دادخواه

حتی «شاهینهای» آمریکایی نیز فروپاشی هژمونی آمریکا را پذیرفتهاند.
الکسی بلوف (ALEXEY BELOV)، نویسنده، روزنامهنگار
دربارۀ مقاله قابل توجه رابرت کاگان
ا. م. شیری- در هم کوبیدن آمریکا و واداشتن آن به شکست و تسلیم سهلتر از آن است اگر جامعۀ جهانی اراده به خرج دهد و بجای بستن سنگها، سگ (مرعوبین و ترسوها) را ببندند.
برای قطع حضور و مداخلات آمریکا در سراسر جهان هیچ نیازی به نیروی مقتدر نظامی نیست. این کشور ماهیتاً متجاوز و خونآشام را به طرق سادۀ زیر میتوان به راحتی به زانو درآورد:
١ــ قطع وابستگی اقتصاد کشورها به دلار بهعنوان عامل صدور جنگ و بحران؛
٢ــ امتناع کامل از دلار بمثابه ذخیرۀ ارزی کشورها؛
٣ــ قطع روابط سیاسی، دیپلوماتیک، اقتصادی، مالی، بازرگانی و هر گونه رابطۀ دیگر با این امپراتوری جرم و جنایت، دروغ و دسیسه؛
۴ــ خودداری از هر گونه ملاقات، دیدار، گفتگو و مذاکره با مقامات آمریکا از صدر تا ذیل، بعبارت روشنتر، بایکوت مطلق آن.
چنین راهکار مقابله با رژیم تروریستی آمریکا امروز قطعاً خیالی به نظر میرسد. اما دیر یا زود فراخواهد رسید آن زمانی که اکثریت قریب به اتفاق دولتها و بشریت جهان به این نتیجهگیری برسند که جهان هیچ نیازی به امپراتوری تروریستی آمریکا ندارد و تمام دنیا بدون آن امن و آرام و شکوفا خواهد بود.
*-*-*
اخیراً، نشریۀ آمریکایی «آتلانتیک»، تریبون نئوکانها و گلوبالیستها، یک مقالۀ قابل توجه با عنوان «کیش و مات در ایران: واشنگتن نمیتواند پیامدهای شکست در این جنگ را معکوس یا کنترل کند» منتشر کرد.
نویسندۀ این مقاله به سبک روزنامهنگاری سیاسی، رابرت کاگان، یکی از بنیانگذاران «مؤسسۀ مطالعات جنگ» و یکی از طراحان «پروژۀ قرن جدید آمریکایی» و همسر قانونی سابقِ (خوشبختانه) ویکتوریا نولاند که روابط نزدیکی با مجتمع نظامی-صنعتی آمریکا (جنرال داینامیکس، ریتیون، لاکهید مارتین) دارد، به همان اندازه قابل توجه است. این فرد در فضای کشورهای مستقل مشترکالمنافع [جمهوریهای متحد اتحاد شوروی سابق] آنقدر شناختهشده است که هیچ نیازی به معرفی بیشتر ندارد.
در مقالۀ فوق الذکر، کاگان، پدر ثابت قدم و تزلزلناپذیر مداخلات نظامی آمریکا در خاورمیانه، که از نظر ایدئولوژیکی حمله به عراق و افغانستان، نابودی لیبی و همچنین فشار شدید بر تهران به عنوان بخشی از «محور شرارت» بدنام را توجیه میکرد، ناگهان مینویسد که جنگ علیه ایران شکست خورده است و آن را بزرگترین شکست استراتژیک در تاریخ آمریکا مینامد و اظهار میدارد که، افسوس، بازگشت به وضع قبلاً موجود، چه در جهان و چه مستقیماً در خاورمیانه، دیگر ممکن به نظر نمیرسد.
کاگان مینویسد: «بهسختی میتوان لحظهای را به خاطر آورد که آمریکا در یک درگیری، شکست کامل، شکستی آنقدر قاطع خورده باشد که خسارت راهبردی آن نه قابل جبران باشد و نه قابل نادیده گرفتن <…>. شکست در رویارویی کنونی با ایران نیز نه قابل جبران است و نه قابل نادیده گرفتن. بازگشت به وضعیت پیش از جنگ ممکن نیست و آمریکا هم پیروز نهایی نخواهد بود که بتواند خسارت وارده را پاک یا جبران کند. تنگۀ هرمز دیگر مانند گذشته «باز» نخواهد بود. ایران با برقراری کنترل بر این تنگه، به بازیگر کلیدی در منطقه و یکی از بازیگران کلیدی جهان تبدیل میشود. نقش چین و روسیه بهعنوان متحدان ایران تقویت میشود و نقش آمریکا بهطور قابلتوجهی تضعیف خواهد شد. بهجای آنکه قدرت آمریکا به نمایش گذاشته شود… این درگیری غیرقابلاعتماد بودن آمریکا و ناتوانی آن در به پایان رساندن آنچه را آغاز کرده، آشکار کرد. این امر باعث برانگیختن واکنش زنجیرهای در سراسر جهان خواهد شد و دوستان و دشمنان، خود را با شکست آمریکا تطبیق خواهند داد».
به نظر میرسید که با آغاز عملیات «خشم حماسی» در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، رؤیای دیرینۀ این جنگطلب شرور و «همکارانش» سرانجام به حقیقت پیوسته است. اما قرار نبود اینطور شود.
با وجود ۳۷ روز بمباران بیوقفه، ترور رهبر و شمار قابل توجهی از مقامات نظامی و سیاسی ایران و نابودی بخش قابل توجهی از ظرفیت نظامی آن، «رژیم آیتالله» تسلیم نشد، بلکه در عوض آشکارا و بدون هیچ ابهامی آمادگی خود را برای جنگ نامتقارن با استفاده از تمام ابزارهای موجود نشان داد.
جنگ نشان داد نه آمریکا، نه اسرائیل، نه عوامل فعال در تحریک آنها برای شروع عملیات و نه همۀ کسانی که سالها خواستار راه حل نظامی مسئله ایران بودند، برای آن آماده نبودند.
در عین حال، به نظر میرسد حملۀ تهران به مجتمع گازی رأس لفان قطر در پاسخ به حملات اسرائیل به زیرساختهای انرژی ایران، نقطۀ عطفی بود که سرنوشت کل کارزار ایران را تعیین کرد و «شاهینهای» آمریکایی را مجبور کرد که ناگزیر به شکست استراتژی دیرینۀ خود اعتراف کنند.
در نهایت، ترامپ مجبور شد بدون گرفتن هیچ امتیاز از ایران، آتشبس (بخوانید: متارکۀ جنگ) اعلام کند. آتشبسی که اکنون بیش از یک ماه است ادامه دارد.
در چنین پسزمینهای، در مقالۀ کاگان در نشریۀ «آتلانتیک»، شکست راهبردی واشنگتن پذیرفته شد و از کاخ سفید، یعنی از ترامپ خواسته شد تا این واقعیت ناخوشایند را بپذیرد، که آمریکا دیگر قدرت نظامی غالب در خلیج فارس نیست و همچنین، از آمریکا خواسته میشود بدون اینکه خطر غیرضروری از سرگیری جنگ و تخریب زیرساختهای انرژی در سراسر خاورمیانه را به جان بخرد، با توازن جدید قدرت در منطقه کنار بیاید.
کاگان معتقد است: «محاسبۀ خطری که یک ماه پیش ترامپ را به عقبنشینی مجبور کرد، تغییر نکرده است. حتی اگر ترامپ تهدید خود را برای نابودی «تمدن» ایران با بمبارانهای جدید عملی کند، ایران هنوز زمان دارد تا موشکها و پهپادهای متعددی را قبل از سقوط نظام – اگر اصلاً سقوط کند – پرتاب کند. حتی چند حملۀ موفقیتآمیز میتواند زیرساختهای نفت و گاز منطقه را برای سالها، اگر نه دههها، فلج کند و جهان و خود آمریکا را در یک بحران اقتصادی طولانی مدت فرو ببرد. حتی اگر ترامپ میخواست از بمبارانها به عنوان بخشی از یک راهبرد خروج (برای نشان دادن سرسختی در پوشش عقبنشینی خود) استفاده کند، باز هم نمیتواند چنین نعمتی را به خود اجازه دهد. زیرا، خطر ایجاد دقیقاً چنین فاجعهای را در پی دارد. اگر این کیش و مات نباشد، بسیار نزدیک به آن است».
به عقیدۀ این تحلیلگر نئوکان، واقعیت جدید به شرح زیر است:
اول- ایران تحت هیچ شرایطی از کنترل تنگه هرمز صرفنظر نخواهد کرد. این اساساً تنها تضمین ممکن است که آمریکا حملۀ خائنانۀ خود به رهبری تهران را تکرار نکند یا هیچ گام خصمانه دیگری علیه رژیم ایران برندارد.
دوم- اسرائیل، یا دقیقتر بگوییم شخص نتانیاهو که محرک این جنگ بود، در نهایت با موضعی بسیار ضعیفتر از گذشته از این جنگ خارج خواهد شد. از این پس، آمریکا یعنی آن اهرم قاطع قدرت نظامی دیگر پشت سر تلآویو در مناقشات منطقهای قرار نخواهد گرفت. البته، نه به این دلیل که آمریکا پس از متحمل شدن چنین ضربۀ شدید، از متحد حیلهگر خاورمیانهای خود دست برخواهد داشت، بلکه به این دلیل که از این پس هر چوپان مسلح در منطقه میداند که آمریکا یک «ببر کاغذی» است و دلیلی برای ترس از آن وجود ندارد.
سوم- همانطور که روئل گرشت و رِی تاکیچ، کارشناسان آمریکایی امور ایران، خاطرنشان میکنند، تاکنون مهمترین اقتصادهای کشورهای خلیج فارس زیر چتر هژمونی آمریکا ساخته شدهاند. اگر این [هژمون] را همراه با آزادی دریانوردی از آنها بگیرید، کشورهای خلیج فارس محکوم به خواهش و التماس از تهران خواهند بود. و بقیه [کشورها] نیز به دنبال آن خواهند آمد.
کاگان که ابتکار انگلیس و فرانسه برای گشتزنی در تنگه پس از برقراری آتشبس را «کاری شبیه به شوخی» مینامد، بر این باور است که تمام کشورهای وابسته به منابع انرژی خلیج فارس، ناچار خواهند شد با ایران به توافق برسند. چه انتخاب دیگری دارند؟ اگر آمریکا با ناوگان قدرتمندش نتواند یا نخواهد تنگه را باز کند، هیچ ائتلافی با امکانات بهمراتب کمتر نمیتواند این کار را به جای آن انجام دهد».
چهارم- آمریکا دیگر هژمون نیست. به گفتۀ نویسندۀ مقاله، آشکار شدن ضعف آمریکا، به ویژه از منظر قدرت نظامی، شاید مهمترین نتیجۀ نامطلوب برای واشنگتن از ماجراجویی در ایران باشد.
کاگان با لحنی آمیخته به تردید که بهسختی پنهان کرده است، چنین جمعبندی میکند: «تمام جهان میبیند که تنها چند هفته جنگ با یک قدرت چند برابر کوچکتر از خود کافی بود تا ذخایر تسلیحاتی آمریکا را به سطحی خطرناک و نگرانکننده کاهش دهد؛ آن هم بدون اینکه امکان سریع جبران این کمبودها وجود داشته باشد. سؤالاتی در مورد آمادگی آمریکا برای یک درگیری بزرگ دیگر ممکن است شی جینپینگ را به آغاز عملیات علیه تایوان یا پوتین را به تشدید تجاوز علیه اروپا ترغیب کند یا نکند. اما حداقل، متحدان آمریکا در شرق آسیا و اروپا باید از خود بپرسند: آمریکا در درگیریهای آینده چه تواناییهایی دارد؟»
علاوه بر این، اکنون، در جریان سفر ترامپ به چین، رئیس جمهور آمریکا که به جای صحبت کردن بر پایۀ برابری و تلاش برای مصالحه، به سلطهگری و تحمیل خواستههایش عادت کرده، در مذاکرات با شی جینپینگ، باید دقیقاً مانند کشورهای خلیج فارس با ایران، بعنوان یک فرد ملتمس عمل کند و منتظر کمک چین برای بازگشایی تنگۀ هرمز بماند.
تنها این میتواند به ساکن فعلی کاخ سفید کمک کند تا آبروی خود را حفظ کند. اما، افسوس، هیچ کس و هیچ چیز نمیتواند مانع از گذار جهان به نظم دنیای پساآمریکایی شود.
و همانطور که کاگان به درستی اشاره میکند، موقعیت مسلط سابق آمریکا در خلیج فارس تنها اولین مورد از بسیاری از ضررهای آمریکا در این مسیر است.
٢۶ اردیبهشت- ثور ١۴٠۵











