شعرهایی از روناک آلتون
بانو “روناک توفیق محمد” (به کُردی: ڕووناک تۆفیق محمد)، متخلص به “روناک آلتون” (به کُردی: ڕووناک ئاڵتوون)، شاعر کُردزبان، زادهی سال ۱۹۷۵ میلادی، در سلیمانیه است.
وی فارغالتحصیل دانشگاه تربیت معلمان در بخش زبان و ادبیات کُردی با رتبه نایاب(عالی) است.
از سال ۲۰۱۴ میلادی، به بعد در شبکههای اجتماعی نخستین آثار خود را منتشر کرد. سپس در مجلات و وبسایتها، پس از تأسیس انجمن هایکو، آثارش به چند زبان خارجی ترجمه شدند.
مجموعهای از اشعار او در کتابی به نام “صنوبر” در ۲۰۰ صفحه چاپ و منتشر شده است.
همچنین “زانا کوردستانی” مجموعهای از اشعار ایشان را در کتابی تحت عنوان “من چشمه بودم!” منتشر شده است.
■□■
مجموعهی حاضر، اشعار منتشر شده در دفتر “من چشمه بودم!” کتابی به همین نام است، با ترجمهی “زانا کوردستانی” که توسط نشر زیتون منتشر شده است.
(۱)
پیش از سنگ شدن،
من چشمه بودم –
دریغ که تو زبان آب را نمیفهمیدی!
(۲)
آبیاری هم نشوند،
سبز خواهند شد.
گلهای پیراهن شرابیات.
(۳)
چه کسی نخهای گردنآویزم را
ترساند،
که چنین از هم سوا شدند.
(۴)
دیگر تشخیصشان نمیدهم،
سیاهی ریحان و
عطر موهایم را…
(۵)
در قلب مترسک
نامهای هست،
ناخوانا!
حروفش گریهها کردهاند…
(۶)
جلوی خانهی ما درخت سیبی
و جلوی خانهی آنها،
بوتهای گل نسرین…
مگر مرزهای بهشت،
همین اندازه نیست؟!
(۷)
در بهاران، سفید میشوم و
در پاییزان، زرد…
پس کی گل نرگس میشوم؟!
(۸)
جوانیام را آیینه گرفت و
آرزوهایم را آب!
آنچه مانده برایم،
مشتی عطر سیب است!
(۹)
در بازار حلبچه،
هیچ زنی را ندیدم
که چنان من،
با قلبی شکسته، قدم بزند…
(۱۰)
من اینجا
تو آنجا
او آن سو
شما داخل اتاق
بقیه هم آن طرفتر
صنوبر و گل،
پروانه و ماه،
یادم آمد که یاسمن هم بود
همهگی صد و یک دانه بودند
که دانه به دانه،
تسبیح دست خداوند شدند
که در وقت ذکر و عبادت، به دست میگرفت…
بیزحمت ای شعر!
میتوانی امام جماعت نماز عشق ما بشوی؟!
(۱۱)
پروانههای احساسم،
به گردشاند،
در پردههای گلدار اتاقم…
(۱۲)
شبی سرد –
سوسوی فانوسی و
پچپچ دو عاشق.
(۱۳)
بیا برگردیم به آغاز ماجرا،
با هم دوست شویم –
عشق نمیتواند یاریمان کند!
(۱۴)
شعرهایم،
به پای عشق تو –
همیشه شهیدند!
(۱۵)
شلیکی ناوقت،
بر قلب من خورد –
اینگونه مردم!
(۱۶)
آن خرابهای،
که در کوچهی شماست –
دل بیچارهی من است!
(۱۷)
لال و گنگم،
زبان عشقم را بیاموز –
تا زبان بگشایم!
(۱۸)
روبروی خانهی ما
درخت سیبیست و
روبروی خانهی آنها
باغچهای پر از گل نسرین…
مگر مرزهای بهشت اینچنین نیست؟!
(۱۹)
من و تو
دو روی یک سکهایم!
هر طرف که بیافتیم،
با ارزشیم…
(۲۰)
اگر میدانستم که از من جدا میشوی
هرگز بلند نمیکردم –
گوشی تلفن را!
(۲۱)
زود برگرد،
بیتو بودن،
دارد کورم میکند!
(۲۲)
زود برگرد
تنهایی دارد،
پنجرهها را میبلعد!
(۲۳)
زود بیا!
آتش روحم،
قدر دم کشیدن یک لبخند نا دارد.
(۲۴)
از آن روزی که عاشقت شدهام
در انتظارت هستم،
تیرهای چراغ
ناامید نمیشوند از پرندهها…
(۲۵)
صد سال هم که گذشت،
متعجب نشوید.
من سبز سبز خواهم ماند!
ریشهی من
به اعماق زمین، در آب است.
(۲۶)
جلوی در خانهات
راست راست خواهم ایستاد
فقط مرگ میتواند
کجم کند…
(۲۷)
دستم به دامانت،
هرگز تنهایم مگذاری!
خندههایت پیش من جا مانده است…
(۲۸)
پنجره باز است،
صدای رادیوی همسایه –
یادگاری قدیمی!
(۲۹)
برایت میمیرم!
این تنها هنریست که دارم.
غیر از آن هیچ نمیدانم…
آه که چه دست و پا چلفتیام!
(۳۰)
پرنده در قفس،
به هزار زبان آواز میخواند –
روز زبان مادری هم!
(۳۱)
تا قیامت از بین نخواهد رفت،
در فرهنگ کُردها –
شناسنامهی ما زبان مادریمان است!
(۳۲)
شناسنامهی کُرد بودن،
گفتن نام کردستان بود-
موقع زبان باز کردن.
(۳۳)
در داستان عشق تو،
خیلی زود پی بردم
دوست داشتنت –
به سر میدواندم!
(۳۴)
در نبودنت،
هیچکس از گلهای نرگس سراغ نمیگیرد!
بهارت مبارک…
(۳۵)
ساکت،
قبل از هر سنگی
من از مادر زاده شدم.
(۳۶)
دست چند پروانهی را گرفت
و با خود به خانه آورد،
پیراهن گلدارم!
(۳۷)
بیتو
نفس کشیدن سخت است!
این بود آخرین احوال من…
(۳۸)
در فراق تو،
دلم شبیه جنازهای میشود.
باید دنبال قبرستانی بگردم
که او را دفن کنم.
(۳۹)
شهری در قلبم است!
ولی ویران ویران،
وقتی تو در آن نیستی.
(۴۰)
درختی هستم
پر از گناه و خطا.
دعایم کن
تا بریزند از من.
(۴۱)
تمام من،
لبریز است،
از تو…
(۴۲)
در قلب تو شهیدم،
دیگر
نیازی به قبر ندارم.
(۴۳)
صبحهایم
بهخیر نمیشوند،
بدون صبح بخیر گفتنهای تو.
(۴۴)
درختی بیبرگ و بار
خواب بهار را میبیند،
در رختخواب برفینش…
(۴۵)
آیی دردهای نانوشته
در دریای قلبم
ماهی شوید!
تا امواجش ببرندتان
به ساحل چشم انتظاریهایم.
(۴۶)
دعایم نکن،
تا بعد از تو بمیرم –
نمیتوانم!
(۴۷)
چند روزی مهلتم بده!
ببینم که میتوانم،
بدون تو، زندگی کنم.
(۴۸)
فقط،
یادگاریهایمان را
داخل قبرم بگذارید!
جا گذاشتنشان،
سخت است…
(۴۹)
یک به یک
روزهایم را میشمارم.
من محکوم به حبس
زندان توام.
(۵۰)
به جان تو مادر،
بوی گل یاسمن میدهد –
عشق!
(۵۱)
به اندازهی برگها
زخم
بر تن من و درخت است.
(۵۲)
چند سالیست که مردهام،
دنبال نیم متر خاک میگردم
در سرزمین تو…
(۵۳)
هرچه دود است
از من بر میخیزد،
خاکسترم پیدا نیست!
(۵۴)
برای شکستن قلب
نیاز به چیزی نیست،
غیر از سکوت تو…
(۵۵)
سمت چپ قلب تو
و نیز سمت راست قلبت،
هر دویشان
من را پیر میکنند.
(۵۶)
با چلچراغی هم
در من بگردی،
جز روشنایی
هیچ تاریکی نخواهی دید…
(۵۷)
مهربانا!
من فروغ۱ نیستم،
ولی اگر مسیرت به این دوزخ بیمارستان خورد
چراغ نه،
شمعی بیافروز
تا آن سوی کوچهی تاریکی را نگاهی بیاندازم.
———-
۱. فروغ فرخزاد
(۵۸)
بارانی خوشبو
بر روی وطنم میبارد –
گلهای لاله سر از خاک در آوردند.
(۵۹)
پوسیدم!
کالبدم نیز،
به کار سنجابی هم نمیآید.
(۶۰)
هزار سال است
که این وضع من است،
زیاد نمانده
که اثری باستانی بشوم.
(۶۱)
نمیدانم
که چه وقت خواهم مرد،
فقط میدانم
که طعم بیتو بودن را میدهد.
(۶۲)
کولیام!
که هر کجا چادرم را بر پا میکنم.
آغوش تو
وطن من است.
(۶۳)
نه تاج دارم و نه تختی!
نتوانستم بلقیس بشوم –
برای پادشاهی تو!
(۶۴)
از وقتی که
سرم را روی شانهات نمیگذارم
چشمم به روشنایی نیافتاده است.
(۶۵)
روز تولد آب
تو در کدامین دریایی؟
تا دعوتت کنم؟!
(۶۶)
عجب حماقتی!
دنبال نقاشی هستم
تا چروکهای صورتم را پنهان کنم.
(۶۷)
بر روی ران زنی،
رقص و سماع میکند
دوک نخریسی…
(۶۸)
گویی که زادهی ابری بهاری باشم،
دوازده ماه سال
از چشمانم باران میبارد.
(۶۹)
در کوچهمان
دروازهی آبی خانهای
دلم را میلرزاند.
(۷۰)
پروانههایی که بر روی جانم مینشینند
آواز میخوانند و
بعد میمیرند.
(۷۱)
آبیاری هم نشود،
باز میرویند،
گلهای روی پیراهنم.
(۷۲)
از هم متمایز نمیشوند
سیاهی ریحانه و
عطر گیسوانم!.
(۷۳)
روزگارم چنین روزهایی نمیشد
اگر شبی،
تو همنشینم بودی!
(۷۴)
پیش از سنگ شدن
من چشمه بودم –
تو به زبان آب واقف نیستی!
(۷۵)
بی لالایی و قصهی شبانه
برای همیشه به خواب رفتند –
کودکان حلبچه!
(۷۶)
خواب دیدم
برای چشمهای خشکیده میگریم –
چشمم جوشید!
(۷۷)
قلبی،
که در آن جغد آواز سر دهد
همان بهتر که خرابه شود.
(۷۸)
در میانهی راه با او آشنا شدم،
پیراهنش از پیراهن من زیباتر بود –
بهار…
(۷۹)
بوی خاک میآید!
در کجا،
چشم انتظار نوروزی،
ای بهار!
(۸۰)
به آرامی دستانم را رها میکند،
تا سرنوشت
دیگر هم پای من نشود –
بهار عمر من!
(۸۱)
ترانهای غمگینم!
هیچکس جرأت ندارد
که مرا به آوازی مبدل سازد…
(۸۲)
من کی بدون تو زندگی کردهام!
که اینبار
دومین بارم باشد؟!
(۸۳)
تو تمام دنیای منی،
و ساکن این دنیا،
تنها یک نفر است…
(۸۴)
تازه شدن زخم
از خود زخم دردناکتر است!
دوبارهام نکن!!!
(۸۵)
وقتی یک گل برایش میماند،
دلخوشی در او شکوفا میشود.
دخترک گلفروش سر چهارراه…
(۸۶)
میان انگشتان یخزدهاش
قاهقاه به او میخندد،
در آخرین دیدار –
با گلی سرخ!
(۸۷)
گمان کردم که گلست،
اما تیغش
در دستم به جای ماند.
(۸۸)
همراهم بود
ولی تا جایی
که تو رفتی!
(۸۹)
زنی با پیراهنی گلگلی
باغچه به باغچه
برای روزنهی پروازی میگشت
باغبان خواست بگوید که من راه پرواز را میدانم،
که دیشب مرد!