کوتاه خاطره هایی از مسکو
(کمیته سرتاسری سازمان دموکراتیک جوانان افغانستان، فستیوال جهانی جوانان و دانشجویان) تا پروژه ژورنالیستان جوان بامیان
در سال ۱۹۸۳ پس از ختم کورس علوم اجتماعی در مکتب عالی جوانان (کمسمول) همراه با حشمت رستگار به حیث معاون کمیته سراسری س.د.ج.ا. در مسکو که در جنب سفارت کبرای ج.د.ا. فعالیت داشته و منشی آن بریالی صابر بود، تعیین شدم. در آنزمان سفیر کبیر افغانستان دکتر حبیب منگل بود، که پیش از تقرر به سفارت مسئولیت سازمانهای اجتماعی را در کمیته مرکزی حزب به عهده داشت. من پیش از آن نام داکتر حبیب منگل را شنیده و چندین بار اورا در جلسات و گردهمایی های سازمان ازجمله کنفرانس سرتاسری س.دج.ا در میزان ۱۳۵۹ دیده بودم.
اما این شناختم از داکتر حبیب منگل با آغاز کارم در کمیتهء سراسری س.دج.ا در سفارت افغانستان در مسکو ژرفتر و بیشتر شد. از همان آوانِ کارما در سازمان سرتاسری جوانان طی نخستین جلسهء ما در مسکو، او با شناختی که قبلاً از س.دج.ا داشت به اهمیت تحصیل و آموزش، کسب نمرات بلند و کار فرهنگی و تبلیغی توجه جدی ما را خواهان شد. وی از همان جلسه اذعان کرد (به مثابهء عضو کمیته مرکزی حزب و سفیر کبیر و نمایندهء فوق العادهء ج.د.ا.) از هیچ نوع همکاری به سازمان جوانان دریغ نکرده و متقابلاً نیز خواستار همکاری و یاری ما در امور سفارت شد.
در آنزمان در سفارت مسکو افراد متعددی به نمایند گی از ارگانهای گونه گون مشغول کار بودند که مهم ترین آنان (تا آنجا که خاطره ام یاری میکند!) عبارت بودند از:
– محمدالله صافی سکرتر اول سفارت (عضو علی البدل کمیته مرکزی حزب) و منشی کمیته سرتاسری ح.د.خ.ا. ( از جناح خلق).
– دگروال قوای هوایی عبدالقیوم آتشه نظامی سفارت به نماینده گی از وزارت دفاع افغانستان.
– داکتر لطف الله لطیف سکرتر دوم سفارت و معاون کمیته سرتاسری ح.د.خ.ا. (از جناح پرچم، او پسانها به انگلستان پناهنده شده و مدتهایی مسوولیت برنامه های بی بی سی برای افغانستان را داشته و اکنون به نام سعادت صافی مشهور است).
– رحمان الدین ظفری سکرتر دوم سفارت و مسئول امور فرهنگی و دانشجویان.
– داکتر صادق فطرت مشهور به ناشناس سکرتر دوم سفارت در امور فرهنگی (غیر حزبی).
– سعیدی مسوول امور قنسولی سفارت.
– امانی مسوول امور کلتوری.
– سید مرتضی آتشهء تجارتی (که در ساختمانی جداگانه از سفارت مستقر بود).
همچنان در جنب سفارت نماینده گی شرکت هواپیمایی آریانا افغان در مسکو و تاشکند فعال بود، که از خود دفتر و امکانات داشته و کارمندان آن در آپارتمانهای مربوط سفارت اقامت داشتند.
در پهلوی اینها برخی کارمندان امنیت دولتی افغانستان در سفارت افغانستان نیز در پستهای دیپلماتیک مشغول کار بودند. همچنان دهها کارمند تخنیکی محلی و دانشجویان داوطلب (از فعالین حزبی و س.دج.ا.) در فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی سفارت سهیم بودند.
ازمیان کارمندان سفارت شماری از وابسته گان و اقارب رهبری حزب و دولت نیز در سفارت و مؤسسات مربوط به آن کار میکردند، مانند دگروال عبدالقیوم آتشهء نظامی (برادر جنرال عبدالقادر وزیر آنزمان دفاع)، محمد داوود سکرتر امور قونسلی (برادر جنرال رفیع عضو کمیته مرکزی حزب و بعدها عضو بیروی سیاسی)، توریالی عضو کمیتهء سرتاسری حزب (برادر ببرک کارمل منشی عمومی ح.د.خ.ا.) و همچنین ارشاد منوچهر (برادر امتیازحسن عضو کمیته مرکزی حزب) نمایندهء آریانا افغان هوایی شرکت.
قابل یادآوری میدانم که توریالی (برادر مرحوم ببرک کارمل) از اثر شکنجه های وحشیانه و فراوان رژیم خونتا و فاشیستی امین و باندجنایتکار وی، مبتلا به نوعی مرض روانی بوده ولی آدم راستگو، صریح اللهجه، پرخاشجو و احساساتی بود که از افراد متملق و به اصطلاح خودش «پوک» خیلی بد میبرد.
کمیتهء سرتاسری س.دج.ا. در اتحاد شوروی در آنزمان از حدود ۱۲ نفر تشکیل یافته بود که سه نفر آنان کارمند حرفوی بوده بقیه فعالان دانشجو و مسوولان سازمانهای جوانان در شهرهای بزرگ اتحادشوروی مانند :صمد پوپل -۰ بعدا الماس مددیار از شهر مسکو، نصیر مهرمل و سپس فریدون عثمانی از شهر دوشنبه، عزیزدمان از شهر تاشکند، شیرشاه رشاد از شهر باکو، کانشی رام و سپس دوشیزه رشیدی از الماتا، جاوید خرسند از شهر لنینگراد، نظر محمد منشی شهر خارکوف، مسعود واصل منشی شهر مینسک، محمدالله بتاش منشی شهر کراسنادار، ملالی شیرزی منشی جوانان شهر ستاوروپول و پس ازوی نصیر ولی وهمچنان کاوه کارمل و پس از آن نجیبه زیری مسوولان پیشاهنگان شامل آن بودند.
در سال ۱۹۸۳ سازمان جوانان افغانستان در اتحاد شوروی حدود ۲۰۰۰ عضو داشت که به تدریج این رقم در سال ۱۹۸۸ به بیش از ۴۰۰۰ نفر افزایش یافت.
کمیتهء سرتاسری س.دج.ا. در مسکو برای فعالیتهای خویش چهار اتاق سفارت را با یک آپارتمان سه اتاقه همراه با تلفون و وسایل لازمی در اختیار داشت. اما س.دج.ا. در اتحادشوروی خودکفا بوده و یگانه ارگان غیر وابسته به سفارت از نگاه مالی بود. سازمان جوانان (همانطوری که در بالا تذکر رفت) با سفارت و بویژه سفیر کبیر داکتر حبیب منگل تفاهم کلی داشته و از حمایت معنوی شخص وی در فعالیتهایش برخوردار بود که همین امر خود ضامن پیروزی و ارتقای حیثیت سازمان جوانان در میان دانشجویان افغانی و مؤسسات شوروی بود.
برعکس، این روحیهء همکاری از جانب منشی کمیتهء سرتاسری حزب (محمدالله صافی) که باید خیلی با سازمان جوانان تفاهم و همکاری میداشت نه تنها وجود نداشت بلکه در این راه از جانب او ممانعت و سنگ اندازی نیز میشد. محمدالله صافی که شخص گمنام و بی تجربه یی بود، با حمایت از برخی افراد در رهبری حزب (از فرکسیون خلق) مستقیماً پس از ختم تحصیل در پست منشی سرتاسری حزب در اتحادشوروی القأ شده بود در حالیکه افراد مستعد و مستحق در میان خلقیها کم نبودند که به حیث منشی سرتاسری حزب میتوانستند، منصوب شوند. از آنجایی که صافی خانم روسی داشته و تحصیل کردهء مسکو بود، با شورویها هم مناسبات گرم و تنگاتنگ داشته و به آن مینازید. در آن زمانها در حزب، دولت و حتا سازمانهای اجتماعی یک پرنسیپ عام (که عمدتاً از جانب مشاوران شوروی عملی میشد!) وجود داشت و آن به اصطلاح اصل پنجاه در پنجاه یا «فیفتی- فیفتی» بود. یعنی منشی پرچمی با معاون خلقی ویا والی خلقی منشی حزبی پرچمی و….چنانچه این مسأله در سفارت نیز تا حدودی مرعی شده و صافی نیز بر مبنای این اصلِ معمول منشی کمیته سرتاسری حزب تعیین شده بود.
درسفارت آنزمان یکعده یی که با داشتن به اصطلاح واسطه و یا بر حسب تصادف آمده بودند، فقط در فکر مادیات و ذخیرهء معاشات دالری بودند. درحالیکه مسئولیت کارهای درسی، فرهنگی و اجتماعی، جلب توجه و همکاری مؤسسات تحصیلی و سازمانهای اجتماعی شوروی بویژه کمسمول که از نفوذ و امکانات خوب و گسترده یی برخوردار بودند، به دوش سازمان جوانان بود.
خوشبختانه که کمیته سرتاسری سازمان جوانان با شعبه دانشجویان کمیته مرکزی کمسمول و کمیته سازمانهای جوانان شوروی (موسوم به کمو) مناسبات خیلی خوب داشته و این روابط با تقرر ایگور اسکاپتسوف بحیث مربی آن شعبه و مسئول رابطه با سازمانهای دانشجویان خارجی که پیش از این بحیث مشاور کمیته شهری کابل س.د.ج.ا. و زون مرکزی کار کرده بود و من شناخت خوبی ازوی داشتم، نزدیکتر و مستحکمتر شد. در این راستا نقش ایگور اسکاپتسوف در تدویر کنفرانس مشترک سازمانهای جوانان افغانستان در اتحادشوروی و کمسمول در سال ۱۹۸۷ در رستوف بزرگ خیلی برجسته بود.
در پهلوی افراد شایسته و کارکن سفارت شمار اندکی ازدیپلماتهای سفارت ما که کارمندان امنیت دولتی هم شامل آنان بودند، حتا سواد کافی نداشته و در برابر دانشجویان افغانی مؤسسات تحصیلات عالی حتی بفارسی- دری نیز درست گپ زده نمیتوانستند، چه رسد به این که روسی حرف بزنند و یا با مراجع تحصیلی و فرهنگی شوروی تماس بگیرند. با اینحال داکتر حبیب منگل میکوشید که طیف گونه گون کارمندان سفارت را که تجربه، درک و دانش مختلف و حتا گاه مخالف داشتند، رهبری نماید. البته او در این راستا بالای سازمان جوانان اتکأ زیاد داشته و از اعتماد هزاران دانشجوی افغانی در اتحاد شوروی آنزمان برخوردار بود.
ما مسوولان س.دج.ا. در اتحاد شوروی در حالیکه در سفارت، شهرها و محلات گونه گون شوروی کار زیادی داشتیم، همزمان خود نیز باید درس خوانده و به شهرهای مختلف شوروی سابق مکرراً سفر میکردیم. و این در حالی بود که مصارف سفر را باید با درنظر داشت صرفه جویی از بودجهء کمیتهء سرتاسری س.دج.ا. تهیه مینمودیم. خوشبختانه که مخارج سفر و بودوباش در اتحادشوروی به مقایسه امروز بسیار پایین بوده و سازمانهای کمسومول در محلات مارا یاری و کمک میکردند.
یکی از وظایف س.دج.ا. در اتحاد شوروی نماینده گی از کمیتهء مرکزی س.دج.ا. در مجامع بین المللی و فستیوالها و محافل فرهنگی در اتحادشوروی و کشورهای دیگر بود، چنانجه نگارنده به نماینده گی از س.دج.ا. در کنگرهء سازمان جوانان روستایی پولند و کنفرانس بین المللی جوانان در یمن دموکراتیک (جنوبی) اشتراک نمودم.
همچنان اعضای کمیته سرتاسری س.دج.ا. در مسکو با اتحادیهء سابقه داران جنگ افغانستان موسوم به «نظامیان انترناسیونالیست»، که بنام « افغانها» شهرت داشتند، رابطهء نزدیک داشته در محافل آنها که همواره تراژیک و پر از درد میبود، اشتراک میکردند. من شخصاً در گردهمایی های این شورویهای «افغان» از سایبیریا تا آسیای میانه و قفقاز و از روسیه تا اوکراین وغیره بارها اشتراک نموده و غم مشترک مردم و جوانان افغانستان و شوروی را با ایشان (باصطلاح روسی) تقسیم مینمودم. من در آن سالها با دهها جوان جنگدیده، معلول، معیوب و از نگاه روانی بیمار شوروی ملاقات کرده و از دهها والدینی که گاه یگانه پسرشان را در جنگ افغانستان ازدست داده بودند، دلجویی مینمودم.
یک روز دوشنبه که از سفر به یکی از شهرهای آسیای میانه بر گشتم، بسفارت آمدم، تا شفاهاً از وضع دانشجویان و دیده گیهایم به داکتر جبیب منگل حکایه کنم. ما با هم دیدیم و او بمن گفت که بازهم باید سفر کنم و هرچه عاجلتر بهتر، چون در یکی از ناحیه های اوکراین موسوم به کریوی روگ (زادگاه رییس جمهور کنونی اوکراین زیلینسکی) پس از آوردن جنازهء یک سرباز کشته شدهء شوروی جنگ و برخورد شدید فزیکی میان دانشجویان افغانی و جوانان محلی رخ داده است. به این منظور او به سکرتر محلی دستور داد تا تکتم را برای سفر فردا ریزف کند، من از دفتر او بیرون شده آمادهء سفر بعدی شدم. در مقابل دفتر سفیر با داکتر صادق فطرت (ناشناس) روبرو شدم. او به من مانده نباشی گفته از من پرسید سفر آسیای میانه چطور بود؟ من گفتم خوب و اضافه کردم، من باید فردا به کریوی روگ – اوکراین بروم چون وضعیت میان دانشجویان افغانی و شوروی بحرانی است و داکتر صاحب منگل میخواهد که مسأله فقط توسط س.دج.ا. با مقامات محلی و کمسمول (سازمان جوانان شوروی) حل گردد. داکتر فطرت درحالیکه دستم را میفشرد، گفت: « آفرین بر شما سازمان جوانان، واقعاً یگانه ارگانی که در این سفارت کار میکند و به محصلین احساس دلسوزی و همکاری دارد، شما هستید. من برایتان مؤفقیت میخواهم.»
در اینجا بجا میدانم بگویم که داکتر فطرت به جز از داکتر حبیب منگل به دیگر کارمندان سفارت اعتنایی نکرده و حتا با لطافت و زیرکی هر از گاهی برخی از آنها را با وجیزه و کنایه توهین هم میکرد که حتا بعضی از آنان به علت سواد پایین به آنها پی هم نمی بردند. اما او به سازمان جوانان احترام زیادی قایل بود گرچه پسانها در مصاحبه هایش توهین زیادی به اعضای ح.د.خ.ا. (بقول خودش فرومایگان خلق و پرچم نمود) و من هم در مقاله یی بنام ناشناس نمک نشناس پاسخی برایش نوشتم که در سایتهای افغانی ازجمله مشعل نشر شد: ناشناس نمک نشناس.
داکتر فطرت ناشناس با همه شوخی کرده و باصطلاح پرزه میگفت. بیاد دارم که روزی او در جمع کارمندان سفارت در حالیکه بقول ایرانیها سر به سر همه میگذاشت، در مورد اینکه چرا ما را چیزی نمیگوید، گفت: « من از این سازمانیها میترسم.» من گفتم: «خدا نکند، مگر ما بلا هستیم یا چی؟» او در حالیکه میخندید، گفت « واقعاً من از شما میترسم، و شما مثل بلا هستید ولی این به معنی احترام و ارجگذاری به کارهایتان است چون شما فعال، پاک، پرکار و دلسوز هستید».
من بزودی پس از این دیدار کوتاه با حبیب منگل به سفر ناحیه دورافتاده شهر کریوی روگ رفتم، که درآنجا در یک آموزشگاه حرفوی (بروسی- اوچیلیشچه) حدود ۵۰ نفر جوانان و نوجوان افغان مشغول آموزش بودند. این جوانان و امثال آنها همه از طریق سازمانهای جوانان مکاتب و لیسه ها در افغانستان به آموزش فرستاده شده بودند. گسیل این جوانان سالها از طریق شعبه محصلان و متعلمان کمیته مرکزی س.د.ج.ا. (حتا تازمانیکه من مسئولیت آن شعبه را در ۱۹۹۰ داشتم در همکاری با وزارت پلان، وزارت تحصیلات عالی و تعلیم و تربیه) صورت میگرفت.
علت اینکه حبیب منگل به سازمان جوانان سفارش عاجل سفر به کریوی روگ را داده بود، این بود که پیشتر ازآن یک همکار (نامش را تاکنون پیش خودم نگهمیدارم) از سفارت به آنجا رفته بود تا باصطلاح غایله را خاموش کند، مگر وضع بمیان آمده بجای بهبود بدتر هم شد. همکار سفارت که از کنترول وضع عاجز شده بود میخواست که چندین تن از بچه های دانش آموز افغانی بویژه سرگروه آنها را اخراج کند، درحالیکه مدیر آموزشگاه به این کار موافق نبوده خواستار تنبیه و تجدید تربیت بچه های شوخ بود. همچنان همه دانش آموزان جوان بدون استثنا عضو سازمان جوانان بودند، که اینهم دلیلی برای سفر نماینده سازمان به محل بود..
من به ناحیه نامبرده رفته، نخست با مدیر مکتب و مسئول کمسمول ناحیه بطور جداگانه دیدار کردم. آنها درباره برخوردهای جوانان محلی با بچه های افغانی و علت آن که همانا رسیدن جسد سرباز کشته شده ازافغانستان به ناحیه شهر کریوی روگ بود، خبر داد. او گفت که در چندین برخورد و رویارویی جوانان افغانی و محلی شوروی از سلاحهای سرد دستی خود ساخته همچون کارد و بوکس پنجه کار گرفته اند که خودشان در آموزشگاه تخنیکی ساخته اند.
آنها در باره برخورد همکار سفارت که قبلا آمده بود، گفتند که او در جلسه همه شاگردان پسر سرشوخ و سردسته جوانان را ایستاده کرده و بدون مشوره ما گفت که اخراجت میکنم تا بروی و عسکر شوی. پسر جوان هم که در واقع لیدر همه است، گفته بود دستت خلاص. مدیر مکتب اضافه کرد که ما طرفدار جزا نه بلکه حل مسأله میباشیم. بنابراین ما- اداره مکتب به مسولان بالایی ما گفتیم که از سازمان جوانان سفارت افغانستان کسی را خواهش کنند تا بیاید، چون از آنها همیشه خاطره خوش داریم. البته آنها به اداره مسئول که بنام کمیته دولتی آموزشگاههای حرفوی بود خبر داده بودند که آن موسسه بنوبه خود با سفارت درتماس شده و سفیر کبیر حبیب منگل را در جریان قرار داده بود.
هنگام مشوره با مدیر مکتب من گفتم میخواهم سرشوخترین بچه ها را دراینجا با شما یکجا ببینم. آنها اورا از دهلیز صدا کردند و او داخل دفتر آمد. او اسمش را بیژن گفته اضافه کرد ۱۷ساله است، در کابل زندگی میکند، مادرش معلم مکتب و پدرش افسر نیروی هوایی است. او همچنان گفت که از آنچه رخ داده هم در رابطه با جوانان محلی و هم در رابطه با همکار سفارت ما سخت پشیمان است. وی در ادامه گفت، همکار تان مرا پیش همه بچه ها کم آورده و تحقیرم کرد. من هم گفتم دستت خلاص، ولی از کارم پشیمانم و پوزش میخواهم. لطف کنین و مرا به کابل روان نکنین چون مادرم دیوانه میشود، چون یک برادرم در جبهه قبلا کشته شده است. او را گفتم برود و در بیرون منتظر باشد.
من با مدیر مکتب و مسئول کمسمول مشوره کرده چنین تصمیم گرفتیم که او اخراج نشده ولی بزودی به سایبریا در یک آموزشگاه دیگر برای یک سال آینده (تا پایان درسش) تبدیل شود. همچنان به او گفتیم در برابر همه ابراز پشیمانی کرده و تعهد میکنی دیگر چنین کاری را انجام ندهی.
اورا گفتم حالا میروی و پیش همه بچه ها میگویی پشیمان استی و از جنگ و دعوا دست میبرداری.
رفتیم به سالون نسبتا بزرگ که همه شاگردان با آموزگاران شان جمع شده بودند. من کوتاه صحبتی کرده و از جوانان حاضر پرسیدم که شما از طریق کدام ارگان به اینجا برای درس آمده اید؟ همه یک صدا گفتند سازمان جوانان مکتبهای ما ما را برای درس فرستاد.
در نتیجه من گفتم، من نماینده همان سازمان ام که شما را برای درس فرستاده نه برای جنگ و خوشگذرانی. بنابراین اگر کسی، بازیگوشی و جنگ کند، درآنصورت با مشوره مدیر مکتب و دیگر مسولان از درس اخراج میشود.
بعد گفتم حالا بیژن را اخطار داده وفعلا تبدیلش میکنیم به سایبریا. مگر هرلحظه که خلافی از او یا کسی دیگر سرزند، بدون وقفه کار اخراج عملی خواهد شد. چندروز بعد جوان موصوف به سایبریا رفته و مشکل پیش آمده حل شد.
یکی از خاطرات فراموش نا شدنی من از همکاری داکتر حبیب منگل مربوط به آمادگیهای فستیوال سال ۱۹۸۵ جهانی جوانان و دانشجویان مسکو بود. قرار بود از افغانستان هیأتی بزرگ (۲۰۰ نفر) به نمایندگی از جوانان و دانشجویان به مسکو بیآید. روزی حبیب منگل، بریالی (منشی)، من و حشمت رستگار (معاونین سازمان) را به دفترش خواسته در مورد فستیوال و نقش کمیتهء سرتاسری سازمان در آن از ما خواستار معلومات شد. ما گفتیم که از افغانستان قرار است هیأت بزرگی به فستیوال مسکو بیآید، ولی سهم ما در این هیأت چندصد نفری ۵ نفر بیشتر نیست. (یک چیز همیشه در مورد داکتر حبیب منگل بیادم ماندگار است و آن اینکه پس از ارائه معلومات و یا گزارش از ما معمولاً میپرسید، بگویید فقط چه کنم؟!). او بازهم گفت بگویید من چه کنم. بریالی گفت اگر به استقبال از فستیوال جهانی جوانان و دانشجویان منشی اول کمیته مرکزی کمسمول (ویکتور میشین) را با یکعده از اعضای رهبری آن از طریق وزارت خارجهء شوروی به اقامتگاه خویش جهت آشنایی با سفارت افغانی و کمیتهء سرتاسری س.دج.ا. و صرف طعام افغانی دعوت نمایید، خیلی خوب خواهد شد، در آنزمان میشود، موضوع سهمیهء بیشتر در فستیوال جوانان به س.دج.ا. در اتحاد شوروی و کمکهای بعدی به دانشجویان افغانی را با آنان نیزمطرح نماییم. او پذیرفت و بزودی هیأت کمسمول در رأس ویکتور میشین منشی اول آن سازمان به اقامتگاه سفیر افغانی آمد. میشین (در سایتهای روسی زبان خواندم که چند سال پیش فوت کرده است)در جریان دعوت با حبیب منگل امیشین با صممیت زیاد صحبت کرده و همانجا به ريیس کمیتهء سازمانهای جوانان شوروی و منشی امور دانشجویان کمیته مرکزی کمسمول هدایت داد تا سهمیهء دانشجویان افغانی را از ۵ به ۲۵ اضافه نموده و از دانشجویان افغانی جهت بهبود سطح دانش شان حمایت مادی و معنوی نمایند. قابل یادآوری میدانم که حبیب منگل در مسایل مالی آدم دقیقی بود و ما را همیشه به تقویت بنیهء مالی سازمان تشویق میکرد و ما همیشه خودکفا بودیم. چنانچه نیم مخارج این دعوت را ما خود تهیه کرده بودیم.
همانگونه در بالا تذکر دادم در سفارت افغانی کارمندان روسی محلی شامل سکرتران و دریوران نیز بودند. جالب ترین آنها رانندهء داکتر حبیب منگل، پیرمردی جالب و کم گپ با عینکهای ذره بینی بود. او شرکت کنندهء جنگ دوم جهانی بوده و بقول خودش در آغاز جنگ کبیر میهنی از مسکو تا دروازهء براندنبورگ و رایشتاگ برلین پیاده رفته بود. اوهمیشه با افتخار نشانِ ویتِرانِ (سابقه دار) جنگ کبیر میهنی شوروی را در یخن کرتی اش داشت. نامبرده سابقه دارترین دریور سفارت افغانستان بوده و به سفرای پیشین افغانستان پس از جنگ جهانی راننده گی کرده بود. روزی از او پرسیدم که در میان سفرای قبلی کی بهترین بود، او گفت دو نفری که همیشه از میان سفرای گذشته در خاطره ام ماندگار اند، یکی داکتر علی احمد پوپل و دیگری نور احمد اعتمادی است. ولی او اضافه کرد، که نوراحمد اعتمادی نه تنها بهترین سفیر افغانی که شاید هم بهترین سفیر در میان سفرای خارجی در آنزمان بود، چنانچه او بحیث دریورش افتخار میکرد، خدمتش را کند و راننده اش باشد. من از او در مورد حبیب منگل نیز پرسیدم اما او پاسخ به آنرا به آینده موکول کرد، ولی غیر مستقیم برایم اشاره کرد ازش راضی است.
من در سال ۱۹۸۵ به تاشکند بحیث مسوول س.دج.ا. آسیای میانه و کارمند جنرال قونسلی ج.د.ا. رفتم و در آنجا حدود یک و نیم سال ماندم. در سال ۱۹۸۷ من بحیث منشی کمیتهء سرتاسری س.دج.ا. و کارمند سفارت دوباره به مسکو آمدم. که در آنزمان حبیب منگل به کابل رفته و سفیر جدید همان محمدالله صافی قبلاً منشی حزبی سرتاسری بود. اما با تبدیلی داکتر حبیب منگل به کابل و آمدن محمدالله صافی بحیث سفیر کبیر در سال ۱۹۸۷ وضع داخل سفارت و روابط سازمانهای حزبی و جوانان نیز درهم و برهم شد، بویژه که در آنزمان اوضاع داخلی حزب بعلت سبکدوشی ببرک کارمل و تعیین داکتر نجیب الله بحیث منشی عمومی کمیته مرکزی ح.د.خ.ا. نیز متشنج بود. و این در حالی بود که در سفارت برعلاوه سفیر (صافی) افراد دست اول ضعیف، پرعقده و فرصت طلبی چون آصف خرمی (بحیث مستشار سفارت)، رحیم الله لنگر (مسئول امور کلتوری و دانشجویان)، فدامحمد فدا (سکرتر اول و منشی کمیته سرتاسری ح.د.خ.ا.) و شکور رووف ( بحیث نماینده امنیت دولتی) مشغول گویا کار و فعالیت دیپلماتیک، حزبی و دولتی بودند.
صافی بمحض تقرر بحیث سفیر کبیر، رانندهء پیر و سابقه دار سفیرهای قبلی را سبکدوش کرده و بجای آن دریوری را که از قبل میشناخت و آوازه بود، از خویشاوندان همسرش است، بجایش تعیین کرد. روزی باز همان پیرمرد راننده را دیده از وی پرسیدم، نظرت در بارهء حبیب منگل که فعلاً سفیر نیست، چی میباشد؟ او با لبخندی کوتاه در لبانش گفت: « سازمان جوانان، حالا میفهمم او خوب بود، او بسیار خوب بود!»
چنانچه در بالا گفتم، در سفارت افغانی یکعده اشخاص تصادفی و یا اگر دقیقتر بگویم، واسطه دار بودند، که بجز از پول و مادیات به چیز دیگر نمی اندیشیدند، چنانچه روزها در سر غذای چاشت در اتاق طعامِ سفارت گپ گپِ موتر، وسایل خانه و خریداریها بود. چون صافی آدم بی تجربه و ضعیفی بود با تقرر وی بحیث سفیر این روحیهء زر و مال اندوزی بیشتر گسترش یافت. همچنان برخلاف زمان داکتر حبیب منگل فاصله میان س.دج.ا.، ح.د.خ.ا. و سفارت و میان دانشجویان و سفارت کبرا از سوی دیگر ژرفتر و بیشتر شد.
باید بگویم که در میان کارمندان سفارت معاش کارمندان سازمان جوانان پایین بوده و حقوق منشی کمیته سرتاسری س.دج.ا. که بعدها سکرتر اول سفارت کبرای افغانستان نیز بشمار میرفت برابر به معاش آشپز سفارت معادل به ۵۰۰ روبل بود، که در شوروی آنزمان و بادر نظر داشت ارزانی زندگی سوسیالیستیِ شوروی و در مقایسه با معاش دانشجویان که ماهانه ۹۰ روبل بود، پول کافی بشمار میرفت ولی به معاشات دالری دیپلماتهای سفارت نمیرسید.
همچنان س.دج.ا. در اتحاد شوروی هیچ وسیلهء ترانسپورتی در اختیار نداشت. چنانچه کارمندان سازمان و فعالین آن از ترانسپورت عمومی مانند مترو و غیره برای رفت و آمد و کار استفاده میکردند.
در سفارت آنزمان در جملهء کارمندان شخص محترمی بنام خالق بود که فرزند سر بلند خان و برادر بزرگ مجید سربلند بود. او که مدیر اداری سفارت بود نیز به جزء از داکتر حبیب منگل و سازمان جوانان به کارمندان سفارت اعتنا و توجهی نداشته و برخی از آنها را شایسته مقام دیپلماتیک نمیدانست. خالق مرد دانسته، مجرب و صریح اللهجه یی بود، (خالق از نخستین افسران اردوی شاهی افغانستان بود که پس از تحصیل در شوروی و ازدواج با خانم روسی مطابق قانون اساسی آنزمان افغانستان از وظیفهء نظامی سبکدوش شده و در روسیه ماندگار شده بود. طوریکه بعدها اطلاع یافتم او چندین سال پیش در مسکو وفات کرده است، خدا بیامرزدش!) وی در سفارت بیشتر با داکتر صادق فطرت- ناشناس نشست و برخاست و مصاحبت داشت، چون همشهری او (قندهاری) بوده و باصطلاح یار گرمابه و گلستان هم بودند. من بار ها میدیدم هردو چگونه در مورد این یا آن کارمند سفارت و یا این یا آن موضوع باهم شوخی و تمسخر میکنند. باید بگویم که داکتر فطرت- ناشناس انسانی حاضرجواب و پر از فکاهی و طنز بود.
از خالق مرحومی من خاطره یی جالب دارم:
کارمندان سفارت از طریق نمایندگی تجارتی افغانستان در مسکو (در جمله سفارشات دولتی افغانستان) موترهای والگا و یا لادای جدید را با باصطلاح دالر کلیرینگ میتوانستند بخرند که تاجایی حافظه ام یاری میکند، خرید والگای نو حدود ۸۰۰۰ روبل و لادای جدید حدود ۶۰۰۰ روبل میشد.
رفیقان رهبری کمیته مرکزی ازجمله فرید مزدک و داوود مازیار همواره میگفتند از حساب دارایی س.د.ج.ا. در بانک یعنی حق العضویتها (که برای خرید موتر پول داشتیم) دو عراده موتر لادا بخریم تا برعلاوه استفاده سازمان سرتاسری از هیاتهای سازمان جوانان نیز پزیرایی کنیم. تصمیم نهایی شده و من به سکرتر محلی سفارت گفتم که در لیست سفارش آینده دو عراده لادا را نیز برای س. د.ج.ا. ریزرف کند.
اما چند روز بعد مرحوم خالق با سراسیمه گی به دفتر سازمان آمده به من گفت: «اگر به گپ من بحیث کسی که حیثیت برادر بزرگ را دارد، میکنی، لطفا سفارش سازمان را لغو کن. داشتن موتر شروع سرگردانیهای بیشتر و توقعات هیاتهای سازمان را با گپها و غیبتها دربرخواهد داشت.» من کمی اندیشیده و دفعتا گفتم، درست، همانطور میکنیم و از خرید موتر گذشتم.
پگاه یکی از روزها از خانه با مترو به سفارت آمدم، در صحن سفارت رانندهء روسی کمیتهء حزبی سرتاسری را دیدم، که با پوزخندی به من گفت: «سازمان جوان چرا ناوقت آمدی، در بالا جلسه است.» من گفتم: «به تو چی؟ اصلاً تو یک دریور هستی و به امور داخلی سفارت و بویژه سازمان جوانان تو اصلاً نباید مداخله کنی.» او در حالیکه رنگ صورت سرخش سرخترشده و از خجلت کمی به لکنت افتاده بود، با عجله گفت: « مقصدم اینست که رفیقی از اعضای بیروی سیاسی کمیته مرکزی ح.د.خ.ا. از کابل آمده و در دفتر حزبی همین لحظه جلسه است، و من از سؤ تفاهم پیش آمده معذرت میخواهم.» من دیگر به او چیزی نگفته و بسرعت به دفتر حزبی رفتم. در آنجا دیدم در حضور نجم الدین کاویانی و با شرکت صافی و فدا محمد فدا جلسه یی در جریان است. من با ابراز پوزش خطاب به نجم الدین کاویانی گفتم، ببخشید از آمدن شما و جلسهء حاضر خبر نداشتم و فقط همین لحظه از دهن دریور محلی کمیتهء حزبی از جلسه و آمدن شما آگاهی یافتم.
نجم الدین کاویانی گفت، بیایید، فرق نمیکند، خوب شد رسیدید، از جلسه مدت زیادی نگذشته است.
در آن لحظه فدا محمد فدا (او که در آخرین سالها استاد دانشگاه گردیز بود، چندسال پیش وفات کرد) منشی سرتاسری با طمطراق گزارشی را میخواند، که از سراسر آن فقط خوشبیبنی و بهبودی میبارید. سپس نوبت به محمدالله صافی رسید که او بیشتر از پیش از دستآوردهای سفارت وبهبود امور تحصیلی لاف زد. رحیم الله لنگر با تأیید گفته های آنان از تحصیلات عالی دانشجویان افغانی باصطلاح پف کرده و به گفته های آنها مهر پذیرش گذاشت.
سپس نوبت به نظریات دیگر شرکت کننده گان جلسه رسید که خرمی و شکور رووف عین مطالب را گفته و حرفهای دیگران را تأیید کردند. اما من گفتم، چیزی را که این رفقا میگویند، واقعیت ندارد. من بخصوص در ارتباط به تأثیر پلنوم هژدهم بر سازمانهای حزبی و جوانان در میان دانشجویان گفته و مشکلات جدی ناشی از آن را یادآوری کردم. من اضافه کردم، رفقا چرا واقعیت را نمیگویید؟ چرا نمیگویید که سفارت در برابر دانشجویان ضعیف است و کارمندان سفارت و دیپلماتهای ما فقط در فکر ذخیرهء پول بوده و به مشکلات دانشجویان رسیده گی نمیتوانند. چرا نمیگویید که رفتار و کردار دیپلماتهای ما برای دانشجویان ما نمونه های بسیار بدی هستند
دفعتاً صافی، فدا، خرمی و لنگر تقریباً همزمان و یکصدا گفتند، نه، نه، این واقعیت ندارد. در میان دانشجویان و اعضای حزب چنین مشکلاتی وجود ندارد و اگر هم باشد فقط در میان سازمانهای جوانان وجود دارد و بس. من گفتم سازمان جوانان تحت رهبری حزب فعالیت کرده و همیشه از آن متأثر است. چون حزب و سفارت مشکل دارند، بناً سازمان نیز دچار چالش است.
صافی دفعتاً در حالی که صدایش کمی میلرزید، خطاب به کاویانی گفت، ما مشکلاتی چون سؤ تفاهم میان حزب و سفارت داشتیم ولی اینها گذشته اند. فقط سازمان جوانان مشکل دارد و رهبری آن باید خود مشکلاتش را حل کند.
من خطاب به صافی و دیگران گفتم، بیایید به اصطلاح وطنی برف بام خودرا بالای همسایه نیانداخته و مشکل حزب را به سازمان جوانان منسوب نسازیم. من اضافه کردم، میدانید رفقا شکایت شما به آن میماند که سازمان جوانان از سازمان پیشآهنگان گله کند. چرا همیشه باید سازمان جوانان از همه چیز پاسخگو باشد؟ چرا همیشه باید ما خرابیهای سفارت و کارمندان آن را پاک و ترمیم کنیم.
نجم الدین کاویانی در حالیکه بدقت به گپهای همه گوش داد، جلسه را ارزیابی کرده و گفت، باید سفارت و کمیته حزبی به حرفها و انتقاداتم توجه جدی مبذول نموده و در امر ایجاد روحیه همکاری و همآهنگی میان سفارت، کمیتهء حزبی و س.دج.ا. مساعی مشترک و جدی نمایند. صافی در اخیر باز رشتهء سخن را بدست گرفته و گفت رفیق وداد منشی سازمان جوانان انتباه درست از وضع نمیدهد، در حالیکه میان ما بخصوص میان کمیته سرتاسری ح.د.خ.ا. و سفارت کبرا برخلاف گذشته (هدفش زمان داکتر حبیب منگل بود) هیچ اختلاف نظر نیست.
من باز مخالفت کرده ازش پرسیدم: رفیق صافی، لطفاً بگو! پس از اینکه سفیر شدی چند بار به همین اتاق، به دفتر حزب که سالها دفتر خودت بوده و فقط یک طبقه بالاتر از دفتر کنونی ات فاصله دارد آمده یی؟ آیا این اولین بارت نیست که به حیث سفیر اینجا تشریف آورده یی؟ در حالیکه در زمان داکتر حبیب منگل او مکرراً پیش خودت منحیث مسوول حزبی آمده و حتا جلسات سفارت را در اینجا دایر میکرد. صافی سرخ شد و گفت که راستی هم او جهت کار و جلسه به بالا نیامده ولی در آینده متوجه این امر خواهد بود. انتقاداتم چون چکشی به سر صافی و دیگران خورده و جلسه با تشنج پایان یافت.
از موضوع بالا مدت زیادی گذشته بود که ظهر روزی همهء کارمندان سفارت جهت جلسهء گویا اداری به اتاق جلسات دعوت شدند.
من هم رفتم و از قضا در چوکی خالی پهلوی داکتر صادق فطرت (ناشناس) نشستم. صافی جلسه را دایر نموده حرافی کرده و در ضمن گفت: رفقا و دوستان بیایید، زیاد در فکر مادیات نبوده و زیاد از خریداریها و موترهای ما بخصوص در حضور محصلین و رفقای سازمان جوانان و یکعده فعالین حزبی چیزی نگوییم، چون آنها معاش کافی نداشته و این امر باعث انتباه نادرست درمیان شان شده و انتقاد آنان را برمی انگیزد. با طرح این موضوع همه رویشان را بسوی من دور داده منتظر عکس العمل من شدند.
من در حالیکه از طرح چنین مسأله یی در چنین جلسه یی عصبانی بودم خطاب به او گفتم: چرا باز نام سازمان جوانان را مطرح میکنی؟ چرا باز روحیهء کارمندان سفارت را برضد سازمان جوانان تحریک مینمایی؟ چرا ضعف خودرا در وجود جوانان طرح نموده و ما را مقصر میسازی؟
صافی با رنگ پریده و با صدایی لرزان گفت، آیا خودت بنماینده گی سازمان جوانان و دانشجویان در جلسه یی که نمایندهء دفتر سیاسی کمیته مرکزی حاضر بود، از این مسأله انتقاد نکردی؟ آیا تو همیشه از مادی پرستی کارمندان سفارت انتقاد نکرده یی؟
تا خواستم باز چیزی بگویم، دیدم که داکتر صادق فطرت (ناشناس) که در پهلویم نشسته بود، از دستم کشیده و آهسته برایم گفت: بس است، چپ باش.
اما من ادامه داده به صافی گفتم:
– اول یاد بگیر که بحیث سفیر کدام موضوع را در کجا طرح کنی باز بیا جلسه را دایر کن. اینرا اول بیآموز که در این جلسه غیر حزبیها و حتا کارمندان تخنیکی و اداری سفارت حضور دارند چیزی که خودت میگویی به یک خبرچینی و تحریک روحیهء کارمندان میماند و اصلاً جایش در اینجا و بویژه به این نحوه طرح آن نادرست و غلط است.
درست به همینجا که رسیدم، متوجه شدم، داکتر صادق فطرت درحالیکه دستم را میکشید، با صدایی که بیشتر به فریاد میماند گفت: «بس کن دیگر! بسش است، او را خرد و خمیر کردی.»
در پایان جلسه خالق مرحومی نزدم آمده گفت: چشمته صدقه، خوب صافی را سرجایش شاندی. داکتر صادق فطرت (ناشناس) گفت:
– همان گپهای اولت کافی بود، بیچاره صافی را پیش کارمندان سفارت یک پیسه کردی.
چندی بعد در سال ۱۹۸۸ محمدالله صافی به کابل تبدیل شده و جایش را سید محمد گلابزوی گرفت. با آمدن او درسفارت که آدم نظامی بوده و بعلت مخالفت با داکتر نجیب الله و بخاطر گل روی شورویها به سفارت کبرای مسکو آورده و نصب شده بود، وضع سفارت متشنجتر از گذشته شد.
روزی من بازهم همان دریور پیر سفارت که ظاهراً آخرین روزهای کارش در آنجا بود، را دیده از او نظرش را در مورد سفیر قبلی صافی و سفیر نو گلابزوی پرسیدم. او گفت: «صافی خوب بود ولی منگل بهتر، اما نظرم را در مورد آدم فعلی را پسانها خواهم گفت.»
اما من آن رانندهء پیر دنیا دیده را دیگر ندیدم، چون خود در پایان سال ۱۹۸۸ به کابل تبدیل شده جایم را به رفیقم داوود مازیار دادم.
درپایان این نبشته خاطره یی از سفر کاری ام به بامیان:
در تابستان سال ۲۰۰۸ من بحیث نمایندهء موسسهء هالندی پرس ناو برای آماده گی تدویر کورس ژورنالیزم مدنی در شهر باستانی بامیان اقامت داشتم. روزی ژورنالیستان جوان بامیانی برایم خبر آوردند که جادهء بامیان- یکاولنگ قرار است قیرریزی شود. برای آغاز رسمی کار آن ريیس جمهور کرزی از کابل شخصاً خواهد آمد. از همان روز ببعد یک باصطلاح بدو بدو و سراسیمه گی در شهر کوچک و باستانی بامیان حکمفرما بود. جلسات و مشاوره ها وغیره یکی پی دیگر با اشتراک افراد مسئولی از کابل دایر میگردید. سربازان و نظامیانی بنام گارد ریاست جمهوری به بامیان آمده و نظامیان محلی احضارات درجه اول میگرفتند. درظرف چند روز شهرک بامیان پر از پرچمهای دولتی و بیرقکهای تزئینی شد. بعدها شخص والی (داکتر حبیبه سرابی) گفته بود که در حدود ۲ ملیون افغانی خرچ تزئین یکروزهء شهر شده بود. شام همان روز رادیو و تلویزیون محلی به امر مقام ولایت از مردم محل خواست در روز آمدن ريیس جمهور بدون اجازه از خانه ها و محلات کارشان بیرون نشده نظم شهر را برهم نزنند. همان شب ژورنالیستهای بامیانی نزدم آمده کارت اشتراک در جلسه ملاقات با کرزی را برایم آوردند، اما من از رفتن به آن خودداری کرده آنها را گفتم، شما که در آنجا اشتراک دارید، پسان فلمهای خودتان را با آرامی و فرصت خواهیم دید.
در روز موعود شهر کوچک و تاریخی بامیان به یک پادگان نظامی تبدیل شده و رفت و آمد آزادانهء مردم قدغن شد. در نیمهء ظهر دفعتاً سه هلیکوپترغول پیکر شینوک امریکایی در فضای بامیان ظاهر شدند. از جمله دوهلیکوپتر در فرودگاه خاکی شهر فرود آمده سومی در هوا بالای شهر به چرخ زدن ادامه داد. من که در آنزمان در مهمانخانهء کوه بابا در دوصد متری میدان هوایی اقامت داشتم، شاهد بودم چگونه آخرین مودل موترها که مربوط به شخص کرزی، معاون بی صلاحیتش خلیلی و سفیر جاپان بود، از درون این دو شینوک بیرون شدند. سپس قطاری از موترها بسوی شهر بامیان رفته به هوتل راه ابریشم (که دو سه سال پیش از آن توسط یک خانم جاپانی و شوهر پنجشیری اش بشکل عصری ساخته شده و یک شب اجارهء یک اتاق آن سال گذشته یکصدو بیست دالر بود) رفت.
کرزی در آنجا در برابر بزرگان، ریش سفیدان و فرهنگیان بامیان پر حرفی کرده همراه با سفیر جاپان و خلیلی معاونش کار ساختمان جادهء یکاولنگ- بامیان را گشود. (در اینجا بجا میدانم یادآوری کنم که با آمدن امریکاییها و کرزی خان یک چیز به پدیدهء بسیارمعمولی بیشرمانه تبدیل شده که تاکنون (دوره دوم امارت طالبان) ادامه داشته و آن اینکه کار افتتاح این یا آن پروژه بسیار پرشکوه و به گفتهء تاجیکان دوشنبه شهر بسیار پر طنطنه برگزار میشود، ولی بعداً از جریان کار و ختم آن پروژه کسی بازخواست نمیکند، چون پولهای پروژه اکثرا اختلاس میگردد و اصلاً در افغانستان مرجعی نیست که بر اوضاع کنترول داشته باشد و بازخواست کند، درحالیکه در گذشته ختم کار یا آغاز بهره برداری پروژه ها جشن گرفته میشد. در حقیقت آغاز چور پروژه ها را اکنون در افغانستان جشن می گیرند! ).
بهر ترتیب شب فلم ضبط شده توسط ژورنالیستهای بامیان را دیدم. از جمله کرزی خان در صحبتش خطاب به بامیانیها کراراً گفت:
« سرک را خواهد ساختیم اما این را بیاد داشته باشید که با ساختن سرک جنگ و راهزنی به بامیان نیز خواهد آمد. اینرا ما از تجربه میدانیم. چون سرک کابل- لوگر- گردیز را ساختیم، جنگ و راهگیری شروع شد، سرک کابل- غزنی- مقر- قندهار را ساختیم، دزدی و راهگیری شروع شد. اینرا بیاد داشته باشید، اینرا من بیادتان خواهم آورد!»
با دیدن و شنیدن این قسمت بیانیهء ريیس جمهور به یقین فهمیدم: بیچاره حامد در مکتب نمرات خوبی در تاریخ و جغرافیه نداشته، اگر نه مقایسهء بامیان با گردیز، لو گر و یا با قندهار را نمیکرد. از طرفی او در مورد شاهراه کابل- پروان- بغلان- سمنگان- بلخ و همچنان جاده بغلان- قندز و تخار و جادهء اسفالت شده درهء پنجشیر، که چرا همیشه پر تردد و آرام بوده و بر روی ترافیک همواره باز هستند، حتماً پاسخی باید میداشت! اما «ظن غالب» من این بود که او مانند طلبه هایی که شخصاً آنان را «فرزندان راستین افغانستان» میخواند، به آرامی، ثبات، صلح و زیبایی بامیان، پروان، پنجشیر، بغلان، سمنگان و بلخ غبطه خورده آرزوی سوختن و نابودی آنجاها را مانند ولایات جنوب و شرقی کشور داشت.
البته سقوط دولت غنی متعصب و دیوانه و بقدرت رسیدن دوباره طالبان نشان داد که برنامه آوردن دوباره طالبها در همانزمان در دستور روز امریکا و مزدوران حاکم داخلی اش چون کرزی، غنی وغیره بوده است.
******
خلیل وداد
بازنویسی متن مارچ سال ۲۰۲۶ م. جولای شهر دِن هاگ (لاهه) هالند
عکسها:
۱. نگارنده با جمعی از فعالان س.د.ج.ا. در سال ۱۹۸۶ در میدان سرخ مسکو.
۲. هنگام بیانیه در روز دوستی و همبستگی با مردم افغانستان در مکتب طبی شماره ۱۲ مسکو سال ۱۹۸۴.
۳. کنفرانس مطبوعاتی در دانشگاه شهر خاباروفسک سایبیریا .۱۹۸۶
۴. با فرید مزدک، داود مازیار و سلیم هنگام ملاقات با میروننکو منشی اول کمسمول ۱۹۸۸. وی از نگاه تاریخی آخرین منشی اول کمسمول بود.
۵. با فعالین س.د.ج.ا بر سر خاک یک سرباز کشته شده در افغانستان. ولایت مسکو. در عکس والدین سرباز ازبین رفته نیز دیده میشوند. سال ۱۹۸۹.
۶. کنفرانس مشترک کمیته های س.د.ج.ا. و کمسمول در شهر رستوف بزرگ روسیه
۷. با رفیقان هریک شاه محمد اوستا، داوود و سلیم سدید (مرحوم) در لیله مکتب عالی کمسمول مسکو در سال ۱۹۸۲.
۸. با حشمت رستگار در شهر نوه سیبرسک (فستیوال دانشجویان محلی که از ۱ تا ۹ می هرسال در دانشگاه آنجا با اشتراک محصلان خارجی برگزار میشد).






