محبتگاه عشق

رسول پویان زلف چین چین دام صید وتیغ ابرو قاتل است در…

افغانستان و «حاشیه نشینی ژئوپلیتیکی» در نظام بین الملل

نویسنده: مهرالدین مشید از اسیب پذیری ژئوپلیتیک تا نبود مشروعیت؛ «پاشنۀ…

در برابر جنایات ضد انسانی حلقه انسانیت ستیز طالبانیزم باید…

بصیر دهزاد  در هفته های اخیر افغانستان شاهد تشدید ارتکاب یک سلسله جرایم و…

از شمس النهار  و تجدد 

تا : نشريه «شريعت  » و تعصب کور ملا کراسی طالبانی  مصداق حال ما کلام شاعر…

 کاسیرر؛ فلسفه یعنی تئوری شناخت

آرام بختیاری تئوری شناخت جناب کاسیرر؛ متافیزیکی و لیبرالی است.   ارنست کاسیرر(1945-1874.م)،…

هجرت و تمدن؛ از زایش تمدن‌ها تا زایش بحران‌ ها

نویسنده: مهرالدین مشید روایت دوگانه هجرت؛ دیروز امید، امروز اضطراب هجرت به‌عنوان…

طالبان؛ اسطوره شکست ناپذیر با پاشنه اشیل

نویسنده: مهرالدین مشید توهم اقتدار پایدار؛ از فروپاشی امپراتوری‌ها تا شکست طالبان ظهور…

قربانی یاری شو!

امین الله مفکر امینی    2026-02-05! قربانی یاری شو که قربانــــت شـــــــــود     بوقتی سختی…

سلطنت مطلقه ؛ آنارشی جنگل گرگ ها

Hobbes , Thomas (1588-1679) آرام بختیاری هابس؛ فیلسوف سیاسی سلطنت مطلقه.  توماس هابس(1679-1588.م)،…

پایان یا بازتولید قدرت؛ طالبان در آستانه یک چرخش سرنوشت‌…

نویسنده: مهرالدین مشید حاکمیت طالبان و سناریو های آینده؛ تغییر از…

تکنولوژی یا تخیل؟ هارپ در میان واقعیت و توطئه 

از یوتیوب تا توهم خدایی: کالبدشکافی یک روایت خطرناک سلیمان کبیر…

بگذریـــد!

امین الله مفکر امینی          2026-27-04! بـگذرید زحرف وسخن های ممــلو ا زریـــــــــا نـــــدارد…

شب سیاه

رسول پویان شب سیاهی گریخته ماهی، شکـسته چنگی گـرفته نایی سحـر نیامد…

همدیگر ناپذیری

نفاق ، همدیگر ناپذیری ، بلند پروازی ، امتیاز طلبی…

مدافعان خط دیورند؛ واقع گرایان ژیوپلیتیک یا متهمان به همسویی…

نویسنده: مهرالدین مشید موافقان دیورند؛ بازیگران واقع گرا در برابر ستون…

‬‬نه به جنگ و نابرابری، آری به همبسته‌گی جهانی کارگران‬‬‬‬

 ‬‬‬‬اعلامیۀ سازمان سوسیالیست‌های کارگری افغانستان به‌مناسبت اول ماه می، روز…

توهم برتری و بازی قدرت

«جستاری در خودبزرگ‌ بینی و بازی‌های پنهان برتری» تهیه و تدوین…

بالیستیک چی‌ست؟

چرا این واژه‌ی صفت را به جای نام اصلی کار…

طالبان؛ پیامد فساد ساختاری و سازمان یافته حکومت‌های کرزی و…

نویسننده: مهرالدین مشید از امید تا انحطاط؛ فساد ساختاری و بازگشت…

قلۀ پیروزی

از قلـب خراسـان کهـن آمده ام با یعـقوب لیث و تهمتن…

«
»

میهن من! شجاع باش، استوار بمان، مقاومت کن و پیروز شو!

والنتین گریگوریویچ راسپوتین (Valentin Grigorievich Rasputin)، نویسنده، سیاستمدار، روزنامه‌نگار و فعال اجتماعی شوروی و روسیه. یکی از نامدار ‌ترین نمایندگان «نثر روستایی» (سَبکی در ادبیات روسیه از دهۀ ۱۹۵۰ تا دهۀ ۱۹۸۰ که با توسل به ارزش‌های سنتی در به تصویر کشیدن زندگی روستایی معاصر مرتبط بود. ا. ش.).

ا. م. شیری: این جزوه و مقالۀ مشابه موضوع مورد بحث آن در بارۀ اوضاع میهن ما ایران با عنوان «لزوم سازماندهی جنبش مصادره» (به دو صورت: نوشتاری و گفتاری) را به میهن‌دوستان تقدیم می‌دارم. همچنانکه از حجم مطالب پیداست، مطالعۀ آن‌ها مناسب حال معتادان به مطالب دو-سه خطی نیست.

در هر دوی مطالب تقدیمی وضعیت تقریباً مشابه نه تنها روسیه و ایران، بلکه تمام جوامع گرفتار به آفت سرمایه‌داری مورد بررسی قرار گرفته و راه‌کار برون‌رفت، از جمله مبارزه با سرمایه‌داری لگام‌گسیخته و مسببان وضع موجود، مثلا باندهای خائن یلتسین و گارباچوف در روسیه و هم‌مسکان آن‌ها در ایران مانند مافیای زفسنجانی و پیروان از جمله، محمد خاتمی، باند مزدور روحانی-ظریف و تراستی‌ها پیشنهاد شده است.

*-*-*

تصویر آن انسان فرزانه و روشن‌ضمیر، مدافع صادق مردم و نویسندۀ بزرگ روس، برای همیشه در دل‌ها باقی مانده است. سخن او خطاب به مردم، سالیان طولانی و دهه‌ها از صفحات روزنامۀ «روسیه شوروی» (ساوتسکایا راسیا) طنین‌انداز بود. روزنامه‌نگاری و ادبیات فاخر او برای بسیاری به پالایشگاه روح و به عصای واقعی امید در دوران آشفتگی بدل شد.

انسان می‌خواهد بار دیگر هر واژۀ پیامبرگونۀ او را که در صفحات ما طنین افکند، با دقت بخواند و در آن تأمل کند. ما پیوسته این ندای گران‌بها را می‌شنویم: «میهن من! شجاع باش، استوار بمان، مقاومت کن و پیروز شو!»

فقر و فساد

…تمام ادبیات روسیه در قرن نوزدهم سرشار از همدردی با فقرا و ستمدیدگان بود. عظمت آن نیز در دو ویژگی اصلی نهفته بود: هنرمندی و شفقت؛ و همین جنبهٔ دوم، یعنی جنبۀ احساسی، به جنبهٔ نخستِ حرفه‌ای و هنری آن نیز جان می‌بخشید… البته فرهنگ روسیه، با این نکتۀ اخلاقی نتوانست روسیه را به طور کامل از فقر برهاند، اما این وجود داشت و طنین پرقدرتی هم داشت؛ چه شکلی به نظر می‌رسید، و چه راه‌هایی را به انسان نشان می‌داد، سزاوار تأمل است!

اما اکنون، اگر بنا بر این باشد، بیائید با زمانهٔ کنونی مقایسه کنیم. فقرِ قدیم در روسیه ریشه‌دار بود و از اعماق قرون می‌آمد («ای سرنوشت روسی!… به‌سختی بتوان سهمی دشوارتر یافت!»)؛ اما فقرِ جدید بطور ناگهانی و بی‌رحمانه هجوم آورد. دارند ما را به آن عادت می‌دهند؛ ذهن‌های «فرهنگی» در شبکهٔ «فرهنگ» مثلاً اطمینان می‌دهند که ولگردی گستردهٔ کودکان و نوجوانان، که شمارشان به میلیون‌ها نفر می‌رسد، چیز عجیبی نیست… و باید همین‌گونه باشد. اما ما، شاهدانی هستیم که می‌دانیم در دورۀ شوروی چنین پدیده‌ای وجود نداشت، هنوز زنده‌ایم. نبود! اصلاً نبود! اما در عرض چند سال پدیدار شد. اکنون سعی می‌کنند فقر را نتیجهٔ فساد اخلاقی، تنبلی، می‌خواری و ناتوانی مردم، در سازگار شدن با شرایط جدید بدانند. خلاصه اینکه می‌گویند فقرا خودشان مقصر فقر خویش‌اند نه هیچ‌کس دیگر. آشکارا اعلام می‌شود که دورۀ بهتر زمانی فراخواهد رسید که پیرمردان و پیرزنانی که با خاطرات گذشته زندگی می‌کنند، بمیرند و از میان بروند…

ثروتمندان در جزایر دوردست که گویی از خدا ربوده و از بهشت بیرون کشیده شده‌اند، زبان خود، قوانین خود، شرافت و وجدان خود را دارند؛ آب و نان خود، مدرسه‌ها و دانشگاه‌های مخصوص فرزندان خود، و حتی خورشید مخصوص خود را دارند. برای فوتبال بازی کردن به قطب شمال می‌روند و برای گردش در فضا می‌توانند فضانوردان روس را به‌عنوان درشکه‌چی کرایه کنند. ما مردم عادی حتی نباید به زندگی آنان نگاه کنیم: کور خواهیم شد. آنچه ثروتمندترین کشور را به کشور فقیر بدل کرد، اینک خود را در زشت‌ترین و تحریک‌آمیزترین شکل‌ها نشان می‌دهد! ثروتمندان در تسویه‌حساب‌های میان خود هم «قهرمانانه» می‌میرند. فقرا اما، خمیده و مچاله، از گرسنگی و سرما خشک می‌شوند. این دو جهان تقریباً هیچ نقطهٔ تلاقی مشترک ندارند و بعید است در آینده نیز داشته باشند.

اینکه منشأ ثروت‌های افسانه‌ای الیگارش‌ها را باید در فقر مردم جست‌وجو کرد، روشن است. اما بیش از آن، تضمین‌های حمایت از ثروتمندان، که این اواخر بسیار درباره‌اش سخن گفته می‌شود، از تضمین‌های حمایت از فقرا ربوده شده است. ناچار باید به نتیجه‌ای شگفت‌انگیز رسید: نخست ترحم برای ثروتمندان، و از آنچه باقی بماند، برای فقرا.

این یک قانون است: هر گونه نظم ناعادلانه‌ سرانجام به خشونت می‌گراید.
آیا از باریس یلتسین، که روسیه را تکه‌تکه و ویران کرد، بازخواست شد؟ آیا از «خانواده»‌ای که با وقاحت و حرص، هرچه می‌خواست در روسیه انجام می‌داد، گویی کشور ملک شخصی خودش بود، حساب‌کشی شد؟ آیا از آناتولی چوبایس که رهبری غارت شتاب‌زده را بر عهده داشت، پرسیده شد؟ از یگور گایدار و از دیگران که میلیون‌ها نفر را زودتر از موعد روانۀ گور کردند، چطور؟ نه، همهٔ آن‌ها زیر چتر قانون محافظت شدند، در رفاه و تجمل زندگی کردند و می‌کنند، در ناز و نعمت غوطه‌ورند و خود را شخصیت‌هایی می‌دانند که در تاریخ نقش داشته‌اند. فقط از بی‌گناهان بازخواست می‌شود.

ریشهٔ خشونت

بیست سال از آغاز آن دورۀ «سرنوشت‌ساز»، از زمانی که همه چیز وارونه شد، می‌گذرد: آداب و رسوم و سنت‌های چندین صد ساله، شیوه‌های زندگی و مدیریت، کار و پیروزی‌های نظامی، تاریخ هزار ساله… همه چیز مورد تحقیر و تکفیر قرار گرفت. آنچه توده‌های مردم در طول دهه‌های متمادی با زحمت به دست آورده و ساخته بودند، در عرض شش ماه به یغما رفت. این چنین می‌نمود که گویی آخرین کانون دوران زندگی میمون‌وار پیش از بشریت سرنگون می‌شود و سرانجام چشم‌اندازهای درخشانی در برابر چشم پدیدار می‌گردد…

جستجوی لام‌گسیختۀ سرمایه‌داری برای پول، سود… بله، آنقدر لجام‌گسیخته و حریصانه که ناخواسته فکر وحشتناک به ذهن خطور می‌کند: چه می‌شد اگر فاشیسم در جنگ بزرگ میهنی پیروز می‌شد و روسیه را اشغال می‌کرد، با هر آنچه که با اشغال همراه است: تحقیر و استثمار مردم، هتک حرمت سنت‌ها و شیوه زندگی چندین صد ساله آن‌ها، زندگی اجباری و تحقیرآمیز، میلیون‌ها میلیون کودک بی‌خانمان، مدارس وارونه، اقتصادهای ویران، مزارع رهاشده و غیره و غیره – آیا زندگی تحت چنین نظم خیالی دشوارتر و وحشتناک‌تر می‌بود؟ هر آنچه که ما در زمان یلتسین، چوبایس‌ها و شرکاء تجربه کردیم، بی‌نظیر است، و آزادی‌ که علی‌الظاهر برای آن فداکاری لازم بود، چیزی جز بیگانگی، فسق و فجور، فساد اخلاقی، فقر برای برخی و ثروت‌های هنگفت برای دیگران به ارمغان نیاورده است. مردم ما باید کاملاً از نو آموزش ببینند تا بتوانند با این موضوع کنار بیایند. و این آموزش مجدد در حال حاضر در حال انجام است…

… ظلمی که داریم به آن عادت می‌کنیم، ظلمی است که از عدم تمایل یا ناتوانی مقامات محلی و فدرال در دراز کردن دست رحمت خود به سوی بی‌دفاعان ناشی می‌شود. خدا را شکر، معلمان و پزشکان قادر به دفاع از خود هستند. اما، مستمری‌بگیران و معلولان اعتصاب یا اعتصاب غذا نمی‌کنند. همین الان هم به آن‌ها با صراحت تمام گفته می‌شود که شما بیش از حد عمر کرده‌اید…

ریشۀ ظلم دقیقاً همین است: شما از ما نیستید، شما مغلوب شدگان هستید، بیش از حد زنده مانده‌اید… سرمایه‌داری به‌خودیِ خود یک نظام اجتماعی بی‌رحم است. سرمایه‌داریِ انتقام‌جویانه‌ای که در روسیه در حال تثبیت است، از این جهت نیز زشت و معیوب است که نه‌تنها با سنت‌های کمونیستی، بلکه با سنت‌های تاریخی نیز در جنگ است و سرچشمهٔ آن همان «ارزش‌های جهان‌شمول انسانی» است که اجازه می‌دهد یوگسلاوی و عراق را بمباران کنند و از ضرورت اتخاذ «اقداماتی» در ارتباط با بیش‌ از حد بودن جمعیت سیاره سخن بگویند.

زمان فاجعه‌ها

مشخص شد که کنار گذاشتن نظم روابط میان دولت و شهروندان، نظمی که طی دهه‌های طولانی شکل گرفته بود، کار چندان دشواری نیست. اما بازگشت به آن، فوق‌العاده دشوار است. دههٔ ۹۰ این نظم را از بنیان برافکند. دولت با ثروتمندان سودجوی تازه‌پدید‌آمده، یعنی  «کارفرمایان» و شاید حتی با دستگاه بوروکراتیکِ باز هم منفعت‌طلب‌تر تنها ماند. و همان‌طور که می‌دانیم، چه‌بسا این دو در یک قالب جمع شوند. مردم این را می‌دیدند. اما برای اجتناب از گناه و دوری از دردسر، خود را کنار کشیدند و فقط به فکر بقای خویش افتادند. حاکمیت مردم به عنوان مفهوم دولت، هم از زبان سیاسی و هم از زندگی واقعی عملاً حذف شد. نابسامانی‌ها و خلاءهای امروزی از همین نقطه پدید آمدند…

در جوانی، هنگامی که با روزنامه‌ها همکاری می‌کردم، بارها از نیروگاه برق آبی براتسک، سپس از نیروگاه برق آبی اوست-ایلیمسک، بعدها از نیروگاه برق آبی کراسنایارسک و حتی یک بار از نیروگاه برق آبی سایانو-شوشنسکی بازدید کردم. البته، حتی در آن زمان، جابجایی اجباری بدون اشک نبود و زندگی افراد بی‌شماری از هم پاشید و خسارات جسمی و روحی، در مقایسه با نیازهای تمدن، غیرقابل مقایسه بود… اما در آن زمان، اعتماد به دولت هنوز پابرجا بود: اگر قرار بود کاری انجام شود، انجام می‌شد.

از آن زمان تاکنون، مسائل زیادی در طرز فکر عموم تغییر کرده است. اکنون سهامداران فقط به عنوان الیگارش‌ها، شهروندان جهان دیده می‌شوند که نسبت به روسیه و مردمش بی‌تفاوت‌اند و فقط سود برایشان مهم است. و نه فقط هر سودی، بلکه سود سرسام‌آور.

ملاقات من با ولادیمیر پوتین نیز در دریاچۀ بایکال، بر روی یک کشتی که در میانۀ دریاچه شناور بود، برگزارشد. من سخنم را با یادآوری سخنان سولژنیتسین در مورد وظیفۀ اصلی دولت (حفظ مردم) آغاز کردم. و حفظ مردم تنها به معنای فراهم کردن شغل و حداقل سطح معیشت برای آن‌ها نیست، بلکه به معنای پاسداری از روسیه در سیمای اخلاقی، معنوی و فرهنگی آن و حفظ طبیعت بعنوان مادر مردم نیز هست.

اصلاح روح

در زیر فشار سنگینِ بی‌شرمی و بی‌قانونی آشکار، پانزده سال است که در مواجهه با واقعیتی بی‌رحم و وحشتناک، ظاهراً اصلاح روح در جریان است. در یک سو این قاعده حاکم است که «هر کس هر طور می‌تواند ثروتمند شود»، در سوی دیگر این اصل برقرار است که «هر کس هر طور می‌تواند خود را نجات دهد». قوانین همبستگی اجتماعی تضعیف شده‌اند. طبقهٔ کارگر را پراکنده‌اند و دهقانان را نیز. درست به همین دلیل، تصویب قوانین غارتگرانه، از جمله قانون فروش زمین، که وضع موجودِ ثروتمندان و وضع موجودِ فقرا را به‌طور نهایی تثبیت می‌کند، ممکن شد. به برخی قدرت و آزادیِ ِ عمل کامل می‌دهد و به دیگران بی‌حقوقیِ بی‌پایان و بندگیِ بیشتر……

من فکر می‌کنم (و می‌بینم) که اکنون دیگر روسیهٔ واحد وجود ندارد؛ این وحدت فقط در نام یک حزب سیاسی باقی مانده است. در واقع، روسیه به دو نیروی متقابل تقسیم شده است. یک نیروی سوم نیز وجود دارد – غیرفعال، بی‌تفاوت، که به طرز مرگباری توسط سرنوشت خود سوخته است و از میان آن دو نیروی نخست، یکی نه روسیهٔ تاریخی را دوست دارد، نه روسیهٔ امروز را می‌فهمد؛ نه ترانه‌هایش را به رسمیت می‌شناسد، نه زبانش را و نه آداب مردمی‌اش را، حتی از آن نفرت دارد. با این حال بی‌رحمانه آن را غارت می‌کند با این همه، آنان نیز فرزندان روسیه هستند و ظاهراً مشروع. اما خود را برتر از آن قرار داده‌اند.

نیروی دوم، همان نیرویی است که اساس جمعیت را تشکیل می‌دهد؛ مردمی وفادار به سرزمین خود، هم در روزگار مصیبت و هم در لحظات بندرت آسایش. برای آن دعا می‌کنند، فرزندانشان را با عشق به آن پرورش می‌دهند، با دیدن زمین‌های کشاورزیِ متروکه و روستاهای در حال نابودی‌اش به تلخی رنج می‌برند، و با دل خود درک می‌کنند که بدون روستا، میهن ما حتی در شهرهای بزرگ نیز چیزی جز حاشیه‌نشینی نیست، نه یک پیوند خویشاوندی با سرزمین.

آنان دردمندانه می‌بینند که چگونه حکومت اجازه می‌دهد انسان را در مدارس و دانشگاه‌ها، نه فقط در آنجاها، بلکه تقریباً همه‌جا از سرزمین مادری خود جدا کنند و در سینما و تلویزیون به زشتی و ابتذال عادت دهند. این رواقیون، واقعاً رواقیون، سعی می‌کنند دوام بیاورند. اما، تکیه‌گاهشان در جهان هر روز کمتر می‌شود…

ملت متفرق

…صحبت از روسیه روز به روز دشوارتر می‌شود. به نظر می‌رسد هر کلمه، هر قدر هم که درست باشد، خسته‌کننده و توخالی به نظر می‌رسد. تمام دروغ‌ها را قبلاً به روسیه نسبت داده‌اند و برای صدمین یا هزارمین بار نیز تکرار می‌کنند. تمام حقیقت نیز گفته شده است و تکرار آن بر پایۀ واقعیت‌های جدید، ما را به مکانی دیگر منتقل می‌کند که به همان اندازه تلخ است و هیچ تسکینی به همراه ندارد. روسیه، خسته و فرسوده، از محدودیت‌هایی که کلمات در آن باور می‌شوند، فراتر رفته است، چه برسد به اینکه بتواند الهام‌بخش کسی باشد.

هیچ چیز تغییر نمی‌کند: برخی بدون آن‌که حرف زیادی بزنند، آخرین ذخایر ما را هم غارت می‌کنند. و، برخی دیگر همچنان با تبلیغاتِ زندگیِ زیبا، تبلیغاتی بی‌شرمانه و گستاخانه مورد تمسخر و تحقیر قرار می‌گیرند.

هیچ‌گونه انسجامی اکنون وجود ندارد و نمی‌تواند هم وجود داشته باشد: کشور، جامعه و جمعیت به دو نیم تقسیم شده ‌است و اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، به چندین بخش، که میان آن‌ها شکاف‌هایی عمیق و ناسازگار وجود دارد. و دشوار است انتظار داشته باشیم که در آیندۀ نزدیک این شکاف‌ها ترمیم شوند و چیزی شبیه به تفاهم و همدلی پدید آید. چنین تفاهمی به دلایل زیر ممکن نیست:

نخست- ثروتمندان ثروتمندتر می‌شوند و فقرا فقیرتر؛

دوم- فساد و ابتذال و تحقیرهایی که از همۀ شبکه‌های تلویزیونی، از جمله شبکه‌های دولتی انتشار می‌یابد، نه‌تنها متوقف نشده، بلکه شدت هم گرفته است. آشتی و تفاهم حتی فقط به این دلیل هم ناممکن است که روسیهٔ تاریخی، معنوی و فرهنگی با خشمی فزاینده به‌وسیلهٔ «ناپالم» تلویزیون و رادیو سوزانده می‌شود؛

سوم- بازسازی نظام آموزشی بر پایهٔ معیارهای ناقص و محدود غربی، همین حالا نیز راه ورود جوانان روستایی به دانشگاه‌ها را سد کرده و به‌زودی این راه برای فرزندان خانواده‌های کم‌درآمد حتی به مدارس متوسطه نیز بسته خواهد شد؛

چهارم- گرانیِ بی‌وقفهٔ زندگی، بیرون راندن ساکنان «قدیمی» از مراکز شهرها به حاشیه‌ها و محله‌های بسته، چون با چهرهٔ اشرافی ساختمان‌های جدید همخوانی ندارند؛ بیرون راندن «قدیمی‌ها» از محل‌های کار و سپردن آن‌ها به مهاجران، کنار زدن استعدادهای واقعی از فرهنگ، و بیرون راندن خودِ فرهنگ از دولت و تبدیل آن به سرگرمی‌ خشن و سطحی، حذف روستا و تمام جهان روستایی از چهرهٔ سرزمین روسیه…

بیرون راندن، بیرون راندن، بیرون راندن؛ تحقیر، تحقیر، باز هم تحقیر…

می‌توانم به فهرست بدبختی‌هایمان باز هم اضافه کنم، اما بیهوده خواهد بود. حلقۀ ناامیدی دور بسیاری از مردم، هر روز تنگ‌تر می‌شود…

ثروتمندان حتی خورشید خاص خود را دارند

ثروتمندان در جزایر استوایی که گویی از خدا ربوده و از بهشت بیرون کشیده‌اند، زبان خودشان را دارند، قوانین خودشان، شرف و وجدان خودشان، آب و نان خودشان، مدرسه‌ها و دانشگاه‌های مخصوص فرزندان خودشان، حتی خورشید مخصوص خودشان را دارند. برای بازی فوتبال به قطب شمال می‌روند و برای گردش در فضا می‌توانند کیهان‌نوردان روس را به‌عنوان درشکه‌چی و همراه استخدام کنند. آدم‌هایی مثل ما حتی نباید به زندگی آن‌ها نگاه کند: کور خواهیم شد. بالاخره آن چیزی که ثروتمندترین کشور را به فقر کشاند، اینک خود را در زشت‌ترین و گستاخانه‌ترین شکل‌ها نشان می‌دهد! ثروتمندان در تسویه‌حساب‌های میان خودشان هم «قهرمانانه» می‌میرند. فقرا اما خمیده و از گرسنگی و در سرما یخ می‌زنند.

این دو جهان تقریباً هیچ وجه مشترکی ندارند و بعید است که در آینده هم داشته باشند. یادتان هست چند سال پیش ادوارد توپول، نویسندۀ یهودی آمریکایی و شهروند پیشین اتحاد شوروی، خطاب به یهودیان روسیه، باریس برزوفسکی و ولادیمیر گوسینسکی نامه‌ای نوشت؟ او که از سرعت و عظمت ثروتمند شدن هم‌کیشانش اندکی دستپاچه شده بود، به آنان پیشنهاد کرد برای دفع بلیات آینده، بخشی از آنچه را تصاحب کرده‌اند با روسیه تقسیم کنند. از واکنش گوسینسکی اطلاع ندارم، اما برزوفسکی روزی با شور و حرارت پاسخ داد که البته قصد تقسیم کردن ندارد، و حتی اگر هم تقسیم می‌کرد، باز هم همه‌چیز را می‌خوردند و می‌بردند و غارت می‌کردند. پاسخ درخور یک مرد پارسا که ثروت خارق‌العاده‌اش قطره قطره و از طریق کار سخت و کاملاً شخصی به دست آمده است! تلاش محتاطانۀ پوتین برای متقاعد کردن الیگارش‌ها به «تقسیم»، همان‌هایی که اکنون خون و شیرۀ روسیه را از اعماق جانش می‌مکند نیز به جایی نرسید.

این قابل انتظار بود، اما شگفتی نه از این است که نوکیسه‌ها از تقسیم ثروت‌های سرقتی سر باز می‌زنند، بلکه از این است که چرا باید آنان را به این کار ترغیب کرد؟ اگر خصوصی‌سازی غیرقانونی بوده و به غارت شباهت داشت (و هیچ‌کس در این تردید ندارد)، پس باید آشکارا آن را چنین اعلام کرد و آنچه طبق قانون به مردم تعلق دارد به آنان بازگرداند، یا صاحبان جدید آن را وادار کرد بهای کاملش را بپردازند.

ظلمی که به آن عادت کرده‌ایم

افزایش حقوق بازنشستگی که مدام با سر و صدای زیاد اعلام می‌شود، فقط برای نان شب کفایت می‌کند. شاید فقط برای نان و آن هم در حد نیمه‌گرسنگی کافی باشد… کاش مریض نشوید. نیازی به صحبت در مورد افزایش سرسام‌آور قیمت داروها نیست. نباید مریض شوید. کاش قبوض برق، گاز و آب مدام در حال افزایش نبودند. اگر تمام روز در خانه بمانید و از وسایل حمل‌ونقل عمومی، حتی حمل‌ونقل شهری، استفاده نکنید، چه برسد به قطار یا هواپیما. اگر لباس یا کفش نخرید. اگر عزیزانتان را دفن نکنید. همۀ ارتباطات و نیازهای عادی و آشنا اکنون هزینۀ زیادی دارند. عدم پرداخت هزینه‌ها نیز گزاف است. در آنگارسک… افراد ناامید که قبوض آب خود را پرداخت نمی‌کنند، سعی می‌کنند خود را در آپارتمان‌هایشان محبوس کنند و درها را به روی مأموران مسکن و آب و برق باز نکنند. اما، آن‌ها دستور می‌دهند خطوط برق و لوله‌های آب و گاز را از بیرون قطع کنند. در خاباروفسک، صف‌های عظیم معلولان که از شدت یأس به‌سختی حرکت می‌کنند، برای دریافت داروهای رایگان که حقشان است، تشکیل می‌شود.

ظاهراً داروها تأمین می‌شوند، اما داروخانه‌های توزیع‌کنندۀ آن‌ها، به یک سوم کاهش یافته ‌است. در کیروف… در کامچاتکا… حتی نمی‌توانیم فهرست آن‌ها را تهیه کنیم! و من به ندرت تلویزیون تماشا می‌کنم و به ندرت اخبار را حتی بررسی می‌کنم. این بدان جهت  است که بخش بسیار کوچکی از واقعیت نشان داده می‌شود.

دقیقاً، این ظلم است. ظلمی که داریم به آن عادت می‌کنیم. ظلمی که ناشی از عدم تمایل یا ناتوانی مقامات محلی و فدرال در دراز کردن دست رحمت خود به سوی محروم‌شدگان بی‌دفاع است. خدا را شکر، معلمان و پزشکان قادر به دفاع از خود هستند، اما مستمری‌بگیران و معلولان اعتصاب یا اعتصاب غذا نمی‌کنند. به آن‌ها با صراحت گفته می‌شود که بیش از حد عمر کرده‌اند. «چه کسی به شما نیاز دارد، سالمندان؟» هیچ‌کس! شما بی‌صاحب هستید. پیش از این، هر کلمۀ «غیرانسانی» به معنی نقص اخلاقی بود. اکنون به طور فزاینده‌ای برای سالمندانی به کار می‌رود که سال‌ها و توان خود را وقف کار در کشوری کرده‌اند که آن‌ها را رها کرده‌ است.

این ریشۀ ظلم است: شما از ما نیستید، شما شکست‌خوردگانی هستید که بیش از حد عمر کره‌اید… خود سرمایه‌داری یک نظام اجتماعی بی‌رحم است.

سرمایه‌داری انتقام‌جویانه‌‌ای که در روسیه در حال تثبیت است، از این هم زشت‌تر است. زیرا، نه تنها با سنت‌های کمونیستی، بلکه با سنن تاریخی نیز در جنگ است…

اخلاق کاری از هم پاشیده است

اخلاق سالمِ کاری در کشور ما مدت‌هاست که از هم پاشیده است؛ حوادث دههٔ ۹۰ بسیاری از مفاهیم اخلاقیِ برخوردار از حمایت اجتماعی و دولتی را زیر آوار خود دفن کرد. بازگرداندن آن‌ها آسان نیست و ظاهراً هم کسی به فکر انجام این کار نیست. «دیگر بس است کار کردن – وقتِ پول درآوردن است»! سال‌های سال‌ است که چنین شعارها ذهن جوانان را به خود مشغول کرده است. آن‌ها نیز می‌کوشند رفاه و خوشبختی خود را در همین مسیر جستجو کنند.

و اینکه چرا حکومت با بی‌تفاوتی به ترویج علنی چنین «جونده‌هایی» نگاه می‌کند، قابل درک نیست. چرا تبلیغات را کنترل نمی‌کند، به‌ویژه در مترو، جایی که هر روز در برابر چشمان میلیون‌ها میلیون‌ نفر ظاهر می‌شود و نیمی از آن‌ها را وادار می‌کند بپذیرند که حالا همه‌چیز همان‌گونه باید باشد که تبلیغات پیشنهاد می‌کند. دیگر از خیابان‌ها سخن نمی‌گویم. تابستان گذشته در سراسر مسکو تبلیغاتی به‌ظاهر «مرتب» اما درعین‌حال آشکارا «هنری» دربارۀ عشق همجنس‌گرایانه به چشم می‌خورد.

و هیچ اتفاق خاصی. پول همه‌چیز را درهم می‌شکند؛ هرگونه اخلاق و هر مانعی را. و اینکه جامعه با پیروی از چنین فراخوان‌هایی به چه چیزی تبدیل می‌شود، همین حالا هم با چشم خود مشاهده می‌کنیم…

تعمق در واژۀ «موفقیت»

بیائید روی این واژه تعمق کنیم- «موفقیت». بی‌دلیل نیست که اکنون چنین رواج یافته است. «عجله کن»، «موفقیت»، «موفقیت»، حتی «چیزهای دست دوم» – همه دارای ریشۀ واحدی هستند، کلماتی از یک خانوادۀ لغوی.. … کلمه «موفقیت» برای من بیشتر بی‌شرمی افراد معمولی را تداعی می‌کند. این کلمه بیشتر برای مقامات «زرنگ»، دزدان قانون، انواع مختلف حقه‌بازان که در سایه‌ها باقی می‌مانند و کل ارتش تاجرانی که تازه به مدار قدرت رسیده‌اند، کاربرد دارد. برای موقعیت آسمانیِ الیگارش‌ها، مفهوم «موفقیت» دیگر امری ناچیز و بی‌ارزش است. ارقام آن‌ها به چنان مقیاسی رسیده که حتی روسیه هم برایشان کوچک است و تمام جهان را می‌طلبند.

جامعۀ ما بیمار است و هیچ نشانه‌ای از اهمیت دادن به سلامت خود مشاهده نمی‌شود. روسیه به خودش خیانت کرده و همچنان بیشتر به خودش خیانت می‌کند. این کشور همیشه خودکفا بوده است، حتی در قرن متلاطم بیستم، زمانی که اشکال حکومت و زندگی دستخوش تغییرات عظیمی شد. آن‌ها از باور و ایمان خود امتناع کردند و با این حال در یک جنگ وحشیانه پیروز شدند. آن‌ها روستا را زیر و رو کردند، شیوه زندگی آن را تغییر دادند و با این حال آن را حفظ و متحول کردند. آن‌ها آزار و اذیت و فقر را تحمل کردند، اما میهن خود را به خاطر آن سرزنش نکردند و هرگز آن را رها نکردند.

آنچه در اواخر دهۀ ۱۹۸۰ و اوایل دهۀ ۱۹۹۰ تحت حکومت یلتسین، چوبایس و گایدار اتفاق افتاد، بسیار بزرگتر از فاجعۀ نبرد مامای بود. کشور قدرتمند در عرض چند سال غارت شد.

مزارع غلات متروکه شدند و می‌توان گفت روستا نابود شد. صنعت از بین رفت و جنگی خونین برای کنترل شرکت‌های سودآور درگرفت. منابع طبیعی و مردم به سرعت بین کسانی که بعداً به نقطۀ اوج الیگارشی ارتقاء یافتند، تقسیم شد. اخلاق و وجدان از بین رفت؛ صرف اشاره به این مفاهیم باعث تمسخر می‌شد. در اصل، خود روسیه از بین رفت، هرچند همچنان از نام آن استفاده می‌کردند. آداب و رسوم و آهنگ‌های خارجی، آموزش و پرورش خارجی و بت‌های خارجی، زبان روسی لبریز از زباله و زشتی شده و ادبیات بزرگ روسیه همچون یک فرد بازنشسته در حاشیه مانده و آرام‌آرام به سایه می‌رود. واقعاً دل و توان کافی برای برشمردن همۀ این دگرگونی‌ها وجود ندارد. زیرا، همه‌جا و در همه چیز دیده می‌شوند. این‌گونه بود تغییراتی که رخ داد؛ این‌گونه بود بازنگری ارزش‌ها.

روسیه از بین می‌رود

…حقوق، شایستگی‌ها، منابع طبیعی و آینده از بین می‌روند. و این وحشتناک است. ملیت، سنت‌ها، ارزش‌های فرهنگی و اخلاقی نابود می‌شوند. روسیه از بین می‌رود. و این اغراق نیست. تصویر کشور، تصویر میهن، از امور مرئی و نامرئی، مادی و معنوی، از ژرفای تاریخ و بلندی‌های قداست ساخته می‌شود. بیهوده نبود که می‌خواندیم: «کاش میهن عزیزم زنده بماند، و دیگر هیچ دغدغه‌ای نیست». فقط او زنده بماند، و ما، در آغوش او و اطرافش، به نوعی سر خواهیم کرد. اما او با تمام گوناگونی‌اش، ترانه‌ها و افسانه‌هایش، با تمام زیبایی، سادگی و عذابش زندگی می‌کرد. و عذاب او تماماً برای حفظ خودش بود، نه رها کردن روح یا جسمش، که دائماً مورد طمع بودند، نه آداب و رسوم باستانی‌اش، نه فروتنی پرهیزگارانه‌اش، نه فرزندان متعددش، که تمام وجودش را از او گرفتند… ببینید، آیا ما الان شبیه خودمان هستیم؟ نه! این دگرگونی اندوه‌بار است. بی‌شخصیت‌سازی و زشت کردن انسان در ویژگی‌های اخلاقی و فرهنگی با تمام سرعت پیش می‌رود. همانطور که ایتالیایی‌ها با رومیان باستان متفاوت بودند، همانطور که یونانی‌ها با بیزانسی‌ها متفاوت بودند (اما قرون‌ متمادی طول کشید تا این اتفاق بیفتد)، ما هم با شتاب فوق‌العاده، در طول تنها یک عمر انسانی، با خودِ گذشته‌مان، با آنچه بیست یا سی سال پیش بودیم، متفاوت شده‌ایم. چنین شتاب‌زدگی، چنین بیرون‌جهیدن از پوست خود، نمی‌تواند به خیر و صلاح بینجامد.

ساوتسکایا راسیا (روسیۀ شوروی)

٢٢ اردیبهشت- ثور ١۴٠۵