای غرب افغانستان برای من این نبود که چگونه یک عملیات را اجرا کنم.
درس عمیقتر این بود که چگونه در شرایطی تصمیم بگیرم که هیچ تصمیمی کاملاً بدون ریسک نیست.
در چنین شرایطی، هدف همیشه حذف عدم قطعیت نیست؛ زیرا گاهی چنین چیزی اساساً ممکن نیست.
هدف، مدیریت عدم قطعیت است.
باید بدانیم چه چیزی را میدانیم، چه چیزی را نمیدانیم، چه گزینههایی داریم و کدام تصمیم امکان اصلاح در آینده را حفظ میکند.
این نگاه، مفهوم دیگری را نیز برجسته میکند:
آزادی عمل.
گاهی یک تصمیم به ظاهر موفق، گزینههای فردای ما را از بین میبرد.
و گاهی تصمیمی که در کوتاهمدت کمتر چشمگیر است، امکان انتخابهای بیشتری را برای آینده حفظ میکند.
در محیطهای پیچیده، حفظ گزینههای آینده بخشی از قدرت است.
از ادرسکن و شندند به یک پرسش بزرگتر
من از غرب افغانستان با مجموعهای از پاسخهای قطعی بیرون نیامدم.
با پرسشهای بیشتری بیرون آمدم.
چرا بعضی تصمیمها در میدان دوام میآورند و بعضی نه؟
چرا اطلاعات فراوان همیشه به تصمیم بهتر منجر نمیشود؟
چرا برخی نهادها در برابر بحران سازگار میشوند و برخی دیگر شکننده میمانند؟
چرا یک موفقیت تاکتیکی گاهی نتیجه راهبردی ایجاد نمیکند؟
و مهمتر از همه:
چگونه تجربه میدان میتواند به دانش راهبردی تبدیل شود؟
این پرسش آخر، بعدها از یک پرسش شخصی فراتر رفت.
زیرا اگر تجربه فقط در حافظه فرد باقی بماند، با او از بین میرود.
اما اگر تجربه بهدقت مشاهده، تحلیل و آزموده شود، میتواند به دانشی تبدیل شود که دیگران نیز آن را بررسی و نقد کنند.
از همینجا مسیر من از تجربه به تحلیل آغاز شد.
نه بهعنوان ادعای داشتن پاسخ نهایی، بلکه بهعنوان تلاشی برای روشن نگهداشتن مسیر میان واقعیت و اندیشه.
ادرَسکن و شندند نقطه شروع این مسیرند.
اما پایان آن نیستند.
میدان سؤال را آغاز کرد؛ تجربه آن را عمیقتر کرد؛ و تحلیل تلاش میکند از دل آن، اصولی استخراج کند که دوباره باید در میدان آزموده شوند.
زیرا در نهایت، واقعیت آخرین داور است.
و هر دکترینی که نتواند از واقعیت یاد بگیرد، دیر یا زود با همان واقعیت روبهرو خواهد شد.
—
وحیدالله نورزی
افسر ارشد نظامی سابق، استراتژیست میدانی و تحلیلگر امنیتی منطقه











