پیشینه ی دسایس استعمار انگلیس در سرزمین ما
باز نشر برگی از بایگانی
———————————-
غفار عریف
درست ۲۶۰ سال پیش از امروز از پیامد لشکر کشی های احمد شاه درانی بر قلب هندوستان به هدف زنده نگهداشتن سلسله ی شاهان بابری، دولت مرتهه در جنوب هند شکست خورد و قوای توسعه طلب سکهه در شمال مغلوب شد. به دنبال این سوق دادن های نظامی نه تنها دولت بابری ها در هند پا بر جا باقی نماند؛ بلکه استعمار گران انگلیسی در منطقه راه یافتند و نفوذ خود را قایم کردند.
مردم آزادی دوست خراسان (افغانستان امروزی) پس از درگذشت تیمور شاه درانی٬ در پی دور کردن نفوذ استعمار برآمدند. نخستین گام را در ناسازگاری با پیشروی انگلیس ها در هند، زمان خان ابدالی گذاشت و آتش دشمنی با دشمن مکار را شعله ور کرد.
چون انگریز از گذشته در هند جای پایی داشت؛ بنابران توانست با هزینه کردن پول هنگفت، فتح علی شاه قاجار را با خود همدست کند و معاهده ی را با او به امضا برساند که مهم ترین بندهای آن را٬ طرفداری از تجاوز کاران انگلیسی در جنگ با سپاه خراسان (افغانستان امروزی) تشکیل می داد. فرمانروایان قاجار و استعمار گران فرنگی، در گام نخست با خریداری و اجیر کردن محمود ابدالی و وزیر فتح خان (فراریان سدوزایی و محمد زایی در دربار قاجار) و فراهم آوری بستر مناسب برای فعالیت آنان، انگیزش ها را بر ضد دولت مرکزی در خراسان (افغانستان)، سازمان دادند. محمود به کمک شماری از خان های درانی نقشه ی سرنگونی زمان شاه را بر بنای برنامه های انگلیس پی ریزی کرد، زمان شاه را اسیر گرفتند، چشمانش را نشتر زدند تا این که در زندان بالاحصار درگذشت. به خواست تجاوز کاران انگلیسی، دولت قاجاری و سکهه های پنجاب، دولت مرکزی در خراسان (افغانستان) نابود و تهداب نظم اجتماعی (سیاسی- اقتصادی) ویران شد.
در زمان زمامداری محمود ابدالی (دوبار) و فرمانروایی اول شاه شجاع ابدالی سرزمین خورشید٬ به جزیره های قدرت٬ میان شهزادگان تقسیم شد و بدین شیوه پایه های نظام خان خانی استحکام بیشتر یافت و اسباب خرسندی انگلیس ها نیز فراهم آورده شد.
در دومین پیمان نامه میان انگلیس و دولت ایران (۱۳ / ۳ / ۱۸۰۹) در بند چهارم آمده است که هرگاه قدرتمندان ابدالی در خراسان (افغانستان) قصد حمله بر هند بریتانیایی را کنند، قوای ایرانی به کمک انگلیس ها می شتابد. در صورتی که آتش جنگ بین دولت ابدالی و ایران شعله ور شود (بند هفتم) انگلیس ها دخالت نمی کنند، تنها کار میانجی گری را به پیش می برند. چنانچه دیده شد خاطر انگلیس ها از هر طرف جمع بود و از هیچ جایی خطری آنان را تهدید نمی کرد.
در ۱۸۰۸ گورنر جنرال٬ هند هیأت هایی را نزد رنجیت سنگ و شاه شجاع فرستاد. وضعیت به گونه ی پیش رفت که شاه شجاع توانست در سال ۱۸۰۹ در کناره های اتک با رنجیت سنگ دیدار و گفت و گو کند تا در آینده «داشته آید به کار!»٬ از آن سود ببرد.
در هنگامی که شاه شجاع به سبب فرو نشاندن شورش حکمران کشمیر در پشاور بود، انگلیس ها سفیر جدید را به دربار پادشاهی خراسان (افغانستان) فرستادند. هیأت انگلیسی به ریاست مونت الفنستن نیز رهسپار پشاور شد. نماینده ی انگریز به بهانه ی خطر اتحاد ایران و فرانسه بر ضد خراسان (افغانستان) و دادن وعده ی کمک مالی جهت آرایش نیروهای نظامی در مقابله با حرکت های شاه محمود، موفق شد که به تاریخ ۱۷ / ۶ / ۱۸۰۹ عهد نامه ی پشاور را به امضا برساند و به موجب آن شاه شجاع وظیفه دار شد که از هند بریتانیایی (در هنگام حمله ی احتمالی از سوی فرانسه و ایران) دفاع بعمل آورد؛ ولی چنین نشد؛ زیرا محمود ابدالی و وزیر فتح خان٬ استان ها را یکی پی دیگری تصرف کردند و شاه شجاع شکست خورد و تا سال ۱۸۱۴ گاهی به کندهار و زمانی به پشاور در رفت و آمد بود تا این که از سوی عطا محمد خان ربوده و زندانی شد.
در پادشاهی دوم محمود سدوزایی، وزیر فتح خان محمد زایی (بارکزایی) قدرت اصلی را در دست داشت و به هدف تحکیم حاکمیت خانوادگی، در نقاط کلیدی اداره ی دولت در استان ها، برادران خود را نصب کرده بود. فتح خان به کمک رنجیت سنگ٬ کشمیر را تصرف کرد و شاه شجاع را که در زندان عطا محمد خان حاکم شکست خوردهای کشمیر به سر می برد، رها کرد؛ ولی به عوض این که در میهن خود اقامت گزیند از ریزف « داشته آید به کار!» استفاده کرد، نزد رنجیت سنگ به پنجاب رفت و سرانجام با خانواده ی خود در لودیانه در حوزه ی زیر ادارهی کمپنی هند شرقی از حمایت انگلیس ها برخوردار شد و به زندگی ادامه داد.
پس از کشته شدن وزیر فتح خان (ابتدا شهزاده کامران او را کور کرد و سپس چشمانش را از حدقه بیرون کشید)، گل لشکر کشی و مداخله ی رنجیت سنگ بر خراسان (افغانستان) به شگوفه نشست. دوست محمد خان که در این وقت استاندار کابل بود، بر سر مساله ی پشاور با سکهه های پنجاب میانه ی خوب نداشت.
در سال ۱۸۳۲ شاه شجاع فراری در لودیانه از زمامداران هند بریتانیایی در تسخیر دو باره ی کشورما٬ خواستار کمک شد. انگلیس ها فرصت را غنیمت شمرده در صدد آن بر آمدند تا روابط میان رنجیت سنگ و شاه شجاع را که به خاطر الماس کوه نور٬ تیره شده بود، دوستانه کنند. کپتان وید مامور سیاسی انگلیس در لودیانه، میان این هر دو میانجی گری کرد که منجر به بستن یک موافقتنامه شد. بر بنای عهد نامه٬ رنجیت سنگ در ازای کمک به شاه شجاع، پشاور را در قبضه نگهداشت.
شاه شجاع در سال ۱۸۳۳ از راه دره بولان (در استان هلمند) به کندهار حمله برد و شهر را به محاصره کشید. دوست محمد خان از کابل به یاری برادر خود شتافت و در میدان جنگ شاه شجاع را شکست داد. شاه شجاع با پذیرش این شکست از راه سیستان به هند باز گشت.
در سال ۱۸۳۶ دوست محمد خان در مسجد عیدگاه در کابل اعلان پادشاهی کرد و خود را امیر المومنین نامید. در اولین اقدام به قصد واپس گیری پشاور بر آمد؛ لیکن به سبب بی اتفاقی در میان سپاه، قوا پراگنده شد و در یک درگیری کوچک با نیروهای رنجیت سنگ٬ شکست خورد و ناچار به کابل برگشت. امیر دوست محمد خان برای به دست آوردن پشاور به انگلیس ها رو آورد تا از او حمایت کنند.
لارد اکلند وایسرای هند، هیأت انگلیسی را به ریاست الکساندر برنس از راه پشاور و جلال آباد به کابل فرستاد تا روابط میان امیر دوست محمد خان را با رنجیت سنگ بهبود بخشد و از پیشرفت گفت و گوها به حکومت هند بریتانیایی گزارش دهد. در روند صحبت ها دوست محمد خان موافقت کرد که به عملیات نظامی بر ضد سکهه ها دست نمی زند و از گرفتن کشمیر صرف نظر میکند؛ ولی پشاور باید پس داده شود.
در همین وقت هرات در وضعیت بدی قرار داشت. شهزاده ی عیاش و قسی، کامران ابدالی در آن جا حکومت می کرد. دولت قاجاری (محمد شاه قاجار) در سال ۱۸۳۷ شهر هرات را به اشاره ی روس ها به محاصره کشید. امیر دوست محمد خان که سرگرم گفت و گو با هیأت انگلیسی بود، وقت را مناسب دیده، موضوع پیوستن دو باره ی هرات را به حکومت مرکزی در میان گذاشت. همزمان با این تحول ها٬ شاه قاجار یک نماینده نزد کهندل خان به کندهار فرستاده بود که با امضای یک موافقتنامه، هر دو طرف عهد بستند که حاکم کندهار در صورت حمله ی ایران به هرات بیطرفی اختیار می کند و پس از فتح شهر، دولت ایران سردار کندهاری را در آن جا صلاحیت دار می خواند؛ ولی انگلیس ها از این پیشامد ناخشنود شدند، برنس از کهندل خان خواست که از ایران و روسیه دوری گزیند.
در اپریل ۱۸۳۸ میک نیل سفیر انگلیس در دربار قاجار، به طرف هرات در حرکت شد و در بیرون از شهر، ایرانی ها را به پایان دادن به عملیات نظامی فرا خواند؛ ولی با آمدن همزمان نماینده ی روس ها در منطقه، قوای قاجار به فعالیت های نظامی ادامه داد. انگلیس ها نیز دست به کار شدند و با جا به جایی نیرو در خلیج فارس، شاه ایران را در هراس انداختند، تا این که در ۹ سپتامبر ۱۸۳۸ محاصره ی هرات پایان یافت.
در آن هنگام که الکساندر برنس در کابل بود، هیأت روسی به ریاست ویتکوویج از کندهار به کابل آمد. امیر دوست محمد خان از برنس اجازه خواست که آیا از نمایندگان روسی پذیرایی بعمل آورد و یا نه؟ در ضمن نامه های رسمی مقام های روسی عنوانی پادشاه خراسان (افغانستان) را به برنس سپرد که به وایسرای هند اخبار کند.
لارد کلند به تاریخ ۲۱ / ۲ / ۱۸۳۸ با دادن پاسخ رسمی، درخواست دوست محمد خان را برای باز گردانیدن پشاور رد کرد و خواستار آن شده بود که هر چه زود تر ویتکوویج از قلمرو خراسان خارج کرده شود.
با دریافت پیام وایسرای هند، امیر دوست محمد خان با برنس قطع علایق کرد و هیأت انگلیسی به تاریخ ۲۵ / ۴ / ۱۸۳۸ کابل را به قصد هند ترک گفت. با ناکامی گفت و گو ها، انگلیس ها تصمیم تازش نظامی را بر خراسان (افغانستان) گرفتند و برای عملی کردن آن نیاز پیش آمد که شاه شجاع را از لودیانه به پیش اندازند و توافقنامه را به امضا برسانند.
به تاریخ ۲۶ / ۶ / ۱۸۳۸ معاهده ی سه جانبه ی لاهور، در هجده بند میان مکناتن- رنجیت سنگ- شاه شجاع به امضا رسید. به موجب این عهد نامه رنجیت سنگ وظیفه دار شد که در به دست آوردن تاج و تخت به شاه شجاع کمک کند و در ازای این خدمت تمام مناطقی که در اشغال سک ها بود به آنان بخشیده شود. همچنان شاه شجاع پذیرفت که بدون اجازه، خواست و رغبت انگلیس ها و دولت سکهه های پنجاب، هیچگونه رابطه با کشور های دیگر قایم کرده نمی تواند.
در جنگ نخست مردم ما با انگلیس ها، رنجیت سنگ با زرنگی وایسرای هند را وادار کرد که تازش های نظامی انگلیس از راه های دشوار گذار سند و بلوچستان صورت گیرد. جنرال سر جان کین فرمانده اعلی نیرو های استیلاگر، مکناتن سفیر انگلیس در دربار شاه شجاع (در واقعیت زمامدار اصلی سرزمین ما مکناتن بود) و الکساندر برنس سفیر و نماینده انگریز در دربار خان قلات (همه کهنه کاران و کار کشته های فرنگی، استادان بی بدیل در فریب کاری و نیرنگ بازی و غداری بودند) یکجا با شاه شجاع به تاریخ۲۰ / ۴ / ۱۸۳۹ داخل شهر کندهار شده، پادشاهی دوم او را اعلام کردند. حاکمان محمدزایی (کهندل خان، رحمدل خان و مهر دل خان) از راه گرشک به ایران فراری شدند.
انگلیس ها برای تکمیل عملیات اشغال گرانه خویش نیاز به سازش های جدید پیدا کردند. به تاریخ ۷ / ۵ / ۱۸۳۹ مکناتن در کندهار موافقتنامه ی ذلت باری را که مکمل معاهده لاهور به حساب می آمد، در هشت بند با شاه شجاع به امضا رسانید. بر بنای این عهد نامه اقامت دایمی سپاه انگلیس در سرزمین ما به شمول پرداخت هزینه های آن از دارایی های مردم کشور ما، تأیید و پایندانی شد. برقراری روابط سیاسی با کشورهای اروپایی و بستن پیمان های بازرگانی با خارج٬ در انحصار انگلیس ها در آمد و نیازمند گرفتن اجازه از آنان شد. شاه شجاع و لا و لشکر انگلیس پس از شکسته شدن خطوط دفاعی و از بین رفتن حس وطن دوستی و آزادی خواهی در وجود شماری از سران و سرداران محمد زایی به تاریخ ۷ / ۸ / ۱۸۳۹پس از اشغال غزنه و وردک، به کابل رسیدند.
امیر دوست محمد خان به تاریخ ۱ / ۸ / ۱۸۳۹ از راه کوتل اونی به سوی بامیان و خلم (سمنگان) فرار کرد و از آنجا نزد پادشاه بخارا برای طلب کمک رفت؛ ولی خلاف انتظار یکجا با پسران و برادر زاده ها زندانی شد و تا بهار سال ۱۸۴۰ در حبس باقی ماند. در تابستان ۱۸۴۰ آوازه ی فرار میدان گریخته (دوست محمد خان) از زندان پادشاه بخارا، در کابل پخش شد. سرانجام چنان پیش آمد که شاه بر کنار شده و فراری، در بالاحصار تسلیم مکناتن شود و به تاریخ ۱۲ / ۱۱ / ۱۸۴۰: با اعضای خانواده ی خود در زیر نظارت کپتان نکلسن از راه جلال آباد، به نام زندانی به هندوستان برده شود.
به هر حال، پس از پا بر جا شدن انگلیس در خراسان (افغانستان)، کهنه پیخ های انگلیسی در وظایف أساس (مکناتن: نخست وزیر، الکساندر برنس: وزیر داخله، موهن لال: دبیر وزیر داخله و رییس استخبارات) تعیین شدند. انگریزها در اولین اقدام، ارتش کشور ما را منحل کرده و منسوبان آن را در سپاه انگلیسی مدغم کردند و در برخورد با همه ی مردم٬ سیاست تخویف، مجازات، بازداشت و زندان، شکنجه و تهدید، مصادره ی اموال، باج گیری و افزایش مالیات… را در پیش گرفتند.
به حکم آمرانه ی تاریخ، پایان هر عمل زشت اشغال گرانه بر ضد مردم صلحدوست و پابند آزادی و آزادگی، شکست و مرگ است؛ بنابران سرنوشت استیلا گران انگلیسی در جنگ نخست با نیاکان ما در اثر خیزش های سراسری مردم و دلیری بی مانند مبارزان ملی (بویژه رویداد تاریخ ۱۷ رمضان ۱۲۵۷- ۱۲ /۱۱ / ۱۸۴۱) نیز چنین بود؛ ولی پس از شکست انگلیس در تمام جبهه های جنگ، یکبار دیگر دوست محمد فراری به ساز وایسرای هند رقصید و شرط های کمر شکن ایلنبرو حکمران هند را پذیرفت. انگلیس ها با خدعه و تزویر به دوست محمد خان وعده های چرب و نرم و دلخوش کننده دادند که او و همراهانش را به کشور باز می گردانند و تاج و تخت سلطنت را برایش تسلیم می دهند و قوای خویش را از قلمرو خراسان (افغانستان) بیرون می کنند؛ ولی در ازای این همه وقف و از خودگذری (!) انگلیس ها، دوست محمد خان بی اراده و جاه طلب٬ باید وزیر محمد اکبر خان و قوای رزمنده او را از سر راه دسته های شکست خورده ی انگلیس دور و رهبران و فرماندهان جنگ آزادی خواهی را پراگنده می کرد. افزون بر این دوست محمد خان پذیرفته بود که حکومت های محلی هرات و کندهار٬ خارج از قلمرو زیر حاکمیت او باشند، همچنان بدون اجازه ی انگلیس ها با هیچ کشور روابط برقرار نمی کند.
امیر دوست محمد خان در پادشاهی دوم (۱۸۴۳) خود تنها بر اعضای خاندان خود تکیه کرد. در راس حکومت در استان ها و در مقام های کلیدی دستگاه دولت در مرکز پسران و برادران او مقرر شده بودند که از زمره ی آنان فقط وزیر محمد اکبر خان تا آخرین لحظه ی حیات٬ خوش درخشید.
چون پادشاه به حامیان انگریزی خود تعهد سپرده بود که هرگز خلاف منافع انگلیس ها گام نمی گذارد؛ از این رو وزیر اکبرخان در تضاد با گرایش پدر، با وزیر یار محمد خان حاکم هرات تماس گرفته، پیمان دفاعی را با دولت قاجار به امضا رسانیدند و در سال۱۸۴۶در صدد آزاد کردن کندهار برآمدند، دریغا که شاه بزدل و نوکر دشمن مانع حرکت آنان شد.
در هنگامی که در استان ننگرهار بر ضد امیر قیام بالا گرفت، برای فرو نشاندن آن وزیر اکبر خان گماریده شد. همزمان با این رویداد، حکومت سکهه های پنجاب از سوی قوای انگلیسی کوبیده شده بود و توانایی مقابله بیشتر را نداشت؛ بنابران اگر برنامه منظم سیاسی- نظامی در اختیار وزیر اکبر خان می بود، گرفتن دو باره ی خاک های از دست رفته در شرق، امکان پذیر بود.
در سال ۱۸۴۸ دولت سکهه های پنجاب در نتیجه ی فشار های سیاسی- نظامی انگلیس، ناگزیر شد که در مقابل آن ها از خود واکنش نشان دهد. سکهه ها در این حرکت خویش از دوست محمد خان کمک خواستند و وعده دادند که به پاس حمایت از آنان٬ پشاور، دیره ها و بخش هایی از آن سوی سند، پس داده می شود (در این وقت وزیر اکبر خان در صحنه نبود؛ زیرا وی در سال ۱۸۴۶ از اثر ابتلا به تب ملاریا درگذشت؛ ولی در اصل به اشارت پدر به واسطه ی داروهای یونانی مسموم کرده شده بود).
امیر دوست محمد خان به خواهش سکهه ها به سمت شرق لشکر کشی کرد. اولین موفقیت سپاه تصرف قلعه ی اتک بود که پس از فرار کلنل هربرت قلعه دار انگلیسی، به دست آمد. در حالی که سکهه ها و انگلیس ها٬ به سختی بر فرق یکدیگر می کوبیدند و بر اساس وعده به خاطر پیوستن مناطق شرقی٬ باید از سکهه ها حمایت بعمل می آمد؛ ولی دوست محمد خان دست به هیچ کاری نزد و در عوض در اتک به استراحت پرداخت. فرزندش اکرم خان در جنگ گجرات (۲۱ / ۲ / ۱۸۴۹) از میدان درگیری نظامی فرار کرد. بدین ترتیب قوای سکهه ها در برابر انگلیس ها شکست خورد، از پیامد آن نیرو های نظامی انگریزی در پشاور و حومه ی آن پا بر جا شدند و استعمار انگلیس در کناره ی راست رود سند، جانشین دولت سکهه ها شد. دوست محمد خان همراه با دو برادر خود که از پیش در آنجا بودند، دو باره به کابل آمدند.
در سال ۱۸۵۳ سدوزایی های حاکم بر کندهار بر سر تصرف قلات با امیر دوست محمد خان داخل جنگ شدند. رحمدل خان برای جلب کمک دولت قاجار به ایران سفر کرد؛ لاکن هم دوست محمد خان و هم انگلیس ها به سبب داخل شدن پای ایران در این جنگ نگرانی داشتند. همان بود، برای این که دوست محمد خان در قلع و قمع کامل اعضای باقیمانده سدوزایی ها در کندهار صلاحیت و دست باز داشته باشد، از سوی انگلیس ها به جمرود دعوت شد تا در پای یک معاهده اسارت بار امضا بگذارد.
به تاریخ ۳ / ۳ / ۱۸۵۵ میان سر جان لارنس گورنر پنجاب و غلام حیدر خان ولیعهد امیر دوست محمد خان معاهده ی دوستانه(!) جمرود در سه بند به امضا رسید. بستن این موافقتنامه ی نابرابر و تسلیم طلبانه، آزادی کشور را با خطر معامله رو به رو و راه های رخنه کردن استعمار انگلیس را در میهن ما باز تر کرد و بخش های از سرزمین ما به دشمن سپرده شد.
دولت قاجار تا زمان حیات وزیر یار محمد خان (سال۱۸۵۱)٬ از شهزادگان ابدالی پشتیبانی بعمل آورد. پس از درگذشت وزیر، میان آنان مشکلاتی به وجود آمد که منجر به لشکر کشی و به محاصره کشیدن شهر هرات در سال۱۸۵۶ شد. در اصل مردم٬ فرزند وزیر را به نسبت بی کفایتی در امور اداره ی حکومت٬ اعدام کردند و یوسف خان ابدالی را در جای استاندار برگزیدند. امیر دوست محمد خان و کهندل خان از حاکم جدید حمایت نکردند تا این که استاندار نو به دست قوای ایرانی کشته شد و هرات در زیر اداره دولت قاجار در آمد.
در وضعیتی که انگلیس ها و دولت قاجار در برابر یکدیگر صف کشیده بودند، از دوست محمد خان به هند دعوت صورت گرفت. امیر در پاسخ به لارد دالهوزی حکمران عمومی هند، امکان گفت و گو را تنها در جمرود عملی دانست. سرانجام به تاریخ۶ / ۱ / ۱۸۵۷ معاهده ی دوم را به نمایندگی از دوست محمد خان، پسرش اعظم خان و از سوی انگلیس جان لارنس به امضا رسانیدند. به موجب این عهد نامه دست دولت انگلیس در کار مداخله در مسایل داخلی میهن ما قوی تر شد.
پس از مرگ دوست محمد خان، شیر علی خان در دسامبر ۱۸۶۳ موضوع جلوس خود را بر تخت سلطنت، از کابل به انگلیس ها در هند اطلاع داد که مدت شش ماه بدون پاسخ باقی ماند؛ ولی در وقتی که توطئه کشتن شیر علی خان به دست برادر زاده هایش (محمد سرور پسر محمد اعظم خان و جلال الدین پسر وزیر محمد اکبر خان) آشکار شد، انگلیس ها راه دامن زدن به دشمنی های داخلی را در کشور در پیش گرفتند که از پیامد آن شیر علی خان برکنار و به جای او محمد افضل خان در ۱۸۶۶ اعلام پادشاهی کرد و از انگلیس ها پیام تبریکی و شناسایی رسمی به دست آورد.
پادشاهی دوم شیر علی خان (۱۸۶۸- ۱۸۷۸) زمان تجاوز سیاسی انگلیس در سرزمین ما شمرده می شود. در روند جنگ های داخلی میان سرداران سدروزایی، انگلیس ها به امیر گوشزد کردند که هر گاه کوچک ترین تمایلی به ایران نشان دهد، رقبای داخلی او از حمایت انگلیس برخوردار می شوند.
شیرعلی خان پس از شناسایی تاجپوشی او از سوی انگلیس (۲ / ۱۱ / ۱۸۶۸) بنابر دعوت شدن، یکجا با سید نور محمد شاه به هند رفت و به تاریخ ۲۷ / ۳ / ۱۸۶۹ در امباله با لارد میو دروازه ی گفت و گو را باز کرد. در همین دیدار بود که از نپذیرفتن معاهده های پدرش با انگلیس ها سخن گفت و آماده ی عقد قرارداد جدید شد؛ ولی هیأت انگلیسی پیشنهاد های او را رد کرد.
انگلیس ها که در کارزار آسیب رسانی به حاکمیت ملی و ضربه زدن به استقلال ملی مردمان تحت ستم، مجرب و آبدیده بودند، دامنه ی رخنه کردن خویش را در کشور ما٬ از راه دیگری گسترش دادند. شیر علی خان به سبب اعتماد نادرستی که بر شماری از مسلمانان هند داشت، دروازه های پایتخت به روی آنان باز گذاشته شد و بدین شکل دربار را به لانه ی جاسوسی انگلیس ها مبدل کرد.
بر بنای معاهده ی پاریس (در سال ۱۸۵۷ میان بریتانیا و ایران بسته شد) هیأت انگلیسی به رهبری گولت سمت، بی توجه به دیدگاه های سید نور محمد شاه رییس هیأت کشور ما، در موضوع سیستان فیصله ی خویش را به تاریخ ۱۹ / ۸ / ۱۸۷۲ به سود دولت ایران صادر کرد و انگیزه های رنجش شیرعلی خان را فراهم آورد.
در سال ۱۸۷۳ حکومت انگلیس به منظور رفع کشیدگی ها و پایان دادن به سردی روابط (امیر شیر علی خان بیشتر به دوستی با تزار روس دلبستگی داشت) امیر را به هند دعوت کرد؛ لیکن پذیرفته نشد، همین گونه آمدن نماینده ی انگلیس به کابل را نیز رد کرد، در عوض سید نورمحمد شاه نخست وزیر در اپریل ۱۸۷۳ به سمله رفت. در این گفت و گوها (جولای ۱۸۷۳) انگلیس ها پیشنهاد کردند که امیر در سیاست خارجی از دولت انگلیس مشورت بگیرد و حضور دایمی هیأت انگلیسی را به خاطر معاینه ی سرحدات قبول کند. سید نور محمد شاه با ارائه دلایل منطقی، پیشنهاد های انگلیس ها را غیر عملی خواند.
در سال ۱۸۷۴ پیرنگ «فارورد پالیسی» (بر اساس دوکتورین سیاسی و نظامی حزب محافظه کار پی ریزی شده در سال ۱۸۵۷ با پیش بینی اشغال هرات و کندهار) به تصویب رسید. با در نظر گرفتن پدید آمدن تغییرها در سیاست های روس در منطقه، بارتل فریزر، تهداب بسط نفوذ سیاسی انگلیس را در سرزمین ما گذاشت و برای تحقق این پالیسی، دیزرائیلی نخست وزیر انگلیس، لارد لیتن را که جانشین لارد نات بروک وایسرای هند مقرر می شد، وظیفه داد. بر پایه همین زد و بندها بود که خان قلات با انگلیس ها مخفیانه عهد و پیمان بست و زمینه بر پایی مرکزهای فرماندهی نظامی در قلات و کویته فراهم شد و کندهار در زیر تیر رس آتش دشمن قرار گرفت.
امیر شیرعلی خان به خاطر نجات روابط خویش با انگلیس ها که بنابر خواسته های استعماری بلند پروازانه٬ به تیرگی گراییده بود، هیأت سیاسی را به ریاست سید نور محمد شاه به پشاور فرستاد. هیأت از تاریخ ۳۰ / ۱ / ۱۸۷۷ تا نیمه های ماه مارچ با پیلی نماینده ی وایسرای هند گفت و گو کرد. در این گفت و گو ها انگلیس ها بیشتر بر سر قبولی حضور دایمی نماینده آن کشور در کابل، پرفشاری می کردند و پذیرفته شدن آن را معیار دوستی با دولت پادشاهی انگلیس می دانستند. چون از روند دیدارها کدام نتیجه به دست نیامد؛ بنابران لارد لیتن پس از درگذشت سید نور محمد شاه (۲۶ / ۳ / ۱۸۷۷) گفت و گو های پشاور را به گونه ی یک جانبه پایان یافته اعلام کرد.
با یخ بستن مناسبات سیاسی با انگلیس، سیاست نزدیکی با تزار روس جان گرفت. انگلیس ها پروپاگند خطرناکی را به راه انداختند که گویا اتحاد امیر شیرعلی خان با روس ها به هدف زمینه سازی حمله به هند صورت می گیرد. انگلیس ها با بهانه گرفتن همین بازی محیلانه٬ دومین تجاوز نظامی خویش را به کشورما سازمان دادند.
در همان وقتی که هیأت روسی در کابل سرگرم گفت و گو با مقام های دولتی بود، انگلیس ها نیز قصد فرستادن یک هیأت سیاسی را به ریاست چمبر لین به همراهی سر لیو کیوناری به دربار شیر علی خان کردند. هدف نماینده انگلیس این بود که امیر را وادار به بیرون کردن هیأت روسی بکند تا اقامت دایمی منصب داران انگلیسی در کابل حتمی شود. افزون بر این امیر باید به گذاشتن سیاست خارجی کشور در دست انگلیس ها تن در می داد؛ ولی بنابر نیرنگ های مزورانه و چالبازی های ساختگی توسط خود انگلیس ها، هیأت فرستاده شده به هند برگشت و گپ به صدور هشدار پاسخ طلب٬ کشید.
با این حیله گری که در ارائه پاسخ به اخطاریه تأخیر بعمل آمده است، قشون انگلیسی به تاریخ ۲۱ / ۱۱ / ۱۸۷۸ به سرزمین خورشید سرازیر شد. با گذر قوای استیلاگر از مرزهای سه گانه کشور، امیر شیر علی خان به سپاه امر عقب نشینی داد، ارتش را پراگنده و پاشان کرد و مرکز فرماندهی نیرو های نظامی را از بین برد. امیر گریز پا به امید دریافت کمک از تزار روس، با تنی چند از همکاران و اعضای خانواده ی خود، خلاف اراده ی مردم تصمیم رفتن به بلخ را گرفت. پیش از این رخداد بنابر خواهش مردم، پسرش محمد یعقوب خان را از زندان رها کرد. در پایان کار مردم سد راه رفتن شیرعلی خان و همراهانش به روسیه شدند تا این که در همانجا بدرود حیات گفت.
از پی این رویدادها، سردار محمد یعقوب خان در مارچ ۱۸۷۹ به سلطنت رسید و آدم های انگلیس مشرب از رده ی (لاتی ها) دورادور او حلقه زدند. در همین وقت بود که سردار یحیی خان (خسر یعقوب خان) به امر انگلیس ها از هند به کابل فرستاده شد.
امیر محمد یعقوب خان پس از گفت و گو های چند روزه به تاریخ ۲۶ / ۵ / ۱۸۷۹ معاهده ی ننگین گندمک را در ده بند با کیوناری نماینده سیاسی انگلیس به امضا رسانید. این موافقتنامه امتیازهای انگلیس ها را، از جمله اقامت دایمی سپاهیان انگلیسی در کشورما و حق مداخله ی نماینده سیاسی آنان را در امور داخلی و دولتی تضمین و مسجل کرد. چیز بد تر از آن این که: ارتش کشور منحل و تشکیلات دولتی نابود شد.
پس از خیزش مردم کابل به تاریخ ۳ / ۹ / ۱۸۷۹ که در آن کیوناری کشته و سفارت انگلیس به آتش کشیده شد، سپاه انگلیسی به هدف انتقام گیری به فرماندهی جنرال رابرتس به سوی سرزمین ما به راه افتید. در حمله ی دوم، در آغاز انگلیس ها کندهار را زیر نظر گرفتند. لیتن وایسرای هند چنین می پنداشت که باید کندهار بر بنای معاهده ی گندمک٬ جز قلمرو زیر حاکمیت انگلیس ها شود. با عملی شدن این برنامه، هدف تجزیه تحقق می یابد؛ هرات و سیستان به ایران تعلق می گیرد (موضوع تجزیه ی کشورما در دسامبر ۱۸۷۹ در جلسه ی کابینه در لندن به تصویب رسیده بود).
رابرتس به تاریخ ۶ / ۱۰ / ۱۸۷۹ از راه لوگر به نزدیکی های کابل رسید که برنامه ی لیتن را عملی کند: «برنامهٔ لیتن عبارت بود از: انهدام شهر بالاحصار پایتخت افغانستان، ویران نمودن تمام قلعه های جنگی، ضبط نمودن ذخایر نظامی و خزاین مالی، اعدام مبارزین ملی و شکستن هر گونه مقاومت مردم، و بالاخره با در دست گرفتن حکومت افغانستان و مستقر ساختن حکومت نظامی انگلیس، زمینهٔ استیلای دایمی انگلیس را بواسطهٔ تجزیه و تقسیم افغانستان آماده نمودن. این پروگرام علنی یک تعلیمات نامهٔ سری نیز با خود داشت که با خیانت و فریب، تولید فساد و تحریف اخلاق، ایجاد نفاق و خصومت را در بین جامعهٔ افغانستان هدف قرار می داد.» (افغانستان در مسیر تاریخ، ج اول ، ص ۶۲۳)
رابرتس به تاریخ ۱۱ / ۱۰ / ۱۸۷۹ در حالی که مردم را به شنیدن برنامه های انگلیس دعوت کرده بود، بیرق کشورش را در بالای دروازه ی بالاحصار نصب کرد و پس از آن بر آبادی های پایتخت آتش افروخت و همه را ویران کرد. در نوامبر ۱۸۷۹ امیر محمد یعقوب خان را که در اسارت او بود٬ به هندوستان فرستاد و گماشتگان انگلیس: سردار شیرعلی خان و سردار ولی محمد خان لاتی (اولی استاندار کندهار و دومی فرمانروا در استان های شمالی) از سوی رابرتس مقرر شدند.
انگلیس ها پس از ویران کردن بالاحصار، شیرپور را مرکز و قرارگاه نظامی خود تعیین کردند که پیوسته از سوی وطن پرستان زیر تهدید قرار می گرفت و شماری از فرزندان دلیر میهن در پای آن قربان شدند.
در جنوری ۱۸۸۰ رابرتس با پخش اعلامیه ها٬ دیدگاه های جدید دولت انگلیس را به آگاهی مردم رسانید:
سپاه انگلیس اینجا را ترک می گوید، دولت انگلیس با مردم جنگ نمی کند، مردم خود پادشاهی برای خویش برگزینند؛ ولی همه ی این سخنان ترفندی بیش نبودند، تنها به هدف وقت کمایی کردن پیشه شده بود. چنانچه در جنگ میوند (جولای ۱۸۸۰) چهره ی این سیاست مزورانه ی انگلیس آشکار تر شد.
در جنگ میوند، رابرتس بر پایه پیمانی که با عبدالرحمان خان خون آشام و بیدادگر بسته بود، موفق شد که سپاه انگلیس را زنده و سلامت از حمله های مبارزان ملی نجات بدهد و به تاریخ ۲۸ / ۸ / ۱۸۸۰ به کندهار برساند و بر نیروهای محمد ایوب خان حمله ور شود. در این جنگ، قوای ضد انگلیس از سر ناچاری به هرات رفت. افزون بر این، نیرنگ های انگلیسی٬ عبدالرحمان خان را در خود پیچاند و توسط او معاهده ی ننگین گندمک را در عمل پیاده کردند.
انگلیس ها هر از گاهی که تشویش شان از خطر روس ها رفع می شد، فوری به دنبال سیاست نااستوار کردن اوضاع سیاسی در کشورما٬ می برآمدند. هدف آنان نابود کردن مقاومت مردم بود. به همین سلسله بود که در شروع سلطنت عبدالرحمان خان که خود انگلیسی ها او را به پادشاهی رسانیدند، در پشاور در وجود سرداران مخالف، از جمله پسران ولی محمد خان لاتی٬ هسته های اغتشاش را به وجود آوردند.
همچنان انگلیس ها توانستند با دادن وعده به عبدالرحمان خان برای پایدار ماندن تاج و تخت او، بسیار زیرکانه معاهده ی اول (در هفت بند) و دوم «دیورند» را به تاریخ ۱۲ / ۱۱ / ۱۸۹۳ با این امیر غضب ناک و خون آشام به امضا برسانند و بخشی از قلمرو کشور را از پیکرش جدا کنند.
در زمان پادشاهی حبیب الله خان برنامه ی روابط انگلیس ها با سلطنت به گونه ی دیگری رقم خورد. از همان آغاز از خواسته های استعمارگران بوی بدی به مشام می رسید. لارد کرزن وایسرای هند پیشنهاد کرد که ارتش افغانستان از سوی افسران انگلیسی پرورش یابند و آموزش نظامی ببینند تا در دفاع از آزادی کشورآمادگی داشته باشند. این خواسته ی انگلیس ها رد شد. واکنش دولت انگلیس در این باره چندان جدی نبود؛ زیر از رویداد های زمان عبدالرحمان خان در هراس بود که مبادا امیر حبیب الله خان به دولت تزار روس گرایش پیدا کند، بویژه که در همان وقت وزیر خارجه روسیه می گفت: چرا روسیه رابطه ی خود را سر راست با دولت افغانستان برقرار نکند؟
ولی به زودی یخ های سردی روابط٬٬ آب شد:
در جنوری ۱۹۰۳ مکمهان (در تعیین خط دیورند نقش مهمی بازی کرده بود) از شهر کویته به راه افتید که بر بنای معاهده ی سال ۱۸۷۵ پاریس در آب رود هیرمند و سیستان به ماموریت خود آغاز کند. هیأت انگلیسی در سپتامبر ۱۹۰۴ با به دست آوردن رضامندی دربار پادشاهی٬ قرار خویش را بر ضد مردم افغانستان صادر کرد که طرف پذیرش و خرسندی دولت ایران و پادشاه خودکامه ی افغانستان واقع شد. بر بنیاد این فیصله ی هیأت انگلیسی (ثلث) آب رود هیرمند و (ثلث) خاک های سیستان (ملکیت افغانستان) به ایران تعلق گرفت.
در سال ۱۹۰۴ دولت انگلیس هیأت سیاسی را به ریاست سرلوئیز دین وزیر خارجه هند بریتانیایی به کابل فرستاد که یک موافقتنامه ی جدید را با پادشاه افغانستان به امضا برساند. در ابتدا در روند گفت و گوها میان طرف ها دشواری پیدا شد. در پایان کار نماینده ی انگلیس، امیر را شکست داد تا این که در پای عهد نامه ی تاریخ ۲۱ / ۳ / ۱۹۰۵ (دارای یک پیشگفتار و دو بند) امضا گذاشت.
بر بنای این قرارداد٬ همه پیمان بستن های امیرعبدالرحمان خان بیدادگر و خون آشام با انگلیس ها٬ به رسمیت شناخته شد و استقلال سیاسی کشور٬ فدای خودخواهی ها و عیاشی های امیر حبیب الله خان شد؛ دست و پای مردم نیز با زنجیر استعمار گران انگلیسی بسته شد.
در سال ۱۹۰۶ ویسرای هند از حبیب الله خان دعوت بعمل آورد که از آن جا دیدار کند. امیر به تاریخ ۲ / ۱ / ۱۹۰۷ داخل قلمرو هند بریتانیایی پا گذاشت و بسیار به گرمی پذیرایی شد و روند این پذیرایی پر رزق و برق او را مفتون و پابند به دوستی با انگلیس ها کرد.
در دسامبر ۱۹۰۷، لارد منتو ویسرای هند با فرستادن نامه ی رسمی موضوع بستن قرارداد (۱۹۰۷) میان روسیه و انگلیس را به به آگاهی امیر حبیب الله خان رسانید و جویای نظر او شد.
معاهده ی ۱۹۰۷ ایران را به سه منطقه (زیر نفوذ روسیه، زیر نفوذ انگلیس، منطقه ی بی طرف) تقسیم کرد؛ با این رویداد مرزهای هند بریتانیایی با امن و با ثبات شد و دسترسی انگلیس ها به چشمه های نفت نیز پایندانی شد.
بر بنیاد عهد نامه ی ۱۹۰۷ انگلیس ها بر سرنوشت سیاسی مردم افغانستان دست باز تر پیدا کردند و قدرت های استعماری (روس تزاری و انگلیس) پذیرفته بودند که افغانستان خارج از حوزه ی نفوذ روسیه تزاری باشد و ارتباط سیاسی افغانستان با روسیه٬ از سوی انگلیس ها تامین شود. افزون بر این در معاهده آمده بود که توافق نامه باید به تأیید دولت افغانستان و ایران برسد.
به همین خاطر بود که ویسرای هند خواست نظر حبیب الله خان را درباره ی موافقتنامه ی ۱۹۰۷ بداند. امیر به بهانه ی سرگرم بودن در سفرهای داخلی از تأیید عهد نامه سر باز زد. چون معاهده ی ۱۹۰۵ زمامدار افغانستان را برده ی انگلیس ها کرده بود؛ از این رو در نزد آنان نپذیرفتن عهد نامه ۱۹۰۷ از سوی امیر یک چیز بیخی بی معنا آمد، بویژه که روس ها با روشن کردن چراغ سبز برای این که قرارداد را بدون هم رأی شدن دولت افغانستان نیز اجرایی می دانند، انگلیس ها را مطمئن تر کرد.
بدین گونه از آنچه گفته آمد، امیران کشور در چنبره ی ترس سیاسی و بزدلی تسلیم طلبانه به خاطر از دست ندادن منافع شخصی (تاج و تخت و زرق و برق جبروتی دربار) و امتیازهای خانوادگی، گروهی، قبیله ای و تباری، در راه پس گرفتن استقلال سیاسی و دور کردن استعمار انگلیس، کاری را انجام ندادند و برنامه ی سازمان یافته که توده های مردم را به عقب خود بکشاند، کمبود بود.
«در سال ۱۹۱۸ بین دولت جدید التاسیس اتحاد شوروی و جرمنی معاهدهٔ صلح “برست لیتوفسک” بسته شد. در مادهٔ هفتم این معاهده راجع به استقلال افغانستان و ایران چنین ذکر گردید:
“دولت ایران و افغانستان باید مستقل بوده و ضمیمه هیچ دولت دیگر نگردند، و دول امضاء کنندگان صلح موظفند که استقلال سیاسی و اقتصادی و تمامیت مملکتین ایران و افغانستان را محترم شمارند.» (نقل از افغانستان در مسیر تاریخ، ج اول، ص ۷۴۰)
امیرامان الله خان در بیانیه تاریخی ۱۳ / ۴ / ۱۹۱۹ خویش در حضور مردم، استقلال سیاسی افغانستان را به گونه رسمی اعلام کرد و برقراری روابط سیاسی مستقیم را با کشورهای جهان٬ حق بی چون و چرای مردم افغانستان دانست.
واقعه نگار (نماینده) انگلیس در پایتخت افغانستان به وایسرای هند خبر داد که پادشاه افغانستان در سخنرانی تاریخ ۱۳ / ۴ / ۱۹۱۹، افغانستان را به جهانیان یک دولت آزاد و دارای اختیار معرفی کرده و برای بستن عهدنامه ی جدید با انگلیس ها٬ آمادگی نشان داده است.
در اصل گام های اولین در راه گرفتن استقلال سیاسی با نشر نخستین اعلامیه چاپی تاریخ ۲۸ / ۲ / ۱۹۱۹ خطاب به مردم، گذاشته شده بود. پس از آن٬ نامه ی رسمی به تاریخ ۳ / ۳ / ۱۹۱۹ به نشانی لارد چلسفورد نائب سلطنت هند بریتانیایی فرستاده شد و درخواست باز نگری در معاهده ی سال ۱۹۰۵ بر پایه برابری حقوق کشورها بعمل آمد.
انگلیس ها که در کارزار خدعه و نیرنگ سر آمد روزگار بودند و در روش های دو پشتگی و دو رویه گی آزمون شده و با تجربه هستند، زمانی همه عقدنامه هایی را که با عبدالرحمان ستمگر و حبیب الله عیاش بسته بودند، به پیروی از سیاست توسعه طلبی و دریافت امتیازهای تازه، عمل شخصی امیر افغانستان می دانستند؛ ولی با روی کار آمدن امان الله خان٬ بر اعتبار معاهده های گذشته به نام سند دولتی تأکید و پافشاری کردند. به همین سبب وایسرای هند درباره ی بستن توافقنامه ی جدید (درخواست دولت افغانستان) ابراز نظر نکرد و آتش جنگ سوم مردم افغانستان با انگلیس شعله ور شد.
تنها پس از قرارداد صلح راولپندی در ۸ آگست ۱۹۱۹ (شکست سیاسی هیأت افغانستان) و گفت و گوهای منصوری (در دیره دون هند) در سال ۱۹۲۰، انگلیس ها با امضای معاهده ی کابل در سال ۱۹۲۱ استقلال سیاسی افغانستان را به گونه رسمی تصدیق کردند.
واپسین تیر استعمارگران انگلیس پس از تأیید استقلال سیاسی افغانستان، نادر غدار قرآن خوار و برادرانش بود که از پی دسایس و توطئه های گوناگون به سوی سرزمین ما رها شد تا مبارزان راه آزادی و میهن پرستان طرفدار دموکراسی وعدالت اجتماعی را سر به نیست کنند.
این استراتژی انگلیس تا پایان جنگ جهانی دوم ادامه یافت و دامنه ی آن تا سال ۱۹۵۳ رسید.
رویداد های دهه های پس از ۱۹۵۳ نیازمند بررسی جداگانه است که در جایش به آن پرداخته خواهد شد.
(پایان)
۷ / ۸ / ۲۰۰۷